خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان عشق ممنوع/پارت هفده

رمان عشق ممنوع/پارت هفده

 

لبخندی زد و گفت
_ تو فکر کن بچه ای من دوست ندارم زنم نوشابه واز این مزخرفات بخوره .
لیوانی که سمت خودش بود و کنار کشیدم و گفتم اگه قرار باشه من نخورم تو هم نباید بخوری نگاهی کرد و گفت
_تو بردی من نمیخورم ولی تو هم نباید بخوری.
واقعا نمی فهمیدم قصدش از این کار چیه اذیت کردن من بود یا واقعاً دوست نداشت من نوشابه بخورم و نگرانم بود خلاصه هرچی که بود لیوان اب وسر کشیدم و با هم به پذیرایی رفتیم جلوی تلویزیون نشستو منو به خودش
تکیه داد و گفت
_دلت میخواد چی ببینی؟

کمی مکث کردم و گفتم برام فرقی نمی کنه فقط تو رو خدا فوتبال حیات وحش نباشه با اخبار دیگه هرچی تو ببینی میبینم .

متعجب گفت
_دختر خوب الان چی کم گذاشتی که من اونو ببینم جز سریال و فیلم؟

خندیدم و گفتم همون دیگه بیا فیلم ببینیم شبکه ها رو بالا و پایین کرد و روی یک شبکه مکث کرد و کنترل کنار گذاشت نگاهی که به فیلم انداختم کمی ترسیده گفتم

تو که نمی خوای الان این فیلم ببینی؟
بی هوا موهامو نوازش کرد و گفت _دقیقا همین الان می خوام همین رو ببینم اونم با تو.
از تلویزیون رو گرفتم و گفتم من از این فیلم خیلی میترسم نمیتونم نگاش کنم خب یه فیلم عاشقانه خانوادگی اجتماعی چیزی چرا نبینیم؟
عهد الان که من از فیلم ترسناک می‌ترسم تو باید اینو ببینی؟

شیطنتش گل کرده بود انگار صورتمو به سمت تلویزیون چرخوند و گفت
_باید ببینی وقتی که من میبینم تو هم باید ببینی
در ضمن تو چطور میتونی وقتی که من کنارتم از چیزی بترسی با هم فیلم می بینیم تموم میشه میره پی کارش …
ترس و این چیزا نداره .

سعی کردم خودمو ازش جدا کنم و به سمت اتاق برم اما اون مانع شد و گفت
_تا تموم شدن این فیلم همینجا میمونی
با صدای بلندی بهناز و صدا کرد بهناز سراسیمه خودشو بهمون رسوند و گفت
_بله آقا
سام رو بهش گفت
_چراغای سالنو کامل خاموش کن وارفته از این همه خباثتش بهش خیره موندم که بهناز ریز خندید و به سمت کلید برق رفت و همه رو خاموش کرد خونه توی تاریکی مطلق فرو رفت و فقط نور تلویزیون بود که سال نو روشن کرده بود تا نگاه از تلویزیون میگرفتم با دستش سرمو برمیگردوند و مجبورم میکرد نگاهش کنم واقعاً بدجوری کرم داشت این آدم از صحنه‌ای که میدیدم بدنم میلرزید جیغ میکشیدم و صدای خنده سام باعث می‌شد دلم بخواد سر به تن این آدم نباشه بالاخره توی فیلم هوا تاریک شده اونا توی جنگل وارد یه کلبه شدن آتیش روشن کردن و دختر و پسری که عاشق هم بودن به طبقه بالای این کلبه رفتن و شروع کردن به در آوردن لباس های هم دیگه
همو میبوسیدن با دیدن این صحنه احساس می‌کردم دست های سام بیشتر و بیشتر دور تنم حلقه شدن و منو بیشتر به خودش فشار داد نفسای داغش روی پوست گردن می خورد و این دو نفر توی فیلم داشتند روی تخت توی هم وول می‌خوردنو صدای آه و ناله ی دختر همه جا را پر کرده بود با صدای آرومی گفتم

صداشو کم کن همه می‌شنون زشته لاله گوش موبین دندوناش کمی کشید و گفت
_ اینجا خونه ی منه هرچی دلم بخواد میبینم هر چقدر که دلم بخواد صداشو زیاد می کنم .
دلخور بهش نگاه کردم و گفتم
تو اصلا خجالت و شرم نمیشناسی نه ؟
نمیدونی چیه اصلا؟
مشکوک به من خیره شد و گفت _خجالت داره فیلم دیدن؟

دست به سینه گفتم من مثل تو نیستم خجالت میکشم زشته خوب بین این همه آدم داریم این فیلم و میبینیم شونه بالا انداخت و گفت _نهایتاً ۵ دقیقه فیلم اینجوری بشه بقیه خیلی عادی و نرمال چیز خاصی نداره .

این آدم اصن دنیا عین خیالش نبود با هر لحظه که از فیلمی میگذشت بیشتر و بیشتر کرم می ریخت زبون داغش روی پوست صورتم روی پوست پشت گردنم و حتی زیر گلو می نشست و من هر کاری می کردم نمی تونستم مانعش بشم…

توی اوج فیلم بی هوا خانوشش کرد و من و بغل زد و از جاش بلند شد.
متعجب پزپرسیدم چیشد؟

به سمته پله ها زفت و گفت
_فیلم بسه دیگه وقتشه بریم سر قراری که گذاشتیم.
از این حرفش واقعاً ترسیدم میدونستم داره میره به سمت اتاقمون و یه رابطه ی دیگه و دردی که باید تحمل کنم بهش اعتماد نداشتم گفته بود می خواد باهام مهربون باشه اما وقتی بدنش داغ می شد و شهوت وجودش و می‌گرفت قول و قرار و یادش میرفت ۵ تایی از پله‌ها بالا نرفته بود که با صدای یکی از نگهبان ها ایستاد و به پشت سرش چرخید و حتی منو روی زمین نذاشت توی بغلش نگه داشته بود و من خجالت زده سرمو زیر گردنش پنهان کرده بودم اون مرد اومد به سمتمون و توی اون تاریکی رو به سام گفت

آقا یکتارو دارن میارن اینجا پیداش کردیم .
سان با خنده گفت
_اعتراف کرد این جاسوسش ؟
اون مرد جواب داد
_آره اعتراف کرد جاشم لو دادبچه ها دارن میارنش اینجا.
چقدر ی راحت داشتن راجبه این موضوع حرف می‌زدن و من تمام وجودم پر از استرس و اضطراب شد یکتا رو داشتن می‌آوردن اینجا یعنی می خواست چه اتفاقی بیفته ؟
نکنه بلایی سرش می آوردن؟
نکنه اتفاق بدی می افتاد؟
ضربان قلبم بالا رفت احساس می کردم بدنم عرق کرده حال و روزم بد شد خیلی بد چیزی ته دلم داشت فریاد می زد دیگه باید کم کم از سام جدا بشی چون یکتا داره بر میگرده!

سام اون مرد مرخص کرد و پله ها رو با سرخوشی بالا رفت چون ترسیده بودم نفسم به شماره افتاده بود استرس و ترس همه وجودم رو گرفته بود وقتی منو روی تخت نشوند و دستبرد به سمت تیشرتش تااز تنش در بیاره آروم زمزمه کردم یعنی چی میشه ؟
بیخیال تیشرتش از تنش جدا کرد و یه گوشه پرت کرد و گفت
_ اتفاق خاصی قرار نیست بیفته کسی که از من دزدی کنه و بهم خیانت کنه به جزای کارش میرسه اصلا به این شک نکن!
لب گزیدم و شروع کردم به بازی کردن با انگشتای دستم نگاه سنگینش و روی خودم احساس می کردم سایه اش که روی سرم افتاد سرمو بالا گرفتم و بهش نگاه کردم متفکر بهم خیره شده بود و سری تکون دادم که یعنی چی شده و اون گفت
_یعنی الان نگران خواهرتی؟

سریع بدون فکر حرفشو تایید کردم من نگران خواهرم بودم چرا باید نگرانش نباشم اون هم خونه من بود خواهر دوقلوم بود شاید اگه این هم یکتا بلندپروازی نمیکرد اگه یکتا آرزوهای محال توی سرش بزرگ نمی کرد من و اون دوتا خواهر خیلی خوب برای هم می شدیم کنارم نشست و گفت
_ تو باید اون خواهر تو از زندگیت خط بزنی چون هیچ نقطه مثبتی نداره که بتونی دل تو بهش خوش کنی.

اون یه ادمه کاملا منفی در مقابل تو نقطه اوج خانواده ی ناجورتی یه دختر خیلی خوب پاک مهربون!

از اینکه تعریفم و کرده بود کمی حال دلم خوش شد اما وقتی به این فکر کردم قراره دیگه کم کم از این خونه از پیش این مرد برم دلم گرفت من خوب میدونستم دلم گیره این مرد رفتن از اینجا برام خیلی سخته .
سرم و پایین انداختم و به فرش کف اتاق خیره شدم .
موهام وجمع کرد و پشت گوشم فرستاد و گفت
_ تو یه چیزیت هست حرف تو روک راس بزن !
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم میشه باهاش کاری نداشته باشی میشه نکشیش؟
متعجب بهم خیره شد و گفت
_یعنی تو میخوای از کسی که بهم خیانت کرده دزدی کرده و حتی وقتی توی خونه من بوده با برادرم بهم خیانت کرده بگذرم؟
شرمنده سربزیر شدم و گفتم اما اون خواهر منه دستشو سمت لباسام آورد و بی‌هوا شروع کرد و از تنم جدا کردن و گفت
_ خواهرته که باشه برای من اسم خیانت و دزدی و نامردی که میاد برادرمم با دشمنم فرقی نداره می بینی که چطور از خونم پرتش کردم بیرون دیگه اثری ازش توی زندگیمون نیست برادرمو میگم.

اب دهنمو پایین فرستادم و به این فکر کردم که چقدر راست میگه این آدم درگیر یکتا و رفتنم از اینجا بودم که حتی نفهمیدم کی لخت مادرزاد شدم جلوش روی تخت دراز کشیدم به خودم که اومدم دستاش داشت روی تنم بالا و پایین میشد و من هر لحظه ترس تو وجودم بیشتر می‌شد از رابطه ای پر از درد از خوی وحشی که این آدم وقتی شهوتش بالا می رفت از خودش نشون میداد.

پاهام و از هم فاصله دادنگاهی به بین پام انداخت گفت
_خیلی بی نظیری دختر فکر کنم حتی اگه صد سالم بگذره من از تو یکی سیر بشو نیستم.
نفس عمیقی کشیدم و با خودم فکر کردم از عمر این تعریفا و تمجیدا خیلی کم مونده بود.
خودش و بالاتر کشید لبامو عمیق و طولانی بوسید لب پایینمو آروم مک میزد و من داشتم کم کم به این نتیجه می رسیدم این آدم اگه بخواد خودشو کنترل کنه حتما میتونه مثل الان که از خودش مهربونی نشون میدادم زبون داغشو روی چونم و بعد پایین تر تا زیر گردنم برد…

انگار که کل بدنم داغ میزدن روی سینه هام که رسید زبونشو بالای سینم چرخوند و گفت

_من از تو یکی نمیگذرم .
دلم می خواست بپرسم که نمیزاری برم یعنی مانع رفتنم میشی؟ یعنی منو برای همیشه اینجا پیش خودت نگه می داری اما خجالت می کشیدم.

امشب سامی رو می دیدم که آروم تر از همیشه بود
مهربونتر از همیشه و بی نظیر تر از هر شب دیگه ای بود.
امشبی که رفتنم داشت مسجل می‌شد با اومدن یکتا مهربون شده بود با من کاری می‌کرد که بیشتر از همیشه بهش دل بدم و قلبم گیرش باشه چرا اینکارو میکرد یعنی فقط به خاطر قولی که بهم داده بود تا با هام آروم رفتار کنه یا برای اینکه باز بیشتر پابند و دلبسته ترم کنه.

هر کاری که می کرد هر لمس انگشتهاش روی تنم هر بوسه ای که روی سانت به سانت بدنم می زد دیوونه ترم میکرد کاری می‌کرد به خودم بگم اعتراف کن
چیزی توی وجودم فریاد میزد بگو که دوستش داری بگو که اونو میخوای هر قدمی که جلوتر می‌رفت هر ثانیه که با هام یکی تر میشد ناله های من نفس های داغ اون حرفایی که کنار گوشم زمزمه می کرد در سته بدون عشق بود اما باز پر از تعریف و تمجید بود از من از تنم از لذتی که بهش میدم و هم اینا برام دلپذیر و خیلی خواستنی بود .
برای اولین بار توی زندگیم لذتی را تجربه کرده بودم که هرگز حتی فکر شم نمی‌کردم این مرد مغرور من رو به آسمون برده بود انقدر لذت برده بودم که تنم میلرزید نفسام به شماره افتاده بود قلبم داشت از جا کنده میشد و منو محکم به آغوش کشیده بود و انگار قصد نداشت از من جدا بشه هنوز از هم جدا نشده بودیم هنوز با هام یکی بود و من احساس میکردم امشب بهترین شب زندگیم رو با شنیدن حتی تلخ ترین خبر زندگیم تجربه کردم .

باصدای پیامک گوشیش بدون اینکه وزنش از روی تنم برداره دست دراز کرد و گوشیشو برداشت پیام و که خوند آروم ازم جدا شد کنارم دراز کشید و منو به سمت خودش چرخوندم پیشونیمو بوسید و گفت _اشب و بهت هدیه دادم ولی انتظار نداشته باش هرشب از همین هدیه‌ها بگیری فقط گاهی برای اینکه دل کوچیک تو به دست بیارم از این هدیه ها بهت میدم.
من از دردی که توی رابطه بهت میدم خونمردگی ها و کبودی هایی که مثل مهر روی تنت میزنم بهم یه لذت بی اندازه میده پس دلت صابون نزن که هر شب و هر شب از این خبراست صورت مغرورش صدای جدیش و اقتداری که توی تک به تک حرفاش بود منو دیوونه تر کرده بود از کنارم بلند شد و گفت
_من باید برم پایین تو آروم بخواب سعی می کنم یکی دو ساعت دیگه برگردم.
تا خواست از من فاصله بگیره دستشو گرفتم و گفتم یکتا رو آوردن؟
کمی نگاهم کرد و گفت
اره بردنش طبقه پایین کنار استخر یکم باش خورده حساب دارم میرم اونجا برمیگردم.

دستشو رها نکردم خودمو بالاتر کشیدم بدنم امشب پر جای بوسه های این مرد بود به جای کمربند و سیلی و کبودی و سرخ شدن فقط بوسه کاشته بود روی تنم مهربون شده بود شاید این مهربونیش امشب تکمیل می شد اگر بهم قول میداد خواهرم رو زنده نگه میداره آروم زمزمه کردم خیلی بهم بدی کرده یکتا به خاطرش توی بد مسیری افتادم اما خواهش می کنم زنده نگهش دار…
اتفاقی براش نیفته .
موهای عرق کرده ام که روی پیشونیم چسبیده بود کنار زد و پوست صورتم و نوازش کرد و گفت _کاش همه ی آدمای دنیا مثل تو مهربون بودن همتا مثل تو به زندگی نگاه می کردند و مثل تو بخشنده بودند…
جلوی چشم های نگران من لباس پوشید و از اتاق بیرون رفت گوشه تخت کز کردم و به این فکر کردم که اگه اتفاقی برای یکتا بیفته من باید چیکار کنم؟
باید از سام‌متنفر بشم یا نه همینطور به این علاقه ای که هرروز داشت بیشتر میشد پروبال بدم باورکردنی نبود برام که داشتم در مورد این چیزا فکر میکردم تمام ذهنم یک دفعه به سمتی رفت که سعی میکردم ازش فرار کنم یعنی واقعاً روزه دل کندن من از سام داشت می رسید معلومه که داشت می رسید …
من خودمومگه اینو نمی خواستم مگه آرزوم همین نبود که هر روز داعا می‌کردم یکتا پیدا بشه تا من خلاص بشم پس الان چه مرگم شده بود چرا داشتم زانوی غم بغل می گرفتم چرا دلم میخواست یکتا برنمیگشت؟
کاش هیچ وقت پیدا نمی شد…

نمیتونستم اینجا بشینم باید میرفتم یه سر و گوشی اب می دادم باید میدیدم چیکار دارن می‌کنن و رفتارشون با یکتا چطوریه.

لباس پوشیدم و بی سر و صدا از پله ها پایین رفتم تا به حال به طبقه پایین و استخر و باشگاه سام نرفته بودم فقط شنیده بودم اون پایین استخرداربود و باشگاه کوچیک برای خودش که توش هر روز ورزش می کنم .
خبری از نگهبان نبود انگار همه اون پایین جمع شده بودند پله ها رو پایین و پایین تر رفتم و صداهاشون داشت واضح تر می شد .

بالاخره خودم و پشت یه دیوار پنهان کردم و سرکی کشیدم یکتا روی صندلی نشسته بود و سام ایستاده بود روبروش.
سه مرد دیگه کناره ستونه بزرگی ایستاده بودن و داشتن و حرف زدن این دو نفر نگاه می‌کردن.
یکتا با خنده بدون هیچ ترسی داشت با سام حرف میزد بعد از چند وقت بود که صدای خواهرم رو میشنیدم صدایی که همیشه ازش جدیت ها غرور و پیروزی می‌بارید الان که توی دستای سام اسیر بود بازم داشت با نهایت اطمینان و غرور حرف میزد
_ تو خودت خوب میدونی نمیتونی منو بکشی اگه به پول باشه که دست نخورده تحویل دادم اگه به رابطه ای که با برادرت داشتم ناراحتی خوب میدونی برادرت آدم درستی نبود و برای تو چه فرقی می کرد که من با سمیر باشم یا داریوش ؟

عصبی روی صورتش کوبید و گفت _خفه شو هرزه بودی میدونستم همخوابه همه بودی میدونستم اما وقتی توی خونه من بودی حق نداشتی که با برادر من بریزی روی هم خیانت توی قوانین من تاوان سنگینی داره.

با صدای بلند خندید و گفت
_ این حرفا چیه که میزنی منو تو عین همیم توهم مثل منی من عاشق تو بودم ولی به توقانع نبودم تو عاشق اون زنیکه هی ولی به اون قانع نیستی…
من تورو می خواستم اما دل تنوع می خواست تو اونو میخواستی اما با همه بودی عین همینم من به تو…
من گفتم که عاشقتم اعتراف کردم گفتم میخوامت تو چیکار کردی خندیدی و گفتی در حدت نیستم انتظار داشتی از من بمونم اینجا که زیر خواب تو باشم دلمو شکستی خواستم اذیتت کنم و رفتم…

از شنیدن این حرفا مو به تنم سیخ شد خواهرم عاشق سام بود اگه می فهمید من اینجام اگه می فهمید من زن سامم اگه می فهمید هرشب سام با منه چی کار می کرد؟

روی صورت یکتا خم شد و گفت
_ تو یه هرزه ای خودتو با من مقایسه نکن من اگه تنوع خواستم به خاطر این بود از کسی که دوست داشتم دروبودم اما تو ادعای عاشقی می کردی و رفتی با یکی دیگه تنوع طلب بودن و دور بودن از عشق خیلی با هم فرق دارن میدونی که !

یکتا از جاش بلند شده روبروی سام ایستاد و گفت
_ یه نگاهی به من بنداز من همون یکتام که باهام دیوونه میشدی حتی همه این نگهبانا باخبرن میدونن من و تو چه شبایی گذروندیم مگه نه؟؟؟

سام نگاه بوی بهش انداخت و به سمت نگهبانا برگشت…
با اشاره سام نگهبانا ازشون دور شدن و به اتاق کوچیک که گوشه سالن بزرگ بود رفتن.

گلوی یکتارو توی دستش گرفت و فشار داد و گفت
_تو چی فکر کردی با خودت فکر می کنی با این حرفا من خام میشم؟
به چی میخوای برسی یکتا؟
فک می کنی من از تو میگذرم؟

یکتا خندید و گفت
_مجبوری که بگذری می دونم تا حالا لو ندادی که من در رفتم
میدونم خواهرم آوردی اینجا میدونم داری باهاش نقش بازی می کنی وقتشه که خواهرم بره و من برگردم سر نقش خودم چی بهتر از این؟
سام دورش چرخید و با خنده صدا داری گفت

_ با خودت چی فکر کردی من دیگه نیازی به تو ندارم خواهرت کنارم هست و هیچ وقت نمیتونه منو ترک کنه میدونی چرا ؟

منتظر ادامه ی حرفش بود سکوت کرده بود و سام ادامه داد
_خواهر تو دیگه زن منه کی میتونه زن منو از من بگیره؟
اصلا خواهرت جرات رفتن دیگه نداره .

یکتا با صدای بلندتری خندید و گفت _دیوونه شدی من که میدونم همه اینا فرمالیتس برای اینکه شر داریوش کم کنی شز مردهای هیز و که من باهاشون بودم از سر خواهرم کم کنی…
چه ازدواجی چه کشکی سام ….

سام چونه شو محکم با دستش گرفت و فشار داد

_من با خواهرت واقعی ازدواج کردم اون الان زن منه به نظرم چه تاوانی بهتر از اینکه توی خونه اسیرت کنم و شاهد زندگی منو خواهرت باشی دوست داری؟

یکتا یک لحظه انگار که رنگ نگاهش عوض شد با صدای بلند داد زد

_تو همچین غلطی نمی کنی خواهر من نامزد داره تو همچین غلطی نمیکنی.

محکم روی سینش کوبید و یکتا نقش زمین شد و گفت
_ من هرکاری که دلم بخواد می کنم و تویه ج.نده نمیتونی برای من تعیین و تکلیف کنی…
خواهرت زنمه…
و اینکه باید بهت بگم که دخترم نیست چون با من بوده ….

از جاش بلند شد و گفت

_همه این حرفا رو میزنی که منو دیوونه کنی داری این حرفا رو میزنی که منو دیوونه کنی!
اگه که خواهرم چشم تو گرفته چرا من نگرفته بودم چشم تو؟

ما عین همیم مثل یه سیب…

دو قدم بهش نزدیکتر شد ک روی صورتش خم شد و گفت
_ عین همین ولی اون با تو با تومنی ۲۰۰۰ توفیرشه…
اون ساده اس درسته هرز نیست..
یکتا محکم تخت سینه ی سام کوبید و گفت

_ این مزخرفات چیه که می زنی؟ خواهر من ساده است میدونم درسته پاکه ولی تو چی؟
تو یه هرزه ای هرزه بودن که به زن و مرد نیست.
توام مثل من کثافت و آشغال تو نمیتونی با خواهر من اینکارو بکنی.

_ من هرکاری که دلم بخواد می کنم و تو هیچ غلطی نمیتونی بکنی.

از یکتا فاصله گرفت اون مردا از اتاق که بیرون آاومدن من سراسیمه پله ها بالا رفتم و خودمو به اتاق رسوندم.
نفس نفس میزدم از حرفایی که شنیده بودم هنوز توی شوک بودم اینکه خواهرم عاشقه سام بود و سام شوهر من بود!

دیگه خوابم نمیبرد احساس می کردم به خواهرم خیانت کردم اینکه فهمیده بودم اون چه احساسی داره منو درگیر تر و عصبی تر و ذهنمو آشفته تر کرده بود .
حالا باید چه کاری انجام میدادم! عشقی که توی دلم داشتم و زنده به گور می کردم و هر روز براش فاتحه می خوندم یا نه جلوی خواهرم که اینقدر منو تو این منجلاب و باتلاق غرق کرده بود می ایستادم و از عشقی که داشتم دفاع می کردم؟

خواب ازم فراری بود انگار دیگه اصلا خواب یادم رفته بود.
بالاخره در اتاق باز شده سام وارد اتاق شد با دیدن من که لباس پوشیدم و روی تخت نشستم نگران و کمی با اخم پرسید
_ تو چرا هنوز بیداری ؟
لباساتو چرا پوشیدی؟

نمی خواستم ازش پنهان کنم پس واقعیت و گفتم
نگران یکتا بودم اومدم پایین تا ببینمش اما چیزایی شنیدم که واقعا منو به هم ریخته.

شروع کرد به در آوردن لباس هاشو گفت
_مثلاً چه چیزهایی؟

روی تخت دراز کشیدم و گفتم

مثلا این که خواهر من عاشق توئه طوری سرشو چرخوند و بهم نگاه کرد و بعد با صدای بلند شروع کرد به خندیدن که با خودم فکر کردم من چه حرف خنده داری زدم
شلوارک ورزشیشو پوشید کنارم روی تخت دراز کشید و گفت

_ تو فکر می کنی خواهرت عاشق منه!
داری اشتباه می کنی خبری از عشق عاشقی نیست خواهر تو فقط داره کاری میکنه که خودشو از این پرتگاهی که روی لبش ایستاده نجات بده.
اصلا یکتا نمیدونه عشق چیه که بخواد عاشق من باشه !

با صدای آرومتری زمزمه کردم اما اون می‌گفت عاشقته و تو گفتی عشق نیست …
درسته نظرتو در مورد عشق اون یا خودت متفاوته ولی دلیل نمیشه که یکتا عاشق تو نباشه …
من مطمئنم از ته دلش گفت که عاشقته..
اگه بفهمه واقعاً من و تو با هم بودیم از من ناراحت میشه…
عصبی روی تخت نشست و بازوی منو کشید و مجبورم کرد روبروش بشینم و گفت

_ تو خیلی احمقی همتا یعنی مرز حماقتم رد کردی تو داری ناراحت شدن نخواهرت حرف میزنی؟
خواهری که زندگی تو تباه کرده به خاطر زیاده‌خواهی هاش؟
و تو الان اینجایی!

اره من برای خووهرم ناراحت بودم من برای هر کسی که قرار بود به خاطر من اذیت بشه ناراحت میشدم فرق من با آدمای اطرافم همین بود درسته یکتا باهام بد کرده بود اما از روی قصد نبود اون نخواسته بود تا منو بدزدن و به اینجا بیارن یکتا توی زندگی خودش اشتباهات زیادی کرده بود اما کاری هیچ وقت به من نداشت اینکه این آدما ریخته بودن سرمو من آورده بودند اینجا ربطی به یکتا نداشت با عصبانیت گفتم

این که شماها منو آوردین اینجا اسیرم کردین هیچ ربطی به یکتا نداشت شما می تونستین اول بفهمین که من کیم و بعد این کار را بکنین و بعدشم تو که خودت گفتی خوب میدونستی من خواهر دوقلوشم و خود یکتا نیستم ولی باز از من سوء استفاده کردی و مجبورم کردب اینجا بمونم و این همه بلا سرم اومد و در آخر هم که شدم زن یه ادم که کارش خلاف قاچاق مواد مخدر و آدمه…
چرا همه چیزو میندازی گردن یکتا اون هر غلطی که کرده برای خودش کرده پای منو که وسط نکشیده بود!

چنان اخمای سام توی هم رفت که ازش ترسیدم کمی خودم و روی تخت عقب کشیدم و سعی کردم ازش فاصله بگیرم اما اون بازوی من و محکم گرفت و فشار داد و گفت

_ تویه احمق به تمام معنایی الان خیلی خوشحالی آره ؟
خوشحالی که خواهرت پیدا شده و قرار از اینجا بری؟
خوشحالی که بری برسی به اون زندگیه نکبتی که قبلاً داشتی؟

از این حرفاش عصبی و ناراحت می‌شدم حق نداشت بهم توهین کنه
حق نداشت اینطور باهام حرف بزنه…
بدی نمونده بود که در حق من این آدما نکرده باشن و الان با همین زبون دراز شده منو بدهکار خودش هم می کرد؟

دستشو پس زدم و گفتم
آره خوشحالم روز شماری می‌کردم که یکتا بیاد که پیدا بشه که من از شر تو این خراب شده خلاص بشم و برگردم سرزندگیه سابق خودم.

درسته پول نداشتیم درسته پدرم علاقه ای به دخترش نداشت و تمام زندگیش و وقف زن دومش کرده بود اما یه زندگی ساده داشتم بدون خلاف بدون ترس بدون اینکه لقب و هرزه بودن به هم بخوره …

نامزدی داشتم که درست پول نداشت ولی صاف و صادق بود راست بود درست بود نه مثل تو که هفت خط روزگاری!

به طرز وحشتناکی عصبی شد و دستش رو دور گردنم گرفت و محکم فشار داد نفسم داشت قطع میشد اصلا نمیتونستم اکسیژنی بگیرم چشمام داشت از حدقه می زد بیرون و اون از بین دندون‌های چفت شده اش غرید

_داغ همشونو به دلت میزارم تو فکر کردی من میزارم از اینجا بری؟
فکر کردی میزارم بری سراغ زندگیت؟
تو زن منی هنوز اینو نفهمیدی زن من هیچ کجا نمیتونه بره اینو تو گوشات فروکن…
منو محکم هل داد که از روی تخت پایین افتادم و خودش از اتاق بیرون رفت
مات و مبهوت به این همه عصبانیتش خیره مونده بودم و به جای خالیش روی تخت نگاه می‌کردم چرا یهویی اینطوری کرد مثل وحشی ها داد و فریاد راه انداخت و از اتاق بیرون رفت یعنی نمیخواستم بذاره از اینجا برم ؟
یعنی میخواست منو یکتا رو با هم روبرو کنه و مثل حرفی که به یکتا زد می خواست با من زندگی کنه و یکتا رو اذیت کنه ؟
من اسبابه آزار دادن و تاوان گرفتن از خواهرم بشم؟
نه ممکن نبود من اینکارو کنم راضی نمی شدم خواهرم هر چقدر که بد اینطور من اسباب شکنجه کردنش بشم.

حرفی که یکتا زده بود و باور داشتم چنان از ته دل گفته بود که عاشق سامه من باورش کرده بودم مطمئن بودم که سام دست رد به سینه اش زده و اون این کارو کرده وگرنه یکتا خواهر من دیگه بدتر از اینی که هست ممکن نبود باشه…
حتی نمی دونستم باید گریه کنم یا نه حال و روز من از گریه گذشته بود تا وقتی آفتاب بالا زد و خورشید بالا اومد سام به اتاق برنگشت خواب از چشمام فرار کرده بود و انگار با هام غریبه شده بود با همون چشمای پف دار از اتاق بیرون رفتم و خودمو به آشپز خونه رسوندم بهناز با دیدن صورت بی حال و چشمای قرمزم به سمتم اومد و نگران پرسید

_ چی شده عزیزم این چه حال و روزیه ؟
پشت صندلی نشستم و به آدمایی که اونجا بودن اشاره کردم اونم دیگه سکوت کرد و یه قهوه جلوم گذاشت و گفت

_ این و بخوری حالت جا بیاد بعد میریم توی باغ با هم حرف می‌زنیم.

باشه ای گفتم و قهوه رو مزه کردم کردم تلخیش درست مثل زندگیم بود درست مثل احساسی بود که به سام داشتم احساس می‌کردم حسی که بهش دارم خیلی شیرینه اما اینقدر شیرین شده بود که دلمو می زد مثل تلخی قهوه
خواستنی بود ولی تلخ…
کار بهناز که تموم شد با هم به سمت باغ رفتیم تا وقتی که از همه خدمتکارا و نگهبانان دور نشده بودیم حرفی نزدم بالاخره توی اون آلاچیق وسط باغ نشستیم و بهناز دستمو تو دستش گرفت و پرسید

_خب بگو ببینم چی شده این چه حال و روزیه ؟

دستی به صورتم کشیدم و گفتم
یکتارو آوردن طبقه پایین کنار استخره.
انگار خبر نداشته ناباور با چشمای گشاد شده گفت
_ راست میگی؟
سرمو تکون دادم و گفتم آره ولی میدونی بدیش چیه من نمیدونم با خودم چند چندم نمی دونم می خوام خواهرم زنده بمونه یا نه!
نمیدونم خودم میخوام اینجا بمونم یا نه …
از زور گوییای سام خسته شدم دلم میخواد از اینجا برم برم یه جای خیلی دور….
بهناز که واقعاً انگار درکم میکرد سرم مو روی سینه اش گذاشت و بغلم کرد و گفت
_کاش می تونستم کمکت کنم کاش می تونستم کاری کنم بهترین تصمیم بگیری اما واقعا منم نمی دونم چی بگم با برگشتن یکتا همه چیز اینجا تغییر میکنه .
اون مثل تو ساده نیست اون خیلی با سیاسته.
همه کاراشو با نقشه و برنامه پیش میبره من مطمئنم حتی اون تو رو به عنوان خواهر خودشم نمیدونه و سعی میکنه مثل بقیه از تو استفاده کنه و به اهدافش برسه .
با بغض زمزمه کردم.
شنیدم که یکتا میگفت عاشقشه بهناز خواهرم عاشق شوهرمه من باید چیکار کنم این وسط ؟
سام میگه نمیزارم بری من باید اینجا بمونم …

بهناز منو از خودش فاصله داد و بهم نگاه کرد و گفت
_ یکتا‌ گفته که عاشق سامه؟
سرم و تکون دادم اون اشکی که گوشه ی چشمم داشت خودنمایی می کرد قبل از اینکه روی صورتم بیافته با انگشتش گرفت گفت

 

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان عشق ممنوع/پارت بیستو سه

  سمیرم اما عقب هلش داد و گفت _معلوم هست چه مرگته چی داری میگی …

17 نظر

  1. لطفا پارت ها رو زود تر بزارین
    هفته ای یه پارت انصاف نیست

  2. ممنون از گذاشتن پارت

  3. سلام
    لطفا پارت ها رو زودتر بزارین
    والا انصاف نیست هفته ای یه پارت حداقل هفته ای ۲ پارت بزارین 😭

  4. دختر افسانه ای

    وایی خیلی رمان قشنگیه لطفا پارت بدی رو زودتر بزارین ممنون میشم

  5. لطفا پارت جدید و بزارین

  6. تورو خدا پارت هارو زود تر بزارید اینجوری ادم یادش میره پارت قبل چی شد

  7. نویسنده عزیز بزرگوار اقا برادر مهربان باهوش رییس لطفا پارتهارو زودتر بزار این رمانهای انلاین بلاخره همه ی مارو‌دیوونه میکنه

  8. یعنی چی که پارت نمیذارین؟

  9. واقعا که برای خودمون متاسفم که حرفمون برای شما انقدر بی ارزشه اگه ما نباشیم کی بیاد رمانتون رو بخونه وقتی بهمون بی محلی میکنید وهر چقدر میگیم پارت رو زودتر بزار اینکارو نمیکنی واقعا که روزی صد بار من میام سر میزنم میبینم خبری نیست

  10. تو ک کامنتا منو تایید نمیکنی ولی خدایی یکم فقط یکم خجالت بکش این همه ادم باید چهار پنج هفته و بیشتر منتظر چهارخط باشیم من جایه دیگ این رمانو پیدا کردم ولی تو یکم انصاف داشته باش مثل ادم پارت گذاری کن

  11. میشه بگین کجا خوندین

  12. میشه بگین کجا ادامشو میخونین ؟واقعا دیگه خسته شدم.

  13. این رمان تو تلگرامم کانالی داره یا نه؟

  14. سلام لطفا زودتر پارت دیگه رو بذارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *