خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان اسارت عشق/فصل دو پارت شانزده

رمان اسارت عشق/فصل دو پارت شانزده

 

از تصور نیم ساعت پیش لبخندی زدم و با یاداوری حرفای اراز کنار گوشم و اون شیطنت هاش بدون توجه به جمعیت زیادی که توی نوبت نشسته بودن خیلی ریز خندیدم که با صدا کردن اسمم درجا از جام بلند شدم و وارد اتاق شدم ..

روی تخت دراز کشیدم و لباسمو بالا زدم که با ریختن ژل خنکی زیر شکمم لرز خفیفی تو بدنم افتاد و دستگاه کوچیکش رو روی شکمم به حرکت دراورد که چشمای درشتشو به مانیتور دوخت …

بیطاقت لب زدم
-چی شد خانم دکتر ؟!
با حالت متفکری گفت
-گفتی که بی بی چک انجام دادی؟!
-بله خانم دکتر‌جوابش مثبت بود …خودم دیدم دوتا خط روش افتاده بود…

با تکون دادن سرم که سعی میکردم مانیتور رو نگاه کنم ادامه دادم
-خانم دکتر جون به لبم کردین چی شده حرف بزنین دیگه….!

بی توجه به حرفم دوباره پرسید
-گفتی که سابقه ی سقط هم داشتی درسته؟!
عصبی لب زدم
-بله داشتم نمیخواین بگین چی میبینید؟!

بالاخره با برداشتن دستگاش از روی شکمم نیمچه لبخندی زد و گفت
-مبارکه بارداری …!

لبهامو باز کردم و با شوق شروع به خندیدن کردم اما با حرفی که پشت بندش به زبون اورد یهو لبهام جمع شد…
-ولی ،بارداری سختی خواهی داشت…!
خیلی باید مراقب باشی …! واز اونجایی که یکبارم سقط داشتی احتمال خطر دوبرابر میشه ..!

با لبهای اویزون گفتم
-یعنی چی خانم دکتر؟ میشه بیشتر توضیح بدی ؟!
-ببین دختر خوب ، سه ماهه اول و اخر باید خیلی مراقبت کنی چون سقط هم داشتی دیواره ی رحمِت یکم تضعیف شده اگه مراعات نکنی تضمینی نمیکنم که این یکی هم سقط نشه …!

وقتی حرفاش تموم شد عکس سیاه سفید کوچیکی رو جلوم گذاشت که یه نقطه ی سفید رنگ وسطش بود با خودکارش روش ضربه زد وبا خنده گفت
-نگاه کن ، این کوچولو بچته …ببین چقدر کوچولوعه …!
با ذوق عکس کوچیک رو تو دستم گرفتم و به نقطه ای که اشاره کرده بود خیره شدم

دقیقا مثل ستاره ای که وسط اسمون قرار گرفته باشه …
بعد از برداشتن نسخه که از دارو وویتامینا برام نوشته بود از مطب بیرون زدم …

تموم فکرم پیش حرفای دکتر بود …یعنی امکان داره بچم سقط بشه ؟!
اگه نتونم نگهش دارم چی؟ اگه اینبارم نتونم از بچم مراقبت کنم چی ؟!
اخ خدا جونم قربونت اون سقط قبلی که تقصیر من نبود دِ فدات شم یه تصادف بود یه اتفاق بود اخه انصافه تاوانشو این یکی بده ؟!

تو حال وهوای خودم در حال جدال با افکارم تند تند و بی توجه قدم برمیداشتم که با صدای بلند اشنایی متوقف شدم ‌..!
-دِ معلومه کجا سیر میکنی ابجیِ خُلم؟!

یه نگاه به رزا کردم و یه نگاه به ماشین زیر پاش و گفتم
-به به خانم خانما میبینم که لاکچری سوار شدی ؟!
پشت چشمی نازک کرد و با ناز و افاده گفت
-بعلههه دیگه اقامون خریده …!
به سمت ماشینش راه افتادم و زیر لب گفتم
-نترکه اون اقاتون که هرچی از اقامون کِش میره واسه توعه یه قرونی خرج میکنه …!!

تا خودمو رو صندلی شاسی بلندش انداختم سریع گفت
-ایرین چی گفتی باخودت زودی اعتراف کن وگرنه همینجا حرکت نکرده پیادت میکنم …!
چینی رو بینیم انداختم و لب زدم
-اوف اوف نه بابا سرتاپاتم لاکچری کنن باز داد میزنی همون رزای دوزاری هستی …!

به بازوم کوبید و با تک خنده ای گفت
-تو هم که به زبون درازی شهرت داری …
با چشمکی به شکمم اشاره کرد و ادامه داد
-خب چی شد ؟! دختره یا پسر؟!

ماشینو روشن کرد ووراه افتاد که با انگشتم به سرش کوبیدم و گفتم
-اخه خنگول کدوم سونوگرافی تو ماه های اول تشخیص جنسیت میده هان؟!
-خب حالا نزن منظورم این بود که شیرینی کی میدی ؟!
-هروقت شوهر ولخرج شما بزاره پولی واسه شوهر من بمونه …!!

با قیافه ی زاری بهم خیره شد و گفت
-ایریییین …! دیگه داری زیاده روی میکنیا حواست هست..؟!
لبخند دندون نمایی زدم و گفتم
-خب حالا ماتم نگیر بچه ی خوبی باشی اون ته کیکو رو سینیش میدم بلیسی …!

قیافش جوری شد که نه میشد گفت میخواد بخنده نه میشد گفت میخواد بزنه بین این دوحالت گیر کرده بود که گفتم
-با این دست فرمونت حالا به فنا ندی مارو میخوام به شوهر جونم خبر خوش بدم …!

از لج منم که شده بااخرین سرعت از بین ماشینا سبقت میگرفت و رد میشد …رزا و این حرفا؟!
با ترس خودمو به صندلی چسبوندم و لب زدم
-رزا نگفته بودی از این استعداد هاهم داری …!
با خنده گفت
-حالا کجاشو دیدی..!

اب دهنموپایین فرستادم و ادامه دادم
-گفتی گواهینامه داری دیگه؟!..
سربالا خندید و گفت
-گواهینامه چی هست اصلا …! بابا دست فرمونو حال کن..!

تا برسیم عمارت بیش از صدبار صلوات و نذرونیاز کردم که خودم و بچم چیزیش نشه …!

با مهارت گوشه ی عمارت پارک کرد و به سمتم چرخید وگفت
-خب چه طور بود بانو؟!
زبونمو روی لب خشک شدم کشیدم و گفتم
-خوب بود فقط تا اینجا یه هفت هشت باری سکته ناقص زدم …! فقط این جور استعدادهاتو قبل از نشون دادن یه توضیح چند خطی بده بعد نشون بده ..!

از ماشین پیاده شدم و کیفمو سفت تو بغلم گرفتم زیر لب با خودم پچ پچ میکردم که با صدای بردیا سرمو بالا گرفتم …!
-ایرین خانم چته با خودت درگیری چرا؟!
چشمامو ریز کردمو گفتم
-ادمِ درست اول میبره زنشو گواهینامه میگیره بعد براش ماشین میخره تا خیابونی که توش حداکثر سرعتو زده شصت کیلومتر با صدوبیست کیلومتر‌پر نکنه بره …!

لبخند دندون نمایی زد و گفت
-خب میگی ادمِ درست دیگه چه ربطی به ما داره …!
با حرص لبهامو جمع کردم و به راهم ادامه دادم که خیلی جدی صدام زد

-ایرین ؟!
عصبی برگشتم وغریدم
-دِ بنال
-خدایی دست فرمونشو حال کردی ؟!

لنگه کفشمو دراوردم و به سمتش پرت کردم
-پسره جعلق حالا تعریفم میکنه از دست فرمونش…!
به سمت عمارت راه افتادم که یکی از خدمتکارا با سر تو سینم فرو رفت …!
از عصبانیت به مرز انفجار رسیده بودم …

با کیفم روسر و کتفش کوبیدم و سرش فریاد زدم
-کوری تو؟! خانم خونه رو نمیبینی احمق بی عرضه؟!
بکش کنار ببینم اه …!

خدا خودش کمکم کنه نُه ماهو چه طوری با این بی دست وپاها میخوام سر کنم اخه …!

پله ها رو با احتیاط برداشتم و با تقه ای در اتاق اراز رو باز کردم …
با دیدن تخت خالیش یکه خورده خیلی اروم وارد اتاقش شدم …

دیدم که پشت به من روی صندلی تکی تو بالکن نشسته و پای سالمشو روی نرده های بالکن انداخته بود و مشغول سیگار کشیدن بود ….!

همونجا خشکم زده بود که با صدای بمش به خودم اومدم
-دلیل این همه عصبی بودنت چی میتونه باشه ایرین؟!
پس تموم اتفاق های حیاطو دیده بود …!
دست پیش گرفتم و به سرعت خودمو بهش رسوندم سیگارو از دستش گرفتم و گفتم
-تو چرا از جات بلند شدی اخه هان؟ پات هنو کامل خوب نشده بزار یه روز ازش بگذره اینطوری دود مود راه بنداز…!

نگاه معناداری بهم کرد و گفت
-ایرین پام تیر خورده نه ریه هام…!بده اون سیگار لامصبو …!
سیگارو دستش دادم و به سمت اتاق راه افتادم که مچ دستمو گرفت و لب زد
-نشنیدم دلیل عصبی بودنتو …!
دست تو کیفم کردم و اولین عکس بچمونو بیرون کشیدم و کف دستش گذاشتم …

ابروهاش بالا پریدن و نگاه دقیقی به سونوگرافی دستم انداخت ناباور لب زد
-یعنی …یعنی ایرین …ایرین توبارداری..؟! باورم نمیشه …!فکر میکردم اون روز همینطوری یه چیزی پروندی تا منو از مخفی گاه بیرون بکشی اما …اما انگار …
مثل دیونه ها شروع به خندیدن کرد یه نگاه به عکس میکرد و سربالا میخندید وقتی متوجه ی قیافه ی ناراحتم شد خیلی اروم عکسو کنار گذاشت و گفت
-تو خوشحال نیستی ؟! این بهترین خبری بود که میتونستی بهم بدی …!

به نرده های باریک بالکن تکیه زدم و با بغض گفتم
-میترسم اراز …!
خیلی جدی ابروهاشو درهم کشید و گفت
-از چی ؟!
سرمو پایین انداختم و به حیاطِ پر از گل و گیاه خیره شدم که گفت
-کمکم میکنی برم رو تختم خسته شدم …!
سرمو تکون دادم و عصایی که بردیا براش گرفته بود دستش دادم و خودمم از دستاش گرفتم که راحت تر راه بیاد …!
خودشو به تخت رسوند و نشست ، پای زخمیشو روی تخت گذاشتم و کاملا دراز کشید …
با چشمکی گفت
-حالا بیا بغلم ببینم چته …!
انگار که منتظر همین یه جمله ازش بودم بی وقفه کنارش خزیدم و سرمو روی بازوهای پهن وقویش گذاشتم …!

انگشتو روی چونم زد و گفت
-خب مامان کوچولوی من چش شده ؟!
به چهره ی جذابش خیره شدم و لب زدم
-هیچی فقط یکم حساس شدم …! دکتر گفت به خاطر سقط قبلی باید بیشتر مراقب باشم واسه همین عصبی شدم …
-اره دیدم چه طوری مراقب بودی بیچاره خدمتکاره رو با کیفت داغونش کردی وسط حیاط …!

خندم گرفت که گفت
-اره جونم همینطوری بخند …مگه اراز مرده که تو اینقدر نگران باشی هان؟!
شاید زخمی شدم اما هنوزم سرپام هنوزم زندم…
نمیزارم هیچ احدی به تو اسیب برسونه …!!

با خیال راحت چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم که لبهام با لبهاش خیس شد …دستمو روی سینش کشیدم که حرکت لبهاشو روی لبهام بیشتر کرد …
دست دیگشو روی پهلوم گذاشت و از جام بلندم کرد بدون برداشتن لبهاش از روی لبهام رو خودش کشید …!

نفس زنان عقب کشیدم و دستامو روی ریش هاش کشیدم و همینطوری که باهاشو ور میرفتم لب زدم
-خب حالا میشه واسه کوچولو یه جشن بگیریم ؟!
-البته که میشه …چی بهتراز این که یه اراز کوچولو داره به خانواده اضافه میشه …! مناسبت از این بهتر وجود نداره …

لبخندی زدم وسریع از روش بلند شدم که با اخم وتَخم گفتم
-کجا رفتی پس؟!
-دنبال لباس برای جشن …!
-اوووو حالا بزار چند دقیقه بگذره از گفتنم …!

با لبخند دندون نمایی تنهاش گذاشتم و وارد اتاق شدم جلوی اینه قدی وایسادم و نگاهی به شکمم انداختم و زیر لب گفتم
-قربونت بشه مامان ایرین …نمیزارم تو هم چیزیت بشه کوچولوی من …!
****

بعد یه هفته ارازو به زور از تختش جدا کردمو وارد اتاق خودم کردم ..
روی تخت لم داده بود و میوه میخورد …

دونه دونه لباس هارو از کمد بیرون میکشیدم و جلوم میگرفتم تا یکیشونو واسه جشن انتخاب کنیم …!
یعنی میگفتن یه کامیون جنس رد کن از این کارراحت تر بود برام …

هر لباسی رو که نشونش میدادم یه ایراد بنی اسرائیلی ازش میگرفت تا اینکه خسته وکوفته همشو یه گوشه پرت کردم وگفتم
-اینطوری که نمیشه اراز ..از هرکدوم یه ایرادی گرفتی ‌که حالا چیکار کنم …!

با حالت متفکری لبهاشو جمع کرد و گفت
-اخه ایناهم لباسه رفتی از بازار جمع کردی اوردی ….نکنه از عتیقه فروشی گرفتیشون ؟! ..
چشم بازار دراومد یعنی …!

پامو زمین کوبیدم و گفتم
-عه اراز یعنی چی اه؟!
خیلی مغرور و با شیطنت دست به سینه شدم و ادامه دادم
– یا الان میگی کدومو بپوشم یا به دلخواه خودم یکی رو میپوشم تو هم حق اعتراض نداری..!

انگاری که سریع حرفمو گرفت و عصبی گفت
-تو بی جا کردی …وقتی مهمونی قاطیه حق انتخاب با منه یه نقطه از بدنت بیرون باشه من میدونم و تو وچشم های هرز مردا ..!

-باشهههه پس یه کار دیگه میکنیم لباسارو دونه دونه تنم میکنم و تو تنم نگاه کن وبگو کدوم خوبه اوکی؟!

نگاه شیطونی بهم انداخت سرشو تکون داد که جفت دستامو روی پهلوهام گذاشتم و تیشرتمو یهو بالا کشیدم ودراوردم …

سینه هام توسط سوتین کوچیک و تنگم بیرون ریختن که خیلی اروم وبالوندی زیپ شلوار جینمو پایین کشیدم که چشماش خمار شد …!

زبونمو روی لبهام کشیدم و اروم شلوار تنگمو یواش یواش پایین کشیدم …!

حالا فکر کردی فقط تو اذیت کردن بلدی اراز خان..!پس وایسا وتماشا کن ..

برگشتم وبالوندی خم شدم و یکی از لباس هارو از روی زمین برداشتم وتنم کردم با کشیدن زیپش چرخی زدم و گفتم
-خب این چه طوره؟!
تموم حواسش جای دیگه بود وقتی دوباره صداش زدم از جاش پرید وگفت
-نه بابا این چیه شبیه ننه های عهد بوق شدی درار بابا …درش بیار ..

زیپو پایین کشیدم و با تن لختم از جلوش رد شدم پشت بهش قشنگ خم شدم و یه لباس دیگه برداشتم …
همینطوری که کل هیکلمو جلوش تکون میدادم کنار اینه وایسادمو ولباسو تنم کردم
هنو زیپشو کامل بالا نکشیده بودم که صداش بلند شد
-نه اینکه اصلا ایرین …خیلی تو تنت زار میزنه …درش بیار …!
تو دلم گفتم
-تو کلا میخواری اقا اراز پس خودت خواستی ..!
از اونجایی که یه پاش لنگ میزد وهنوز نمیتونست درست وحسابی راه بره دلم خواست یکم اذیتش کنم و شیطنتم قل کرده بود …!

لباسو با یه حرکت از تنم بیرون کشیدم و به سمت لباس های دیگه رفتم …
اینسری روبه روش قشنگ خم شدم و جوری که تموم سینه هام بیرون ریخته بودن چشمای قهوه ایش خماره خمار بودن..!
با ناز بلند شدم ولباس کوتاه قرمز رنگو که از پایین پوشیده میشد و جذبی بود زیر پاهام گرفتم …
وقتی جفت پاهامو داخل لباس فرو بردم برای بالا کشیدنش شروع به تکون دادن باسن و کمرم کردم …

خودشو به تفاوت جلوه میداد اما از چشماش معلوم بود که دیونه شده ولی اقرار نمیکرد …!

لباسو بالا کشیدم و جلوی اینه قری دادم و گفتم
-این عالیه اراز نظرت چیه…؟!
سرتاپامو نگاه عصبی انداخت و گفت
-نه دیگه یه دفعه برو سکسی پورنو بپوش دیه …
فکر کردی من میزارم این ی متر پارچه رو جلوی بقیه بپوشی ؟هااان ؟!
درش بیار تا تیکه تیکه نکردمش…!

با دست دیگش لباس ابی رنگی که ته اتاق افتاده بود رو نشون داد وگفت
-حالا مثل بچه ی ادم برو اونم یه تن بزن تا بگم کدوم از همه بهتره…!
لباس قرمز رنگو از تنم بیرون کشیدم و لباسی که اقا اراز گفته بوداز رو زمین برداشتم
یه نگاه بهش انداختم و با جمع کردن لب ودهنم گفتم
-اما اراز اینکه خیلی سادست حتی استین دستاشم حلقه ایه…!
-بپوش حالا…
با قیافه ی زاری لباسو تنم کردم ودستمبه کمرم نمیرسید تا زیپشو ببندم پشت به اراز گوشه ی تختش نشستم و لب زدم
-زیپشو بالا میکشی؟!
-اهوم بیا نزدیک تر…!
یکم خودمو جابه جا کردم که دستاش روی زیپ وتنم قرار گرفت اما به جای بالا کشیدنش دوطرف لباسو گرفت واز هم بازش کرد …

وقتی لبهای داغش به پشتم خورد پلک هام روهم افتادن و نفسم رفت …
بوسه های ریزی رو کمرم میزد که دیونه شدم خیلی اروم لب زد
-حالا میخواستی منو دیونه کنی توعه کوچولو؟! پس داشته باش..!
اومدم که بلند بشم دستاشو دور شکمم حلقه کرد و عقب کشیدتم…

سرم روی سینش افتاد که لبهاشو روی لبهام گذاشت …
دست دیگشو از زیر لباس به سینه هام رسوند ک دست دیگشو به سمت پایین تنم کشوند که از خود بی خود شدم…!

چرخیدم و روی شکمش نشستم …
با چشمای نیمه بازم شروع به بوسیدنش کردم..!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان شاهدخت/پارت چهلو هشت

دانیار_ اخر سر هم با نازنین اشنا شد و ازدواج کردن _هیچوقت نخواستی برگردی ایران …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *