خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پنج لیتر خون از دست رفته/پارت بیستو پنج

رمان پنج لیتر خون از دست رفته/پارت بیستو پنج

و رو به کیمیا با لحنی کاملا جدی گفت:
-هوتن آدم خواره! خیلیم روی اسمش حساسه. البته من و تو توی لیست سفیدش قرار داریم اما پرستار های بخش از کوچیک تا بزرگشون توی لیست خط خطی و مشکیش قرار دارن. الان هم بهتره که با اسم خودش صداش کنی وگرنه یه بلایی سرت می‌آره.
با لبخند از چرت و پرت های محضش نگاهش کردم و پرسیدم:
-تموم شد؟
رادین هم با نیش باز جواب داد:
-اوه یس بیبی!
لحنش انقدر بامزه بود که اول کیمیا و بعد من باز هم توی هچل بی مزه بازی های رادین قرار گرفتیم.
رادین هیچوقت به جوکهاش نمی‌خندید.
و همین باعث می‌شد که جوکها یا حرکاتش بامزه تر بشن.
نگاهی به لیوان شربت انداختم و پرسیدم:
-اون تعهد نامه کمکی کرد؟
با افتخار جواب داد:
-بله پس چی؟ می‌دونی هوتن…
و پاش رو روی اون یکی پاش انداخت و با لحنی مغموم ادامه داد:
-ما آدم ها خیلی بیرحمیم…
نفس عمیقی کشیدم وبا صدای نسبتا بلندی گفتم:
-رادین جان، عزیزم، دوست خوب من، خواهشا برو سر اصل مطلب، دق نده تروخدا!
کیمیا هم با خنده جای رادین جواب داد:
-ببخشید آقا هوتن. باید همه چیز براش هیجان داشته باشه، من می‌گم بهتون.
منتظر به کیمیا چشم دوختم که زبونش رو با لبش تر کرد و بدون این که بهم نگاه کنه گفت:
-راستش، کاوه، برادرم، فکر کنم دیده باشیدش. دنبال یه پرستار بچه یا یه خانمی می‌گرده که بتونه از بچش به مدت یک روز مراقبت کنه. البته باید معتبر باشه و وقتی با رادین در میون گذاشتم خب، شمارو معرفی کرد!
با تعجب و یکدفعه پرسیدم:
-من؟!
رادین هم با خنده گفت:
-تو نه هانی. خانم خاله گلبو! البته چون کاوه به این راحتی ها نمی‌تونه اعتماد کنه و توهم انقدر لفتش می‌دی و هیچی به گلبو خانم نمی‌گی مجبوری که مخ گلبو خانم رو بزنی تا به بهونه‌ای خوشگل شوهر عمه رو که چه لقب داغونی هست، توی مهد ازش مراقبت کنه.
گیج از حرفهاش به فکر فرو رفتم.
هنوز اونقدری با گلبو راحت نبودم که این رو ازش بخوام.
مخصوصا این که الان شرایط خوبی نداره.
بدون این که سرم رو بلند کنم آروم گفتم:
-گلبو عمل کرد…
رادین پرید وسط حرفم و محکم گفت:
-می‌دونم. و یادمه که شدیدا احساسی بود و روحیه‌اش بهم ریخته بود. شاید این موضوع بتونه کمی کمکش کنه تا به خودش بیاد. خبر داری می‌خواست استعفا بده؟
ناراحت جواب دادم:
-آره. احساساتش کاملا بهم ریخته. وقتی بهم گفت فقط گفتم که بعدا در موردش صحبت می‌کنیم. نباید استعفا بده.
کیمیا ناراحت، بین حرفمون پرید و خودش رو هم شریک این وضعیت ناهنجار کرد:
-من می‌تونم کمکی کنم؟
رادین مهربون رو به خانمش گفت:
-تنها کمکی که می‌تونی بکنی اینه که مخ داداش پوآروت رو بزنی تا به گلبو رضایت بده.
لبخندی از این لقب روی لبم نشست و با نفس عمیقی گفتم:
-بسیار خب. باهاش صحبت می‌کنم و امیدوارم که قبول کنه. گلبو عاشق بچه هاست اما الان هنوز خودش رو باور نکرده.
با حرفم، رادین با شیطنت پرسید:
-تو چی؟ باورش کردی؟
گیج و بدون فکر جواب دادم:
-معلومه که باور…
که یهو به خودم اومدم و با فهمیدن مضمون سوالش، با تک سرفه و اخم، حرفم رو عوض کردم:
-گفتی توی مهد ازش مراقبت کنه؟
رادین با لبخند و از عمد گفت:
-نه، گفتم تو باورش کردی؟
خوشبختانه کیمیا به دادم رسید و تشروار گفت:
-رادین جان. چرا اذیت می‌کنی خب؟
و رو به من جواب داد:
-گفتم توی مهد چون راحت تر می‌شه اعتماد کرد. کاوه بشدت حساسه و فکر کنم حتی اگر مدارک گلبو خانم رو از سر تا ته بررسی نکنه رضایت نمی‌ده.
با لبخند اطمینان بخشی بدون در نظر گرفتن رفتار رادین محکم گفتم:
-نیازی به مدرک نیست. برادرت واسه پنج ثانیه که با گلبو صحبت کنه کاملا رضایت می‌ده.
کیمیا با ذوق جواب داد:
-امیدوارم همینطور باشه.
و اما رادین، انگار که هیجان جدیدی توی زندگیش وجود اومد باشه و اگر تا ته این هیجان نره، قادر به زندگی نیست با شیطنت رو به کیمیا گفت:
-البته چون کاوه حساس تره خانم خاله گلبو می‌تونه به مدت پنج ثانیه قانعش کنه. منتها آقای عمو هوتن انقدر غرق این فرشته زمینی شده که نیم ثانیه هم صرف اثرگذاریش نشد.
با نفس عمیقی به چشمهای شیطونش زل زدم و دست به سینه و با لحنی کاملا جدی گفتم:
-آدم نمی‌شی خب. چیکارت کنم؟
برق شادی توی چشمهای رادین نشست و رو به کیمیا ذوق زده گفت:
-می‌بینی چجوری تاثیر گذاشته؟
کیمیا اینبار، جای این که بهش تشر بره افتاد روی خنده و به زور لای خنده هاش رو به من گفت:
-اینبار رو استثنائا حق با رادینه. خیلی عوض شدین.
خودمم می‌دونستم که تغییر کردم و همه ناشی از انرژی مثبتی بود که گلبو با ورودش به زندگیم، باعث شد که به خودم بیام و رفتارم رو اصلاح کنم.
در جوابش، لبخند مهربونی روی لبم نشست که کیمیا هم با خباثت رو به شوهرش گفت:
-واجب شد گلبو خانم رو ببینم.
رادین هم لپ کیمیا رو کشید و مهربون گفت:
-عزیزم حتما یه روز میگم باهم قرار بذاریم. من و تو و گلبو.

بی اختیار و بدون این که ذره‌ای به حرفم فکر کنم با صدای نسبتا بلندی پرسیدم:
-چرا؟
اینبار، جفتشون به حالت خبیثی نگاهم کردن که با توجه به حرفی که زدم، دست به پشت موهام کشیدم و زوری برای این که بحث رو جمعش کنم با من من در حالی که به بشقاب چیپس رو به روم خیره بودم گفتم:
-خب، منظورم اینه که یعنی، خب گلبو که الان عمل کرده و نیاز به استراحت داره. و این که خب…
رادین هم با تک خنده حرفم رو قطع کرد:
-خیلی خب کشتی خودت رو. توروهم می‌بریم.
آرامش عجیبی ته دلم نشست و نفس عمیقی برای آزاد سازی انرژی توی وجودم کشیدم که بیخودی اون تو اسیر شده بودن.
با صدای زنگ گوشیم، کیمیا بلند شد تا سری به غذا بزنه و من هم با دیدن اسم گشتاسب که روی گوشیمه، نفس عمیقی کشیدم و بی توجه به رادین که گیج نگاهم می‌کرد، جملاتی رو که توی ذهنم آماده کرده بودم، مرور کردم و جواب دادم:
-جانم گشتاسب؟
گشتاسب با صدای گرفته‌ای که ناشی از حال بدش بود گفت:
-سلام. خواستم بهت بگم که…
و سرفه خش داری که باعث قطع شدن حرفش شد رو به زور نگه داشت که نگران، گوشی رو بیشتر به گوشم فشردم و بی طاقت، منتظر ادامه حرف گشتاسب موندم که با همون صدای گرفته ادامه داد:
-ممنونم که گلبو رو فرستادی پیش مادرمون.
اگر ممنون بود و نمی‌خواست توبیخم کنه پس چرا صداش گرفته بود؟
با صدای رادین که گفت:
-من دیگه تعهد نمی‌دما، باز اخراجم کرد؟!
بی توجه به سوالش رو به گشتاسب نگران پرسیدم:
-چرا صدات گرفته؟ خواهرت حالش خوبه؟
گشتاسب در جواب سوالم، با صدای بغض داری گفت:
-گلبو منو می‌شناسه. آدمی نیستم که تقاضای کمک کنم. شاید الان فقط به خاطر خواهرم دارم این کارو می‌کنم.
بی طاقت از سر جام بلند شدم و با تپش قلبی که ناشی از هیجان و نگران بود پرسیدم:
-چیشده گشتاسب؟
گشتاسب ناله‌ای سر داد که باعث شد از دلهره، دستی به پیشونیم بکشم و طولی نکشید که ادامه داد:
-در کناری خونمون، یه پسره لاعبالی گلبورو اذیت می کنه اما اگه من باشم کاریش نداره. من امشب نمی‌تونم برم پیش گل…
و ناله‌ ضعیفش بیشتر شد که اومدم با فریاد صداش کنم که گوشی ازش دور شد و صدای نفس نفس کسی اومد و مخاطبش من بودم:
-الو؟ گشتاسب؟
بلافاصله صدای سپند رو شناختم و همزمان که طول پذیرایی رو با قدم های بلند و سریع طی می‌کردم نگران و با صدای بلندی پرسیدم:
-سپند چیشده؟ گشتاسب چرا صداش گرفته؟
سپند نفس عمیقی کشید تا کمی از نفس نفس هاش کم بشه و در همون حال هم بریده بریده گفت:
-بعدا برات…می‌گم هوتن. الان، حلما شوهرش خونه‌ست؟
گیج گفتم:
-نه چطور؟
هوتن هم با آرومی جواب داد:
-خداروشکر، هوتن گلبو رو ببر خونه حلما. امشب نباید تنها باشه.
گیج و بی اختیار با صدای بلندی گفتم:
-چرا یکیتون نمی‌گید چه خبره؟
سپند در جواب نگرانیم، سعی کرد با آرامش اما با صدایی که مطمئن بودم اونم حال آرومی نداره بگه:
-هوتن جان الان وضعیت چندان مناسبی نیست. گشتاسب الانم به زور بهم اعتماد داره اما چون غیر از ما دوتا کسی در حال حاضر نیست که بتونه کمکش کنه ناچار شده که گلبو رو دست تو بسپره. مواظب گلبو باش و از حال گشتاسب هیچی بهش نگو…
پریدم توی حرفش و نگران و با صدای بلندتر پرسیدم:
-گشتاسب چی شده؟
سپند با لحنی عصبی که سابقه نداشت این لحن رو ازش بشنوم کلافه فریاد زد:
-کاری رو که گفتم انجام بده هوتن.
و گوشی رو قطع کرد که کلافه و با نفس های عمیق پی در پی که سعی بر آروم کردن خودم داشتم دنبال شماره گلبو می گشتم که در همون حال، رادین با آرامش گفت:
-آروم باش. می‌گم بزن توی گوشیت.
گیج نگاهش کردم که دیدم گوشیش توی دستشه و شماره گلبو رو اورده.
فرصت واکنش برام نموند و سریعا با دیکته کردن شماره توسط رادین، شماره گلبو رو گرفتم و سعی کردم تو طول برداشتن گوشی توسط گلبو، با نفس های عمیق، بتونم آرامش رو برقرار کنم.
می‌دونستم که هیجان گلبو شدیدا بالاست و کافیه که یک لحظه بهم شک کنه تا بشینه کلی از تخیلاتش داستان های غیر منطقی ببافه.
رادین هم در این لحظات سعی می‌کرد تا کلمات و جملاتی رو که بهتره به کار ببرم توی گوشم می‌خوند و جالبیش اینجا بود که حالت چهره‌اش نگران و اخم مضطرب بین پیشونیش، کاملا با لحن آروم و ملایمش در تضاد بودن.
طولی نکشید تا گلبو، گوشی رو برداشت و مهربون جواب داد:
-سلام آقای دکتر.
آخرین نفس عمیقم رو کشیدم و سعی کردم تا با تک سرفه، صدام رو صاف کنم:
-سلام. خوبی؟ به خودت که فشار نیوردی؟
خنده مهربون گلبو، به یکباره آشوب وجودم رو آروم کرد لبخند آرومی روی لبم نشوند اما با حرفی که زد، باعث از بین رفتن اون لبخند نیم ثانیه‌ای و به جاش، تعجب و بعد ظاهر شدن خشم درونم شد:
-بچه شدین آقای دکتر؟ معلومه که فشار نیوردم خودم می‌دونم که حالا که عمل کردم وضعیتم مثل قبل نیست. فقط یکم یخچالی که جا به جا کردم سنگین بود که اونم الان دارم استراحت می‌کنم.

رادین داشت به مکالماتمون گوش می‌کرد و با شنیدن حرف گلبو، مطمئنا از واکنشی که می‌خواستم نسبت به حرفش سر بدم قبل از این که حرفی بزنم دستش رو گذاشت روی شونه‌ام و سریعا با صدای آرومی گفت:
-هی هی آروم باش چیزی نیست.
نفس عمیقی از شدت ناراحتی به دلیل خود خوری کردن سر دادم و سعی کردم تا اصل مطلب رو بیان کنم:
-الان سعی می‌کنم آرامش خودم رو حفظ کنم و چیزی نگم. بگو ببینم خونه تنهایی؟
گلبو هم با مکث جواب داد:
-آمم، بله گشتاسب هنوز نیومده. کارش دارید؟ می‌خواید وقتی اومد بهش بگم باهاتون تماس بگیره؟
دست رادین روی شونه‌ام محکم تر شد و این علامتی بود که باید یه جورایی به خونه حلما می‌کشوندمش و از این رو با تمام قدرتی که داشتم، شروع کردم به تعویض حقیقت، هرچند که ته دلم راضی به این کار نبود:
-نه دختر خوب. راستش گشتاسب امشب نمی‌تونه بیاد و خب با من تماس گرفت و در مورد همسایتون…
گلبو پرید توی حرفم و با لحن خشکی پرسید:
-ازتون خواست تا مراقبم باشید؟ ممنون از محبتتون آقای دکتر. ولی غلام نمی‌دونه که گشتاسب خونه نیست. من هم باید صبح زود بیدار شم و برم بیمارستان پیش مادرم.
تو فکر این بودم که چجوری ماموریتی رو که گشتاسب بهم داده به طور کامل و به نحو احسن اجرا کنم که گوشی رادین توی اون هیرو ویر زنگ خورد و رادین هم برای این که اذیت نشم و رشته کلام از دستم در نره، به سراغ کیمیا رفت تا اونجا گوشیش رو جواب بده و من هم سعی کردم تا با لحنی ملایم، گلبو رو از تصمیمش صرف نظر کنم:
-خب اگر ببرمت پیش گشتاسب و فردا خودم بهت قول بدم که ببرمت پیش مادرت چی؟ می‌دونم که گشتاسب مخالفت می‌کنه اما می‌تونم کاری کنم تا بی دردسر بری سراغ مادرت. نظرت چیه؟
گلبو اما، با مکثی طولانی جوابم رو داد و این بار، حسی که توی لحنش به گوش می‌خورد، یه جور تردید بود:
-گشتاسب به این سادگی ها از خر شیطون پایین نمی‌آد.
و این حرفش، بهم ثابت شد که تنها یک جمله اضافه تر، می‌تونه به طور صد در صد رای گلبو رو بزنه پس سعی کردم تا این جمله رو، با اطمینان خاطر بیان کنم و از طرفی هم، خودم رو محک بزنم:
-من رو هنوز نشناختی. اگر تونستم به برادرت نزدیک بشم طبیعتا می‌تونم باهاش صحبت کنم مگه نه؟ تا ده دقیقه دیگه می‌آم دنبالت آماده باش.
و بعد از خداحافظی کردن ازش، این بار نفس عمیقی که سر دادم به نشونه تزریق آرامش به جسم و روحم بود و روی مبل کنارم نشستم تا کمی این هیجانات چند دقیقه پیش رو بخوابونم.
باید می‌رفتم.
فرصت استراحت نبود.
از این رو، از جام بلند شدم و لحظه‌ای که قدم به سمت آشپزخونه برداشتم تا از کیمیا و رادین خداحافظی کنم، رادین با چهره‌ای مغموم جلوم ظاهر شد و بدون این که نگاهم کنه با صدای گرفته ای پرسید:
-گلبو رضایت داد؟
گیج از چهره مغمومش بدون توجه به سوالش پرسیدم:
-چیشده؟
تاحالا سابقه نداشت که رادین، نگاهش رو از من بگیره و لحظه گرفتن نگاهش هم انقدر غمگین باشه.
همراه با اخم گیجی، یاد تلفنش افتادم و سریعا پرسیدم:
-کی بود زنگ می‌زد؟
رادین با مکث و همون سر پایین جواب داد:
-سپند!
و بدون این که منتظر واکنشم باشه، اینبار سرش رو بلند کرد و با صدایی گرفته گفت:
-تو هوتنی. کسی که بیرحمانه خوبی بقیه رو می‌خواد. هوتن تو بهترین رفیق منی. تو برای من با رهام داداشم هیچ فرقی نداری ولی…
و آه ناراحتی کشید که نگران از هذیون گفتنش پرسیدم:
-تو چرا انقدر گرفته ای؟ چه بلایی سرت اومده؟ اینا چیه داری می‌گی؟
رادین هم لب تر کرد و در جوابم، با صدایی که سعی کرده بود تا به خودش تسلط داشته باشه گفت:
-می‌شه من برم دنبال گلبو؟
با سوالش، جا خوردم و جای این که از سوالش ناراحت بشم یا بپرسم که چرا همچین سوالی می‌کنه، نگران تر از همیشه پرسیدم:
-چیشده رادین؟
رادین در حال بازی با گوشیش، دوباره سرش رو پایین انداخت و با مکث گفت:
-سپند بهم زنگ زد. می‌دونست که الان عصبانیه و نمی‌تونه درست بهت بگه برای همین به من گفت. گلبو …
بی اختیار پریدم توی حرفش و با ترس تقریبا فریاد زدم:
-گلبو چی؟
رادین دستهاش رو گذاشت روی شونه‌ام و با نفس عمیقی، توی چشمهام نگاه کرد و گفت:
-آروم باش. چیزی نیست داداشم. گلبو خوبه هیچیش نیست به شرطی که تو بتونی آرومش کنی که می‌دونم می‌تونی. می‌دونم هوتن جان از مقدمه متنفری ولی بیان کردن اصل این مطلب که مادر گلبو فوت شده چندان راحت نیست، اوا گفتم که…
و دستهاش رو از روی شونه هام برداشت و نگران نگاهم کرد.
به چشمهای رادین نگاه کردم تا ذره ای اثر از شوخی درونشون پیدا کنم.
اما رادین کاملا جدی بود و نگران.
گلبو، گلبو، گلبو…
و زیر لب مدام تکرار می‌کردم.
این اصلا اتفاق مناسبی نبود.
اون دختر حقش نبود تا این بلا سرش بیاد.
دستم رو به پیشونیم گرفتم و از شدت سر درد، چشمهام تار شدن و در حال ازدست دادن تعادلم بودم که دست محکم رادین، دور بازوم پیچید و نگران داد زد:
-کیمیا یه آب قند بیار.

کیمیا هم سریع السیر جواب داد:
-مگه چجوری بهش گفتی؟
دستم رو به سرم گرفته بودم و گذاشتم که رادین کارش رو بکنه و در همون حال جواب داد:
-هیچی گفتم گفتن این که مادر گلبو دار فانی رو وداع گفته کمی سخته.
کیمیا با مکث در جواب رادین عصبی فریاد زد:
-رادین خجالت نمی‌کشی اینجوری خبر بد می‌دی؟ بلایی سرش نیاد؟
و صداش همراه با صدای برخورد قاشق به لیوان نزدیک تر می‌شد و با چشمهای بسته و قدرت شنواییم متوجه شدم که در حال هم زدن آب قنده.
قادر به تفکر نبودم.
نمی‌دونستم که باید چکار کنم.
گلبو با تمام دخترایی که می‌شناختم فرق می‌کرد و فکر این که باید باهاش در حال حاضر بر خلاف اعتقاداتم رفتار می‌کردم عذابم می‌داد.
از طرفی منتظر آب قندی بودم تا کمی وجودم آروم بگیره اما با صدای نگران کیمیا که گفت “اِ رادین چیکار می‌کنی من آبقند اوردم که تو بخوری؟”، به خودم اومدم و متوجه شدم که الان در بدترین موقعیت زندگیم هستم به طوری که شخصی که قراره دلداریم بده، خودش بیشتر باعث به یاد اوردن تمام بدبختی هام می‌شه.
حداقل برام نقطه قوتی محسوب می‌شد و چون به این رفتار رادین عادت داشتن، سریع تر به خودم اومدم و با همون ضعف جزئی و همون صدای گرفته ناله وار گفتم:
-ایرادی نداره. گلبو تنهاست باید خواسته گشتاسب رو انجام بدم.
رادین هم سریعا بلند شد و جدی وار گفت:
-وایسا یه چیزی برات بیارم رنگت پریده تموم بدبختیات از بدو طفولت توی صورتت نقش بسته. با این حال بری سراغ گلبو خود گلبو بیشتر واسه طفولیتت گریه زاری می‌کنه تا مامانش.
می‌دونستم که با مخالفتم، رادین باز هم کار خودش رو می‌کنه و از این رو، همونجا ایستاده منتظر مسخره بازی نوینش شدم در حالی که تمام فکر و ذکرم، دختری بود که با وجود اسمش که به گل مربوطه، به گل حساسیت داره و با اخلاق بامزه‌اش، بیشتر افکارم رو به شخصیت مهربون و غیر قابل پیش بینیش اختصاص داده.
گلبوی پاکی که حقش نبود این حقیقت رو بدونه…

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان عشق ممنوع/پارت سیو دو

چشم که باز کردم یه جای غریبه بودم اینجا بیمارستان نبود اما این همه سرُم …

3 نظر

  1. ببر پیر فدات!
    من کلا پیگیر رمانخونام!
    نه خود رمانا!
    منم خوبم
    بچه ها رو دونه دوه تو سایتای مختلف کشف میکنم!

  2. خیلی دیر به دیر میزارید
    خب زودتر بزارید دیگ،دق کردیم باو

  3. هعییی پس مادر گلبو فوت شد؟؟….عجب سرنوشتی!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *