خانه / رمان / رمان آنلاین / رحم اجاره ای / رمان رحم اجاره ای/پارت صدو بیست

رمان رحم اجاره ای/پارت صدو بیست

 

_ کیارش من احمق نیستم تا امروز هیچ شکی نسبت به مشهید نداشتم اما الان هم به تو شک دارم هم به مهشید اگه دوستت نداشت چرا همچین کاری کرد چر سر میز شام با ما هست ؟ چرا تو انقدر ازش دفاع میکنی ؟
خواست چیزی بگه که یهو در اتاق باز شد نگاهم به مهشید افتاد پوزخندی روی لبهام نشست و گفتم :
_ الان چرا در اتاق ما رو بدون اجازه باز کرد ؟
مهشید با خشم به کیارش چشم دوخت :
_ قصد نداری بهش واقعیت رو بگی ؟
خشک شده سر جام ایستاده بودم قلبم داشت تند تند خودش رو میکوبید چه واقعیتی بود که من باید متوجهش میشدم واقعا همه چیز خیلی سخت داشت پیش میرفت اونقدر که نمیتونستم هضم کنم !
_ مهشید گمشو بیرون
_ کیارش اگه بهش واقعیت رو نگی واسه همیشه گم و گور میشم مطمئن باش
کیارش نگاهش به من افتاد ازم جدا شد به سمت مهشید رفت بازوش رو گرفت که صداش زدم :
_ کیارش
به سمتم برگشت خیره به چشمهام شد و گفت :
_ مهشید زن منه !
غمگین خندیدم قلبم داشت آتیش میگرفت چرا زندگی داشت باهام بازی میکرد
_ خاله عسل میدونست ؟!
_ آره
خیره به چشمهای مهشید شدم که جوابم رو داده بود ، بعد گذشت چند ثانیه دوباره ادامه داد :
_ بعد طلاق کیارش دوباره عاشق شد ، عاشق من خیلی وقت هست ازدواج کردیم خوشبخت بودیم تا این که عسل فهمید نازا هستم هر کاری کرد جدا بشیم ، جدا نشدیم اما دور از چشمش زندگی میکردیم تا اینکه من خسته شدم از کیارش خواستم یکی رو پیدا کنه واسمون بچه بدنیا بیاره اونم تو رو خرید من ازش خواستم به عنوان پرستار بیام تو این خونه چون قصد نداشتم در نبود من شوهرم بهت دل ببنده
چشمهام گرد شده بود
_ پس چرا زن سابقت چیزی نگفت ؟
_ چون هیچکس خبردار نیست
اشکام روی صورتم جاری شدند باهام بازی کرده بودند و این موضوع بشدت دردناک بود
_ بسه مهشید
کیارش مهشید رو با خودش از اتاق برد اما من همونجا نشستم انقدر حالم بد شده بود که چشمهام سیاهی رفت …

وقتی چشم باز کردم داخل اتاق بودم همونجا که از حال رفته بودم و هیچکس پیش من نبود ، تموم اتفاقاتی که افتاده بود مثل یه فیلم از جلوی چشمهام رد شد واقعا وحشتناک بود اصلا نمیتونستم تصورش کنم حتی شده واسه چند ثانیه !
به سختی بلند شدم از اتاق خارج شدم باید با خاله عسل صحبت میکردم چرا باهام بازی کرده بود
به سمت اتاقش رفتم تقه ای زدم که صداش بلند شد :
_ بیا تو
در اتاقش رو باز کردم و داخل شدم خودش داخل بالکن نشسته بود
_ خاله عسل
با شنیدن صدام نگاهش رو بهم دوخت با دیدن وضعیت افتضاح من بلند شد به سمتم اومد و گفت :
_ چیشده حالت خوب نیست ؟
_ نه
_ چرا اینطوری شدی ؟
دستم رو گرفت که دستم رو از دستش کشیدم ، متعجب داشت بهم نگاه میکرد
_ واسه چی باهام همچین کاری کردی ؟
_ چیکار ؟
_ چرا یه کاری کردی باور کنم آدم خوبی هستی اما تو بازیم میدادی !
اخماش بشدت تو هم فرو رفت :
_ داری درمورد چی صحبت میکنی ؟
_ کاملا مشخص هست دارم درمورد چی باهات صحبت میکنم !
_ ببین آرامش من واقعا متوجه نمیشم چیشده ؟ چرا به این حال و روز افتادی ؟
قطره اشکی روی گونم چکید با دست پسش زدم و گفتم :
_ واقعا میخوای بفهمی چیشده ؟
_ آره
_ باشه بهت میگم چیشده
داشتم خیره خیره بهش نگاه میکردم بعد گذشت چند ثانیه شروع کردم به گفتن وقتی حرفام تموم شد ، خاله عسل با ناراحتی گفت :
_ ببین آرامش من سعی داشتم مهشید رو دور کنم چون میدونستم پسرم داره با تو آرامش میرسه اما با مهشید هیچ آرامشی تو زندگیش نداره
نمیدونستم چی باید بهش بگم حرفاش الان اصلا واسم قابل درک نبود
_ شماها باعث شدید قلبم شکسته بشه !

_ من نمیخواستم اینطوری بشه آرامش من هیچوقت مهشید رو به عنوان عروسم قبول نداشتم اما تو رو از وقتی که دیدمت مهرت به دلم افتاده دوستت دارم .
اشکام با سرعت روی صورتم جاری شدند ، دیگه نمیتونستم به هیچکدومشون اعتماد کنم انگار داشتند دروغ میگفتند ، بلند شدم داشتم میرفتم که اسمم رو صدا زد :
_ آرامش
ایستادم که صداش بلند شد :
_ مطمئن باش خیلی زود خودت متوجه حرفای من میشی !
بعدش از اتاقش خارج شدم من الان نمیتونستم هیچ چیزی رو درک کنم چون چیز هایی که شنیده بودم اصلا تو ذهن من جا نمیشد شوکه کننده بود
داخل اتاق شدم چند تا قرص آرامبخش خوردم و دراز کشیدم نمیدونم چیشد چشمهام گرم شد …
با شنیدن صدا هایی کنار گوشم آهسته چشمهام رو باز کردم داخل اتاق بودم مهشید و کیارش بودند
سر جام نشستم و گفتم :
_ برید بیرون
با شنیدن صدام جفتشون به سمتم برگشتند
مهشید انگار عصبانی شد :
_ این ادا ها چیه از خودت درمیاری ازدواج شما از اولش هم یه ازدواج صوری بود
پوزخندی بهش زدم :
_ درسته من زن صیغه ای کیارش هستم ، اما تو حق نداری بیای تو حریم شخصی من برده شما نیستم برید بیرون دوست ندارم با آدمای دروغگویی مثل شماها داخل یه اتاق باشم چندشم میشه !
خواست بیاد سمتم که کیارش با داد اسمش رو صدا زد :
_ مهشید
سرجاش ایستاد بهش اشاره کرد بره بیرون وقتی مهشید رفت ، خودش اومد سمتم کنار تخت ایستاد و گفت :
_ من بابت کاری که انجام دادم پشیمون نیستم !
چرا باید پشیمون باشی تو یه آدم خودخواه هستی که همش به خودت فکر میکنی و احساس بقیه اصلا واست مهم نیست امیدوارم یه روزی تقاص پس بدی !
_ چیه چرا خشکت زده ؟
_ الان بخاطر کاری که کردی توقع داری بهت چی بگم ؟ تو باعث شدی قلبم شکسته بشه
خم شد تو صورتم خیره به چشمهام شد :
_ عاشقم شدی ؟
دوست داشتم داد بزنم آره لعنتی عاشقت شدم خیلی زیاد اما به جاش سرد جوابش رو دادم :
_ نه

_ پس چرا باید قلبت شکسته بشه ؟
_ چون بازیم دادی اگه از اولش راستش رو میگفتی شاید این اتفاق ها نمیفتاد تو یه آدم خودخواه هستی که مغرور شدی حالم ازت بهم میخوره دوست ندارم حتی باهات چشم تو چشم بشم !
حرفام همش واقعیت بود دوست نداشتم باهاش چشم تو چشم بشم
_ من شوهرت هستم تا موقع به دنیا اومدن بچه حق نداری این ادا ها رو از خودت در بیاری شنیدی ؟
_ نه
نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد خواست چیزی بگه اما منصرف شد
_ ببین تو داری عصبیم میکنی !
به سختی از روی تخت بلند شدم خودش متوجه شد حالم زیاد خوب نیست ، خیره بهش شدم و گفتم :
_ تو روت میشه با من صحبت کنی ؟!
_ چرا نباید روم بشه ؟
_ بعد کار زشتی که انجام دادی ، طلبکارم هستی آره ؟
_ یادت باشه من تو رو به عنوان برده خریدم بابتت پول مفت ندادم که هر چیزی دوست داشتی به زبون بیاری شنیدی ؟
خشک شده داشتم بهش نگاه میکردم حرفاش باعث میشد من عذاب بکشم
_ حرفات درد آوره !
پوزخندی زد :
_ جدی ؟
_ آره
ساکت شده داشت بهم نگاه میکرد مشخص بود حرفام رو نمیتونه درک کنه چقدر سنگدل بود
_ درسته من رو به عنوان برده خریدی بابتم پول دادی ، من رو برگدون پیش خانواده ام پولت رو پس میدیم !
چشمهاش برق بدی زد ؛
_ فکر اینکه برگردی پیش خانواده ات رو از سرت بنداز بیرون تو باید بچه ی من و بدنیا بیاری این و تو گوشه آویزون کن
بعدش خواست بره که با بغض گفتم :
_ وقتی بچت رو بدنیا آوردم و رفتم پیش خانواده ام ، با کسی که عاشقش باشم ازدواج میکنم هیچوقت با کسی مثل تو که باعث بدبخت شدن یک میشه ازدواج نمیکنم تو همیشه …
بی هوا به سمتم برگشت با دیدن صورت کبود شده اش ساکت شدم مشخص بود حسابی خشمگین شده
_ چی داشتی میگفتی ؟!
نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ من …

عصبی خندید :
_ پس واسه خودت نقشه کشیدی ، که بعد برگشت پیش خانواده ات دوباره ازدواج کنی زندگی جدید و پر از عشق بسازی آره ؟
ترسیده بودم اما دوست نداشتم بفهمه ذره ای نسبت بهش احساس دارم واسه همین با صدایی گرفته شده گفتم :
_وقتی برگردم پیش خانواده ام مطمئن باش با کسی که عاشقش هستم ازدواج میکنم و خوشبخت میشم قرار نیست با خاطرات تلخی که اینجا داشتم زندگی کنم !
چشمهاش برق بدی زد :
_ فکر کردی من بهت اجازه میدم ؟
گوشه ی لبم کج شد :
_ واسم اصلا مهم نیست من نیازی به اجازه ی کسی که یه زمانی شوهر موقتم بوده ندارم
انقدر عصبانی شد که حد نداشت کاملا از حالت صورتش مشخص بود
نفس عمیقی کشید :
_ داری باعث عصبانیت من میشی !
_ مطمئنی ؟
_ آره
_ پس برو پیش زنت تا عصبانیت رو آروم کنه
به سمتم اومد دستش رو دور کمرم انداخت :
_ تو هم زن منی آرومم کن
دستم رو روی سینه اش گذاشتم فشاری بهش دادم و گفتم :
_ من زن موقتت هستم فقط بخاطر بدنیا اوردن یه بچه نه اینکه بخوام آرومت کنم باید بری پیش زنت
_ خفه شو
ساکت شدم واقعا عصبانی شده بود ، عصبانیتش هم ترسناک بود اما کسی که باعث این حال بد من شده بود خودش بود پس نباید با من اینطوری رفتار میکرد
_ چیه ؟
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ به من نگاه کن ببینم !
خیره به چشمهاش شدم که صداش بلند شد :
_ کافیه یکبار دیگه همچین مزخرفاتی ازت بشنوم تا زندگیت رو به جهنم تبدیل کنم شنیدی ؟
_ آره
رسما یه روانی بود نمیشد اصلا باهاش بحث کرد ، چند دقیقه که گذشت بعدش دستش رو برداشت و گذاشت رفت که نفس راحتی کشیدم هنوزم غمگین بودم بخاطر رفتار هایی که باهام داشتند
_ آرامش
به سمت خاله عسل برگشتم که ناراحت ایستاده بود داشت بهم نگاه میکرد …

_ بله
_ کیارش اذیتت کرد ؟
گوشه ی لبم کج شد :
_ خاله عسل نمیترسید مهشید شما رو تو اتاق من ببینه ناراحت بشه به هر حال عروس شماست
اخماش بشدت تو هم فرو رفت :
_ واسم مهم نیست ناراحت بشه کسی که عروس من هست تویی نه اون
با شنیدن این حرفش گیج داشتم بهش نگاه میکردم منظورش چی بود
_ خاله عسل شما دارید وانمود میکنید با مهشید مشکل دارید ؟
_ وانمود نمیکنم من واقعا باهاش مشکل دارم
گیج داشتم بهش نگاه میکردم حرفاش اصلا واسه ی من قابل درک نبود ، اگه باهاش مشکل داشت چرا سکوت کرده بود این همه مدت
_ پس چرا سکوت کردید ؟
_ این مسئله ای بود که کیارش باید باهات صحبت میکرد نه من
رفتم تو بالکن نشستم حسابی ناراحت شده بودم احساس میکردم من رو بازی دادند ، خاله عسل خودش هم اومد پیش من نشست خیره بهم شد و پرسید :
_ چرا انقدر گرفته ای ؟
_ شما فکر میکنید من چرا این شکلی هستم ؟
نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد :
_ دوست نداشتم اینطوری بشه
_ اما شد
_ الان تو داری باعث میشی زندگیت سخت بشه ، مهشید فکر کردی الان ناراحت هست که هویتش واسه تو فاش شده ؟
_ نه به هیچ عنوان چون اینطوری راحت میتونه اذیتت کنه اون احساس خطر کرده بود که اومد ، چون کیارش نسبت بهش زیاد احساس نشون نمیداد
تلخ خندیدم :
_ خاله عسل نیاز نیست بخاطر امید دادن به من همچین چیزی بگید
_ مطمئن باش دارم واقعیت رو میگم !.
چند ثانیه که گذشت پرسیدم :
_ چرا دوستش ندارید ؟
خیره به من شد :
_ دلیل دارم
با چشمهای ریز شده خیره بهش شده بودم ، خیلی دوست داشتم بفهمم دلیلش چیه
_ دلیل شما چیه ؟

_ اون هیچ علاقه ای نسبت به پسرم نداره فقط بخاطر پولش هست که باهاش دوست شده
_ خاله عسل شاید شما دارید اشتباه میکنید ، اگه بحث فقط پول بود مهشید نمیومد اینجا حسودیش نمیشد
_ من از زندگی مهشید خبر دارم میدونم اطرافم چخبره اما کیارش چون تو زمانی که حالش بد بود با مهشید آشنا شد و باعث شد اروم بشه بهش وابسته شد هیچ عشقی در کار نیست
خاله عسل داشت حرف خودش رو میزد اما بنظر من اصلا ممکن نبود
بعدش بلند شد و گفت :
_ پاشو
متعجب بهش خیره شدم و بلند شدم که ادامه داد :
_ برو حموم به خودت برس یه لباس قشنگ بپوش بیا پایین وقت نهار هست دوست ندارم اینطوری ضعیف خودت رو نشون بدی شنیدی ؟
_ آره اما …
نذاشت حرفم رو بزنم گذاشت رفت ، نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم اصلا نمیشد زنی که روبروم بود رو درک کرد حتی شده واسه چند ثانیه نمیدونستم چرا داشت مشکلش رو با مهشید انقدر بزرگ میکرد اما دوست نداشتم من تو مشکلشون سهمی داشته باشم !
رفتم آماده شدم بعدش به سمت پایین رفتم همشون سر میز شام نشسته بودند
کنار خاله عسل نشستم که مهشید پوزخندی بهم زد :
_ کیارش بهتر نیست آرامش یه جای دیگه غذا بخوره چون اون …
_ مهشید
اخطار دهنده اسمش رو صدا زده بود واسه همین ساکت شده بود لبخندی روی لبهام نشست چه خوب که باعث شده بود ضایع بشه همینم باعث میشد قلب من حسابی خنک بشه چی بیشتر از این میتونست باعث شادی من بشه !
_ به من نگاه کن ببینم
به سمتش برگشتم خیره به چشمهاش شدم که گفت :
_ از امروز مهشید هم اینجا زندگی میکنه دوست ندارم هیچ دعوایی صورت بگیره
_ چرا باید دعوا بشه ؟
با چشمهای ریز شده داشت بهم نگاه میکرد ، مشخص بود از این حرف من خوشش نیومده اما خوب من باید نشون میدادم کیارش واسم مهم نیست
_ آرامش
به سمت خاله عسل برگشتم :
_ جان

_ دوست دارم فردا همراه من بیای مهمونی موافق هستی ؟
_ آره دوست دارم با شما بیام حال و هوام عوض میشه همراه شما و …
_ بسه
ساکت شدم به سمت مهشید برگشتم که این حرف رو زده بود ، خیره به خاله عسل شد و پرسید :
_ چرا باید آرامش همراه شما به جشن عروسی خانوادگیتون بره اونوقت من که عروس شما هستم حتی یکبار هم نشون فامیلاتون ندادید
خاله عسل با آرامش لبخندی بهش زد :
_ لابد مهم نبوده
قشنگ دود داشت از سرش خارج میشد ، بیش از حد تصور عصبانی شده بود
_ میشه یه سئوال بپرسم ؟
خیره به چشمهاش شد و سرد گفت :
_ آره
_ چی باعث شده این و دوست داشته باشید ؟
و به من اشاره کرد که خاله عسل هم خیلی رک جوابش رو داد :
_ آرامش برعکس تو مهربونه قلبش پاک هست ، با احساسات پسر من بازی نمیکنه چون ساده هست خود واقعیش هست واسه همین دوستش دارم !
مهشید عصبی خندید :
_ پس من چی ؟
_ تو اینطوری نیستی خودت خیلی خوب میدونی !
مهشید با حرص گفت :
_ کیارش قصد نداری چیزی به مادرت بگی ؟
کیارش به سمت خاله عسل برگشت :
_ مامان خواهش میکنم تمومش کنید دوست ندارم هیچ اعصاب خوردی بشه باشه ؟
خاله عسل نفس عمیقی کشید :
_ من جوابش رو دادم
بعدش بلند گذاشت رفت ، منم بلند شدم خواستم برم که مهشید من رو مخاطب قرار داد :
_ حسابی کیف کردی نه ؟
_ چرا باید کیف کنم ؟
_ چون عسل باهام اینطوری صحبت کرده بود !
پوزخندی کنج لبم نشست و گفتم :
_ این موضوعی ارتباطی به من نداره پس هیچ دخالتی تو این موضوع نمیکنم
_ داری از خودت ادا درمیاری
_ چرا باید همچین کاری بکنم هان ؟
_ چون میخوای کیارش عاشقت بشه اما مطمئن باش همچین چیزی وجود نداره

بهت زده داشتم بهش نگاه میکردم چقدر ذهنیتش نسبت به من خراب بود یه آدم چقدر میتونست پست و رذل باشه که اینطوری صحبت کنه ، سرم رو با تاسف تکون دادم واسش و گفتم :
_ بسه دیگه داری چرت و پرت میگی من نه عاشق کیارش هستم نه احساسی بهش دارم ، واسه یه مدت کوتاه اینجا هستم بعدش واسه همیشه میرم مطمئن باش
بعدش خواستم برم که اسمم رو صدا زد :
_ آرامش
ایستادم خیره به چشمهای کیارش شدم که بلند شد روبروم ایستاد و با صدایی سرد گفت :
_ دیگه به خودت اجازه نده با مهشید بد صحبت کنی شنیدی ؟
_ حتما
بعدش به سمت اتاقم راه افتادم اشکام روی صورتم جاری شدند ، کیارش به جای اینکه مهشید رو دعوا کنه بخاطر نوع صحبتش من و اذیت میکرد انگار من مقصر بودم تو این ماجرا نمیدونستم چرا داشت اینطوری باهام برخورد میکرد ، رفتارش با من واقعا زشت زننده بود
* * *
حسابی آماده شده بودم به خودم رسیده بودم ، قرار بود بریم مهمونی خانوادگی همراه خاله عسل این هم حسابی حرص مهشید رو در آورده بود
_ آرامش آماده شدی ؟
لبخندی بهش زدم :
_ آره
_ پس میتونیم بریم
سرم رو تکون دادم و باهاش همراه شدم البته که میتونستیم بریم چی بیشتر از این باعث خوشحالی من میشد ، همراهش راه افتادیم سوار ماشین شدیم که راه افتاد ، چند دقیقه که گذشت صداش زدم :
_ خاله عسل
_ جان
_ من استرس دارم
_ چرا ؟
_ نگران هستم یه اتفاق بدی بیفته
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ نیاز نیست نگران باشی قرار نیست هیچ اتفاقی بیفته همه چیز خیلی خوب پیش میره مطمئن باش
با شنیدن این حرفش نفسم رو آسوده بیرون فرستادم امیدوار بودم همه چیز همونطور که داشت میگفت پیش بره و این دلشوره و نگرانی من همش اشتباه باشه …
چند ساعت گذشته بود که به عقب برگشتم با دیدن کیارش و مهشید احساس کردم قلبم از طپش ایستاد
_ آرامش چرا صورتت رنگ پریده شده ؟
_ خاله عسل کیارش با مهشید اومدند !
اخماش تو هم فرو رفت :
_ چی ؟

به روبرو اشاره کردم خاله عسل رد جایی که بهش گفته بودم رو گرفت با دیدن مهشید و کیارش اخماش بیشتر تو هم گره خورد ، خیره به من شد و گفت :
_ دنبال من بیا زود باش
و خودش راه افتاد ، پشت سرش راه افتادم داخل یه اتاق شدیم که خیره به من شد :
_ نباید خودت رو انقدر ضعیف نشون بدی تو اصلا اینطوری نبودی آرامش
اشک تو چشمهام جمع شد :
_ دیدید کیارش چیکار کرد واسش بی ارزش هستم خیلی زیاد …
حرف من و قطع کرد :
_ بسه گریه نکن !
سعی کردم گریه نکنم اما مگه میشد همش کیارش و مهشید داشتند جلوی چشم های من رژه میرفتند
وقتی آرومتر شدم ساکت شدم که اسمم رو صدا زد :
_ آرامش
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ بهتری ؟
با شنیدن این حرفش سری به نشونه ی مثبت واسش تکون دادم :
_ آره
_ خیلی خوب زود باش یه آرایش قشنگ انجام بده ، مشخص نشه گریه کردی خیلی قوی همراه من میای پایین بهشون ثابت میکنی واست مهم نیست
_ خاله عسل
_ جان
_ چرا من واسه ی شما مهم هستم ، مگه نباید به فکر کیارش باشید ؟
_ خوشبختی کیارش پیش تو هست نه کسی که بخاطر پولش بهش نزدیک شده
_ تا جایی که متوجه شدم مهشید از خانواده پولداری هست پس نمیشه بخاطر …
_ آدمای پولدار خیلی زیاد حریض هستند ، بعدش مهشید ذاتش بد هست ، حالا زود باش
سری واسش تکون دادم و مشغول شدم بعدش همراهش از اتاق خارج شدیم داشتم به حرفای خاله عسل گوش میدادم میدونستم حرفاش همش بخاطر خودم هست پس تا جایی که میشد باید نسبت به خودم اعتماد داشته باشم ‌…
کنار خاله عسل ایستاده بودم که به سمتمون اومدند ، خاله عسل بیتفاوت گفت :
_ فکر نمیکردم بیای کیارش
_ یهویی شد !

سنگینی نگاه کیارش رو روی خودم احساس میکردم اما دوست نداشتم بهش نگاه کنم چون باعث ناراحتی من شده بود ، مهشید اسمم رو صدا زد :
_ آرامش
نگاهم رو بهش دوختم :
_ بله
گوشه ی لبش کج شد و به سر و وضع من اشاره کرد و گفت :
_ نمیتونستی یه لباس بهتر واسه امشب انتخاب کنی ؟ خیلی با این لباس بد بنظر میای بهتره قبل اینکه بری جایی واسه لباس پوشیدن یه مشورت بگیری
پوزخندی بهش زدم نباید نشون میدادم ناراحت هستم اینطوری فکر میکرد موفق شده
_ بنظرم لباسم کاملا مناسب و قشنگ هست ، نیاز نیست بخاطر یه مهمونی تموم بدنم رو بریزم بیرون تا چشم هیز چند تا مرد روی من باشه
چشم هاش برق بدی زد میدونست بهش تیکه انداختم ، نگاهی به خاله عسل انداختم که چشمکی حواله ی من کرد ، صدای پر از حرصش بلند شد :
_ به من تیکه انداختی ؟
_ چرا باید به تو تیکه بندازم ؟ مگه لباست مشکل داره ؟
بعدش نگاهی به سر تا پاش انداختم جوری که انگار قبلا اصلا به لباسش توجه نکرده بودم ، خطاب به کیارش با عصبانیت گفت :
_ قصد نداری بهش چیزی بگی ؟
_ بسه انقدر کل کل نکنید سرم و خوردید
مهشید ساکت شد و دندون قروچه ای کرد ، بعدش با قهر گذاشت رفت ، کیارش من و مخاطب قرار داد :
_ نمیتونی در برابر حرفاش ساکت باشی ؟
نمیدونستم چی باید بهش بگم ساکت شده داشتم بهش نگاه میکردم که خاله عسل جوابش رو داد :
_ کیارش بیخود آرامش رو دعوا نکن خودت خیلی خوب میدونی مقصر کیه
کیارش ساکت شد چون خودش هم خیلی خوب میدونست مقصر این ماجرا کیه ، نیم نگاهی بهم انداخت و گذاشت رفت …
_ آرامش
به سمت خاله عسل برگشتم و گفتم :
_ جان
_ خوبی ؟
_ آره
_ خیلی خوب بودی خوشم اومد قشنگ جوابش رو دادی یه لباس افتضاح پوشیده اومده واسه ما درمورد مد صحبت میکنه میمون پول پرست .
با شنیدن این حرفش که با حرص گفته بود به خنده افتادم مشخص بود خاله عسل حسابی دلش پر هست …

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت هفتادو شش

  یه تیکه از سفره ی یکبار مصرفی که از همون رستوران گرفته بودم روی …

یک نظر

  1. ینی واقعا از اعماق وجودم برا خودم متاسفم که وقتمو صرف این رمان کردم صد قسمت از دست مامان بابای این کشیدیم حالا خودش نمی خواید تمومش کنید نه؟؟؟؟
    اصن اینا به جهنم نه درست حسابی پارت بزارید اینم نمومش نکنید هی کشش بدید ولی توروقران یه جوری کشش ندید اخر هر پارت بخوره تو صورتمون حداقل یه چیز درست درمون بنویسید ادم دلشش نسوزه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *