خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پنج لیتر خون از دست رفته/پارت بیستو شش

رمان پنج لیتر خون از دست رفته/پارت بیستو شش

***گلبو***
گیج نگاهش کردم و آروم پرسیدم:
-شما در مورد من چه فکری کردید؟
لبش به لبخند باز شد و با لحنی که برخلاف چهره پر استرسش، آرامش دنیارو توی صداش انداخته بود جواب داد:
-می‌دونم خواسته عجیبیه. اینم می‌دونم که قبول نمی‌کنی اما بعضی وقتا از بین بد و بدتر، بد رو انتخاب کردن بهترین کاره.
سرم رو پایین انداختم و نگاهم رو ازش گرفتم.
نمی‌تونستم با خودم کنار بیام تا خواسته‌ش رو قبول کنم.
از طرفی هم با وجود این که از گشتاسب دلخوشی نداشتم اما نبودش و علی الخصوص الان، شدیدا بهم احساس غریبی می‌داد.
آخ گشتاسب من که اولین بارم نیست خونه تنها می‌مونم چرا اینجوری با آبروی من بازی می‌کنی؟
الان که با آبروم بازی می‌کنی پس فردا به دلیل اخلاق معتاد مانندی که داری معتادش می‌شی و برای آپگرید کردن خودت با وجود و زندگی گلبو بازی می‌کنی، آخ گشتاسب…
نفس عمیقی از حرص کشیدم و چندتا ناسزا به روح پرفتوح گشتاسب فرستادم که صدای هوتن رو شنیدم:
-قول می‌دم بهت بد نمی‌گذره. یه شب که هزار شب نمی‌شه.
سریعا برای این که از کشیدن اون نفس عمیق پر سروصدا و از حرص برداشت بدی نکنه جواب دادم:
-نه من فقط یه لحظه هول شدم. باید با گشتاسب مشورت کنم…
هوتن اما سریعا پرید توی حرفم و با آرامش گفت:
-نیازی نیست. قبل از این که بیام دنبالت بهش زنگ زدم و گفتم که می‌خوام کجا ببرمت. قبول کرد.
با تعجب پرسیدم:
-قبول کرد؟ گشتاسب؟
هوتن هم گیج اما با لبخند جواب داد:
-آره، چرا قبول نکنه؟
یه احساسی بهم می گفت که گشتاسب توی دردسر افتاده چون محاله که همچین چیزی رو قبول کنه.
اخمی از سر نگرانی روی پیشونیم نشست.
گشتاسب هرچیم که بود برای من مثل برادر، پدر، پسر و روح القدس…
یعنی، منظورم اینه که گشتاسب به اندازه پدر نداشته‌ام روم حساس بود.
اما این که الان راضی شده که من شب رو خونه یه غریبه سر کنم، صد در صد یا با شلیک گلوله تهدیدش کردن و یا حافظش پاک شده و گلبو رو از یاد برده و یا محال ترین راه حل ممکن اینه که گشتاسب، توی دردسر بزرگی افتاده.
بازم تهدید به شلیک گلوله توسط یه مافیا منطقی تر بود.
با شنیدن صدای کشیدن دستی توسط هوتن، به خودم اومدم و با استرس و احساس بدی که از شدت غریب بودن بهم سرایت کرد، بند کیفم رو محکم فشردم که هوتن با لبخند مهربونی گفت:
-رسیدیم. خوش اومدی.
سعی می‌کردم لبخند بزنم و حداقل با لبخند جوابش رو بدم اما چیزی که از ظاهرم به چشم می‌اومد بیشتر شبیه کسایی بود که بین سکته و حالت نرمال هستن.
این لبخند سکته‌ای با حس آمیزی صدای موتور در حال استارتم برای طبیعی تر شدن ماجرا هم همراه شده بود و باعث شد تا هوتن بعد از خنده ریزی که از حالتم بی اختیار سر داد بگه:
-چیزی توی اون خونه برای ترس یا اضطراب نیست. بهت قول می‌دم.
بی اختیار، سرم به طرفش کج شد و به چشمهای مشکی رنگش چشم دوختم.
چشمهاش پر از اضطرابی بودن که انگار هوتن به زور کتک ازشون خواسته بود تا جلوی من آروم بشن.
جنس این اضطراب اصلا جالب نبود.
اما نمی‌دونم که چرا دلم می‌خواست تا روز قیامت برای این چشم ها در حال ترس باشم و هوتن کسی باشه که تا همون روز آرومم کنه.

آرامششون بیشتر از هر چیزی در کائنات، آرامش بخش تر بودن.
هوتن هم انگار بیخیال مصرف شدن قدرت ماشین، با لبخند به چشمهای کنجکاوم زل زد و بعد از سپری شدن چند ثانیه که چشمهامون از اتصالی خسته شد مهربون گفت:
-دیروقته.
و این غیر مستقیما به معنای برو بیرون دیگه زل بازیا چیه راه انداختی دختره خیره سر تلقی می‌شد.
دسته در رو کشیدم و همزمان با هوتن پیاده شدیم.
به در چوبی روبه روم که به دلیل تاریک بودن هوا رنگ دقیقش رو به سختی می‌شد تشخیص داد نگاه کردم.
روی در، برگ شاخک های فضول درخت کناری، مانع باز کردن در مثل آدم توسط کسی می‌شد.
گیج از مرحله بعد، به هوتن نگاه کردم که دست هوتن روی شاخه های درخت نشست و پسشون زد.
با شنیدن صدای گرگی که از دوردست به گوش می‌رسید، بی اختیار از ترس، جیغ خفه‌ای کشیدم و پشت پالتوی هوتن مخفی شدم و به پشت پالتوش چنگ انداختم.
بدون این که متوجه بشم که چه کار احمقانه‌ای داره ازم سر می‌زنه.
هوتن هم نگران از حالم سعی کرد تا با آرامش باهام صحبت کنه:
-گلبو؟ آروم باش دختر اونا فاصلشون از ما خیلی خیلی زیاده.
با صدایی لرزون که ناشی از ناباوری حرفش بود در حالی که سرم رو توی پالتوش مخفی کرده بودم و انقدر زرنگ بودم که می‌دونستم با مخفی کردن سرم، کل بدنم مخفی می‌شه پرسیدم:
-پس چرا صداشون می‌آد؟
هوتن اما، انقدر مرد بود که نخواد من رو توی اون وضعیت از پالتوی جادوییش جدا کنه و در همون حال که دستش مثل سیریش به در گیر کرده بود تا شاید من راضی بشم و پالتوش رو رها کنم مهربون جواب داد:
-دختر خوب اونا دامنه صداشون زیاده براش همین از فاصله خیلی زیاد میشه صداشونو شنید.
باز برگشتیم سر موضوع فیزیک و یاد پیرمرد راننده‌ای افتادم که روز اولی که پام به مطب هوتن باز شد، برای زیاد کردن بخاری برام از قانون ارشمیدس صحبت می‌کرد.
اما با شنیدن توضیحش و این که به نظرم منطقی اومد، دستم کمی شل شد و با نفس های عمیق پی در پی، سعی کردم تا کمی با آرامش وجودم صلح کنم تا بر بدنم تسلط داشته باشه.
هوتن هم با احساس این که پالتوش رها و از همیشه چروک تر شد، به سمتم برگشت و توی اون تاریکی، درحالی که به چشم های پر از ترسم خیره شده بود پرسید:
-آرومی؟
وای، این چیه دیگه؟
چرا انقدر بی مقدمه از آدم می‌پرسه آرومی؟
خب طرف یه درصدم که آروم باشه با این شیوه تاثیر گذار پرسش، دلش دوباره پر از تلاطم می‌شه.
البته این سری یه تلاطم دلنشین.

اما، نه تا وقتی که بازم صدای زوزه گرگی که نمی‌دونم چی از جون این لحظه خوب می‌خواد، باعث شد تا به خودم بیام و سریعا و با ترس بگم:
-آره آره خوبم فقط می‌شه، سریع، تر…؟
و ادامه حرفم رو خوردم و سرم رو پایین انداختم که خنده مردانه‌ای سر داد و بعد از این که در رو باز کرد، عقب نشینی کرد تا من وارد شم.
خوشحال از این که اون گرگی که معلوم نبود چه بدیی در حقش کردم تا با ترسوندم حوصله سر رفته‌اش رو جبران کنه، تقریبا به داخل خونه هجوم بردم که با یادآوری این که اینجا اصلا خونه ما نیست، مثل آدم سرجام متوقف شدم تا خود صاحبخونه من رو راهنمایی کنه.
مضطرب به هوتن که خونسرد در حال درآوردن پالتوش بود نگاه کردم که لحظه‌ای که نگاهش بهم افتاد، به حضورم پی برد و خوش رو گفت:
-خوش اومدی.
و با صدای بلند تری گفت:
-حلما. حلما جان کجایی؟
کنجکاو به راهرویی که محل برخورد پذیرایی و اتاق ها بود نگاه کردم.
برخلاف بیرون که در چوبی ترک دار قدیمی و شاخک های درخت ها، زیاد از امنیت و مدرن بودن صحبت نمی‌کردن اما فضای مدرن داخل خونه و مخصوصا ترکیب رنگ بنفش و طوسیش، آدم رو وادار به پشیمونی از قضاوت می‌کرد.
طولی نکشید که یه دختر جوون و خوش تیپ که شلوار لی و پیرهن بنفش رنگی به تن داشت از یکی از اتاق ها بیرون و اتفاقا با همون کنجکاوی نگاهم، به من نگاه می‌کرد اما زودتر به خودش اومد و با لبخند بزرگی گفت:
-ای جانم. خوش اومدید. منور کردید اینجارو خیلی خوشحالم می‌بینمت عزیزم.
و من رو سریعا کشید توی بغل خودش که لحظه‌ای آماده خفه شدن بودم اما تونستم به سرعت به خودم بیاد و دستهام رو دور شونه هاش حلقه کنم و سلام کنم که مهربون جواب داد:
-علیک سلام دختر گل.
کاملا از رفتارش مشخص بود که از دیدنمون هیجان زدست و این من رو کمی آروم می‌کرد.
با دیدنم و این که همونجا ایستادم تا بتونم به طور کامل با احساس یک چنار بالغ ارتباط برقرار کنم در حالی که دستم رو می‌فشرد ذوق زده گفت:
-عزیزم چرا دم در ایستادی؟ داداش چرا نمی‌شینی؟
کفشهام رو دراوردم و خوشحال از رفتار گرم خواهر هوتن، موذب کنار مبل رفتم و با دیدن صحنه نشستن هوتن، کنجکاو به خواهر هوتن نگاه کردم تا بازهم بهم تعارف کنه که نگاهم رو فهمید و با لبخند بیشتری گفت:
-بشین عزیزم راحت باش خیلی خوشحال شدم اومدی. ماشالله چقدر نازی شما. عزیزم حالت چهره‌ات دقیقا مثل بچگیای هوتن…
با تک سرفه عصبی هوتن، خواهرش حرفش رو خورد و من هم به زور خنده از رفتار جالب خواهرش، نشستم و خوشرو جواب دادم:
-ممنونم. ببخشید که مزاحمتون شدم.

خواهر هوتن بیخیال سرفه هوتن، با تعجب پرسید:
-مزاحم؟ کو من که کسیو نمی‌بینم؟ بعدم من مزاحم خونم راه نمی‌دم.
و در حالی که به سمت آشپزخونه اپن کنار در می‌رفت با صدای بلندتری ادامه داد:
-مرسی از شما که افتخار دادی. هوتن جان قند و شکلات و شیرینی و لواشک و ترشک و قره قروت و ترشی روی میز هست به مهمونمون تعارف کن.
با دیدن این همه تنقلات ترش و شیرین با تعجب به ترشی و لواشک و بعد به هوتن نگاه کردم.
قشنگ مثل دکه هایی که سر خیابون ترشک و لواشک می‌فروختن، از هرکدوم یه کاسه بزرگ همراه با ملاقه روی میز روبه روییم بود و باور این که یه دختر تنها قادر به خوردن همه این تنقلات بود خیلی سخت بود.
هوتن اما با دیدن نگاه متعجبم، خنده مهربون تحویلم داد و با صدای آرومی گفت:
-اینا همه خواسته فندق کوچولوعه نه خود حلما. هنوز نیومده کلی ارد داده فسقلی.
با هیجان از این که حلما حاملست، خوشحال نیشم باز شد و هیجانزده پرسیدم:
-واقعا؟ به خواهرت نمی‌آد اصلا. یعنی، اصلا شبیه کسایی نیست که باردار باشن. ماشالله.
هوتن هم کلافه اما با لبخند جواب داد:
-ظاهری نه ولی رفتاری خیلی شبیهه.
در همون لحظه، حلما با سینی چایی حاوی سه تا استکان چایی از آشپزخونه بیرون اومد که دلم طاقت نیورد و سریعا به سمتش رفتم و در حالی که سینی رو از دستش می‌گرفتم با عذاب وجدان گفتم:
-واقعا متاسفم نمی‌دونستم باردارید. تروخدا زحمت نکشید اینجوری اذیت می‌شم.
حلما هم موذب جواب داد:
-آخه، عزیزم اینجوری نمی‌شه که تو مهمونی. شرمنده.
سینی رو زوری از دستش گرفتم و با خیال راحت گفتم:
-دشمنتون شرمنده.
و سینی چایی رو اول به هوتن تعارف کردم که خوشرو تشکر کرد و بعد به حلما تعارف کردم که ذوق زده در حالی که استکان چایی رو همراه با هفت تا قند برمی‌داشت گفت:
-دست شما درد نکنه. ای جانم همین که دست تو دیدم اشتهام هزار برابر شد مهربونم. انشالله چایی خواستگاریت رو بخورم دختر خوشگل.
با دیدن تعداد قندهایی که برداشت از تعجب آب دهنم رو قورت دادم و آروم گفتم:
-هان، خواهش می‌کنم منم همینطور.
حلما هم غرق قند ها بود و انگار درست متوجه نشد که من چی گفتم.
هوتن لبخند گشادی روی لبش نشست و سرزنش وار گفت:
-حلما خانم. یه خروار قندم ارد فسقلیه؟
کنار حلما نشستم و کنجکاو از جوابش، به دستهای ظریفش که دونه دونه قندهارو توی استکان چایی می‌انداخت نگاه کردم که خونسرد گفت:
-بله که ارد فسقلیه. دوتاش واسه من، پنج تاشم واسه خوشگل دایی هوتن.

از جوابش، نیشم باز شد که هوتن خونسرد تر گفت:
-آفرین به فسقلی روز به روز خواسته هاش بیشتر می‌شه. بعد اونوقت شما اذیت نمی‌شی خودتو فدای خواسته هاش می‌کنی؟ بالاخره مادر باید سالم باشه تا بچش به دنیا بیاد نه؟
بی اختیار از تصور وحشتناک نابود شدن حلما به خاطر هفت تا دونه قند گفتم:
-انشالله همیشه تنتون سالم باشه.
هوتن هم دست به سینه همراه با نفس عمیقی بعد از این که حلما ذوق زده ازم تشکر کرد گفت:
-همیشه تنش سالم هست به شرطی که مراقبش باشه. بدو ببینم دختر گل. قندایی رو که مونده رد کن بیاد از الان اگه واسه فسقلی شل بگیری دیگه انتظار نداشته باش حرفتو گوش بده.
و دستش رو به سمت حلما دراز کرد که من هم علاوه به حلما مغموم نگاهش کردم و حلما هم ناچار، نفس عمیقی کشید و درحالی که قندهارو توی دست هوتن قرار می‌داد ناراحت گفت:
-این همون دوتایی بود که گفتم واسه منه ها. بفرما منم اصلا مهم نیستم.
دستم بی اختیار روی شونه حلما نشست و دلخور به هوتن نگاه کردم که هوتن هم قند هارو توی نعلبکی خودش گذاشت و با لبخند گفت:
-با اون پنج تا با فسقلی کنار بیاین.
و لحظه‌ای نگاهش به دلخوری نگاهم افتاده که با ابرویی بالا رفته از تعجب نگاهم کرد و با تک خنده گفت:
-الان واقعا از دست من دلخور شدی؟ اگه قندش خدایی نکرده بره بالا می‌دونی چقدر برای خودش و اون فسقلی بد می‌شه؟
با این که منطقی صحبت می‌کرد اما آروم گفتم:
-آخه بارداره. الان هرچیزی که می‌خواد باید بهش برسه وگرنه روحش می‌پره.
حلما هم مظلوم درحالی که جای همون قند، بشقاب ترشی لیته‌ای برای خودش می‌کشید گفت:
-همینو بگو عزیزم. حالا هوتن دکتره حق داره رو مخ باشه. ولی اون یکی داداشمم حرفای هوتنو می‌زنه. مامانمم همینطور، شوهرمم…
و لحظه‌ای انگار که یادش اومده باشه که چه کسی رو ذکر کرده، خشکش زد و حرفش رو خورد.
حتی دستش هم دیگه به سمت ترشی نرفت.
گیج از رفتارش، کنجکاو نگاهش کردم که دیدم هاله‌ای از اشک چشمهاش رو فرا گرفت و ملاقه ترشی رو انداخت.
با صدای نگران هوتن، به خودم اومدم:
-حلما؟ حلما جان منو نگاه کن.
حلما اما بدون این که حضور هوتن پشیزی ارزش داشته باشه نفس عمیقی کشید و آروم زیر لب گفت:
-من چیزیم نیست. اون برمی‌گرده…

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت هشتاد

آه عمیقی کشیدم و سرم رو دوباره گذاشتم روی زانوهام… این که اگه به عقب …

5 نظر

  1. به به
    منور کردید

  2. خیلی بدید
    خب بزارید دیگ دق کردم باو

  3. مبیناخانم…
    خیلی خوش خیالی دخترخوب…
    همگی رفتیم سرکار،اساسییییی….
    خودتواذیت نکن…
    ماکه دیگه سپردیم بخدا…😂🤣😂

    • خداهم کاری نمیتونه بکنه دیگ
      یعنی چی آخه شورشو دراوردن،یا مرتب پارت بزارید یا اعلام کنید که دیگ نمیزارید خیال مارو هم راحت کنید

  4. سلام نزدیک یه ماه بعد به سایت سر زدم اما هنوز که هنوزه یه پارتم جلو نرفتین نمیدونم چی بگم اگه رمان و دارین تنبلی از شماست دست مریزا و اگه نویسنده. رمان نمیده ازش شکایتی یا اتمام حجت کنید بگین میلیون, نفر. ادم رمانتونو. میخونه لطفا پارت های همه رمان های سایت های مختلف رو حداقل. 5روز یه پارت طولانی. بزارید ممنون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *