خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار/پارت هفتادو چهار

رمان بهار/پارت هفتادو چهار

 

برق رستوران رفته بود و اونا در تلاش بودن با برق اضطراری رضایت مشتری هارو دوباره به دست بیارن و فکر کنم اون وسط تنها من بودم که دعا دعا میکردم همچنان اونجا همونطور تاریک بمونه!
استاد حاتمی شمع بینمون رو روشن کرد و گفت:

-بهتر نشد!؟

خوشحال از این شرایط و این صحنه ی رمانتیک لبخند عریضی که ردیف دندونهای سفید و مرتبم رو نمایان میساخت زدم و جواب دادم:

-چرا عالیه! اگه برقها نیان عالی تر هم میشه….

تا اینو از منی که صادقانه اون جواب رو گفته بودم شنید به خنده افتاد.حس کردم یه لطیفه ی خنده دار گفتم که اونجوری خنده اش گرفته…
فندک رو کنار گذاشت و پرسید:

-مثل اینکه خیلی هم از اینکه برقها رفتن بدت نیومده!؟

سرمو به سمت پنجره چرخوندم و گفتم:

-تو یه رستوران باحال کنار پنجره نشستین…بارون میباره و گاهی هم رعد و برق آسمون و زمین رو می لرزونه..رو شیشه نم بارون هست…اطرافتون پر از آدمهای خوشحال….برق میره و اصلا چی بهتر از این!؟

وقتی چشم از شیشه ی بارون خورده برداشتم و سرمو به سمتش برگردوندم دیدم که دستشو زیر چونه اش گذاشته و به حرفهای من گوش میده.
صورت آروم و با وقارش از پشت نور شمع یه حالت کلاسیک به خودش گرفته بود.
لبخند زد و با برداشتن دستش از زیر چونه اش گفت:

-اعتراف میکنم توصیفات تو خیلی خیلی بهتر از
مشاهدات من بود!

آهسته خندیدم و کنجکاو پرسیدم:

-استاد؟

-بله!

دستمو دور فنجون داغ قهووه حلقه کردم و پرسیدم:

-میتونم یه سوال خیلی خیلی شخصی ازت بپرسم!؟

مکث کرد.اون مرد باهوشی بود و احتمالا حدس زده بود که سوال من در چه مورد.
وراستش من هم اصلا دیگه طاقت سرکوب کنجکاوی هامو نداشتم و منتظر گرفتن اذنش بودم تا یکم تو زندگیش فضولی بکنم.
سر تکون داد و جواب داد:

-آره بپرس!

ابروهام رو از چشمام فاصله دادم و با روی خوش یکبار دیگه سعی کردم اونو به یقین برسونم که ممکن نیست بعداز شنیدن حرفهام از سوالای من دلگیر بشه:

-مسئولیتشو گردن میگیری!؟دلگیر نشین یه وقت…

کمی از چاییش رو چشید و گفت:

-بپرس ! زندگی همیشه سراسر سوالهای سخت بوده!

دودلی و تردید رو کنار گذاشتم و بالاخره با صراحت پرسیدم:

-چرا شما تنهایین!؟ برای خودتون رو نمیدونم اما برای امثال من گاهی این یکم جای تعجب داره…که چرا آدمی به خوبی شما و با همچین موقعیتی تنهاست!

سرش رو یکم خم کرد.نور شمع اون پایین رو پوشش نمیداد برای همین واسه چند لحظه از صورتش فقط برق چشمهاش رو می دیدم تا اینکه دوباره سرش رو بالا گرفت و گفت:

-من تنها نبودم!

مکث کرد.من حس کردم اون با اندوه از کسی که قبلا با وجود و بودنش تنها نبوده یاد کرد.
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:

-یه نفر تو زندگیم بود که متاسفانه توی یه حادثه تصادف کرد و فوت شد…

چه غم انگیز! پس اون هم از دست دادن رو تجربه کرده بود.لبهامو ازهم باز کردم و گفتم:

-متاسفم!

سعی کرد حفظ ظاهر بکنه هرچند از مرور یاد اون شخص توی ذهنش حاله ای از غم صورتش رو فرا گرفت.لبخندی که با اندوه توی چشمهاش مطابقت نداشت زد و گفت:

-زندگی همینه دیگه! گاهی از دست میدی گاهی به دست میاری…..

 

لبخندی که با اندوه توی چشمهاش مطابقت نداشت زد و گفت:

-زندگی همینه دیگه! گاهی از دست میدی گاهی به دست میاری…..گاهی دل میبندی گاهی دل میکنی…

لبخندهاش غم درونیش رو نشون میداد.یه جورایی اون لبخندها جنس غم انگیزی داشتن که میتونستم با دیدنشون عمق علاقه ی اون نسبت به اون دختر رو ببینم. چقدر سخت آدم مجبور به سازگاری با همچین اتفاقهای پیش آمده ی خارج از اراده ی خودش باشه!
بعداز ابراز تاسف گفتم:

-حتما خیلی طول کشید تا باهاش کنار اومدین!?

نیازی نبود راجع به این سوال خیلی به مخش فشار بیاره چون جواب برای اون خب طبعا کمی حاضر بود:

-خب طبیعتا آره…ما حدودا دو سال باهم بودیم! قطعا سخت بود….ولی برای فراموشیش تلاشی نکردم.چون نیازی به فراموش کاری نبود و نیست…

این جواب برای من عجیب بود.عجیب بود چون اصلا مگه میشد یه نفر رو فراموش نکرد و با خاطراتش سوخت و ساخت!؟
بازهم کنجکاوانه پرسیدم:

-مگه میشه که بدون فراموش کردن یه نفر که خیلی نقش پررنگی تو گذشته تون داشته کنار اومد!؟

دستهاشو روی میز گذاشت و انگشتهاش رو توهم قفل کرد و بعد جواب داد:

-همیشه لازم نیست بعضی چیزارو فراموش کرد…باید پذیرفتشون و باهاشون کنار اومد.اگه سعی کنی یه چیزی که خیلی در تلاشی فراموشش کنی در واقع داری تلاش میکنی فراموشش نکنی… و فکر کن…جون بکنی یه چیزی یا یه کسی رو فراموش کنی بعد یه تلنگر کافیه تا تمام زحماتت بر باد بره…
مثل اون عاشق و معشوقی که زجر میکشن حالا بنا بر هر دلیلی همو فراموش بکنن اما کافیه بوی عطر هم رو اتفاقی حس بکنن…یا کسی رو از پشت سر ببینن که شبیه طرفشون بوده یا حالا از این قبیل اتفاقا…
اما…اما اگه با نبودن یه نفر کنار بیای و بپذیریش دیگه نیازی نیست مدام خودت رو اذیت بکنی…این بهت آرامش میده!
مثل پذیرفتن غم و شادی کنارهم!

چقدر خوب حرف میزد! چه حرفهایی…چه حرفهای به دل نشینی..
و چقدر من به این حرفها احتیاج داشتم.
حس میکردم خودمم باید برای همچین چیزی تلاش بکنم.
باید آماده باشم برای جدا شدن احتمالی…
من که تا ابد نمیتونستم نفر سوم زندگی اونا باشم
اگه زمانی احساس کردم نپیشه ادامه بداد باید کنار بکشم…
از فکر بیرون اومدم و برای اینکه جو عوض بشه لبخندی تصنعی گفتم:

-شما خوب فکر میکنین!

دستهاشو ازهم باز کرد و گفت:

-همه چیز توی این دنیا و این جهان فانیه…باید این قانون اجباری رو پذیرفت…

حق کاملا با اون بود.تحسینش کردم و بعد لبخند دست و پا شکسته ای زدم و گفتم:

-ببخشید ببخشید! سرتون رو درد آوردم…نباید این سوالهایی ممنوعه رو می پرسیدم!

لبخند زد و باز جوابی دادم که منو بیشتر و بیشتر از قبل مطمئن کرد اون با اینکه سن خیلی زیادی نداشت و شاید حدودا 35-36ساله بود اما سراپا درس زندگی به حساب میومد:

-آدم اگه خودش رو خالی از این ممنوعه ها نکنه که شونه هاش زیر بار این نگفته ها خم میشه!

آهسته خندیدم و گفتم:

-آره شاید!

پشت دستهاش رو روی هم قرار داد.لبخند ملیح و آرومی روی صورتش نشست و پرسید:

-مثل حرفهای ممنوعه ی دوستت که به تو زد!درست؟

تا اینو گفت عرق سردی روی پیشونیم نشست و هزار سوال تو سرم رژه می رفت.
اینکه نکنه فهمیده باشه اونا راجع به خودم باشن، نکنه شک کرده باشه ، نکنه….
آب دهنم رو به سختی قورت دادم و گفتم:

-آره شاید…

پرسید:

-دوستت چه حسی داره!؟

پرسشی نگاهش کردم و اون چون فهمید منظورش رو تو اون جمله ی کوتاه خیلی درست متوجه نشدم پیش از اینکه ازش سوال بپرسم گفت:

-منظورم اینه با حس گناهی که داره سعی میکنه کنار بیا؟

سعی کردم به خودم مسلط بشم تا فکر کنه در واقع متوجه نشه اون دوستی که دارم ازش حرف میزنم خودمم گفتم:

-خب آره…اون مدام از من میپرسه باید چیکار کنه وقتی گیر کرده وسط راهیی که پلهای پشت سرش شکسته و فقط میتونه رو به جلو حرکت کنه و راه برگشت نداره….

-اون دلش میخواد برگرده!؟

نامحسوس آه کشیدم گفتم:

-آره…اون با اینکه گاهی از این مسیر لذت زیادی برده اما دوست داره برگرده…برگرده سر نقطه ی اول و از اول شروع کنه!

-چرا بر نمیگرده!؟ از چی میترسه!؟

لبهامو رو هم فشردم.فنجون رو آروم آروم چرخوندم و بعد گفتم:

-از اینکه نبخشنش…

آره…من میترسیدم.میترسیدم بخشیده نشم.میترسم آدمای دور و اطرافم بفهمن چه گناه بزرگی مرتکب شدم و دیگه تو روی هیچکدوم نتونم نگاه کنم….

 

.میترسیدم بخشیده نشم.میترسیدم آدمای دور و اطرافم بفهمن چه گناه بزرگی مرتکب شدم و دیگه تو روی هیچکدوم نتونم نگاه کنم و این ترس از بخشیده نشدن باعث میشد ار در افتادن با مهرداد بترسم و ساده و راحت ول نکنم و برم….
استاد حاتمی با نگاه به شمعی که ذره ذره در حال آب شدن بود گفت:

-شاید بخشیده بشه…شاید اونقدر دوستش داشته باشن که ببخشنش ..

سرش رو آروم بالا آورد و باهام چشم تو چشم شدیم. نمیدونم چرا اما یه چیزی ته دلم میگفت اون حدس زده…حدس زده اون دوستم خودم هستم و به همین دلایل گنگ و نامعلوم که باهاش اونقدر صمیمی نمیشم که به خودش اجازه بده رابطه رو فراتر از استاد و دانشجو پیش ببره!
اما نمیخواستم بفهمه اون یه نفر خودمم برای همین خیلی سریع لبخندی زدم گفتم:

-امیدوارم براش اتفاقهای خوب بیفته! امیدوارم همونطور باشه که شما میگی….

سرش رو تکون داد و گفت:

-آره! منم امیدوارم برای دوستت اتفاقهای خوبی بیفته!خطا مال انسان…مگه نشنیدی گفتن انسان جایز الخطاست!؟ آدم گناه نکنه پس کی بکنه!؟

دستهامو روی هم گذاشتم و پرسیدم:

-شما اینطور فکر میکنی!؟

با ایمان قابل باوری جواب داد:

-خب معلوم …همه ی آدما خطاکارن …و خطارو گاهی باید بخشید…بخشش اتفاق خوبیه!

حرفهاش بهم آرامش میداد.آرامشی که دلم، فکرم خیلی زیاد بهش احتیاج داشت.درونم آروم شده بود.من هر وقت پیش استاد بودم آروم میشدم.
با محبت بهش نگاه کردم و گفتم:

-استاد…شما خیلی خوب فکر میکنید…فکر و رفتارتون باهم تطابق داره این به آدم حس خوبی میده!

تو گلو خندید و بعد گفت:

-بهارخانم…

خیلی سریع گفتم:

-بهار! همون بهار بگین کافیه…

بازم خندید.من این شرمش رو که یه وقار خاصی توش موج میزد رو دوست داشتم. مثل این پسرای امروزی جلف و سبکسر و پررو نبود.حرفهاص رو با احترام به زبون میاورد.
اینبار هم با آرامش گفت:

-باشه…با اسم کوچیک صدات میزدم ولی به شرطی که توهم اینکارو بکنی…

لبخمد دندون نمایی زدم و جواب دادم:

-چشم…!

-چشمت بی بلا! حالا بگو ببینم از کارت راضی هستی!؟

حرف از کار که شد لبخند خرسندانه ای زدم.من واقعا از این بابت از اون ممنون بودم چون بهترین لطف دنیارو در حقم کرده بود.اون منو یه جورایی از یه لحاظهای به استقلال کوچیک مالی رسوند که خودش میتونست سرآغاز بی احتیاج شدن از ساپورتهای مالی مهرداد باشه.
خوشحال و خرسند جواب دادم:

-عالیه…راستش من از فعالیت زیاد بدم نمیاد برای همین خیلی خوشحالم که همچین شغلی دارم!

خوشحالی من باعث خوشحالی اون هم شد.با رضایت خاطر گفت:

-خب خداروشکر…خیلی خوبه که ار شغلت راضی هستی…حالا من ..

مکث کرد.منتظر به صورتش خیره شدم که در ادامه گفت:

-میتونم یه سوال ازت بپرسم!؟ البته مدتهاست میخواستم این سوال رو ازت بپرسم ولی خب موقعیتش پیش نیومد اما حالا حس میکنم میتونم بپرسم البته اگه تو بهم اجازه بدی…

حرفهاش خیلی ناخواسته منو یکم رنگ به رنگ و خجل و حتی دستپاچه کرد.احساسم میگفت قراره حرفهای معذب کننده ای بزنه… حرفهایی که درنهایت باعث میشه به لکنت بیفتم و جواب مشخصی نتونم بدم…
چه بسا حتی به دروغ گفتن بیفتم.
سکوت بیش از این جایز نبود و معناش میشد بی احترامی اونم به همچین شخص شخیصی که بسیار برای من قابل احترام بود.
موهای بیرون اومده رو پشت گوش فرستادم و گفتم:

-بله البته بپرسین!

یه سرفه خشکه کرد و بعد صدای آرومش که آرامش خاصی توش موج میزد به گوشم رسید:

-کسی توی زندگیت هست…؟!کسی که خیلی خاص دوستش داشته باشی…منظورم یه مرد!؟

حدسم درست بود.اون دقیقا همون سوالی رو پرسید که من نود و نه درصد احتمال میدادم ازش بشنوم.
حالا باید چی جواب میدادم؟! باید میگفتم آره…!؟
ولی نه…من مهرداد رو خیلی دوست داشتم.عاشقش بودم اما از وقتی فهمیدم نوشین باردار و اونا هیچوقت قرار نیست از زندگی هم کنار برن سعی کردم دوست نداشتنش رو تمرین کنم…
اما…سخت بود فرامشو کردنش چون واقعا دوستش داشتم.از ته قلبم..منتها فاصله گرفتنمون بیشتر از نزدیک بودنمون به هردومون بود…
یه نفس عمیق کشیدم و بعد دوباره بزرگترین دروغ دنیارو گفتم:

-نه…کسی تو…ز…ند…گیم نیست….

این جمله رو اونقدر بریده بدیده و با تردید گفتم که حس کردم شاید این ” بله” رو نپذیرفته…

این جمله رو اونقدر بریده بریده و با تردید گفتم که حس کردم شاید این ” بله” رو نپذیرفته…
شایدهم قبولش کرده بود اما ایمانی که باید، رو من موقع به زبون آوردن اون کلمه نداشتم و همین به خودم این حس رو تلقین میکرد که اون باورم نکرده چون من سخت و قاطع کلماتم رو به زبون نیاوردم.
چشم دوخته بودم به میز قهوه ای رنگ و حقیقت این بود میترسیدم باهاش چشم تو چشم بشم…
کیه که ندونه چشمها همیشه راست و دروغ رو مشخص میکنن اما جدا از این ترس اصلیم این بود باهاش چشم تو چشم بشم چون حس میکردم فهمیده دروغ میگم. ولی وقتی صدای نفس عمیقی که ناشی از راحت شدن خیالش بود رو شنیدم خیلی سرمو بالا آوردم و بهش نگاه کردم.
لبخندی روی لبش بود که در نظرم عجیب به نظر می رسید.
باخوشحالی آشکاری گفت:

-بزار یه چیزی رو صادقانه بهت بگم!

زل زدم تو چشمهاش و گفتم:

-چی!؟

-خیلی خوشحال شدم از شنیدن این حرف…

باهمون تعجب و سردرگمی گفتم:

-از کدوم حرف!؟

مکث کرد.اون دچار یه شادی کودکانه و آشکار شده بود.شادی ای که من میتونستم هم حسش کنم هم ببینمش.
هیچ حرفی نزدم و اون خودش ادامه داد:

-همیشه دوست داشتم این سوال رو ازت بپرسم ولی دقیقا از همچین لحظه ای میترسیدم.از لحظه ای که بگی آره نامزد داری یا نشون کرده و شیرینی خورده ی کسی هستی ولی الان من خیلی خوشحالم…واقعا خوشحالم…

آه! و باز اون عذاب وجدان لعنتی اومد سراغم.اون عذاب وجدانی که مدام ازش درفرار بودم…که لحظه ای به امون خودم رهام نمیکرد.
چه بدبختی بزرگی…
چرا من صبر نکردم!؟ چرا فکر کردم خدا فراموشم کرده…
با تمام عشقی که به مهرداد داشتم ولی بودن با دکتر حاتمی برای من خوشحالی و آرامش بیشتری نمیاورد!؟
انگشتاشو روهم مالید.اون خونسرد بود ولی سعی داشت خیلی ملاحظه ی منو بکنه….
سیبک گلوش آهسته بالا و پایین شد و گفت:

-بعداز نامزد مرحومم بارها تلاش کردم علاقمند شدن به آدمهای دیگه رو تو وجود خودم تمرین کنم اما هیچوقت نتونستم….مادرم دخترهای مختلف پیشنهاد میداد برام قرار ملاقات میذاشت …و صادقانه باید بگم خیلی هاشون حتی از من هم سر بودن اما هیچ انگیزه ای تو وجود من برای برقراری احساسی باهیچ دختری نبود. حتی هفت ماه پیش به اصرار و خواهش مادرم با دختر یکی از دوستاش وارد رابطه شدم ولی فقط در حد یه نامزدی یکی دوماهه بود بعدش من ازش خواهش کردم همه چیز رو تموم کنیم…به زور دوست داشتن یه نفر خیانت به اون یه نفر هست و من نمیخواستم یه خیانتکار باشم…
من کم کم داشتم با این تنهایی کنار میومدم تا اینکه تورو دیدم!

به اینجای حرفهاش که رسید سکوت کرد و به چشمهام خیره شد.
چقدر از خودم متنفر شدم.از اینکه چرا وارد یه رابطه ی اشتباه ولو پر لذت شدم که حالا نتونم از این شنیدن این حرفها به وجد بیام و بابتش تا خود صبح از خوشحالی پلک نزنم!
لعنت به من آخه چرا!؟
چرا وقتی میتونستم با استاد حاتمی یه زندگی شاد داشته باشم با مهردادی وارد رابطه شدم که بخاطرش دست به جنایتی فجیع به اسم خیانت زدیم…هردومون…

استاد حاتمی دستشو فرو برد توی جیب شلوارش و بعد یه حلقه ی کوچیک ساده بیرون آورد.اونو گذاشت رو میز و گفت:

-احتمالا اینو رو انگشت من دیدی!؟ درسته…؟

سرم رو آهسته خم و راست وردم و جواب دادم:

-بله درست…

لبخند زد و گفت:

-تقریبا اکثرا فکر میکنن من متاهلم…بجز دوستان…دانشجوها پرستارها و حتی بیمارها…اونا همه فکر میکنن متاهلم! اما میخوام اگه تو …اگه…اگه تو پاسخ مثبتی به احساسم دادی دیگه نپوشمش ….

ماتم برد.معنی این حرفها چی بود!؟ داشت به نحوی ازم خواستگارس میکرد!؟ خدایا…نفسم داشت میبرید…
استاد نمیدونه من یه گناهکارم و اگه میفهمید به چه کسی چه خیانتی کرد حتی تف هم جلو پام نمینداخت!
به حلقع نگاه کردم و پرسیدم:

-این چه نوع پیشنهادی استاد!؟

با آرامشی که هم درنگاهش هویدا بود هم درصداش بود جواب داد:

-من بارها فرصت پاپیش گذاشتن داشتم اما هربار نخواستم تو فکر کنی طمعکارانه میخوام درخواستمو بدم و سواستفاده کنم. مثلا نخواستم فکر کنی چون برات کار پیدا کردم توقع دارم ازت.
همیشه دلم میخواست حرفهامو در زمان بی طرفی بهت بگم و فکر میکنم الان همون زمان خاص و خوب…
بارون هم که داره میباره و احساسی ترش میکنه…بهار..

وقتی به اسم کوچیک صدام زد نفسم تو سینه حبس شد.
دلگیر شدم.دلگیر از خودم.
من میتونستم الان بی هیچ دغدغه ای شاد و خرم به جوابش یه بله ی محکم بدم و بعد با مادرم تماس بگیرم و بگم استادم که از قضا یه پزشک بسبار محترم ازم خواستگاری کرده ولی…
ولی به خاطر ارتباط مخفیانه ای که با مهرداد داشتم گند زده بودم به همه چیز…به همه چیز…
اون همین الانش هم اگه میفهمید من اینجا با حاتمی هستم خونمو می ریخت و کنفیکون راه مینداخت….
تو خودم بودم که حاتمی پرسید:

-میتونم رسما

تو خودم بودم که حاتمی پرسید:

-میتونم رسما بیام خواستگاریت!؟

وقتی این سوال رو پرسید من تقریبا خشکم زد و یه جورایی زبونم بند اومد.اگه پای مهرداد وسط نبود حتما خوشحال میشدم و از شدت شادی میخندیدم و با کمال میل میگفتم آره میتونی ولی استاد حاتمی نمیدونه….
نمیدونه من با شوهر دخترخاله ام در ارتباطم…با مردی که زن داره..با مردی که بچه داره…
با وجود این موضوع چطور میتونستم رضایت بدم بیاد خواستگاریت !؟
خیره بود تو چشمهام و انتظار جواب رو میکشید.
تنم داغ کرد.انگار تب داشتم.تبی که حاصل قرار گرفتن تو لین شرایط بود.
وقتی سکوت طولانی شده ی منو دید گفت:

-بهار گاهی ما ناخواسته از یه نفر خوشمون نمیاد.بدون اینکه حای در حقمون بدی کرده باشه اگه تو نسبت به من همچین احساسی داری هیچ اشکالی نداره…

خیلی سریع دستهامو رو میز گذتشتم و با یکم جلو کشیدن خودم گفتم:

-نه! من فکر نمیکنم کسی باشه که از شما خوشش نیاد…من…من فقط یکم از شنیدن این سوال جاخوردم.راستش انتظارش رو نداشتم…

درآرامش و خونسردی مطلق گفت:

-ولی من ماه ها باخودم کلنجار رفتم تا بالاخره تونستم این حرف رو به زبون بیارم…خدا میدونه چندبار تا نوک زبونم اومد و جلوی خودمو نگرفتم!

اعتراف میکنم اگه یکم دیگه صبر میکررم، یکم دیگه درمقابل وسوسه های مهرداد خودم رو قویتر نشون میدادم الان از ذوق شنیدن این حرف تاخود صبح می رقصیدم.
کی بهتر از فرزین !؟
مروی که ایده ال هر دختری بود…
یه پزشک زبردست…یه آدم رئوف و دل رحم….یه مرد بخشنده….اما حالا…حالا واقعا مونده بودم چه جوابی بدم و چیبگم!؟
بگم آره!؟ پس مهرداد چی میشد…
از بدبختی من بود که در بهترین شرایط احساس درموندگی میکردم.
رستوران فضایی عاشقانه به خودش گرفته بود .نور شمع سالها و حتی لژهای خانوادگی رو روشن کرده بود.یه روشنایی خفیف عاشقانه….
و فکر کنم همه مثل ما داشتن لذت میبردن از این فضا البته یه جز خونواده هایی که ترجیح میدادن شامشون رو زیر نور های چراغها میل کنند!
من بازهم ساکت بودم تا وقتی که اون پرسید:

-میتونم !؟

خدایاااا…احساس میکردم مابین دو صخره گیر افتادم که لحظه به لحظه داشتن به هم نزدیک و نزدیکتر میشدن
باید چه جوابی میدادم!؟
باید چه جوری بهش حالی میکردم حس خوبی بهش دارم اما نمیتونم پیشنهادش رو بپذیرم!؟
برای قبول درخواستش اول باید آروم آروم از مهرداد فاصله میگرفتم.
لب گزیدم و بعداز یه مکث کوتاه جواب دادم:

-شما فوق العاده این استاد اینو از صمیم قلبم میگم و دوست دارم باورم کنین….من به خوبی شما نیستم و..

نذاشت حرفمو کامل بزنم چون خیلی سریع گفت:

-شکست نفسی نکن…تو یکی از بهترین دخترایی هستی که من توی زندگیم دیدم!

وقتی اینجوری ازم تعریف میکرد بیشتر حس عذاب وجدان سراغم میومد.
مضطرب انگشتامو توهم قفل کردم و گفتم:

-راستش خانواده ی من و حتی خود من الان …الان تو شرایط مناسبی نیستیم…میخوام در این مورد بیشتر بهم فرصت بدین تا در زمان مناسبی با مادرم در میون بزارم!

لبخند رضایت بخشی زد و پرسید:

-پس فرصت میخوای!؟

نفس عمسقی کشیدم و جواب دادم:

-بله…فرصت و زمان…

 

نفس راحتی کشید و با بازو بسته کردن چشماش گفتم:

-باشه..گرچه نسبت به تو یه حس عجولانه ای دارم اما باشه…این حس توئہ…من که الان خوشحالم چون احساس سبکی دارم…احساس میکنم تا قبل از گفتن این موضوع دوتا وزنه رو دوشم بوده و حالا هردوتا وزنه رو برداشتم….برای مت همین اندازه که تو علاقه ی من رو به خودت بدونی کافیه!

تنها واکنش من یه لبخند زوری بود که خیلی زود هم از روی صورتم پر کشید.
فرزین حاتمی اگه زمانی میفهمید من چه خطایی انجام دادم آیا همینقدر به من علاقمند می موند!؟
با صدای آرومی گفتم:

-میتونم یه خواهش ازتون داشته باشم…

-آره هرچی که باشه.

نگاهی به دور و اطراف انداختم و من من کنان گفتم:

-اگه میشه همه چیز بین خودمون بمونه…منظورم این که…که….که کسی نفهمه چه پیشنهادی به من دادید!

لبخند زد و باهمون آرامش ذاتیش گفت:

-خیالت راحت باشه من هیچ حرفی به هیچ احدوناسی نمیزنم…

در ادامه گفتم:

-حتی نوشین…

پلکهاشو باز و بسته کرد:

-حتی نوشین…خیالت راحت…

جوابش یه آرامش نسبی بهم داد.یه جورایی خیال نا آرومم رو آروم کرد آخه اگه این خبر میپیچید و دست به دست میشد و به گوش اونایی که نباید می رسید ختم میشد به دردسرای عظیمی که حل کردنشون از اراده و توان من خارج بود.
تو سکوت به همدیگه خیره بودیم که بالاخره برقها اومدن وسالنهای بالا و پایین رستوران دوباره روشن شد…

 

تو خودم بودم که حاتمی پرسید:

-میتونم رسما بیام خواستگاریت!؟

وقتی این سوال رو پرسید من تقریبا خشکم زد و یه جورایی زبونم بند اومد.اگه پای مهرداد وسط نبود حتما خوشحال میشدم و از شدت شادی میخندیدم و با کمال میل میگفتم آره میتونی ولی استاد حاتمی نمیدونه….
نمیدونه من با شوهر دخترخاله ام در ارتباطم…با مردی که زن داره..با مردی که بچه داره…

با وجود این موضوع چطور میتونستم رضایت بدم بیاد خواستگاریت !؟
خیره بود تو چشمهام و انتظار جواب رو میکشید.
تنم داغ کرد.
انگار تب داشتم.
تبی که حاصل قرار گرفتن تو تین شرایط بود.
وقتی سکوت طولانی شده ی منو دید گفت:

-بهار گاهی ما ناخواسته از یه نفر خوشمون نمیاد.بدون اینکه حای در حقمون بدی کرده باشه اگه تو نسبت به من همچین احساسی داری هیچ اشکالی نداره…

خیلی سریع دستهامو رو میز گذتشتم و با یکم جلو کشیدن خودم گفتم:

-نه! من فکر نمیکنم کسی باشه که از شما خوشش نیاد…من…من فقط یکم از شنیدن این سوال جاخوردم.راستش انتظارش رو نداشتم…

درآرامش و خونسردی مطلق گفت:

-ولی من ماه ها باخودم کلنجار رفتم تا بالاخره تونستم این حرف رو به زبون بیارم…خدا میدونه چندبار تا نوک زبونم اومد و جلوی خودمو نگرفتم!

اعتراف میکنم اگه یکم دیگه صبر میکررم، یکم دیگه درمقابل وسوسه های مهرداد خودم رو قویتر نشون میدادم الان از ذوق شنیدن این حرف تاخود صبح می رقصیدم.

کی بهتر از فرزین !؟

مروی که ایده ال هر دختری بود…
یه پزشک زبردست…

یه آدم رئوف و دل رحم….یه مرد بخشنده….اما حالا…حالا واقعا مونده بودم چه جوابی بدم و چیبگم!؟

بگم آره!؟ پس مهرداد چی میشد…

از بدبختی من بود که در بهترین شرایط احساس درموندگی میکردم.

رستوران فضایی عاشقانه به خودش گرفته بود .

نور شمع سالنها و حتی لژهای خانوادگی رو روشن کرده بود.یه روشنایی خفیف عاشقانه….

و فکر کنم همه مثل ما داشتن لذت میبردن از این فضا البته یه جز خونواده هایی که ترجیح میدادن شامشون رو زیر نور های چراغها میل کنند!

من بازهم ساکت بودم تا وقتی که اون پرسید:

-میتونم !؟

خدایاااا…
احساس میکردم مابین دو صخره گیر افتادم که لحظه به لحظه داشتن به هم نزدیک و نزدیکتر میشدن
باید چه جوابی میدادم!؟

باید چه جوری بهش حالی میکردم حس خوبی بهش دارم اما نمیتونم پیشنهادش رو بپذیرم!؟

برای قبول درخواستش اول باید آروم آروم از مهرداد فاصله میگرفتم.

 

تمام طول مسیر داشتم به استاد حاتمی فکر میکردم.به پیشنهادش …به خواسته ای که همیشه تو چشمهاش، تو نوع نگاه هاش و حتی برخوردهاش احساسش میکردم اما امروز بالاخره دل به دریازد، جسارت به خرج داد و حرف دلش رو به زبون آورد. البته بیشتر به اینکه چجوری میتونم بدون دردسر از مهرداد فاصله بگیرم فکر میکردم.
من و مهرداد عاقبتی باهم نداشتیم. باید خودمو کنار میکشیدم تا به زن و زندگیش برسه….
عاقلانه ترین کار همین بود چون خودم خوب میدونستم یه مرد زن داره که قراره به زودی صاحب یچه بشه نمیتونه به من خوشبختی و آرامش عطا بکنه.
آره…باید فاصله میگرفتم و از همین جا مقدمات جدایی رو میچیدم.
تمام اینها البته در حد فکر بود و من اصلا نمیدونستم توانایی جدا شدن از مهرداد رو دارم یا نه!؟
یا اصلا اون ممکنه به این زودی بیخیال من بشه…؟
بعید بودم.بعید بودم اون به این راحتی بیخیال من بشه.اونقدر تو فکر بودم که اصلا نفهمیدم کی رسیدم.
حتی تازه سرما رو هم داشتم احساس میکردم.
اول زنگ زدم و بعد هم دستهامو دور تنم حلقه کردم و نگاهی به دور و اطراف انداختم.
همه جا ساکت و آروم بود.
خیابون خالی از هرنوع آدمیزادی و همین موضوع بعلاوه ی سردی هوا فضا رو ترسناک میکرد.
برای ددمین بار زتگ رو فشار دادم تا اینکه بالاخره خود نوشین جواب داد و گفت:

-تویی بار!؟ خیلی به موقع اومدی…زود بیا داخل کارت دارم

 

حتی کار به سلام کردن هم نرسید.اونقدر سریع حرف زد که ناخوداگاه دچار اضطراب شدم.درو با دست کنار زدم و بعد باعجله رفتم داخل.
همیشه اینجا باید یه چیزی باشه که آدمو دچار اضطراب بکنه….
نفهمیدم خودمو چطوری رسوندم داخل اما نوشین خودش اومد استقبال.
دستپاچه پرسیدم:

-سلام چیزی شده!؟

سرشو تکون داد و گفت:

-نه نه فقط دنبال من بیا…

 

دستمو گرفت و منو باعجله دنبال خودش برد سمت اتاق خوابشون.هنوزم نمیدونستم چرا داشت منو دنبال خودش میکشوند. این نا آگاهی باعث شد ذهن من هزار جا بره و کلی فکر و خیال به سرم بزنه و دل آشوبم بکنه.
همونطور که دنبالش کشیده میشدم متجب نگاهش کردم و گفتم:

-نوشین داری منو کجا میبری!؟

-میگم الان…

مبخواستم خیلی سریع همه چیز رو بدونم برای همین پرسیدم:

-نمیشه همین حالا بگی!؟ اتفاقی افتاده!؟

سربسته و باعجله گفت:

-خودت متوجه میشی

منو سمت اتاق خوابشون برد. ولی نه توی اتاق بلکه کنار در حمامی که هم به راهرو راه داشت هم اتاق خواب اول سرکی به داخل کشید وبعد درو خیلی اروم کنار زد و بالاخره مچ دستمو رها کرد.
اولین کاری که کرد این بود که سرش رو به سمت حمام برگردونه و نگاهی به اونجا بندازه…
ظاهرا مهرداد تو حموم بود چون صدای شر شر آب میومد.
یه چیزایی حدس زدن ولی باید میپرسدم تا مطمئن بشم برای همین گفتم:

-نمیخوای بگی چیشده نوشین!؟ هان!؟

خیلی آروم جواب داد:

-میشه تو اینجا بمونی مواظب باشی … مهرداد رو بپا من برم لباسهاش روچک کنم!

متعجب بهش خیره شدم.واقعا میخواست اینکارو انجام بده!؟میخواست مهرداد رو تفتیش بکنه!؟
ناخواسته دچار تشویش و نگرانی شدم.
اگه چیزی مربوط به من نگه داشته باشه چی؟ اونوقت هردومون رو همینجا سر به نیست میکرد برای همین سعیمو کردم منصرفش بکنم:

-نوشین این کار درستی نیست…

تصمیمش رو گرفته بود چون خیلی سریع گفت:

-درست و غلط رو من تشخیص میدم…این بهترین راه دوستم بهم گفت ازهمین راه حل ساده و پیش پا افتاده مچ شوهر عوضیش رو گرفته….

لعنت به دوستاش!دستپاچه گقتم:

-خب تو مثلا میتونی چی پیدا بکنی!؟

-همیشه یه اشتباه کوچیکه که همچین آدمای مخفی کاری رو لو میده…تو فقط اونجا مراقب باش وقتی آب رو بست و حس کردی میخواد ییاد بیرون منو خبرم بده …

نفسم رو یا کلافگی بیرون فرستادم و گفتم:

-باشه باشه….

اوکی رو که دادم وقتی خیالش راحت شد خیلی سریع درو باز کرد و رفت داخل…

نمیدونستم چیکار کنم.دستپاچه و مضطرب شدم.لعنت به این زندگی…لعنت به این خونه که هروقت پام رو اونجا میذاشتم باید از دلهره و اضراب تمام تنم می لرزید.
چطوری آخه باید به مهرداد خبر میدادم زودتر بیرون بیاد؟
چند قدمی جلو رفتم و نگاهی به داخل انداختم.
نوشین لباسهای مهرداد و کیفش رو برداشته بود و تمام جیبهاش رو میگشت .
واسه اینکه بیخیال بشه باز هم گفتم:

-نوشین ممکنه الان بیاد بیرون بهتره تمومش بکنی…

به کارهاش سرعت بیشتری داد و همزمان گفت:

-من باید از همچی سردربیارم…حتما یه چیزی میشه اینجا پیدا کرد

دلشوره داشتم. یا اینکه به زرنگی مهرداد ایمان داشتم اما حس کردم قراره یه اتفاق بد بیفته..لبمو زیر دندن فشار دادم.
نمیدونم مهرداد لعنتی چرا اینقدر لفتش داده بود این حموم کردن رو…
دوباره رو به سوی نوشین کردم و گفتم:

-من فکر میکنم بهتره بمونی نوشین…اگه بفهمه ممکنه دواره جرو بحث کنین و بزنین به تیپ و تاپ هم .

 

سرم رو به دیوار تکیه دادم و یه آه عمیق کشیدم.
انگار آرامش با این خونه بیگانه بود.
فضای مسمومی داشت.همه اش شک و بدبینی…دعوا و بگو مگو….نمیدونم واقعا اینجوری بودن یا بعداز اومدن من اینجوری شدن!!؟
دوباره بهش نگاه کردم.گوشی مهرداد رو از شلوار جینش بیرون کشد و شروع کرد بو کشیدنش.
نگاهی بهم انداخت و گفت؛

-کاورش بوی ادکلن دخترونه میده!

از این بابت کاملا مطمئن بودم که در طول روز مهرداد رو ندیدم و این بوی ادکلنی که نوشین ازش صحبت میکرد قطعا از شکاکیش نشات میگرفت.
در تلاش بود رمز گوشی رو بزنه و هی باخودش فکر میکرد و میگفت:

” زود باش زود باش..رودباش”

برای اینکه بترسونمش تند و عجله ای گفتم:

-نوشین الانه که بیادااا…رمزشو اشتباه بزنی قفل میکنه متوجه میشه!

کاملا مطمئن جواب داد:

-بخاطر اشتباه زدن رمز فقط یک دقیقه قفل میکنه!

یقین پیدا کرده بودم که اینکارو برای اولینبار انجام نداده.تند تند گفت:

“خب رمز تولدش نیست… تولد منم که نیست…میتونم.من میتونم…”

راهمو کج کردم که برم سمت حموم و یه جورایی مهرداد رو باخبر بکنم اما درست همون موقع صدای بستن شیر آب اومد و من خیلی سریع و درحالی که اون لحظه دیگه یه دلیل قاطع و محکم داشتم گفتم:

-نوشین مهرداد داره میاد بیرون…

-واقعا!؟

-آره!

خیلی سریع و عجله ای گوشی مهرداد رو گذاشت سرجاش و بعد از اتاق بیرون اومد و راه افتاد سمت نشیمن.
رو کاناپه ی راحتی کنار مبل نشست و بعد آجیل خوری پراز پسته رو برداشت و گفت:

-بالاخره مچش رو میگیرم و حالیش میکنم من کی ام!

با گامهای آروم به سمتش رفتم.رو به روش نشستم و بندهای کوله ام رو تو مشت فشردم و گفتم:

-نوشین من فکر میکنم تو بخاطر بچه ات هم که شده نباید اینقدر خودت رو اذیت بکنی!

پسته هارو تند تند دهن خودش گذاشت و گفت:

-پس چی کار کنم!؟ همینجوری راحتش بزارم هرکاری دلش میخواد انجام بده!؟

حق نداشتم اون رو به چیزی متهم کنم که واقعیت نداشت.مهرداد خیانت کرده بود و من نمیتونستم با پرروی تمام زل بزنم تو چشمهای مهرداد و بهش بگم اشتباه میکنه!
ولی بی حرف هم نموندم و گفتم:

-نمیدونم ولی….صحبت بگنی بهتر نیست!؟

پوزخمدی زد و گفت:

-صحبت بکنم !؟مثلا برم بهش بگم با کی هستی!؟ با کی در ارتباطی!؟ با کی که نه…به چندتااا….نظر تو اینه دیگه! بعد لابد اونم میاد همه چیزو میزاره کف دست من…دیوونه شدیااا..

صدای بازو بسته شدن در که به گوش رسید هردو متوجه شدیم که مهرداد اومده بیرون و همزمان سرهامون رو به عقب برگردوندیم.
این زندگی گوفتی این رفتارها این عذاب وجدانها همه و همه ی اینها منو بیشتر و بیشتر از قبل مطمئن میکرد دیگه وقت جدایی از مهرداد سر رسیده و من نرم نرمک باید کنارش بزارم.
سرمو به سمت نوشین چرخوندم و گفتم:

-امیوارم نفهمه وسایلشو گشتی!

مطمئن گفت:

-نترس نمیفهمه.من که بار اولم نبست.من هرشب چکش میکنم…راستی تو چرا امشب اینقدر دیر اومدی؟ مامانت میدونه شبها تا دیروقت بیرون می مونی!؟یه وقت مشکلی پیش نیاد و خاله منو مقصر بدونه….

اصلا از لحن و حرفها و رفتارش خوشم نمیومد.اخم کردم و گفتم:

-جای خاصی نبودم.مثل همیشه سر کار

پوزخندی زد و گفت:

-این موقع کدوم مطبی بازه….!؟فکر کنم باید به خاله یه چیزایی رو بگم

کیفم رو برداشتم و با بلند شدن از روی صندلی گفتم:

-نوشین جان با اینکه نیازی نمیبینم توضیح بدم اما چون نمیخوام به دغدغه هات این یه مورد هم اضاف بشه میگم که سر کار بودم….شب خوبی داشته باشی عزیزم!

اولینباری بود اونقدر خودمو کنترل میکردم که مواظب کلماتی که به زبون میارم باشم….
نوشین دیگه داشت رسما به من هرچی دلش میخواست میگفت.
سمت پله ها رفتم که صدای مهرداد خطاب به نوشیم سر جا ثابت نگهم داشت:

“تو باز رفتی سراغ وسایل من.؟؟”

سر برگردوندم و به مهردادی که حوله تنش بود و ازخشم صورتش برافروخته و قرمزشده بود نگاه کردم.این خشم کاملا قابل پیشبینی بود…

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت هفتادو شش

  یه تیکه از سفره ی یکبار مصرفی که از همون رستوران گرفته بودم روی …

یک نظر

  1. ممنون از اینکه بازه های زمانی پارت گذاریتون رو کمتر میکنین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *