خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان عشق ممنوع/پارت بیست

رمان عشق ممنوع/پارت بیست

 

عصبی دستم رو روی شونه اش گذاشتم و مجبورش کردم بهم نگاه کنه
من قرار نیست هرزه بشم طلاق گرفتنم از تو معنیش این نیست که بخوام هرزه بشم من فقط می خوام آزاد باشم تو میخوای اسمم توی شناسنامه ات بمونه از من دور باشی و من تنها زندگی کنم این انصاف نیست

انگشتشو به سمت لبم آورده مجبورم کرد سکوت کنم و گفت

_ببین چی دارم بهت میگم تو حق نداری هیچ کسی رو توی زندگیت داشته باشی خودخواهی نامردی هرچی که میخوای اسمشو بزار اما این تقدیر توعه فراموشش نکن …

از جاش بلند شد و از اتاق بیرون رفت و من صدای نیلوفر شنیدم که داشت توی راهرو باهاش حرف میزد از این خونه که بیرون می رفتم می رفتم برای همیشه کاری می کردم هیچ وقتی که دستش بهم نرسه
این همه زور گویش داشت منو دیوونه میکرد اما چاره‌ای جز کوتاه اومدن نداشتم
باید از این خونه بیرون میرفتم تا بتونم یه فکری برای خودم و زندگی کنم .
می ترسید از اینجا که برم برم با مردای دیگه اما خبر نداشت که من چقدر دلداده خودشم قرار نیست حالا حالاها کسی توی زندگیم پا بزاره کاش میدونست چقدر عاشقشم تا شاید اونم قدم پیش میذاشت کمی محبت خرج می‌کرد…

حوله دور موهامو برداشتمو توی دستم گرفتم نگاهش کردم چقدر این محبت های کوچیکش به دلم می نشست و باز من و دو دل می کرد
کاش زودتر آخرهفته میشد تا تموم بشه این شکنجه ها …
رفته بود پیش نیلو معلومه که رفته بود عاشقش بود خیلی عاشقش بود
و من عشقش نبودم من فقط یه دختر احمق بودم که زنش شده بودم و اون به من به چشم مال و اموالش نگاه میکرد
دیگه خوابم ازم فراری بود هر لحظه فقط و فقط به این مرد فکر میکردم و خود خوری میکردم.
در اتاق با تقه ای باز شد و سمیر از لای در سرک کشید

_میتونم بیام؟

نگران بودم از عکس العمل سام اما نمیتونستم که بهش بگم نه نیا..
پس سری تکون دادم اون وارد اتاق شد وکنارم نشست.
_حالت خوبه؟ چیشده بود؟
میخواست از من حرف بکشه و بفهمه که چی به چیا ولی منم اینقدرا ساده نبودم.
لبخندی زدم و گفتم
هیچی من شنا بلد نیستم پام لیز خورد افتادم تو استخر ترسیدم
سام منو اورد بیرون.

 

این آدم مثل برادرش تیز بود و خوب می تونستم از صورتش بفهمم حرفمو باور نکرده
اما لبخندی زد و گفت
_ خوشحالم که الان حالت خوبه بهتره استراحت کنی من میرم بیرون…

حرفی نزدم که به سمت در اتاق رفت اما بین راه انگار که چیزی یادش اومده باشه به سمتم چرخید و گفت _هیچ وقت یادت نره که من کنارتم چیزی نیاز داشتی هر مشکلی که داشتی میتونی روی من حساب کنی.

در جوابش منم فقط به یه لبخند اکتفا کردم و از اتاق بیرون رفت
با رفتنش روی تخت مچاله شدم و خودمو به آغوش کشیدم کاش زودتر آخرهفته میشد تا من از اینجا برم خسته بودم میترسیدم اینجا راز دلم دیگه جلوی سام فاش بشه دیگه هیچ کاری از دستم برنیاد.
حداقل الان فکر می‌کرد من هیچ حسی بهش ندارم…

تمام طول روز توی اتاق موندم نیلو اومده بود و دیگه خبری از نگرانی‌های سام نبود
دیگه نگران نبود که من ناهار نخوردم شام نخوردم دیگه وقتی برای من نداشت وقتی زیباترین دختر دنیا کنارش توی خونش بود چه نیازی به من بود؟
چرا باید نگرانه من باشه؟
ته دلم بدجوری ناراحت بودم قلبم درد میکرد دلم توجه شو می‌خواست دلم این آدم می خواست و نمی دونستم چطور باید بدستش بیارم ساعت از یک شب گذشته بود و من هنوز منتظر بودم به این اتاق بیاد و کنارم روی این تخت دراز بکشه و مثل هر شب منو محکم بغل کنه و بگه بدون این که بغلت کنم نمیتونم بخوابم اما اون قصدی برای اومدن نداشت
هر لحظه ای که می‌گذشت قلبم بیشتر تر می گرفت جونم در میومد انگار حالم درست و خوب نبود ناجور بودم خرابه خراب…
احساس شکست می کردم احساس می کردم قلبم دیگه داره کند میزنه خیلی کند کاش میشد برای من باشه اما نبود با تصور اینکه الان کنار نیلو خوابیده و چه شب پر از عشقی را باهم گذروندن واقعاً دلم میگرفت

حسادت می‌کردم دروغ چرا حسادت می‌کردم اینکه این زن لمسش کنه بغلش ببوستش و حتی پذیرای این همه خشونت سام باشه باعث می شد حسادت کنم …
انقدری که عقلم حتی از کار بیفته آفتاب بالا زد و سام نیومد قلبم هزار تکه شد ساعت ۸ صبح شد دستگیره در اتاق که بالا و پایین شد خودمو به خواب زدم چشمامو بستم وارد اتاق شد و من شنیدم صدای در کمدو…

 

داشت لباس شو عوض میکرد

شب خوبی کنار عشقش گذرونده بود و الان لباس عوض میکرد به قدری ناخونامو تو کف دستم فشار داده بودم که احساس می کردم پوست دستم پاره شده
بغص داشت خفم میکرد کاش زودتر از این اتاق بیرون بره تا گریه کنم تمام طول شب و تا صبح گریه نکرده بودم به امید واهی اما الان دیگه نمی تونستم دیگه داشتم منفجر میشدم لباس عوض کرد مثل سابق نزدیک من نشد احساسش نکردم از اتاق بیرون رفت و من احساس کردم همین الان مردن و تجربه کردم .

دیگه احساس میکردم وقتشه وقتشه که از اینجا برم دور بشم

سرمو زیر پتو پنهان کردم با صدای بلند شروع کردم گریه کردن داشت جونم در میاد طاقتشو نداشتم نمیدونم چقدر گریه کردم که بالاخره کمی آروم گرفتم از جام بلند شدم و وسط اتاق لباسامو در آوردم
با دیدن چند رد کبودی که روی تنم بود باز قلبم فشرده شد مگه نمی گفت تا حالا با هیچ کسی مثل من نبود ؟
مگه نمی گفت من براش خیلی خاصم؟
پس چرا الان دیگه منو نمی خواست خسته شده بود از من سیر شده بود از من
خاص بودنم تا همین جا بوده تا وقت برگشتن نیلو…
پا توی حمام گذاشت رفتم زیر دوش آب سرد ایستاده بدنم داغ بود تب داشتم می سوختم آب یخ بود و من از زیرش جم نمیخوردم باید علم سرجاش میومد باید این حس مزخرف یک طرفه رو از خودم دور می کردم.

نیم ساعتی زیراب موندم و بیرون اومدم سرکی توی کمد کشیدم باید لباس هایی که روز اولی که به اینجا اومدم تنم بود و پیدا می کردم می خواستم اونا رو بپوشم تنها دارایی من همون لباسای خودم بود .
به سختی پیداشون کردم مارکدار و قشنگ نبودن به این خونه و عمارت نمی اومدن اما مال خودم بودن…

لباسامو پوشیدم و رفتم روی تخت منتظر نشستم بالاخره که به اینجا می اومد حتی شده برای عوض کردن لباساش..

 

انتظارم برای اومدن سام خیلی طولانی شد انگار تصمیم گرفته بود که دیگه نیاد .
شاید حتی تصمیم گرفته بود توی این اتاق نمونه!
برای صبحانه ناهار و شام از اتاق بیرون نرفته بودم و تلاش های بهناز و حتی سمیر کاری نکرده بود که من پام و از اتاق بیرون بذارم یا چیزی بخورم.
دلم فقط اونو میخواست که ببینمش دلتنگش بودم اما اون انگار که دیگه اصلا منو یادش نمی اومد شاید اصلا دیگه همتایی نمی‌شناخت…

انقدر از پنجره ی اتاقم به بیرون خیره شده بودم و منتظر برگشتنش نشسته بودم که دیگه نایی برای نشستن نداشتم
بهناز گفته بود با نیلو رفته
بانیلو رفته بود و قرار نبود که برگرده…

سمیر چند باری بهم سر زده بود حال داغونم و دیده بودم پیله کرده بود که چی شده؟
که چرا اینطوری ام!
و من سکوت کرده بودم …
حرفم و فقط و فقط به سام می زدم.

بالاخره ساعت ۱۱ شب شد ماشین سام وارد باغ شد و من نفس آسوده ای کشیدم.
هوارو با اشتیاق بلعیدم و عمیق نفس کشیدم حالا دیگه تو هوایی که من نفس میکشیدم اونم نفس میکشید می تونستم راحت اکسیژن و ریه هام بفرستم .

دیگه وقتش بود از این پنجره جدا بشم نباید منو جلوی پنجره میدید روی تخت نشستم و زانوهامو بغل کردم .
حالا بازم انتظار شروع می‌شد تا ببینم سری به این اتاق …
سری به من به همتا خاص ترین دختر زندگیش که الان زنش بود میزنه یا نه !

من خاص نبودم اما انقدر اینو توی گوشم خونده بود که فکر می‌کردم خاص شدم اونم فقط به چشم سام…

اما از دیروز که نیلو اومده بود دیگه من از چشمای قشنگش افتاده بودم دیگه دستا و بازوهای بزرگش منو احاطه نکرده بود دیگه لبای داغش پوست تنم مهر نکرده بود و دیگه چشمای پر از نیاز و شهوت اش به من خیره نشده بود
و این یعنی همتا بارو بندیلتو ببند وقت رفتنه …

ناامید بودم از اومدنش اما در کمال ناامیدی در اتاق باز شد و قامت بلندش جلوی روم قرار گرفت نگاهش کردم
دلتنگش بودم بی صبر بودم برای اومدنش و حالا که اومده بود ته دلم یه چیزی آروم گرفته بود یه چیزی مثل دلشوره که بار بست و دود شد و به هوا رفت.

نگاهم کرد کمی جلوی در مکث کرد و بالاخره در و بست دیگه امیدواریم کامل شد حال بهتر شد

در و بستن یعنی شاید قرار بود امشب اینجا کنار من بمونه به سمت کمد رعت لباس عوض کرد تنش و نگاه کردم سیر دیدمش
بازو های بزرگش هیکله بی نقصشو…
دیگه شایدهرگز اینطور نمی تونستم ببینمش با بالاتنه برهنه و شلوار ورزشی به سمت چرخید و گفت

_ این لباسها یادمه چرا اینا تنته؟

 

یادش بود لباسهایی که روز اول پوشیده بودم یادش بود چرا یادش نرفته بود سرم مو روی زانوهام گذاشتم و بهش خیره شدم و گفتم اینا رو پوشیدم چون متعلق به منه مال منه بقیه این چیزا هیچ کدوم برای من نیست

اخمی کرد ابروهاشو توی هم کشید و نزدیکم شد گفت
_ من که هزار بار بهت گفتم هرچی میخوای بگو برات فراهم کنم خودت نخواستی مانع شدی و گفتی همینا خوبه!

فکر می‌کرد چون مال یکتان نمیخوامشون اما این طور نبود من نمی‌خواستمشون چون مال سام بودن از پول های این مرد بودن و من هیچی ازش نمی خواستم .

به کنارم اشاره کردم و گفتم
میشه چند دقیقه بشینی زیاد وقتتو نمیگیرم.

نگران شد این واز چشماش خوندم نزدیکم شد همین طور بی پروا بهش خیره موندم دیگه کی میتونستم اینطور تماشاش کن؟
م هیچ وقت باید از فرصتی که داشتم استفاده می کردم یا نه ؟

لبخند کم جونی زدم و گفتم
من تصمیمم رو گرفتم می خوام از اینجا برم با همین لباس اومدم با همینام میرم اگه همین الان منو بفرستی خوشحال تر و ممنون تر میشم.

چشماش داد میزد جاخورده صورتمو زیر و رو می کرد دستش مشت شد و من به خوبی این دیدم.
نگاه از من گرفت چنگی به موهاش زد و گفت
_ چه خبره که الان میخوای بری؟
با بی حالی گفتم

من از صبح قصد رفتن داشتم اما تو نبودی منتظرت نشستم تا بیایی اجازه رفتن و صادر کنی.

بی هوا دستشو سمته لباسامو اوردخواس پسشون بزنم اخم کرد و گفت

_ دستتو بکش کنار!
مگه نمی خوای بری ؟
میفرستمت بری امان الان نه امشب باید با من باشی …

 

بهش احتیاج داشتم و می‌ترسیدم…

میخواستمش و نمیخواستمش… میدونستم بودن با این آدم قلب بی تاب منو دیوونه تر میکنه اما چیزی از درون فریاد می زد که باهاش باش که دوباره طعم لذت بودن با این آدم و بچشم چون دیگه هیچ وقت قرار نیست این لذت و تجربه کنم.

مثل عروسک نشستم سکوت کردم و حرکتی نکردم و اون آهسته و با آرامش شروع کرد به در آوردن لباس های من …
نگاهش طوری بود که من دوباره همون حس شهوت و نیاز روز اول توشون میدیدم وقتی که کامل لخت شدم و لباسامو در آورد دستمو گرفت و مجبورم کرد جلوی روش بایستم.
روی تخت نشسته بود و بدن منو با چشماش زیر و رو می کرد با انگشتش اشاره کرد که بچرخم و من اینکارو کردم وچرخیدم….

و بازم نگاهم کرد و نگاهم کرد و نگاهم کرد دفعه آخر بود دیگه تجربش نمی کردم دیگه روی تخت این مرد نمی اومدم دیگه قرار نبود این چشمای پر از نیاز شو ببینم پس چرا خودم دست به کار نمی شدم چرا نباید نهایت لذت و استفاده رو از امشب نمیبردم؟
امشب آخرین شب بود چند قدم به سمتش رفتم نگاهش بالا اومد درست روی صورتم نشست

دستموجلو برد مو تنش لمس کردم درست روی سینه هاش آروم و نوازش وار با انگشت هام شروع کردم به خط فرضی کشیدن…

مات مونده بود باورش نمی شد من همتا بخوام پیش قدم بشم برای یه رابطه
بین پاهاش نشستم و دستشو روی موهام گذاشت دستمو که بنده شلوارش کردم سریع خودشو کمی ازتخت جدا کرد تا راحت تر کارمو کنم حالا دیگه شلوارشو گوشه ی اتاق انداخته بودم هر دو نفرمون بدون لباس بدون هیچ مرزی روبروی هم ایستاده بودیم …

بازوم و چنان کشید که توی بغلش پرت شدم دستاشو چنان دور تنم پیچید که داشتم خفه میشدم احساس میکردم اونم نمیخواد که از من جدا بشه و این حس قشنگی بود حتی اگه دروغ باشه….

نفسای داغش و مهمون لاله ی گوشم کرد زمزمه کرد
_ تو میخوای از اینجا از این اتاق از پیش من بری؟

سکوت کردم حرفی برای گفتن نداشتم نیلو اینجا بود این مرد منو نمیخواست گفته بود هیچ وقت عاشقم نمیشه پس باید میرفتم سکوتم عصبیش کرد منو روی تخت انداخت و خودش روی تنم کشید

دستامو بالای سرم با یه دستش قفل کرده نگاه عصبی و پر نیازشو بهم دوخت لبامو شکار کرد و چنان عمیق میک زد که نفسم رفت تمام بدنم داغ شد دستش روی تنم نشست و بالا و پایینشو لمس کرد.

چقدر الان حس خوبی داشتم که دستای این مرد داشت منو لمس میکرد اونم برای بار چندم

مهربون شده بود از معدود وقتایی بود که سام مهربون باشه
و ناله های پر از لذتم توب اتاق پخش بشه دیگه نایی نداشتم اینقدر لمس کرده بود نقطه های حساس منو دیوونه وار بوسیده بود که دیگه جونم داشت در میومد

بالاخره رضایت داد و خودش و باهام تنظیم کرد وقتی باهام یکی شد دستم دوره گردنش حلقه شد و از ته دل فریاد زدم
هنوزم درد داشتم اما این درد برام لذت داشت چون این درد و سام به من می‌داد.

 

وقتی باهام یکی شد انگار دوباره دیوونه شد دوباره وحشی شد خودشو بهم میکوبید نگاه از چشم من نمیگرفت.
پلک که روی هم می ذاشتم عصبی فریاد زد

_ نگام کن باید نگاهم کنی باید منو ببینی !
و من چشمامو به چشماش دوخته بودم هر حرکتش باعث می شد که نهایت درد و لذت و تجربه کنم.

گردنمو با دستش محکم فشار داد و راه نفسامو بسته باز فریاد زد

_تو میخوای از اینجا بری قلبم داد میزد نمیخوام عقلم میگفت آره باید برم
این رابطه طولانی تر از هر باره دیگه ای بود انگار سام نمی‌خواست تمومش کنه دلش نمی اومد احساس می کردم می خواد تا ابد این رابطه رو ادامه بده دیگه نایی برام نمونده بود نفسام به شماره افتاده بود احساس می‌کردم کل بدنم درد میکنه

درسته آنچنان مثل قبل باهام بد رفتار نکرده بود اما چهار ساعتی می شد که منو اون روی تخت بودین و من دیگه توان حتی نشستن نداشتم اما سام انگار نه انگار هنوز درست مثل ساعت اول به کارش ادامه می‌داد .

به حدی هر دو نفرمون عرق کرده بودیم که موهامون خیس خیس بود موهای منو می کشید و از عقب خودش و بهم میکوبید

این خشم این عصبانیت برای چی بود؟
اگه بخاطر رفتن من انقدر عصبی بود چرا کاری برای نگه داشتن من نمی کرد ؟
چرا عین خیالش نبود؟

بالاخره وقتی به اوم رسید فریاد بلندکشید و من روی تخت افتادم دیگه حتی نمی تونستم راحت نفس بکشم اما این سخت نفس کشیدنم زمانی سخت‌تر شد که سام وزنشو روی تن انداخت و من زیر تنش مثل یه عروسک بودم
اصلا به چشم نمی اومدم نفسای داغش کنار گوشم پخش میشد و من بی تاب تر و بی تاب تر می شدم که چطور باید در نبود این آدم زندگی کنم؟؟؟

کمی که گذشت از من کمی فاصله گرفته و خودش و روی تخت انداخت و گفت
_ تصمیمت جدیه و من قبولش می کنم اما از طلاق خبری نیست صبح میفرستمت بری اما شک نکن هرجای دنیا باشی من نگاهت می کنم میدونم داری چیکار می کنی کجا میری یا چی میخوری پس فک نکن رفتنت از اینجا یعنی آزادی مطلق یعنی فرار از سام…
الان اولویت زندگیه من توی…

 

امشب می خواست اینجا بمونه این وقتی فهمیدم که بعد از رابطه ب طولانی امشبمون کنارم روی تخت دراز کشید و گفت
_ شب آخریه که اینجا هستی میخوام بقیه ی شب و اونطوری که من دوست دارم سپری کنیم
توی بغلم مثل همیشه!

مخالفتی نکردم خودمم توب همین فکر بودم.
از تک به تک لحظات امشب باید استفاده می‌کردم خودمو توی بغلش جا کردم و اون دستاش دوره تنم نشست.

امشب آخرین شبی بود که داشتم باهاش میگذروندم البته شب که نه دیگه کم کم داشت آفتاب بالا می اوند و تازه ما می‌خواستیم بخوابیم.

اما چه خوابیدنی نه من خوابم میبرد نه سام …

من دلگیر بودم و ناراحت برای این جدایی و دوری و نمیدونم سام چرا نمیخوابید.
شاید فکر و خیال اونم چیزای دیگه ای بود
شاید فکر اونم پیش نیلوفر بود هر چیزی که بود هیچ کدوم نتونستیم بخوابیم تمام طول مدتی که روی تخت بودیم دستاش آهسته بازوهای برهنه منو نوازش میکرد و نفسای داغش مهمون پشت گردنم بود و من چقدر احساس آرامش می‌کردم از این همه نزدیکی…

هیچکدوم نمی‌خواستیم نگاهی به ساعت بندازیم انگار از ساعت فراری بودیم اما بلاخره با چند ضربه آرومی که به در اتاق خورد سام مجبور شد سکوت بینمون رو بشکنه….

و گفت
_کیه؟
چی شده ؟
صدای دلخوره نیلوفر بلند شد که می گفت
_ نمیخوای بیای بیرون ؟
من باهات کار دارم…
دیدم که سام کلافه نفسش و بیرون داد و گفت
_ میام تا یکی دو ساعته دیگه میام.

نیلوفر با عصبانیتی که از صداش معلوم بود گفت
_ یکی دو ساعت؟
معلومه اونجت داری چیکار می کنی؟

سام این بار با صدای بلندتری گفت _گفتم که میام! تو برو منم میام…

بعد رفتن نیلوفر سعی کردم خودمو از حصار دستاش رها کنم و بلند بشم اما نمی‌شد و نمیذاشت

لبای داغش که روی پوست گردنم نشست من دیگه مثل آدمایی که مست میشن مست شدم .از این بوسه و تقلایی برای رفتن نکردم.

منو به سمت خودش چرخوند به صورتم خیره شد و گفت
_ هنوز حرفت برای رفتن هستی؟

نگاهش کردم به چشماش به صورتش موهاش لباش این آدم نهایت خواستن بود برای من با تمام دردی که از حرفی که میزدم داشت گفتم
آره می خوام برم باید برم اینجا جای من نیست..

 

ابروهاش توی هم کشیده شده بود یعنی اخم داشت و کمی عصبی بود انگشتش کجلو آورد روی پوست صورتم کشید و گفت
_ این صورت این لبات
چشمات …
موهات…
هر چیزی که متعلق به توئه برای منه امانتدار باش همتا …
هوای اموال منو داشته باش.

نمیخوام باهات بد بشم بد تا کنم پس قدماتو درست بردار میخوای بری می‌فرستمت همین الان اما جایی که من میگم طوری که من می خوام…

حرفی نزدم فقط سر سرتکون دادم

باید میرفتم بقیش خود به خود حل می شد.
روی تخت نشست کلافه گوشیشو بیرون کشید شماره ای گرفت و با کسی حرف زد در مورد یه خونه یه چیزایی بهش گفت فقط فهمیدم داره برای من یه خونه آماده میکنه

تلفن که قطل کرد بدون اینکه نگاهم کنه گفت
_ گفتم بیان دنبالت یه خونه کوچیک دارم اونجا زندگی می کنی همه ی خرج و مخارجتم با منه لازم نیست هیچ کاری انجام بدی ماه به ماه حسابت پول میریزم خودت میتونی هر طوری که دلت بخواد خرج کنی.

اما همتا تو زن من میمونی حتی اگر هزار نفر توی خونه ی من روی تخت من بیان اگر ۱۰ تا زن دیگه بگیرم تو زن من میمونب فهمیدی ؟

از این همه خودخواهیش از این همه بی محبتی سر تکون دادم کاش الان به جای این حرفا می‌گفت

نرو میگفت بمون می‌گفت دوستت دارم می خوام کنار خودم باشی!

اما داشت بهم زور می گفت داشت میگفت صد نفر دیگه هم روی تختش باشن من باید مثل یه عروسک متعلق به اوون بمونم از جام بلند شدم جلوی چشمای تیزش شروع کردم به لباس پوشیدن .

من لباس می پوشیدم اون نگاه میکرد نگاهش مثل کوره آتیش بود ذوب می کرد آدمو
خجالت شرم همه چیز بین من و این آدم تموم شده بود لباسامو پوشیدم سام هنوز برهنه روی تخت نشسته بود به سمتش چرخیدم و گفت

_ خیلی زود گذشت انگار همین دیروز بود که آوردمت به اینجا و الان داری آماده رفتن میشی…

روی صندلی کنار پنجره نشستم و گفتم هر کی توی زندگی ادم میاد یه روزی میره
تنها کسایی که قلبن به هم وصلن وعشق رو تجربه کردن و نفس کشیدن تا همیشه با هم میمونن آدمایی مثل ما بالاخره باید به جایی از هم جدا بشن…

 

به سمت حمام رفت و گفت
_تا برمیگردم همینجا بمون جایی نرو!
داخل حمام شد و من بغضی که توی گلوم جا خوش کرده بود و آخر شکستم بی صدا گریه کردم دیگه زمانش رسیده بود که برم …
چیزی برای بردن نداشتم تنها لباسای خودم بود
کمد و باز کردم و نگاهی به وسیله های سام انداختم یه چیزی باید پیدا میکردم کخ کوچیک باشه یه چیزی که سام هم متوجه نشه

همه چیز رو زیر و رو کردم و بالاخره یکی از کراوات ها و ساعت هاش رو برداشتم بوییدم و با درد لمسشون کردم و توی جیب مانتوم گذاشتم.

یادگاری از این آدم دیگه حقم بود نبود ؟
زیاد طول نکشید که سام از حمام بیرون اومد نگاهی به من انداخت و گفت
_تو که این انقدر گریه می کنی ناراحتی چرا اصلا میخوای بری!

از این که اینقدر بهم توجه کرده بود که فهمیده بود گریه کردم خجالت کشیدم و سرمو پایین انداختم و گفتم برای اینکه از اینجا میرم گریه نکردم برای این گریه می کنم که زندگیم تویی این عمارت تباه شد .

دروغ گفتم دروغ که شاخ و دم نداشت
این حرف من دروغ محض بود من گریه کرده بودم به خاطر اینکه دلم از الان برای این مرد مغرور و عصبی تنگ شده بود .
لباس پوشید جلوی روی من خیره بودم به بدنش
خشکم زده بود و نگاهم بدجوری روش بود.

که نگاه خیره اش رو بهم داد و گفت _خیلی دیدنی ام که اینطور بهم زدی؟
دلت میخواد یه دور دیگه امتحانم کنی؟
انگار که دلت میخواد منو؟

آب دهنمو پایین فرستادم سهی کردم نیازی که توی وجودم موج میزنه رو پنهان کنم گفتم
این مزخرفات چیه که داری میگی؟
جلو روم ایستادی چشمم افتاد نگاه کردم.

بهم پشت کرد و گفت
_اگه نگاه کردنی ام اگه باب میلتم اگه خواستنی ایم چرا تصمیمت رفتنه؟

هر چیزی که می گفتم هر کاری که می کردم به رفتنم ربط میداد .

نمی خواست بگه بمون!
می خواست خودم بگم که نمیخوام برم
و من هرگز این کارو نمیکردم. لباساشو پوشید گوشیش زنگ خورد روی تخت بودو نگاهی به صفحه اش انداختم.
اسم مهندس روشن و خاموش میشد گوشی رو چنگ زد و جواب داد _چی شد؟ همه چیز مرتبه ش

نمیدونم اونی که پشت خط بود چی گفت که تماس و قطع کرد و گفت

_بریم بیرون اومدن دنبالت که بری به خونه جدیدت.

چقدر آروم و راحت از رفتنم میگفت چقدر براش راحت بود دور شدن از من !
منم مثل خودش سعی کردم آرامش محض باشم از اتاق بیرون رفتم و گفتم
دیگه تموم شد زندگی توی این زندان تمام شد.
دارم میرم به سمت آزادی!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت هفتادو شش

  یه تیکه از سفره ی یکبار مصرفی که از همون رستوران گرفته بودم روی …

3 نظر

  1. واییییییییی ممنونننننننن خدا خیرت بده خیلی باحالی ممنون 🥰🥰🥰🥰🥰

  2. وای خیلی خوب بود لطفاً اگه زمان پارت گذاری رو هم کمتر کنید عالی میشه
    مرسی از ادمین و نویسنده عزیزمون

  3. دختر افسانه ای

    عالی بود لطفا زودتر بزارین❤️😍

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *