خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار/پارت هفتادو پنج

رمان بهار/پارت هفتادو پنج

سر برگردوندم و به مهردادی که حوله تنش بود و ازخشم صورتش برافروخته شده بود نگاه کردم.این خشم کاملا برای منی که نسبت یه جو این خونه آگاهی پیدا کرده بودم قابل پیشبینی بود.مسلما هرکسی میفهمید یه نفر بدون اجازه تفتیش و بازرسیش کرده اینجوری بهم می ریخت.
خود من هم دچتر این حس بودم. اونقور نوشین این عادت بد رو تکرار میکرد که در مکردش دچار ترس شدم .
ترس از اینکه مبادا زمانی تصمیم بگیره اتاق من رو هم بگرده.
امیدوارم هیچوقت همچین کاری نکنه هیچوقت!
نوشین خیلی ریلکس پاهاشو روی قسمتی از کاناپه که به سمت پایین شیب ملایمی داشت دراز کرد و با زدن یه پوزخند گفت:

-چیه؟! جدیدا همه اش فکر میکنی یه نفر رفته سراغ وسایلت !؟ مثل اینکه خیلی یه خودت شک داری …

مهرداد که کفری بودن و عصبانی بودنش کاملا مشخص و واضح بود آبی که از انتهای تارهای موهاش رو صورتش چکیده بودن رو کنار زد و با صدای نسبتا بلندی گفت:

-فکر نمیکنم کاملا مطمئنم تو رفتی سراغ وسایل و لباسهام!

انگشتشو جلو صورت خودش تگون داد:

-نچ نچ نچ! اشتباه میکنی!

بازهم این جو داشت متشنج میشد.مهرداد کلافه تر از قبل گفت:

-آهااان! لابد من وقتی داشتم حموم میکردم روحم از تنم جدا شد و رفت تو اتاق و گوشی مویایلجو از جیب شلوارم بیرون آورد و گذاشت رو تخت و…دست بردار…دست بردار از این کارهات!از این شکاکی هات..

نوشین بازهم یه حالت خونسرد و ریلکس به خودش گرفت تا نشون بده وقتی کاری رو به کرات انجام بدی دیگه واسه دفعات بعدش استرس نداری!
پا روی پا انداخت و با برداشتن یه لیوان نوشیدنی گفت:

-من اینجا بودم.بهار اومده بود و ما داشتیم باهم صحبت میکردیم.من اصلا نرفتم توی اتاقت…اون شاهد

رو کرد سمت من و خیلی یهویی پرسید:

– مگه نه بهار!؟

متعجب سرمو بالا آوردم و به هردوشون نگاه کردم.نمیدونستم چیبگم و از طرفی هم نمیخواستم تو دروغش به مهرداد سهیم باشم اما در برابر اون نگاه های طلبکار و خیره اش جز اینکه تائیدش بکنم راهی نداشتم برای همیم جواب دادم:

-آره…ما خیلی وقت پیش هم نشستیم!

نوشین تا این جواب رو از طرف من شنید حق به جانب نگاهی به مهرداد انداخت و گفت:

-بهت گفتم که دچار توهم شدی!اونقدر کارای مشکوک انجام میدی و به خودت شکی که فکر میکنی یکی داشته تو وسایلت دنبال یه چیز خاصی میگشته…

مهرداو تند تند جلو اومد و همونطور که انگشت اشاره اش رو به سمت نوشین گرفته بود صداشو برد بالاتر و عصبانی تر از چنددقیقه قبل خودش گفت:

-فکر نمیکنم مطمئنم تو اینکارو کردی…تو خسته نشدی!؟ تو خسته نشدی از این کارا؟ از اینکه مدام توی وسایل من دنبال یه بهونه واسه جرو بحث بگردی!؟

نوشین کوسن مبل رو گذاشت روی پاهاش و ظرف تخمه رو گذاشت روش و خیره به تلویزیون جواب داد:

 

-بیخودی سر هیچ و پوچ اوقات منو تلخ نکن.فردا میخوام برم سونو گرافی…روزای خوبمو با چرندیاتت تلخ نکن!

مهرداد یه مفس عمیق کشیددست به کمر باحالتی آب از سر گذشته نگاهش کرد و گفت:

-عزیزم! دیگه به اون وسایل تخمی من دست نزن

مشخص بود داره با حدص و و خشم زیاد اون حرفهارو به زبون میاره اما نوشین هم لبخندی روی صورت نشوند سرش رو کج کردو کلا فضارو تغییر داد و گفت:

-مهردااااد….برو لباس بپوش و بیا پیشم بشین …برنامه ی مورد علاقه ی من الان شروع میشه دوست دارم ببینیمش! باهمدیگه…

مهرداد یه نگاه معنی دار به نوشین و یه نگاه پر غیظ به من انداخت و بعد رفت سمت اتاقش.
یه نفس عمیق کشیدم و دست بردم سمت کیف و خواستم بلند بشم که نوشین گفت:

-کجا میری تو ! بگیر بشین! خیلی بازی های این دختره رو دوست دارم…این فیلم سینمایی هم جدیده هااا…بنظرم بشین نگاش کن….

سرمو تکون دادم و با زدن یه بیخند زورکی نه خیلی پررنگ گفتم:

-نه ممنون خستمه…ترجیح میدم برم بالا بخوابم.

بلند شد و اون بازهم با درخواست جدیدش مانع ام شد و گفت:

-پس میشه قبلش برای من یه لیوان چایی بیاری!؟ خودم یکم کرختم نمیتونم بلند بشم درست بکنم…اگه میشه تو درست کن!

نگاهی بهش انداختم و بعد لب زدم:

-باشه الان درست میکنم!

لبخند زد و گفت:

-خسته که نیستی!؟

سر تکون دادم و گفتم:

-نه نیستم!

خندید و گفت:

-عجب سوالی پرسیدمااا…معلوم که نباید باشی.آدم وقتی با رفقاش شبها بره اینور و اونور بگرده خسته که نمیشه هیچ خوشحالتر هم میشه…

بدون حرف بهش خیره شدم.مثلا داشت بهم تیکه میپروند!؟
پوزخندی کمرنگ زدم…این تازه شروع این رفتارها بود.
نفس آرومی کشیدم و گفتم:

-میرم چایی درست بکنم

یه لبخند کمرنگ تحویلم داد و اینجوری مثلا ازم تشکر کرد.کیفمو کنار گذاشتم و رفتم توی آشپزخونه و مشغول درست کردن چایی شدم.
این خونه مثل آدماش شده بود.
دمدمی و حالی به حالی ..
گهی اوضاع توش خوب بود و گاهی بد….

همه چیزو آماده کرده بودم و فقط منتظر بودم آب جوش بخوره.
نشستم رو صندلی و ناخنمو بین دندونام گذاشتم.
تو این مدتی که اینجا زندگی کردم خوشی هایی که تجربه کردم خیلی کمتر از ضطراب و استرسهایی بود که به روح و روانم وارد شده بود. من تبدیل شده بودم به یه دختر نگران.
دختری که مدام منتظره بداش اتفاقهای بد بیفته درست مثل همین لحظه که یادم اومده بود من هنوزم ادکلن رو توی کیفم نگه داشته بودم و مدام ازخودم میپرسیدم نکنه بره سراغ کوله ام !؟نکنه ادکلن رو پیدا بکنه و همه چیز بین هممون یه شبه ازهم بپاشه!
از روی صندلی یلند شدم و رفتم سمت چایی ساز.
خاموشش کردم و بعدهم آب جوش رو ریختم تو قوری وبعدهز اینکه چایی خوش رنگ شد با برداشتن وسایل از آشپزخونه بیرون اومدم.
نوشین کنار مهرداد نشسته بود، دستشو انداخته بود دور گردنش و کنار گوشش حرف میزد و میخندید و دست دیگه اش رو روی سیکس پک های مهرداد میکشید و در مورد نوبت سونوگرافیش حرف میزد.
قبلنها وقتی اینجوری مهرداد رو لمس میکرد حس حسادت کل وجودمو فرا میگرفت و حتی بعدش بابت همراهی مهرداد کلی پیش خودم براش خط و نشون میکشیدم و حتی پشت چشم براش نازک میکردم و یه جورایی روش حس مالکیت داشتم اما الان دیگه نه…
حتی میتونستم بگم من خوشحال هم میشدم از اینکه با نوشین گرمتر یشه و دیگه سراغ من نیاد.
اونقدر نیاد که به خودی خود همه چیز بینمون تموم بشه بدون هیچ بحث و حرف و بگو مگو و تهدیدی…یا هر چیز دیگه!
نوشین با دیدن من یکم از مهراد فاصله گرفت و بعد دستهاش رو بهم زد و گفت؛

-به به! چایی هم رسید…یهو دلم خواست چایی بخورم.حالا شهناز قبل رفتنش پرسید خانم درست کنم خودم گفتم نه نیاز نیست اما بعدش دوباره هوس کردم…

وسایل رو گذاشتم روی میز و گفتم:

-خب دیگه با من کاری ندارین!؟

نوشین گفت:

-عه!؟ کجا؟ حالا که
شامتو بیرون و با از ما بهترون خوردی لااقل یه چایی رو با ما باش دیگه

کم کم داشت می رفت رو اعصابم.مدام میخواست باحرفهاش یه کاری بکنه من بشم کانون توجه دقیقا نیتش رو از اینکار نمیدونستم اما اینو خوب میدونستم که بعدش قراره باز بین من و مهرداد بگومگو پیش بیاد چون بلافاصله بعداز شنیدن این حرف گفت:

-به به! پس جدیدا ترجیح میدی شامت رو با دوستات بخوری…

یادم نمیومد در این مورد حرفی به نوشین زده باشم.در مورد اینکه شام رو با دوست خاصی خورده باشم.واقعا که داشت حالمو از خودش بهم میزد.
لیوانهارو از چایی پر کردم و جواب دادم:

-فقط یه امشب بود…

نوشین دستشو دراز کرد تا من عین خدمتکارها لیوان چایی رو بهش بدم.بالجبار همین کارو کردم که پرسید:

-گفتی برای دکتر صداقت کار میکنی دیگه آره!؟

نمیدونم باز میخواست از این سوال برسه به چه جوابی اما در هر صورت گفتم:

-آره…برای دکتر صداقت…

یکم فکر کرد و گفت:

-با صداقت خیلی آشنایی ندارم…یکی دوباره البته تو چندتا انجمن و سمینار دیدمش نمیدونم خسیس باشه یا نه اما فرزین که اصلا خسیس نیست… وقتی کارش تو مطب طول میکشه خودش پول شام و ناهار دستیار و منشیش رو میده.حالا از این به بعد دیگه واسه تو هم میگیره!

هووووف !و این آغاز یه جنجال جدید بود.دیگه حتی جرات نداشتم تو چشمهای مهرداد نگاه بکنم. چون اون اصلا از این موضوع باخبر نبود .تکیه از کاناپه برداشت و پرسید؛

-مگه مطب حاتمی هم همونجاست!؟

بجای من خود نوشین بود که جواب داد:

-آره دیگه…یه ساختمون بزرگ که یه قسمتش کلینیک زیبایی دکتر صداقت یه قسمتش هم مطب خود فررین…

مهرداد پوزخندزنان گفت:

-عجب! پس فرزین جون هم مطبش همونجاست….

من این ماجرارو مخفی نگه داشته بودم چون از حساسیت مهرداد نسبت به حانمی آگاه بودم و میدونستم حتی دوست نداره جاه هایی که اون هست من باشم.
وای چقدر خسته بودم.
چقدر خسته بودم از اینهمه محدودیت….
بلند شدم.کیفم رو برداشتم و گفتم:

-شب بخیر! خوش بگذره…

 

همه چیزو آماده کرده بودم و فقط منتظر بودم آب جوش بخوره.
نشستم رو صندلی و ناخنمو بین دندونام گذاشتم.
تو این مدتی که اینجا زندگی کردم خوشی هایی که تجربه کردم خیلی کمتر از ضطراب و استرسهایی بود که به روح و روانم وارد شده بود. من تبدیل شده بودم به یه دختر نگران.
دختری که مدام منتظره بداش اتفاقهای بد بیفته درست مثل همین لحظه که یادم اومده بود من هنوزم ادکلن رو توی کیفم نگه داشته بودم و مدام ازخودم میپرسیدم نکنه بره سراغ کوله ام !؟نکنه ادکلن رو پیدا بکنه و همه چیز بین هممون یه شبه ازهم بپاشه!
از روی صندلی یلند شدم و رفتم سمت چایی ساز.
خاموشش کردم و بعدهم آب جوش رو ریختم تو قوری وبعدهز اینکه چایی خوش رنگ شد با برداشتن وسایل از آشپزخونه بیرون اومدم.
نوشین کنار مهرداد نشسته بود، دستشو انداخته بود دور گردنش و کنار گوشش حرف میزد و میخندید و دست دیگه اش رو روی سیکس پک های مهرداد میکشید و در مورد نوبت سونوگرافیش حرف میزد.
قبلنها وقتی اینجوری مهرداد رو لمس میکرد حس حسادت کل وجودمو فرا میگرفت و حتی بعدش بابت همراهی مهرداد کلی پیش خودم براش خط و نشون میکشیدم و حتی پشت چشم براش نازک میکردم و یه جورایی روش حس مالکیت داشتم اما الان دیگه نه…
حتی میتونستم بگم من خوشحال هم میشدم از اینکه با نوشین گرمتر یشه و دیگه سراغ من نیاد.
اونقدر نیاد که به خودی خود همه چیز بینمون تموم بشه بدون هیچ بحث و حرف و بگو مگو و تهدیدی…یا هر چیز دیگه!
نوشین با دیدن من یکم از مهراد فاصله گرفت و بعد دستهاش رو بهم زد و گفت؛

-به به! چایی هم رسید…یهو دلم خواست چایی بخورم.حالا شهناز قبل رفتنش پرسید خانم درست کنم خودم گفتم نه نیاز نیست اما بعدش دوباره هوس کردم…

وسایل رو گذاشتم روی میز و گفتم:

-خب دیگه با من کاری ندارین!؟

نوشین گفت:

-عه!؟ کجا؟ حالا که
شامتو بیرون و با از ما بهترون خوردی لااقل یه چایی رو با ما باش دیگه

کم کم داشت می رفت رو اعصابم.مدام میخواست باحرفهاش یه کاری بکنه من بشم کانون توجه دقیقا نیتش رو از اینکار نمیدونستم اما اینو خوب میدونستم که بعدش قراره باز بین من و مهرداد بگومگو پیش بیاد چون بلافاصله بعداز شنیدن این حرف گفت:

-به به! پس جدیدا ترجیح میدی شامت رو با دوستات بخوری…

یادم نمیومد در این مورد حرفی به نوشین زده باشم.در مورد اینکه شام رو با دوست خاصی خورده باشم.واقعا که داشت حالمو از خودش بهم میزد.
لیوانهارو از چایی پر کردم و جواب دادم:

-فقط یه امشب بود…

نوشین دستشو دراز کرد تا من عین خدمتکارها لیوان چایی رو بهش بدم.بالجبار همین کارو کردم که پرسید:

-گفتی برای دکتر صداقت کار میکنی دیگه آره!؟

نمیدونم باز میخواست از این سوال برسه به چه جوابی اما در هر صورت گفتم:

-آره…برای دکتر صداقت…

یکم فکر کرد و گفت:

-با صداقت خیلی آشنایی ندارم…یکی دوباره البته تو چندتا انجمن و سمینار دیدمش نمیدونم خسیس باشه یا نه اما فرزین که اصلا خسیس نیست… وقتی کارش تو مطب طول میکشه خودش پول شام و ناهار دستیار و منشیش رو میده.حالا از این به بعد دیگه واسه تو هم میگیره!

هووووف !و این آغاز یه جنجال جدید بود.دیگه حتی جرات نداشتم تو چشمهای مهرداد نگاه بکنم. چون اون اصلا از این موضوع باخبر نبود .تکیه از کاناپه برداشت و پرسید؛

-مگه مطب حاتمی هم همونجاست!؟

بجای من خود نوشین بود که جواب داد:

-آره دیگه…یه ساختمون بزرگ که یه قسمتش کلینیک زیبایی دکتر صداقت یه قسمتش هم مطب خود فررین…

مهرداد پوزخندزنان گفت:

-عجب! پس فرزین جون هم مطبش همونجاست….

من این ماجرارو مخفی نگه داشته بودم چون از حساسیت مهرداد نسبت به حانمی آگاه بودم و میدونستم حتی دوست نداره جاه هایی که اون هست من باشم.
وای چقدر خسته بودم.
چقدر خسته بودم از اینهمه محدودیت….
بلند شدم.کیفم رو برداشتم و گفتم:

-شب بخیر! خوش بگذره…

 

چقدر خسته بودم از اینهمه محدودیت.از اینهمه تیکه و طعنه و نیش زبون…بلند شدم .کیفم رو برداشتم و برای اینکه از اون جو سنگین فاصله بگیرم گفتم:

-شب بخیر…خوش بگذره

همینکه به راه افتادم نوشین دوباره صدام زد و ازم خواست بمونم.ایستادم و پشت بهش با کلافگی پوووفی کشیدم و دندونامو روهم فشردم آخه دیگه چی از جونم میخواست!؟
بازم میخواد تیکه ی جدید بپرونه؟وای خدا دیگه مخم نمیکشه!
آهسته به سمتش چرخیدم.
خم شد و در کماا ناباوری من از روی کف کاناپه ی طوسی رنگ گوشی موبایلمو که اصلا نمیدونم کی اونجا افتاده بود رو برداشت و قدم زنان اومد سمتم.با وحشت و ترس بهش نگاه کردم.لعنت به من بازم گند زده بودم.اونو توی دستش تکون داد و گفت:

-فکر کنم اینو جا گذاشتی…

یه نگاه تند و تیز به مهرداد انداختم و بعد دوباره به نوشین خیره شدم.لبخندی دستپاچه زدم و گفتم:

-آااا….آره …یادم رفت اصلا.. فکر کنم از تو جیبم افتاد…

نزدیکتر که شددستمو دراز کردم تا گوشی رو بهم ل ه اما اون بجای اینکار شروع کرد با دقت زیاد اون موبایل گرونقیمت رو نگاه کردن و بعد هم گفت:

-اوووم…آخرین مدل آیفون!تازه خریدی!؟

تته پته کنان گفتم:

-آ…نه…چیزه نه اینو…اینو آره آره…یه چندوقتی هست دستم…

جالبه! باید قیمت خیلی زیادی داشته باشه…حتی از مال منم مدلش بالاتره!

دیگه نمیتونستم ادای خونسردها رو دربیارم و حفظ ظاهر بکنم.به کمک احتیاج داشتم چون مخ خودم هنگ کرده بود.
مهرداد اینکارو کرد و شد یه حامی یا بهتره بگم شد زبون من. چون دید من تو مخمصه گیر افتادم اومد سمتمون.گوشی رو از دست نوشین بیرون آورد و بعد خیلی خونسرد مثلا نگاهی کلی بهش انداخت و گفت:

-فیک! اصل نی….این نصف نصف نصف اون قیمت اصلیشم نیست… با دو یه سه تون هم میشه خریدش…

نوشین رو کرد سمت مهرداد و متعجب پرسید:

-مطمئنی!؟

مهرداد گوشی رو به سمت من گرفت و درجواب حرف نوشین گفت:

-آره که مطمئنم!

نوشین ولی با شک گفت:

-ولی من که فکر نکنم این فیک باشه…این اصلا همونیه که من بهت گفتم ازش خوشم میاد و دلم میخواد یکی مثلش رو بخرم…اصلا بهش نمیخوره فیک باشه حتی اگه باشم هم دست کم ده دوازده تومنی قیمت فیکش!

مهردادهمچنان خونسرد جواب داد:

-عزیرم من بهتر میدونم یا تو!؟

نوشین با ناز و انگار که بخواد دل مهراد و به دست بیاره گفت:

-تو قربونت برم…

مهرداد گفت:

-پس این فیک….

اینجا دیگه خودمم به حرف اومدم چون حس کردم نیاز هست که یه چیزی بگم.گوشی رو تو جیب مانتوم گذاشتم و گفتم:

-چه فیک باشه چه اصل من در هرصورت قدرت خرید هیچکدومشو ندارم…این مال دوستم پگاه….وقتی گوشی من از دستم افتاد شکست اینو بهم داد…البته تا وقتی که بتونم یه موبایل بخرم!

مهرداد واسه پایان دادن به این ماجرا دست نوشین رو گرفت و با زدن یه لبخند فریبنده گفت:

-بریم بخوابیم؟ من خستمه

-بریم عزیزم!

اونا که رفتن منم با عجله راه افتادم که زودتر خودمو برسونم به اتاق خواب.گفته بودم.به این مهرداد لعنتی حرف گوش نکن گفته بودم نوشین اگه این گوشی گرونقیمت رو توی دست من ببینه حتماااا شک میکنه!
مگه به خرجش می رفت…خرید و این هم شد حاصلش!
هردوتامون هزارتا دروغ و دونگ تحویلش دادیم تا بالاخره راضی شد بیخیال بازجویی بشه…
خدایا! چه شب عجیبی!

پام که به اتاق رسید و باخودم تنها شدم اولین کاری که کردم گرفتن شماره ی پگاه بود.
تو اتاق قدم رو می رفتم و انتظار میکشیدم جواب تماسم رو بده…
ناخنمو بین دندونام گذاشتم و عصبی وار جویدمش….
هرچه بیشتر اینجا می موندم بیتشر به فنا می رفتم.
به سمت بالکن رفتم و مضطرب و عصبی گفتم:

“جواب بده پگاه جواب بده خواهش میکنم”

جواب نداد و بوق های آزاد تبدیل به بوق ممتد شدن.من احمق رو بگو که همچین تایمی از شب به پگاه زنگ میزنم اونم درحالی که خوب میدونم اون معمولا این موقع از شب به ول درگیر آرتین…
دوباره برگشتم تو اتاق.
تصمیم گرفتم براش پیام بدم.آخرشب که بشه حتما گوشیش رو چک میکرد!
به امید همین موضوع رفتم تو صفحه پبامکش و تند تند شروع کردم به نوشتن پیام:

“سلام پگاه! میسه یه خواهش ازت بکنم؟ از آرتین بپرس ببین یه خونه یا یه سوئیت که رهن زیاد نخواد سراغ نداره! خبرشو حتما بهم بده ”

تلفن رو پرت کردم رو تخت و رفتم تو بالکن تا یکم هوا بخورم.چشمامو بستم و برای چندمینبار به حرفهای طعنه دار نوشین فکر کردم.
آخه من اینجا به امید کی موندم!؟
مردی که زن داشت و در شرف بچه دار شدن و پدر شدن هم بود!؟
مردی که باید مدام تو خونه اش اونهمه تیکه و طعنه بشنوم!
نه دیگه بس بود. بس بود اینهمه تیکه و طعمه!
همه ی اینها به کنار…دیگه طاقت اونهمه اضطراب رو نداشتم…واقعا نداشتم!
مهرداد مردی بود که من عاشقش شدم اما عشقش به مرداب شباهت داشت….
مردابی که من کم کم داشتم توش غرق

میشدم و راه نفسم باهاش بند میومد!

صدای پیامک موبایلم که به گوشم رسید فورا دویدم سمت تخت.تلفنم رو برداشتم و باعجله پیامک رو باز کردم ….
فکر میکردم اون پیام از پگاه هست اما اشتباه میکردم چون از طرف مهرداد بود.بازش کردم و متنش رو تو سکوت خوندم:

“توی اون کلینیک خراب شده مطب فرزین جونت هم بود و هبچی در موردش به من نگفتی؟ از عمد مخفیش کردی؟ آره؟ تو هم خدارو میخوای هم خرما؟ هم من هم فرزین حاتمی؟ ”

وای نه! دردسر جدید شروع شده بود!

 

صدای بگو بخندهایی که از پایین میومد خواب رو از چشمای منی که تا خود صبح پلک روهم نذاشته بودم دزدید!
هوشیار شدم ولی بلند نه!
همچنان روی همون تخت دراز کشیده بودم و از درهای باز بالکن شاهد باریدن بارون بودم.
پرده های سفید حریر بخاطر وزش باد بالا و پایین میشدن و هرازگاهی سوز سردی تن من رو حتی از زیر پتوهم می لرزند…چشم دوختم به ساعت دیواری…
11:10دقیقه بود و من خواب بودم هنوزم!؟
نه! ساعت اگر یک ظهر هم میبود باز من دلم نمیخواست از تخت دل بکنم!
به پهلو چرخیدم و گوشی موبایلم رو برداشتم.
پگاه هنوزم آنلاین نشده بود که پیامم رو بخونه….خیلی هم جای تعجب نداشت چون من خوب میدونستم اون معمولا یک یا دو ظهر از خواب بیدار میشه!
تخت خواب همینجوریش هم مدام آدمو میکشونه سمت خودش حالا وای به اینکه یارت هم روش دراز کشیده باشه و تو توی بغلش باشی!
اگه آرتین نتونه کاری بکنه خودم باید فکری به حال خودم میکردم!
اما گرچه پیامی از طرف پگاه نداشتم عوضش مهرداد از این طرف جبران کرده بود.
تکستهاش رو که هرکدوم رو تو فاصله های زمانی مختلف فرستاده بود یکی یکی یکی باز کردم و خوندم:

“جداب بده بهار!؟ 4:20

چرا جواب نمیدی؟!7:30

امیدوارم جواب راضی کننده ای واسه اینکارت داشته باشی 10:7

“””””

گوشی موبایلی که دیشب نزدیک بود بشه یه دردسر بزرگ و یه خطای جبران ناپذیر، کنار گذاشتم و از روی تخت بلند شدم و اومدم پایین….
موهام روی صورتم پراکنده شده بودن و با اون چشمهای پف کرده ی خوابالودم به سختی جلو راهم رو می دیدم.
سمت سرویس بهداشتی رفتم و چنددقیقه بعد از شستن دست و صورتم اومدم بیرون و یه راست سراغ آینه رفتم.
بخاطر دیر خوابیدن،هنوزم صورتم خوابالود بود.
چندتا سیلی آروم به پوستم زدم تا خون تو رگهام جریان پیدا کنه و از اون سفیدی یکدست بیرون بیاد!
موهای شلخته ام رو شونه زدم و بعد بالای سرم بستم و با پوشیدن لباس مناسب از اتاق رفتم بیرون ….

تو سرهم هر و کری بود که فکر میکردم ناشی از بدخوابی و یا شاید توهم اما وقتی رفتم پایین و نوشین رو دیدم که سرازپا نمیشناسه و تلفنی صحبت میکنه و بلند بلند میخنده ،فهمیدم هیچ چیز توهم نبود.
آهسته قدم برمیداشتم تا بتونم مکالنه اش با یکی از دوستان صمیمیش رو بشنوم:

” ولی ژاله فکرش رو بکن! من دیگه ازهمین حالا باید به فکر اسم پسرونه ولباس پسرونه واسباب بازی های پسرونه باشم…آره آره..عرچی اسم خوب سراغ داری برام بفرست ترجبحا با میم شروع بشه آخه میخوام اول اسمش با هسم باباش ست باشه….اوووه مهرداد که اصلا سر از پا نمیشناسه…خیلی خیلی خوشحال…”

چه بدبختی عظیمی! مردی رو پیدا میکنی که دوستت داره و دوستش داری.که تو هر شرایطی روش حساب میکنی اما کس دیگه ای صاحبش هست….
یکی که داره واسش بچه میاره و دلش میخواد اسم بچه اش با اسم مهرداد ست باشه!
به این قسمت زندگیم و اتفاقاتش که فکر میکردم دلم سخت میگرفت!
نفس عمیقی کشیدم و از مپه ها اومدم پایین….
صحبتهای نوشین تموم شده بود و حالا تو آشپزخونه پشت میز نشسته بود و با اشتهای زیاد صبحونه میخورد.
متوجه ام که شد برگه سونو گرافیش رو از روی میز برداشت و با تکون دادنش گفت:

-اینجارو ببین بهار! بالاخره جنسیت کوچولوی مامان مشخص شد….یه پسرعزیز و مهربون”

سخت بود توهمچین شرایطی تظاهر به خوشحالی بکنی..لبخند هم میزدم رو صورتم زار میزد عین پوشیدن لباسی که چندسایز واست بزرگ باشه!
روبه روش نشستم و گفتم:

-تبریک میگم توشین….

لبخند عریضی زد و درحالی که با اشتهای فراوان لقمه های نون و عیل رو دهن خودش میذاشت جواب داد:

-مرسییی! میدونی چیه! از هجی حالا دارم صورتشو تصور میکنم! دلم میخواد درست شبیه به پدرش باشه…میخوام یه کپی خوشگل و با کیفیت باشه از مهرداد..اومممم…یه جشنی بگیرم من فرداشب….ببینم تو که هستی آره ؟!

بی شوق جواب دادم:

-آره…فردا جمعه است من هستم!

که ای کاش نبود.ای کاش فردا تعطیل نبود تا من میتونستم بهونه ای پیدا بکنم و اینجا نباشم!
سرش رو با رضایت تکون داد و گفت:

-خوب خوبه! فردا میخوام یه جشن توپ بگیرم…میخوام آقای موحد و زنشو دعوت بکنم….شک ندارم بال درمیاره اگه بفهمه داره نوه دار میشه و نوه اش هم یه پسر…

هرچقدر اون شاد بود من دپرس و تو هم ….آهسته سری تکون دادم و بعد یه لیوان آب برای خودم ریختم و گفتم:

-آره….خیلی خوشحال میشن حتما

نوشین همچنان با اشتیاق زیادی گفت:

-بایدم خوشحال بشن…همیشه فقط منتظر همین روز بودن!

 

درست هنون موقع شهناز با ظرف اسپند اومد سمت نوشین..انگار اونم خیلی خوشحال بود از مشخص شدن جنسیت بچه!

 

درست همون موقع شهناز با ظرف اسپند اومد سمت نوشین..انگار اونم خیلی خوشحال بود از مشخص شدن جنسیت بچه چون مدام درحال اسپند دود کردن بود.
جالب اینجا بود که اونو بالای سر نوشین مبجرخوند و دودشو سما من فوت میکرد و با طعنه و نگاه های زیرجلکی میگفت؛

-بترکه چشم حسود و بخیل…بترکه چشم ناپاک و تنگ نظر …بترکه چشم آدم ناپاک…ماشالله هزار ماشالله…اسپند دونه دونه اسپند سی و سه دونه…بترکه چشم حسود و بخیل و بیگونه…بترکه بترکه!

بعداز یه دم و بازدم بهش خیره شدم.ظاهرا منظورش از بخیل و بیگونه و حسود و تنگ نظر فقط من بودم و بس آخه هر زمان که اینچنین حرفهایی رو به زبون میاورد فق منو نگاه میکرد.
نوشین به خاطر دود زیاد به سرفه افتاد و همزمان گفت؛

-خفه شدم شهناز بسه دیگه!اوووف…دیگه این بخیل و بیگونه ای هم اگه باشه تا الان این دود و دم تو هرجا که باشه نفله اش کرده….

شهنازظرف رو پایین گرفت و گفت:

-این خوبه خانم….اسپند خیلی خوبه.مادرم همیشه میگفت همیشه باید تو خونه بساط اسپند آماده باشه…

اینو گفت و دوباره شروع کرد کارهاش رو تکرارکردن و بازهم که موقع انجام اینکارها وقتی اون کلمات رو به زبون میادزد اول منو نگاه میکرد.
کاسه ی صبرم لبریز شد.نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

-شهناز خانم منظورت از بخیع و خسیس و آدم ناپاک و فلان و بهمان که من نیستم هان!؟

پشت چشمی نازک کرد و انگار که سوالم به تیریش قبای خانم برخورده باشه جواب داد:

-معلون که نه!

پوووفی کردمو گفتم:

-پس میشه اینقدر دودو نفرستی تو حلق من و هی نگین بخیل و خسیس و ناپاک و تنگ نظر و فلان و بهمان !؟ میشه بزاری یه لیوان آب بخورم!؟

شونه بالا انداخت و گفت:

-بخورین من چیکارتون دارم!

چقدر بدبخت شده بودم من که حتی اینجا از شهنازهم باید طعنه و تیکه میشنیدم.دیگه حتی نتونستم لب به اون آب هم بزنم.بلند شدم چون ترجیح دادم یه راست برم تو اتاق لباس بپوشم و بعدهم از خونه بزنم بیرون…
چون بلند شدم نوشین پرسید:

-کجا میری بهار!؟

دلیل پرسیدن این سوالش رو نمیدونستم اما درهرصورت جواب دادم:

-بیرون…

چشماشو تنگ کرد و باحالتی شکاک پرسید:

-این وقت روز!؟ نمیخوای بمونی ناهاربخوری!؟یکم صبر کنی مهرداد میاد ناهارو باهم میخوریم

آره دیگه! از این به بعد حتی باید میگفتم برای چی میرم بیرون.چه موقع میرم چرا میرم و کم اهمیت ترین مسائل تو این خونه شده بود پر اهمیت ترین!
به زور لبخندی روی صورت نشوندم و بعد گفتم:

-نه ممنون!به دوستم پگاه قول دادم ناهار امروزو کنارش باشم…دعوتم کرده!

نمیدونم باور ورد یا نه…قیافه اش که بیشتر شبیه کسی بوده که حرف طرف مقابلش رو نپذیرفته اما در هرصورت گفت:

-آهان باشه!

از اون آشپزخونه ی پر دود بیرون اومدم و خیلی سریع خودم رو رسوندم به اتاق خواب.
یه شلوار مشکی جین فاق کوتاه پوشیدم و پایین بلوز نارنجی رنگم که پر از طرح شکوفه های ریز بود رو زیر کمرش زدم و یه پالتوی مشکی بلند هم روش پوشیدم…آرایش مختصری از سر بی حوصلگی انجام دادم و بعد مقنعه ام رو سر انداختم و تمام خرت و پرتهامو تو کوله ام انداختم و با برداشتن گوشی موبایلم از اتاق بیرون اومدم.
ادکلنم هنوزم ته کیفم بود و حسرت میخوردم از اینکه نمیتونم ازش استفاده بکنم!
پله هارو اومدم پایین …خبری از نوشین نبود که بخوام ازش خداحافظی بکنم برای همین بی سرو بوتهایی که هم رنگ با بلوز تنم بود رو پوشیدم و بی سرو صدا از اونجا زدم بیرون!
روزهای بارونی دل آدم میگیره.دل منم گرفته بود به هزارو یک دلیل…
دوست داشتم با یکی حرف بزنم تا مشغول بشم برای همین اول شماره ی پگاه رو گرفتم.
بوق میخورد اما جواب نمیداد…زنگ زدم به سهند اونم دردسترس نبود.
حتی وقتی به مامان هم زنگ زدم رد تماس داد و تو پیام بهم گفت جاییه و خودش تماس میگیره!
آهی کشیدم و دست در جیب تو خیابون به راه افتادم.
موقع گذر از بیرون بری که قبلا برای استاد حاتمی از اونجا غذا گرفتم ناخوداگاه ایستادم و چشم دوختم به در های شیشه ایش…
به سرم زد اینبار برای هردومون غذا بگیرم و باهم بخوریم ولی احتمالات منفی زیادی وجود داشت.
اولش اینکه شاید نباشه مطب که صدرصد نبود…دوم اینکه شاید اصلا ناهار خورده باشه…
با این حال من دلو زدم به دریا و شماره اش رو گرفتم.
اونم جواب نداد و من جز صدای بوق چیز دیگه ای نشنیدم…
اه! چه روز مزخرفی….خواستم گوشی رو بزارم تو جیب پالتوم که زنگ خورد.
خیلی سریع بیرونش آوردم و نگاهی بهش انداختم.
با دیدن اسم استاد حاتمی لبخندی روی صورتم نشست و خیلی زود جواب دادم:

“الو….

-الو سلام

-سلام استاد…بد موقع که مزاحمتون نشدم

با مهربونی جواب داد:

-نه..به هیچ وجه!کاملا به موقع بود…

این جواب دلمو آروم کرد!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت هفتادو شش

  یه تیکه از سفره ی یکبار مصرفی که از همون رستوران گرفته بودم روی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *