خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان شاهدخت/پارت پنجاه

رمان شاهدخت/پارت پنجاه

 

با حساس حرکت چیزی روی پوست صورتم سریع با دست رو صورتم کوبیدم و از خواب پریدم با دیدن ۱ورت خندون دانیار نفسم رو بیرون فرستادم

_فکر کردم حشره ست

دانیار اروم دستش رو روی پوست صودتم کشید

دانیار_خود ازاری داری ؟ کی گفت حق داری چیزی که مال منه رو اینطوری بزنی

انگار سر حال اومده بود … چشم غره ای بهش رفتم و به دورو برم نگاه کردم سوزی که اومد باعث شد تو خودم جمع شم

_چرا وایسادی ؟

بدون اینکه جوابم رو بده در سمتم رو بست و ماشین رو دور شد و لحظه ی بعد پشت فرمون جا گرفت

دانیار_تایم ناهاره چون غذا سفارش دادم اماده شه میریم داخل

ابروهام بالا پرید بدون اینکه نطرم رو بپرسه غذا سفارش داده بود از جانبم

_ولی از من نپرسیدی چی میخورم !

با نوک انگشتش ۱ربه ی ارومی به بینیم زد

دانیار_اینجا کوبیده هاش خوشمره ست منم میدونم عاشق کوبیده ای برای همین وایسادم

با شنیدن اسم کوبیده چشمام برق زد

_تو از کجا میدونی من کوبیده دوست دارم ؟

دانیار_از اونجایی که هربار کوبیدع خوردی از هولت لقمه اول و نجوییدع لقمه دوم و سومو میخوردی

خجالت زدم از هول بودنم چشم ازش گرفتم که صرای ختره ش بلند شد

دانیار_خجالت میکشی قشنگ‌ میشی

لبخند کمرنگی رو لبام شکل گرفت که سرش رو جلو اورد و چسبیده به گوشم لب زد….

 

_ لبخندای محوت هم دوست دارم ولی حسادت امروزتو بیشتر از همه چیز دوست داشتم

ضربان قلبم بالا رفت جای لب هاش رو تغییر داد و اینبار به چونه م چسبوند

دانیار_کل دنیا بیان بگن نهان نه من باز تو رو میبینم … انقدر تو زندگیم اغوا گر دیدم که دلم نلرزه براشون

تو چشماش زل زدم و اروم لب زد

دانیار_من تلفیقی از مظلومو …

کمی مکث کرد و با شیطنت گفت

دانیار_وحشی دوست دارم….

قبل از اینکه بخوام اعتراضی کنم لب هام رو اسیر لب هاش کرد و بعد از بوسه ی کوتاهش لب پایینم رو تو دهنش کشید و رها کرد

نفس کشیدن هم یادم رفته بود شوکه به اطراف نگاه کردم تا کسی متوجه ما نشده باشه

با اعتراض اسمش رو صدا زدم

_دانیار …. اگر یوقت یکی میدیدتمون …

قبل از تموم شدن جمله م دوبار لب هام رو شکار کرد و اینبار طولانی تر انقدر شوکه بودم که چشمام تا اخربن حدی که میشد باز شده بود

اینبار لب بالام رو گاز کوچیکی گرفت و صاف نشست

دانیار_چشماشونو ددویش کنند نبینن

از زور گوییش حرصم گرفت و مشت محکمم رو روی بازوش فرو اوردم
ولی دست خودم بیشار از بازوی دانیار در گرفت

دانیار خندید و دستم رو تو دستش گرفت و پشت دیتم رو بوسید و با لبخند مهربونی خیره م شد

با خنده سری براش تکون دادم و ازش رو گرفتم حتی اگر برای بار ده هزارم هم میبوسید منو باز هم دلم هری میریخت

ضربه ای به شیشه ی سمت دانیار خورد و توجه دانیار رو به خودش جلب کرد از موقعیت استفاده کردم و لب پایینم رو تو دهنم کشیدم و طعمش رو حس کردم

دانیار شیشه رو پایین داد و به پسر کم سن و سال سوالی نگاه کرد

_اقا غذاتون اماده ست تشریف بیارین

دانیار تشکر کرد و همونطور کع شیشه ی ماشین رو بالا میداد گفت

دانیار_زود پیاده شو بریم وگرنه از گرسنگی دخل لبایی که کشیدی تو دهنت رو میارم

شوکه بهش نگاه کردم که از ماشین پیاده شد و گفت

دانیار_تموم اعضای بدنم حواسشون به تو هست خانوم

قبل از اینکه بیشتر گند بزنم از ماشین پیاده شدم و دانیار با دیموت در رو قفل کرد دستش رو دور شونه م حلقه کرد و باهم دیگه به سمت رستوران راه افتادیم

جلوی در رستوران طولانی و عمیق گونه م رو بوسید

مسئول رستوران متعجب به ما چشم دوخت و با لکنت گفت

_ بفرمایید

به جایی که اشاره زد نگاه کردم و خیلی زود دوباره نگاهم رو به مسئول رستوران دوختم چرا انقدر متعجب بود

دانیار دستم رو کشید و روی تخت نشوندتم

اروم سوالم رو ازش پرسیدم

_چرا اینطوری نگاهمون کرد ؟

دانیار خندید و سر تا پام رو برنداز کرد و گفت

_چون با این ریخت و قیافه ت الان همه فکر میکنن من همجنس بازم

خیلی سریع به لباس هام نگاه کردم و محکم روی پیشونیم زدم یادم رفته بود تو جلد یک پسر کنار دانیارم

دانیار_این دومین بار بود چیزی که مال من بود رو کتک زدی
دفعه ی سوم تنبیه میشی

شکلکی براش دراوردم و به دیسی که گارسون داشت به سمتمون میاورد نگاه کردم و تازه متوجع گرسنگیم شدم

تو این مدت یکبار هم درست و حسابی تو اون عمارت صبحانه نخورده بودم هربار یک بامبولی در میاوردن

 

وقتی گارسون عذا رو جلومون گذاشت با اشتها به جون کوبیده افتادم بعد از اینکه تموم شد بک لیوان دوغ ریختمو چشم بسته سر کشیدم

لبوان رو روی سفره گذاشتم و با لبخند به دتنیار نگاه کردم که با صورت سرخ از خنده ش روبرو شدم

سوالی سرم رو تکون دادم

_چیشده ؟

دلنیار نتونست جلوی خودش رو نگه داره و زد زیر خنده متعجب به دورو برم نگاه کردم خبری جز نگاه های شگفت زده ی کادکنان رستوران نبود

_چیشده دانیار چرا میخندی ؟

دانیار خنده ش رو کنترل کرد و گفت

_خیلی گرسنه بودی نه ؟

تازه متوجه اطرافم شده بودم انقدر غذا رو تند خورده بودم که همه با تعجب داشتن نگاهم میکردم خجالت زده به غذای دانیار نگاه کردم که هنوز نصف هم نشده بود

شونه هام رو بالا انداختم مظلومانه نگاهش کروم

_خب صبحانه نخورده بودم … دیشب هم شام و ناهار نخوردم

دانیار لبخند مهربونی بهم زد

دانیار_من شرمندتم … بابای من بویی از انسانیت نبرده … نمیفهمم چطوری میتونه به کسی غذا نده

برای اینکه شرمندگیش رو نبینم بحث رو عوضکردم و به غذاش اشاره زدم

_بخور غذاتو الان اینا میگن این با این جسه ی ریزش مثل گاو میخوره و اون یکی با این هیبت هنوز نصف هم نخورده

بعد از تموم شدن غذای دانیار در کنار شوخی ها و خنده هامون دانیار صورتحساب رو تسویه کرد و بلفاصله سوار ماشین شدیم و به راهمون ادتمه دادیم

با ابن تفاوت که اینبار از سکوت خبری نبود و همش در حال بگو بخند بودیم

ساعت ۸ شب به تهران رسیدیم و ۱ ساعت بعد دانیار ماشین رو جلدی در پارکینگ خونه ش متوقف کرد

 

با ریموت در پارکینگ رو باز کرد و وارد حیاط شد ماشین رو به سمت پارکینگ هدایت کرد بعد از خاموش کردن ماشین دستم رو روی دستگیره گذاشتم تا در رو باز کنم که بازوم کشیده شد

سوالی نگاهش کردم

گونه شرو جلو اورد و با دست دیگه ش اشاره کرد تا ببوسمش با چصماب ریز شده سرم رو جلو بردم و گونه ش رو مورد هدف قرار دادم ولی لحظه ی اخر سرش رو به سمتم چرخوند و لب هام رو بوسید

با چشمای درشت شده نگاهش کردم لبش رو با لذت مزه کرد و گفت

دانیار_توقع نداری که تا وقتی پیش سمیه اینا نشستیم نبوسمت ؟ اگر سمیه الان دم در واینستاده بود کامل خورده میشدی

تموم کار هاش ضربان قلبم رو بالا میبرد با این حال چشن غره ای بهش رفتم و از ماشین پیاده شدم

با دیدن سمیه گل از گلم شکفت و به سمتش پرواز کردم

سمیه با لبخند در اغوشش فشددتم و گونه م رو بوسید

_خوش اومدی دخترم

من هم متقابلا گونه ش رو بوسیدم و تشکر کردم دانیار هم نزدیک شد و پیشونیش رو بوسید

سمیه_خوش اومدی عزیزم

دانیار_خوش باشی سمیه

سمیه به داخل هدایتمون کرد دانیار خودش رو روی کاناپه انداخت و بدنش رو کش و قوسی داد

دانیار_چقدر راه طولانی بود

_مرضیه کجاست سمیه جون ؟

سمیه به بالا اشاره زد و همونطور که به اشپزخونه میرفت گفت

_مادرم اومده داره داروهاش رو میده…. من چایی بیارم براتون خستگی از تنتون در بره

قبل از اینکه روی مبل تک نفره بشینم دانیار دستمو کشید و محبورم کرد گوشه ی کاناپه بشینم سرش و روی پام گذاشت

 

طلبکار نگاهش کردم

_خجالت میکشم جلوی سمیه دانیار

دانیار_الان که نیست اینجا هروقت اومد بلند میشم

_میاد یهویی

بلند شد و روی کاناپه نشست سرش رو نزدیکم اورد و لب هام رو کوتاه بوسید شوکه عقب کشیدم
دیوونه شده بود

سرش رو تو گردنم فرو برد که با ۱دای سرفه ای به سمت پله ها برگشتیم مرضیه و پیرزنی که کنارش بود توحهشون به ما بود مرضیه خندون و پیرزن شوکه

از خجالت پشت گوش هام داغ شده بود وقتی پیرزن توجهم رو به خودش دید چشم عره ای بهم رفت و باقی پله ها رو با کمک مرضیه پایین اومد

دانیار با خوشحالی ازجاش بلند شد و به سمتشون رفت پیرزن رو در اغوش گرفت

دانیار_ببین کی اینجاست … دلم برات تنگ شده بود مامان پری

مامان پری با علاقه خاصی به دانیار نگاه کرد و پیشونیش رو بوسید

مامان پری_از اینکه بهم سر میزدی مشخص بود

دانیار شرمنده سر به زیر انداخت و مامان پری رو به سمت مبل هدایت کرد

دانیار_شرمنده م بخدا یکم مشغله داشتم

مامان پری دوباره چشم غره ای بهم رفت و به دانیار اشاره کرد کنار خودش بشینه

مامان پری_بشین اینجا

به چشم و ابرو نه چندان دوستانه بهم اشاره زد

مامان پری_مشخصه سرت با کی گرم بوده

دانیار خندید و قبل از گفتن حرفی که بخاطرش دهنش باز شده بود سمیه وارد جمع شد و چایی رو جلوی من گرفت که صدای اعتراض مامان پری بلند شد

مامان پری _ اول به پسرم بده

با دهن باز به مامان پری نگاه کردم دانیار با شیطنت دستش رو دور شونه ی مامان پری خلقه کرد و به خودش چسبوند

سمیه هم مثل من شوکه ی حرف مادرش بود

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت هفتادو شش

  یه تیکه از سفره ی یکبار مصرفی که از همون رستوران گرفته بودم روی …

یک نظر

  1. چرا اینقد دیر پارت گزاری میشع ؟ حدااقل ی روز خاصی و مشخص کنید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *