خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان عشق ممنوع/پارت بیستو یک

رمان عشق ممنوع/پارت بیستو یک

اما اون بازوم و از پشت کشید و من نزدیک خودش کرد و گفت

_داری میری به سمت آزادی!
اما آزادیه مشروط میدونی که طلاقت نمیدم.

دستشو پس زدم گفتم میدونم میدونم هزار بار اینا رو بهم ن
گفتی خسته نمیشی از تکرار شون؟
ازش فاصله گرفتم به سمت پله ها رفتم با دیدن یکتا کنار پله بهم نزدیک شد و گفت
_ بالاخره موعد رفتن تو هم رسید؟
سکوت کردم از کنارش گذشتم اینبار سمیر بود که خودشو بهم رسوند و گفت
_ نگران نباش زود به زود بهت سر می زنم.
یه گوشی به سمتم گرفت و گفت _اینو داشته باش برای تو گرفتم شماره خودم سیو کردم هر کاری داشتی میتونی بهم زنگ بزنی.

از این محبتش واقعا ممنون بودم احتیاج به گوشی داشتم نمیدونم گوشی خودمو عوضیا چیکار کرده بودن.
گوشی رو از دستش گرفتم و توی جیبم گذاشتم و گفتم
ممنونم که اینقدر به فکرمی.
چشمکی زد و گفت
_خواهش می کنم از این به بعد میتونیم خیلی راحت تر با هم وقت بگذرونیم پس غصه نخور نگران هیچ چیزی نباش.
با رسیدن سام و افتادن نگاه اخموش روی من و سمیر کمی ازش فاصله گرفتن و به سمت حیاط رفتم.

قرار بود امروزهمه آدمایی که اینجا هستن تک به تک ببینم با دیدن بهناز کنار در که داشت به گلدونا اب میداد نزدیکش شدم اونم وقتی منو لباس پوشیده و آماده دید متعجب پرسید
_ چی شده کجا داری میری؟

بغلش کردم و بابغض گفتم
دلم برات تنگ میشه بهناز.
خیلی تنگ میشه…
دیگه دارم میرم اما آدرسم رو وقتی فهمیدم کجا می خوام زندگی کنم بهت میرسونم میای دیدنم بهناز مگه نه؟

ناباور بهم خیره شد و گفت
_ واقعا داری میری؟
سرمو تکون دادم و محکم تر بغلش کردم و با صدای بلند گریه کردم.

نگاه ثابت سام سمیر نیلوفر روی خودم می‌دیدم اما برام اهمیتی نداشت من بهناز و خیلی دوست داشتم تنها دوستی بود که این روزا برام باقی مونده بود از بهناز جدا شدم اونم به اجبار چون دست منو محکم کشید و گفت

_ وقت ابغوره گرفتن نیست باید بری

باید برم چطور راحت از رفتن میگفت انگار که داشت از دستم خلاص میشد و چقدر خوشحال بود از این رفتم.
آخرین نفری که باهاش روبرو شدم نیلوفر بود بهم نزدیک شد و گفت

_امیدوارم خوشبختی رو پشت دیوارهای این عمارت پیدا کنی میدونم این طلاق برای تو یه شروع دوباره است .
خبر نداشت قرار نیست منو طلاق بده؟
بش نگفته بود که نمیخواد طلاق‌م بده؟
میخواستم هم اینو نگه داره هم منو !
واقعاً این آدم چقدر میتونه خودخواه و لجباز و مغرور باشه؟
در جوابش به لبخند اکتفا کردم

 

سوار ماشین که شدم راننده پشت فرمون که نشست
دیدم که سام این پا اون پا میکنه دودل بود برای تصمیمش انگار
بالاخره تصمیمشو گرفت و در ماشین رو باز کرد و کنار من نشست بهش نگاه کردم که اون بدون اینکه نگاهم کنه گفت
_ بهتر دیدم خودم تا اونجا برسونمت..
من چقدر احمق بودم چقدر ساده بودم که حتی موقع رفتن از اینکه نتونسته بود منو تنها راهی کنه و کنارم توی ماشین نشسته بود خوشحال بودم
چقدر کم توقع شده بودم و حتی از این کارای کوچیکش احساس خوبی بهم دست می داد .

نگاه مو به بیرون دادم تا خوشحالی رو از چشمام نخونه

خیابونا رو پشت سر هم می گذروندیم و نه من و نه اون هیچ کدوم یک کلمه حرف نمی زدیم

هر دو توی سکوت طاقت فرسایی فرو رفته بودیم که هیچ کدوم قصدی برای شکستن این سکوت نداشتیم.

خیلی وقت بود این خیابونا رو ندیده بودم خیلی وقت بود که از اون عمارت بیرون نیومده بودم دلم لک زده بود برای قدم زدن توی این تهران دودآلود
برای بستنی خوردن کنار خیابون برای سوار اتوبوس شدن برای تک تک کارهای روزانه ای که خیلی معمولی به نظر می‌رسیدن
دلتنگ بودم شاید از این عمارت خارج شدن باعث بشه که بتونم به زندگی سابقم برگردم شده با درد و عذابی مضاعف از دوریه این مرد…

اما اینجا توی این شهر دودآلود تو این ترافیک های سنگین و آدمایی که برای پول درآوردن صبح تا شب بینه هم میلولن زندگی هنوز جریان داشت با تمام دردها و غصه ها باید این روزا رو میگذروندم.

ماشین که جلوی آپارتمان بزرگی متوقف شد نگاهم به اطراف خیابون دادم یعنی کدوم یکی از این آپارتمانا مخصوص من آماده شده بود اونم توی چند ساعته کوتاه!

از ماشین پیاده شد و در و برای پیاده شدن من باز نگه داشت

قدم که توی خیابون گذاشتم دستش محکم دور بازوم نشست و منو به خودش نزدیکتر کرد و من چقدر لذت بردم از این نزدیکی هایی که یکهویی که منو مهمونشون می کرد
باهم به سمت بزرگترین ساختمان این خیابون رفتیم از نگهبانی که رد می‌شدیم رو به مردی که اونجا بود گفت
_صاحب خونه جدید اینجا این خانم هستن حواست باشه مشکلی براش درست نشه.

مردی که نگهبان اینجا بود سریع چشم گفت ما ازش فاصله گرفتیم

بیچاره سام خبر نداشت من قرار نیست زیاد اینجا بمونم قراره زندگیه دیگه تی توی یه شهر دیگه برای خودم دست و پا کنم تا از این آدما دور بشم
برم برای همیشه…
وقتی سوار آسانسور شدیم دسته کلیدی به سمت من گرفت و گفت

_این کلیدهای خونه است پیش خودت داشته باش
منم دارم تا هر وقت بخوام میتونم بیام اینجا و بهت سر بزنم.

 

پوزخند از توی آینه به صورت جدیش زدم و بهش خیره شدم اما اون عصبی از پشت به من چسبید و دستشو دور گردنم حلقه کرد و گفت

^برای من پوزخند نزن میدونی که میام من تو رو به حال خودت رها نمیکنم !
پوزخندم پررنگتر شد و آروم زمزمه کردم
تو واقعاً خودت میدونی چی میخوای از خودت؟
یا از من چی میخوای؟
اول بفهم با خودت چند چندی بعد بیا سراغم…
آسانسور که ایستاد دستاش از دوره گردنم کنار رفت و اطراف تنش افتاد

قبل از من از آسانسور بیرون رفت و پشت سرش رفتم و بهم اشاره کرد و گفت

_ اون کلید بزرگه…

همون کلیدی کا گفته بود توی قفل انداختم و در خونه رو باز کردم اولین قدم که داخل خونه گذاشتم نو بودن همه چیز کاملا مشخص بود

واقعا جای تعجب داشت توی دو سه ساعت چطور این همه وسیله رو خریده بودن آورده بودند و حتی چیده بودند؟
بی اعتنا به خونه قشنگی که دیگه الان صاحبش من حساب میشدم روی یکی از مبل نشستم و دستی به صورتم کشیدم
دست به جیب بهم خیره بود که بالاخره به حرف اومد و گفت _نمیخوای یه نگاهی به اینجا بندازی؟

روی مبل دراز کشیدم و گفتم
بعد از اینکه تو بری نگاه می کنم وقتی تو هستی هیچ کاری نمیتونم انجام بدم بس که احساس می کنم زیره ذره بینم

اما به سمت در چرخید فکر کردم داره میره اما در رو بست و نزدیکم شد ک روی مبل نشست و گفت

_ من هم اینجا هستم کی میتونه منو از اینجا بیرون کنه؟

کلافه نفسم رو بیرون دادم و گفتم انگار قرار نیست از زندگی من حذف بشی! مگه نه؟

خندید و گفت
_گفتم که قرار نیست اینجا اومدنت معنیش این باشه که دیگه تنها شدی و خبری از من توی زندگیت نیست.

روی مبل نشستم و گفتم

نمی خوام طلاقم بدی فقط برو دور و ورمن نباش…
این زندگی که میخوای برای من بسازی من اینو نمیخوام من از اونجا اومدم بیرون که از تو دور بشم نه که بیای اینجا همش بشینی ور دل خودم…

 

حرفم انگار جری ترش کرد که کتشو از تنش در آورد و روی دسته مبل انداخت و گفت
_ من موندگارم تو یه فکری به حال خودت بکن
به قدری حرص منو درمی‌آورد انقدر عصبیم می کرد که دلم میخواست سرمو بکوبم به دیوار.
از جا بلند شدم و مانتومو از تنم کندم و با همون تی شرتی که زیر مانتوم بود به سمت آشپزخونه رفتم باید کمی آب میخوردم تا حالم بهتر بشه و از این عصبانیتم کم بشه.

این آدم قصد جون منو کرده بود و در این شکی نبود.

بعد از اینکه کمی آروم گرفتم از آشپزخونه نگاهی به سام که روی مبل دراز کشیده بود و بازوشو روی چشماش گذاشته بود انداختم نه واقعاً این آدم قصد رفتن نداشت چاره ای نبود پس باید با حضور این آدم فعلاً اینجا کنار میومدم به سمت اتاق خواب رفتم تنها یک اتاق داشت و اونم خیلی بزرگ بود واقعاً نمیتونستم باور کنم اینجا رو توی چند ساعت آماده کردن…

تختخواب خیلی بزرگ دو نفره که دورشو حریرای سفید گرفته بود

یه میز آرایش خیلی خوشگل که روش کلی وسیله چیده شده بود یه کمد دیواری بزرگ که وقتی درش باز کردم کلی لباس میشد توش پیدا کرد

پرده های اتاق حریره سفید بودن و کل اتاق خیلی روشن و دلباز بود با دیدن این چیزا ترس تویی جونم افتاد نکنه قبل از من با یکی دیگه اینجا زندگی میکرده که اینجا انقدر آماده و مرتب؟
اصلاً چرا من باید تخت دو نفره بزرگ داشته باشم مگه قرار نیست تنها زندگی کنم ؟

دیدن این تخت با حریرهای دورش دلمو بی تاب میکرد که دوباره یه هم آغوشی داغ و با سام روی این تخت تجربه کنم.
و من چه احمقانه خیال می بافتم رویاهامو کنار هم می چیدم در حالی که این آدم مال من نبود عشقش تو عمارت منتظرش نشسته بود و سام فقط برای اینکه منو اذیت کنه این جا مونده بود.

روی تخت نشستم و دوباره و دوباره به این اتاق خیره شدم یه روزی وقتی که پانزده شانزده سالم بود ارزوم بود از این تختها داشته باشم
تخت هایی که دورشو حریر می‌گرفت داشته باشم از این تخت های مسقف که دورش پر از روبان های سفید و خوشگله
توی تلویزیون دیده بودم و هرگز حتی فکرشم نمی کردم توی واقعیت بدون اینکه خودم کاری بکنم این آرزوم برآورده بشه
غرق در دوران نوجوانی بودم که در اتاق باز شد و باز با بالاتنه ی برهنه وارد اتاق شد و جلوی روی من ایستاد این آدم کم کم داشت کل لباسهاش درمی‌آورد
دیگه می‌ترسیدم زنگ بزنه و بخواد براش چمدون ببندنو اینجا کنارم تا ابد موندگار بشه…

با تصور این فکر لبخند روی لبم نشست چی میشد اون آدم از این عمارت از اون آدما دل بکنه و ببره و بیاد اینجا کنار من مثل یه خانواده تا ابد زندگی کنیم؟

لبخندم براش انگار کمی متعجب کننده بود که انگشتشو روی لبم کشید و گفت
_همتا به چی میخنده ؟
لبخندت برای چیه؟

سریع به خودم اومدم و لبخندم و پنهان کردم و گفتم چیزی نیست از این اتاق خوشم اومده برای همین لبخند میزدم نگاهی به در و دیوار اتاق کرد و گفت

_واقعا پسندی گفتم یه جوری که دخترا بپسندند درستش کنن..

 

ابروهامو بالا دادم و گفتم واقعاً همه این خونه رو توی سه ساعت چیدی روی تخت کنارم نشست و دستی به صورتش کشید و گفت
_اره سه ساعت
کمتر از این سه ساعتم می شد اما خب من میخواستم اتاق خوب و یه خونه خوب برای تو مهیا کنم.

بدون فکر پرسیدم چرا ؟
چرا میخواستی یه اتاق خوب یه خونه خوب برای من آماده کنی؟

دستش رو جلو آورد و موهامو که روی صورتم ریخته بود پشت گوشم فرستاد و گفت
_چون تو خاص ترین آدم زندگیمی لیاقتت بیشتر از ایناست

آب دهنم و پایین فرستادم و سعی کردم دیگه نگاهش نکنم می دونستم الان چشمم به چشمش بیفته عشقی که توی وجودم داره زبانه میکشه رو میبینه اون به پشت روی تخت دراز کشید و گفت

_ دیشب تا صبح نخوابیدم توی فکر و خیال بودم الان دلم میخواد بخوابم بیا بخوابیم

نفس نفس میزدم قلبم داشت از جا کنده می شد کم کم هر چیزی که از ذهنم داشت می گذشت انگار به واقعیت تبدیل می شد پلکام روی هم فشار دادم خواستم از جام بلند بشم اما اون محکم دستمو گرفت و منو مجبورم کرد کنارش که نه توی بغلش دراز بکشم موهامو بو کشید و گفت

_ من بدون عطره موهات خوابم نمیبره چطور می خوام تو اون عمارت بمونم خدا میدونه!

با لحن غمگینی گفتم نگران نباش نیلوفری که من دیدم هم از من خوشگلتره هم موهاش از من قشنگتره میتونی کنار اون راحت بخوابی
اخم کرد و گفت
_نیلوفر جای خود ولی تو یه چیز دیگه ای با همه فرق داری
دوباره بی هوا پرسیدم
_میخوای باهاش ازدواج کنی ؟

خندید و گفت فکر نکنم نیلوفر بفهمه اسم تو هنوز توی شناسنامه منه باهام ازدواج کنه
اون میگه طلاقت بدم بعد…

با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم و تو بازم نمیخوای منو طلاق بدی؟
شرط نیلوفره ها همونی که عاشقشی همونی که بخاطرش زدی تو دهنم.

موهام رو به هم ریخت و گفت

_ شرط هر کی میخواد باشه من راه خودم میرم هیچ کسی نمیتونه منو مجبور به کاری کنه نه تو نه اون نیلوفری که ازش حرف میزنی….

 

دوباره تقلا هام برای دور شدن و فاصله گرفتن از این آدم شروع شد اما باز به بن بست خوردم چون منو مثل یه پر کاه توی بغلش سفت گرفت و نذاشت تا ۱ سانت ازش فاصله بگیرم.

باورم نمی شد که الان بعد از شبه سختی که گذرونده بودیم بعد از بی خوابی دیشب باز اینطور مثل همیشه آروم و ریلکس رفتار کنه انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده بود.

تا به خودم بیام و کاراش حلاجی کنم شروع کرد به در آوردن لباس هام
عصبی پسش زدم و گفتم
معلوم هست داری چیکار می کنی؟ من و تو از هم جدا شدیم درسته اسمت توی شناسنامه منه اما من و تو جدا شدیم برای اینکه از تو دور باشم به اینجا اومدم وگرنه اگر قرار بود بازم توی بغل تو بمونم چرا اصلاً اومدم اینجا خب توی همون عمارت میموندم!

به حرف‌های من گوش می‌داد اما در آخر کاری که خودش دلش می خواست و انجام می داد
تیشرت مو از تنم درآورد و گفت

_این حرفا رو بذار کنار جدا شدیم و طلاق می خوام نداریم نه تا وقتی که من نخوام تو دیشب خواب و به من حروم کردی و الان باید کاری کنی که من بخوابم و خودت خوب میدونی من وقتی تو لباس تنت باشه نمیتونم بخوابم پس دختر خوبی باش چشم بگو شنیدی جزچشم هیچ حرفی از تو برای من اصلاً خوشایند نیست

کلافه و سردرگم بودم حالم ناجور بود این کاراش باعث می‌شد نتونم ازش دل بکنم چرا با قلب من بازی می کرد
این آدم مردی بود که از احساس بویی نبرده بود اما خوب بلد بود دختری مثل منو بیتاب کنه وابسته کنه و حتی کاری کنه هر اتفاقی هم بیفته نتونم ازش دل بکنم

انگار قصدش تنها و تنها همین بود و بس
برهنه بدون هیچ لباسی حتی دیگه از لباس زیرم نبود توی بغلش خوابیده بودم و اون نفسای داغش بدون اینکه حتی پلکهاش روی هم بذاره مهمون پوستم مبکرد

کفری از این کارش گفتم
مگه نمی خواستی بخوابی خوب بخواب داری چیکار می کنی؟

زبون داغشو روی پوست پشت گردنم کشید و گفت

_ادارم از خاص ترین آدم زندگیم لذت میبرم
کلافه نفسم بیرون دادم و گفتم لذت تو‌بردی الان بخواب خواهش می‌کنم این کارات منو اذیت میکنه

با اخمای توی هم کشیده چشمای براقش به صورتم زل زد و گفت

_ این حرفا تو پای نفهمیت میذارم همتا دلم نمیخواد از این حرفا ازت بشنوم وقتی من تورو تو بغلم می خوام دلم میخواد با آغوش باز پذیرای من باشی این اخم و تخم و این حرف‌ها و گلایه‌ها عصبیم میکنه و تو که نمیخوای من عصبی بشم

 

خبر نداشت با دلم چیکار میکنه با این رفتارش خبر نداشت چقدر سخت تر میکنه جدایی رو برای من اما اون راه خودشو میرفت خودخواه بود و مغرور و تنها کسی که بهش فکر می کرد خودش بود و خودش…

سکوت کردم تا هر کاری می خواد بکنه و بالاخره خسته بشه و از اینجا بره میدونستم قصدش خوابیدن نیست قصدش آزار دادن منی که لمس دستاش با پوست تنم غوغا به پا میکنه از من یه عاشق شیفته میسازه و این چقدر دردناک بود برای من
واقعیتی بود که نمی‌شد ازش فرار کنم
انگشتای کشیده و بزرگش نقطه به نقطه تنمو لمس می کرد و من داغ می شدم با هر لمس انگشتاش لب می گزیدم و پلک روی هم می ذاشتم و دستمو روی قلبم فشار میدادم تا دست دلم رو نشه جلوی این آدم…

به بازی گرفته بود تنمو و من چقدر بی تاب این بازیهای لذت بخشش بودم نفسام به شماره افتاده بود که بالاخره خودش وبالا کشید روی تنم خیمه زد و با اون چشمای پر از حرفش بهم خیره شد و گفت

_ تو منو میخوای مگه نه گ
احمقانه به نظر می رسید چشمام داشت جار می زد حرف دلمو اما من کم نیاوردم و به زبون گفتم
نه نمیخوامت عصبی دستش بین پام می‌نشست و محکم دو انگشتشو واردم کرد و صدای آخ گفتنم کله اتاق و پر کرد نفسم بند اومد اون دستش روی گردنم فشار داد و با انگشتش توی وجودم عقب و جلو کرد و گفت

_حالا چی منو میخوای یانه ؟

دوباره با پررویی تمام سرمو تکون دادم و گفتم نه نمیخوام و اون جری تر عصبی تر و دیوونه تر لباش رو لبم گذاشت فشار انگشتاش روی گردن بیشتر کرد و دو انگشت دیگه اش که توی وجودم بودو محکمتر عقب و جلو کرد و مانع از نفس کشیدنم شد بعد از چند ثانیه طولانی ازم فاصله گرفت و نفس نفس زنان پرسید

حالا چی منو میخوای ؟
کم آورده بودم واقعاً دیگه نمیتونستم خوددار باشم…

 

لب گزیدم و چشمامو محکم بستم روی هم فشار دادم
نمی‌خواستم بفهمه که من الان دلم این مرد و بیشتر از این چیزا میخواد…
زبونش و آروم روی لبم کشید و گفت
_حرف بزن بگو …
بگو که منو میخوای
اعتراف کن تاخودم ک در اختیارت بذارم میتونی هر چقدر که بخوای از من از بودن با من لذت ببری…

این آدم شده بود بلای جونم چشمامو باز کردم با صدای خشداری گفتم
نمیخوامت این حرفم همزمان شد با فشار محکمی که به انگشتش داد و تا ته توی وجودم جا کرد آخه بلندی گفتم و اون خیلی خبیث لبخند زد و گفت
_ اما خیس شدن بین پاهات یه چیز دیگه ای رو میگه
داره فریاد میزنه همتا دلش سامو میخواد

دستمو روی دستش گذاشتم تا مانع این کارش بشم اما اون دستامو با زانوهاش مهار کرد و من دیگه خلع صلاح شده بودم زبونشو زیر گردنم کشید و اه ناله ی من اتاق و پر کرد وقتی صدام بلند شد لبخندی زد و گفت

_دیدی تو نمی تونی جلوی من مقاومت کنی پس الکی حرف نزن…

سینه هامو تو مشتش گرفت و شروع کرد و فشار دادنشون و من چقدر پیش این آدم ضعیف بودم کم اختیار بودم پیش این آدم مثل یه عروسک بودم.

وقتی که حسابی منو داغ کرد حسابی منو دیوونه کرد ازم فاصله گرفت و روی تخت دراز کشید و گفت _بهتره که بخوابیم.

نفس نفس میزدم نفسم بالا نمیومد تپش قلبم جوری بود که احساس می کردم قفسه سینم بالا و پایین میشه
اون خنده شیطونی روی صورتش بود و من چند ثانیه یک بار آب دهنم و پایین می فرستادم حتی نمیتونستم تکون بخورم واقعاً با من چیکار کرده بود؟

نفسم که جااومد از روی تخت بلند شدم و خندون به منی که دست و پامو گم کرده بودم نگاه می‌کرد لباسامو چنگ زدم و از اتاق بیرون اومدم داشت باهام بازی میکرد دلش میخواست به من ضعف خودم نشون بده دلش میخواست بهم ثابت کنه که من جلوی این آدم هیچ غلطی نمیتونم بکنم و خودم این و بپذیریم.

خودم وبه دستشویی رسوندم و آبی به صورتم زدم به خودم نگاه کردم صورتم رنگ گر گرفته بود عرق کرده بودم و چشمام قرمز شده بود
روی صورتم توی‌اینه آب پاشیدم گفتم
خاک بر سرت کنن که اینقدر ضعیفی خاک بر سرت کنن همتا آبروت رفت حالا مگه می تونی جلوی این آدم در بیای؟
دیگه کم مونده بود گریه کنم حالم اصلا خوب نبود احساس خجالت و شرم می کردم من چرا باید با کارایی این آدم تحریک بشم و اون منو از پا در بیاره!
بالاخره وقتی کمی حالم جا اومد از دستشویی بیرون اومدم و پام و که توی سالن گذاشتم توی سینه سام رفتم
دستای اون دور کمرم حلقه شد من هنوز لباس نپوشیده بودم و انگشت های سردش روی پوست داغ تنم لغزید من به خودم لرزیدم

_ چرا خودخوری می کنی دختر خوب؟ از اینکه با شوهرت تحریک میشی ناراحتی؟

این آدم گوش وایساده بود و حرفای منو شنیده بود محکم روی سینش کوبیدم و گفتم تو یه عوضی حرومزاده ای گمشو از اینجا بیرون برو بیرون نمیخوام اینجا باشی نمیخوام نزدیکم باشی اما اون دستامو محکم گرفت و منو به دیوار کوبید و لباشو محکم روی لبم گذاشت و شروع کرد به بوسیدن ومیک زدن لبم
خشک شده بودم اصلا داشتم ارور میدادم دیگه داشتم قاطی میکردم هزار جور حس ضد و نقیض الان به وجودم هجوم آورده بود از خدا خواستم یه راهی جلوم بذاره و منو از دست این آدم نجات بده که گوشیش زنگ خورد عصبی ازم فاصله گرفت و گوشیش از جیبش بیرون آورد کنار دیوار سر خوردم و روی زمین نشستم و اون کلافه شروع کرد حرف زدن صداش میومد نیلوفر بود زنگ زده بود و منو از این همه فشاری که روم بود نجات داده بود وقتی تماس قطع کرد چرخید روی صورتم خم شد انگشتشو روی پوست صورتم کشید و گفت

_باید برم ولی نگران نباش خیلی زود بر می گردم همینجا نمیذارم دلتنگم بشی

اینارو گفت از خونه بیرون رفت وا رفته روی زمین نشسته بودم عمیق نفس میکشیدم من از این آدم خلاصی نداشتم جوری مغز قلبم تسخیر کرده بود که احساس می کردم یه ربات شدم یه عروسک که دوست دارم صبح تاشب زیر دست این آدم به بازی گرفته بشم
ناتوان لباسام از روی زمین چنگ زدم و شروع کردم به پوشیدنش اما زنگ در خونه به صداردراومد و دوباره استرس گرفتم که نکنه برگشته باشه به سمت آیفن رفتم و با دیدن تصویر سمیر نفس آسوده ای کشیدم و درو باز کردم زیاد طول نکشید که بالا آمد و جلوی در ورودی دیدمش وقتی که درو باز کردم نگاهش روی صورتم ثابت موند و کمی مکث کرد و گفت

_حالت خوبه؟
نمیدونم توی صورتم چی بود اینطور پرسیده بود سری تکون دادم و ازش فاصله گرفتم و گفتم اره خوبم الان برمیگردم به سمت اتاق رفتم و با دیدن صورتم توی اینه نفسام بند اومد لبام به شدت باد کرده بود عصبی روی صورتم کوبیدم و گفتم خدا نکشتت سام ببین چیکار با لبام کرده آبروم رفت…

 

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت هفتادو شش

  یه تیکه از سفره ی یکبار مصرفی که از همون رستوران گرفته بودم روی …

11 نظر

  1. به به!!!ادمین عزیز!!!
    بقول مبینا،منور کردین؟!
    اصلا چلچلرغ،نورافکن استادیوم آزادی هستی شما…
    خداقوت‌ دلاور…
    خسته نباشی پهلوان…
    بازم پیش ما بیا….

  2. رمان خیلی جذابه ولی دیر پارت میدین لطفا سریع تر پارت بدین

  3. خواهش میکنم پارت بعد رو زودتر بزارین.

  4. کی پارت میزازین پس موهام سفید شد😥

  5. سلام لطفا زودتر پارت های بعدی بزارید

  6. ادمین جان علی اقای عزیزتا منو نکشونی اینجا پارت نمیزاریا🤭🤭🤭اومدم دیگه لطف کن پارت هارو بفرس بیاد بامرام ……خیلی گلی به مولا پارت زود به زود میزاری تشکرررررررررر.

  7. پارت جديد را كِي ميزاريد پس؟؟؟

  8. حداقل يك روز را مشخص كنيد ما هي نيايم ببينيم باز پارت نداريم…

  9. رمان اسارت عشق رو چرا برداشتین؟
    واقعا که یه رمان خوب بود اونم اینطوری کردین میشه با نویسنده ارتباط داشته باشم ؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *