خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار/پارت هفتادو شش

رمان بهار/پارت هفتادو شش

 

یه تیکه از سفره ی یکبار مصرفی که از همون رستوران گرفته بودم روی میز پهن کردم و بسته های غذا رو روش چیدم.
بارون میبارید و تو پارک جز خودم و دختر پسر جوونی که چند آلاچیق اونورتر مشغول بگو بخند بودن کس دیگه ای رو ندیدم.
کف دستهامو به هم مالیدم و یکبار دیگه ساعت رو چک کردم.
دیر کرده بود و اونطوری که اون از شنیدن پیشنهاد من ذوق کرده بود ترسیدم نکنه بلایی سرش اومده باشه!
واسه سرگرم کردن خودم رفتم تو دوربین گوشی و چندتا سلفی از خودم گرفتم و برای سهند فرستادم….
سهندی که بی معرفت شده بود و دوسه روزی میشد خبری ازش نبود! از سر بیکاری و سر رفتن حوصله،
داشتم آخرین گفت و گوم با سهند رو تو تلگرام میخوندم که بالاخره سرو کله ی استاد پیدا شد.
همونطور که سمت آلاچیق میومد و لحظه به لحظه نزدیکتر میشد گفت:

-ببخشید ببخشید اگه دیر کردم یکی دو جا تو ترافیک موندم و گرفنار شدم

بلند شدم و یه لبخند روی صورت نشوندم.همین که صحیح و سالم بود کافی به نظر می رسید.
وقتی اومد زیر آلاچیق رو به روم ایستاد و گفت:

-سلام!

موهاش تخت شده بودن و این تختی موها و ریخته شدنش رو پیشونی حسابی بهش میومد و قیافه اش رو خیلی زیاد عوض کرده بود.رو شدنه هاش خیس بود و حتی رو پیشونیش هم میشد قطره های بارون رو دید.
لبخندش رو با لبخند جواب دادم و گفتم:

-سلام…

روبه روم نشست و بعد یه نگاه به غذاهای داغ روی میز انداخت و گفت:

-به یه چیزی اعتراف بکنم!؟

مشتاق جواب دادم:

-آره

دستشو رو به بالا لای موهاش کشید تا به پیشونیش نچسبن و بعد همزمان جواب داد:

-من صبح بیمارستان بودم بعد برای انجام کاری دیدن استادم رفتم بعد اومدم بیرون خرید کردم دوباره رفتم خونه.چندتا همبرگر سرخ کردم به بدبختی همون موقع یکی از دوستام تماس گرفت بعد مشغول صحبت شدم و به کل یادم رفت داشتم چیکار میکردم…

خندیدم و پرسیدم:

-سوختن!؟

سرشو با تاسف به حال خودش تکون داد و گفت:

-سوختن!؟ کاش میسوختن…جزغاله شدن …ولی خب چون مجبور بودن آوردم گذاشتم رو میز اون تیکه هاشو میخواستم بخورم که تو زنگ زدی و بهترین خبر دنیارو دادی…

بازم خندیدم و بعدظرف غذارو به سمتش گرفتم.در ظرف یکبار مصرف ترشی و سالادفصل روهم باز کردم و کنارش گداشتم و یه نوشابه هم براش کنار گذاشتم و گفتم:

-من نود و نه درصد احتمال میدادم شما غذا خورده باشین ولی الان که این حرفهارو زدین خوشحالم که رو یه درصد حساب باز کردم…

صدای خنده های آروم و بمش آرامش بخش بودن اما من فقط از خدا میخواستم هیچوقت در همچین زمانهایی مهرداد من رو نبینه.
راستش من خودمم به بودن استاد احتیاج داشتم.

یه جورایی ترجیح میدادم در کنار اون سرم رو مثل کبک تو برف فرو ببرم تا چیزی نفهمم تا روشهای دیگه رو برای فراموشی اتفاقات اخیر امتحان بکنم!
تو سکوت مشغول خوردن ناهار بودیم که پرسید:

-شنبه کلاسهاتون شروع میشن درجریان هستی که!

از ته دل گفتم:

-خیلی خوشحالم که به زودی ترم جدید قراره شروع بشه! خیلی زیاد

ناباورانه و حتی با تعجب و خنده پرسید:

-واقعا!؟ از این بابت خوشحالی!؟

یه ذره از اون نوشابه ی مشکی رنگ نوشیدم و بعد جواب دادم:

-آره خیلی…دوست دارم زودتر تمام کلاسهام رو برم و این چهارسال عین برق و باد تموم بشن و من زودتر این تهران درندشت رو ببوسم بزارم کنار و برگردم شیراز..شهر خود آدم عین خونه ی آدم میمونه…واز قدیم هم که گفتن هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه حتی اگه مارو یاد روزای بدمون بندازن!

سرش رو تکون داد و گفت:

-آره…حق باتوئہ…ولی…تو به یه موضوع مهم دیگه فکر کردی!؟

پرسیدم:

-چی!؟

-اینکه اگه بری تکلیف کسایی که منتظرن تا از تو بله بشنون چی میشه!؟

اون داشت به خودش و موضوع خواستگاریش اشاره میکرد..به موضوعی که نمیدونست فکر کردن بهش برای من به این آسونیا نیست.من یه تفاوت با دخترای عادی داشتم و نمیدونم اصلا چه مدت باید در کشش و تب و تاب و بگو مگو با مهرداد سر این رابطه ی غلط لعنتی باشم.
بهش مدیون و بدهکار بودم هم احساسی هم از لحاظ های دیگه برای همین سخت بود بی مقدمه و خیلی راحت ولش کن و برم بایکی دیگه!
لبخندی تصنعی زدم و خیره به استاد که منتظر شنیدن جوابم بود گفتم:

-تقریبا چهارسال فرصت فکر کردن دارم!

دستشو زیر چونه اش گذاشت و گفت:

-اووووه! یعنی بنده باید چهارسال منتظر شنیدن جواب بمونم!؟؟

-شایدم!

خندید و گفت:

-پدرم در میاد که…

این جمله رو اونقدر باحال و مظلوم گفت که خودمم خنده ام گرفت.
بیخیال غذا خوردن شدم.البته چیزی هم ازش بجا نمونده بود جز یکی دو لقمه.
نگاهی به دور و اطراف انداختم و گفتم:

-استاد! شما حاضرین بخاطر شنیدن جواب از طرف من خیلی زیاد صبر بکنید!؟نگید و نپرسید چه مدت…فقط میگم خیلی زیاد…

یکم باخودش فکر کرد و بعد نفس عمیقی کشید و گفت:

-واقعا سخت! نمیدونم تجربه اش کردی یا نه ام
ا دشواری های روحی و ذهنی داره اما در خصوص تو آره…صبر میکنم.هرچقدر که لازم باشه….

نمیدونم چرا…اما وقتی این جواب رو داد یه چیزی تو وجودم لرزید…شاید دلم….

 

هردو بدون حرف تکیه داده بودیم به ستونهای چوبی آلاچیق…احساس بلاتکلیفی داشتم.حتی حس میکردم خودخواهانه است اگه بخوام با اون عین زاپاس رفتار بکنم.
یه گوشه نکهش دارم برای خودم تا وقای که بامهرداد تموم بونم و بعد دوباره یه قصه ی عاشقانه رو با اون آغاز بکنم.
این نوعی خودخواهی نبود!؟
چشم از قطره های نم نم بارون برداشتم و رو به استاد حاتمی گفتم:

-اگه کسی رو پیدا کردین که حس کردین باید تا آخر عمرتون رو کنارش بگذرونین به کسایی که قبلا یه حسی بهشون داشتین دیگه فکر نکنید و اون یه نفر جدید رو از دست ندین!

سردرگم نگاهم کرد.حق داشت.یه بار ازش میخواستم منتظرم بمونه و دفعه ی بعدش میگفتم اگه کسی رو پیدا کرد میتونه با اون مچ بشه ولی حس رضایتم با گفتن این حرف از خودم بیشتر میشد.
معطلی اتفاق بدی بود و نمیخواستم حاتمی معطل بمونه و این احساس بد رو تجربه بکنه.
تکیه از عقب برداشت و گفت:

-بهار…خیلی کم پیش میاد آدم در طول زندگیش یه نفر رو پیدا بکنه که بقول تو حس بکنه دوست داره تمام عمرشو کنار اون یه نفر بگذرونه!مگه نشنیدی اصلا چیگفتن….!؟ خوشبترین آدمها اونایین که عشق به موقع سراغشون میاد…تو پنجاه سالگی یا هفتاد سالگی یا مثلا هشتادسالگی عشق به چه درد آدمی که سالها انتظار کشیده میخوره ..باید به موقعه تجربه اش کرد!

حق با اون بود.آدم دوست داره عشق به موقع بیاد سراغش…دوست داره یه تحربه کننده باشه نه یه تماشاگر….ولی …ولی اون خیلی چیزای مهمی رو نمیدونست.
نفس عنیقی کشیدم.عاجزانه بهش نکاه کردم و حقیقتی رو به زبون آوردم که تلخ بود:

-شاید به موقع نتونین با من تجربه اش بکنید شاید طول بکشه…حسی بدتر از معطلی و انتظار وجود نداره.نمیخوام تجربه اش بکنی…

تو گلو خندید.توی تن صداش آرامشی بود که درست مثل ژلوفن عمل میکرد.یکم خودش رو کشید جلو تا بیشتر به من نزدیک بشه.دستهاش رو روی میز مابینون گذاشت و گفت:

-علاقه ای که من به تو دارم حاصل لرزیدن دل هورمونهام نیست که ساده از کنارت بگذرم وقتی تنها ازم فرصت میخوای…من به خاطر تو “صبر”میکنم این صبر شیرین…

نمیدونم چرا همیشه حس میکردم امثال حاتمی فقط واسه تو قصه هان…ساخته ی ذهن آدمای دیگه ولی…یه نمونه اش روبه روم بود که نمیتونستم انکارش بکنم.
امل همچین آدم خوبی اگه یه روز بفهمه من با چه کسی چه نوع ارتباطی داشتم حاضر بودبازهم دوستم داشته باشه!؟
حاضر بود به ازدواج با من قکر بکنه!؟
آیا اصلا منو میبخشید و از گناهم میگذشت!؟
باخودم درگیر همین اما و اگرها و سوالها بودم که پرسید:

-یه کنجکاوی برام پیش اومده میتونم راجبش بپرسم!؟

لبخند زدمو گفتم:

-قول میدم اگه بتونم راستشو بگم اینکاروبکنم…

دستهاشو از روی میز برداشت و بعد گفت؛

-چرا ناهارو خونه نخوردی!؟

سوال سختی بود ولی اصلا به خودم زحمت فرار دادن ندادم و بدون اینکه برای پیدا کردن جواب مناسب کلی به مخم فشار بیارم گفتم:

-اونجارودوست نداشتم!

یه جمله ی کوتاه اما صادقانه تحویلش دادم که در دم باورش کرد.واقعا اونجارو دوست نداشتم و دلم میخواست اوقاتم رو بیرون بگذرونم تا توی خونه.
یکم تعجب کرد و بعدهم پرسید:

-واقعا !؟

سرمو تکون دادم و جواب دادم:

-آره واقعا…

انگار این جوابهای کوتاه بیشتر کنجکاو و پیگیرش کرد چون بازهم پرسید:

-آخه چرا!؟

سوالهاش غیرطبیعی نبودن.دستهای سردمو تو جیبهای پالتوم فرو بردم و جواب دادم:

-میدونید وقتی بیرونم حتی اگه یه گوشه تک و تنها نشسته باشم و مثل جغد بیصدا اینور اونورو تماشا کنم بیشتر بهم خوش میگذره تا اونجا….
نه اینکه بد باشن نه ..نه…اونجا حتی یه جای توپ و من تقریبا زندگی جدیدی رو میگذرونم…زندگی تو یه خونه ی لاکچری جایی که حتی صبحونه و ناهارو شام هن به عهده ی خدمتکار و من عملا عین یه شاهزاده زندگی میکنم و اوقات میگذرونم اونجا اما ..اما زندگی اونجا به من نمیچسبه….چحوری بگم…لذت نمیبرم…

از قیافه اششخص بود هرگز فکر نمیکرده من همچین احساسی داشته باشم.خب…اون خبر نداشت من چه کارهایی کردم و چه رفتارهایی دیدم…

حرفهامو که گوش داد پرسید:

-پس برای همین دوست داری زودتر برگردی شیراز!

با قاطعیت جواب دادم:

-دقیقا!…

نفس عمیقی کشید و بلندشد.نگاهی به اطراف انداخت و پرسید:

-نظرت راجب پیاده روی زیر نم نم بارون چیه؟!

میدونم اگه مهرداد منو اینجا می دید سرم رو از تنم جدا میکرد اما واقعا یه امروز و به الان رو نمیخواستم بهش فکر کنم.
دلم میخواستم لذت ببرم از اوقاتم بدون ترس از اینکه اگه آشنایی مارو دید نگه اون با یه مرد زن و بچه دار…
بلند شدم.لبخند زدم و جواب دادم:

-خیلی خوب….

از آلاچیق رفت بیرون و گفت؛

-پس بریم….

قدم زنان،دوشادوش هم به راه افتادیم. و ما حین قدم زدن گاهی از قطره هایی روی صورتمون متوجه میشدیم آسمون داره نم نم میباره…
دستهامو تو جیبهای پالتوم فرو بردم و گفتم؛

-من یه دوست صمیمی دارم که عاشق بارون… وقتی هوا اینجوری میشد فورا میومد دنبالم و باهم می رفتیم دور دور…میگفت بهار این روزها همونقدر که قشنگن همونقدرم دلگیرن و باید با یه نفر بگذرونیشون وگرنه عین غمباد آزارت میدن….

سرش رو به سمتم برگردوند و گفت:

-عجب دوست با درکی! از پگاه حرف میزنی!؟

فکر نمیکردم پگاه رو بشناسه وهمین روی صورتم یه لبخند نشوند.اما تجربه ثابت کرده وقتی شما یه نفر رو دوست داشته باشین طبیعتا علاقمند به شناخت دور بری هاش هم میشی.درست مثل حاتمی که حتی اه رو به اسم کوچیک میشناخت.
آهسته خندیدم و گفتم:

-نه یکی از دوستای دیگه ام که شیراز!

آهانی گفت و سرش رو آهسته جنبوند و بعد در این مورد یه حرف کوتاه زد و گفت:

-منم با دوستت موافقم.حس میکنم همچین روزایی رو واقعا باید کنار یکی باشی و من الان خیلی خوشحالم که کنار تو هستم…اینو جدی میگم

جمله هاش به دل مینشستن چون آدم مطمئن میشد از دل هستن…اما تا اومدم از این اتفاقهای ساده و کوچولو کیف و لذت ببرم تلفنم زنگ خورد.
انتظار داشتم پگاه باشه اما مهرداد بود.نمیخواستم الان جوابش رو بدم برای همین
اهمیتی ندادم و تا فهمیدم مهرداد دوباره تلفن رو گذاشتم تو جیبم.ولی مهرداد بود دیگه…محال بود اینقدر زود تسلیم بشه و چمدبار دیگه هم تماس گرفت.اینبار دیگه با کلافگی گوشی رو بیصدا کردم و انداختم ته کیفم.
حاتمی که متوجه این تماسها شده بود گفت:

-اگه تماس مهمی هست من راحتت میزارم تا…

نذاشتم کار به تموم کردن جمله اش برسه و گفتم:

-نه گه! اصلا مهم نیست!

دستمو بالا آوردم و ساعت مچیی روی دستمو نشونش دادم.من دیگه وقتی برای اونجا قدم زدن نداشتم چون راس چهار و حتی زودتر باید می رفتم کلینیک!
آهسته گفتم:

-فکر کنم وقت رفتن منم سررسیده…شما هم میرین کلینیک!؟

دستهاشو از پشت بهم وصل کرد و خیره به جلو جواب داد:

-نه!امروز قراره به خودم استراحت بدم.میرم خونه…

پس قرار نبود بره کلینیک و میخواست خونه بمونه و من دیوونه کشوندمش تا اینجا.با حالتی شرمنده نگاهش کردمم وبعد گفتم:

-فکر کنم باید ازتون معذرت خواهی کنم!

درک نکرد چرا همچین چیزی میگم.اینو از نحوه ی نگاه هاش متوجه شدم.دستهاشو از پشت آورد جلو و گفت:

-چرا !؟خرابگاری کردی!؟

خندیدم و جواب دادم؛

-فکر کنم آره …میخواسی امروز استراحت کنی اما من واسه یه ناهار ناقابل کشوندمت تا اینجا…

نمیخواست من همچین فکری به سرم برنه چون به سرعت گفت:

-نه ابدا! من دوست ندارم تو همچین فکری به سرت بزنه…بزار با صراحت بهت بگم.من از اینکه باتو باشم احساس خوبی دارم…احساس بی نهایت خوبی که واقعا میخوام تکرار بشه…من برای ابراز احساستم اصلا رودربایستی نمیکنم و اینو از ته دلم میگم …

باور کردم از ته دل میگه.برای همین ایستادم و با محبت نگاهش کردم.
من استاد حاتمی رو قبلتر از مهرداد دیدم.
زمانی که نگهبان وسایلم رو نمی پذیرف ولی با وساطتت اون این اتفاق افتاد.
کی فکرش رو میکرد اون آدم یه روز به من ابراز علاقه کنه اما….
اما من دیگه اون بهار روزای اول نبودم و یه تفاوت بزرگ با اون زمان داشتم.
حالا با مهردادی در ارتباطم که ابراز علاقه های جورواجورش بدجور وابسته ام کرد به خودش….
اما من یکی عین حاتمی میخوام و میخواستم.
یکی که اینجوری از صمیم قلب بهم عشق بده
یکی که تنها زن زندگیش باشم….
یکی که بی ترس و واهمه اینجوری دوشادوشش قدم بزنم و نترسم که الان زنش سر می رسه و مچمو باهاش میگیره یا احساساتی شبیه به این.
از فکر بیرون اومدم، دست از تماشاش برداشتم و گفتم:

-من دیگه باید برم…قبل چهار باید کلینیک باشم!

سرش رو به نشونه ی متوجه بودن تکون داد و بعد گفت:

-قراره که از اینه به بعد کلینیک صداقت از شنبه باشه تا احتمالا سه شنبه یا چهارشنیه…للبته قبلا هم‌همینطور بود پس در اینده کمتر کارت سبکتر میشه و دیگه نیازی نیست تا آخر هفته بمونی…

-امیدوارم …خب با من کاری ندارید!؟

دستشو دراز کرد و گفت:

-چرا چرا…یه لحظه!گفتی دوست نداری خونه ی نوشین و مهرداد باشی آره!؟

سرمو بردم جلو، یه لبخند روی صورتم نشوندم و آهسته گفتم:

– سکرت بین خودمون بمونه!

تو گلو خمدید:

-راز نگه دار خوبی ام!

خودمو کشوندم عقب و جواب سوالش قبلیش رو دادم:

-خب پس بدون که آره…خصوصا فردا که میدونم دوستهای جورواجور پولدارشون که فکر میکنن از دماغ فیل افتادن و در مورد همچی تز های جورواجور صادر میکنن هم اونجا تو جشن تعیین جنسیت بچه ی نوشین باشن…راستش اصلا باخلق خوی بعضیاشون حال نمیکنم!

یکم مکث ترد.لبهاش روهم فشرده شدن تا من کنجکاو تر بشم اما د

ر نهایت گفت:

-پس من میتونم پیشنهادمو بدم!؟

پرسیدم:

-چه پیشنهادی!؟

-اینکه اگه موافق یاشی فردا بیای خونه ی من و ناهارو مهمان من باشی..

لب پایینیم رو توی دهنم فرو بردم و به چشمهای منتظرش خیره شدم.
ازم جواب میخواست.از منی که تکلیفمم باخودم مشخص بود و الان هم که نمیدونستم چی درست چی غلط….
درست که برم پیشش یا غلط !؟
چون سکوتم داشت طولانی میشد من من کنان گفتم:

-خب…خب راستش شاید مجبور بشم بمونم به نوشین کمک بکنم…

اصلا دوست نداشتم اونجا خونه ی نوشین و مهرداد بمونم.یعنی دقیقا مثل همین امروز که اون موقع از روز از خونه زدم بیرون دلم میخواست فردا هم همینجوری بپیچونم و اونجا نباشم اما می ترسیدم زشت باشه که بخوام قبول بکنم برم خونه اش…
لبخند پر آرامشی تحویلم داد و گفت:

-من با احترام ازت میخوام که بیای خونه ام…دوروز بهت زحمت دادم ناهار دعوتم کردی حالا منم میخوام لطفتو جبران کنم…دعوتمو قبول میکنی!؟تمام تلاشم رو میکنم میزبان خوبی باشم…

حس کردم فهمید واسه چی دودل هستم اونم درحالی که قبلش بهش گفته بودم ترجیح میدم لحظاتم رو هرجایی بگذرونم بجز خونه ی نوشین. و من نمیدونم از باهوشیش بود که این حدس رو زد یا از جنتلمنی و خوبی خیلی زیادش….
اینکه سعی کرد هدفش فقط جبران لطفم نه مورد حاشیه ای دیگه ای و به نحوی سعی کرد از این بابت خیالمو راحت بکنه.
با این حال لبخندی زدم و گفتم:

-خب فکر کنم بتونم فردا یه جوری خودمو از مهمانی از ما بهترون بکشم بیرون و بیام پیش شما!

خندید و گفت:

-بیصبرانه منتظر فردام!

سرم رو کج کردم.لبهامو روهم فشردم و بعد با تنگ کردن چشمام پرسیدم:

-حالا شما که از پس درست کردن یه نیمرو هم بر نمیاین چه جوری میخواین منو به ناهار دعوت بکنی!؟

 

شروع کرد خندیدن.شونه هاش بالا و پایین میشدن و ردیف دندونهای سفید و مرتبش نمایان شدن. بند کیفم رو روی دوشم انداختم واونم بعداز چند دقیقه جواب داد:

-نگران نباش! شما بیا…من قول میدم نیمرو نپخته تحویلت ندم….

-ببینیم و تعریف کنیم…

اینبار باهم خندیدم.دیگه وقتی هم نمونده بود و باید می رفتم.زمان رو چک کردم و بعد دوباره انگشتای سردم رو تو جیبهای پالتوم فرو بردم و گفتم:

-خب من دیگه باید برم…نمیخوام دیر برسم…

خیلی سریع و بدون تعارف گفت:

-برسونمت!؟

سرمو تکون دادم و تند تند گفتم:

-نه نه! نیازی نیست.ترجیح میدم با تاکسی برم شاید یه وقت کسی ببینه…خوب نیست!..خدانگهدار!

چون خواسته و دلیلم رو شنید دیگه اصرار نکرد ومحو تماشام لب زد:

-خدانگهدار…فردا میبینمت..

جوابی ندادم و فقط وقتی داشتم رو به جلو راه می رفتم سر برگردوندم و نگاهی از جنس عاطفه و محبت به صورتش انداختم.مرد خوبی بود…
مرد خوب و مهربونی که خیلی از دخترای دانشگاه عاشق وجنات و سکنات و رفتار و سواد و هوشش بودن…
حالا یه همچین آدمی از سر خوش شانسی یا حالا هرچی که بود و هست دلبند من شده و من….
و من نمیدونم با اون بخش از زندگیم که گیر کرده لای تله موش مهرداد چه کنم!؟
تاکسی گرفتم و خودم رو رسوندم به کلینیک….
بارهم مثل اکثر اوقات این خودم بودم که زودتر از همه اونجا رفتم…
روپوش سفیدی که کارکنان کلینیک محبور بودن بپوشن رو به تن کردم و بعدهم مشغول عوض کردن آب گبدونها شدم که همون موقع نگهبان اومد تو مطب.نزدیک قاب در ایستاد و گفت:

-خانم احمدوند یه نفر دم در کارتون داره!

گلهارو تو گلدون شیشه ای گذاشتم و به سمتش چرخیدم.انتظار اومدن هیچکسی رو نداشتم برای همین پرسیدم:

-مطمئنی با من کار دارن!؟

کاملا مطمئن جواب داد:

-بله خانم!

گیج و سردرگم باخودم یکم فکر کردم و بعد گفتم:

-آخه منتظر اومدن کسی نبودم

شونه هاش بالا انداخت و گفت:

-چیبگم والاااا….یه نفر جلو در کلینیک وایستاده منتظر شماست…تاکید هم کرده خانم احمدوند…هرچی هم گفتم بیاد داخل نیومد….خلاصه دم در منتظرت….

هرچی فکر کردم به فکرم نرسید که کی ممکنه باشه.
از میز فاصله گرفتم و با بیرون اومدن از مطب سمت خروجی کلینیک رفتم.
یکی دوتا از مراجعه کننده ها اومدن و رفتن داخل….
وقت کم بود و باید برمیگشتم سر کار اما اول باید میفهمیدم کی بیرون منتظرم.
از در که رد شدم و اومدم بیرون خواستم سمت پله ها برم که یه نفر از پشت سر گفت؛

-پشت سرتم….

ایستادم و وقتی به عقب چرخیدم با مهرداد چشم توچشم شدم.
جا خوردم از دیدنش….
آخه اون اینجا چیکار میکرد اونم وقتی صداقت ممکن بود بشناسش!؟
لبه کلاه آفتاییش رو پایینتر و کاورهای لباسش رو داد بالا تا قیافه اش مشخص نباشه…
با گام های آروم اومد سمتم و یک قدمیم ایستاد وگفت؛

-سلام بر دوست دختر فراری من!

 

با گام های آروم اومد سمتم
یک قدمیم ایستاد وگفت؛

-سلام بر دوست دختر فراری من!

اصلا از این لفظ “دوست دختر”خوشم نمیومد.میدونم فعلا حکم همچین چیزی رو براش داشتم اما از اول هم میدونست من چقدر از این لقب متنفر و بیزارم.
دستهامو توی جیبهای روپوش سفید فرو بردم و گفتم:

-فکر کنم گفته بودم اصلا از این کلمه خوشم نمیاد.

پوزخندی روی صورت نشوند.سر و کمرش رو کمی خم کرد تا همقدم بشه و بعد خیره تو چشمهام گفت:

-بهار ؟ واقعا تو ترجیح میدی هرجایی باشی جز کنار من و با من و تو خونه ی من…

نگاهی نگران به اطراف انداختم.نمیخواستم برام حاشیه پیش بیاد و بعد قطار قطار حرف پشت سرم ردیف بشه واسه همین همونطور نگران گفتم:

-اینجا جای مناسبی واسه حرف زدن نیست مهرداد…صحبت کردن رو بزار واسه یه وقت دیگه!

خواستم از کنارش ردبشم که مچ دستمو گرفت و گفت:

-وایسا باهات حرف دارم…سولل دارم و دنبال جوابم.

به اجبار ایستادم و بهش خیره شدم.اونقدری کله شق بود که بلند بشه بیاداینجا.ولی خودش هم خوب میدونست صداقت میشناسش و اگه ببینش خیلی چیزا خراب میشه برای همین بهش هشدار و اخطار دادم و گفتم:

-مهرداد…اینجا جای مناسبی واسه گله کردن نیست…برو بعدا باهم صحبت میکنیم! چندتا مراجعه کننده اومده باید….

دستسو بالا آورد و عصبی گفت:

-ببین بهار واسه من باید و نباید راه ننداز…من تورو عین چی مبخوام و تو مدام درحال پیچوندنی…از هیچ فرصتی واسه رفتن از خونه دریغ نمیکنی آخه چرا!؟

مثل اینکه سرسختانه میخواست جواب چراهاش رو پیدا بکنه و در این مورد زیادی سماجت به خرج میداد.
خب…فکر کنم وقتش بود حرف دلم رو به زبون بیارم و بگم:

-خیلی دنبال چرایی!؟

محکم و جدی گفت:

-معلوم که هستم…

لبخند تلخی زدم و بالاخره حرفی که مدتها بود دلم میخواست بهش بزنم رو به زبون آوردم:

باشه بهت میگم….من…دیگه…نمیخوام…تو خونه ی تو و نوشین زندگی کنم.من خسته ام از تحمل اونهمه استرس و تیکه و طعنه…خسته شدم از گذروندن لحظه هایی که سراسر دردسرن…من آرامش میخوام و اونجا تنها چیزی که ندارم آرامش…اون از هر فرصتی برای تفتیش تو استفاده میکنه و از کجا معلوم وقتی من لعنتی هز خونه میزنم بیرون همینکارو با منم نکنه!؟؟؟

مکث کردم.اون ساکت بود و فقط به حرفهام گوش میداد. سبک شده بودم حالا اما بازم نگفته زیاد داشتم.برای همین در ادامه گفتم:

-مهرداد..مهرداد من….من دیگه نمیخوام اونجا بمونم… ادکلنی که بهم هدیه دادی ته کوله پشتیمه و مدام باخودم اینور اونور میبرمش چون میترسم اون یه وقت ببینش ..میترسم گوشواره هامو گوش بندازم…میترسم گوشیمو دستم بگیرم…من این زندگی ای که همش ترس باشه رو نمیخوام….میفهمی؟ نمیخوام…

پوزخندی زد و پرسید:

-به همین زودی جا زدی!؟

سرم رو تند تند تکون دادم و گفتم:

-آره آره تو هرچی دوست داری اسمشو بزار…بزار جا زدن…ولی من دیگه نمیخوام تو اون خونه باشم وآره…من شده تو خیابون ول بچرخم اینکارو میکنم اما تو قصر شما دوتا نمیمونم…

نفس عمیقی کشید.زبونشو تو دهن چرخوند و گفت:

-خیلی خب…خودم یه جوری درستش میکنم…

لبخندی تلخی زدم و گفتم:

-درست نمیشه…درست نمیشه این قصه هیچ کجاش درست شدنی نیست…

باحالتی که نشون از تعجب و جاخوردگیش میداد گفت:

-تو چرا اینقدر آیه ی یاس میخونی؟من گفتم درستش میکنم پس اینکارو میکنم…

ناامید بودم.بیشتر دلم میخواست همینو بهانه کنم واسه جدایی اما ظاهرا اکن مدام سعی میکرد بیشتر دنبال رفع مشکلات باشه تا اینکه عین من بخواد کششون بده و تبدیلشون کنه به موضوع قابل بحث.
پرسیدم:

-چه جوری؟ چه جوری میخوای حلش بکنی!؟

با اعتماد به نفس گفت:

-وقتی گفتم اینکارو میکنم یعنی میکنم…تو هم بعداز اینجا یه راست بیا خونه دلم نمیخواد جای دیگه بری…

دستهامو از توی جیبهای روپوش سفید بیرون آوردم و گفتم:

-فقط امیدوارم راه حلت این نباشه که سعی کنی بازم تو گوش من قصه بخونی و با حرفهات قانع ام تو اون خونه باید بمونم و شرایط رو تحمل بکنم…چون…چون من واقعا دیگه نمیتونم و نمیخوام…

سرش رو خیلی آروم تکون داد و باز با حرفهاش دعوت به آرامشم کرد:

-باشه…باشه گفتم که یه کاریش میکنم

زل زدم تو چشمهاش و گفتم:

-من فکر میکنم بهترین فکر اجاره ی خوابگاس حتی اگه شده خوابگاه های خودگردان چون…

نذاشت حرفمو بزنم و خیلی سریع گفت:

-حرفشو نزن بهار…حق نداری اسم خوابگاه رو بیاری….نه الان نه هیچ زمان دیگه ای…هیچوقت…

خیلی عصبانی شده بود و حتی صدای دادش ت جه چندنفری رو به خودش جلب کرد.ترسیدم نگهبان متوجه بشه و ابن موضوع به گوش بقیه برسه برای همین گفتم:

 

-باشه باشه…فقط داد نزن…

کلافه دستشو روی صورتش
کشید و گفت:

-اعصاب نمیزاری واسه آدم که…اهههههه

 

من حرف از رفتن

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان عشق ممنوع/پارت بیستو دو

  دیگه کاری بود که شده بود و نمی تونستم کاری بکنم خودمو به نفهمی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *