خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان عشق ممنوع/پارت بیستو دو

رمان عشق ممنوع/پارت بیستو دو

 

دیگه کاری بود که شده بود و نمی تونستم کاری بکنم خودمو به نفهمی زدم و از اتاق بیرون اومدم
سمیر روی مبل نشسته بود و منتظر من بود روبروش که نشستم ازش پرسیدم

_چطور اینجا رو پیدا کردی ؟

تک خنده ای کرد و به مبل بیشتر تکیه داد و لم داد و گفت

_راستشو بخوای به خاطر این که پیدات کنم دنبال سام اومدم تا اینجا منتظر بودم که بره بیام و خونه جدید تو بهت تبریک بگم.

لبخندی زدم و گفتم
ممنون که اومدی بعد با شرمندگی گفتم من الان اینجا رسیدم واقعا نمیدونم چیزی برای پذیرایی هست یا نه اما ا ن دستش و بالا آورد و گفت
_ پذیرایی چیه میگه اومدم مهمونی اومدن یه سر بزنم برم .

نگاهش هنوز زوم روی صورتم بود انگار می خواست چیزی بپرسه و نمی پرسید بالاخره دلشو به دریا زد و گفت

_می خوام یه چیزی ازت بپرسم البته اگه ناراحت نشیا اسمشو فضولی نزاری!
دیگه آب از سرم گذشته بود مهم نبود چی میخواست مگه بپرسه؟
بهش گفتم نه راحت باش چی درگیرت کرده ذهنتو درگیر کرده؟

کمی مکث کرد و گفت
_بین تو و سام چیزی هست یعنی شما دو نفر با همین؟

لازم نبود حرفشو ادامه بده تا تهش خونده بودم شروع کردم به بازی با ناخن های دستم و گفتم تو خودت که برادرت خوب میشناسی هزار دلیل و برهان و منطق آورد یه چیزی باید بینمون باشه اما من دیگه نمیخوام چیزی بین منو اون بمونه
اخماش تو هم رفت انگار انتظار این حرف نداشت انگار دلش میخواست بگم بین من و سام چیزی نیست اما واقعیت این نبود دستی به صورتش کشید و گفت

_یعنی سام تو رو مجبور کرده ؟

فکر کردم اولین رابطه ام با اجبار سام نبود خودم دلم سوخت خواستم آرومش کنم اما به قول سام اگر من نمی‌خواستم اون مجبورم می‌کرد

شونه ای بالا انداختم و گفتم آره تو اینطور فکر کن اما بلاخره تموم شده ودیگه از این خبرا نیست دیگه از اونجا اومدم بیرون و اینجا می خوام یه زندگی جدید برای خودم شروع کنم
اما سمیر به لبام اشاره کرد و گفت

_اماچیزصورتت یه چیز دیگه میگه!

دستم رو گذاشتم روی لبم گفتم بیخیال این حرفا خواهش می کنم ادامه نده نمی خوام راجع بهش حرف بزنم

 

توی اون تاریکی دونه دونه لباسمو پیدا کردم از اتاق بیرون رفتم و روی مبل سه نفری که توی پذیرایی بود نشستم و با دلگیری که توی وجودم بود شروع کردم به پوشیدن لباس هام
نفس عمیقی کشیدم و به خودم قول دادم که قوی باشم کوتاه یام و سر قول و قراری که با خودم گذاشتم بمونم.
روی مبل دراز کشیدم بهتر بود اینجا بخوابم من باید عادت میکردم که به نبودن این مرد توی زندگیم …

بالاخره بعد از چند ساعت خواب چشمامو که باز کردم با دیدن سام روبه روم با اون اخمای توی همه سریع سرجام نشستم دستی به صورتم کشیدم و گفتم
چیزی شده ؟

اما اون متفکر و عصبی بهم خیره مونده بود و این کارش باعث می شد کمی بترسم بالاخره لب باز کرد و گفت
_ تو اینجا چه غلطی می کنی؟

لبمو با زبونم تر کردم و گفتم پیش تو نمیتونم بخوابم اومدم اینجا تا بخوابم
ابروهاش بالا پریدم پوزخندی تحویلم داد و گفت
_پیش من نمیتونی بخوابی! یعنی میخوای بگی که تنهایی راحت‌تری آره؟
آب دهنمو پایین فرستادم به حدی این سوال جدی پرسیده بود که ترسیده بودم اما خودم و نباختم گفتم
دقیقا همینه از جاش بلند شد بازوی منو چنانچه چسبید و دنبال خودش کشید که ترسیدهگفتم داری چیکار می کنی منو داری کجا میبری اما اون توی سکوت به سمت اتاق رفت من و تو انداخت و خودشم وارد شد در قفل کرد و کلیدو برداشت و به در تکیه داد و گفت
_ در بیار لباساتو

متعحب گفتم
چیکار کنم؟

به سمتم اومد ؛اومد که نه بهتر بگم به سمتم حمله کرد و شروع کرد به در آوردن لباسام
هر کاری کردم که مانع بشم نشد که نشد و بالاخره دوباره اون پیروزه این ماجرا شد و من لخت جلوش ایستادم و گفت
_ نگاه کن به خودت لختی چون من می خوام !
اینجایی چون من می خوام چون یه روز دورشدی از عمارت بد عادت شدی؟
منو نمیخوای؟
من و تو توی همین اتاق میمونیم و تو باید بدون لباس جلوی من باشی اینطوری یاد میگیری که از من فرار نکنی آدم که از شوهرش فرار نمی کنه !
جای تو هر جایی که من باشمه چه روی تخت باشم چه جهنم فهمیدی…
ترسیده بودم
چشماش قرمز شده بود رگ گردنش بیرون زده بود
واز دستای مشت شده اش میشد فهمید که این آدم بی اندازه عصبانیه به دیوار چسبیده بودم هیچ حرفی نمیزدم

من بخاطر چی از این عمارت بیرون اومدم؟
دیگه واقعا خودمم نمیدونستم به خودم جرات دادم و ترس و کنار گذاشتم و گفتم
ببین چی دارم بهت میگم کاری نکن یه کاری کنم که تا عمر داری عذاب وجدان بگیری من از اون خراب شده اومدم بیرون تا دور بشم نه که تو بیایی اینجا باز آینه دق من بشی
بیای اینجا و صبح تا شب به شکنجه من بشینی
من اگه میخواستم توی بغل تو بمونم که تو اون خراب شده می موندم!

 

راست و حسینی حرف تو بزن سام چی میخوای؟
قصدت چیه ؟
با این کارا میخوای به چی برسی؟
بگو تا منم بدونم شاید دیگه خفه خون گرفتم و حتی اعتراصم نکردم.

با دو قدم بزرگ خودشو بهم رسوند و گفت
_ قصد من چیه؟
تو اینو میخوای بدونی؟
باشه بهت میگم قصر من اینه که تو رو برای خودم نگه دارم میفهمی من زنمو می خوام طلاقت نمیدم ازت جدا نمیشم.
فاصله بینمون نمیندازم اینو توی گوشات فرو کن همتا تا عمر داری تا نفس داری قراره زیر سایه من باشی.

از کنارش رد شدم و به سمت در اتاق رفتم و گفتم اما تو هم اینو خوب توی گوشات فرو کن من دم دستی نیستم برات که هم منو نگه داری هم بری با هر کس دیگه ای هر غلطی دلت میخواد بکنی
سام برای هر کسی که ترسناک و بزرگ و رئیس باشی برای من نیستی من از تو نمیترسم خودم برای خودم مهم ترم تا تو کاری نکن بلایی سر خودم بیارم تا دیگه نفس نکشم و تو خیالت از این بابت راحت بشه
منو به حال خودم بذار

از اتاق بیرون اومدم و به سمت آشپزخونه رفتم باید کمی آب میخوردم همیشه وقتی عصبانی می شدم کمی اب میتونست منو آروم کنه و تپش قلبمو بهتر کنه
به کابینت تکیه دادم و لیوان آب و سر کشیدم و وقتی لیوان و پایین آوردم سام و رو به روی خودم دیدم با یه پوزخند بزرگ روی صورتش بهم خیره شده بود و گفت

_میخوای با من بازی کنی؟
با من بازی کردن کار هر کسی هم باشه کار توعه یه الف بچه نیسا.

فکر کن
فکرکن به اینکه من کیم؟
چه کارهایی از دستم برمیاد؟
ببین دختر جون ابری که برای من نباره صد سال سیاه نمیزارم برای کسی دیگه ای بباره اگه تو نمیخوای زن من باشی مطمئن باش نمیزارم یه اب خوش از گلوت پایین بره فردا خواهرت میره پیش صاحب جدیدش که کلی پول بابتش داده تو که نمیخوای راه خواهر تو بری ؟
اما نگران نباش تو رو دور نمی فرستم تو را میفرستم پیش داریوش تا جلوی چشمام باشی میفهمی که چی میگم اگه کمی عقل توی کلت باشه با من یکی به دو نمی کنی با من سر جنگ و دعوا باز نمیکنی

کمی فکر کن در افتادند با یه گرگ مثل من برای تویی که بره هم نیستی خیلی میتونه ترسناک باشه.

 

وقتی من میگم می خوام برای من بمونی یعنی باید برای من بمونی اگه نخوای میتونم یه جور دیگه باهات رفتار کنم میفهمی که چی میگم؟
خوب به حرفام گوش کن میتونم طلاقت بدم مثل یه تیکه آشغال بندازمت دور یا مثل یه تیکه گوشت قربونی بندازمت جلوی داریوش تا عمر داری نتونی از اونجا تکون بخوری و ازش دور بشی منو نبین خوبم هرچی میگی حرفی نمیزنم اما داریوش بحث من نیست اون یه گرگ پیر
گرگ های پیر خیلی حریصتر و عوضیترن پس با من درنیفت دور انداختن تو کار دو دیقه اس برای من خودت و از چشمم ننداز تا نشی یکی مثل خواهرت برام

از حرفاش قلبم هزار بار شکست داشت با من حرف میزد این چیزا رو به من میگفت احساس کردم قلبم داره روی زمین میفته باورش سخت بود اما من عاشق همچین آدمی شده بودم !
الان که این حرفا رو زده بود دیگه مطمئن شدم جای من اینجا نیست یا از اینجا باید برم یا نفسهای خودمو بگیرم این آدم چیزی جز همون گرگی که ازش دم می‌زد نبود و من حتی یه بره ی کوچیکم نبودم من هیچی نبودم من فقط به مذاقش خوش اومده بودم مثل همون جریان علف به دهن بزی شیرین بیاد مزه ام لای دندونای این آدم گیر کرده بود و من اینو نمی خواستم….
نمیدونم توی صورتم چی دید بغضمو اشکمو یا حتی از چشمام قلب شکسته مو که وقتی از کنارش گذشتم دستشو به سمتم اورد تا جلوی منو بگیره اما منصرف شد و من خودمو دوباره به اتاق رسوندم و روی تخت نشستم و زانوهامو بغل کردم
لعنت و نفرین نبود که نثار خواهرم نکنم به خاطر اون تو این بدبختی افتاده بودم اگر خواهرم مثل آدم رفتار می‌کرد من الان با نامزدم ازدواج کرده بودم درسته عشقی بینمون نبود اما هر دو نفرمون ساده بودیم و از زندگی خودمون راضی بودیم دلم میخواست همین الان خدا جونمو بگیره تا خلاص بشم این چه عشقی بود که تویی جونم افتاده بود.

عشق یه ادم که در حد و اندازه هم نبودیم من و سام هیچ ربطی به هم نداشتیم .
از صدای بسته شدن در خونه مطمئن شدم که از اینجا رفته و رفتنش باعث شد من با صدای بلندتری گریه کنم انقدر درد توی وجودم ریشه کرده بود که حتی با ساعت ها گریه آروم نشم.

بعد از چند ساعت گریه مداوم چشم‌ام اندازه ی چی شده بود به سمت حمام رفتم تا دوش بگیرم و کمی از این حس و حال بیام بیرون توی حمام حالم بهتر شد نیم ساعتی اونجا موندم و وقتی بیرون آمدم زنگ خونه داشت پشت سر هم به صدا در می آمد.
حوله ای که توی کمد بود تنم کردم و سریع به سمت آیفون رفتم و با دیدن بهناز درو براش باز کردم الان وقتی بود که به این دختر واقعا نیاز داشتم از تنهایی داشتم جون میدادم باید با یکی حرف میزدم باید با یکی مشورت می‌کردم
انگار با ورود بهناز بغضه منم دوباره شکست و سر دردلم باز شد که با گریه محکم بغلش کردم دختر بیچاره منو بغل کرد و ترسیده و نگران پرسید
_ چی شده عزیزم ؟

 

اتفاق بدتر از اینکه دوباره و دوباره روی واقعیه سام دیده بودم؟
رویی که هیچ کس جزخودش براش مهم نبود ؟
می اومد اینجا نصف شب به نوازش مهمونم میکرد میگفت بدون من خوابش نمیبره اما در آخر می گفت کاری نکن تو رو مهمون تختخواب داریوش کنم واقعاً من چرا باید عاشق همچین آدمی شده باشم؟
از من احمق این چیزا واقعا بعید بود من از عشق و عاشقی میترسیدم من یه زندگی ساده و بی دغدغه می‌خواستم نه عشقی که به این مرد داشتم که مثل یه درخت تنومند داشت بیشتر و بیشتر توی جونم روز به روز ریشه می کرد
به جای اینکه به بهناز خوش آمد بگم که به خونه جدیدم اومده اون منو به زحمت منو به سمت مبل توی پذیرایی برد و روش نشوند و گفت

_عزیز دلم این چه حالیه تو که منو ترسوندی د حرف بزن دیگه !

بهش نگاه کردم و گفتم سام اینجا بود دیشب اومده بوداینجا گفت که بدون تو خوابم نمیبره صبح تهدیدم کرد و گفت اگه من زنش نمونم اون منو میندازه مثل توله سگ جلوی داریوش و آدماش باورت میشه؟

بهناز از من انتظار داره خفه خون بگیرم اون هر غلطی دلش میخواد بکنه
اما من نمیتونم به خدا نمیتونم نمیتونم
طاقت بیارم من زنش باشمو با نیلوفر بره بخوابه و عشق و حال کنه چرا این انتظار و از من داره؟
من می خوام از این آدم دور بشم می خوام ازش فرار کنم اما اون همه راه‌ها را به روی من بسته بهناز باحال غمگین منو بغل کرد و گفت

_عزیز دلم قربونت برم که اینقدر دلت غم داره اما ناامید نباش کمکت می کنم کمک می کنم از اینجا بری یه جای دور یه زندگی جدید شروع کنی بهت قول میدم درکت می کنم هر کسی هم جای تو باشه نمیتونه طاقت بیاره
مشکل از تو نیست مشکل از آقاس اون که یکتا را مسخره میکرد و انگشت نماش می‌کرد بخاطر هرزه بودن و تنوع طلب بودنش حالا خودش داره راه اونو میره یه مرد اگه کسی رو بخواد پای او میمونه و پای کس دیگه ای رو به زندگیش باز نمیکنه اما او انگار واقعاً عاشق تو نیست
کاراش از روی هوس و شهوته..‌

با این حرف های بهناز گریه ام بیشتر و بیشتر شد محکم تر بغلش کردم و توی بغلش زار زدم چقدر بدبخت بودم که همه چیزمو از دست داده بودم و حالا نوبت قلبم بود که چالش کنم از کنارش بگذرم.

 

کمی که گذشت آروم تر شدم بهناز بیچاره خودش رو به اشپزخونه رسوند و برام کمی آب اورد.

آب که خوردم اشکامو پاک کردم و گفتم معذرت می خوام اینم از اومدن تو از راه نرسید شروع کردم به گریه و زاری
دیوونه ای نثارم کرد و گفت

سمیر منوآورد گفت‌وگو تو خواستی آدرس تو بهم بده

سرم و تکون دادم و گفتم آره اما مگه نرفته ؟

شونه بالا انداخت و گفت
_ نه نرفته گفت پایین منتظرت میمونم برگشتنی خودم برت میگردونم.
متعجب گفتم این سمیر با ما مهربان شده بهناز
مشکوک گفت
_ من که میدونم چشمش تو رو گرفته بدجوری ام گرفته کاش میشد از سام جدا بشی و با سمیر بری یه کشور دیگه اونجا بی دغدغه زندگی کنی
اخمی کردم و گفتم
دیوونه شدی من هنوز برادرش و دوست دارم چطوری برم با سمیر زندگی کنم؟
بهناز روی پیشونیم زد و گفت

_دختر عقلت کجا رفته؟
ببین من که داشتم می اومدم اینجا آقا رسید خونه یک راست رفت سراغ نیلوفر
رفت به اتاق اون شبم با اون می‌گذرونه شک نکن
و تا الان نگران اینی که با سمیر بری مثلاً چی میشه ؟
سمیر تورو دوست داره من از چشماش میخونم وقتی راجع به تو توی طول مسیر حرف می زد فهمیدم که بدجوری دلشو بردی سعی کن بهش نزدیک بشی سمیر میتونه بهت کمک کنه تا از اینجا خلاص بشی حداقل کاری کن کمکت کنه بتونی فرار کنی.
پر بیراهم نمی گفت
سمیر تنها کسی بود که می تونست به من کمک کنه خودش بهم گفته بود هر وقت کمک نیاز داشتم برم سراغ اون
بهناز کمی از عمارت و کارهایی که توی این یه روز نبودن من نیلوفر اونجا انجام داده بود گفت از یکتا گفت که آماده رفتن شده اونم به اجبار از نیلوفر گفت که خواسته کل اتاق خواب من و سام تغییر کنه و همه چیزش عوض بشه میخواست اونجا با عشق با شوهر من شب و روز بگذرونه منم بودم جاش میگفتم همه چیز و عوض کنن
با تصور رفتن اون تخت از اون اتاق قلبم درد گرفت که احساس کردم جونم داره از تن میره
من روی اون تخت خواب دخترانه گیم وداده بودم روی اون تخت تنها داراییه زندگیم تقدیم این مرد کرده بودم که این اینطور وقیحانه منو تهدید می کرد

 

بعد از رفتن بهناز کمی توی خونه چرخ زدم
باید یه مدت کوتاه به زندگی کردن اینجا عادت می‌کردم
خونه ی خیلی قشنگی بود کوچیک بود و نقلی اما خیلی خوب دکور شده بود.
اتاق خوابی که برام درست کرده بودن بی نظیر بود من عاشق این تخت و این حریر های اطرافش بودن انگار که از دل من خبر داشته و خوب می دونست آرزوی بچگی های من چیه که اینا رو برای من آماده کرده بودن
چقدر احمق بودم که به این چیزها حتی فکر می کردم دلم میخواست زودتر بتونم از اینجا برم و چقدر خوشحال تر می شدم اگه رفتنم باطلاقم همزمان
باشه دلم می خواد ازش طلاق بگیرم و برم من نه که زنش بمونم و راه بیفتم توی این شهر و اون شهر آواره بشم
روی تخت دراز کشیدم و به دیشب فکر کردم به دیشبی که اینجا اومده بود و از دلتنگی هاش می‌گفت از اینکه بد عادت شده و بدون من خوابش نمیبره ولی الان بغل نیلوفر خوابیده بود.

این مرد خیلی خیلی زیاده خواه بود همه چیز و با هم میخواست ولی من کاری میکردم که بفهمه من با زنا و دخترای دیگه ای که تا حالا شناخته فرق دارم .

با صدای زنگ گوشیم متعجب برش داشتم و نگاهی به شماره ناشناسی که افتاده بود انداختم یعنی کی بود که زنگ میزد

هیچکس جز خود سمیر که این گوشی رو بهم داده بود شماره اینو نداشت
تماس وصل کردم با صدای گریون یکتا ترس توی جونم نشست

یکتا تویی؟

صدای گریونش گوشم نشست نگران روی تخت نشستم و گفتم

چی شده یکتا چرا داری گریه می کنی؟
اما اون با همون گریه که بیشتر هم شده بود گفت

_ منو ببخش منو ببخش هم
تا من نمیخواستم اینطوری بشه نمی‌خواستم زندگی تو هم بخاطر من تباه بشه به خاطر آرزوهای من هم خودم زندگیمو از دست دادم هم تو رو تو این باتلاقی که هستی گرفتار کردم حلالم کن منو ببخش…

اینو گفت تماس با قطع کرد نگران روی تخت نشسته بودم نمیدونستم باید چیکار کنم سریع شماره سمیر و گرفتم و وقتی اون جواب داد نگران گفت چی شده؟

سمیر یکتا حالش خوبه؟

اما اون متعجبتر گفت
_نمی دونم من عمارت نیستم

ناامید و کلاافه از روی تخت بلند شدم و سریع مانتو مو از روی صندلی برداشتم و تنم کردم و گفتم باشه ممنون خودم میرم عمارت دیگه مهم نبود که سام اونجا
اومدم بیرون اصلا برام مهم نبود که سام ناراحت میشه یا نه فقط می خواستم به خواهرم برسم و ببینم چی انقدر ناراحتش کرده که اینطور بعد از سال‌ها تونسته گریه کنه و نگران بخشیده شدنش باشه.

سر خیابون که رسیدم برای یه ماشین دست تکون دادم و سوار شدم حتی هیچ پولی نداشتم اما اونجا که برسم از بهناز می گرفتم و بهش میدادم کرایه رو …

 

وقتی به جلوی عمارت رسیدیم به راننده گفتم میشه منتظر بمونین میگم الان براتون پول بیارن

راننده بیچاره سری تکون داد و من سریع وارد امارات شدم
به یکی از نگهبانا گفتم میشه کرایه ماشین و حساب کنین بهتون میدم…

دیگه نفهمیدم نگهبان کرایه رو حساب کرد یا نه با قدمهای بلند خودمو به ساختمان رسوندم و با دیدن اون جمع که دوره چیزی حلقه زده بودند وحشت‌زده سر جام خشکم زد
اینجا چه خبر بود چی شده بود با قدم‌هایی لرزون به اون سمت رفتم خدا خدا میکردم اتفاق بدی نیافتاده باشه
نمی خواستم هیچ اتفاقی برای یکتا بیفته
انگار که همه حضور منو حس کردن که سرهاشون به سمت من چرخید و کم‌کم با پچ پچ و حرف‌های درگوشی کنار رفتن با دیدن اون بدن بی جون که روی زمین غرق خون بود جون از پاهام رفت
دیگه نتونستم جلو خودم و بگیرم دیگه نتونستم قدمی بردارم همونجا روی زمین نشستم ممکن نبود این یکتا نبود
اون این کار و نمی کرد ممکن نبود که یکتا باشه
سام کنار بدنه بی جونه یکتا نشسته بود سریع از جاش بلند شد و به سمت من اومد نزدیکم نشست و گفت

_حالت خوبه؟
اما من پسش زدم با صدای بلند داد زدم گمشو کنار دست به من نزن تو کشتیش تو کاری کردی که اون این کارو بکنه با دیدن این صحنه
حدس زدن ماجرا سخت نبود

خودشو از بالای پشت بوم روی زمین پرت کرده بود فقط برای اینکه به خواسته سام تن نده چون سام اونو فروخته بود برای همین خودشو کشته بود

سام کمی خودشو عقب کشید و من چهار دست و پا خودمو به یکتا رسوندم
درسته که بهم خیلی بدی کرده بود درسته که خواهری برام نکرده بود اما هم خون بودیم دوقلو بودیم من و یکتا درست یک دقیقه با هم تفاوت سنی داشتیم من تاب و تب تحمل دیدن این حالشو نداشتم

واقعا برام سخت بود سرش روی پام گذاشت و موهای خونیش و از روی صورتش کنار زدم و با صدای بلند شروع کردم به گریه کردن

باورش برام سخت بود که یکتایی که همیشه ی خدا طلبکار بود از همه آدما
یکتایی که همیشه خدا خودخواه بود و بلندپرواز اینطور کم بیاره و به این نقطه برسه که بخواد جون خودش رو بگیره!
همه اینا تقصیر سام بود مردن به قول یکتا بهتر از این بود که زیر خواب مرد های عرب بشه که دخترارو حتی در حد حیوانم نمیدیدن .

سام اما دوباره جلوی همه خودشو بهم رسوند و نزدیکم نشست و گفت

_اینا ربطی به من نداره همتا اون بخاطر حماقتای خودش اینکارو کرده.

نگاه بدی بهش انداختم و گفتم نمیخوام ببینمت نمیخوام صداتو بشنوم دور و بر من نباش تو رو خدا از من دور شد زندگی خودم و خواهرم و تباه کردی همه اینا تقصیر توئه همه چیز تقصیر توعه
میفهمی فقط تو سام…

کمی عقب کشید به منی که کناره بدن بی جون خواهرم زار میزدم خیرموند
بهناز خودشو بهم رسوند و کنارم نشست و شروع کرد با من گریه کردن شاید تنها آدمی که منو دوست داشت همین بهناز بود و بس

کمی که گذشت سمیر از راه رسید و با دیدن من و اوضاعی که پیش اومده بود وسط راه خشکش زد وبه من خیره موند

اونم انگار باورش نمی شد که همچین اتفاقی افتاده باشه با قدمای آهسته بهم نزدیک شد و کنارم نشست و گفت

_واقعا متاسفم چرا این اتفاق افتاده؟

حرفی برای گفتن نداشتم گریه نمیذاشت که حرفی بزنم حرفی هم برای گفتن نداشتم تنها حرفی که تونستم بزنم این بود که آروم زمزمه کردم
می خوام خواهرمو از اینجا ببرم.

سام از این فاصله ای که باهام داشت حرفمو شنیده بود انگار که خودشو بهم نزدیکترکرد و گفت

_ هر کاری که تو بگی میکنیم فقط آروم باش اینجوری گریه نکن میبریمش
کجا میخوای بری؟

اما من نگاهم رو به سمت سمیر دادم و این یعنی اینکه از تو هیچ کمکی نمی خوام مگه نه که قاتل خواهرم بود و خواهرم به خاطر اون این کارو کرده بود پس چرا باید از این آدم کمک می گرفتم ؟

سمیر که دید مخاطب حرفم لونه دستمو گرفت و گفت

_هر جایی که تو بگی می بریم میخوای چیکار کنی همتا ؟

آروم زمزمه کردم می خوام یه جوری به پدرم خبر بدی می خوام کارای دفنشون اون انجام بده پدرمونه دخترشه حق داره که بلاخره بعد چند سال بفهمه چه بلایی سر دخترش اومده یا نه ؟
باید بدونه دختر بلند پروازش بین چه آدمایی گیر کرده بوده که این بشه حال و روز عاقبتش

سمیر دستمو نوازش کرد ودیدم دست‌های سام مشت شد از کنارم بلند شد

نزدیک نیلوفر ایستاد و با صدای بلند فریاد زد
_ اینجا را خلوت کنید کسی حرفی از این خونه بیرون ببره شک نکنید خودم جونشو میگیرم.

 

سمیر بیشتر بهم نزدیک شد و گفت
_ باید کارهایی انجام بدیم اول بایدپزشکی قانونی و دلیل خودکشی رو ثبت کنن
تو این مدت به پدرتم خبر میدم خواهش می کنم تو خودتو اذیت نکن
این آدما چه توقعی از من داشتن؟
اینا نمیدونستن من و یکتا هر چقدر با هم دشمن هر چقدر با هم مشکل داشته باشیم باز دوقلو بودیم و هم خون الان احساس می‌کردم نیمه ی وجودم دیگه زنده نیست
نمیدونم چی شد از درد و تنهایی بود از ناراحتی بود از هر چیزی که بود خودمو توی بغلت سمیر انداختم و با صدای بلندتری گریه کردم من خیلی تنها بودم که پدری داشتم که فکر میکرد من مردم
خواهری داشتم که دیگه زنده نبود و مادرم سال‌ها بود که از دنیا رفته بود شوهری که داشتم ازش طلاق می گرفتم و هیچ حسی بینمون وجود نداشت
شاید باید به حال خواهرم حسودیم میکردم چون بالاخره رفت پیش مادرم و من هنوز توی این دنیا باقی موندم به چه امیدی می خواستم زندگی کنم نمیدونم
اما هرچی که بود من هنوز عذاب هایی که قرار بود بکشم تموم نشده بودن
با دیدن من که توی بغل سمیر بودم خیلی عصبی شده بود اینو از دستای مشت شده است رگای گردنن که متورم شده بودن و چشمای به خون نشسته اش هم میتونستم ببینم اما به خاطر حضور نیلوفر کنارش عکس العملی نمی تونست نشون بده
بالاخره دیگه طاقت نیاورد دست نیلوفر و کشید و به سمت عمارت رفتن و من چقدر خیالم راحت تر شد که اون دیگه اینجا نیست احساس می کردم تمام عشقی که به این مرد داشتم همین الان هم اینجا با دیدن جسد خواهرم ته کشید و تموم شد.

این آدم باعث مردن خواهرم شده بود خواهرم هر چقدر بد هر چقدر هرزه یا هر چیزی که این آدم‌ها اسمش رو میذاشتن یه ادم بود و حقش از زندگی این نبود
حقش نبود فروخته بشه اون انسان بود نه یه کالا …
بالاخره وقتی آمبولانس اومد و یکتا رو با خودشون بردن منو سمیرم توی ماشین سمیر پشت سرشون راه افتادیم
تمام مسیر گریه می‌کردم و سمیر کلافه سعی کرد آرومم کنه اما من با این حرفا آروم نمیشدم.

من واقعاً احساس میکردم یه درد بزرگ توی وجودم دارم که هیچ چیزی نمیتونه التیامش بده .

وقتی که جلوی بیمارستان رسیدیم من پیاده شدم با دیدن سام که ماشینش پشت سر ماشین سمیر پارک شد کمی تعجب کردم اما واینسادم تا ببینم وبپرسم که چرا اینجاست

راه افتادم و رفتم دیگه هیچ حرفی با این آدم نداشتم

 

اما اون که تنها اومده بود خودش و به سمیر رسوند و من شنیدم که پشت سرم داشت بهش میگفت

بهتره که سمیر از اینجا بره و منو تنها بزاره و من اینو نمی خواستم پس ایستادم و سمیر صدا کردم

سمیر با شنیدن صدای من سراسیمه خودشو بهم رسوند کنارم ایستاد
_ چیزی شده چیزی میخوای؟

دستشو گرفتمو گفتم می خوام باتو باشم نمیخوام اون آدم پیش من باشه خواهش می کنم تنهام نذار انگار این حرفم برای سام زیادی بزرگ بود و غیرقابل هضم که عصبی خودشو بهم رسوند و دست منو کشید از دست برادرش بیرون آورد و گفت

_بفهم داری چه غلطی می کنی تو زن منی پس پاتو از گلیمت درازتر نکن حرف های مفت تحلیل من نده همتا کاری نکن جون تورم بگیرم میفهمی که چی میگم؟

پوزخندی بهش و تهدیداتش زدم و گفتم

_ آره می فهمم چرا نفهمم میدونم وقتی تهدید می کنی چی میخوای مثل خواهرم کاری می کنی منم خودمو بکشم مگه نه؟
اما من خیلی خوشحالم که خواهرم رفت اون راحت شد کاش من جای اون می رفتم
حرفم تموم نشده چنان کشیده توی گوشم زد که صدای زنگش توی گوشم پیچید دستم رو روی صورتم گذاشتم و چند قدم از شدت ضربه ای که بهم زده بود به عقب رفتم
هم من هم سمیر از کاری که سام کرده بود شوکه شده بودیم
اما سمیر زودتر به خودش اومد و به سمت سام رفتار محکم تخت سینه اش کوبید و گفت
_معلوم هست داری چیکار می کنی؟

اما سام عصبانی دستشو دور گردن سمیر انداخت و محکم فشار داد و گفت
گورتواز اینجا گم کن کاری نکن کاری کنم بدجوری پشیمون بشی.
شوهر این دختر منم…
قصد طلاق دادنش وهم ندارم اینو خوب توی گوشات فرو کن و شرت او از سر زندگیخ من کم کن…

برادرمی دارم سعی می کنم مثل آدم باهات حرف بزنم پس حد خودتو بدون دور ور زن من نچرخ
نچرخ سمیر
نچرخ تا نسخه تو نپیچم و ندم دستت.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت هفتادو شش

  یه تیکه از سفره ی یکبار مصرفی که از همون رستوران گرفته بودم روی …

9 نظر

  1. چرا فصل دوم اسارت عشق را پاك كردين؟؟؟؟؟

  2. حداقل ايدي كانال نويسنده را بديد خودمون بريم بخونيم….ممنون

  3. امیدوارم پارت بعد و زود بزاری…

  4. کی پارت میزارین پس

  5. سلام پارت بعدي را كِي ميزاريد؟؟

  6. پارت جديد!؟؟؟؟؟؟؟؟

  7. ١هفته شد پارت جديد نميزاريد؟؟؟

  8. سلام
    چرا پارت جدید نمیزارین؟؟😒

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *