خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار/پارت هفتادو هفت

رمان بهار/پارت هفتادو هفت

 

من حرف از رفتن به خوابگاه زدم و اون اینجوری جوشی و آتیشی شد وای به روزی که بفهمه دارم به جدایی از خودش فکر میکنم…
ای کاش اصلا شجاعت این رو داشتم که رک و راست بهش بفهمونم دیگه نمیخوام باهاش این رابطه رو ادامه بدم.
من دیگه دلم نمیخواست نفر سوم باشم.دیگه دلم نمیخواست روزامو با ترس و لرز بگذرونم.
دندونهاش رو تو لب گوشتین پایینی فشار داد و به فاصله ی دو سه دقیقه بعد گفت:

-ببین…نمیدونم چرا حساس شدی اما من این مشکل رو حل میکنم

پوزخند زدم و ناباورانه پرسیدم:

-چی؟ نمیدونی چرا حساس شدم!؟مهرداد تومنو مسخره کردی یا خودت رو!؟ مثل اینکه هنوزم اینو نفهمیدی که زنت از حضور من توی خونتون اصلا خوشحال نیست؟ یه جوری رفتار میکنی یه جوری میگی نمیدونم انکار اصلا به رفتارش آشنا نیستی…

حالا ابن من بودم که بدجور عصبانی بودم.که اصلا نمیتونستم به خودم و اعصابم مسلط بشم.دستمو گرفت و گفت:

-آروم باش…باشه باشه آروم باش فقط..

دستمو با خشم از توی دستش بیرون کشیدم و گفتم:

-نه میتونم آروم باشم و نه میخوام که آروم باشم چون توداری بهم توهین میکنی ..داری خرفرضم میکنی مهرداد

مکث کردم چون انگشتشو گذاشت جلو لبهاش و گفت:

-هیششش! اینقدر اسم منو بلند بلند تکرار نکن…گفتم که آروم باش.

عصبی و کلافه تند تند پلک زدم و گفتم:

-آخه حرفت عین حرف زور می مونه…ولی اینو بدون مهرداد که من به زودی از اون خونه میرم ودیگه یک لحظه هم نمیخوام اونجا بشم…برامم مهم نیست تو راضی هستی یا نیستی

پرسید:

-تو عقط میگی میخوای بری..بری بری بری…خب آخه اصلا کجا میخوای بری!؟

همچنان عصبانی بودم و با همون حالتی که انگار کنترل رفتارم داشت از دستم خارج میشد گفتم:

-میرم اصلا کف خیابون مبخوابم.چادر میزنم لب جاده ولی دیگه نمیخوام بیام خونه ی تو که توهین بشنوم…آقا اصلا من خسته ام…میفهمی؟ خسته ام نمیخوام ادامه بدم…

دستاشو به کمرش تکیه داد و متفکرانه نگاهی به رو به رو انداخت. تا چند دقیقه هیچی نگفت اما بعدش دوباره به حرف اومد:

-یه کم بهم فرصت بده!

شونه بالا انداختم و برای اینکه به این بحث خاتمه داده باشم گفتم:

-روز شنبه ترم جدید من شروع میشه…شب قبلش تمام وسایلم رو جمع میکنم و صبح وقتی رفتم دانشگاه میرم بس جلوی دفتر رئیس میشینم…اونقدر میشینم تا بهم تو خوابگاه اتاق بده تموم شد رفت…لازهم نیست به تو فرصتی داده بشه…خداحاف…

حرفمو تموم نکرده بودم که دستمو گرفت و با نگه داشتنم گفت:

-صبر کن بهار…

-باید برم …این بحث دیگه تموم

بدون اینکه دستمو رها بکنه گفت:

-من تا شنبه مشکلو حل میکنم..مگه نمیگی نمیخوای اونجاباشی؟ خب باشه…من درستش میکنم…

مایوسانه ودرحالی که امیدی نداشتم پرسیدم:

-چه جوری آخه!؟ چه جوری میخوای درستش بکنی!؟

توضیح بیشتری نداد و گفت:

-تو چیکار به اونش داری.مگه نمیگی دیگه نمیخوای اونجا بمونی خب منم میگم باشه نمون ….نمیخواد بمونی.تا روز شنبه مهلت بده من حلش میکنم…

خسته بودم.خسته از اوضاع..خسته از اینکه مرد واقعی زندگیمو وقتی پیدا کردم که توی یه ارتباط غلط گیر کرده بودم.
ناامید پرسیدم:

-همه چیز بین من و تو اونقدر غلط که نمیشه به نقطه ی خوبش امید داشت…

سگرمه هاشو زد توهم و گفت:

-من نمیخوام همچین حرفهایی بشنوم…مشکل رو گفتی منم میگم اوکی حل شده بدونش…

نیشخندی زدم.راه گریزی از دست مهرداد نبود.بعداز سکوتی کوتاه پرسیدم:

-میتونم برم!

-آره…میتونی…

قبل رفتم اما لازم دونستم به چیزی روبا تاکید بهش بگم و دقیقا به همین خاطر گفتم:

-مهرداد…لطفا لطفا لطفا دیگه هیچوقت و هیچ زمان اینجا نیاااا…

دیگه حتی نگاهشم نکردم و فقط به سرعت رفتم داخل.
به طرز عجیبی ته دلم آرزو میکردم نتونه مشکل رو برطرف کنه تا همه چیز به خودی خود بین خودم و خودش به سرانجام برسه و تموم بشه….

تقریبا بیشتر تزئینات سالم رو خودم انجام دادم و اگه تو اینکار سرعت عمل داشتم و همه چی رو تند و سریع انجام میدادم بیشتر به این خاطر بود که وقت اضاف بیارم وبتونم با خیال راحت از خونه بزنم بیرون و به قرارم برسم.
مهرداد از اتاقش بیرون اومد.لم داد رو کاناپه و گفت:

-برام یه چایی بیار شهناز!

شهناز سبد پراز چسب و گل و ماباقی وسایل تزئیانت رو داد دستم و رفت سمت آشپزخونه تا براای مهرداد چایی بیاره…
نوشین چپ و راست میرفت و یا تلفنی حرف میزد یا امرو نهی میکرد که اینکارو بکن اونکارنکن…
از غرغرهاش خسته بودم و دلم میخواست زودتر کارهای اون تموم بشن تا فرصت کنم به کارهای خودم برسم.
نمیدونم مشخص شدن جنسیت بچه هم واقعا نیاز به جشن داشت!؟
رفته بودم رو چارپایه تا پروانه های خوشگلی که ردیف بودن رو کنارهم به دیوار وصل کنم که همون موقع تلفنم تو جیب جلویی سارفن تنم ویبره خورد.
واسه چند لحظه دست از کار کشیدم و تلفن همراهمو از جیب جلویی و پاکتی سارفن بیرون آوردم و پبامکی که برام اومده رو باز کردم….
تا دیدم از طرف استاده پنهونی و دور از چشمهای تیزبین مهرداد لبخند زدم.
آدرس خونه اش رو برام فرستاده بود و همینطور عکس غذاهایی که قرار بود برای ناهار آماده بکنه و روی اجاق بودن و زیدشون هم نوشته بود:

“این تصاویر مدارکی هستن که ثابت میکنن قرار نیست بهت نیمروی بدمزه یا همبرگر و مرغ سوخاری سوخته بدم”

واسه اینکه نخندم لبهامو روهم فشردم و بعد دست از کار کشیدم و براش پیام دادم:

“نگین که خودتون دست به کار شدین و دارین کدبانو گری میکنید!!!،

منتظر جواب پیامی که بدای حاتمی ارسال کردم بودم که همون موقع نوشین که انگار واقعا تصور کرده بود من نوکرش هستم با لحن تند و زننده ای گفت:

-عه چیکار میکنی بهار!؟ یه کارو بهت سپردما خیلی داری معطل میکنیاااا…شهناز بود که زودتر انجامش میداد من کلی کار دارم نمیتونم که هی منتظر بمونم تا تو آسته آسته انجامشون بدی…یالا دیگه! این پروانه هارو وصل کن بعد برو گلهای صورتی رو بالای اون کاناپه صورتی بچسبون! زودباش…

هووووف! چقدر کنترل کردن خودم در همچین شرایطی سخت بود.نفس عمیقی کشیدم تا بتونم خودم خودم رو آروم نگه دارم.واقعا فکر میکرد من نوکرش هستم.خم شدم و سبد زو از روی میز برداشتم و تنهایی پروانه هارو وصل کردم.
مهرداد که شاهد رفتارهای نوشین از نزدیک بود چرخید سمتش و گفت:

-چرا اینقدر سخت میگیری.. مگه قراره چه اتفاقی بیفته…یه مهمونی ساده اس دیگه!

نوشین همونطور که قدم رو می رفت و تزئیات رو چک میکرد جواب داد:

-کجای این مهمونی ساده است!؟اصلا هم ساده نیست.من کلی مهمون مهم دارم ..حالا خوبه پدر و مادر خودت هم قراره بیان….

و همیشه دقیقا جرو بحثهاشون از همچین چیزهای ساده ای شروع میشد اینبار اما مهرداد که کاملا مشخص بود حوصله ی بگو مگو رو نداره پیگیر صحبتها نشد تا جلوی یه جنجال بزرگ رو بگیره.
از چهار پایه اومدم پایین دوباره گوشیم ویبره خورد و برام پیام اومد اما اینبار لیگه جواب ندادم و حتی بیرونشم نیاورده….
از صبح درحال تزئین اینجا بودم و دریغ از یه تشکر !
چارپایه رو پست کاماپه گذاشتم و با برداشتن گل خوشگل صورتی رنگی رفتم بالا تا اونو کنج دیکار وصل گنم.
کلا فقط تصمیم داشت اون فضای نشیمن دوستانه که یه سالن بزرگ با دیوارهای سراسر شیشه ای رو به جیاط و کاناپه های راحتی بود رو تزئین بکنه….که البته تقریبا همه چیز هم روی دوش من بود.
وقتی رفتم بالا تلفنم زنگ خورد.یکم دستپاچه شدم چون فکر کردم حاتمی اما با دیدن شماره ی پگاه یه نفس راحت کشیدم.
فورا جواب دادم و گفتم:

-سلام پگاه.کجا بودی که از دیروز تاحالا جواب نمیدی!

-سلام بهار گوشبم رو جایی جت گذاشتم حالا بگو ببینم واقعا تصمیمت جدیه واسه اجاره کردن سوئیت…؟بگم به آرتین!؟

تو همون لحظه دیدم که مهرداد پنهونی داره مکالمه ام رو گوش میده برای همین از عمد در مورد موضوع دیگه هی شروع کردم صجبت کردن:

-وای مرسی که بهم یاداوری کردی امروز قرار بود بیام خونتون…اصلا یادم رفنه بود که دعوت بودم پیشت…

پگاه از همه جا بیخبر با گیجی پرسید:

-چی!؟ دعوت؟ ناهار؟ چیمیگی دختر!؟

بجای جواب دادم به سوالش الکی گفتم:

-وای معلوم که رو قولم میمونم.حتما میام…تا یکی دو ساعت دیگه پیشتم…

-چیمیگی بهار؟ خل شدی؟ میای پیش من!؟

-بله حتما عزیزم.بازم مرسی از دعوتت و مرسی از اینکه بهم یاداوری کردی عزیرم…

پگاه از همه جا بیخبر که پاک با حرفهام گیجش کرده بودم گفت:

-من که نمیفهمم چیمیگی.در هرصورت بعدا که همچین عقل و هوشت اومد سر جاش با من تماس بگیر

لبخند عریضی زدم و با صدای بلندی که به گوش مهرداد برسه گفتم:

-چشم چشم…من تا یکی دو ساعت دیگه پیشتم.خدانگهدار!

تماسو قطع کردم و خواستم گوشی رو بزارم تو جیبم که سبداز دستم افتاد روی زمین

 

تماسو قطع کردم و خواستم گوشی رو بزارم تو جیبم که سبداز دستم افتاد روی زمین و وسایل داخلش هرکدوم یه وری رفتن و اون اطراف پخش شدن.
مهرداد متوجه شد و به بهونه ی همونها قبل از اینکه من برم پایین از روی کاناپه بلندشد و گفت:

-وایسا من خودم میام جمعشون میکنم تو ممکن بیفتی…

دیگه پله های چهارپایه رو نیومدم پایین چون خود مهرداد از روی کاناپه بلند شد و همونطور که تیشرت تنش رو صاف و صوف میکرد اومد سمتی که من بودم..نزدیک که شد خم شد تا وسایلی که هر کدوم یه طرفی افتاده بودن رو جمع کنه ….
نتونستم فقط تماشاش کنم و خودمم اومدم پایین.
چسب رو گذاشت تو سبد و با ولوم صدایی که شاید فقط به گوش خودم می رسید پرسید:

-جایی میخوای بری!؟

خیلی آروم ودرحالی که خودمم تو جمع کردن وسایل کمک میکردم جواب دادم:

-آره…پگاه دعوتم کرده خونشون…یعنی از قبل دعوت کرده بود…

بی مقدمه و بی حاشیه یه راست رفت سر اصل مطلب گفت:

-کنسلش کن!

سرمو بالا گرفتم و پرسیدم:

-چرا!؟

ابرو درهم کشید و گفت:

-چون من میگم!

این از اون حرفها بود.از اون حرفها که اصلا به مذاق من خوش نمیومد و کلا سیستم عصبیم رو بهم می ریخت.سبد رو از دستش کشیدم سمت خودم و گفتم:

-من میرم چون به دوستم قول دادم و اون برای من تدارک دیده! درضمن دیگه حتی یک لحظه هم تحمل این حرفها و رفتهارهای مسخره ی نوشین رو ندارم…جوری تحقیرم میکنه انگار من کلفتشم!

طلبکارانه گفت:

-پس تو میخوای منو اینجا ول کنی و بری! با یه مشت آدم گنده دماغ!

نگاهی به پشت سرش انداختم.شهناز به بهانه های مختلف درحال رفت و اومد بود تا احتمالا یه سوتی و آنو بگیره از ما.پوزخندی زدم و گفتم:

-موندن و نموندن من فرقی مداره وقتی حتی نمیتونیم واسه چند ثانیه کنار هم بمونیم و گپ بزنیم.مثل همین حالا که شهناز به بهونه ی مختلفی هی میاد و میره…اتفاقا میدونی چیه …نبودن من خیلی هم خوبه! اونجوری حاشیه ها کمتر!

بلند شدم و رفتم رو چهارپایه.آخرین گل رو هم به دیوار نصب کردم و بعدهم از رو چهارپایه اومدم پایین و راه افتادم سمت اتاق.
همش توهین همش تحقیر…
خدایا…من فقط یه چیزی ازت میخوام اینکه کمک کنی بتونم بی دروسر از مهرداد جدا بشم..از عشفم ذره ای بهش کم نشده اما…اما بیفایده بود.
تهش چیزی نبود جز رسوایی …جز بی آبرویی…جز شرمندگی و دستهای خالی.

درو بستم و رفتم سمت کمد لباسهام!
دو تا درش رو باز کردم و نگاهی بهش انداختم…به ردیف لباسهام…شالهام ..شلوار هام و همه لباسهایی که داشتم…دوست داشتم یه چیز خوشگل و خاص بپوشم.
به لباس خوش رنگ که با پوشیدنش خوشگلتر از همیشه بشم.
دستمو روی ردیف لباسهام کشیدم ودر نهایت چشمم رفت سمت لباس سبز رنگ نخی سبز رنگی که پر بود از شکوفه های زرد رنگ…اونو بیرون کشیدم و یه شال سبز و همینطور یه شلوار مشکی….
لباسها رو پوشیدم و رفتم سمت آینه …
سرتا پای خودم رو برانداز کردم.بد نبود.
یعنی رضایت بخش بود و تو اون لباسها شده بودم همون چیزی که خودم میخواستم.
مثل همیشه آرایش مختصر و ملیحی انجام دادم و بعدهم وسایلم رو ریختم توی کیفم و با برداشتن پالتوم از اتاق اومدم بیرون.
موهای بیرون اومده از زیرشالم رو پشت گوشم زدم.
وقتی داشتم پله هارو پایین میومدم، نوشین که همونجا پایین ایستاده بود و دست به کمر امرو نهی میکرد با دیدنم مشکوک نگاهم کرد و پرسید:

-جایی میری!؟

دستمو روی نرده هام کشیدم و گفتم:

-آره.

متعجب و با طعنه پرسید:

-حالا؟

-آره .باید حالا برم.

لبخندش عمیقتر شد.بهتر بگم بیشتر از قبب طرح یه پوزخند به خووش گرفت.یه نگاه به مهرداد امداخت و بعد دوباره رو کرد سمت خودم و گفت:

-جدیدا زیاد بیرون میری اونم همچین وقتهایی!

نمیدونم اگه یه نفر همچین حرفهایی به خودش میزد دقیقا واکنشش چی بود! یه نفس عمیق کشیدم و مثل همیشه ترجیح دادم باهاش دهن به دهن نشم.
پامو از آخرین پله هم پایین گذاشتم و گفتم:

-دختر خاله تو با بیرون رفتن من مشکل داری!؟ تقریبا تمام تزئیات مدنظرتو انجام دادم اگه کاری مونده بگو اونارو هم انجام میدم

شونه هاشو بالا انداخت و مثلا با حالتی ریلکس که مثلا میخواست بهم بفهمونه خیرمو میخواد گفت:

-نه من واسه خودتم.. بد دور و زمونه ای شده فکر نکنم این وقت روز بیرون رفتن برای یه دختری به جوونی تو خوب باشه!
.

تک به تک کلماتش رو با طعنه به زبون میاورد.لبخندی زورکی زدم و گفتم:

-مرسی از اینکه اینقدر به فکرمی!

و مرسی از اینکه بخاطرت حتی نمیتونم از ادکلن موردعلاقه ام به خودم بزنم و باید دنیال خودم اینور اونور ببرمش تا سر به نیستش بکنم!حیف که نمیشد ایناروهم بهش بگم .
راه افتادم سمن در که صدام زد و گفت:

-بهار! سعی کن قبل شب بیایی اینجوری بهتره من درقبال تو مسئولیت دارم!

هووووف! برای روزی که از اینجا بزنم بیرون از همین حالا لحظه شماری میکن

یکبار دیگه آدرسی که برام پیامک کرده بود رو نگاه کردم تا مطمئن بشم درست اومدم.
گوشی موبایلمو گذاشتم توی جیب پالتوم و بعد نگاهی به گلهای توی دستم انداختم.
یکم استرس داشتم ولی در نهایت این استرس و اضطراب رو کنار گذاشتم و دکمه زنگ رو فشار دادم.
منتظر بودم از پشت آیفن جوابم رو بده ولی بعداز چنددقیقه درحالی که میخواستم دوباره دکمه ی زنگ رو فشار بدم در باز شد و باهاش چشم تو چشم شدم.
خودش درو برام باز کرده بود و همین کارش به دلم نشست.
لبخند زدم، دستم رو پایین آوردم گفتم:

-سلام.

با یکم دستپاچگی که از آدمی مثل اون بعید بود گفت:

-سلام.خوش اومدی! گفتم بیام خودم درو باز کنم بهتره!

آره.اینکه یه آدم شوقش رو اینجوری بیان کنه یه چیز دیگه بود.نمیدونم…شاید این نکته ی ریز فقط واسه من مهم باشه اما…اما من حس میکردم این خیلی خوب…خوبه که یه نفر اونقدر شوق دیدارت رو داشته باشه که خودش بیاد درو به روت باز بکنه!
کنار رفت و گفت:

-بیا تو!

نگاهی نگران به پشت سرم انداختم.میدونم مسخره به نظر می رسید اما می ترسیدم مهرداد تعقیبم کرده باشه.
گاهی از این کارها انجام میداد و این به این خاطر بود که نمیخواست منو با کسی تقسیم بکنه!
منو چیزی می دید که فقط باید برای خودش باشه!
بالاخره رفتم داخل.خودش درو پشت سرم بست و بعد با لبخند پرسید:

-این گلهارو برای من آوردی!؟

تازه یادم اومده بود که آره براش گل آورده بودم.چرخیدم سمتش.گلهارو به طرفش گرفتم و گفتم:

-آره برای شماست!

گلهارو ازم گرفت و با بوکردنشون گفت:

-به به! عجب بویی!

با حالتی شرمنده گفتم:

-ببخشبد بابت هدیه ی ناقابلم.راستش دقیقا نمیدونستم چی بیارم…

سرش رو تند تند تکون داد و گفت:

-نه نه! دیگه از این حرفها نزنیا… ممنون بابت گلهای خوشگلت! شما خودتون گل بودین …گل که چی…شما خودتون بهارین…بهار اومده خونه ی من چی از این بهتر…

پاسخم لبخندی بود که حتی سعی داشتم از چشم اون دور بمونه.قدم زنان رفتم جلو.پشتم سرم اومد و گفت:

-بشین میخوام چایی فرزین دم کن بیارم برات …

باخمده سرمو به سمتش برگردوندم و پرسیدم:

-چایی هم بلدی درست بکنی!؟

دستشو رو سینه اش گذاشت و گفت:

-دیگه تا این حد ناشی نیستم.یه چایی رو که دیگه همه بلدن…

-آره احتمالا!

پالتوم رو از تن درآوردم و گذاشتم رو دسته ی مبل و کیفم رو هم همونجا کنارش گذاشتم و نشستم.
وقتی اون داشن چایی میاورد من کنجکاوانه نگاهی به خونه اش انداختم.
همه چیز مرتب و منظم و زیبا بود….
یه خونه ی مرتب با اساس گرونقیت که مشخص بودد چیدمانش حاصل زحمت یه ادم خوش سلیقه است و این واضح ترین و دم دست ترین توصیفی بود که میتونستم بکنم.
سینی به دست اومد سمتم.خم شد و فنجون چایی رو گذاشت مقابلم و بعد دوباره برگشت سمت آشپزخونه و گفت:

-یه چند روزی هست دارم با قسمتهای مختلف آشپزخونه اشنا میشم.تقریبا تا دیروز واسه پیدا کردن چایی خشکها و لیوانها هم باید به مامان زنگ میزدم…امروز پیشرفت خوبی داشتم اما

دوباره برگشتم سمتم.اینبار رو به روم نشست و گلهایی که آورده بودم رو گذاشت توی گلدون…پرسیدم:

-با پدرو مادرتون زندگی میکنید!؟

یکی از فنجونهارو هم خودش برداشت و بعد گفت:

-آره کنجکاو بودم بدونم چرا آدمی مثل اون استقلال داشتن رو کنار گذاشته و کنار پدرومادرش زندگی میکنه آخ این روزا پسرای هفده هجده ساله هم به زور کنار خانوادشون میموندن.واسه همین باز پرسیدم:

-خودتون خواستید باخانوادتون زندگی کنید!؟

چشماشو باز و بسته کرد و جواب داد:

-آره….کنار اونا بودن بهتر از تنهاییه!

مکث کرد.با لبخند زل زد تو صورتم و گفت:

-خیلی خوشحالم که پیشنهادمو قبول کردی و اومدی اینجا….

لبهامو رو هم مالیدم و آهسته گفتم:

-منم خوشحالم !

-تو بابت چی!؟

تبسمی زدم و جواب دادم:

-بابت اینکه پیشنهادتو قبول کردم و اومدم اینجا….

به وضوح خوشحالی رو بخاطر شنیدن همچین جوابی تو حالت صورتش دیدم.حتی جو واسه چنددقیقه ای سنگین شد و اون که همچین مواقعی بهترین واکنش رو از خودش نشون میداد اینبار هم واسه اینکه به من سخت نگذره جو رو با یه سوال تغییر داد و پرسید:

-آدرس رو راحت پیدا کردی!؟

سرمو تکون دادم و گفتم:

-آره..به سختی پیدا کرون گنج نبود…یه چیزی بگم!؟

فنجون رو از دهنش فاصله داد و گفت:

-آره بگو!دوتا بگو…

خمدیدم و سرمو به سمت آشپزخونه اش چرخوندم و گفتم:

-از آشپرخونه ات بوهای خوب میاد.بگو ببینم از کدوم روش تقلب استفاده کردی!؟

خندید و گفت:

-فکر کردی لو میدم!؟ عمرا…

فنجون چایی رو گذاشتم روی میزوو لبخند زنان بلند شدم و رفتم سمت آشپرخونه اش.
قابلمه های روی گاز میگفت دست کم چند نوع غذا درست کرده.دنبالم اومد و گفت:

– من به جز شکافتن شکم مردم کدآقایی هم بلدم دست کمم نگیر!

با طمانینه نگاهش کردم و همونط

ور که سمت اجاق می رفتم گفتم:

-تو بقول خودت آدرس چایی خشکهارو هم بلد نبودی…چجوری اینهمه غذا پختی…؟

خندید و دستهاشو توی جیبهای شلوار خونگیش فرو برد.راستی…فرزین حاتمی چقدر تو لباسهای خونگی پسر آروم به دلنشینی به نظر می رسید…

🌈☆🧚‍بــــــهـــارانــــــه🧚‍☆🌈, [15.08.20 11:31] #پارت_۳۵۸

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

 

خندید و دستهاشو توی جیبهای شلوار خونگیش فرو برد.راستی…فرزین حاتمی چقدر تو لباسهای خونگی پسر آروم به دلنشینی به نظر می رسید…
شلوار خونگی مشکی رنگ و تیشرت سبز آبی روشن! من اولین بار بود اونو تو همچین لباسهای راحتی ای می دیدم و اعتراف میکنم تو همچین لباسهایی خیلی کم سن و سالتر به چشم میومد.
قبل از اینکه نگاه هام به ظاهر جدیدش طولانی بشه و کش پیدا بکنه،سر یکی از قابلمه هارو باز کردم و متعجب گفتم:

-اوه اوه! کوفته!

دست به سینه قیافه ای مثلا مغرور آمیز به خودش گرفت و گفت:

-حالا بعدی رو ندیدی…وا کن تا ببینی…

سر قابلمه ی بعدی رو باز کردم و نگاهی بهش انداختم.قورمه سبزی بود.از اون قورمه ها که رنگ و لعاب و بوش آدمو سر ذوق میاورد.ابروهامو بالا انداختم وگفتم:

-قوررررمه سبزی!؟؟؟ اونم شما که حتی بلد نبودی یه همبرگز رو سرخ بکنین!؟ نه نه اصلا باور کردنی نیست.اعتراف کنید! یالا…

سر قابلمه رو بستم و چرخیدم سمتش.خودش اومد جلو و با خاموش کردن شعله ی اجاق گفت:

-گفتم اینجا چیزای خوشمزه ای در انتظارت حالا باور کردی!

بهش خیره شدم و گفتم:

-خب اعتراف کن! کی این غذاهارو پخته!؟

رفت سمت میز.یکی از صندلی هارو عقب کشید و اشاره کرد بشینم و همزمان جواب داد:

-گندم خانم معمولا گه گاهی که مهمان داشته باشیم یا مامان زیاد کار داشته باشه میاداینجا…منم بهش گفتم مهمون دارم و خلاصه اومد اینجا و …

خندیدم.از اول هم میدونستم پختن این غذاها از اون بر نمیاد.با مهربونی گفت:

-بیا بشین من خودم غذاهارو میچینم.

سرمو تکون دادم و گفتم:

-ترجیح میدم خودم کمکت بکنم. وسایل جراحی توفیرشون با وسایل آشپزی زیاده!

با کمک همدیگه شروع کردیم غذاهارو روی میز چیدن.کنارش احساس خوبی داشتم.احساسی که قابل بیان نبود.
اضطراب نداشتم و با خودم تقریبا صدرصد مطمئن بودم حتی اگه پدر و مادر استاد از در بیان داخل هم محال ممکن احساس ترس و نگرانی بهم دست بده…
آخه اینجا دیگه جرمی نکرده بودم.با آدمی نبودم که زن و بچه داره..من با یه مرد مجرد بودم که از ته قلبم دوستم داشت!
وای که چه حس خوبی!
چه لذت زیادی داشت بر خورداری از یه خیال آروم و نداشتن عذاب وجدان!

ناهارو کنارهم خوردیم و ظرفهارو هم باهم شستیم.مثل دوتا روست که سالهای سال همدیگرو میشناسن…بعد از اون رفتیم کنارشومینه و روی دوتا مبل گرم و راحت روبه روی هم نشستیم.
حتی زحمت درست کردن قهوه رو هم خودش کشیده بود و خلاصه سنگ تموم گذاشته بود.
خوب بلد بود مهمانداری کنه و از این بابت حسابی به دل مینشست.
چشم تو چشم ذره ذره قهوه می نوشید و پرسید:

-راستی..حال دوستت چطوره؟

پرسشی بهش نگاه کردم. اوایل اصلا متوجه نشدم داره سراغ کدوم دوستم رو میگیره و تنها حدسی که میزدم پگاه بود اما اون که متوجه نگاه های و پرسشگر من شده بود خیلی سریع گفت:

-منظورم همون دوستت هست که درگیر یه اتفاق بد!

آهان! حالا متوجه شدم داره در مورد کی حرف میزنه!
در واقع در مورد خودم! دستهام رو دور لیوان بلند حلقه کردم و جواب دادم:

-خوب نیست! دلش میخواد از اون مشکلش فاصله بگیره و بره سمت آدماییی که دلش میخواد کنار اونا باهاش اما نمیتونه…میترسه…میترسه همون آدما قبولش نکنن از خطاهاش نگذرن!

لبخند آرومی زد و با خودش زمزمه کرد:

-پس دختر نسبتا بدیه!

پرسشی نگاهش کردم.انگشتای سردمو که حالا دیگه چون دور لیوان حلقه شده بود یکم جون گرفته بود بالا آوردم و با پشت گوش زدن موهام پرسیدم:

-دختر نسبتا بد!؟؟؟

سرش رو تکون داد و گفت:

-آره! دختر نسبتا بد! دوستت یه دختر بد نیست…یه دختر نسبتا بد که نباید به بخشش خدا و دیگران ناامید بشه…

چقدر خوب حرف میزد.حس میکردم اگه تا صبح هم
کنارش بشینم باز از شنفتن حرفهاش سیر نمیشم.
از اون آدمایی بود که همه جوره باعث میشد آدم دچار احساس خوبی باشه …
لبهامو روی هم مالیدم و گفتم:

-آره…فکر کنم اون یه دختر نسبتا بد باشه! ولی …ولی این دختر نسبتا بد پر از حس گناه…حس میکنه بخاطرشون هیچوقت بخشیده نمیشه

تو گلو ودر آرامش خندید و گفت:

-خدا آدمهای بد رو هم میبخشه…آدمهای نسبتا بد که دیگه جای خود دارد!

منم لبخند زدم تا نرم تو فاز افسردگی و اون باخودش گمون ببره دارم راجب خودم حرف میزنم و بعدهم واسه عوض کردن نگاهی به دور و اطراف انداختم و گفتم:

-خونه ی خیلی زیبایی دارین…والبته مادر خوش سلیقه ای!

-مرسی!تو هم خوش سلیقه ای

سرمو کج کردمو پرسیدم:

-چیشد به این نتیجه رسیدین!؟

-از لباسهات…از گلی که آوردی…من هزار دلیل دارم.راستی…صدای پیانو رو دوست داری!

هیجان زده گفتم:

-معلوم که دارم!

لیواتشو گذاشت روی میز و گفت:

-پس بلند شو و دنبالم بیا تا تورو به شنیدن یه موسیقی آروم دعوت بکنم.

 

لیواتشو گذاشت روی میز و گفت:

-پس بلند شو و دنبالم بیا تا تورو به شنیدن یه موسیقی آروم دعوت بکنم…

بلندشد و با گام های آروم راه افتاد سمت قسمتی از خونه که من تاحالا نرفته و ندیده بودم.
هیجان زده تعقیبش کردم و همزمان پرسیدم:

-مگه شما بلدین !؟ راستش فکر میکردم آشنایی شما فقط با دنیای بدن و ابزار پزشکیه!

خندید و در حین راه رفتن سرش رو به سمتم برگردوند و گفت:

-یه نیمچه آشنایی ای هم دارم سر سوزن ذوقی…

من خندیدم و اون بالاخره از پیانوی فوق العاده زیباش رو نمایی کرد.هنونجا تکیه دادم به ستون و دیگه جلوتر نرفتم.
من رو به روی خودم یکی از رویاهای برآورده نشده ام رو می دیدم.
همیشه دلم میخواست یه پیانو داشته باشم.یه پیانو که بشه پشتش نشست، چشما رو بست و حس ناب دل رو باهاش بنوازم.
ولی…ولی حقیقتی کوبنده و بی رحمانه همیشه به من میگفت” دختر یه ورشکسته رو چه به داشتن یه پیانوی گرونقیمت “!!!
حاتمی پشت پیانو نشست و بعد گفت:

-من به سلیقه ی خودم یه موسیقی رو اجرا میکنم و کم و کاستش رو تو ببخش!

خیلی آروم سرم رو تکون دادم و گفتم:

-باشه!

کمرش رو صاف نگه داشت و بعداز یه مکث کوتاه شروع کرد.حرکت انگشتاش و صدایی که بیرون میومد و پخش میشد تو فضای خونه منو غرق کرد تو خودم.
اینکه همیشه تودزندگی من از دست دادن بیشتر جریان داشته تا به دست آوردن و نمیدونم.شاید تقصیر خودم و انتخابهام بود.
اون از فرید که تا فهمید پدرم یه ورشکسته اس رهام کرد و رفت با صمیمی ترین همکلاسیم….
اینم از مهرداد که ای اول یکی تو زندگیش بوده و هست و من خودمم نفهمیدم چرا سعی میکنه دوستم داشته باشه یا منو به خودش وابسته بکنه وقتی قرار نیست تهش اتفاقی بیفته که نه سیخ بسوزه نه کباب.
نه هم رو از دست بدیم نه از طرف نزدیکترین کسانمون طرد بشیم…
تو حس و حال خودم بودم که استاد دست از نواختن برداشت و سرش رو به سمتم برگردوند و با تعجبی که در اون لحظه دلیلش برای خودم نامشخص بود گفت:

-بهااااار…

از فکر و خیال بیرون اومدم و گفتم:

-ب…بله !؟

-داری گریه میکنی!؟

به خودم اومدم و حالا فهمیدم چرا اون با تعجب اسمم رو صدا زده بود حتی وقتی ازم سوال میپرسید دارم گریه میکنم هم متوجه نبودم که دارم اینکارو انجام میدم تا وقتی که دستمو زیر چشمام کشیدم و اون قطره های کوچیک اشک رو لمس کردم.
دستپاچه شدم و از خودم بیزار که چرا جنبه ی شنیدن اون موسیقی آروم و ملیح و خیال پرداز رو نداشتم.
تکیه از ستون برداشتم و با دستپاچگی مشهودی گفتم:

-ببخشید ببخشید.یکم احساساتی شدم…یاد یه چیزایی افتادم…یاد کسایی که دوستشون دارم اما نمیتونم کنارشون باشم!

اون جملات منو ربط داد به خانواده ام و گفت:

-اگه میدونستم انتخاب آهنگم تورو یاد خانوادت میندازه یه چیز دیگه اجدا میکردم.

چه بهتر! چه بهتر که فکر کرد دلیل گریه هام اونا هستن و نه دردهای دیگه ام.سرمو تکون دادم و با لبخند تلخی گفتم:

-نه.اینو نگین…اون صدا به دل من اونقدر نشست که دارید اثراتش رو هم میبینید دیگه.

برای اینکه حس و حالم رو عوض بکنه گفت:

-دوست داری خودت هم یه چیزی بزنی!؟

با اندوه خندیدم و جواب دادم:

-من اصلا بلد نیستم!تو این مورد بیسوادم

باهم دیگه خندیدیم.اشاره کرد برسم سمتش و بعد خودش برام یه صندلی قرار داد و گفت:

-بزرگترین موزیسینها همونهایی بودن که بزرگترین شکستها رو تو زندگی خوردن!

از جوابش خوشم اومد چون برای اولینبار به گوشم خورد.جلو رفتم و کنارش نشستم.برام توضیح داد که انگشتام رو کجا و درچه حالتی قرار برم همینطور پام رو و به ایم ترتیب من با کمک اون یه نیمچه صدایی از دل اون پیانو بیروم کشیدم.
انجام دادنشو نسبتا سخت بود اما جالب….
لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر و بیشتر خوشم میومد و اون هم چون اشتیاقم رو دید پرسید:

-اجازه هست دستاتو بگیرم!

از این سوالش خوشم اون چون نوع احترامش به خودم و احساساتم رو دوست داشتم برای همین با تردید جواب دادم:

-بله…

رضایتم رو که دیر دستهام رو گرفت و اینجوری راحت تر تونست کمکم بکنه و یه جورایی ریتم حرکت انگشتای من و پخش شدن موسیقی بیشتر و بیشتر شد.
خندیدم چون خوشم اومده بود.
راضی بود از تغییر حسم و گفت:

-آهان…این خوبه! خوشحال باش! به چیزای خوب فکر کن…ذهن و کائنات خیلی قوی تر از اون چیزی هستن که تو میتونی تصورش رو بکنی…به هرچیزی فکر کنی جهان دست به دست هم میده تا دقیقا همون اتفاق رو برات رقم بزنه و اونش دیگه دست خودته که بخوای به چیزهای خوب فکر کنی یا چیزهای بد!

چقدر خوب حرف میزد و چقدر من محتاج شنیدن اون راهنمایی هاش بودم…

به دستهام که توی دستش بود نگاه کردم.ای کاش از اول اون سر راه من قرار میگرفت نه مهرداد…ای کش اون اول ابراز علاقه میکرد نه مهردادی که اگه رابطمون لو بره میشیم طرد شده هایی خیانتکار…
چیزای خوب…اتفاقای

خوب…آره.گفت باید به چیزای خوب فکر کنم….
سرم رو خیلی آروم بلند کردم و به سمتش برگردوندم.
دستهاش خیلی آروم دستهامو رها کردن و چشمهاش به چشمهام خیره شدن…

 

دستهاش خیلی آروم دستهامو رها کردن و بهم خیره شد…
تو نگاه هاش آرامشی بود که نمیشد با هیچی مقایسه اش کرد.مثل مسکن بود و من این آرامشی که کنار اون داشتم رو واقعا کنار مهرداد یاحتی فرید نداشتم و تجربه اش نکرده بودم.
تو اون لحظه احساس کردم دوست داره منو ببوسه اما یه چیزی مانعش میشد.یه چیزی شبیه به ….به احساس مسئولیت یا وفاداری به عهد!
چندتا سرفه خشکه کرد و بعد خودش رو کشید عقبتر تا یه جورایی مسلط بشه به خودش و بعد واسه عوض شدن جو پرسید:

-چطور بود!؟تجربه ی پیانو نواختن رو میگم!

لبخندی از ته دل زدم و با رضایت زیادی جواب دادم:

-عالی بود…خیلی عالی بود…استاد !؟

-بله!

باناز نگاهش کردم نه از اون نگاه های پر عشوه نه…از اون نگاه های لوس دخترانه و بعد لبخندی بدون نمایان شدن دندونهام زدم و گفتم:

-خیلی کنجکاوم اتاقتون رو ببینم.

خندید چون فکر کنم خواسته ام براش کمی عجیب به نظر می رسید.بدون اینکه از روی صندلی بلند بشه یکم به سمتم چرخید و بعد پرسید:

-چرا کنجکاوی آخه؟! دیدن اتاق بهم ریخته ی من به چه دردت میخوره!

خندیدم و بعد از روی صندلی بلند شدم و جواب دادم:

-خب من به عنوان دانشجوی شما خیلی دوست دارم بدونم و ببینم اتاق استادم چه شکلیه! یه جورایی خیلی تو کفشم…

متقابلا اون هم از دوی اون صندلی کوچک بلندشد و با حالتی ناچار گونه دستشو لای موهاش کشید و گفت:

-میدونم میشه بدترین بازدید عمرت ولی حالا که تا به این حد اصرار داری باشه! بفرما از سمت چپ برید تا بهت نشون بدم!

خرسند از اینکه رضایت داده دوشادوشش از همون مسیری رد شدم که اون عین راهنما به سمت اتاقش قدم برمیداشت.
پله های چوبی هلالی شکل رو بالا رفتم و بعدبا گذر از یه به راهرو به طرف اتاقش رفتیم.
درو باز کرد و کناررفت.
باولبخمد و سر شوخی گفتم:

-استاید محترم در و درنهایت مقدم ترن!

ابروهاشو بالا انداخت و گفت:

-خیر! خانمها مقدمترن شما اول برو

تعارف رو کنار گذاشتم و لبخند برلب رفتم داخل.این یه مورد رو درست میگفت.اتاقش حسابی شلوغ و بهم ریخته بود.
اومد داخل و مثلا با قیافه ای خجالت زده سر به زیر انداخت و گفت:

-اَنا ناِدم!

خندیدم و بعد به دور خودم چرخیدم.اتاقش به خاطر ویویی که داشت اونقدر دلچسب و به دل نشین بود که باورم نمیشد چرا داره باهاش نامهربون تا میکنه!
دیوار شیشه ای پرده های سرتاسری حریر…
مبلهای راحتی کلاسیک…گنجه ی کتابخونه….صندلی راحتی کنار پنجره و مشرف به حیاط سرسبز…
با اینجال رو تختی نامتظم بود و پتو افتاده بود روی زمین.
بالش که روی صندلی راحتی بود و کتابها نامنظم.
لباسهاش رو در کمد و هرکدوم یه ور و خلاصه بازار شامی بود واسه خودش!
ناباورانه نگاهش کردم و با ریتم و به شوخی گفتم:

-وای استاااااد! تو و این همه بی نظمی محال محال محال!

سرشو پایین انداخت و مثل باخجالت دستشو از روی پیشویش تا زیر چونه اش انگار که بخواد عرق شرم از رخ خودش پاک بکنه، کشید و گفت:

-همه جارو مرتب کردم الا اینجارو …فکر نمیکردم بیای بالا…

خندیدم و بعد گفتم:

-وای خیلی اتاق خوشگلیه..خیلی…حیفم میاد اینجوری ببینمش…مرتبش کنیم باهم!؟

اومد سمتم و بلافاصله گفت:

-نه بابا زحمتت میشه!

ابرو بالا تنداخنم و یه بار دیگه پیشنهادمو تکرار کردم گفتم:

-نوچ نمیشه… باهم تمیزش کنیم!؟

دودل و مردد نگاهم کرد.حس کردم دلش نمیاد ازم کار بکشه اما من واقعا دوست داشتم اینکارو بکنیم و با اینحال گفت:

-آخه تو مهمون منی…کی از مهمونش کار میکشه!؟

-این اسمش کار کشیدن نیست.من دوست دارم مرتبش کنم…قبول کن دیگه فرزین

تا به اسم کوچیک صداش زدم ماتش برد و بعد در نهایت چون اشتیاقم رو دید بالاخره کوتاه اومد و جواب داد:

-باسه! هرچی تو بخوای

خوشحال و هیجان زده باهمدیگه مشغول مرتب کردن اتاقش شدیم.
اتاقی که به قول خودش چون فکر نمیکرد من برم اونجا دست به ترکیب خطرناکش نزده بود.
تمیز کردن و مرتب کردنش تقریبا یک ساعت و نیم- دوساعتی ازمون وقت برد چون خیلی اتاق بزرگی بود .
وقتی همه جای اتاق منظم و مرتب شد خسته و کوفته رفتیم سمت تخت دونفرش و بابیحالی تنومون رو انداختیم روی اون تشک نرم و راحت.
دستهامونو روی سینه هامون گذاشتیم و چشمامون رو بستیم. این یه نوع استراحت بود و هردو ساکت و آروم داشتیم از این استراحت لذت میبردیم تا اینکه
پرسید:

-خیلی خسته شدی!؟

لب زدم:

-نه…عوضش اینجا مرتب شد

-تو نبودی تا وقتی که وقت اضاف نمیاوردم تمیزش نمیکردم.

خندیدم و گفتم:

-گلی به جمال خودم پس!

-آره واقعا!

وقتی من هنوز هم چشمام بسته بود اون خیلی آروم سرش رو به سمتم برگردوند و پنهونی زل زد بهم.
انگار دنبال یه فرصت بود سیر تماشام بکنه
میپرسید چطور تمام اینهارو فهمیدم اونم وقتی چشمام بسته بود!؟
مگه میشه سنگینی نگاه های خاص کسی که تاحالا دوست داشتنش رو هم با زبان بدن هم با کارها و رفتارهاش و هم کلامی بهم گفته رو متوجه نشم.
نتونستم بیشتر از اون خودمو به بیخبری بزنم.
پلکهامو باز کردم و سرم رو آهسته به سمتش برگردوندم.
اینبار سعی نکرد شمشیر نگاه های خاصش رو غلاف کنه ودر عوض پرسید:

-بهار…چقدر دیگه باید برای داشتنت صبر کنم!؟

نفس آرومی کشیدم که حکم همون آه رو داشت و بعد خیلی آهسته و با صدای پر غمی جواب دادم:

-ای کاش لازم نبود صبر کنید…

این جمله عمق احساس من رو به اون می رسوند.کاش بفهمه احساسی که به من داره یه طرف نیست ولی هرگز متوجه نشه درخواست صبر من دلیلش چی هست!
دوباره پرسید:

-با من حرف بزن بهار…مشکل رو بگو.شاید بشه حلش کرد!

هیچ بهونه ی درست ودرمونی نداشتم که تحویلش بدم.خبر نداشت مشکل من جنس و نوعش با مشکلات بقیه فرق داره…
من با شوهر دختر خاله ام ارتباط داشتم و درتوانم نبود این رابطه رو به این سادگیا قطعش بکنم!
نگاه های پرسشگرش که ادامه پیدا کردن به اجبار دروغی سرهم کردم و گفتم:

-من نمیتونم فعلا…مشکلات زیادی سد راهم که تا حل نشدنشون نمیتونم کاری انجام بدم…حتی نمیدونم کی این مشکلات قراره حل بشن…

با تردید و انگار که خیلی سعی داشت کلامی به زبون نیاره که باعث دلخوری من بشه گفت:

-اگه مشکلات مالی…

میدونستم چی میخواد بگه برای همین فورا پریدم وسط حرفش و گفتم:

-نه مشکلات من یکسری مشکلات شخصی ان…اون چیزایی که شما فکر میکنید هم هستن ولی …ولی در هرصورت من فعلا نمیتونم باخانواده ام صحبت بکنم..

نگرانی توی صورتم رو که دید فهمید دوست ندارم تحت فشار قرار بگیرم برای همین لبخند زد و گفت:

-باشه…هرجور که تو راحتی من همونطور عمل میکنم…

لبخندی زدم و گفتم:

-مرسی از اینکه درکم میکنی

دقایق زیادی بهم خیره موند و پرسید:

-بهار…میتونم بی پرده یه سوال ازت بپرسم!؟

پلکهامو باز و بسته کردم و جواب دادم:

-آره بپرس!

نفس عمیقی کشید.خیلی سنجیده رفتار میکرد اونم فقط و فقط و فقط به خاطراینکه طبق قولی که به من داده بود زیاد بهم سخت نگذره اما درنهایت چون خودم بهش گفتم میتونه حرفشو بزنه پرسید:

-تو هم منو دوست داری!؟

آره…اون دوست داشتنی بود.یه مرد با وقار…جنتلمن…متشخص..خیر…حامی…کمک رسون…چطور میشد دوستش نداشت.
من….من هیچوقت حتی فکرشم نمیکردم آدمی مثل اون عاشقم بشه!
اگه از سر احتیاج عاشق مهرداد شدم اما استاد حاتمی کسی بود که همه جوره دوستش داشتم.
با لبخند سرمو تکون دادم و گفتم:

-آره…

محو تماسام پرسید؛

-آره یعنی چی!؟

لبخندم عریضتر شد چون فهمیدم داره از زیر زبونم حرف میکشه و بعد گفتم:

-آره یعنی دوستتون دارم…

خوشحال شد و این خوشحالی هم از چشمهای براقش مشخص بودن و هم از لبهای خندونش…
با این جواب در ظاهر شیرین من فضا و جو بینمون می رفت که سنگین بشه اما همون لحظه ،
حواسم که رفت پی زمان فورا نیم خیز شدم.
بیشتر از این نمیشد و صلاح نبود خونه ی استاد بمونم.
عجله و شتابم رو که دید پرسید:

-چیزی شده!

دستمو بالا آوردم و با نگاه به ساعت مچیم جواب دادم:

-نه فقط فکر میکنم من دیگه باید برم…

اونم نیم خیز شد.ظاهرا دوست نداشت برم چون دستشو لای موهاش کشید و به حالتی دپرس گفت:

-تو فکر میکنی دیرت شده ولی من حس میکنم زوده واسه رفتن…

خندیدم و گفتم:

-ناگهان زود دیر میشود!

سرشو تکون داد و با تاسف گفت:

-همیشه وقتی داری از لحظاتت لذت میبری زمات به سرعت برق و باد میگذره!

خندیدم و گفتم:

-در این مورد باهاتون موافقم استاد…

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان عشق ممنوع/پارت بیستو سه

  سمیرم اما عقب هلش داد و گفت _معلوم هست چه مرگته چی داری میگی …

2 نظر

  1. اه دیگه بذار این پارت لعنتی رو کشتی ما رو

  2. چرا پارت جدید رو نمیذارید؟:///

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *