خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان شاهدخت/پارت پنجاهو یک

رمان شاهدخت/پارت پنجاهو یک

 

مرضیه ریز میخندید و من که احساس ضایگی میکردم دلم میخواسام زودتر جمع رو ترک کنم

دانیار_ حواست بهم نباشه مامان پری گوشتو میکشه سمیه

سمیه با لبخند سینی رو روی میز گذاشت و لیوان چای رو به دستم داد و خودش هم کنارم نشست

دانیار اعتراض کرد

_من رانندگی میکردما… باید به من برسین

مامان پری _ یعنی چی دانیار و ول میکنی به پسر غریبه میچسبی اصلا این پسره کیه

تازه متوجه موضوع شده بودم سمیه لب باز کرد تا چیزی بگه که دانیار پرید وسط جمله ش

دانیار_میبینی مامان پری چه دختری داری پسر مردمو به من ترجیح داد.

مامان پری چشم غره ی غلیظی به سمیه رفت که من جای سمیه ترسیدم
مرضیه با خنده به سمت اشپزخونه رفت و گفت

مرضیه_تا چاییتون رو بخورین میزو اماده میکنم

از جا بلند شدم و به سمت سرویس رفتم دست و صورتم رو شستم و با حوله خشک کردم
به محض باز کردن در دانیار جلوم سبز شد

دستم رو کشید و دیوار چسبوندتم

_چیکار میکنی دانیار … یکی میبینه

سرش رو تو گردنم فرو کرد و اروم مکید دوبار لب هام رو تو دهنش فرو برد و ملایم شروع کرد به بازی کردن با لبهام

با صدای سیلی ای و در اخر خاک تو سرم مامان پری هول زده دانیار رو به عقب هول دادم و به سمت مامان پری نگاه کرد

دستش روی صورتش بود و با غضب نگاهم میکرد

مامان پری_چیکار داری میکنی دانیار … این پسره کیه هی میچسبی بهش ؟؟

دانیار دستش رو پشت گردنش برد و پوستش رو خاروند

مامان پری _ پسره ی بی خانواده چطوری تونستی ارباب مارو خام خودت کنی ؟

چشمام گشاد شد و به دانیار نگاه کردم چرا چیزی نمیگفت ؟
با صدای دادش سمیه و مرضیه هم سر رسیدن

سمیه _ چیشده مامان چرا داد میزنی ؟

 

با فکر اینکه تموم وقایع رو برای سمیه و مرضیه تعریف کنه سست شدم و دیت دانیار رو گرفتم دانیار با دیدنم تو بغلش گرفتتم

مامان پری _ باز که بغلش کردی ولش کن توهم خوشت میاد

دانیار حالا میخندید

سمیه _خاک به سرم رنگ به روت نمونده نهان …. مرضبه زود باش برو یه اب قند بیار

مامان پری_ولش کن نمیخواد بیاری همه ی اینا فیلمشه تا دو دقیقه پیش …

قبل از اینکه ادامه ی حرفش رو بزنه سرم گیج رفت و تو بغل دانیار تلو خوردم

دانیار نگران شد و سریع دستش رو زیر زانوهام انداخت و بلندم کرد به سمت پذیرایی رفت و روی کاناپه گذاشتتم

همونطور دراز کش که بودم مرضیه با لیوان اب قند بالای سرم اومد

از بچگی به شدت خجالتی بودم…ترس از اینکه قرار بود با این حرف مامان پری ابروم بره فشارم رو انداخته بود

مامان پری زیر لب غر میزد و دانیار سعی داشت از اب قند به خوردم بده ولی اینجور مواقع با شیرنی بیشتر حالم بد میشد

اروم لب زدم
_نمک

دانیار گنگ نگاهم کرد ولی سمیه متوحه موضوع شد و سریع به سمت اشپزخونه رفت و لحظه ای بعد با نمک به سمتموم اومد کمی از نمک و تو دهنم ریختم و مزه ش کردم

بهتر شده بودم قبل از اینکه مامان پری باز بخواد شروع کن به دانیار اشاره کردم تا کلاه گیسمو از روی سرم دراره

دانیار اروم مشغول دراوردن کلاه گیس از روی سرم شد …. با جدا شدن کلاه گیس از روی سرم جریان هوا رو داخل موهام حس کردم چشمام رو بستم

متوجه باز شدن کش موهای سرم توسط دانیار شدم

سمیه_حالت خوبه نهان ؟

سرم رو اروم تکون دادم

مامان پری _ پس چرا این دختر شد ؟

دانیار بلند زد زیر خنده و پیشونیم رو بوسید چشمام رو باز کردم و به مامان پری نگاه کردم

مرضیه_مامان پری شما امون نمیدادی بهت بگیم که نهان دختره ، گریمش پسرونه ست

سمیه با شرمندگی نگاهم کرد که خندیدم و اروم از جام بلند شدم

 

مامان پری با چشمای ریز شده نگاهم کرد

مامان پری _نسبتت با پسرم چیه

قبل از اینکه چیزی بگم دانیاد تو اغوشش کشیدتمو محکم فشارم داد و با سرخوشی گفت

_زنمه مامان پری

حالا نوبت مامان پری بود که خجالت بکشه ولی زن باسیاستی بود قبل از اینکه ما خجالتشو ببینیم سریع پشت بهمون شد و به سمت سالن غدا خوری راه افتاد

مامان پری_بقیه حرفامون باشه بعد شام تا سر نشده بیاین

همگی دور میز نشستیم و مشغول غذا خوردن بودیم دانیار هر از گاهی چیزی تو بشقابم میذاشت با گذاشتن دوتا شامی تو بشقام عصبی نگاه کردم و دست از خوردن برداشتم

_ای بابا دانیار چه خبره ؟ سیر شدم من هی هربار یه چیزی به بشقابم اضافه میکنی

دانیار _باید بخوری … جون نداری که از خجالت غش میکنی دیگه اگر داشتی که اینجوری نمیشدی ….
اینکه شوهرت بغلت کنه که خجالت نداره

شوکه به سمیه و مرضیه که زیر زیری میخندیدن نگاه کردم و مشتم روی بازوی دانیار نشست اخر سر هم خود دانیار لومون داد که مامان پری چرا عصبی بوده

مامان پری خندید و امشب برای اولین بار بود میدیدم بهم با اخم نگاه نمیکنه

مامان پری_تو که بیشتر خجالت زده ش کردی مامان جان

 

عقب کشیدم و بعد از تشکر از مرضیه و سمیه با اخم به دانیار نگاه کردم و به سمت اتاق دانیار رفتم
پله ۶ا رو یکی در میون بالا رفتم و وارد اتاقش شدم

با ورودم به اتاق یاد اولین باری که اومده بودیم تهران افتادم
بعد از اینکه پاش بخیه خورد و تو گچ بود پایین مونده بودیم

به سمت پنجره ی بزرگ اتاقش رفتم و بیرون رو نگاه کردم دلم طاقت نیاورد و در شیشه ای رو باز کردم و وارد تراس شدم

 

چصمام رو بستم و عمیق بو کشیدم … عطر یاس کل حیاط رو پر کرده بود هربار با نفش عمیق سعی میکردم بیشتر از قبل بوی گل های یاس رو وارد ریه هام کنم

با صدای بهم خوردن در به عقب برگشتم

دانیار وارد اتاق شده بود

با دیدنم داخل تراس لبخندی زد و با یه حرکت لباس تنش رو دراورد و روی تخت انداخت

با بالا تنه ی برهنه ش برام ژست گرفت سر تکون دادم و لبخند سرم رو دوبهره به سمت حیاط چرخوندم

سکوتش ارامش خاصی رو بهم میداد
با حلقه شدن دست های مردونه ش دور شکمم دستم رو روی دستش گذاشتم و خودمو بیشتر بهش چسبوندم
با دیرن پلیوری که تنش بود لب هام اویزون شد

_هربار منو با عجله میاری اینجا نمیذاری لباس بردارم

کنار گوشم اروم خندید و نرمه ی گوشم رو بین لب هاش گرفت و اروم فشردتش

دانیار_چندتا لباس پسرونه که این حرفارو نداره

چشمامو چپ کردم براش که خندید

دانیار_دو هفته ای اینجاییم برای خودمون
فردا هم قراره بریم خرید

از شنیدنش چشمام برق زد
باورم نمیشد قرار بود تنها بمونیم ولی دل نگرونی برای بچه ها نذاشت خوشحالیم طول بکشه

_پس بچه ها چی دانیار ؟

دانیار_یه فکری میکنم براشون نگران نباش

دلم برای سر مزار رفتن تنگ شده بود

_اوممم میشه فردا بریم سر خاک ؟

دانیار گونه م رو بوسید و لب زد

دانیار_تو جون بخواه ، ولی فردا نمیشه پس فردا میریم میخوام وقتی میربم شکل دخترا باشی

خندیدم و به سمتش برگشتم

_میریم خونه لباس عوض میکنم خب یادت نرفته که من اینجا خونه دارم

 

دانیار_ اصرار نکن عزیزم همین که من گفتم

با لجبازی به سمتش چرخیدم

_نمیخوام… میخوام لباسای خودمو بپوشم

دانیار_فردا هم لباسای خودتو میخری لباسای منوونمیخری که

چشم غره ای بهش رفتم چند تقه به در خورد تو حام تکونی خوردم و سریع از دانیار شدم

دانیار چشم غره ای بهم رفت و خطاب به کسی که پشت در بود گفت

_بله

در اتاق باز شد و مرضیه با ظرف میوه وارد اتاق شد

مرضیه_میوه اوردم براتون

_ممنون عزیزم

مرضیه_خواهش میکنم. اگر کاری ندارین من برم

دانیار_راحت باش

_اگر دوست داری پیشمون بمون

مرضیه لبخند مهربونی زد و جواب داد

_مرسی عزیزم ولی فردا امتحان دارم یه فصل دیگه مونده که باید بخونمش

دانیار_ تنبل

مرضیه حرصی شکلکی برای دانیار دراورد و با گفتن فعلا از اتاق خارج شد دانیار دستم رو گرفت و خودش از تراس خارج شد

دانیار_بیا داخل … تا سرما نخوردی

دنبالش راه افتادم و روی تخت نشستم

دانیار هم کنارم … با اینکه اول مسیر خوابیده بودم ولی الان هم احساس کرختی داشتم دراز کشیدم و سرم رو روی پای دانیار گذاشتم

انگشت هاش رو داخل موهام فرست و باهاشون بازی میکرد…

دانیار_من عاشق موهاتم نهان … اصلا لحظه ی اول که دیدمت همین موهات بود که اسیرم کرد

خندیدم و به چشماش نگاه کردم

_پس یعنی اگر موهام نبود دوستم نداشتی … الان تورو مدیون موهامم

خندید و موهام رو بهم ریخت که جیغم بلند شد

_ عه نکن دانیار

دانیار _بخوابیم نهان خیلی خسته م

سرم رو از روی پاش برداشتم و بلند شدم و سمت دیگه ی تخت دراز کشیدم

_بخوابیم

از جا بلند شد و چراغ رو خاموش کرد و روی تخت دراز کشید
دستم رو گرفت و به سمت خودش کشید

دانیار_بیا اینجا

سرم رو روی شونه ش گذاشتم و شروع کردم به بازی کردن با موهاش

اونم هم با نوک انگشتاش روی پوست کمرم میکشید
عاشق این کار بودم

راحت میتونستند با این کار ازم کلی سواری بگیرن

_یکم بالاتر

دانیار متعجب دست نگه داشت و گفت

دانیار_هوم ؟

_دستتو میگم یکم برو بالاتر

خندید و حرکتش رو دوباره از سر گرفت

کمی سرم رو بالا تر بردم و گوشه ی لبش رو بوسیدم با انگشتم روی سینه ی مردونه ش خط های فرضی میکشیدم

که دستم دو توی مشتش گرفت و با صدای خمار شده لب زد

دانیار_نکن بچه … فردا کلی کار داریم ولی وگر یکم دیگه ادامه بدی فردا باید تا تایم ناهار بخوابیم

زبونی براش دراوردم که خم شد و زبونم رو بوسید

دانیار_مثل اینکه تنت میخاره

سر خوش خندیدم و سرم رو روی شونه ش جابجا کردم تا جای سدم درشت شه

_خیلی خب بابا … بخوابیم…

گوشم رو به دندون گرفت و اروم بوسید

دانیار_ شبت بخیر عزیز دلم

_شب تو هم بخیر

چشمام رو بستم و سعی کردم با حرکت انگشت های دانیار روی کمرم بخوابم

ولی دانیار دستش رو کمی بالا تر برد و گره ی باند دور سی.نه م رو باز کرد و باند شل شد و دانیار به راحتی ازم جدا کردتش

دانیار_انقدر هلوهای منو خفه نکن زیر اون باند

ضربه ای روی بینیم زد و چشماش رو بست من هم به تابعیت از اون چشمام رو بستم و متوحه نشدم کی به خواب رفتم

°•شاهدُخت پسرنما•°, [10.09.20 11:04] #قسمت_214
#شاهدخت_پسرنما

 

با صدای دانیار چشمامو بزور باز کردم انگاری پلک هامو با چسب به هم چسبونده بودن

دانیار _نهان نمیخوای بلند بشی کلی کار داریم برای امروز

دوباره چشمام رو بستم که صداش در اومد

دانیار _بلند شو ی چیزی بخور که بریم خرید

با چشمای پراز خواب نگاش کردم

لبخندی ب صورتم پاشید و خم شد روی صورتم با دستش صورتمو نوازش کرد

دانیار_فدای اون چشمای خابالوت… نمیشه بخوابی کارداریم پاشو

بزور بلندم کرد چشم بسته دنبالش راه افتادم با حس زمین سرد

تا اومدم چشمامو باز کنم آبی تو صورتم پاچیده شد

_وایی.. دانیار

آب سرد چشمامو باز کرد هرچی خواب بود از سرم پرید
دانیار بلند خندید و با بدجنسی ابرو بالا انداخت

دانیار_ببخشید عزیزم ولی اگر ب امید تو مینشستم تا ظهر هم بیدار نمیشدی

با ارنج تو شکمش کوبیدم صورتمو خشک کردم اومدم بیرون

از رو تخت بلند شد دستمو گرفت رفتیم پایین
صبحانه مفصلی روی میز چیده شده بود

شکمم با دیدن اون همه چیزای خوشمزه به صدا دراومد دستی ب شکمم کشیدم نشستم

با چشم دنبال مامان پری و سمیه گشتم که صدای دانیار بلند شد

دانیار _گشتم نبود نگرد نیست …. صبحونشون رو خوردن رفتن شما خیلی دیر بیدار شدی

چشم غره ای بهش رفتم.. از دیشب تاحالا جلوشون آبرو برام نمونده بود

صبحونه رو با مسخربازیای دانیار خوردم

دانیار_برو حاظر شو ک بریم خرید

باشه ای گفتم به سمت اتاق رفتم…وسط اتاق کلافه ایستاده بودم من که لباسی نداشتم باید با چی حاظر میشدم

دانیار وارد اتاق شد و متعجب بهم نگاه کرد

_چرا اینجا وایسادی ؟

کلافه موهامو بهم ریختم

_چطوری حاظر شم دقیقا من که جز لباسای تنم چیزی ندارم اینجا

دانیار _خب پس بهتر دیگه برای حاطر شدنت صبر نمیکنم

با چشمای گشاد شده زل زدم ب دانیار

_میخوایم بریم خرید دخترونه بعد با لباسای پسرونه بیام ؟

خندیدم و جلوی اینه قدی اتاقش دستی به موهاش کشید و مرتبشون کرد

دانیار_اشکال نداره سخت نگیر

کفری دست به کمر شدم

_اره هیچ اشکالی نداره فقط مثل مامان پری درباره‌مون فکر بد میکنند

اومد سمتم و دستشو انداخت دور گردنم

دانیار_خب بکنن عزیزم مهمه مگه؟؟ مهم منم!! مهم تویی

کلافه دستشو از دور گردنم برداشتم

_من نمیام اینجوری…. خجالت میکشم..

نگاهی بهم کرد

دانیار _نمیای؟؟

نچی کردم پشت بهش ایستادم صدای خش خش میومد

حتما خودش تنهای میخواست بره بازار بره بدرک میخواست منو با لباس پسرونه ببره بین مردم برم تو اتاق پرو لباس دخترونه تن کنم..

همین ی قلم جنسمون مونده بود میخواست تکمیلش کنه..با افتادن پلاستیکی کنار پام از فکر دراومدم سوالی زل زدم بهش

دانیار_بردار مال توعه…

پشت چشمی براش نازک کردم و از روی برداشتمو داخلش رو نگاه کردم

مانتوی سورمه ای رنگ رو جلوی صورتم گرفتم و نگاهش کردم

_این لباسو داشتی و منو اذیت میکردی؟؟

خنده ای کرد

دانیار_اذیت نمیکردم که آخرش بهت میدادم بپوشی ولی دوست داشتم این صورت سرخ شده از حرصتو ببینم

بیشعوری حوالش کردم که اومد جلوم و تو دو قدمیم ایستاد دستاشو قالب صورتم کرد

دانیار_نهان خودت نمیتونی چهرتو ببینی … ولی وقتی حرص میخوری انقدر خوردنی میشی

چشماش بین چشمامو لبام درچرخش بود
سرشو نزدیک لبام کرد

_که دوست دارم ی لقمه چربت کنم..!!

با تموم شدن جملش لباش قفل لبام شد

آرامش همیشگی بهم تزریق شد
دستام دور گردنش حلقه شدن

آروم ازم دور شد پیشونیشو چسبوند به پیشونیم

_برو بپوش لباساتو بریم …
یکم دیگه بمونیم کلا تا بعدظهر باید رو تخت باشیم

از زیردستش در رفتم..پلاستیک رو روی تخت خالی کردم شروع کردم پوشیدن لباسا

راضی از تیپم لبخندی تو آینه زدم و برگشتم سمت دانیار

دانیار آماده رو تخت نشسته بود خیره ب دیوار بودمشخص بود ذهنش سخت درگیره

_ دانیار…. دانیار…کجاییی

با بلند شدن صدام نگاهشو بهم دوخت بلند شد دستمو تو دستش گرفت

دانیار_ بریم عزیزم..!!

نپرسیدم ذهنش درگیر چی بود خودش بخواد بهم میگه

اروم کنارش از خونه زدیم بیرون سوارماشین شدیم

بازم سکوت..تا رسیدن ب پاساژ حرفی زده نشد کنجکاو شده بودم وارد پارکینگ شد و ماشین رو تو اولین جتیگاه خالی پارک کرد

پیاده شدم و چند قوم از ماشین فاصله گرفتم در ماشین رو با ریموت قفل کرد و سمتم اومد و دستمو تو دستش گرفت وارد اسانسور شدیم

با رسیدن به طبقه ی همکف دستش رو پشت کمرم گذاشت

دانیار_بریم عزیزم

با خارج شدنمون از اسانسور نگاهش رو به اطراف چرخوند و گفت

دانیار_ بیا اول ی مانتو بخریم بعد بقیه چیزا..!!

به سمت بوتیکی کشیدم که بیشتر مانتوهاش سنگ دوزی شده بود و کت و شلوار بود

دستشو کشیدم

_ برای چی… میری اینجا …. اینا خیلی رسمین من نمیپوشم

جوابی بهم نداد وارد بوتیک شد فروشنده با روی خوش به سمتمون اومد

فروشنده _ سلام خوش اومدین بفرماید چطوری میتونم کمکتون کنم

نگاهی به مدلاا انداختم اصلا نمیدونستم برای چی باید همچین مانتوی بخرم..!!

دانیار_ خانم اون مدل که تن مانکن هستو سایز خانمم بیارید

فروشنده با لبخند نگاهی بهم کرد و گفت

فروشنده _سایزت چنده ؟

با مکث جواب دادم

_38

فروشنده_ عزیزم سایزتو فقط تن مانکن داریم… اگر میخواین بیارم براتون

از موقعیت استفاده کردم و ساز مخالفت زدم

_نه نمیخواد … خب بریم دانیار

به سمت در قدم برداشتم که از پشت کشیده شدم و لحطه ی بعد صدای دانیار بلند شد

دانیار_بیاریدش… مشکلی نداره

 

فروشنده به طرف مانکن رفت و من هم با اخم دست به سینه شدم و از دانیار رو گرفتم

دانیار خندید و لپم رو کسید که دستش رو پس زدم با اومدن فروشنده مانتو رو از دستش گرفتم و به سمت اتاق پرو رفتم

با دراوردن مانتوی خودم ، مانتوی انتخابی دانیار رو تن کردم قبل از بستن دکمه هاش ضربه ای به در اتاق پرو خورد

در رو با مکث باز کردم که دانیار شلوار شیری رنگ ست مانتو رو جلوم گرفت

دانیار _ این هم بپوش.. بعد بیا ببینمت

با غیض شلوارو از دستش گرفت و پوشیدم و از اتاق پرو خارج شدم

_دانیار..!!

با صدام برگشت سمتم لبخندی به روم پاشید

دانیار_ تو لباسا گم شدی نهان …مطمئنی سایزت ۳۸ ؟
فروشنده _اگر میخواید سایز ۱ رو براتون بیارم

صدای اعتراضم بلند شد …

_نه من از این خوشم نمیاد

نگاهی بهم کرد

دانیار_خیلی خوب درش بیار

با خوشحالی به سمت اتاق پرو رفتمو لباس ها رو با لباس های خودم عوض کردم و از اتاق پرو بیرون اومدم ولی با دیدن انتخاب جدید دانیار بادم خوابید هر طور بود میخواست از این نوع لباس بگیرم

چرخی دورم زد باز روبه روم ایستاد _ اینو برو بپوش

پوفی کشیدم و دوباره راهی اتاق پرو شدم
بهتر از قبلی بود سارافن صورتی رنگ با لباس و شلوار سفید کرپ

مشعول پوشیدنشون شدم … روی اندامم به خوبی نشسته بود

از اتاق پرو دوباره خارج شدم

برق نگاهش نشون میداد که چقدر به دلش نشسته

دانیار_همین خوبه

_ولی این خیلی مجلسیه من که جایی ندارم برم

دانیار_جاش هم پیدا میشه برو درشون بیار

دانیار _بخوابیم نهان خیلی خسته م

سرم رو از روی پاش برداشتم و بلند شدم و سمت دیگه ی تخت دراز کشیدم

_بخوابیم

از جا بلند شد و چراغ رو خاموش کرد و روی تخت دراز کشید
دستم رو گرفت و به سمت خودش کشید

دانیار_بیا اینجا

سرم رو روی شونه ش گذاشتم و شروع کردم به بازی کردن با موهاش

اونم هم با نوک انگشتاش روی پوست کمرم میکشید
عاشق این کار بودم

راحت میتونستند با این کار ازم کلی سواری بگیرن

_یکم بالاتر

دانیار متعجب دست نگه داشت و گفت

دانیار_هوم ؟

_دستتو میگم یکم برو بالاتر

خندید و حرکتش رو دوباره از سر گرفت

کمی سرم رو بالا تر بردم و گوشه ی لبش رو بوسیدم با انگشتم روی سینه ی مردونه ش خط های فرضی میکشیدم

که دستم دو توی مشتش گرفت و با صدای خمار شده لب زد

دانیار_نکن بچه … فردا کلی کار داریم ولی وگر یکم دیگه ادامه بدی فردا باید تا تایم ناهار بخوابیم

زبونی براش دراوردم که خم شد و زبونم رو بوسید

دانیار_مثل اینکه تنت میخاره

سر خوش خندیدم و سرم رو روی شونه ش جابجا کردم تا جای سدم درشت شه

_خیلی خب بابا … بخوابیم…

گوشم رو به دندون گرفت و اروم بوسید

دانیار_ شبت بخیر عزیز دلم

_شب تو هم بخیر

چشمام رو بستم و سعی کردم با حرکت انگشت های دانیار روی کمرم بخوابم

ولی دانیار دستش رو کمی بالا تر برد و گره ی باند دور سی.نه م رو باز کرد و باند شل شد و دانیار به راحتی ازم جدا کردتش

دانیار_انقدر هلوهای منو خفه نکن زیر اون باند

ضربه ای روی بینیم زد و چشماش رو بست من هم به تابعیت از اون چشمام رو بستم و متوحه نشدم کی به خواب رفتم

دانیار _خب پس بهتر دیگه برای حاطر شدنت صبر نمیکنم

با چشمای گشاد شده زل زدم ب دانیار

_میخوایم بریم خرید دخترونه بعد با لباسای پسرونه بیام ؟

خندیدم و جلوی اینه قدی اتاقش دستی به موهاش کشید و مرتبشون کرد

دانیار_اشکال نداره سخت نگیر

کفری دست به کمر شدم

_اره هیچ اشکالی نداره فقط مثل مامان پری درباره‌مون فکر بد میکنند

اومد سمتم و دستشو انداخت دور گردنم

دانیار_خب بکنن عزیزم مهمه مگه؟؟ مهم منم!! مهم تویی

کلافه دستشو از دور گردنم برداشتم

_من نمیام اینجوری…. خجالت میکشم..

نگاهی بهم کرد

دانیار _نمیای؟؟

نچی کردم پشت بهش ایستادم صدای خش خش میومد

حتما خودش تنهای میخواست بره بازار بره بدرک میخواست منو با لباس پسرونه ببره بین مردم برم تو اتاق پرو لباس دخترونه تن کنم..

همین ی قلم جنسمون مونده بود میخواست تکمیلش کنه..با افتادن پلاستیکی کنار پام از فکر دراومدم سوالی زل زدم بهش

دانیار_بردار مال توعه…

پشت چشمی براش نازک کردم و از روی برداشتمو داخلش رو نگاه کردم

مانتوی سورمه ای رنگ رو جلوی صورتم گرفتم و نگاهش کردم

_این لباسو داشتی و منو اذیت میکردی؟؟

خنده ای کرد

دانیار_اذیت نمیکردم که آخرش بهت میدادم بپوشی ولی دوست داشتم این صورت سرخ شده از حرصتو ببینم

بیشعوری حوالش کردم که اومد جلوم و تو دو قدمیم ایستاد دستاشو قالب صورتم کرد

دانیار_نهان خودت نمیتونی چهرتو ببینی … ولی وقتی حرص میخوری انقدر خوردنی میشی

چشماش بین چشمامو لبام درچرخش بود
سرشو نزدیک لبام کرد

_که دوست دارم ی لقمه چربت کنم..!!

با تموم شدن جملش لباش قفل لبام شد

آرامش همیشگی بهم تزریق شد
دستام دور گردنش حلقه شدن

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت هفتادو هفت

  من حرف از رفتن به خوابگاه زدم و اون اینجوری جوشی و آتیشی شد …

یک نظر

  1. اقای اقاپور میشه لطفا بگین چرا پارت گذاری منظم نیس ؟🤔

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *