خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان عشق ممنوع/پارت بیستو سه

رمان عشق ممنوع/پارت بیستو سه

 

سمیرم اما عقب هلش داد و گفت _معلوم هست چه مرگته چی داری میگی برای خودت؟
الان حرف چیه؟
این دختر حالش خوب نیست و می خواد من کنارش باشم نه تو

اما صدای سام کل اون ساختمون رو لرزوند وقتی فریاد زد و گفت
_ اون دختر غلط میکنه با تو که دلش میخواد تو کنارش باشی تا وقتی که من زنده‌ام هیچ احدی حق نداره جز من کنارش باشه اینو هم تو بفهم هم اون
حالا گمشو بیرون از اینجا …

سمیر با چند قدم ازش فاصله گرفت و بهم نزدیک شد و رو بهم گفت

توی حیاطم منتظرتم نگران نباش باشه؟
به اجبار سری تکون دادم و جلوتر از سام راه افتادم نمی‌خواستم این آدم همراه من باشه اما اون خودشو بهم رسوند دستشو دور کمرم انداخت و منو به خودش نزدیکتر کرد تا کمکم کن راحت راه برم
پسش زدم
نگاه همه روی ما بود دوباره بهم نزدیک شده گفتم
به من نزدیک نشو حالم ازت بهم میخوره هر غلطی که دلت می خواد بکن میخوای طلاقم بده میخوای نده فقط به من نزدیک نشو میفهمی؟ نمیخوام نزدیک من باشی!
حالمو بد می کنی…

اما دوباره بازوم سفت گرفت و دنبال خودش کشید منم انگار از این آدم هیچ وقت خلاصی نداشتم.

توی سالن انتظار منتظر بودیم نمیدونستم این خراب شده کارش چیه خواهر من که مرده بود دیگه داشتن چه غلطی می کردن
گریه ام بند نمی اومد روی صندلی نشسته بودم و سام با فاصله از من کنار دیوار ایستاده بود

گریه ام به حدی بود که دیگه خودمم احساس میکردم اشکام تموم شده اما دلم آروم نگرفته بود واقعا برام سخت بود
بالاخره یکی از توی اتاقی که اونجا بودن بیرون اومد رو به سام گفت

 

_امروز باید جسد اینجا بمونه فردا می تونید ببریدش برای دفن
عصبی از جام بلند شدم گفتم
چی از جون یه مرده میخواید اون مرده و تمام شده چرا دست از سرش بر نمی دارین؟
اما اون مرد بی خیال شونه ای بالا انداخت و به سمت اتاقش برگشت و گفت
_ روال اداری و تایید دکتر و همه چیزای دیگه باید طی بشه تا اجازه خروج بدیم چیزی دست ما نیست خانوم.

اینو گفت و از جلوی چشمام دور شد نمی‌خواستم یکیتا رو اینجا تنها بذارم اما چاره ای جز این نداشتم با قدمایی اهسته به کمک دیوار به سمت خروجی رفتم
سام باخبر نبود که من از اونجا دور شدم وقتی صدای قدم های بلند شو پشت سرم شنیدم با خودم گفتم دوباره سر و کله اش پیدا شد نزدیک من شد و دوباره منو به خودش تکیه داد و گفت

_ کجا داری میری با این حالت؟

سکوت کردم و حرفی نزدم وقتی به توی محوطه رسیدیم ازش فاصله گرفتم و گفتم
برو با من نیا من با سمیر برمیگردم خونه …
همون زندانی که برام ساختی و قراره من اینجا زندگی کنم
تو برو نمیخوام نزدیکم باشی خواهش می کنم اینو بفهم.

به سمت سمیر می رفتم و اون با دیدنم نزدیکم شد گفت

_ چی شد چی گفتن؟

اشکامو پاک کردم و گفتم گفتن فردا باید تحویلش بگیریم امروز نمیشه به سمت ماشین رفتم اون درو برام باز کرد که ماشین سام کنار پام ترمز کرد
در و باز کرد و گفت

بشین سوار شو نمی خوای که اینجا خون پاک کنم ؟

نمیخواستم بین دو برادر جنگ به پاکنم دلم نمی خواست با این آدم برم احساس می‌کردم کنار یه قاتل ایستادم

 

به ناچار رو به سمیر گفتم

من با برادرت میرم نمیخوام دردسری درست کنه ممنون که باهام اومدی.

ناراحت گفت
_ هر کاری که داشتی میدونی که من هستم همیشه فقط کافیه بهم بگی باشه؟
سری تکون دادم و توی ماشین نشستم و درو بستم .
نگاهمم به سمت سام کشیده نمی‌شد این آدم انقدراز چشمم افتاده بود که دیگه حتی نمی خواستم لحظه ای نگاهش کنم.

بی حرف ماشینو روشن کرد و راه افتاد وقتی دید من سکوت کردم و حرفی نمی‌زنم و تنها صدایی که سکوت بین مارو میشکنه صدای گریه ی آروممه آهسته گفت

_اینقدر گریه نکن با گریه کردن تو اون خواهرت زنده نمیشه به نظرم بهترین کار رو کرد زندگی برای این هرزه زیادی بود.

عصبانی محکم فریاد زدم حرف دهنتو بفهم
بفهم داری راجع به کی حرف میزنی یکتا هر کی بود خواهر منه میفهمی خواهر منه !
خوشم نمیاد راجبش اینجوری حرف میزنی
اما اون بی اعتنابه حرف‌های من عینکه افتابیش و روی چشماش جابجا کرد و گفت
_ واقعیت میگم حالا چه توعصبی بشی چه نشی
خودتو به کشتن نده با گریه کردن با گریه تو اون‌زنده نمیشه پس آروم بگیر.

 

دوباره رو ازش گرفتم و به خیابون دادم آدمایی که ازکنارشون می گذشتیم و هر کدوم داستان و قصه خودشون وداشتن می دونستم مطمئن بودم کمتر کسی بین این آدما بدون مشکل و ناراحتیه…

وقتی جلوی آپارتمان رسید و ماشینو پارک کرد و بی حرف از ماشین پیاده شدم حتی خداحافظی نکردم پله ها بالا رفتم و خودمو به خونه رسوندم حالم خیلی بد بود خواهرم بی کس بود من بی کس بودم .

از اینکه سمیر گفت به پدرم خبر میده خوشحال بودم از این بابت که پدرم حداقل توی دفن دخترش حضور داره .

مستقیم به سمت حمام رفتم به لباساام و دستام خونی بود به خاطر خون یکتا وقتی که سرشو بغل گرفته بودم
وارد حمام شدم و با لباس زیر دوش آب سرد ایستادم
کاش همین الان هم اینجا منم جون میدادم میمردم…
توی فکر بودم که با باز شدن در حمام ترسیده کمی خودمو عقب کشیدم و با دیدن سام عصبانی به سمتش حمله کردم و گفتم

تو اینجا چیکار می کنی ؟کی بهت اجازه داد بیای تو برو بیرون نمی خوام اینجا باشی اما اون بیخیال با بالاتنه برهنه به سمتم اومد و دستامو مهار کرد و منو نزدیکه دیوار برد آب و کمی گرمتر کرد شروع کرد بدونم هیچ واکنشی به حرفای من در آوردن لباس هام.

با گریه و این بار با التماس گفتم خواهش می کنم برو بیرون چی از جونم میخوای بهم دست نزن حالم ازت بهم میخوره تو یه قاتلی یه قاتلی….

انگار سام برای ساکت کردن من توی این موقعیت بدترین انتخاب و کرد که لباش روی لبم گذاشت و من عصبی تر از قبل پسش زدم و شروع کردم به زدن خودم
محکم روی سر و صورتم میزدم و کف حمام نشستم و با فریاد گفتم

گمشو بیرون حالم ازت بهم میخوره چرا نمیفهمی عوضی نمیخوام اینجا باشی نمی خوام نزدیکم باشی گمشو برو بیرون

سام وحشت زده از این کار من کنارم نشست و دستامو محکم گرفت و منو بغل کرد سرم روی سینه اش گذاشت و با همون صدای عصبیش اما آهسته غرید

 

_داری چه غلطی می کنی تو حق نداری خودتو بزنی حق نداری به خودت آسیب بزنی همتا میکشمت صدمه‌ای اگه به خودت بزنی میفهمی!

من نمی فهمیدم این آدم کاری کرده بود که هیچ چیزی نمی فهمیدم

با صدای بلند گریه می کردم و به ناچار بین بازوهای مردونه ای سام اسیر بودم
رهام نمی‌کرد
رهام نمی‌کرد و من دیوونه تر می شدم چرا از من دور نمی شد چرا فاصله نمی‌گرفت؟
گریه ام تمومی نداشت خسته بودم عصبی بودم از این آدم این آدمی که باعث شده بود خواهرم جون خودش رو بگیره
اونم یکتایی که اصلا به مردن اعتقاد نداشت
بالاخره کمی که آروم شدم سام منو زیر دوش آب کشید توی بغلش بودم تقریباً و زیر دوش نشسته بودیم
کمی ازم فاصله گرفت و تنهام گذاشت خوشحال شدم که داره میره اما اون به طرف وان رفت و پرش کرد و منو دوباره بغل گرفت و این بار لباسامو کامل از تنم درآورد خودشم شلوارش از پاش در آوردم و من توی بغلش توی وان نشست و منو به خودش تکیه داد

انگار رهایی از این آدم برای من ممکن نبود دیگه اون حس گذشته رو نداشتم اون عشقی که توی وجودم شعله ور بود الان خاکستر شده بود و جرقه های ریزی ازش مونده بود
دستش روی تنم لغزید و گفت
_نباید گریه کنی خواهرت تقاص کارهایی که کرده بود از خودش گرفت توی این دنیا زندگی خوبی نداشت راه خوبی انتخاب نکرده بود امیدوارم اگر دنیای دیگه ای باشه اونجا زندگی بهتر برای خودش بسازه

این حرفاش آرومم نمیکرد با همون دلخوری و تنفری که از این آدم توی وجودم ریشه رشد کرده بود گفتم

تو قاتله خواهر منی اگه تو تصمیم نمی گرفتی که اونو بفرستی پیش عربهای شکم گنده خواهر من الان زنده بود همه اینا تقصیر توعه میفهمی تقصیر توئه
من هیچ وقت تو راو نمیبخشم تو برای من دیگه اون سام خلافکار قاچاقچی نیستی تو الان برای من سام خلافکار و قاچاقچی وقاتلی
الان که دستت و روی تنمه احساس می‌کنم همه جونم کثیف شده

 

من چه بدبختی ام که الان توی بغل قاتل خواهرم نشستم و توان دور شدن و فرار کردن از شوهرم و ندارم.

تا کی میخوای منو عذاب بدی تا کی میخوای منو شکنجه بدی من هیچ گناهی ندارم من از بازی‌های شما سردرنمیارم آزادم کن بزار برم بزار برم از اینجا من آدم تو نیستم من مثل شماها نیستم…

دستش روی سینم نشست و محکم توی مشتش و فشار داد
و گفت

_ هر کی که هستی هرچی که هستی مال منی از من رها نمی شی همتا بفهم کل شهرم آتیش بزنم و همه رو زنده زنده بسوزونم یه قاتل زنجیره‌ای بشم و کل شهر و تک به تک سر ببرم تو مال من میمونی پس اینقدر تقلا نکن برای رفتن حقشو نداری

با دردی که توی دلم بود ازفاجعه ای که توی زندگیم اتفاق افتاده بود سر جام نشستم و اون دستاش تن مو درید

دیگه نوازشاش برای من دلپذیر خواستنی نبود
احساس می‌کردم که گرگ که داره پوست تنم و با نوازش هاش می دره

من دیگه این آدمو دوست نداشتم زیاده‌روی نکرد نمیخواست اذیتم کنه میدونستم نمیخواد حالم بدتر از این بشه فقط تنم مهمون نوازش می کرد و من حالم بد میشد از این نوازشا .

بالاخره که خون از روی تنم کامل پاک شد منو بغل زد و از حمام بیرون برد روی تخت نشوند و در کمد رو باز کرد خودش از بین لباس هایی که اونجا بود برام یکی انتخاب کردم نزدیکم شد مثل یه عروسک سرجام نشسته بودم و هیچ واکنشی به کاراش نشون میدادم
شروع کرد به تنم کردن لباسها من فقط چشمامو بسته بودم تا نگاهم به صورتش نیفته وقتی کارش تموم شد منو روی تخت خوابوند و گفت

^خودتو از پا در آوردی زیر چشمات گود افتاده چند وقته که غذا نمی خوری؟
این کارو با خودت نکن همتا اینا راه خوبی برای اینکه بتونی از من خلاص بشی

 

با همه ی تنفری که توی وجودم ریشه کرده بود رو بهش گفتم

میدونم تنها راه خلاصیه من از تو مردنمه مطمئن باش که خیلی دیر نیست اون روزی که خبر مردن من و میشنوی …
دیگه خلاص میشیم…

عصبی دستش روی گردنم گذاشت و گلومو و محکم فشار داد و گفت

_خودت میفهمی داری چی میگی؟
شک نکن یک مو از سرتو کم بشه کاری می کنم روحتم اون دنیا و عذاب بکشه.

پوزخندی زدم و گفتم

هیچ چیزی نمی تونه باعث عذاب کشیدن من بشه من وقتی بمیرم راحت میشم
اما اون فشار دستش و روی گردنم بیشتر کرد و نفسام به شماره افتاد و با اون چشمای به خون نشسته کنار گوشم غرید
_ چطوره جون پدر تو بگیرم و بفرستمش پیش تو؟
اون موقع چی اون موقعم عذاب نمیکشی؟

دیگه لازم نبود گلومو فشار بده تا خفه بشم خودم خفه شدم از این تهدیدی که کرد
سام داشت منو با پدرم تهدید می‌کرد
تنها کسی که از خانواده برام مونده بود میگفت اگه بلایی سرم بیاد اگه بخوام جونمو بگیرم تا خلاص بشم اونم جون پدرمو میگیره …

 

چشمام از بهت و شوکه که بهم داده بود گشاد شدا بود و من با همون چشما بهش خیره شدم.

این آدم واقعا کی بود؟
یه آدم یا خود شیطان!

نگاهش که می کردم دلم …
دلم میلرزید و از خودم متنفر میشدم برای اینکه چطور میتونم هنوزم با نگاه کردن بهش قلبم بلرزه؟

دستشو برداشت نگاهش کردم اشکامو پاک کرد بهش پشت کردم بدون لباس کنارم دراز کشید و منو بغل کرد و من چقدر احساس بدبختی می کردم.

دوباره نوازشاش شروع شد و من سعی کردم خودم آهسته از بغلش بیرون بکشم و اون خودشو بیشتر بهم نزدیک کرد و گفت

_بهت گفتم فرار نداریم از من ناگریزی همتا
تو نمیتونی از من فرار کنی.

گوشیش زنگ خورد جواب نداد دوباره زنگ خورد جواب نداد آهسته زمزمه کردم
نیلوفره برو هم اون راحت کن هم منو
خواهش می کنم از اینجا برو نذار بیشتر اینی که هست ازت متنفر بشم…
انگار حرفای منو اصلا نمی شنید به حساب نمی آورد.

من توی بغلش بودم و تماس بالاخره وصل کرد
صدای پر از ناز نیلوفر به گوش منم رسید
_ پس کجایی سام چرا نمیای؟

دستش و روی موهای من کشید و کاملاً ریلکس گفت
_ پیش همتام حالش خوب نیست اینجا پیشش میمونم .

اما نیلوفر ناراحت گفت
_چرا باید پیشش بمونی مگه تو کیه اونی؟
انگشتش روی بازوم لغزید و گفت

_شوهرشم یادت نرفته!

نیلوفر اما با شنیدن این حرف تماس قطع کرد بدون خداحافظی و سام گوشی رو گوشه‌ای پرت کرد و گفت

_ چه بهتر دیگه مزاحمم نمیشی.
داشت راجب نیلوفری حرف میزد که همیشه از عشقش میگفت.
برام باور کردنی نبود
لبای داغش و روی صورتم گذاشت و من و آهسته بوسید و گفت

_همه تقصیرها را گردن من ننداز من کاری نکردم خواهرت خودکشی کرده و نه به خاطر من به خاطر کارهایی که خودش کرده بود
پشیمون بود چرا فکر می کنی تمام اتفاقات دنیا تقصیر منه و من مقصر شون هستم این درست نیست…

دختر خوب به خودت بیا من شوهر توام شوهری که ترجیح میدم همه رو کنار بزارم و شب و روزمو کنار تو بگذرونم تو خبر داری از وقتی که پات توی زندگی من باز شده هیچ دختری رو جابجا نکردم

 

هیچ کسی رو نفروختم هیچ موادی نخریدم هیچ قراردادی نبستم توی هیچ کدوم از مهمونی های شبانه سازمان شرکت نکردم؟

چرا اینا رو نمیبینی چرا فقط بدیه منو میبینی به من میگی قاتل من کی رو کشتم؟
خواهر تو؟
مگه من به خاطر تو از جونش نگذشتم از جونه کسی که بهم خیانت کرده بود!
اونم نه یکبار ده‌ها بار و چون تو گفتی بگذر گذشتم الانم گیریم یه قاتل باشم ولی این قاتل فقط با تو اروم میشه
کمی به خودت بیا کمی به من بیچاره رحم کن نمیبینی چقدر پابنده توام ؟
گیر توام؟
که نمیتونم به کار و زندگیم برسم…

و تو اینطوری جواب منو میدی؟

حرفاش توی گوشم زمزمه می شد قلبم زیر و رو می شد عقلم فریاد میزد خام نشو اون همون آدم عوضیه که بوده اما قلبم چنان بی‌تابی می‌کرد که طاقت از کف میدادم و می دونستم اگه کمی این جوری بگذره دیگه نمیتونم تحمل کنم وا میدم.

آب دهنمو پایین فرستادم و گفتم اینایی که گفتی درست همه شون مو به مو درست
اما من و تو وصل نیستیم اینو خودت خوب میدونی من مجبور شدم که با تو ازدواج کنم و الان …

الان می خوام خلاص بشم رها بشم خواهش می کنم آزادم کن احساس می کنم یه ماهی ام که توی یه تنگ کوچیک اسیر شدم
آرزوم اینه به دریا برسم اما تمام راه هایی که می تونستم داشته باشم بسته شده
تو برای من الان همون تنگی سام.

حلقه ی دستاشو دور تنم محکم تر کرد و گفت
_ من اسیرت کردم اما لذت بخش نیست این اسارت برات ؟
بین بازوهای منی
منی که اینطور دارم بدون واهمه از احساسی که به تو دارم حرف میزنم من دارم بهت میگم با تو عوض میشم با تو دیگه عوضی نیستم با تو دیگه دنبال انتقام نیستم من اون آدمی که تو فکر می کنی نیستم.

همتا به خودتو من فرصت بده از من انتظار نداشته باش تا عاشقت باشم که هر روز بهت بگم دوست دارم من با این کلمه ها غریبم …

 

تمام عمرم عاشق یه نفر دیگه بودم و با یکی دیگه شریکش شدم قلبم برای کسی تپدیده که صبح تا شب و شب تا صبح تو بغل یه نفر دیگه بوده .

من احساسم عشقمو گم کردم میترسم از عاشق شدن میترسم از دوست داشتن من عاشق خونم عاشق اینم که انتقام بگیرم از هر کسی که داشته هامو گرفته خانوادمو گرفته …
چرا به من و خودت یه فرصت دوباره نمیدی تابه خودمون ثابت کنیم و بفهمیم از ازدواجمون چی میخوایم؟

به سمتش چرخیدم به صورت مردونه و بی نقصش که بد جوری دل از من برده بود خیره شدم و گفتم

تو نمیدونی زندگی یعنی چی تو هرگز نمی شناسی عشقو.

تو عاشق نیلوفرم نیستی احساس می کنی عاشقش بودی اما واقعیت اینه که اصلاً هیچ آشنایی با عشق نداری آدمی که عاشقه حتی اگه معشوقش بغل یکی دیگه باشه با هر کس و ناکسی روی تخت نمیره با یکتایی که میگی هرزه است زیرخواب هر کسی بوده روی تخت نمیره

یه عاشق توی هر شرایطی بودن با عشقش رو ترجیح میده

تو عاشقش نبودی که اگه بودی با من نمی خوابیدی نمیدونی عشق چیه و من نباید انتظاری داشته باشم.

تنها خواهشی که ازتو دارم اینه آزادم کن که برم من اون پرنده نیستم که توی قفس نگهداری من احتیاج به آزادی دارم دلم با تو صاف نمیشه خونه خواهر من توی خونه تو ریخته حالا چه تقصیر تو باشه چه نباشه

که من میگم مقصر تویی…

حرفام گوش میداد دقیق به هرچیزی که میگفتم گوش می‌داد اما واکنشی که نشون میداد اصلاً در مقابل حرف های من درست نبود من از چی گفتم اون جوابش برای من گذاشتن لباش روی لبم بود .

مهر خاموشی زدبه حرفام که دیگه نگم که سکوت کنم که اون اصلا به حرفای من اهمیتی نمیده .

لبامو می بوسید و می‌بوسید و می‌بوسید و من دستامو مشت کردم تا دور تن این آدم مثل پیچک نپیچه.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت هفتادو هفت

  من حرف از رفتن به خوابگاه زدم و اون اینجوری جوشی و آتیشی شد …

11 نظر

  1. عالیه لطفا فاصله پارت گزاری رو کمتر کنید

  2. خیلی ممنون بابت پارت فقط اگه پارت بعدی رو زودتر بزارین عالی میشه

  3. خیلی خوبه
    منتظر پارت بعدی هستیم
    کاش زود بزارین

  4. سلام خیلی خوبه
    پارت بعدی رو لطفا بزارید

  5. مرسی رمان عالیه پارت های دیگه رو هم زودتر بذارید ممنون

  6. مرسی رمان عالیه پارت های دیگه رو هم زودتر بذارید ممنون

  7. سلام

    پس کی پارت های دیگه رو میذارین ؟؟
    ممنون از ننویسنده
    زودتر پارت بعدو بذارید

  8. ادامه رمان رو نمیزازین؟

  9. سلام چرا پارت جدید رونمیزارین بابا یعنی چی همش باید چشم به راه یه پارت رمان باشیم

  10. بزار دیگه🥺😐

  11. واقعا که متاسفم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *