خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان شاهدخت/پارت پنجاهو دو

رمان شاهدخت/پارت پنجاهو دو

آروم ازم دور شد پیشونیشو چسبوند به پیشونیم

_برو بپوش لباساتو بریم …
یکم دیگه بمونیم کلا تا بعدظهر باید رو تخت باشیم

از زیردستش در رفتم..پلاستیک رو روی تخت خالی کردم شروع کردم پوشیدن لباسا

راضی از تیپم لبخندی تو آینه زدم و برگشتم سمت دانیار

دانیار آماده رو تخت نشسته بود خیره ب دیوار بودمشخص بود ذهنش سخت درگیره

_ دانیار…. دانیار…کجاییی

با بلند شدن صدام نگاهشو بهم دوخت بلند شد دستمو تو دستش گرفت

دانیار_ بریم عزیزم..!!

نپرسیدم ذهنش درگیر چی بود خودش بخواد بهم میگه

اروم کنارش از خونه زدیم بیرون سوارماشین شدیم

بازم سکوت..تا رسیدن ب پاساژ حرفی زده نشد کنجکاو شده بودم وارد پارکینگ شد و ماشین رو تو اولین جتیگاه خالی پارک کرد

پیاده شدم و چند قوم از ماشین فاصله گرفتم در ماشین رو با ریموت قفل کرد و سمتم اومد و دستمو تو دستش گرفت وارد اسانسور شدیم

با رسیدن به طبقه ی همکف دستش رو پشت کمرم گذاشت

دانیار_بریم عزیزم

با خارج شدنمون از اسانسور نگاهش رو به اطراف چرخوند و گفت

دانیار_ بیا اول ی مانتو بخریم بعد بقیه چیزا..!!

به سمت بوتیکی کشیدم که بیشتر مانتوهاش سنگ دوزی شده بود و کت و شلوار بود

دستشو کشیدم

_ برای چی… میری اینجا …. اینا خیلی رسمین من نمیپوشم

جوابی بهم نداد وارد بوتیک شد فروشنده با روی خوش به سمتمون اومد

فروشنده _ سلام خوش اومدین بفرماید چطوری میتونم کمکتون کنم

نگاهی به مدلاا انداختم اصلا نمیدونستم برای چی باید همچین مانتوی بخرم..!!

دانیار_ خانم اون مدل که تن مانکن هستو سایز خانمم بیارید

فروشنده با لبخند نگاهی بهم کرد و گفت

فروشنده _سایزت چنده ؟

با مکث جواب دادم

_38

فروشنده_ عزیزم سایزتو فقط تن مانکن داریم… اگر میخواین بیارم براتون

از موقعیت استفاده کردم و ساز مخالفت زدم

_نه نمیخواد … خب بریم دانیار

به سمت در قدم برداشتم که از پشت کشیده شدم و لحطه ی بعد صدای دانیار بلند شد

دانیار_بیاریدش… مشکلی نداره

 

فروشنده به طرف مانکن رفت و من هم با اخم دست به سینه شدم و از دانیار رو گرفتم

دانیار خندید و لپم رو کسید که دستش رو پس زدم با اومدن فروشنده مانتو رو از دستش گرفتم و به سمت اتاق پرو رفتم

با دراوردن مانتوی خودم ، مانتوی انتخابی دانیار رو تن کردم قبل از بستن دکمه هاش ضربه ای به در اتاق پرو خورد

در رو با مکث باز کردم که دانیار شلوار شیری رنگ ست مانتو رو جلوم گرفت

دانیار _ این هم بپوش.. بعد بیا ببینمت

با غیض شلوارو از دستش گرفت و پوشیدم و از اتاق پرو خارج شدم

_دانیار..!!

با صدام برگشت سمتم لبخندی به روم پاشید

دانیار_ تو لباسا گم شدی نهان …مطمئنی سایزت ۳۸ ؟
فروشنده _اگر میخواید سایز ۱ رو براتون بیارم

صدای اعتراضم بلند شد …

_نه من از این خوشم نمیاد

نگاهی بهم کرد

دانیار_خیلی خوب درش بیار

با خوشحالی به سمت اتاق پرو رفتمو لباس ها رو با لباس های خودم عوض کردم و از اتاق پرو بیرون اومدم ولی با دیدن انتخاب جدید دانیار بادم خوابید هر طور بود میخواست از این نوع لباس بگیرم

چرخی دورم زد باز روبه روم ایستاد _ اینو برو بپوش

پوفی کشیدم و دوباره راهی اتاق پرو شدم
بهتر از قبلی بود سارافن صورتی رنگ با لباس و شلوار سفید کرپ

مشعول پوشیدنشون شدم … روی اندامم به خوبی نشسته بود

از اتاق پرو دوباره خارج شدم

برق نگاهش نشون میداد که چقدر به دلش نشسته

دانیار_همین خوبه

_ولی این خیلی مجلسیه من که جایی ندارم برم

دانیار_جاش هم پیدا میشه برو درشون بیار

 

راهی اتاق پرو شدم و دوباره تو اینه به خودم نگاه کردم با اینکه به دانیار اعتراض کرده بودم ولی ازش خوشم اومده بود

لباس ها رو دراوردم و با پوشیدن لباس های خودم شالم رو هم مرتب کردم و به همراه لباس ها از اتاق پرو خارج شدم

دانیار چشمکی بهم زد و فروشنده لباس ها رو ازم گرفت و به طرف صندوق رفت بعد از حساب کردنش توسط دانیار از بوتیک خارج شدیم و اینبار به سمت مانتو فروشی اسپرت رفت

دانیار_اینجا هر چی خواستی میتونی به انتخاب خودت برداری تلافی خرید قبلیت که به دل من بود

خوشحال به مانتو های اسپرت‌نگاه کردم و بعد از گشتن و پروم کردن ۳ دست مانتو برداشتم و ۲تا شلوار لی

با خارج شدن از فروشگاه به سمت دانیار برگشتم

_خب یه شال هم بخدم بسته دیگه

دانیار چشم غره ای بهم رفت

دانیار_هنوز مونده از خریدا خانوم خانوما

طبقه ی همکف رو گشتیم و چیزی که مدنطرمون باشه پیدا نکردیم یه طبقه بالاتر رفتیم اونجا هم چیزی پسندمون نشد

طبقه ی دوم ولی شال فروشی های زیادی داشت وار اولین بوتیک شدیم تا طرح ها رو ببینیم

فروشنده ی زبون بازش بالای ۳۰تا شال و روسری برامون باز کرد و اخر سر بخاطر مزه پرونی هاش دانیار با عصابی خراب دستمو کشید و بدون توجه به مرد از بوتیکش خارج شدیم

دانیار_شیطونه میگه برم بزنم کاسه کوزه شو بریزم بهم مرتیکه رو .

خندیدم و اینبار من جلوتر وارد شال فروشی بعدی شدم خدا رو شکر فروشنده ش خانوم بود و دانیار تا ۵ دست به انتخاب خودش برام شال برداشت و گفت روسری دوست نداره بذارم

_دانیار دیگه خیلی داری زیاده روی میکنی این همه لباس میخوام چیکار ؟

دانیار_کتونی هم باید برات بگیریم

خداروشکر کردم که به گفش گیر نداد مثل بقیه ی خرید ها

دانیار_ولی باید یه چیز شیک باشه که بتونه با همه چیز بپوشی … کفش نمیپوشی نمیتونم تو این مورد اذیتت کنم

در دل قربان صدقه ی فهم و شعورش رفتم

دانیار _ یه پاساژ میشناسم کیف و کفش های خوبی داره بهتره بریم اونجا

نفشم رو بیرون فرستادم و سعی کردم به جونش غر نزنم

برعکس باقی خانوم ها من زیاد خرید دوست نداشتم و اگر بیشتر از ۱ ساعت طول میکشید کلافه میشدم

ساعت ۱ ظهر بود و نگران کنسل شدن سر خاک رفتن بودم

_ حالا کیف و کفش باشه برای یوقت دیگه بریم دیر میشه ها

دانیار_نترس دیر نمیشه دستم رو جلوی لب هاش گرفت و بوسید

دانیار_ولی قبلش باید بری اونجا و هرچیزی که فکر میکنی من خوشم میادو بخری

متعجب به جهتی که با انگشتش نشون میداد نگاه کردم با دیدن لباس خواب های داخل ویترین صورتم سرخ شد و به سرفه افتادم

دانیار_دیگه خجالت نباید بکشی از من … زود باش برو

به سمت ورودی مغازه هولم دادبه ناچار وارد مغازه شدم و با خجالت به در و دیوارش که پر بود از لباس زیر و لباس خواب های باز نگاه کردم

با صدا اس ام اس گوشیم به صفحه ی گوشی نگاه کردم
دانیار بود
((قرمز و زرشکی و مشکی دوست دارم زیاد بخر ))

صدای فروشنده باعث شد سرم رو از تو صفحه ی گوشی در بیارم

فروشنده_چطور میتونم کمکتون کنم

_چندتا لباس خواب میخوام … بیشتر تو رنگ های مشکی و قرمز

فروشنده به صفحه ی گوشیش نگاه کرد و لبخندی زد و سریع مورد های آسش رو جلوم گذاشت و با گوشیش بازی کرد چند لحظه بعد صداش بلند شد

فروشنده_بیا تو کسی نیست که مشکلی داشته باشه

متعجب بهش نگاه کردم با کنار رفتن پرده نگاهم سمتش روانه شد دانیار بود به دختر سلام داد

دانیار_مرسی ایسان که گذاشتی بیام داخل

جلوی دانیار دید زدن لباس ها کار سختی بود قبل از اینکه چیزی بگم دانیار مورد های انتخابیش رو گفت

_دانیار این همه لباس رو کی استفاده کنم من

فروشنده خندید و دانیار کنار گوشم لب زد

_اینا یکبار مصرفه بار اول تو تنت پاره میشه ؛ غصه نخور

°•شاهدُخت پسرنما•°, [28.09.20 11:48] #قسمت_220
#شاهدخت_پسرنما

 

از شدت خجالت گونه هام سرخ شدن و پشت گوش هام داغ
دانیار دونه به دونه انتخاب هاش رو جدا میکرد و در اخر همه رو حساب کرد

فروشنده کارت بانکیش رو به سمت دانیار گرفت و گفت

فروشنده_دانیار اصلا بهت نمیخورد یه زن خجالتی گیرت بیاد … با اون همه دخترای دریده ی دورت این یه موردو که میبینم شاخ در میارم

اخم هام توهم فرو رفت حرفش به مزاجم خوش نیومد

دانیار دستم رو گرفت و خم شد و گونم رو بوسید

دانیار_خانومم جنسش با همه فرق داره … برای همین شده خانومم

و بعد از خداحافظی به بیرون هدایتم کرد
دروغ چرا جوابش دلم روولرزوند

دانیار_خب بریم سوار ماشین شیم بریم کیف و کفش هم بخریم

_باشه

چشمکی بهم زد و به سمت اسانسور رفت با رسیدن اسانسور سوارش شدیم و در بسته شد

به دورو برم نگاه کوتاهی انداختم وقتی مطمئن شدم دوربینی داخل اسانسور نصب نشده روی پنجه ی پاهام بلند شدم و لب های دانیار رو کوتاه بوسیدم و خیلی زود ازش جدا شدم

_مرسی بابت همه چیز دانیار

خندید و لپم رو بوسید

دانیار_اگر میدونستم برای تشکر همچین چیزی نصیبم میشد زودتر میومدیم خرید

در جوابش شکلکی دراوردم و اعتراض کردم

_بخاطر خرید نمیگم بخاطر وقتی که برام گذاشتی میگم

با رسیدن اسانسور به پارکینگ چیزی نگفت و از اسانسور خارج شدیم و یه سمت ماشین رفتیم

دانیار جلوتر میرفت و من از پشت دید میزدمش با ساک های خرید حسابی دلیر شده بود

در دل قربان صدقه ی قد و بالاش رفتم … با ریموت قفل ماشین رو باز کرد و ساک ها رو داخل صندوق گذاشت و به طرفم برگشت

دانیار_ اول میریم ناهار بخوریم بعد ادامه ی خرید

_اینطوری نمیرسیم امروز بریم سر خاک

دانیار_ من از اول گفتم فردا میریم عزیزم لطفا انقدر استرس نداشته باش … سوار شو

نفسم رو بیرون فرستادم و سوار ماشین شدم
دانیار هم سوار شد و استارت زد کمی از شهر خارج شد و با رسیدن به باغ رستورانی ماشین رو سمت خاکی هدایت کرد و تو جایگاه پارک ماشین ، پارک کرد

به فضای اطراف نگاه کردم و در اخر نگاهم رو روی دانیار نگه داشتم

_واجب بود بیایم اینجا ؟ شاید کارمون زودتر تموم میشد و امروز میتونستیم بریم بهشت زهرا

دانیار _بسه نهان چقدر غر میزنی … از صبح تا الان همش در حال غر زدنی ، یکم لذت ببر

لب هام رو محکم بهم فشار دادم تا لرزششون از بغض تو گلوم خبر نده
بدون هیچ حرفی از ماشین پیاده شدم و به سمت ورودی باغ رفتم اروم‌میرفتم تا دانیار بهم برسه

دانیار چه میدونست از دلتنگی هم مادرش پیشش بود هم پدرش . برادرش هن کنار خودش داشت

ولی من تو کل دنیا همون ۴ مزار رو داشتم و دوتا خواهر زاده که از هر ۴ نفر منع میشدم هربار

با حلقه شدن دستش دور کمرم به خودم اومدم و حواسم جمع محیط شد

روی اولین تخت خالی پیش رومون نشست و دست هاش رو قاب صورتم کرد

دانیار_عزیزم … میدونم دلتنگی . ببخشید که درکت نکردم و سرت داد کشیدم یه لحظه فراموش کردم اون ها خانوادتن

ازش رو گرفتم تا شاهد اشک های جمع شده توی صورتم نباشه

دانیار_ازم رو نگیر نهان… ببخشید منو … اصلا همین الان میبرمت

بغضم رو قورت دادم و سرم دو به سمتش چرخوندم ولی همچنان بهش نگاه نمیکردم

_نمیخواد … یاشه برای فردا

دانیار_نمیخوام غم و غصه تو ببینم

قبل از اینکه چیزی بگم گارسون جلومون ظاهر شد و منو رو به سمتمون گرفت

گارسون_بفرمایید … چی میل دارین ؟

نگاه کوتاهی به جانب دانیار انداختم و منو رو از دست گارسون گرفتم نگاهی بهش انداختم

“دانیار”

به ساعت نگاه کردم ۷ شب رو نشون میداد با خوندن شماره ی جلو رفتم و ابمیوه ها رو گرفتم و به سمت ماشین رفتم از شیشه ی پایین نهان ابمیوه ها رو بهش دادم و ماشین رو دور زدم و پشت فرمون نشستم

نهان کفش هاش رو دراورده بود و انگشت های پاش رو تکون میداد ابمیوه م رو سمتم گرفت و خودش هم کمی از ابمیوه ش خورد

خستگی از سر و روش میبارید

_خسته شدی حسابی

لبخند خجلی زد و با نی ابمیوه ش شروع کرد به بازی کردن

نهان_تو بیشتر خسته شدی … ممنونم بابت امروز

_وظیفه م بود

ابمیوه م رو تموم کردم و لیوان خالی رو روی داشبورد گذاشتم که نهان برداشتش و از پنجره دست دراز کرد و داخل سطل اشغال انداخت

ماشین رو استارت زدم و راه افتادم سمت خونه سکوت ماشین رو هم خوردن ابمیوه ی نهان توسط نی شکسته بود

_دوست نداریش؟

نهان_یکم ترشه

ابروهام بالا پرید

_فکر کردم چیزای ترش دوست داری

نهان _اره لواشک و ترشیجاتو دوست دارم ولی ابمیوه و بستنی رو شیرینش رو ترجیح میدم

انقدر بیرون نرفته بودیم باهم که بخوا این چیزارو درباره ش بدونم

_میگفتی برات شاه توت نمیگرفتم

نهان_فدای سرت

تا رسیدن به خونه دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد من از استرس فردا و نهان هم از خستگی سکوت کرده بودیم

با رسیدن به ویلا در رو با ریموت باز کردم و ماشین رو داخل حیاط بردم و تو جایگاه مخصوص پارکش کردم

 

نهان بی حال از پاشین پیاده شد خواست خرید ها رو برداره

_نمیخواد برو داخل خودم میارم

نهان_اینا زیادن نمیتونی که منم کمک میکنم

_نمیخواد عزیزم برو

شونه هاش رو بالا انداخت و به سمت ساختمون رفت
بعد از اینکه مطمئن شدم ازم دور شده گوشیم رو از جلوی فرمون برداشتم شماره ی دایان رو گرفتم
بعد از ۳ بوق جواب داد

دانیار_جانم داداش

_اوضاع جفت و جوره ؟

دایان_چند میدی بابت هر خبری که بهت بدم

رگه های خنده تو صداش مشخص بود

_صدای منو در نیار مثل ادم حرف بزن

دایان_کارت بهم گیره تهدید هم میکنی ؟

نفسم رو کلافه بیرون فرستادم کل کل کردن با دایان عصاب فولادین میخواست

_دایان

دایان_ازم خواهش کن

_بمیر

تماس رو قطع کردم و عصبی از ماشین پیاده شدم و در رو بستم

_پسره ی نفهم نمیفهمه الان وقت مسخره بازی نیست

همونطور که غر میزدم خرید ها رو از صندوق برداشتم و در اخر دو بسته روی صندلی های پشت رو هم برداشتم و به سمت ساختمون راه افتادم

صدای پیامک گوشیم بلند شد ولی دستم خالی نیود که چکش کنم
وارد ساختمون صدم و کفش هتم رو با صندل هام عوض کردم

_من اومدم

کمی معطل کردم تا اگر کاری میخوان بکنند راحت باشن بعد از ۱دقیقه وارد سالن شدم

نهان با لب های خندون نگاهش رو بهم دوخت سوالی نگاهش کردم که شونه هاش رو بالا انداخت

_بقیه کجان ؟

نهان_پشت سرت

به عقب برگشتم و مامان پری رو در حال نماز خوندن دیدم

_سمیه و مرضیه چی ؟

نهان_ نمیدونم من اومدم نبودن

جلو رفتم و خرید ها رو روی مبل گذاشتم

_پس به چی میخندیدی ؟

نهان_سکرته

ابروم ناخوداگاه بالا رفت و اهانی گفتم و روی مبل نشستم
گوشیم رو از جیبم دراوردم و پیامی که برام اومده بود رو باز کردم

دایان بود داخل پیام هاش هم مسخره بازی در میاورد

دایان_اوا خواهر چرا قهر کردی تو که انقدر دل نازک نبودی خواهر جون …

با تاسف سرمو تکون دادم براش و ادامه ی پیام رو خوندم

دایان_ خبر اینکه بابا و عمو با موفقیت رفتند دبی
خاتون و مامان هم طبق برنامه قراره فردا صبح زود برن مشهد … منو نیلو و بچه ها هم فردا با هواپیما میایم

لبخندی از درست پیش رفت برنامه م زدم و بدون اینکه جوابش رو بدم گوشیم رو قبل کردم و از جا بلند شدم

_من میرم لباسامو عوض کنم … تو هم دست و صورتت بشور بیا لباساتو عوض کن خستگیت در بره

نهان_برو دوش بگیر حتما … منم همینجا میرم دوش میگیرم

نگاه کوتاهی سمت مامان پری انداختم هنوز در حال نماز خوندن بود لبم رو به گوشش چسبوندم

_باهم دوش بگیریم خب

اخمی کرد و به عقب هولم داد

نهان_بدو پرو نشو

خندیدم و با برداشتن خرید ها بالا رفتم خرید ها رو کنار در اتاق گذاشتم و لباسام رو سریع دراوردم و وارد حموم شدم

به یه استراحت یه ربعه داخل وان اب داغ نیاز داشتم

وان رو پر از اب داغ کردم و و قبل از نشست داخلش موزیک ارومی پلی کردم و داخلش نشستم

چشمام رو بستم و از داغی اب لذت بردم

بعد از ربع ساعت از اب بیرون اومدم و دوش گرفتم با پیچیدن حوله دور خودم از حموم بیرون رفتم لباس هام رو پوشیدم و موهام رو با حوله خشک کردم به سمت در رفتم تا از اتاق خارج شم که چند تقه به در خورد

در رو باز کردم و نگاه راضیه روی موهام ثابت موند سوالی نگاهش کردم که گفت

راضیه_نهان گفت موهاتو حتما با سشوار خشک کنی سرما نخوری

قبل از مخالفتم پرید تو حرفم و ادامه داد

راضیه_ گفت اگر مخالفت کردی بهت بگم که با مخالفتت شبمونو خراب نکن

لبخند کوچیکی زدم و عقب گرد کردم داخل اتاق

راضیه در رو بست و من هم مشغول خشک کردن موهام شدم بعد از اینکه نم موهام خشک شد

سشوار رو همونطور روی مسز رها گردم و از اتاق خارج شدم سوت زنون از پله ها پایین رفتم سمیه و راضیه میز داخل رو میچیدن

نگاهم رو تو سالن دنبال نهان چرخوندم وثتی اثری ازش پیدا نکردم سمت سمیه و راضیه رفتم

_نهان کو ؟

سمیه_رفت بیرون یکم قدم بزنه

اخم هام تو هم فرو رفت به من‌میگفت موهات رو خشک کن و خودش از حموم در اومده رفته بود بیرون با اون همه خستگی

_چرا گذاشتین بره ؟ سرما میخوره

به سمت در رقتم تا صداش کنم که صدای راضیه بلند شد

راضیه_پالتوت رو بپوش … از در پشتی برو اونجاست

وقت لجبازی نبود پالتوم رو تنم کردم و از در پشتی وارد باغ پشت خونه شدم

چیزی رو که میدیدم باور نمیکردم تکونی به سرم دادم تا اگر توهمه به خودم بیام

ولی توهم نبود

ار پله های تراس پایین رفتم و با قدم های اروم نزدیکش شدم

کی وقت کرده بود این کارارو کنه

نزدیکش شدم و نگاهم رو تو صورت خندانش چرخوندم

پشت چشم هاش رو ترکیبی از کرم و قهوه ای پوشیده بود
گونه های سرخش از سرما در اخر لب های زرشکی رنگش

دستش رو جلوی صورتم تکون داد

نهان_خوبی؟

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت هشتاد

آه عمیقی کشیدم و سرم رو دوباره گذاشتم روی زانوهام… این که اگه به عقب …

2 نظر

  1. وارت بعدددددد

  2. چقدر كندين پارت بعددددد لطفاااااا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *