خانه / دسته‌بندی نشده / رمان عشق ممنوع/پارت بیستو چهار

رمان عشق ممنوع/پارت بیستو چهار

 

که راز دل داغونم فاش نشه براش که این راهی که پیش گرفتم و تصمیمی که گرفتم از هم نپاشه و داغونتر از این نشم
برای این بوسه…

چشماشو بسته بود و از لبام کام می گرفت به طوری که انگار اصلاً دیگه به نفس کشیدنم نیازی نداشت.

بالاخره وقتی چشماشو باز کرد و لباشو از من جدا کرد و آروم زمزمه کرد
_من از تو نمیگذرم همتا این هزار و یک باره که دارم بهت میگم من از دختری که خودم تصاحبش کردم نمیگذرم تو زن منی
زت منم میمونی هیچ وقت فراموش نکن…

الان وقتش نبود به خدا که وقتش نبود اما دستاش روی لباسم نشست تا خواستم مانع بشم تا خواستم بگم نه بگم نکن با من گناه دارم من عروسک تو نیستم
انگشتش رو لبام گذاشت و گفت

_اعتراض نمیخوام بهت نیاز دارم توام نیاز داری
هردومون به این نیاز داریم که آروم بشیم پس نمیتونی از من دریغش کنی.

لباسام و از تنم جدا کرد و من لرزیدم از اینکه میدونستم با این نزدیکی دیوونه میشم به خودم لرزیدم وقتی که کامل برهنه جلوی چشماش بودم سر تا پامو نگاه کرد
گفت
_تو محشر ترین بتی هستی که من دیدم انگار که بهترین پیکرتراشاتن تورو تراشیده باشن…
اینو گفت و دستشو روی شکمم دوار کشید و من چشمام بسته شد دستام مشت شد و لب گزیدم تا صدام در نیاد تا خفه شم
زبونش که دور نافم چرخید آهسته به هر سختی زمزمه کردم

تو یه قاتلی نمیخوام بهم نزدیک بشی.
حرفمو و شنید سرشو و بالاتر آورد و دور سینه هامو لیس زد
زبونش روی تنم می چرخید و من جون از تنم می رفت و حرفام یادم میرفت

 

تصمیمی که گرفته بودم از خاطرم می رفت و الان فقط داغ می‌شدم برای آدمی که می دونستم مقصر مردنه خواهرمه…
و چقدر عذاب آور بود این حس لذتی که توی وجودم داشت جون میگرفت.

ولی یک‌ان یاد یکتا افتادم دستم و روی سرش گذاشتم موهاشو کشیدم سرشو بالا اورد
با ناانیدی نالیدم
نکن با من گناه دارم خواهش می کنم…

اما اون نوک سینه هامو توی دهنش جا کرد میک محکمی زد و گفت

_ حرف نزن
الان وقت حرف زدن نیست من و تو به این یکی شدن نیاز داریم و من از تو برای اینکه از زنم لذت ببرم اجازه نمیگیرم…

بعد حرفی که زد دستش که روی کمربند شلوارش نشست و بازش کرد شلوارشو که پایین کشید با دستام صورتمو پوشوندم و با صدای بلندی شروع کردم به گریه کردن

اما اون پام روی سینم جمع کرد و بدون هیچ مکثی باهام یکی شد صدای آخه دردناکم کل اتاق و پر کرد و اون روی تنم خیمه زد و شروع کرد به عقب و جلو کردن خودش

چقدر وحشتناک بود این حس لذتی که می‌بردم
درد می کشیدم و عذاب وجدان داشتم همه چیز با هم قاطی شده بود و من اصلا نمی دونستم این حال حال به همزنم چه درمانی داره…

دستشو روی دستام گذاشت و از روی صورتم برداشت و گفت

_به من نگاه کن نگاهم کن چشماتو می خوام تو منو دوست داری تو با من داغ میشی بهم نیاز داری ببین من و تو الان یه نفریم یکی شدیم.

تو نمیتونی از من فرار کنی این بدون تو چشمات لبات دستات کل وجودت مال منه …
نمیتونی از من بگیریشون حقشو نداری که بخواهی این کارو کنی…
جون تو میگیرم میفهمی جون تو و
هر کسی که برات عزیز رو میگیرم …

با این حرف‌هایی که میزد خودش محکم بهم فشار میداد و من جونم می رفت از دردی که توی وجودم می پیچید
دیگه حتی توان تقلا کردن و دست و پا زدن نداشتم مثل مجسمه روی تخت افتاده بودم و فقط از درد گریه می‌کردم و به خودم می پیچیدم و سام بود که پیروز این بازی وحشتناکی بود که راه انداخته بود.

بالاخره بعد از ساعت‌ها دردی که بهم داد و هزاران جای کبودی که روی تنم گذاشت جای دندوناش که خون مردگی های بزرگ روی بدنم گذاشته بود به اوج رسید با فریاد ارضا شد
روی تنم افتاد

حتی نمی تونستم راحت و درست و حسابی نفس بکشم نفس کشیدنم ازم گرفته تنها کاری که میتونستم بکنم بدون صدا گریه کردن بود

خودشو از روی تنم کنار کشید و با دست عرق روی پیشونیش رو پاک کرد و نگاه خسته اما هنوز پر از شهوتش بهم دوخت و گفت

_ تو از من انتظار داری از توی که اینطور منو از خود بیخود می کنی بگذرم؟
کاملا در اشتباهی هیچ وقت این اتفاق نمیفته اینو از من داشته باش من هرگز از تو نمیگذرم.

هنوز دردیکه کشیده بودم از بین نرفته بود روی تخت مچاله شدم و بهش پشت کردم کاش هرگز با این آدم آشنا نمیشدم.
مرگ خواهرم کاری کرده بود که حتی نسبت به احساساتی که به این مرد دارم دودل بشم و خود سام کاری می‌کرد که من واقعاً مردد بین دوراهی گیر کنم.

خواهرم مرده بود و به جای اینکه منو دلداری بده و آرومم کنه درست همون روزی که خواهرم از دنیا رفته بود از من یه رابطه میخواست و به زور سکس و بهم تحمیل می‌کرد و کلی درد مهمون تنم میکرد

وقتی از روی تخت پایین رفت و از اتاق بیرون نفس راحتی کشیدم و آرزو کردم که از اینجا بره و دیگه برنگرده تا شاید منم این جوری بفهمم که باید چه خاکی به سرم بریزم و چه کاری بکنم و یه تصمیم درست و حسابی برای زندگیم بگیرم.

اما انگار نه انگار قصد رفتن نداشت دیدم که توی دستش شیشه روغن زیتون داره و داره به سمت تخت نزدیک میشه به جای اینکه قبل از این که اینطور بهم حمله کنه از روغن زیتون استفاده کنه بعدش می خواست زحمتشو بکشه.

مجبورم کرد روی شکم بخوابم و شروع کرد با روغن پشتمو نرم کردن زیر لب گفت

_ واقعاً نمی فهمم با تو چرا اینقدر دیوونه میشم تو برای من با همه دنیا فرق داری.

گوشیش دوباره و دوباره زنگ خورد اما اینبار عصبی خاموش کرد و کنار گذاشت کنارم دراز کشید منو بغل کرد بوسه ای روی شونم زد و گفت

_من کنار توام و تو تنها نیستی نیازی نیست که سمیر یا هر کس دیگه ای کنار تو باشه تا وقتی که من هستم فکر هر کسی رو از سرت بیرون کن .

بالاخره کاری میکردم از این آدم دور می‌شدم برای همیشه.
نمیخواستم توی خاکسپاری باشم چون قرار بود پدرم انجامش بده سمیر بهم زنگ زد و وقتی گوشی رو توی دستم دید و اسم سمیر و روی گوشی دید بی اندازه عصبی شد و خودش جوابشو داد و سمیره بیچاره فقط میخواست بهم بگه که پدرم خودش برای گرفتن جسد یکتا میره به سمت من اومد و گفت

_ پس برات گوشیم گرفته که راحت در ارتباط باشین
دیگه چی؟
دیگه چه کارایی برات کرده راستشو بگو ؟
پوزخندی زدم و گفتم
من مثل تو لاشخور و عوضی نیستم میفهمی که چی میگم غلط اضافه نمیکنم این کارا فقط و فقط در شان توعه نه من…

دومین کشیده ای که بدجوری درد داشت و به صورتم کوبید و گفت _بفهمم داری با کی حرف میزنی من چه تو بخوای چه نخوای شوهرتم صاحب توام و تو مال منی

دوست ندارم اموالم چموش بازی در بیاره

 

دو بار من فریاد زدم و گفتم
من صاحب ندارم من میز و تلویزیون و کراوات تو نیستم که صاحب داشته باشم برو این ادعای مالکیتتو به رخ نیلوفر بکش نه من من حالم از توعه سام از تو قاتل بهم میخوره

با هر قدمی که بهم نزدیک می شد من عقب می رفتم واقعا ازش می ترسیدم اما نمیتونستم خودمو کنترل کنم
اگه جواب حرفاشو نمی دادم دیگه زیاده روی بود اگه می خواستم جلوی حرفا و کارایی آدم کوتاه بیام دیگه واقعاً حماقت منو نشون میداد نمی‌داد؟

بالاخره که به دیوار چسبیدم اون درست روبروی من بدون هیچ فاصله ایستاد نفساش روی صورتم پخش می‌شد و من دیگه کم مونده بود خودمو خیس کنم با صدای عصبی اش کنار گوشم غرید

_ من از دخترای چموش بیشتر خوشم میاد رام کردنشون دوست دارم و تو هرچقدرم که بخوای پنهان کنی من خوب میدونم که دلت پیشه منه
انقدر نمایش بازی نکن چون بازیگر خوبی نیستی…

با انگشتش پوست صورتمو نوازش کرد و گفت

_ آدم باش بذار مثل آدم باهات رفتار کنم میفهمی اصلا پشیمون شدم که تو رو آوردم اینجا
نظرم عوض شد برمیگردیم به عمارت…

نه من اینو نمی خواستم من نمی خواستم به اونجا برگردم اونجا جای من نبود دستم روی سینه اش گذاشتم سعی کردم به عقب هلش بدم
گفتم
من به اون خراب شده برنمیگردم اما اون نیشخندی بهم زد و گفت

_ تو مگه اختیارت دست خودته که بخوای برگردی یا نه؟
وقتی من میگم باید برگردی

کمدو باز کرد یکی از لباسارو انتخاب کرد و به سمتم پرت کرد و گفت

_بپوش برمی‌گردیم لباس از روی زمین چنگ زدم و به سمتش انداختم
گفتم
من نمیام چرا حرفمو نمی‌فهمی نمیدونم ءشایدم یه زبون دیگه حرف میزنم تو هیچکدوم از حرفای منو نمیگیری…

اما اون به سمتم اومد و منو روی تخت انداخت لباسایی که تنم بود از تنم بیرون کشید و دوباره لخت جلوی روش بودم به تنم اشاره کرد و گفت

 

_ببین این کبودی ها رد انگشتهای من جای دندونام همه وهمه داره فریاد میزنه که تو مال منی من صاحب توام پس حرف نزن هرجایی که شوهرت باشه تو همون جا میمونی

این بار با گریه گفتم من ااونجا نمیام اونجا جای اون نیلوفر که عشقته نه من
می‌فهمی من اینجا راحت ترم

شروع کرد دوباره به تنم کردن لباسها و گفت
_ میگم بره براش خونه جدا میگیرم این بار با صدای بلند خندیدم و گفتم می بینی تویی که لاشخوری یه هرزه ای دل از هیچ کدوم ما نمیتونی ببری..
هم می خوای اون رو داشته باشی هم منو اما من مثل تو هرزه نیستم میفهمی؟
صورتمو با دستش محکم گرفت و فشار داد و گفت
_ ببین من دلم میخواد نیلوفر که نه ده تای دیگه مثل نیلوفر توی خونم کنار هم نگه دارم و تو هیچ غلطی نمیتونی بکنی خوشحال باش که زن من تویی و همه اونا من معشوقمن یا هم خوابمن…

چقدر این مرد عوضی بود چقدر نامرد بود که به منی که میدونست دوسش دارم و چندین بار به روی من آورده بود احساسی که بهش دارم و این حرفا رو می زد بهم میگفت تو باش با هزار نفر دیگه ام میتونم باشم اما من نمی خواستم…

تن کردن لباس و خوب بلد بود
این کار رو خدا میدونست برای چند نفر قبل من انجام داده بود
وقتی که به نظر خودش آماده شدم بازومو کشید و منو بلند کرد و گفت

_دیگه وقتشه که برگردیم به عمارت تا منم اسیر دو تا خونه نباشم همونجا جلوی چشم خودم میمونی.

سکوت کردم من یارای مقابله و جنگ با این آدم و نداشتم اما توی دلم تصمیمم و گرفته بودم یه تصمیم برای همیشه.

وقتی سوار ماشین شدیم سرموبه شیشه تکیه دادم و نظاره‌گر بیرون شدم دوباره داشتم به خونه برمی گشتم و دروغ چرا توی دلم خوشحال بودم که کنار بهنازم چون تنها کسی که میتونستم بهش اعتماد کنم اون بود .

 

وارد عمارت که شدیم از ماشین که پیاده شدیم همه ناجور نگاه می کردن می دونستم به خاطر اتفاق دیروزه میدونستم همه با چشمی ترحم و تعجب بهم خیره شدن اما برام اهمیتی نداشت.

پله ها رو که بالا رفتیم توی سالن بزرگ خونه با نیلوفر روبرو شدیم نگاهشو بین من و سام چرخوند و بالاخره نگاهش روی دستای سام که روی بازوم قفل شد بود مات شد

با چند قدم آهسته به سمت ما اومد و کنار سام ایستاد و گفت

_ میشه بگی اینجا چه خبره مگه همتا نرفته بود؟

اما سام بی خیال از کنارش گذشت و گفت
_نمیره همین جا میمونه تصمیمم عوض شد طلاقش نمیدم.

نیلوفر ماتومبهوت پایین پله ها موند و ما بالا رفتیم دوباره داشت به سمت همون اتاق همیشگیمون میرفت مگه نیلوفر اونجا رو تغییر نداده بود؟

در و که باز کرد همه چیز مثل سابق بود مشکوک به همه جا نگاه کردم و گفتم
شنیده بودم نیلوفر اینجا را عوض کرده روی تخت نشست و گفت

_ هیچ کسی حق نداره به اتاق من دست بزنه و بخواد تغییراتی توش بده
اینجا مال منه همون طوری میمونه که من می خوام.

با این همه ناراحتی دردی که توی وجودم بود بازتوی قلبم یه جوری شد از شنیدن این حرفا
من واقعا یه احمق به تمام معنا بودم یه احمق واقعی..

 

کنار در روی زمین نشستم نمیخواستم فکر کنه حالا که پام به این اتاق رسیده همه چیز یادم رفته بهم خیره شد و پرسید

_چرا دقیقا اونجا نشستی؟

و من بی اعتنا به حرفش سرم روی زانوهام گذاشتم توی سکوت چشمامو بستم احساس کردم از جاش بلند شد اما نگاه نکردم تا اینکه کنار زانو زد و من چشمامو باز کردم
شالی که روی سرم بود از سرم بر داشت موهامو با انگشتاش شونه کرد و گفت
_ از این کارا نکن دختر خوبی باش بزار بتونیم با آرامش زندگی کنیم این روزا داری کاری می کنی که آرامشم از دور بشه و این من واقعاً اذیت می کنه.

فقط نگاهش کردم حرفی نزدم
حرفی برای گفتن نبود از کنارم بلند شد و گفت
_میرم به نیلوفر توضیح بدن پاشو توام دراز بکش و استراحت کن دیشب تا صبح نخوابیدی منم میام پیشت.

با یه لبخند تلخ به رفتنش از اتاق نگاه کردم قرار بود از این به بعد این صحنه‌ها را زیاد ببینم انگار این آدم واقعا میخواست منو نیلوفر را کنار هم نگه داره و من چقدر بدم میومد از این رفتارش…

خواهرم بهترین کار رو کرده بود و کاش منم جرأت اونو داشتم شاید همین روزا این جرات به دست می‌آوردم و خودمو خلاص می کردم این اتفاق ناممکن نبود می‌شد استانه ی صبرم که لبریز بشه منم همین کارو می کردم و می دونستم زیاد طول نمیکشه برای این لبریزی سر پر شدن طاقتم
روی زمین دراز کشیدم خدا میدونست بعد من چند بار با نیلوفر روی همین تخت خوابیده دلم نمیخواست دیگه روی این تخت دراز بکشم همونجا کنار در روی زمین دراز کشیدم و خودم رو به آغوش کشیدم اشک بی صدا از چشمام روی زمین می افتاد و من واقعا دیگه تحمل این همه سختی رو نداشتم.

 

چشمامو روی هم افتاد و به خواب رفتم چقدری خوابیدم دیگه نمیدونم اما با احساس کردن معلق شدنم توی هوا چشمامو باز کردم و دیدم که سام داره منو روی تخت می ذاره به خودم اومدم و تقلا کردم برای اینکه منو زمین بگذاره و با صدای بلندی گفتم
منو بزار زمین نمی خوام روی تخته تو بخوابم
اما اون بی اعتنا به من و حرفام منو روی تخت خوابوند و گفت

_ چی داری برای خودت میگی مگه بار اولته که روی این تخت میخوابی؟
با من روی همین تخت خوابیدی یادت رفته ؟
با پاهاش منو کنترل کرد و منو زیر دست و پاش اسیر کرد دیگه نمیتونستم تکون بخورم آروم کنار گوشم گفت

_مثل بچه آدم بخواب تا منم بتونم کمی استراحت کنم الان دارم از جنگ برمی گردم نیلوفر داشت خون به پا می کرد به خیال خودش با این کارا میتونست نظر منو عوص کنه
اما میدونی من شاید در هر مورد دیگه ای با حرف نیلوفر نظرم عوض بشه اما در مورد تو نه ممکن نیست…

بین دست و پاش گیر افتاده بودم و نمیتونستم حتی تکون بخورم واقعا متعجب بودم از این آدم!
اینقدر پسش می زدم و اون اینقدر دوباره به من نزدیک میشد…
اون نیلوفر و داشت زنی که سالها عاشقش بود الان توی خونش بود اما منو به اون ترجیح می داد
تقلا هام به هیچ جایی نرسید و بین دستاش اسیر شدم…

اون کم کم به خواب رفت
و کنار گوشم حرم نفس هاش پخش می‌شد و من بی تاب تر از هر لحظه دیگه ای می‌شدم .
صدای نفس هاشو ریتم نفس کشیدنش کاری می کرد که من خواب آلوده تر و بشم و به خواب برم.
توی آغوش اجباری که نصیبم شده بود خوابی و تجربه کردم که کمتر تجربه می‌کردم حس بی نظیر بودن کنار کسی که عاشقش بودم و داشتم هم به خودم هم به اون دروغ میگفتم.
احساس می کردم موهام آهسته داره نوازش میشه لایه پلکامو که باز کردم سام کنارم دراز کشیده بود بازوشو ستون سرش کرده بود خودشو کمی بالاتر کشیده بود و با دست دیگه اش داشت موهامو آهسته نوازش می کرد .

هنوز به خودم نیومده بودم خواب شیرینی دیده بودم که الان هنوزم اون حس شیرین توی وجودم بود ناخواسته رو بهش لبخند زدم و اون با یه لبخند بی نظیر جوابمو داد.

انگشتاش داشت مثل یه شونه لابلای موها می رفت و آهسته و نرم نرمک موهامو شونه میزد .

کمی که نگاهم کرد انگشتش پوست صورتم و نوازش کرد و من چشمام از این همه حس خوب بسته شد.

زمزمه کردم که خواب خوبی دیدم سرش را نزدیک تر آورد روی موهامو بوسید .
از معدود بوسه هایی بود که بدون هوس بود و من ازش لذت می بردم کنار گوشم زمزمه کرد
_همتا چه خوابی دیده که من مهربون از خواب پا شده و خوش اخلاقی میکنه با من؟

. خوش اخلاقی می کردم ؟
آره حق او نبود از خواب بیدار شده بودم وداد و فریاد نکرده بودم غر نزده بودم و تقلا نکرده بودم برای اینکه از توی بغلش بیرون بیام.

لب گزیدم و اون آهسته خندید و گفت
_خودم یادت انداختم که باز شروع کنی سر من بیچاره غر زدن و بهونه گرفتن اما بهونه هات برای هر کسی کارساز باشه برای من نیست منو که خوب میشناسی !

سعی کردم روی تخت بشینم اما اون روی تنم خیمه زد و گفت
_ میدونی چیه همتا وقتی که پاتو توی این خونه گذاشتی من حتی وقت نمی‌کنم به چیزهایی که قبلاً بهشون معتاد بودم نزدیک بشم همخوابی با تو منو از این رو به اون رو کرده تغییرم دادی
احساسمو قلبمو کارامو همه زندگیمو تغییر دادی و این برای من کمی غیر قابل باور اما واقعیته.

 

لبمو با زبونم ترک کردم و گفتم
فکر می‌کنم اگر بخوای میتونستی یه آدم خوب باشی اما انگار خودت نخواستی
پیشونیش روی پیشونیم گذاشت و گفت
_ تو هیچی از من نمیدونی
نه از من و نه از زندگیم
من گذشته تاریکی گذروندم و این گذشته هرگز به روشنی نمیرسه نخواه بگم چی شده اما اینو مطمئن باش من قبلاً این آدمی که الان هستم نبودم من به خاطر انتقام پاتوی این راه گذاشتم انتقامی که تا وقتی نگیرمش آروم نمیشینم.
انتظار دارم توام درکم کنی

آهسته زمزمه کردم
درکت کنم چی رو باید درک کنم؟
میدونی این چیزایی که تو از من انتظار داری برای من غیر ممکنه من نمیتونم توی این خونه طاقت بیارم من نمیتونم زن آدمی بمونم که میدونم هرگز قرار نیست عشق و تجربه کنه
یه لبخند خبیث رو بهم گفت
_ مهم اینه که تو عاشقم باشی و به خاطر عشق من تحمل کنی همه چیزو

همش داشت به روم می اورد که من عاشقشم من عاشقش شدم اما اینطور نبود درسته که من دل به این مرد داده بودم مردی که سنگ بود و یخ احساسی نداشت و تمام وجودش پر از خشم و نفرت بود اما من نمی خواستم پای این آدم بمونم عشقمو چال می کردم با خودم به گور میبردم اما کنار این آدمی که انقدر مغرور و خودخواه بود نمی موندم
این واقعاً برای من ممکن نبود سعی کردم کنارش بزنم گفتم
برو کنار بازداری مزخرف میگی آهسته خندید انگشتشو روی گردنم کشید و تا بین سینه هام پایین آورد و گفت
_و تو هرگز به من نمیتونی دروغ بگی زبونت شاید اما چشمات و این ضربان قلبت هرگز دروغ نمی گن تو عاشق منی هر چقدر که کتمانش کنی و بگی نه اما این واقعیته

با صدای در اتاق سراسیمه از زیر دست های سام خودم رو بیرون کشیدم و روی تخت نشستم سام اما بی خیال با صدای بلندی گفت

_چی شده ؟
صدای نیلوفر آهسته تو ی اتاق پیچید کارت دارم میتونم بیام تو ؟

سر تکون دادم که بگم بگو نه اما سام بیخیال دستاشو زیر سرش گذاشت و گفت
_ بیا تو
نیلوفر پاکه به اتاق گذاشت ما رو که اینطور توی اون وضع توی اتاق و روی تخت دید کمین گاه من کرد و با عصبانیت گفت…

_معلوم هست چه مرگته سام؟
تمام عمر توی گوشم خوندی بیا پیش خودم من عاشقتم که با زنت عشق کنی و من تنها توی اون اتاق بمونم؟
فکر می‌کنی من طاقت میارم این طوری پیشت؟
من پیشت موندگار میشم؟
کاملاً برعکس تصمیممو گرفتم می خوام از اینجا برم.

دیدم که پلک سام پرید استرس گرفت روی تخت نشست اخم کرد و گفت
_کجا بری به سلامتی؟
نیلوفر پشت کرد بهمون و گفت
_ من شوهر دارم هنوز طلاقم قطعی نشده من ترجیح میدم پیش اون بمونم تا بخوام پیش تو باشم .

اما سام از جاش بلند شد و گفت _چطور می‌خواهی اینکارو بکنی تا حالا به این فکر کردی چند سالی
که تو بغل شوهرت بودی من اینجا چیکار میکردم؟
تو یه هفته ام نمیتونی طاقت بیاری که من با زنم باشم و توام باشی و من این همه سال صبر کردم فرق بین من و تو اینه نیلوفر تو هرگز اونقدری که من عاشقت بودم عاشقم نبودی..
نیلوفر با یه خنده هیستریک عصبی به سمت سام برگشت و گفت
_ پس داری تلافی می کنی تلافی اون سال‌هایی که من پیش شوهرم بودم و تو اینجا تنهابودی!
الان داری از این دختر استفاده می کنی که اون سالا رو تلافی کنی!

عصبی از این حرفش از جام بلند شدم و گفتم
من عروسک دست این آدم نیستم که بخواد از من استفاده کنه تا از کسی انتقام بگیره میفهمی؟
من همتام و عروسک نیستم و توسام حق نداری به خاطر اینکه بخوای کسی رو اذیت کنی یا تلافی کنی از من استفاده کنی
خوب منو میشناسی میدونی چی کار هایی می کنم و چقدر دیوونم پس به این زن بفهمون که حضور من اینجا برای تلافی کردن کارهای اون نیست.

سام دست منو توی دستش گرفت و عصبی به نیلوفر نگاه کرد و گفت _این دختر حالش خوب نیست دیروز خواهرش و از دست داده نمیخوام ناراحتش کنی حضور همتا هیچ ربطی به تو نداره اون زن منه قبل از اینکه تو بخوای طلاق بگیری زن من بود بخوای نخوای باید قبولش کنی و قرار نیست از زندگی من حذف بشه.

 

و تو سال‌های سال عاشقت بودم انتظار تو کشیدم روزها و شب ها هر روز به تو فکر کردم
تو ازعشق و حال کردن کنار شوهرت خسته شدی اومدی سراغم باز من نه نگفتم چون هنوزم حس می کنم ته قلبم دوستت دارم و عشقی که به تو دارم هرگز تموم نمیشه اما اینو باید قبول کنی زن من همتاست همتارو و مجبور می کنم که با حضور تو کاری نداشته باشه همون طوری که می تونم تو رو مجبور کنم به حضور هم تا کاری نداشته باشی
اما در حضور خود این دختر می گم من یه زن برام کافیه اما میتونم عاشقت بمونم قرار نیست ازدواج کنم البته تا وقتی که شرط تو برای عقد کردن طلاق دادن همتا باشه….

احساس می کردم من اینجا یه موجود اضافی ام که هیچ وقت تصمیمی نداره منو به عنوان یه ادم قبول کنه
دستمو از دستش بیرون کشیدم و گفتم میفهمی داری چی میگی منو به حساب نمیاری مهم نیست که من نخوام با این زن ازدواج کنی مهم نیست که نمیخوام پیش تو و اینجا باشم؟
اینو بدون مجبور بشم هرکاری می کنم که ازت طلاق بگیرم چرا کاری می کنی هر وقت که نظر می خواد کمی راجع به تو برگرده کمی مثبت فکر کنم حرفی می‌زنی و کاری می‌کنی که به غلط کردن بیفتم!

واقعاً چرا اینکارو می کنی ؟
تو نیتت چیه؟
چی میخوای از من از خودت از زندگی ؟
من اونی که تو فکر می کنی نیستم حالا خوددانی!
ببین میخوای چیکار کنی چه نیلوفر اینجا بمونه چه نه من بالاخره از تو جدا میشم چون تو اون آدمی نیستی که من می خوام…

از کنارشون گذشتم و از اتاق بیرون اومدم دلم میخواست برم یه جای دور نیست و نابود بشم گم و گور بشم و هیچ نشونی از من نمونه واقعاً کم آورده بودم راجع به من چه فکر می‌کرد ؟
منم یه آدم بودم یه ادم که به انتخاب داشت نمی تونست منو مجبور کنه
حقشونداشت
واقعاً داشتم دیوونه میشدم خودمو به انتهای باغ رسوندم و زیر سایه درخت نشستم و شروع کردم به گریه کردن قلبم انقدر پر بود و درد داشت که نمیتونستم ساکت بمونم.

نمیدونم سمیر کجا بوده که منو با با اون حال دیده که سراسیمه خودشو بهم رسوند کنارم زانو زد و گفت

_حالت خوبه همتا ؟
چرا داری گریه می کنی؟
با حال زاری گفتم دلم میخواد گم بشن سمیر تورو به خدا کمکم کن من نمیخوام اینجا باشم نمیخوام اسیر برادرت باشم .

دستشو بالا اورد اشکام و از صورتم پاک کرد و گفت
_ آروم باش تموم میشه بالاخره راهی پیدا می‌کنیم قرار نیست که همیشه همینطوری بمونه…

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

اطلاعیه(دیوان رمان)

سلام خدمت دوستان عزیز سایت دیوان رمان بازگشایی شده و میتونید ادامه رمان هارو بخونید …

11 نظر

  1. اسم نویسنده این رمان چی هستش؟

  2. سلام مرسی رمان جالبی بود اگه میشه بفرمایید چه روزایی رمان رو روی سایت میزارید؟

  3. سلام لطفا یکم زودتر پارت بزارین مرسی

  4. 🙂چرا؟ چرا هیچ رمانی اینقد دوست داشتنی نیست؟ پلیز پارت بعدی رو لطف کن😉🥰

  5. ای ملئون چرا پارت نمی دهی

  6. کی پارت بعدی رو سایت میزارین

  7. ادمین جان!!!قربون قدت!!!
    حالاچرابهت برمیخوره داداش؟!؟!
    من که چیزی نگفتم،جز حقیقت…
    قهرنکن…
    بیابان هم دوست باشیم😉😉😉

  8. چرا انقدر دیرررررر میزارین حق ما این نیست که هفته ها منتظر سه چهار خط باشیم ادمین جان😖😡

  9. سلام پس این پارتها رو چرا نمیزاری داداش چرا انقد معطل میکنی لااقل هفته ای یه پارت برفس

  10. کاش سرعت پارت گذاری ببریدبالا
    رمان خیلی جذابییییییی
    لطفا پااارت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *