خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار/پارت هفتادو هشت

رمان بهار/پارت هفتادو هشت

روبه روی آینه ی قدی ایستادم و پالتوم رو تنم کردم.
دنبالم اومده ولی حرف فقط تماشام میکرد.
بند پهن کیفمو روی دوشم انداختم وبعد که از مرتب بودن سرو وضعم اطمینات پیدا کردن چرخیدم سمت استاد حاتمی و گفتم:

-خب…فکر کنم دیگه وقت رفتن!خییلی…خیلی روز خوبی بود….اگه بگم از وقتی اومدم تهران این بهترین روزی بود که داشتم دروغ نگفتم…

بهترین روزم بود چون از بودن با یه نفر عذاب وجدان نداشتم.چون ترس اینو نداشتم که دارم به کسی خیانت میکنم.
دستهاشو تو جیبهای شلوارش فرو برد و بعد یه لبخند زد و پرسید:

-خوش گذشت بهت!؟ واقعا!؟ ظرفهارو که خودت شستی…اتاقو هم که دوساعت وقت گذاشتی مرتب کردی…کجاش بهت خوش گذشت!؟

تو گلو و آروم خندیدم.راست میگفت.ما تمام مدت راجب زمین زمان گپ میزدیم و اون کارهارو انجام میدادیم.
سرم رو بالا گرفتم و بعد جواب دادم:

-آره خوش گذشت.اون قسمت کنار شما بودنش خوش گذشت!

 

ماتش برد.دستشو از جیبش بیرون آورد و اونو از روی چشمهاش تا پایین چونه اش کشید و گفت:

-اونقدر این جوابت قشنگ و به دلم نشست که…

پرسشی سرمو تکون دادم و پرسیدم:

-که چی!؟

لبهاسو باز کرد اما جواب نداد.یعنی شبیه کسی بود که هی حرف توی دلش بخواد بیاد نوک زبونش اما بعد به دلایل مختلف نتونه اون حرف رو به زبون بیاره.
و من احساس کردم باید بهش یه اطمینانی بدم که بتونه حرفش روبه زبون بیاره برای همین گفتم:

-حرفتون رو بزنید یه نفرو میشناسم که همیشه میگه نزارین چیزی تو دلتون بمونه ..نشه یه وقتی برسه که باخودت بگی کاش اون حرفو میزدم یا کاش اون کارو میکردم…اون یه نفر که میگم همون دوستم…

پرسید:

-این دوستت همونیه که فرمود عصرهای بارونی رو نباید تنهایی بگذرونی!؟

یه تبسم زدم و جواب دادم:

-آره…

-خیلی دوست خوبیه قدرشو بدون

-آره خیلی….

نفس عمیقی کشید و گفت:

-پس بزار حرفمو بزنم…میدونم قول داده بودم دست از پا خطا نکنم که تو از اینکه پیشنهادمو قبول کردی و اومدی اینجا پشیمون بشی ولی…ولی…ولی الان دوست دارم بگم دلم میخواد بغلت کنم…

به قیمت جون کندن براش تمام شد به زبون آوردن این حرفی که میترسید به من بربخوره و باعث بشه ازش بدم بیاد.
زل زده بود تو چشمهام و حرکت و ری اکشن من نسبت به جمله ی خودش رو پیش بینی میکرد.
لبخند زدم و خیلی آروم گفتم:

-میتونی…

ناباورانه بهم زل زد و با مکث پرسید:

-واقعا !؟ میتونم !؟

سرم رو تکون داوم و گفتم:

-آره واقعا!

دستپاچه نگاهم کرد. احتمالا از مرد ابهت دار و جنتلمن و پر اعتماد بنفسی مثل اون همچین چیزایی بعید بود ولی خب اون فقط از این میترسید که من بعدش ناراحت بشم و حتی اینو به زبون آورد و گفت:

-نمیخوام تو بعدا حس ناامنی بهن دست بده!

چقدر به خودش سخن میگرفت اونم وقتی که من در باغ سبز بهش نشون دادم.
یکبار دیگه گفتم:

-استاد…

دستشو بالا آورد و گقت:

-نگو استاد…وقتی پیشمی بهپ بگو فرزین..لطفا!

لبخمد زدمو با اسم کوچیک خطابش کردم:

-فرزین…تصورات من نسبت به تو عوض نمیشه با این کار…مطمئن باش!

 

خوشحال شد.یه نفس عمیق کشید و بعد فاصله ی بینمون رو پر کرد و با برداشتن دو قدم با آغوش باز اومد سمتم.
دستهاشوودور تنم حلقه کرد و منو تو آغوش فشرد.
چشمام بستم و دستامو بالا بردم و روی کمرش گذاشتم و تو ذهنم باهاش حرف زدم:

“استاد چرا شما زودتر پیدا نشدین!؟ چرا قبل مهرداد سرو کله تون تو زندگیم پیدا نشد!؟ چرا دیر تر از اون ابراز علاقه کردین…چرا…چرا وقتی اومدی سراغم که پر از حس گناهم…پر از حس خیانت”

اما من تصمیم رو گرفتم.من حالا واقعا برای جدایی از مهرداد مصمم بودم.
اون باید کنار زن و بچه اشو می موند و من کنار کسی که انتخابش عاقلانه تر بود!
من باید اینک کارو عملی میکردم….

مثل اینکه دلش نمیخواست رهام کنه! بیشتر از ده دقیقه بود که منو در آغوش خودش گرفته بود و رهام نمیکرد تا اینکه بالاخره به خودش اومد و خیلی سریع عقب رفت و واسه سنگین نشده فضا و احتمالا معذب نشدن هردومون گفت:

-برسونمت!؟ با من راحتی که خودم ببرمت خونه!

سرمو تکون داد و در جواب سوالش گفتم:

-نه! اگه برام آژانش بگیری بهتره!

چشماشو باز و بسته کرد و گفت:

-ای به چشم!

خودش برام با آژانش تماس گرفت و حتی تا جلوی در هم بدرقه ام کرد.
دوست داشتم بیشتر پیشش بمونم چون احساسی که کنار اون داشتمو هیچوقت کنار هیچ مرد دیگه ای نداشتم.
نشستم تو ماشین و بعداز بستن در از پشت شیشه براش دست تکون دادم.
ماتش بردا بود و فقط تماشام میکرد…

 

صدای بزن وبکبشون حتی تا توی حیاط هم به گوش می رسید و جشنشون بیشتر به پارتی های شبونه می موند.
پله های منتهی به سکو رو که بالا رفتم دستهامو از توی جیب پالتوم بیرون آوردم و در بزرگ ورودی رو باز کردم.
سالن پر بود از تعداد زیادی مهمون که اکثرا همون دوستای مایه دار و سانتی مانتالی خود نوشین بودن…
حاضر بودم شرط ببندم واسه رو کم کنی از همدیگه اونجوری در حد لالیکپگا به خودشون رسیده بودن…
انگار هر یه کدومشون سعی داشت از اون یکی جلوتر بیفته هم تو ظاهر و هم داشتن جواهرات و هرچیزی که میشد اون یکی رو از اون یکی پولدار تر نشون بده…
همینجوری داشتم تماشاشون میکردم که مهرداد از پشت سر گفت:

-به به! بهار خانم! بالاخره رضایت دادین بیاین خونه!

سرمو برگردوندم و به مهرداد که یه بطری آبجو دستش بود نگاه کردم.
ظاهرا رفته بود سراغ انبارش که باهمچین چیزی برگشته بود.
نگاهمو از شیشه ی توی دستش برداشتم و گفتم:

-اگه ناراحتی برمیگردم!

بجای جواب دادن به این سوالم پرسید:

-پیش دوستت بودی!؟

نمیدونم چرا سوالی رو پرسید که جوابش رو میدونست.حتی نمیدونم چطور به خودش جرات داده بود وقتی اونجا اونهمه زن حرف در بیار هست بایسته و با من گپ بزنه!
دستمو رو یند کیفم گذاشتم و پرسیدم:

-تو که خودت جواب این سوال رو میدونی پس چرا میپرسی!؟ من پیش پگاه بودم الان هم….

حرفم تموم نشده بود که تلفنم زنگ خورد. فقط دعا دعا میکردم که فرزین نباشه چون مهرداد با اون چشمهای تیزبینش زل زده بود به جیب پالتوم تا من تلفن همراهم رو دربیارم و اون کسی که باهام تماس گرفته بود رو ببینه.
قلبم چنان تند و کوبنده به سینه ام میکوبید که صدای ضربان و تپشش به گوش خودمم رسید.
دست بردم و وقتی بیرونش آوردم با دیدن اسم پگاه نفس راحتی از اعماق وجود کشیدم و رو به مهردار با خیالی بی نهایت راحت گفتم:

-حلالزاده اس زنگ زده ببینه رسیدم یا نه!

چیزی نگفت و از کنارم رد شد و رفت.تماس رو جواب دادم و گقتم:

“الو پگاه…”

حتی سلام هم نکرد و گفت:

“مژدگونی بده وه خبر خوشی برات دارم ”

کنجکاو پرسیدم:

” بگو چیشده!؟”

خندید و گفت:

“تا نگی مژدگونی چی بهم میدی محال بگم”

بی نگرانی و چون خودم به کل درگیر رد کردن و سر به نیست کردن اون ادکلن خوش بوی خاصم بودم گفتم:

” ادکلنمو بهت میدم…همونی که هدیه گرفتم و خودتم میدونی قیمتش چند میلیون”

سووووتب از سر شوق زد و گفت:

“جووون بابا! دیگه حالا ارزش لو دادنو داره…ببین…من به آرتین گفتم دنبال خونه ای اونم به یکی از دوستاش تلفن زد.پسره از ایناست که سوئیت مسافرتی داره گفته حاضره بکیشو بهت اجاره بده با رهن و اجاره ی خیلی کم”

اگه بگم تو اون لحظه دلم میخواست از شادی جیغ بکشم دروغ نگفتم.
دچار چنان شوق و شعفی شدم که غیر قابل بیان بود.ناباورانه پرسیدم:

“جون من راست میگی پگاه!؟ دروغ که نمیگی هان”

” بخدا راست میگم…فردا بعداز کلاس میریم مبینیمیش”

اونقدر از شنیدن خبر پگاه خوشجحال بودم که دلم میخواست از پشت تلفن ببوسمش.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

“مرسی پگاا…مرسی”

با صدای پر شیطنت و پر ذوقش گفت:

“ماچ به لپت.فردا یونی میبینمت”

گوشی رو به سینه ام چسبوندم و با خودم لب زدم:

“خدایا مرسی…مرسی که داری کمک میکنی همه چیز یه طور دیگه پیش بره..گیه جور بهتر”

چشمامو باز کردم و خواستم به سمت پله ها برم که اینبار نوشین صدام زد.ایسناوم و به سمتش برگشتم.
دستشو روی شکمش گذاشت و قدم زنان اومد سمتم و گفت:

-چطوری کی اومدی!؟

موهامو پشت گوش زدم و گفتم:

-خوبم مرسی…همین چنددقیقه پیش!

با اشتیاق گفت:

-من الان میخوام کیکمو ببرم توهم بیا…

به لباس تنم اشاره کردم و گفتم:

-باشه اول میرم اینارو عوض کنم اخه…

دستمو گرفت و گفت:

-نه نه..اصلا نیازی نیست.خیلی هم خوبن…فقط پالتوت رو دربیار…بیا زودباش…

رفت سمت آشپزخونه کارد پاپیون زده اش رو از روی اپن برداشت و دوباره راه افتاد سمت سالن.
به ناچار از رفتن به بالا منصرف شدم و دوباره راه رفته رو برگشتم.
راستش اصلا از پیوستن به جمعشون خوشم نمیومد.
تعداد خانمها هم البته بیشتر بود.
اصلا میشد گفت اون جمع یه جمع زنانه بود و فقط رو سه مرد بینشون بود و اون دو سه مرد هم کنار مهرداد آبجو میل میکردن و تخته نرد بازی میکردن.
پالتو و کیفم رو آویزون کردم و با مرتب کردن شال روی سرم به سمتشون رفتم.
یکی از خانمهایی که قبلا هم دیده بودمش با لبخندی معنی دار نگاهم کرد و پرسید:

-عه گلم تو هنوزم اینجا زندگی میکنی!؟

از طعنه ی توی کلامش اصلا خوشم‌نیومد.پشت چشمی نازک کردم و جواب دادم :

-بله

لب زنان گفت:

-چه جالب….

و بعدهم درحالی که مدام مشکوک و با ظن نگاهم‌میکرد راه افتاد سمت یکی دیگه از خانمها و شروع کرد پچ پچ کردن تو گوشش.
نه از نگاه هاش خوشم میومد نه از پچ‌پچ هاش…
خاله زنکهای بیخودی!

موندن تو اون جمع هیچ لذتی برای من نداشت.
خودمو کنار آدمایی می دیدم که همجوره با من فرق و تفاوت داشتن!
قدم زنان سمت میز رفتم و همزمان نگاهی به مهرداد انداختم.
کنار چند مرد نشسته بود و تخته نرد بازی میکردن درحالی که پیکهای خالیشون روی میز خود نمایی میکرد و صدای بکو بخندشون به هوا بود!
رو برگردوندم و از روی میز یه لیوانن نوشیدنی و یه تیکه از شیرینی خونگی که شهناز خودش درست کرده بود برداشتم و راه افتادم که روی اون کاناپه تکی چرم زرشکی بشینم.
صدای موسیقی تو فضای خونه پیچیده بود و من مدام به این فکر میکردم که واقعا مشخص شدن جنسیت بچه اینقدر مهم که باید براش جشن‌بگیرن!؟
تازه این اول ماجرا بود چونن مهمونهای اصلی نوشین یعنی خانواده ی مهرداد هنوز نیومده بودن…!
وقتی میخواستم سمت کاناپه تکی برم و از کنار ستون گذشتم ناگهان حرفهای نوشین و دوتا از دوستاش سرجا ثابت نگه ام داشت.
عقب عقب برگشتم و کنار ستون ایستادم تا منو نبینن…
یکی از دوستاش به نوشین میگفت:

“- نوشین تو عجب جراتی داریااا …واقعا آخه چطور تونستی دختر به اون خوشگلی رو تو خونه ات نگه داری !؟ هان ؟!

-سوسن درست میگه! این کار از تو واقعا بعید بود.این عین این یه جوجه رو بزاری پیش گربه بگی مراقبش باشه!

نوشین گرچه حس میکردم یه جورایی داره به حرفهاشون فکر میکنه اما درنهایت تصنعی خندید و گفت:

-وا این حرفها چیه شهین!؟یعنی مهرداد جوجه اس و بهار گربه!؟ حرفها میزنیااا….

-خب حالااااا….یه چیزی گفتم که حساب کار دستت بیاد!

-ببین نوشین…این خط این نشون آخرش گند این حس فامیل دوستی تو درمیاد.شهین پر بیراه نمیگه! خواهرم دختر برادرش رو آورده بود خونه اش….یه مدت تو خونه اش بود بعدش کاشف به عمل اومد دختره با شوهر خواهرم دوست شده..اونم مردی که 16 سال ازش بزرگتر بود.فقطم واسه پول میخواستش اگه بدونی چه مکافتی کشید سمیرای بدبخت..دختره مگه ول میکرد…

-آره گلم….دست کم نگیر..ردش کن بره تا واست دردرسر نشده.بزار بره یه جا غیراز خونه ی تو…یه وقت به خودت میای و میبینی قاپ مهردادو دزدیده هاا

نوشین که حالا دیگه تحت تاثیر حرفهاشون قرار گرفته بود با صدای نه خیلی مطمئن گفت:

-بد آدمی نیست…فقیر بیچاره اس دیگه گفتم اینجا بمونه یه کمکی بهش بکم.مهردادم آدمی نیست زودی وا بره اون عاشق و کشته مرده ی منه…زن دیگه ای به چشممش نمیاد

-در هر صورت از ما گفتن بود…من یکی که عمرا اگه بزارم یه دختر جوون تو خونه ام زندگی کنه!

-حالا البته شایدم عذرشو خواستم و یه جورایی ازش بخوام از اینجا بره ”

شیرینی ای که میخواستم بزارم دهنم برام از زهرمارهم بدتر شد.
این حرفها…این حرفهای تلخ و زننده هر آدمی رو شکننده میکرد.
جوری که متوجه ام نشن از ستون فاصله گرفتم و شیرینی توی دستمو انداختم توی بشقاب و فقط همون لیوان نوشیونی رو برداشتم و رفتم سمت همون کاناپه و همون جای دور از جمع…
نشستم و چند جرعه از اون نوشیدنی خنک زو خوردم تا یکم حالم جا بیاد.
سرم درد گرفته بود از این حرفها…
ای کاش بعضی هاشون حقیقت نداشتن…نداشته بودن تا تو روی این لعنتی ها می موندم و جواب این چرت و پرتهاشون رومیدادم.
خصوصا نوشین که فقیر بیچاره خطابم میکرد!
چقدر بیزار شدم بابت تمام روزایی که اینجا موندم و به حرفهای مهرداد گوش دادم و به نرفتن فکر نکردم.
وقتی داشتم تنهایی حرص و جوش میخوردم و بابت تمام اون حرفها خود لعنتیم رو بیشتر از همه شماتت میکردم هرسه نفرشون بهم نزدیک شدن.
سنگینی سایه شون توجه ام روجلب کرد.
سرم رو بلند کردم و بهشون خیره شدم.
نوشین با لبخندی که تصنعی بودنش برام کاملا مشخص بود پرسید:

-چرا تنها نشستی بهار !؟

نتونستم با صورت و نگاهی معمولی بهش نگاه بکنم.احساس بدی نسبت بهش پیدا کردم و با صورتی که اخم جا خوش کرده روش اصلا دست خودم نبود جواب دادم:

– راحتم اینجا!

زنی که لباسهای گرونقیمت بنفش رنگی به تن داشت و کلی جواهر ازش آویزون بود و بنظر همون شهین بود با طعنه پرسید:

-گلم شما نامزد نداری؟

عبوس تر از قبل گفتم:

-چطور مگه !؟

لبخندی زد و بعد نگاهی به دوستش سوسن و نوشین که هرکدوم دو طرفش ایستاده بودن انداخت و با لبخندی طعنه دار جواب داد:

-هیچی گلم! شما خیلی خوشگلی گفتم حتما نامزد داری!

خدایا ! چقدر از این زنهای پر افاده بیزار بودم.از این زنهایی که مدام تو گوش نوشین بد منو میگفتن و دقیقا به همین دلیل دلم خواست جوابی بدم که بچزونش:

-خب راستش خوشگلا همیشه یا معمولا سینگلن… بیشتر این بد قیافه ها هستن که ….

مکث کردم ولبخند معنی داری تحویلش دادم تا بسوزه.
میدونم جمله ام خیلی غیر منطقی و مسخره و مضحک بود اما گفتنش صرفا به این خاطر بود که حال اون سه تا زنی که در تلاش بودن حال منو بگیرن رو بگیرم!

 

میدونم جمله ام خیلی غیر منطقی و مسخره و مضحک بود اما گفتنش صرفا به این خاطر بود که حال اون سه تا زنی که در تلاش بودن حال منو بگیرن رو بگیرم!
تا جمله ام رو شنید اخم پررنگی روی صورتش نشست.
دلگیر و ناراحتی نگاهی به دوستاش انداخت و بعد گفت:

-عزیزم فکر نمیکنی یکم زیادی گستاخی!؟

لبخند دندون نمایی زدم و گفتم:

-شما چی!؟ فکر نمیکنید یکم فضولید! ؟

ماتش برد.حقش بود.حرفمو نمیزدم و سبک نمیشدم تا صبح خوابم نمیبرد.
از روی مبل شدم.لیوان نوشیدنی توی دستم رو گذاشتم کنار و بعد بلند شدم و مقابلش ایستادم.
دیگه علاقه ای به بازی کردن نقش یه دختر مودب نداشتم اونم وقتی می دیدم داره رسما بهم توهین میشه.
نوشین که اصلا براش مهم نبود دوستاش پشت من بد بگن اما اگه من جواب تیکه هاشون رو میدادم حسابی بهش برمیخورد اون لحظه هم با دلخوری گفت:

-بهار! حواست باشه چی میگیااا…مثل اینکه همچین یکم ناخوشی!پرت و پلا میگی…

هه! فقط من بودم که داشتم پرت و پلا میگفتم ظاهرا!
لبخندی دندون نما زدم و برای اینکه بشنوه چیگفتم با طعنه گفتم:

-ببخشید دخترخاله ما فقیر بیچاره ها گاهی اختیار زبونمون از دست می دیم.ولی…خوشحالم که خونه پیدا کردم و من فقیر بیچاره قراره از اینجا برم و بیشتر از این مزاحمتون نشم!

گوشی موبایلم رو هم برداشتم و خواستم راه بیفتم سمت پله ها و زودتر از شرشون خلاص بشم که یکی از همونها گه اگه اشتباه نکنم اسمش شهین بود دو سه قدمی اومد سمتم و گفت:

-جالب! گرچه با قول خودت فقیر بیچاره ای اما گوشی موبایلت واسه عیونهاست…

با نفرت بهش نگاه کردم که اون یکی هم شیر شد و با اشاره به گوش خودش گفت:

-البته گوشواره هاتون رو بگی نگی قیمتشون یکم بیشتر از وسع یه دانشجوی ضعیف و سطح پایین مالیه ..

چندتا زن لعنتی فضول دوره ام کرده بودن و میخواستن هرجور شده هم تحقیرم کنن و هم مثلا مچم رو بگیرن…
با تاسف نگاهی به نوشین انداختم.
به نوشینی که اصلا براش مهم نبود دوستای صمیمیش دارن به دختر خاله اش توهین میکنن!
دست به سینه رو به روشون ایستادم و گفتم:

-خانمها…از صورتای فضولتون مشخص اگه امشب جواب بعضی سوالاتون رو نگیرین حسابی بیخواب میشین….کلا حسودی و فضولی دوتا حس بد هستن که مثل خوره میفته به جون آدم ولی من بهتون لطف میکنم و جواب سوالاتون رو تا اونجایی که بشه میدم تا امشب به جلز و ولز نیفتین..خب…بپرسین! سوال اولتون اینه …گوشواره هامو کی خریده!؟ جواب این به شما چه!
سوال بعدیتون هم این بود:آیفون گرونقیمتمو کی بهم داده!؟ جواب این یکی هم اینه “به شما چه ربطی داره!”
خب خانما…کنجکاویتون بر طرف شد!؟

شهین با عصباینت گفت:

-وای خدایاااا…تاحالا هیچکس تو زندگیم اینجوری بهم توهین نکرده بود.من دیگه یک ثانیه هم اینجا نمیمونم….

نوشین خیلی سریع گفت:

-نه نه! صبر کنید!من معذرت میخوام

سوسن که یکی دو سال کم سن و سالتر از اونها بود پشت چشمی نازک کرد و گفت:

-تو چرا معذرت میخوای!؟یکی دیگه چرت و پرت گفت و گستاخی کرد

نوشین سعی کرد آرومشون کنه و گفت :

– بچه ها ببخشید.من دوست داشتم‌فقط بهتون خوش بگذره… تو هم بهتر بس کنی بهار…بهت این اجازه رو نمیدم توی خونه ام به مهمونهام بی احترامی کنی پس بهتره دهنتو ببندی….

پوزخند زدم و پرسیدم:

-دوستات چی!؟ اونا به من بی احترامی بکنن ایراد نداره!؟

 

وسط اوم بکو مگوهایی که داشت بالا میگرفت خیلی یهویی سروکله ی مهرداد پیدا شد.ما بینمون ایستادو با عصبانیت گفت:

-چیه نوشین !؟ باز با دوستات معرکه گرفتی!؟ ببخشید شهین خانم و سوسن خانم میشه دست از سر کچل زندگی من بردارین و هی با حرفهاتون آتیش این زندگی رو تند نکنین!؟چوبی هم مونده نکرده باشین تو کون زندگی ما…..؟؟
باز در گوش نوشین چیگفتین که داره میفته به جون این دختر و احتمالا بعدشم به جون من!؟

شهین خانم پشت چشمی نارک کرد و گفت:

-وااا…آقا مهرداد! این چه حرفیه!

مهرداد با عصباینت گفت:

-وا وا نداره خانم ..اگه چشم خوشحالی و خوشبختی مارو نداری هری…به سلامت…راه باز جاده دراز!

نوشین اول یه نگاه به قیافه ی بهت زده ی دوستش کرد و بعد رو به مهرداد گفت:

-وا مهرداد..هیچ متوجهی چیمیگی!؟؟

عصبی و کلافه و بااخم‌گفت:

-عه خب مگه دروغ میگم…کسی تخم نمیکنه پاشو بزاره دم در خونه ی ما چونخیلی زود رفقای تز دهنده ی تو میشینن طرح و برنامه میچینن و مغزتو پر میکنن از یه سری شر و ور…خیلی خیلی ممنونم که اومدین اینجا ولی اگه قراره بیاین اینجا و یه سری حرف بزنین و من وزن عزیزمو به جون هم بندازین لطفا همین حال محفل دوستانه ی مارو ترک کنین!

مهرداد حرفهاشو که زد دوباره برگشت همون جای قبلیش.
نمیدونم کی و چه موقع و چه طوری حرفهای مارو شنید ولی به موقع پیداش شده بود و خوب حرفهایی هم زد…
نفس عمیقی کشیدم و بعد نگاهی به چهره هاشون

انداختم و با زدن یه پوزخمد پر تاسف راه افتادم سمت پله ها با این حال بخشی از گفت و گو شون و شنیدم:

نوشین : بچه ها من واقعا معذرت میخوام! طاقت قهر و ناراحتی منو نداره دیگه! ترسید بازهم قهر کنم باهاش

سوسن: مهرداد چقدر بی اعصاب بود نوشین …با یه من عسل هم نمیشد قورتش داد!

شهین : من که فقط بخاطر تو رفتارهاشو تحمل میکنم نوشین…باور کن!

-ببخشید بچه ها! از بدقدمی دخترخاله ام بود…

بیشتر از اون چیزی نشیندم چون تقریبا خیلی ازشون دور شده بودم.
کی میشه اون لحظه ی رفتن من از اینحا سر برسه!

 

آماده ی بیرون رفتن از خونه شدم چون امروز اولین روز شروع ترم جدیدم بود اما چیزی که میخواست منو صبح کله سحر به خاطر خودش از خونه بکشونه بیرون قرارم با پگاه و بعد آرتین واسه اجاره ی خونه بود.
تمام وسایلم رو جمع کرده بودم و گذاشته بودم یه گوشه چون بیصبرانه منتظر لحظه ای بودم که بارو بندیلمم رو جمع کنم و از این خونه بزنم بیرون.
کیفمو روی دوشم انداختم و با بستن ساعت سفید رنگ به مچ دستم از اتاق زدم بیرون.
وقتی داشتم پله هارو پایین اومدم نگاهم به مهرداد افتاد.
لیوان توی دستشو گذاشت روی اپن منحنی شکل و از آشپزخونه چندقدمی فاصله گرفت.
نگاه اخم آلودی بهش انداختم و چون درست همون لحظه شهناز جارو به دست از پذبرایی بیرون اومد و نگاهش پی من بود و به دنبال یه آتو بدون ،اینکه مهرداد رو نگاه بکنم گفتم:

-صبح بخیر و خدانگهدار!

حتی فرصت نکرد جوابمو بده چون خیلی زود از کنارش گذشتم با اینحال نگاه خشمگین و عصبیش رو به خودم دیدم.
حتی عصبانیتش از منو سر شهناز خالی کرد و باصدای بلند خطاب بهش گفت:

-زود باش این کیسه های آشغال رو بنداز بیرون بوی گهشون حالمون رو بهم زد! اه….

شهناز با ترس و خیلی زود گفت:

-چشم اقا…به بچه ی برادرم ابوذر گفتم بیاد کیسه هارو با وانتش ببره…الساعه میاد!

سرعت قدمهامو بیشتر کردم و از خونه زدم بیردن.تو راه به پگاه پیامک دادم که زودتر بیاد دانشگاه.خیلی زود جوابم رو داد و من مشغول تکست دادن به خودش بودم که صدای بوق ماشین از پشت توجه ام رو جلب کرد و باعث شد سرمو بالا بگیرم.
مهرداد بود.کسی که اصلا انتظار نداشتم کم طاقتیش مجبورش کنه بیاددنبالم.
شیشه رو داد پایین و گفت:

-سوار شو!

نه! دیگه بس بود.بس بود رقصیدن با ساز مهرداد.اگه میخواستم نرم نرمک راهم رو ازش جدا کنم باید از همین حالا شروع میکردم. یه نفس عمیق کشیدم و بعد
خیلی جدی جواب دادم:

-نه! میخوام تنها برم….

کلافه و با حرص گفت:

-بیا سوارشو بهار اینقدر منو کفری نکن!

به ماشینش کمی نزدیک شدم و گفتم:

-میخوام خودم برم.حرفی اگه داری همینجا بزن….

دستشو با عصبانیت روی فرمون کوبید و گفت:

-لعنت! تو چت شده دختر!؟ چرا وسایلتو جمع کردی!؟ هان !؟ چرت بارو بندیل بستی!

محکم و جدی جواب دادم:

-چون میخوام از خونه ی خوشگلتون برم! اون جا جای فقیر بیجاره هایی مثل من نیست!

مشت دیگه ای روی فرمون کوبید و بعد با خشم و درماندگی گفت:

– ِد دختر…تو اگه از نوشین و اون دوستای گه تر از خودش ناراحتی چرا با من بد تا کردی! تف! گه تو این شانس!

نگاهی به اول و آخر کوچه انداختم و بعد سرمو یکم جلو بروم و گفتم:

-موندن تو خونه ی تو حماقت! اصرار نکن که دیگه به موندن تو خونه ات فکر هم نمیکنم..میخوام برم و هیچکس نمیتونه جلوم رو بگیره…حتی تو
بس توهین و تحقیر…بس تیکه و طعنه….دیگه نمیتونم تحمل بکنم!

درست همون موقع یه وانتی از کنارمون گذشت که راننده موقع گذره پنجره ی دودی ماشین قراضه اش رو آورد پایین و به ما نگاه کرد.
تا خواستم با دقت نگاهش کنم مهرداد با حرف بعدیش حواسم رو پرت کرد و گفت:

-بهار! بچه بازی درنیار! فکر رفتنو از سرتت بنداز بیرون…من این اجازه رو بهت نمیدم

-به اجازه ی تو احتیاجی ندارم…نمیتونم اونجا بمونم و بخاطر تو خفت و خاری تحمل کنم وبا عذاب وجدان دست به یقه بشم

به لحن دستوری و تاکید کنان گفت:

-بهار تو می مونی

انگشت اشاره ام رو به سمتش گرفتم و گفتم:

-تو فکر موندن منو از سرت بنداز بیرون.من دیگه تو اون خونه نمیمونم حتی اگه شده برای یک روز.وسایلمو جمع کردم خونه هم اجاره کردم و امروزم میرم برای قرار داد بستن!

مکث کردم.نفس عمیقی کشیدم و شمرده شمرده ادامه دادم:

-من…دیگه….پا توی خونه ی تو نمیزارم!

ماشین رو نگه داشت و پیاده شد.زده بود به سرش.کیفمو گرفت و گفت:

-بیا برو سوار ماشین شو…اینجا نمیشه صحبت کرد. بیا منو توی دردسر ننداز
نمیخوام مشکل و دروسر برام پیش بیاد و نوشین بفهمه همه ی فکرهاش درست بوده….بیا برو…

دستمو پس کشیدم و با نگاه به صورت عصبانیش گفتم:

-بهت گفتم نمیخوام سوار بشم…

عصبانی دندون قروچه ای کرد و بعد دستمو گرفت و پرتم کرد سمت ماشبن .تعادلم رو از دست دادم و افتادم روی زمین….
باورم نمیشد اینکارو باهام کرده.
کف دستهامو دو طرفم روی سفالت گذاشتم که پشت لباسم رو گرفت و گفت:

-بعضی وقتها بدجور میدی رواعصابم بهار…بدجور میری لعنتی….وقتی بهت میگم سوار شو یعنی باید بگی چشم….

با تیکه بر دستهام از روی زمین بلند شدم و بعد با نفرت به صورتش نگاه کردم و همونطور که عقب عقب می رفتم گفتم:

-تو…توی عوضی به چه جراتی اینکارو کردی با من!؟

باعصباینت و حرصی که خیلی کم ازش دیده بودم و با صورتی عاری از هرگونه عشق و احساس گفت:

-چون تو دیگه داری کفرمو درمیاری….من از سر

پیچی متنفرم..از اینکه کسی بخواد برام دردسر ساز بشه متنفرم….توداری واسم دردسر ساز میشی…داری دردسر درست میکنی برام!میخوای کاری بکنی تمام عالم و آدم بفهمن چی بین من و توئہ….میخوای منو بپیچونی…
اجازه نمیدم پول منو بخوری و با کس دیگه ای تیک بزنی!

رو به روی خودم آدمی رو می دیدم که حس میکردم جدید…تازه است…
یه آدم که انگار حالا داره از خود واقعیش رونمایی میکنه…

 

رو به روی خودم آدمی رو می دیدم که حس میکردم جدید…تازه است…
یه آدم که انگار حالا داره از خود واقعیش رو نمایی میکنه.
هنوزهم عصبانی بود و من رد پشیمونی از گفتن حرفها و کارهاش رو تو چشمهاش نمی دیدم.
با تاسف سرمو براش تکون دادم و گفتم:

-برای خودم متاسفم…متاسفم که پیه همچی رو بخاطر تو مالیدم به تنم….بخاطر تویی که تمام این مدت منو به چشم کسی می دیدی که بهش پول میدادی تا ازش خدمات بگیری!

سرش رو تکون داد و همونطور که با اون صوزت بی نهایت ترسناک شده و بر افروخته اش به سمتم میومد گفت:

-تو چرا متاسفی؟ ایم وسط تو شدی اونی که پیه همچی رو مالیده به تنش!؟ کسی این وسط از این رابطه بو ببره منم که به فنا میرم…منم که آبرو دارم…منم که پای ثروتم در میون…پای زن و بچه ام…

حرفهایی میزد و به زبون میاورد که حتی باوجود اینکهه با جفت گوشهای خودم میشنیدمشون هم باز باورم تمیشد تو عالم واقعیت و از دهن مهرداد دارن بیرون میان…
یا خشم و تنفر و دلخوری و عصبانیت تند تند گفتم:

-جوری حرف میزنی انگار من خطاکارم! انگار من آدم بده ی این داستان و این زندگی ام…تو…تو ازم خواستی باهات باشم…تو توی گوشم حرف عاشقانه پچ پچ کردی…تو…تو…

با عصبانیت شدیدی ضربه و مشت سنگینی به ماشینش زد و گفت:

-خفه شو بهاااار…خفه شو دهنتو ببند آشغال کسی صداتو بشنوه و بویی از این رابطه ببره خونتو می ریزم…شنیدی؟ خونتو می ریزم…

کیفم رو دو دستی و سفت گرفتم و همونطور که خشمم رو با فشردنش تو مشتم خالی میکردم با عصبانیت و صدای پر بغضی گفتم:

-همین حالا همین لحظه هرچی بین من و تو بوده دیگه واسه همیشه تموم…میفهمی تموم تموم تموم…

دنبالم اومد و گفت:

-غلط کردی…شروع این رابطه دست تو نبوده که پایانش بخواد باشه…

عقب عقب رفتم تا فاصله ام همچنان باهاش حفظ بشه ودرهمون حال گفتم:

-دیگه داری حالمو با حرفهات بهم میزنی مهراد..داری از اینکه اینهمه مدت عمرمو پات گذاشتم بد پشیمونم میکنی…

چشماشو ریز کرد و گفت:

-عمر …!؟ کدوم عمر…تو هرکاری کردی پولشو گرفتی…

داشت باحرفهاش منو به تهوع و استفراغ مینداخت.جالم از خودم حالم از اون از هردمون بهم خورد.مرده شور این زندگی پر منت رو ببرن…
با نفرتی که هم تو صدام و هم تو چشمام موج میزد گفتم:

-مرده شور خودت و پولات رو ببرن…

ثانیه ای برای اونجا موندن صبر نکردم و با تمام توان شروع کردم به دویدن.اونقدر دویدم و اونقدر از اونجا دورشدم که دیگه تقریبا مطمئن شدم حتی اگر دنبالممم اومده باشه باز نتونسته پیدام کنه و ببینم.
نفس بریده و بی رمق یه جا ایستادم و با تا کردن کمرم دستهامو گذاشتم روی زانوهام.
چند نفس عمیق کشیدم تاحالم جا لیاد.
لباسهام هنوزم خاکی خولی بودن…
بزاق دهنمو قورت دادم و با یه دم و بازدم دیگه کمرم رو صاف نگه داشتم و چشم دوختم به رو به رو…
اگه تا الان ذره ای واسه موندن تو اون شرهیط و ادامه دادن به ابن رابطه شک داشتم حالا دیگه مطمئن بودم هیچی رو نمیشه ادامه داد و باید تمومش کرد.
به جاده نزدیک شدم و دستمو بزای یه تاکسی تکون دادم .گفتم دربستم و چون پذیرفت سوار شدم و با بستن در اسم دانشگاه و مسیرو گفتم و خودم چشمامو بستم و سرمو به عقب تکیه دادم.
هنوزم ریتم نفسهام تند بود.
رفتار و حرفهای مهردادی که فکر میکرد من یکی از وسایل شخصیش هستم شده بودن یه بغض و چنگ انداخته بودن به گلوم…
دیگه نمیشد ادامه داد.
حتی اگه میشد هم من نمیخواستم.
من نمیخواستم ادامه بدم با مهرداد…
این رابطه غلط و چرک و کثیف و احمقانه بود.
به اسم عشق شروع شد و با منت و توهین و فحاشی تموم…
راننده تاکسی که ماشین رو جلوی در ورودی دانشگاه نگه داشت کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم.
بند کیفمو روی دوشم انداختم و دویدم سمت ورودی و ورفتم داخل…شماره ی پگاه رو گرفتم و اون خیلی سریع جواب داد.
گفت توی آلاچیق منتظرم و من بی فوت وقت و با قدمهای سریع به سمت الاچیق رفتم.
نشسته بود رو کنده ی درخت رنگ شده و با گوشیش ور می رفت که با حس حضور من سرشو بالا گرفت.
اول لبخند زد و خواست باخوشحالی سلام و احوالپرسی بکنه اما چشمش که به لباسای خاکیم افتاد همونجوری بی حرکت ایستاد و بهم خیره موند.
کیفمو پرت کردم رو میز و بطری آب معدنی پگاه رو که روی میز بود برداشتم و یه نفس سر کشیدم.
سر و وضعم رو با تعجب برانداز کرد و بعد گفت:

-عه تو چرا این شکلی هستی؟ چیزی شده اتفاقی افتاده!؟چرا لباسات خاک و خولیه؟

آب رو که لاجرعه سر کشیدم بطری رو گذاشتم روی میز و بدون اینکه جواب سوالهاشو بپرسم دستمو زوی میز چوبی گذاشتمو و سرم گذاشتم روش…
پگاه دستمو آهسته تکون داد و پرسید:

-بهار….چیزی شده!؟ اتفاق بدی افتاده؟ حرف بزن قلبم اومده تو دهنم…حالت خوبه!؟

یکم که حالم جا اومد سرم رو بلند کردم.موهای پریشون بیرون اومده از زیر

مقنعه ام رو فرستادم داخل و بعد جواب دادم:

-آره خوبم! با آرتین هماهنک کردی واسه خونه!؟ کاش میشد اصلا همین حالا بریم!

با تعجب گفت:

-حالا که نمیشه…ساعت نه و نیم کلاس داریم.بهش گفتم یازده قرار بزاره…تو حالت خوبه!؟

نگاهی به ساعت انداختم.تا نه و نیم شدن زمان، فقط پنج دقیقه وقت بود.بلند شدم و گفتم:

-آره خوبم…من خوبم!

در عین بدی و وخامت حال و احوالم خوب بودم.
چون حالا دیگه میدونستم واسه جدایی از مهرداد ثانیه هارو نباید تلف کنم….

 

بعداز تموم شدن کلاس همراه پگاه از دانشگاه اومدیم بیرون و تو پیاده رو قدم زنان به راه افتادیم تا وقتی که آرتین بیاد دنبالمون.
بیشتر از همیشه برای اجاره ی جایی که بشه اونجا زندگی کرد و دیگه تو خونه ی مهرداد و نوشین نبود، مصمم و جدی بودم!
دست بردم توی کیفم و ادکلن گرونقیمت و خوش بویی که قبلا از مهرداد هدیه گرفته بودم رو بیرون آوردم و به سمت پگاه گرفتم:

-بیا ! اینم مژدگونی ای که میخواستی!

ادکلن رو ازم گرفت و متعجب نگاهم کرد.میدونم اون مطمئن بود امرور تقریبا عجیب و غریب ترین بهار همیشگی رو دیده و باهاش برخورد داشته.
من میدونستم عاشق این ادکلن
از توی جعبه اش بیرونش آورد و عمیقا اونو بو کشید و بعدهم گفت:

-ولی مگه…مگه قبلا نگفتی اینو مهرداد بهت هدیه داده چرا الان داری اونو میدی به من !؟

خیره به رو به رو، خبلی جدی و جواب دادم:

-چون دیگه نمیخوامش.چون…چون…

نمیتونستم بیشتر از این همچین تصمیم مهمی رو پیش خودم نگه دارم. وقتی سرش رو به سمتم برگردونده بود زل زدم تو چشمهاش و گفتم:

-چون مهرداد بهم هدیه دادش نمیخوامش دیگه!پگاه من…من دلم میخواد رابطه ام رو باهاش بهم بزنم…دلم مخواد همه چی رو تموم کنم!

دستشو روی شونه ام گذاشت و گفت:

-این بهترین تصمیمیه که میتونی بگیری میفهمی!بزار اینجوری بهت بگم بهار…من مهرداد رو دیدم و خب باهاش برخورد داشتم..مثل ریگ پول خرج میکنه…خوشتیپ…خوش قیافه اس…جذاب…دختر کش و دختر پسند…زندگی لاکچری داره اما…اما یه مرد متاهل و این تماااااام خوبی های اونو زیر سوال میبره!
تو خیلی خوشگلی بهار…روز اولی که دیدمت باخودم گفتم تنها دختری که درعین سادگی و بدون هیچ آرایشی به دلم نشسته تویی…همه تورو نگاه میکردن…پسرا و حتی اساتید و حتی دخترا…
تو خیلی خوبی و لیاقتت بیشتر از این…بیشتر از موندن با مردی که زن داره و میخواد بچه دار هم بشه!
تو میتونی مثل من با کسی باشی که آزادانه دستشو بگیری و باهاش بری تفریح نه کسی که هزارجور جیمز باند بازی درمیاری تا ببینیش… بهار…من همیشه میخواستم اینو بهت بگم اما میترسیدم تو بابت شنیدنشون ازم ناراحت بشی اما الان از ته قلبم خوشحالم که میخوای ازش جدا بشی…این بهترین و درست ترین و عاقلانه ترین کار ممکن!

تمام حرفهاش درست و بجا بودن! من خودمم به همه ی اینها واقف بودم و به همین دلیل میخواستم کمکم ارش جدابشم.
سرمو آهسته تکون دادم و بعد دستمو رو بند کوله ام گذاشتم و گفتم:

-اون میخواد جلومو بگیره چون نمیخواد ازش جدا بشم اما من به همین دلیل که دنبال خونه ام…

دستشو رو شونه ام گذاشت و گفت:

-نکنه یه وقت پشیمون بشی!

سرم رو آهسته تکون دادم و گفتم:

-نه! نمیشم! دیگه نمیخوام به این شرایط ادامه بدم…جدایی از مهرداد سخت چون همه جوره بهش وابسته ام تاحالا کمکهای مالی زیادی بهم کرده و میترسم ازش جدا بشم اما …اما دیگه هم نمیتونم ادامه بدم!

شونه ام رو فشرد و گفت:

-تو میتونی بهار.میتونی!

ده دقیقه بعد آرتین اومد دنبالمون و مارو برد ساختمون رفیقش که یه مجتمع نه خیلی بزرگ با سوئیت های کوچیک اونم واسه اسکان مسافر بود.
هرچهارنفر باهم رفتیم بالا.راهش خیلی هم از دانشگاه دور نبود از محل کار چرا…یه کوچولو مسیر برام طولانی تر و هزینه بردار تر میشد اما جایی خوبی بود چون حتی تنهایی و بدون آگهی برای هم اتاقی پذیرفتن هم میتونستم رهن و اجاره اش رو پرداخت کنم.
کلا دوتا اتاق بود یه سرویس و یه آشپزخونه کوچولو!
رفتم سمت پنجره اتاق و نگاهی به بیرون انداختم که آرتین از پشت سر پرسید:

-میپسندی بهار !؟

همچین جایی برای من که فقط یه نفر بودم زیاد هم بود.برای همین با خرسندی گفتم:

-آره عالیه ممنون!

صاحب ملک که از دوستان صمیمی آرتین هم بود گفت:

-من کلا اینجارو به مسافرها میدم و شبی هم باهاشون حساب میکنم عین هتل و مسافرخونه ولی دیگه چون داش آرتین خواست واسه شما استثنا قائل شدیم!

لبخند زدم و گفتم:

-ممنونم لطف کردین

پگاه باخوشحالی گفت:

-بنظر من که اینجا واسه تو خیلی مناسب.خوبیش هم اینه که مبله اس البته بنظر من یه سری چیزارو عوض کن…مثلا رو تختی و بالش و وسایل آشپزخونه….

دستمو رو لبه ی پنجره کشیدم و گفتم:

-آره! نیاز به یه گردگیری هم داره!همین امروز میرم وسایلمو میارم…

مثل همیشه تو رفاقت کم نذاشت و گفت:

-منم قول میدم فردا بعداز کلاس بیام پیشت و تو تمیز کردنش بهت کمک کنم!

نفس راحتی کشیدم و با بغل کردنش گفتم:

-مرسی که هستی!مرسی که کنارمی

 

درهای حیاط باز بود و جلوی خونه یه وانت پارک شده بود که خیلی برام آشنا به نظر می رسید اما اونقدر عجله داشتم که وقت رو تلف نکردم و فورا در نیمه باز رو کنار زدم و باعجله رفتم داخل.
شهناز وبرادر زادش ابوذر که پسر فضول و عجیب غریب و البته پررویی بود اینبار داشتن فرشهای تلنبار شده ی روی هم رو آماده میکردن که احتمالا پسره اونارو سوار وانتش کنه و ببره قالیشویی.
تا متوجه من شدن هردو دست از کار کشیدن و بهم خیره شدن….
اصلا از نگاه های خیره و معنی دارشون خوشم نیومد برای همین حتی سلام نکردم و فقط باعجله به مسیرم ادامه دادم هرچند اینو حس کردم با فاصله گرفتن من مشغول پچ پچ کردن باهمدیگه شدن!
درو با کف دست هل دادم و رفتم داخل.
بهترین زمان برای بردن وسایلم همین حالا و قبل از اومدن و برگشتن مهرداد از کارخونه بود.
اگه باشه هرطور شده و با بهونه های مختلف جلوم رو میگرفت و من هم اصلا دیگه دلم نمیخواست اینجا بمونم و یه سری چیزای تلخ رو تحمل کنم و قید غرورم رو بزنم!
پله هارو بالا رفتم و وقتی از راهرو گذشتم رسیدم به اتاقی که درش نیمه باز بود.
معمولا همیشه بسته بود مگر اینکه….
قدمهام رو آرومتر و بی سرو صداتر برداشتم و بعد خیلی آروم درو کنار زدم و رفتم داخل….
اونجا بود که چشمم به نوشین افتاد و شوکه نگاهش کردم.
داشت تو وسایل من دنبال چیزی میگشت که مطمئن بشه با شوهرش در ارتباط نیستم.
هاج و واج نگاهش کردم.
باورم نمیشد یه روز کارش به اونجا هم برسه که بخواد من رو هم تفتیش بکنه!
دستمو رو قلبم گذاشتم.نکنه به چیزی شک کرده باشه!؟؟
اما هرجور که حساب میکردم نباید به خودش این اجازه رو میداد که بدون اجازه وسایلم رو بگرده….
همینجور داشت وسایلمو نگاه میکرد که تلفنش زنگ خورد.
پشت به من بود و نمیتونست منو ببینه.جواب تماسش رو داد و گفت:

“الو سوسن…آره تو اتاقشم….گشتم ولی چیز خاصی پیدا نکردم….چرا…یه بار حس کردم بوی تنش با بوی عطری که اون روز پیرهن مهرداد میداد یکیه ولی الان حتی اونو هم ندیدم .
.نمیدونم باید بیشتر بگردم…نه بابا دانصگاهه….من خودم عصر میرم مطب….لباس خوابهاش!؟ آره لباس خواب خیلی داره…..واقعا چرا باید یه دختر مجرد اینقدر لباس خوابهای سکسی داشته باشه!؟ …”

چیزهایی که می دیدم و میشنیدم برام باور نکردنی بود.
و من خداروشکر میکردم که از قبل هرچیز شک برانگیزی رو سر به نیست کردم.
مفس آرومی کشیدم و بعدجلو رفتم و پرسیدم:

-دلیلش اینکه من عاشق لباس خوابم…

اولش خشکش زد ولی بعد که سوال بعدی رو پرسیدم واکنش نشون داد:

-چیکار میکنی؟ دادی منو تفتیش میکنی!؟

به سرعت از جا بلند شد و به سمتم برگشت.تماسش رو قطع کرد و دستپاچه گفت:

-سلام…کی اومدی!؟

متاسف بهش نگاه کردم و جواب دادم:

-اگه میخوای بدونی که چه موقع رسیدم باید بگم از قبل از اینکه داشتی تلفنی صحبت میکردی!

فهمید گند زده.سرش رو تکون داد و گفت:

-ببین من فقط داشتم دنبال یه چیزی میگشم گفتم شاید توی اتاق تو باشه…آخه گمش کردم!

پوزخندی بابت این حرفهای پوچ و دری وریش زدم و بعد قدم زنان رفتم سمتش و گفتم:

-اگه شک داشتی صدام میزدی به خودم میگفتی منم خودم ذره به ذره ی اینجا رو واست کندو کاو میکردم تا اون چیزی که میخوای رو پیدا کنی…

لعنتی! فقط خدا میدونه بار چندمش هست که داره اینجارو میگرده تا شاید رد و نشونی پیدا بکنه و مچم رو بگیره.
خدایا….من دیگه نمیخوام به این زندگی ادامه بدم.
کمکم کم…کمکم کن بتونم از مهرداد دل بکنم!
دنبالم اومد و گفت:

-اشتباه میکنی.من میدونم تو اونقدر دختر عاقلی هستی که نخوای با مهرداد من وارد رابطه بشی! تو میدونی من به کسی که همچین کادی بکنه رحم نمیکنم!

خم شدم و زیپ ساک رو بستم و از گوشه چشم نگاهش کردم.
داشت تهدیدم میکرد اینو خوب میدونستم.
اما دیگه تموم شد….یعنی من تمومش میکنم.
وسایلم رو برداشتم و بعد بلند شدم و رو به روش ایستادم و گفتم:

-نترس نوشین..من بارو بندیلنو میبندم و از اینجا میرم تا خیالت آسوده ی آسوده بشه….
ممنونم…ممنون بابت تمام روزایی که تو خونه ات پذیرام بودی….
ممنون که وقتی خوابگاه بهم ندادن تو مثل یه مهمان اینجا نگهم داشتی و واسم چیزی کم هم نذاشتی…
ممنونم ازت…

دست به سینه شد و پرسید:

-حالا واقعا میخوای بری؟

-بله! این تصمیمی که فکر کنم توهم دوستش داری.بازم ازت بابت تمام لطفهایی که درحقم کردی ممنونم…
امیدوارم…امیدوارم بتونم یه روز جبران بکنم!

دسته ساکم رو گرفتم و بعد با عجله از اتاق بیرون رفتم….

 

دنبالم اومد بیرون.
سریع قدم برمیداشتم که سریعتر از اون خونه بزنم بیرون.
من خسته بودم.خسته بودم از داشتن ارتباط با مردی که تهش هیچی نیست..هیچی هیچی….
خسته بودم از تحمل اضطراب وترس از رسوایی و بی آبرویی!
دوستش داشتم.دوستش داشتم مهرداد رو اما این یه عشق ممنوعه بود.
یه عشق ممنوعه ی بی سرانجام!
دسته ی کیف رو گرفتم تا راحت تر بتونم از پله ها پایین برم..نوشین همونطور که دنبالم میومد پرسید:

-حالا کجا داری میری!؟ به مادرت گفتی!؟

کفری میشدم وقتی جوری حرف میزد یا سوالهایی میپرسید که انگار من یه دختر کوچولوی ده ساله ام!
نگاه نه چندان صمیمانه ای بهش انداختم ودرحالی که با زور زدن زیاد اون وسایل رو پایین میبردم گفتم:

-جایی رو اجاره کردم….

با یه حالت مضحک که کاملا مشخص بود از سر تعارف الکی و یا شاید و آروم‌نگه داشتن عذاب وجدان هست گفت:

-میگم حالا اگه بخوای هم میتونی بمونی…

پوزخندی روی صورتم نشست.این رفتارهای مسخره از کسی مثل اون بعید بود.
طول کشید تا بفهمم واقعا چجور شخصیتی داره.
اون شبیه به دو قطبی ها بود.
شبیه به کسایی که اختلال شخصیتی دارن و بخاطر شک و ترس زیاد همه چی رو به خودشون و بقیه دروغ میگن.
اما گاهی حس میکردم با داشتن رابطه با مهرداد من از اون هم مزخرفتر شدم.
باید همچی رو تموم میکردم حتی اگه قرار بود بعدش تا آخر عمرم تنها بمونم!
سرمو تکون دادم و وسایلمو از آخرین پله پایین بردم و گفتم:

-ممنون ولی من قرار داد بستم! اونجوری راحت ترم!

با شک گفت:

-چجوری فرلرداد بستی؟ مگه پول داشتی!؟

مثل اینکه کاراگاه بازی خانم حسابی گل کرده بود.سر تکون دادم و جواب دادم:

-آره با اجازه ات پول داشتم.

-میتونم بپرسم کی بهت داده!؟

-هم کار کردم هم قرض کردم…

یکبار دیگه ازش خداحافظی کردم و بعدهم رفتم.حتی به خودش زحمت همراهی نداد.
آه کشیدم.
اون فقط شک کرده و با من اینطور سرد و تلخ رفتار کرد وای به روزی که بفهمه من واقعا با مهرداد در ارتباطم!
شماره ی آژانس رو گرفتم ولی جواب نمیدادن و من مجبور شدم وسایلمو کشون کشون دنبال خودم تا سر خیابون ببرم.
تو همون حین و برای چندمینبار شماره ی آژانس روگرفتم که همون موقع یه ماشین از پشت سربهم نزدیک شد.
اهمیت ندادم تا وقتی که راننده شیشه رو داد پایین و گفت:

-چطوری خانمی !؟

سرمو که بلند کردم و چرخوندم با ابوذر چشم تو چشم شدم.
اصلا حس خوبی نسبت به این آدم نداشتم حتی یک ذره!
جواب سلامشو ندادم و به راهم ادامه دادم که گفت:

-قابل نمیدونی!؟ بیا سوارش و برسونمت!

با اخم و صورتی عبوس نگاه تندی بهش انداختم و بعد گفتم:

-لازم نکرده خودم میبرم!

با عجله به راه افتادم که طعنه رنان گفت:

-لااقل زنگ بزن مهرداد جونت بیاد دنبالت!

ناگهان ایستادم.شک کرده بودم به گوشهام بابت چیزی که شنیده بودم.
سرم رو خیلی آروم به سمتش برگردوندم .
ماشین رو نگه داشت و یه لبخند پلید روی صورت نشوند.
دسته های کیف هارو رها کردم و با لحن بی نهایت تند و عصبانی ای گفتم:

-تو الان چه غلطی کردی!؟

لبخند معنی داری زد و بعد شیشه ی ماشینش رو تا اونجایی که میشد کشید پایین و بعد گفت:

-من و عمه ام همه چی رو میدونیم…میدونیم که تو و اون جیک تو جیکین!

ماتم برد.بی حرکت ایستادم و بهش خیره شدم.
همیشه اینو احساس میکردم که اون لعنتی یه چیزایی رو میدونه.
آب دهنمو قورت دادم و سعی کردم خودم رو نبازم که اون شک و تردید هاش برطرف نشه و خیلی محکم گفتم:

-داری گنده تر از دهنت حرف میزنی! اگه بازم چرت و پرت بگی به آقا مهرداد میگم خودت و عمه ات رو از اون‌خونه پرت کنن بیرون….

نه تنها نترسید بلکه لبخند کریهی زد و بعد گفت:

-فعلا که خودت رو انداختن بیرون!

انگشام رو مشت کردم و با نفرت بهش نگاه کردم.
حرفی زو که برای چنددقیقه ساکت و دستپاچه ام کرد.
دندون قروچه ای کردم و گفتم:

-اصلا مجبور نیستم اینجا بمونم و به چرت و پرتهات گوش بدم!

خواستم کیف و ساکم رو بردارم و به راه بیفتم که در ماشین قراضه اش رو کنار زد و بعد پاهاش رو گذاشت روی زمین و گفت:

-فکر کردی ما نمیدونیم!؟ میدونیم خوب هم میدونیم…منم که میدونی…همچین بگی نگی دهنم چفت نیست!

چندقدم بیشتر نرفته بودم که ایستادم.لعنتی عوضی آخه این دیگه از کجا روی سرم آوار شد!؟
لب گزیدم و نگاه تندی بهش انداختم و پرسیدم:

-چی از جونم میخوای عوضی!؟

 

بشکن زد و بعد از ماشین پیاده شد و همونطور که کف دستهاش رو بهم می مالبد گفت:

-آهاااان! این سوال خوبیه!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت هشتاد

آه عمیقی کشیدم و سرم رو دوباره گذاشتم روی زانوهام… این که اگه به عقب …

3 نظر

  1. تورو خدا این ابوذر رو دیگه وارد داستان نکنین

  2. سلاااااام علی آقا
    خوبی؟
    خوشی؟
    چرا کم پیدایی؟
    چرا اینجا انقد سوت و کوره؟!
    😕😕😕😕😕😕

  3. عه اون گوشه سایت تار بسته…!😕😂

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *