خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان شاهدخت/پارت پنجاهو سه

رمان شاهدخت/پارت پنجاهو سه

_نفسم رفت … کی وقت کردی این کارارو کنی ؟

جلوم چرخی زد و در اخر گوشه های دامن پیراهنش رو گرفت و کمی خم شد

نهان_اختیار داری اقا فکر کردی فقط خودت بلدی سوپرایز کنی ؟

خندیدم و جلو رفتم صندلی رو عقب کشیدم و اشاره کردم بشینه

_بفرمایید بانو

روی صندلی نشست و صندلی رو جلو فرستادم و سرم رو تو گردنش فرو کردم و عمیق بو کشیدم

_اخ که من عاشق این بوی تنتم لعنتی

گردنش رو خم کرد…

نهان_قلقلکم میاد دانیار

لب هام رو روی گردنش نشوندم برعکس هوا که سرد بود گردن نهان حسابی داغ بود

نهان_ بشین دانیار یکی میاد

بوسه ای گوشه ی لباش نشوندم و روی صندلی روبروی نهان نشستم

میز شام و شمع های روشن و گل های رز روی میز نشون میداد همه چیز از پیش هماهنگ شده بود

_شیطونک کی این کارا رو تونستی کنی

چشمکی بهم زد و داخل بشقابم دو ملاقه سوپ ریخت و جلوم گذاشت و طرف خودش رو هم پر کرد ک نگاهم کرد

نهان_امروز بعد از ناهار با راضیه هماهنگ کردم همه ی اینا کار سمیه و راضیه ست
من فقط وقت کردم به خودم برسم

_مهمترین قسمت همین بود

قاشقی از سوپ رو داخل دهانش گذاشت و به بشقابم اشاره کرد

نهان_بخور سرد میشه

تو خوردن همراهیش کردم و تموم شبمون با سکوت و نگاه های خیره مون سپری شد

بعد از تموم شدن غذامون به اطراف نگاه کردم و نفس عمیقی کشیدم و با فکری که به سرم زد از جا بلند شدم و دستم رو جلوی نهان دراز کردم

_برقصیم

خندید و از جاش بلند شد

 

نهان _ آهنگ چی ؟

گوشیم رو از تو جیب شلوارم دراوردم و موزیک بیکلامی پلی کردم

دست نهان رو روی شونه م گذاشتم و دست دیگه ش رو توی دستم گرفتم

نهان_من بلد نیستم دانیار

دستم ازادم رو پشت کمرش گذاشتم و نهان رو با خودم همراه کردم

_فقط کافیه خودتو بسپری دست من و هر کاری کردم انجام بدی

همراه با لبخند شونه ای بالا انداخت و همراهیم کرد

بعد از مدتی چراغ های خاموش داخل خبر از خوابیدن اهالی داخل خونه میداد

نهان دست هاش رو رها کرد و دور گردنم حلقه کرد و پیشونیش رو روی شونه م گذاشت

سرم رو داخل موهاش فرستادم و بو کردم

_نهان من با این بو دیوونه میشم

سرش رو بالا اورد و نگاهم کرد

با دستم گودی کمرش رو لمس کردم و دستم رو تا زیر سینه ش بالا کشیدم و لب زدم

_اینجا فقط باید جا دست من باشه نهان … یه پشه هم حق نداره به بدنت برخورد داشته باشه

یکی از دستم رو بالا بردم و انگشت اشاره م رو روی ابروها و چشماش کشیدم

_ این چشما فقط باید به من نگاه کنند نهان

کمی پایین تر اومدم و انگشتم روی قوس بینیش کشیدم و در اخر انگشتم رو دور لب هاش کشیدم و درست وسط لب هاش ثابت موند

نگاه کوتاهی به چشماش انداختم و لب هاش رو شکار کردم دستام رو زیر با.سنش بردم و بالا کشیدمش پاهاش دور کمرم حلقه شد همونطور که لب هاش رو میبوسیدم به سمت خونه رفتم از پله ها بالا رفتم و وارد خونه شدم زبونم رو دور لب هاش کشیدم

لب پایینم رو مکید و رها کرد در اخر کنج لب پایین خودش رو تو دهنش برد

با این حرکتش دیوونه م کرد پله ها رو با احتیاط بالا رفتم و گاز های ریزی از لبش میگرفتم

با پاگرد طبقیه دوم که رسیدم به سمت اتاقم پرواز کردم وارد اتاق شدم و روی تخت پرتش کردم

جیغ ارومی کشید و خندید … دست بردم و پلیورم رو از سرم بیرون کشیدم و روش خیمه زدم

 

“نهان”

کش و قوسی به خودم دادم بدنم حسابی کوفته بود
به سختی چشمام رو باز کردم و با جای خالی دانیار مواجه شد

صدای اب میومد و فهمیدن اینکه دانیار حمومه سخت نبود

از جام بلند شدم و پتو رو از رو خودم کنار زدم و به سمت حمو رفتم تقه ای به در زدم و در رو باز کردم

دانیار به سمتم چرخید و با دیدنم لبخندی زد و دستاش رو باز کرد

بدون پوشیدن دم پایی سمتش رفتم و تو بغلش خودمو جا کردم

پیشونیم رو بوسید و دستاش رو دور بدن لختم حلقه کرد

دانیار_صبحت بخیر

سرم رو بالا گرفتم و لبش رو بوسیدم

_صبح توهم بخیر

امروز به طور عجیبی دلم لوس شدن میخواست
به وان پر از اب نگاه کردم

_بریم تو وان ؟

دانیار_من حمومم تموم شده عزیزم تو برو منم برم بیرون

لج کردم و پامو به زمین زدم

_ولی من میخوام تو باشی

یک تای ابروش بالا رفت حق داشت از من این لوس بازی ها بعید بود

دانیار_مامان پری کارم داره عزیزم امروزو خودت تنهایی حموم کن من فردا جبران میکنم

چشمکی زد و گونه م رو بوسید و دستاش رو زیر گردن و زانوهام گذاشت و بلندم کرد و داخل وان گذاشتتم

خودش هم زیر دوش رفت و در حد ۲۰ثانیه بدنش رو اب گرفت و بیرون رفت

گرمای اب سستم کرده بود و به این فکر میکردم که کاش دانیار میموند و کمی ماساژم میداد

بعد از یه ربع از داخل وان بلند شدم و زدم که خالی بشه زیر دوش رفتم و بعد از شستن سر و بدنم از حموم بیرون رفتم

حوله ی دانیار رو از روی تخت برداشتم و تنم کردم

داخل اینه به خودم نگاه کردم حوله تو تنم زار میزد از ظاهرم خنده م گرفت با خودم درگیر بودم که در باز شد و دانیار با یک میز کوچیک پر از صبحانه وارد شد

متعجب نگاهش کردم که با پا در رو پشت سرش بست و میز رو روی زمین گذاشت به سمتم اومد و از پشت بغلم کرد

بوسه ای روی گردنم کاشت

دانیار_عافیت باشه خانوم

_سلامت باشی اقا

دستم رو کشید و سمت تخت برد

دانیار_ بشین اینجا تا صبحانه رو بیارم

_خجالت دادین ارباب

 

تیکه ای از نون رو داخل خامه شکلاتی مورد علاقه م فرو میکنه و جلوی لبم نگه میداره

دانیار_میدونم عاشقشی

متحیر نگاه کردم که دستش رو جلوتر اورد و اشاره زد که بخودم دهنم رو باز کددم و داخل دهنم گذاشت

_از کجا میدونی ؟

دانیار_ چون نازنین همیشه خامه شکلاتی میخرید و سر صبحانه میگفت تو خیلی دوست داری
یه جوری میخواست دلتنگیش و با خوردن خامه شکلاتی رفع کنه

لبخند تلخی زدم که سریع بحث و عوض کرد

دانیار_ولی بابا عشق میکرد نازنین رو اینطوری خوش اشتها میدید

_خیلی برام عجیبه دانیار

دانیار تیکه ای دیگه از نون و خامه شگلاتی رو داخل دهانم گذاشت

دانیار_چی عزیزم؟

_بابات نازنین رو خیلی دوست داشت … یادمه من که میرفتم عمارت خوشحال میشد که نازنین شاده … نمیتونم چرا انقدر ازم متنفر شده

اهم عمیقی کشیدم که لیوان چای رو جلوم گرفت

دانیار_امروز از ناراحتس و اینا خبری نیست باید شاد باشی … بابا هم با من … همونقدر که به نازنین علاقه داشت به تو هم علاقه مند میشه

شونه هام رو بالا انداختم و لیوان رو از دستش گرفتم

_فکر نکنم … چون اون حتی به مرگم هم راضیه

اخمی کرد پس گردنی ارومی بهم زد

دانیار_حرف الکی نزن

بعد اط تموم شدن صبحانه دانیار میز رو از روی تخت برداشت و روی زمین گذاشت …دستم رو گرفت و از روی تخت بدندم کرد و جلوی میز دراور نشوندتم

دانیار_میخوایم بریم یه جای مهم … ببینم چقدر هنر داری رو خودت پیاده کنی ..

متعجب به سمتش برگشتم

_سرخاک نمیریم ؟

دانیار_چرا اول میریم اونجا … اون مانتویی که من انتخاب کردمو بپوش . منم اینارو ببرم پایین

ظرف صبحانه رو برداشت و به طرف در رفت

دانیار_لوازم ارایش کشو اوله

از اتاق خارج شد و در رو پشت سرش بست … کشوی اول رو بیرون کشیدم … فکر همه جا رو کرده بود

دست به کار شدم و اول موهام رو با سشوار خشک کردم و بعد هم ارایش ملیح و کرنگی روی صورتم پیاده کردم

قبل از زدن رژ موهام رو بالای سرم بستم و دسته ای از جلوی موهام رو تو صورتم رها کردم و لباس انتخابی دانیار رو پوشیدم و در اخر رژ صورتی رنگ رو روی لب هام مالیدم

تکمیل شده بودم

یکی از کفش های پاشنه اس که دیروز با دانیار خریده یودم رو از جعیه دراوردم و پوشیدم و در اخر کیف ست کفش رو هم دستم گرفتم و از اتاق خارج شدم

خبری از دانیار نبود …
پله ها رو پایین رفتم و سدکی تو پذیرایی کشیدم ولی اونجا هم مورچه پر نمیزد

صدای جابجایی طرف از اشپزخونه به گوش میرسید یه سمت اشپزخونه رفتم و سمیه رو در حال جابجایی ظرف ها دیدم

_سلام

سمیه _لا حول و لا قوه الا بلا …. هزار الله اکبر چقدر خوشگل شدی….

لبخند خجالت زده ای زدم

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت هشتاد

آه عمیقی کشیدم و سرم رو دوباره گذاشتم روی زانوهام… این که اگه به عقب …

یک نظر

  1. این چه وضع پارت گذاشتنه اخه اه عصاب ادم بهم میریزه هیچی نمیفهمه خب یکی امرومیزاریدیکی سال بعداه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *