خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان عشق ممنوع/پارت بیستو پنج

رمان عشق ممنوع/پارت بیستو پنج

چه راهی می شد پیدا بشه برای خلاص شدن من از این زندگی؟
سام تمام راه ها رو برای من بسته بود و هیچ راه فرار یا روزنه ی امیدی برای من وجود نداشت .
چقدر داشتم تحمل می کردم تا خودمو مثل خواهرم خلاص نکنم از این زندگی و راحت نشم.
انقدر تنها بودم انقدر درد توی دلم داشتم که نفهمم این آدمی که الان روبروم نشسته کیه دستام دور گردنش حلقه شد خودمو توی بغلش انداختم و با صدای بلندی شروع کردم به گریه کردن…
دردی که داشتم تحمل می کردم کم نبود برادر این مرد زندگی رو به کامم تلخ کرده بود اینقدر تلخ که آرزوی مردن می کردم…
دیگه مگه داشتیم بدتر از این؟

سمیر کنار گوشم اروم شروع کرد به حرف زدن و امید دادن اما من خوب برادرش می‌شناختم این امید دادنا هیچ به درد من نمی‌خورد.
الان فقط احساس بی کسی می‌کردم با حال زاری رو بهش گفتم میتونی منو ببری بهشت زهرا الان پدرم اونجاست پیش خواهرم داره خاکش میکنه و من اینجا اسیر بین دستای برادرتم.
خواهش می کنم این لطف بهم بکن بزار پدرم وحداقل از دور ببینم…
سمیر که دودل بود به صورت اشکی من خیره شد اشکام و از روی صورتم پاک کرد از جاش بلند شد دست منو کشید و گفت
_برو زودتر حاضر شو البته یه طوری که سام نبینه چون میدونی اگه ببینه مانع میشه بعد میبرمت هر جایی که تو بگی…
خوشحال از این حرفش دوباره بغلش کردم و بعد سریع ازش جدا شدم و به سمت ساختمون رفتم وقتی به اتاق رسیدم خبری از سامونیلوفر نبود خدا رو شکر گفتم و از کمدم مانتو و شالی برداشتم.

 

تنم که کردم دوباره با قدم های بلند از خونه بیرون رفتم کنار ماشینش منتظرم بود سوار ماشین شدیم و به زحمت از نگهبانی گذشتیم و توی خیابون به سمت بهشت زهرا راه افتادیم توی طول مسیر سکوت کرده بودیم اما بالاخره سمیر این سکوت بینمون و شکست و گفت

_ نمیخوای توضیح بدید باد چطوری توی زندگی برادرم باز شد؟

اه غمگینی کشیدم و گفتم نپرس که خودمم نمیدونم چی شد تا به اینجا رسیدم
سمیر نگاهی به خیابون انداخت و گفت
_راهمون طولانیه اگه خسته نیستی میتونی برام تعریف کنی.

دلم می خواست با کسی حرف بزنم هر حرفی فقط بدونم که تنها نیستم یه نفر هست که به حرفام گوش بده پس به اون روزا رفتم و شروع کردم ریز به ریز و مو به مو براش تعریف کردن سمیرا هر لحظه متعجب تر می شد و نتونست طاقت بیاره و گفت

_یعنی تو همین جوری الکی اینجایی برادر من همین جوری الکی تو رو نگه داشته؟
لبخندی زدم و گفتم
آره من همین جوری الکی اینجام باورت میشه هیچ کاری نکردم هیچ خطایی ندارم هیچ وقت توی کارایی برادر تو خواهرم بودن شریک نبودم ازشون سردرنمیارم اما من قربانی خودخواهی برادرت حماقت خواهرام شدم .
دستمو تو دستش گرفت و گفت
_ من واقعا تا این حدشون نمیدونستم نگران نباش همه چیز درست میشه من همیشه کنارتم تو هر مشکلی میتونی به من اعتماد کنی و روم حساب کنی پس اینقدر خودتو اذیت نکن.
ممنون رو بهش نگاه کردم و گفتم مرسی که تو مثل برادر تو نیستی کمی مردد پرسید

_ یه سوالی ازت میپرسم واقعا جوابمو بده نمیخوام حرفی بزنی که مثلا خوشاینده من باشه راستشو بگو
تو سام و دوست داری؟

مات شدم نمیدونستم چی باید بهش بگم

 

میگفتم من خر با اینکه میدونم برادرت کیه و چیه عاشق شدم اما بهتر بود همه چیز رو بهش می گفتم پس سرم رو پایین انداختم و گفتم نمیدونم اسمشو عشق بزارم دوست داشتن بذارم یا چی اما یه حسی به برادرت دارم اما به لطف خودش هر روز این احساسم داره کم و کمتر میشه به خاطر کارایی که میکنه..

با صدای آرومتری پرسید
_پس دوسش داری ؟

بین حرفش رفتم گفتم این اسمش دوست داشتن نیست نمیدونم شاید چون من توی تنهاییام اینجا که پر از مشکلات بود برام سام که پشتم درمی اومد و هوامو داشت هوایی شدم اما الان هر روز که میگذره میبینم من اونقدر که فکرشو می کردم دوستش ندارم .
تا خود بهشت زهرا حرف زدیم حرف زدیم و حرف زدیم و من دلم کمی خالی شد با صدای زنگ گوشیم از توی جیبم درش آوردم با دیدن شماره ای که نمیشناسم متعجب بهش گفتم
تو میدونی این شماره کیه ؟

یه نگاه بهش انداخت کلافه گفت
_ کی میتونه باشه جز برادر ؟

ترسی ازش نداشتم کار خلافی هم نمی کردم داشتم میرفتم از دور پدر و ببینم و توی مراسم خواهرم شرکت کنم پس تماس و وصل کردم و صدای عصبیش توی گوشم نشست
_ کدوم گوری رفتی همتا کجای این عمارت خراب شده ای که پیدات نمی کنم؟
از اینهمه عصبانیتش چرا نمی دونم اما خوشحالم شدم و گفتم من توی عمارت نیستم نگرد دنبالم نمی تونی پیدام کنی

متعجب کمی مکث کرد و گفت
_آب بشی بری زیر زمین من پیدات می کنم اما خوب می دونی که رفتت بیرون از این عمارت برای یکی مثل تو هیچ چیز ممکنی نیست پس درست حسابی بگو ببینم کجایی …

نگاهی به سمیرا انداختم و گفتم اومدم بهشت زهرا مراسم خواهرم

 

دیدن این صحنه برای من به حدی دردناک بود که پاهام دیگه تحمل وزنمو نداشته باشه
کنار یکی از سنگ قبر هایی که به اونجا نزدیک بود نشستم و خودمو مشغول عزاداری و گریه برای مرده ای که زیر این سنگ بود نشون دادم اما در اصل من داشتم برای خواهرم که زیر خاک رفته بود برای خودم که اینطور درمونده شده بودم برای پدرم که اینطور بچه هاش دونه به دونه و از دست می‌داد گریه می‌کردم.

عزاداری من برای خودمون بود برای خودم بود که اینطور اسیر در چنگال مردی شده بودم که خودشم نمی دونست چی از زندگی میخواد

سمیر کنارم نشست دستش دور شونه هامو انداختم و منو به خودش تکیه داد
تکیه گاه خوبی بوداین مرد درسته که روزهای اول ازش متنفر بودم اما الان دیگه سمیر یکی از آدمای قابل اعتماد من شده بود که میتونم تو سختیا بهش تکیه کنم و حتی ازش کمک بخوام

بیچاره هر کاری می کرد تا منو آروم کنه من آروم بشو نبودم دردم یکی دوتا نبود خواهری که از دست داده بودم پدری که فقط می تونستم از دور تماشاش کنم و زندگی که از دست داده بودم

وقتی پدرم با نامادریم از کنار خاک یکتا دور شدن من آهسته به سمت اونجا رفتم کنار یکتایی که تازه زیر خاک خوابیده بود و آروم گرفته بود نشستم و خاکش لمس کردم عینکم رو برداشتم و سرم رو روی خاک گذاشتم آهسته گفتم

سلام یکتا من اومدم پیشت باورت میشه دلم خیلی برات تنگ شده کاش بودی دعوا میکردیم
تو حرفاتو میزدی عصبانیم می کردی اما کاش بودی

 

چرا این کارو با خودت کردی بالاخره یه راهی پیدا میشد نمیشد ؟
چرا جون خودتو گرفتی!

سمیر کنارم ایستاده بود و با اندوه و ناراحتی بهم نگاه می کرد زمان زیادی گذشت و من همون جا نشستم دیگه سکوت کرده بودم و فقط توی سکوت گریه میکردم

حرفامو توی دلم می زدم به زبون نمی‌آوردمشون اما با شنیدن صدای پایی که از دور داشت بهمون نزدیک می‌شد سرم از روی خاک بلند کردم و به سام که با لباس مشکی و اون عینکه آفتابیه بزرگ روی چشماش داشت بهمون نزدیک می شد خیره شدم
سمیر رد نگاهمو گرفت و به سام رسید دستاش از جیب شلوارش بیرون اورد و دست به سینه منتظر برادرش شد

سام اما از راه نرسید نه سلامی نه کلامی محکم روی سینه برادرش کوبید و گفت
_ من به تو نگفتم پاتو از گلیمت درازتر نکن؟
نگفتم توی زندگی من و زنم دخالت نکن
بدون اجازه آوردیش اینجا که چی؟

سمیر ما کوتاه نمی‌آمد دستی به صورتش کشید و گفت
_می بینی عین خیالت نیست وزنت خواهرش مرده الآن نیاز داره که توی آرامش باشه نیاز داره که تو پشتش باشی کنارش باشی اما تو سرگرم نیلوفری میفهمی داری چیکار می کنی می خوای دو تا زن داشته باشی یه کم برای تو زیادی نمیشه همتا و نیلوفر باهم ؟

با این حرفش سام انقدر عصبی شد که محکم با مشت توی صورتش بکوبه و فریاد بزنه
_چی داری زر زرمی کنی؟
چرا گورتو گم نمیکنی بری همونجایی که بودی؟

 

کاری نکن دست بسته بفرستمت همونجا
پاتو از زندگی من بکش بیرون من خوب میدونم چه کاری باید انجام بدم چه کاری نباید انجام بدم…
نمیخواستم دعوای بین دو برادر بیشتر از این بالا بگیره پس از جام بلند شدم لباسامو کمی تکون دادم و خاکی که روش بود و روی زمین ریختم نگاهی به خاک خواهرم انداختم اشکامو پاک کردم و بدون حرف از کنارشون گذشتم اون دو نفر با دیدن من که دارم ازشون دور میشم دست از جنگ و جدل بر داشتن و پشت سرم راه افتادن

سام خودشو کنارم رسوند و بازومو و چنگ زد و گفت

_ کجا به سلامتی بی کس و کاری بی صاحابی تو که میفتی دنبال برادر من؟
نگاهی به صورتش انداختم و گفتم تو نصف برادرت نگرانی من نیستی نصف برادرتم درکم نمی کنی

میفهمی امروز خواهرم و خاک کردن من چقدر حالم خرابه و تو جنگ می کنی با نیلوفر سر اینکه دوتای ما رو نگه داری ؟
مگه من اسباب بازی توام که میخوای باهام اینکارو کنی؟
دست از سرم بردار اگه رهام نکنی اگه آزاد نکنی اگه از زندونی که برام ساختی آزادم نکنی مطمئن باش کاری می کنم که بدجوری پشیمون بشی
من تورو نمیخوام

توی یک تصمیم آنی که نمیدونم از کجا نشأت گرفت که چطور جراتشو پیدا کردم خودمو نزدیک سمیر رسوندم و دستشو گرفتم و گفتم

من برادر تو دوست دارم نه تورو بفهم اینو تو نمیتونی منو برادر تو مجبور کنی که همدیگر را نخوایم پس طلاقم بده بزار برم سراغ زندگی که می خوام من تورو نمیخوام سام

 

توی یک تصمیم آنی که نمیدونم از کجا نشأت گرفت که چطور جراتشو پیدا کردم خودمو نزدیک سمیر رسوندم و دستشو گرفتم و گفتم

من برادر تو دوست دارم نه تورو بفهم اینو تو نمیتونی منو برادر تو مجبور کنی که همدیگر را نخوایم پس طلاقم بده بزار برم سراغ زندگی که می خوام من تورو نمیخوام سام
توی صدم ثانیه دیدم که رنگ صورت سام قرمز شد
یک قدم عقب رفتم و این بار سمیر بود که دستاش دور شونه هام حلقه شد و منو به خودش تکیه داد

نفسم بند اومده بود از آدمی که جلوی روم بود می ترسیدم چرا همچین حرفی زده بودم ؟
خودمم نمیدونستم اما هرگز فکرشم نمیکردم با همچین واکنشی روبرو بشم ….

مثل وحشی ها به سمتم حمله کرد دستش و دور گردنم انداخت و محکم فشار داد
راه نفسام و بست و از بین دندونای چفت شده اش غرید
_تو چه زری زدی می فهمی چه گوهی خوردی؟
برگه ی مردن تو امضا کردی همتا خیانت به من عشق عاشقی با برادر من ؟
خودتو مرده فرض کن!

اینار و گفت منو چنان روی زمین هول داد که نقش زمین شدم و احساس کردم کف دستام به خاطر سنگریزه ها پاره شد تا به خودم بیام بازومو گرفت و منو کشون کشون روی زمین به سمت ماشینش برد

تقلا های سمیر هیچ کاری نمی تونست بکنه سام وحشی شده بود دیگه به غلط کردن افتاده بودم اما نمی‌خواستم کوتاه بیام حتی اگه جونمو می گرفت کوتاه نمیومدم.

منو توی ماشین انداخت و خودش پشت فرمون نشست تاسمیر خواست کاری بکنه یا حرفی بزنه پاشو روی گاز فشار داد و از اونجا دور شدیم

مثل چی ترسیده بودم وبه در ماشین تکیه داده بودم و با وحشت به سامی که از چشماش خون می بارید و پاشو روی گاز بدجوری گذاشته بود نگاه می‌کردم .

مسیر طولانی که داشتیم و خیلی زود طی کردیم و به عمارت رسیدیم توی عمارتم هیچ مراعاتی نکرد بازومو گرفت و من و پشت سرش به زور کشوند و داخل برد .

همه داشتن با چشمهای متعجب بهمون نگاه می کردن
بهناز ترسیده از دیدن سام توی این حال و روز و منی که به شدت ترسیده بودم خواست بهمون نزدیک بشه اما من سریع دستمو بالا بردم و ازش خواستم اینکارو نکنه

سام خیلی عصبی بود الان وقتش نبود که بخواد حرفی بزنه

بالای پله ها با دیدن نیلوفر که چمدونش و بسته بود کمی سام سرجاش خشک شد
نیلوفر نگاهی به من انداخت و اونم ترسیدخ آهسته پرسید

_ چیزی شده؟
اما سام لگدی به چمدونش زد و با صدای بلندی گفت

_ گورتو از اینجا گم کن زودتر از اینجا برو بیرون

متحیر از حرفی که زده بود دوباره پشت سرش کشیده شدم وقتی منو داخل اتاق خواب انداخت و درش قفل کرد به دیوار چسبیدم حتی نمی تونستم نفس بکشم.

نگاهش به من بود از چشماش که خون می بارید رگهای گردن و پیشونیش بیرون زده بود.

با مشت محکم کنار سرم روی دیوار کوبید و من از ترس جیغ بلندی کشیدم بدون شک تمام استخوانهای دستش شکسته بود اما اون بیخیال بهم نزدیکتر شد دوباره گلومو با دستش فشار داد و گفت

 

_ بگو که گه خوردی بگو که گه اضافی خوردی
بگو که غلط کردی همتا
نذار همینجا بکشمت…

اما من نمی خواستم کوتاه بیام اگه قرار بود بمیرم همین الان هم اینجا میمردم خلاص می شدم اما از حرفی که زده بودم کوتاه نمیومدم…
چرا باید کوتاه می اومدم شاید تنها راه خلاص شدن من از اینجا همین بود
همین که بگم من یکی دیگه رو دوست دارم به این فکر کنه که بهش خیانت کردم و از من بگذره

سکوت کردم و اون دوباره با فریاد غرید
_خواهرت بهم خیانت کرد دیدی که عاقبتش چی شد؟
و تو جا پای خواهرت میذاری!
تو هم یه خیانتکاری!
اون فقط هم خوابم بود زیر خواب من بود و بقیه
باخیانتش به من این شد عاقبتش و تو زن منی خوب فکراتو بکن تو زن منی و بهم خیانت کردی پوست تو زنده زنده می کنم و از همین اتاق آویزون می کنم می فهمی همتا !
بگو که غلط کردی !

لبمو به دندون گرفتم از صدای عصبیش میترسیدم به دیوار چسبیده بودم گریه ام گرفته بود اما دلم می خواست اگر قراره بمیرم همینجا بمیرم تموم بشه پس باز حرفی نزدم این بار محکم موهامو کشید موهامو کشید و من د روی زمین پرت کرد با لگد محکم روی شکمم زد و گفت

_ حرف بزن دِ به حرف بیا بگو که غلط کردی بگو که فقط میخواستی منو عصبی کنی زود باش منتظرم فقط ۱۰ ثانیه وقت داری و بعدش زمین و زمان و به هم بدوزی از دست من خلاص نمیشی…

اب دهنم پایین فرستادم از درد به خودم پیچیدم به قول معروف شمارش معکوسش شروع شد ده تا شماره که تموم شد به سمتم حمله کرد مثل یه شیر وحشی و عصبی لباسامو توی تنم پاره کرد با صدای فریادش کل خونه لرزید

_خودت خواستی خودت اینو خواستی پس حق نداری گلایه کنی

 

صدای در زدن های سمیر یا داد و فریاد نیلوفر کاری نکرد که سام بایسته و بهم رحم کنه

از کشوی عسلی کنار تخت چاقویی که تیز برق میزد و برداشت و با عصبانیت به سمتم اومد
چاقورو درست گوشه لبم گذاشت و گفت
_ به من خیانت کردی!
اسم برادر منو به زبونت آوردی با این لبات بوسیدیش با این دستات بهش دست زدی و لمسش کردی…
تو این کارو کردی همتا ؟
زن من این غلطا رو کرده ؟

اگر لمسش کردی دستاتو میگیرم اگه بوسیدیش لباتو میگیرم ‌اگه یه نگاه عاشقانه بهش انداختی چشماتو میگیرم همتا زنده زنده تیکه تیکه ات می کنم هر تیکه از تن تو میدم سگا بخورن میفهمی؟

تو اینقدر احمق نیستی از این گه خوری ها بکنی فرصت آخر رو بهت میدم حرف بزن…

از ترس زبونم بند اومده بود و واقعاً ترسیده بودم چاقو رو زیر گردنم گذاشت و محکم فشار داد
شکافته شدن پوست گردنمو و احساس می‌کردم چاقو پوست و مو شکافت حالا لابلای گوشتم بود احساس می‌کردم مثل گوسفند قربونی دارن سر ازتنم جدا میکنن…

چشمامو بستم و خودم وبه دستش سپردم تا هر کاری می خواد بکنه و این زندگی نکبتی که دارم تموم بشه گرمی خون و روی گردنم احساس می کردم با صدای فریادی که کل خونه رو لرزوند چاقو رو به سمت دیوار پرت کرد…

از صداش به خودم لرزیدم صورتمو با دستاش که حالا خونی شده بود قاب گرفت و گفت

_بهم بگو که بهم خیانت نکردی من از چشمات میخونم که دوستم داری منو با این کارت تو میمیرم
به من خیانت نکردی مگه نه؟
نمیخوام جونتو بگیر نمیخوام جونتو بگیرم

 

اما میگیرم جون هر کسی که با تو باشه تو رو نمیتونم ولی میتونم جون اونو بگیرم..

گلوم می سوخت میدونستم زخمی که روی گردنم هست عمیق نیست اما بد جوری میسوخت

من و بالاتر کشید روی تخت انداخت سراسیمه لباسهاشو از تنش در آورد خودش رو با هم یکی کرد با یه حرکت خودشو واردم کرد

حتی توان جیغ کشیدن نداشتم

مثل وحشیا به جونم افتاده بود نقطه به نقطه تنمو کبود می‌کرد گاز میگرفت و بین دندوناش گوشتمون می‌کشید پوسته بالای سینه ام بین دندوناش رفته بود تنها کاری که کرده بودم این بود لبمو به دندون بگیرم و خفه خون بگیرم تا شاید آروم بگیره…

اما اروم بهشونبود مثل دیوونه ها موهامو می کشید و با فریاد می گفت

_می فهمی ببین زن منی زیر منی نمیتونی با هیچ کسی باشی میکشم همتا تو رو نمیتونم بکشم ولی هر کسی که بخوای باهاش باشی و می کشم چه برادرم باشه چه غریبه پس مطمئن باش این کارو می کنم وقتی از برادرم می گذرم به خاطر تو یعنی از کل دنیا میگذرم
انگار آدمایی که اون بیرون بودن و تا چند دقیقه پیش داشتن التماس می‌کردن که سام در اتاق و باز کنه خوب فهمیده بودن که من الان زیر سام خوابیدم و به سکس اجباری و دردناک محکوم شدم که دیگه هیچ صدایی ازشون در نمی اومد

انگار رفته بودن و من باید تاوان کاری که نکرده بودم و حرف زیادی که زده بودم و پس می دادم
به قدری کتک خورده بودم بین این رابطه اجباری و سکس زوری که از من خواسته بود و بهش مجبورم کرده بود

 

که همه تنم تیر میکشید انگار یه تریلی از روی تنم رد شده باشه موهام و محکم گرفت سرم ک چند باری به دیوار کوبید و از پشت خودشو بهم می کوبید کنار گوشم غرید

_به حرف بیاد بگو بگو همتا بگو فقط حرف بود وگرنه ارضا که بشم میرم جون سمیرو میگیرم جونشو میگیرم همتا
رحم نمی کنم بهش تنها کسی که نمی تونم بهش صدمه بزنم تویی…

بهم نمیتونست صدمه بزنه؟
الان داشت چیکار میکردی بازو مو طوری پشت سرم پیچونده بود که احساس می کردم استخونم شکسته انگشتامو طوری فشار داده بود که احساس می کردم انگشتای دستم در رفته

زیر پاهاش لهم کرده بود هربارکه می‌خواست پوزیشنی عوض کنه تنمو مهمون لگداش می‌کرد و می‌گفت نمیتونه به من صدمه بزنه ؟
صدمه زدن چی بود پس؟

بالاخره به اوج رسید و با صدای نعره ی بلندی ارضا شد و من روی تخت مثل جسد افتاده بودم بازومو نمیتونستم تکون بدم انگشتامو نمیتونستم تکون بدم زانو بدجوری درد می‌کرد و همه بدنم زیره دندونه این مرد سیاه و کبود شده بود

دستی به صورتش کشید و کنارم نشست با همون عصبانیت رو بهم گفت
_خودت اینو خواستی دیگه گلایه نکن..

از جاش بلند شد لباس و چنگ زد و به سمت در اتاق رفت با همون بی‌حالی آروم زمزمه کردم دروغ گفتم بین منو برادرت هیچ چیزی نیست نرو سراغش تقصیری نداره…

 

ایستاد و دستش روی دکمه لباسش خشک شد به سمت من چرخید و نگاهش و به منی که نقش زمین بودم و حال و روز خوشی نداشتم داد و گفت

_ حتی اگه الان راستشو گفته باشی من باید باهاش اتمام حجت کنم برمیگردم.

اینو گفت و از اتاق بیرون رفت حتی نمی تونستم خودمو کمی تکون بدم همه بدنم درد میکرد تمام استخوان تیر میکشید
باورش برام سخت بود اما سام با من اینکارو کرده بود
کمی که گذشت در اتاق آهسته باز شد و من صورت نگران ترسیده بهناز دیدم
با دیدن من توی اون حال و روز وارد اتاق شد و من رو تختی رو به زحمت کمی بالا کشیدم
وتنمو زیرش پنهان کردم
با چشمای اشکی کنار تخت نشست و گفت
_چی شدی این چه حال و روزیه؟
آقا با تو چیکار کرده؟
اسم آقاش که میومد پوزخند روی صورتم می‌نشست
صورتی که درد میکرد و لبی که ورم کرده بود
سکوت کردم اون شروع کرد به گریه کردن هر چه سعی کرد روتختی را از روی تنم کنار بکشه مانع شدم
سراسیمه از اتاق بیرون رفت و گفت _میرم کمک های اولیه رو بگو بیارم الان برمیگردم
با رفتن به ناز همین‌طور منتظر نگاهم به روی در بود اما آمدنش طول کشید اینقدر طول کشید که سام با جعبه کمک های اولیه وارد اتاق بشه
کاش نمی اومد کاش دوباره نگاهم به این آدم نمی افتاد
پلکامو بستم و خودمو بیشتر زیر روتختی پنهان کردم به شدت عرق کرده بود عرق روی پیشونیش نشسته بود
نزدیکم نشست و با یه حرکت روتختی را از روی تنم کنار زد

 

ازش می ترسیدم خیلی هم میترسیدم حتی نمیتونستم خودمو جمع و جور کنم حتی نمیتونستم دست و پامو تکون بدم همه تنم به حدی درد میکرد که احساس میکردم کل استخوانهای بدنم شکسته .

نگاهی به بدنم انداخت و موهاشو چنگ زد و زمزنه کرد
_چیکار کردی چیکار کردم چرا اینکارو با خودت و من می کنی؟

من هیچ کاری نکرده بودم من فقط میخواستم از اینجا برم و سمیر بدبخت و دستاویز قرار داده بودم و به خاطر یه حرف اینطور از هم شکسته بودم احساس می‌کردم مثل تنم غرورمم شکسته و هزار تیکه شده

دستشو آروم روی بازوم که احساس می‌کردم ورم کرده کشید که از درد جیغ بلندی کشیدم ترسید آب دهنشو پایین فرستاد نمیشد این حال و روز من خوب بشونبود با جعبه کمکهای اولیه ایه که کنارش گذاشته بود
گوشیشو از روی میز چنگ زد و شماره کسی رو گرفت وقتی باهاش حرف میزد فهمیدم کسی که پشت خطه دکتره
انگار اون قانعش کرد که منو به بیمارستان ببره
همینم شد به سمت کمد رفت لباسام و برداست سعی می‌کرد آهسته لباسامو تنم کنه اما همه وجودم درد میکرد و صدای جیغ و دادمو گریه ام اتاق و پر کرده بود طوری که سمیر ونیلوفر هن خودشنو به اتاق رسونده بودن و با دیدن من توی اون وضع و حال هر دو ماتو مبهوت کنار در خشکشون زده بود

با صدای فریاد سام نیلوفر به سمتم اومد و شروع کرد به کمک کردن به تا لباسامو توی تنم مرتب کنن

گریه امونم رو بریده بود و سمیر خیلی خودشو کنترل می‌کرد که بهم نزدیک نشه بالاخره لباسام که تموم شد سام منو بغل گرفت و از پله ها پایین رفت وبه حرف هیچ کسی گوش نمیداد حتی نمی گفت منو کجا میبره
و من عهد بسته بودم دیگه باهاش حتی یک کلمه حرف نزنم منو روی صندلی عقب ماشین اش خوابوند و خودش راننده رو کنار زد و پشت فرمان نشسته

چنان گاز می داد و با سرعت می روند که من میترسیدم همینجا زیر ماشین‌ا له بشیم اما بلاخره به بیمارستان رسیدیم به سمت داخل دوید و وقتی برگشت تخت که چرخدار بود اورد منو دوباره روی تخت گذاشت با اون صورت عصبیش که از چشماش نگرانی می بارید منو داخل بیمارستان بردن

دکتر و چندتا پرستار دورم جمع شدن همه از سام میپرسیدن که چه اتفاقی برای من افتاده که هیچی نمیگفت نمیگفت که من شوهرشم خودم زدمش سکوت کرده بود و دکتر می گفت که مجبور میشه به پلیس خبر بده و من اینو نمی خواستم

 

وقتی سام کلافه ازمون فاصله گرفت و گوشیشو به دست گرفت تا به کسی زنگ بزنه
خودم لب باز کردم رو به دکتر گفتم

تو خیابون کیفمو می‌خواستن بدزدن من نمیخواستم بدم کتکم زدن همسرم تقصیری نداره نمیدونه چی شده من بخاطر نگرانیش چیزی نگفتم

دکتر بهم گفت
_ نمیخوای شکایت کنی یعنی به پلیس خبر ندادی؟

سرمو تکون دادم و گفتم نه نمیخوام شکایت کنم

دکتر مشکوک بیخیال شد و با مشغول معاینه
بالاخره انتظار تموم شد و خبرای خوبم و گرفتم !

بازوم شکسته بود چند تا از دنده هام شکسته بودن انگشت‌های دست چپم هر ۵ تا شون در رفته بودن
صورتم پر از کبودی بود و لبم به قدری پاره شده بود که باید بخیه میخورد
انگار که یه تریلی از روی من رد شده بود
حتی خودش باورش نمیشد این کارو با من کرده کنار دیوار خشکش زده بود
شرمنده بود و پشیمون اما نمی تونست حرفش رو به زبون بیاره نگاهش رو از من میدزید و نگاهم نمی کرد
حال و روزم دیدنی نبود بازونو اون توی گچ بود انگشتامو بسته بودن لبمو بخیه زده بودن و کل صورتم رو بدنم سیاه و کبود…

بالاخره وقتی پرستار با تاسف رو بهم گفت
_خدا ازشون نگذره نامردا ببین چی کار کردن دختر مردم و انشالله که زودتر خوب میشی عزیزم نگران نباش.
از اتاق بیرون رفت سام با تعجب بهم نزدیک شد و پرسید

_در مورد کیا حرف میزدن؟

به هر سختی نگاه ازش گرفتم و حرفی نزدم و به سمت دیگه چرخیدم
اونم انگار فهمید نمیخوام باهاش هم کلام بشم که دیگه چیزی نپرسید فقط کنار تختم روی صندلی نشست

 

به خاطر مسکن هایی که بهم تزریق کرده بودن زیاد طول نکشید که به خواب رفتم و از این دنیای پر از درد فارغ شدم
چیزی احساس نمی‌کردم داشتم رویا می دیدم رویایی به زیبایی برگ گل رویایی که دلم نمی خواست هرگز ازش بیرون بیام اما یه صدا آروم نزدیک خودم کاری می‌کرد تمرکزم از بین بره و دیگه اونقدرا از این رویای شیرینم لذت نبرم.
کسی کنار گوشم حرف می‌زد صداش دلنشین بود حالمو‌خوب می‌کرد انقدر برام صداش خوب بود که بیخیال رویا وگشتن توی اون بهشت بی حد و مرز بشم و دل بدم به حرفایی که توی گوشم میزنه…

آهسته توی گوشم صداش زمزمه شد
_ چطور باید بهت بفهمونم که من تورو می خوام؟
انقدر تورو می خوام که هر جوری هم که حساب می کنم نمیتونم از تو بگذرم
چرا با من بازی می کنی؟
چرا کاری می کنی که اینطور دیونه بشم؟
همتایی که دلم‌میخواد بشو…
حالم و رو ناجور نکن تا زیر مشت و لگد نگیرمت که بعد بیفتم به خود خوری و ناراحتی که چه غلطی بود که کردم !

دلم میخواد سربه بیابون بزارم چرا این کارو با من و خودت می کنی؟
از رفتار من نمیفهمی که من چقدر تورو می خوام!
چرا بهم فرصت نمیدی!

نمیدونستم صدای کیه اما حرفاش دوست داشتم از اینکه کسی داشت توی گوشم اعتراف میکرد منو میخواد حس خوبی بهم دست میداد سردرگم و گیج بودم انگار همه چیز یادم رفته بود حتی خود من نمی شناختم
انگشت سردش که روی پوست صورتم نشست آهسته نوازشم کرد نفسم حبس شد همه چیز کم کم توی سرم تداعی شد و یادم اومد این آدم سام بود…

یعنی درست شنیده بودم داشت اعتراف به دوست داشتن من به خواستن من میکرد؟
یعنی ممکن بود!
نه این امکان نداشت حتماً هنوزم توی رویا بودم آره رویای قشنگی بود که داشتم حرفایی که آرزوم بود از زبان سام میشنیدم تا رویای بی نظیرم زیباتر و دلنشین تر بشه برام…

 

اما واقعاً گیج بودم صداش خیلی واقعی بود درست کنار گوشم به خاطر دارو ها بود یا هر چیز دیگه ای تلاشم برای باز کردن پلکامو فهمیدن اینکه این صدایی که شنیدم واقعیه یا نه بی نتیجه موند ودوباره احساس کردم رویام داره عمیق‌تر جوندار تر میشه
صدا هر لحظه دور و دورتر شد و من این بار از اون بهشت برین تو یه جهنم مذاب افتادم
رویای بدی بود اون همه خوشی که دیده بودم به یکباره نیست و نابود شد دست و پا میزدم تا از این آتیش دور بشم تا خودمو نجات بدم اما نمیتونستم

انگار قرار بود همینجا بسوزم و خاکستر بشم
کسی من و تکونم میداد و میتواست بیدار بشم و از این برزخ بیرون بیام اما نمی شد با آبی که روی صورتم پاشیده شد سراسیمه چشمامو باز کردم
نفس عمیقی کشیدم و هوا رو به ریه هام فرستادم
به سرفه افتاده بودم انگار واقعاً میون آتیش گیر افتاده بودم و راه نفسم بند اومده بود به طوری نفس نفس میزدم سام نگران صورتمو با دستاش گرفت و گفت

_ آروم باش چیزی نیست فقط کابوس دیدی نگران نباش من پیشتم

با همون حال زار به صورتش نگاه کردم پیشم بود ؟
راست میگفت اون پیشم بود اما خود سام بدتر از هزار کابوسه ناتمامی بود که میتونست جون آدم رو بگیره
من الان به خاطر همین مرد توی بیمارستان بودم
یه بازوم شکسته بود و انگشتای دست دیگه ام داغون شده بودن اما به زحمت با بازوی سالمم اون پس زدم و بدون حرف بهش فهموندم که از من فاصله بگیره
کمی نگاهم کرد و دستاشو عقب کشید روی صندلی نشست و من با نفس نفس به سقف اتاق خیره شدم

 

حال و روزم کابوس هایی که می دیدم واقعاً درد داشت گریه داشت اشک ناخودآگاه از گوشه چشمام سر خورد و از روی صورتم و کنار گوشم گذشت و روی بالشت زیر سرم افتاد

دیدم که سام دستش رو جلو آورد تا اشکمو مهار کنه اما وسط راه پشیمان شد
با یادآوری زمزمه هایی که توی گوشم شنیده بودم فکر کردم یعنی واقعاً رویا بود ؟
میشد سام توی واقعیت این حرفارو به من بزنه؟
دلم میخواست این حرفا رو…
دلم میخواست اعتراف کنه و بگه دوستم داره اما اون این کارو نمی کرد چون سام خودش به من گفته بود هیچ وقت قرار نیست عشقی بین ما پیش بیاد
سکوت بینمون خیلی سنگین بود دلم میخواست از این اتاق بره بیرون دور از من باشه حضورش اینجا حس متناقضی بهم میداد .

هم دلم می خواستش هم ازش متنفر بودم و این حس ضد و نقیض بدجوری منو عصبی می کرد .

با اینکه توی این حال بودم
با اینکه کلا به خاطر این آدم روی تخت بیمارستان بودم با اینکه خیلی درد میکشیدم با اینکه زیر مشت و لگدای آدم اینطور داغون شده بودم هنوز هم ته قلبم احساس می‌کردم دوسش دارم و این منو آزار می‌داد…

چرا باید همچین آدمی و دوست داشته باشم برای خودم هم جای سوال داشت؟
اما واقعیت این بود که نمی تونستم ازش فرار کنم تنها راهی که می تونستم خودمو جمع و جور کنم به خودم بیام این بود که ازش دور بشم و این حس علاقه ای که بهش دارم و توی قلبم از بین ببرم
اما این مرد تمام راه ها رو به روم بسته بود و هیچ راهی برای اینکه بتونم ازش فاصله بگیرم برام نذاشته بود

 

ازکنارم تکون نمیخورد ساعت‌ها کنارم نشسته بود و حتی شاید بهتر بود بگم پلکم نمی زد
به منه نیمه جون روی تخت زل زده بود و توی سکوت فقط بهم خیره شده بود .

با صدای آهسته ای که در اتاق باز شد و من با دیدن سمیر توی چارچوب در وحشت‌زده به یام نگاه کردم
ر. نگاهم رو گرفت و به در اتاق رسید وقتی سمیر ودید از جاش طوری بلند شد که صندلی روی زمین افتاد سمیرم اما بی اعتنا به سام به سمت تخت و من اومد

سام میونه ی راه جلوش ایستاد و گفت اینجا چه غلطی می کنی؟
صنم تو و زن من چیه؟
دردت چیه تو؟
من توی عمارت چی توی گوش تو خوندم؟
گفتم برادریمون تموم میشه
گفتم از چشام میوفتی گفتم میمیری برام
گفتم پرتت می کنم از زندگیم بیرون نگفتم؟؟
بفهمم…
به خودت بیا..

اما سمیر نگران به سمت من نگاه کرد و گفت
_ تو برادر منی همتا هم میشه زن برادر من …
من نگرانش بودم با اون حالی که تو بردیش فقط اومدم عیادت

کلافه روی سینش کوبید و عقب عقب بردش و گفت

_ زن منه بخوام میکشمش بخوام بالای سرم میذارم شو تاج سرم میکنمش به تو دخلی نداره !
نگرانیش به تو نیامده…

این بار سمیر عصبانی شد و با صدای بلند و فریاد مانندی گفت

_ چی داری میگی برای خودت ببین دختر و به چه روزی انداختی؟

بازوش توی گچه دستش پانسمانه صورتش داغون شده همه اینها به خاطر توعه
چون تو یه وحشی هستی هیچی از آدم بودن سرت نمیشه
این دختر چه گناهی کرده که توی دستای تو گیر افتاده؟
چرا به خودت نمیآیی چرا کمی فکر نمی کنی چرا دلت براش نمی سوزه؟
ولی نه تک دل نداری تو به جای قلب سنگ داری توی سینه ات

این دختر تورو نمیخواد بزار بره راحتش کن به خدا من میرم از اینجا میرم از ایران دیگه نمیام فقط بزار همتا خودش بره سراغ زندگیش این دختر تقصیری نداره که گیر افتاده اینجا!

عصبانی اونو به دیوار کوبید و گفت
_بفهمم چی داری میگی چه اون بخواد چه نخواد زن منه زن منم میمونه

_ بخوام تک تکه استخواناشو خورد می کنم بعد میارمش مداواش می کنم به تو یکی باید حساب بدم ؟

نمی خواستم بحثشون بالا بگیره با صدای آرومی سمیر و صدا کردم صدا کردنم کاری کرد سریع سام و کنار بزنه و خودش به من برسونه نزدیک تخت ایستاد و گفت

_جانم چی میخوای چیزی شده؟

سعی کردم لبخند بزنم اما با اون لب بخیه خوردم لبخند زدن کار خیلی سختی بود فقط زمزمه کردم از اینجا برو میدونی که برادرت عقل توی سرش نیست دیوونه میشه یه کاری میکنه که پشیمون بشیم

ناراحت بهم نگاه کرد و به ناچار سری تکون داد و گفت
_ میرم فقط بهم قول بده مواظب خودت هستی کاری نکن بازدیونه بشه

پلک زدم اون با یه لبخند نیمه جون از اتاق بیرون رفتن سمیر که رفت سام صندلی رو درست کرد و کنارم نشست دست به سینه با اون همه عصبانیتی که روی صورتش بود رو بهم گفت

_ هنوز آدم نشدی هنوز نفهمیدی چی منو عصبی میکنه چی نمیکنه؟
چرا نمیفهمی؟

جوابی بهش ندادم تا خواستم سرمو برگردوندم فکمو محکم و با دستش گرفت و منو نگه داشت و گفت

_ بهم نگاه کن همتا تو مال منی به هیچکس نمیدم تورو
قرار باشه هزار تا دختر میارم توی خونه هر ساعت زیرم یکی می خوابه اما تو رو از دست نمیدم مجبوری هر هزار نفرشون تحمل کنی ولی حق نداری به رفتن و نبودن فکر کنی

تو تا ابد تا نفس میکشی کنارم من توی خونه من میمونی…

نگاه کردن بهش بهم درد می داد

 

رهام کرد و سرم به سمت پنجره برگردوندم و نگاه ازش گرفتم خودخواه مغرور…
خودخواه مغرور…

زیر لب این وزمزمه می‌کردم که سایه ش روی صورتم افتاد هراسون بهش نگاه کردم و اون سرشو به من نزدیکتر کرد و گفت

_من خودخواه و مغرور م
مغرورم خودخواهم حسودم هر چیزی که فکرشو می کنی هستم اما تورو از دست نمی دم
می دونی چرا؟

با چشمای باز و منتظر بهش نگاه کردم که با حرفی که زد انگار که برق هزار ولتی به هم وصل کردم

_ چون دوست دارم احساس می کنم توی قلبم جز تو هیچ کسی نیست
همتا
وتو جز حرص دادن منو دیوونه کردنم هیچ کار ارت بر نمیاد
من نمیزارم کسی که دوسش دارم زنم اونم شرعی و قانونی از من دور بشه نه به خاطر خواهرت به خاطر برادرم…
شوکه از حرفی که زده بود و من شنیده بودم بهش خیره بودم

به گوشام شک داشتم درست نشنیده بود ممکن بود؟
اون منو دوست داشت؟
سام منو دوست داشت!
من توی قلبش بودم!
رویای که همیشه توی سرم بزرگ می کردم با این حرفش انگار جلوی روم زنده شده بود و جون گرفته بود نگاه کردن بهش الان که بهم گفته بود دوستم داره دوست داشتم

ازش نگاهمو گرفتم و اون به من شد تینقدر خیره که فاصله ی بینمون و کم و کمتر کردو لبهاش روی لبه زخمیه من نشست

درد داشت تیر کشید اما تکونی نخوردم نه فریاد زدم نه کنارش زدم
اروم منو بوسید ازم فاصله گرفت هنوز به جای خالیش خیره بودم هنوز باورم نشده بود

آهسته دست پانسمان شده مو توی دستش گرفت و گفت

 

همه سرخوشیم از اعترافی که کرده بود توی یک لحظه از بین رفت با چشمای گرد شده بهش خیره شدم.

دست به سینه روی صندلی نشست برای حرف زدن به مشکل برمیخوردم به خاطر لبم که پاره شده بود اما بازم با عصبانیت رو بهش گفتم
بازم شروع شد بازم از اون حرفای زدی که اعصابم و به هم میریزه!
چی می خوای ؟
این حرفت یعنی چی این اعتراف تو یعنی چی خودت میفهمی چی میگی؟
تو منو دوست داری اما باید با همه باشی منم که برگ چغندر م باید بگم هیچ اشکالی نداره تموم که نمیشی میری اونجا پیشم منم میای دیگه آره!
اما عزیزم من اینطوری نیستم اشتباه گرفتی کسی که اعتراف میکنه منو میخواد باید فقط منو بخواد نه هیچکسی ….
دستی به ته ریشش کشید و گفت _من گفتم غیر از تو کسی دیگه ای می خوام ؟
گفتم به خاطر کارم مجبورم با هر کسی باشم این دلیل نمیشه که یعنی من تو رو دوست ندارم و اونا رو دوست دارم!
کاملا برعکس من نسبت به تو حس دارم اما اونا نه..
دلم می خواست بتونم از روی تخت بیام پایین و با مشت بزنم توی صورتش عصبی تر گفتم
دیگه بدتر حالم از کسایی که بغل اینو می خوابن و میان برای زناشون برای شوهرشون ادعای عاشقی می کنن به هم میخوره…
کلاتو قاضی کن ببین چی میخوای یا منو میخوای که توی زندگیت بمونم یا میری سراغ کاری هایی که می کردی
من اون همتای بدبخت و بیچاره ای که روز اول وارد عمارت تو شد نیستم عوض شدم مثل شما شدم میفهمی خیلی کار از دستم برمیاد برای تو برای خودم میتونم کاری کنم تا عمر داری عذاب وجدان داشته باشی

چه به من حسی داشته باشی چه نه من میگم من می خوام از تو جدا بشم اما اصرار می کنی که باید بمونم برای موندن من باید قدم های برداری
هر کسی جز من حذف کنی هر کسی که توی زندگیت هست میفهمی؟

دور کارتو خط بکشی…

از روی صندلی بلند شد و با صدای بلند خندید و گفت
_معلومه چی داری میگی من برای این کار سالها زحمت کشیدم تا برسم به اینجا تا برسم به انتقامی که می خوام و تو میگی باید خط بکشم روش؟
این اصلا ممکن نیست ازش رو گرفتم گفتم
پس اصلا فکرشم نکن که من نسبت به تو احساسی دارم اصلا ممکن نیست
من الان یه اسیر توی دستای شکارچی ام هیچ حسی نسبت به تو توی وجودم نیست

من عاشق آدمی که شغلش اینه عاشق مردی که هر روز با یکی میره روی تختخواب نمیشم…

عصبی به سمتم اومد روی تخت خم شد گفت
توفک می کنی دوست دارم با هر هرزه ای برم روی تخت؟

 

نه دوست ندارم اما نمیشه بعضی شبا سازمان وقتی جلسه میزاره باید هر کسی با یکی بره به اتاق اگر موافقت نکنم زندگی من تو تهدید میشه و تو اینو نمیفهمی
من تا حالا هیچ قدم اشتباهی توی این راه بر نداشتم هیچ وقت مو لای درز کار من نرفته هیچ وقت آتوی به کسی ندادم پس از این به بعد هم نمیدم

توام بهتره فکر کنی همون اسیری یه اهو که توی دستای شکارچیه
مطمئن باش هیچ شکارچی از اهوی بکری مثل تو نمیگذره
اینم بدون مجبوری که منو بخوای حتی اگه نخوایم برام اهمیتی نداره فقط باید توی خونه ی من جلوی چشمای من باشی همین…

لبام لرزید اشک از گوشه چشمم روی صورتم افتاد این آدم خودخواه بود نبود؟

نمیتونستم طاقت بیارم کسی که اینقدر دوستش دارم با یکی دیگه بخوابه
نمیتونستم تحمل کنم شوهرم کسی که دوسش دارم کارش قاچاق دخترهای بدبخته …
دوستش داشتم اما نمی تونستم تحمل کنم وقتی عصبی میشه منو به این حال و روز در بیاره

دیگه نگاهش نکردم که اون با انگشت اشاره اش صورت منو به سمت خودش چرخوندم با اخمی که روی صورتش نشسته بود گفت

_ از من رو میگیری ؟
سکوت کردم چیزی نگفتم هیچ حرفی نمونده بود گفتنی‌ها را گفته بود
اشکم از کناره های چشم پاک کرد و گفت
_ چرا گریه می کنی من تا به حال به هیچ کسی نگفتم بهت حسی دارم الان باید خوشحال باشی

پوزخندی زدم و گفتم
میدونم نگفتی فقط از چند سال پیش تا الان عاشق نیلوفر بودی هیچکسم نمیدونه…..!

آوازه عشقت همه جا پیچیده حتی خدمتکارهای خونتون ازش باخبرن…
بعد تو به کسی نگفتی دوستش داری!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت هشتاد

آه عمیقی کشیدم و سرم رو دوباره گذاشتم روی زانوهام… این که اگه به عقب …

14 نظر

  1. سلام بالاخره پارتگذاری هر چند روزه ؟؟؟؟؟

  2. خیلی خوبه
    اگه میشه ادامش رو هم زودتر بزارید
    تروخدا

  3. چرا پارت جدید نمیزارین
    دو هفته شد😑😑😡

  4. میشه بگید پارت بعدی رو کی میذارین دو هفته شد :/

  5. سلام …پارت بعدی کی میاد پس بابا جان مادرت نویسنده مسول بفکر خواننده بینوا باش یکم درک کن ما منتظر یه پارت چن خطی رمان کوفتی هستیم زود زود این لامصب رو برسون دیگه……دیگه نیام ببینم پارت نزاشتیاااااا….زت زیاد

  6. راست میگه دیگه ۲ هفتس هی میایم سر میزنیم هیچی نیست جان مادرت پارت بزار خسته شدیییییییییم 😢😢💔

  7. چرا پارت نمیزارین😡……..چرا؟؟؟؟؟😠😤

  8. به فنا رفتمممممم بس که وایستادمممممم برای پارت بعد پس کی دیگه آخه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!😠😠😠😠😠😠

  9. واقعا که متاسفم براتون با این رمان کوفتی و پارتهای کوفت تر از خودش🐑🐑🐑🦍🦍🦍

  10. باو چه وضعشه بزار دیگه این ادمینتون انقدر تنبل و ….است نمیتونه چند خط بنویسه درس ها و مشاغل کاریش اجازه نمیدن😒

  11. بابا چرا تو تل نزدیک فک کنم 40 پارتی جلویه ولی اینجا نزدیک 3 هفتههه است خبری نیست . خیلی رو مخه میام میبینم بازز پارت نزاشتین

  12. بابا چرا تو تل نزدیک فک کنم 40 پارتی جلویه ولی اینجا نزدیک 3 هفتههه است خبری نیست . خیلی رو مخه میام میبینم بازز پارت نزاشتین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *