خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان شاهدخت/پارت پنجاهو چهار

رمان شاهدخت/پارت پنجاهو چهار

_ مرسی …چشاتون خوشگل میبینه

سمیه_باید برات اسفند دود کنم

سریع به سمت اتاق پخت رفت و گاز رو روشن کرد و لحظاتی بعد بوی اسپند همه جارو گرفته بود

دور سرم چرخوند و به میز چند ضربه زد

سمیه_چشم حسود دور باشه ازت

خندیدم و لب باز کردم تا تشکر کنم که با صدای دانیار درست از پشت سرم از جا پریدم

دانیار_پس من چی؟

به سمتش برگشتم و با دیدنش دهنم باز موند

دانیار_ببند پشه نره عزیزم

سمیه اسپند دون رو دور سر دانیار هم چرخوند

سمیه_بمونید برای هم

همزمان باهم ازش تشکر کردیم دانیار شونه هام رو تو دستش گرفت و کمی زانوهاش رو خم کرد تا هم قدم بشه

دانیار_بریم ؟

سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم صاف شد و دستم رو داخل دستش گرفت و رو به سمیه گفت

_ما میریم به مامان پری بگو فردا براش وقت گرفتم میبرمش دکتر

سمیه_عاقبت بخیر شی

پیشونی سمیه ر بوسید و بعد از خداحافظی از ساختمون خارج شدیم و داخل پارکینگ سوار ماشین شدیم

کمربندم رو بستم و دانیار ماشین رو استارت زد

ماشین رو راه انداخت و با ریموت در رو باز کرد بعد از خارج شدنمون دوباره ریموت رو زد و در ر و بست

دستم رو گرفت و جلوی لب هاش برد و بوسه ای روی پشت دستم زد

دانیار_خیلی ناز شدی

 

_تو هم خوشتیپ شدی

دانیار_گفته بودی قبل اومدنت به روستا نامزد داشتی … میخوام ببینمش

اب دهنم رو قورت دادم

_ بیخیالش شو دانیار اون خود به خود تموم شد نه خودش پی گیری کرد نه خانواده ش

دانیار_نمیخوام بعدا بیاد ادعا کنه …

به طرفش چرخیدم و سوالی سرم رو تکون دادم و با مکث پرسیدم

_چه ادعایی

نیم نگاهی به سمتم انداخت و اخم کرد

دانیار_ادعای مالکیت

دلم قنج رفت براش … وقتی حسودی میکرد بیشتر عاشقش میشدم

_بلکه اون موقع بیشتر قدرمو بدونی

همونطور که اخم داشت ضربه ی ارومی روی پام زد

_نوبت منم میشه

۱ساعتی طول کشید تا به یهشت زهرا برسیم

با رسیدن به قطعه مورد نظر ماشین رو گوشه ای پارک کرد

دانیار_تو برو من یه زنگ بزنم میام

سرم رو به نشونه تایید تکون دادم و از ماشین پیاده شدم

هروقت میومدم اینجا حالم عوض میشد دلم میگرفت و بیشتر احساس تنهایی میکردم

امروز هم اون حس بد تو دلم لونه کرده بود

با رسیدن به به سنگ قبرشون روی زانو نشستم و و چند ضربه ای به سنگ زدم همونطور که فاتحه میخوندم به اطراف نگاه میکردم تا پسر بچه ای که سنگ ها رو تو نبودم میشست و قران میخوند رو پیدا نکردم

انگار یک هفته ای بود که سنگ ها شسته نشده بودند

 

برای همه فاتحه خوندم و از جا بلند شوم تا سطلی پیدا کنم و سنگ ها رو بشورم که دانیار با یه باکس اب معدنی و دست گل های بزرگی از راه رسید متعجب به دستش نگاه کردم

_کی اینارو خریدی

چشمکی بهم زد و گل ها رو به دستم داد

دانیار_تو اینارو بگیر تا من سنگارو بشورم

_نه من خودم میشورم

احمی کرد و روی زمین نشست اول فاتحه خوند و بعد مشغول شستن سنگ ها شد

اول سنگ قبر بابا رو شست

دانیار_نهان بابات از دانیال راضی بود ؟

_خیلی …مثل پسر نداشته ش بود

دانیار_ یادمه خیلی باهم صمیمی بودند دانیال خیلی براشون احترام قائل بود

رسید به سنگ مامان و مشعول شست اون شد

دانیار_مامانت خیلی مهربون بود … همیشه وقتی دانیال و نازنین میخواستند بیان پیشم کلی خوشکبار و غذاهای فریز شده میاوردن و میگفتن مامان داده

اولین بار من خیلی تعجب کردم فکر کروم مامان خودمو میگن ولی بعد از صحبتای نازنین فهمیدم منطورش مامان خودشه

لبخندی با یاد اوری اون روزا رو لبم شکل گرفت

دانیار_دانیال مامانت رو خیلی دوست داشت

رسید به سنگ قبر نازنین و مشعول شستن اون شد

دانیار_سلام زنداداش … اومدم اینجا تا امانتیمو ازت پس بگیرم

متعجب نگاهش کردم چه امانتی دست نازنین داشت که الان میخواست پس بگیره ؟

دانیار_عشق نازنین و دانیال خیلی برام مقدس بود و هست نهان

سکوت کرده بودم دانیار عجیب شده بود … دلشوره گرفته بودم

به سنگ قبر دانیال رسید و اینبار فقط لبخند زد و بعد از ۵ دقیقه خلوت کردن با داداشش
از جاش بلند شد ولس همچنان به سنگ قبر برادرش نگاه میکرد

گل ها رو از دستم گرفت و همونطور که گلبرگ هاش رو پر پر میکرد و روی سنگ ها میریخت گفت

دانیار_امروز میخوام خواسته ی داداشم که خواسته ی قلب خودم هم هستو بهتون بگم و ازتون اجازه بخوام

حیرتزده به دانیار نگاه کردم از چی حرف میزد چه اجازه ای … شاید دیوانه شده بود

 

دانیار _ تا به الان دختر تو زندگیم زیاد بوده … با خیلیاشون رابطه ی کاملی داشتم

مکث کرد و تو چشمام نگاه کرد

دانیار_ولی این وسط همیشه جای عشق کم بوده

دوباره به سمت سنگ قبر ها نگاه کرد و ادامه داد

_قدیم وقتی دانیال از نهان برام میگفت مسخره ش میکردم و هربار پشت گوش مینداختم …. فکر میکردم دانیال برای سر و سامون دادن زندگیم دل میسوزوند

چند قدم برداشت و ساقه های گل ها رو داخل سطل اشغال انداخت و همونطور که قدم بر میداشت به سمتمون ادامه داد

دانیار_دورادور از نهان بدم میومد … چون همه ی تومه داداشم به اون جلب شده بود یه جورایی حس میکردم داداشمو دزدیده

خنده م کرد و زیر لب حسودی نثارش کردم

دانیار_حتی وقتایی که میدیدمش… وقتی انقدر تخس و بی پروا بود بیشتر ازش متنفر میشدم

خصوصا وقتایی که جوری رفتار میکرد انگار من وجود ندارم

مابین حرفای دانیار سنگینی نگاهی رو روی خودم حس کردم
سر برگردوندم تا صاحب نگاه رو پیدا کنم ولی چیزی دستگیرم نشد

دانیار _ولی هربار که بیرون میرفتم و چیزی میدیدم که خوشم میومد … نهان رو باهاش تصور میکردم و سریع خرید میکردم …

کمد لباس های ویلای جنگلیش گویایی همه چیز بود

دانیار_وقتی برای همیشه برگشتم ایران … روزای اول دلم میخواست بهش سر بزنم ولی غرورم نمیذاشت

تا جایی که اون دختر رویایی رو با موهای خیس کنار ابشار دیدم

قلبم وایساد … پس نگاه سنگینی که اون روز حس کرده بودم دانیار بود …متعجب نگاهش کردم

دانیار_دوست داشتم نگاه بگیرم ولی تابلوی جذابی شده بود … بعد اون حس های عجیبی سر باز کرد … به طور عجیبی میخواستمش

نگاه پر از عشقش رو بهم دوخت … تاب نگاه کردن به چشماش رو نداشتم جلو اومد و دستام رو گرفت

دانیار_بعد از این اتفاقایی افتاد که دلم نمیخواد بازگوشون کنم

قدمی به سمتش برداشتم تا در اغوشش سنگر بگیرم
ولی دانیار مانعم شد و دوباره به سنگ قبر بابا و مامان نگاه کرد

دانیار_من اینجام که دخترتون رو ازتون خواستگاری کنم

ناباور دستم رو جلوی دهنم گذاشتم و قدمی به عقب برداشتم….

دانیار به سمتم چرخید و درست جلوی قبر پدر و مادرم رو به من زانو زد و لحظه ای بعد جعبه ی مخنل سورمه ای رنگ رو جلوم گرفت

دانیار_با من ازدواج میکنی ؟

اشک جلوی نگاهم رو تار کرده بود … مرد من چه با احساس ازم درخواست ازدواج میکرد

دانیار_همینجا جلوی ۴تا شاهد بهت قول میدم نذارم تو دلت اب تکون بخوره … همه مشکلاتو حل میکنم و زندگی که لایقشی رو برات فراهم میکنم و در عوضش میخوام مال من بشی و همیشه پیشم بمونی

دوست نداشتم بیشتر از این جلوی پام زانو بزنه … بدون توجه به سفید بودن شلوارم دو زانو روی زمین نشستم و دست چپم رو مقابلش گرفتم

با دست راست اشک های جاری شده روی صورتم رو پاک کردم و لبخندم رو عمیق تر کردم

_پس منتظر چی هستی ؟

لبخند نیمه جونی روی لب هاش شکل گرفت و رینگ طلایی رنگ رو داخل انگشت حلقه م انداخت

به چشماش زل زدم و به این فکر کردم کی عاشق این مرد جنتلمن شدم

قطره ی اشکی که از چشمش چکید قبل از اینکه روی زمین بریزه روی هوا با انگشتم گرفتم و روی لب هام گذاستم و بوسیدم

شونه م رو کشید و محکم در اغوشم گرفتش …
خداروشکر که وسط هفته بود و اون حوالی کسی دیده نمیشد وگرنه از خجالت دوباره فشارم میوفتاد

دانیار_تا دنیا دنیاست … عاشفت میمونم خانومم

 

۱ساعتی بود که تو سکوت بهم نگاه میکردیم و لذت میبردیم
لبهام ر با زبون خیس کردم

 

_بریم خونه دانیار الان فقط دلم میخواد لم بدم تو بغلت

خندید و صاف نشست ماشین رو استارت رد و دستم رو داخل دستش گرفت

دانیار_شما جون بخواه

چه خوب بود دنده اتومات تا وقتی که به خونه برسیم دستم داخل دست مردونه ی دانیار بود

تو طول مسیر فقط دعا میکردم اعضای خونه کاری به کار ما نداشته باشند و خلوتمون رو بهم نریزن

در کمال تعجب وقتی وارد خونه شدم مورچه هم پر نمیزد

به دانیار که دست تو دست هم وارد شده بودیم نگاه کردم

_کسی نیست ؟

دانیار _نمیدونم و فعلا هم برام‌مهم نیست … فقط حضور تو رو میخوام

باهم دیگه از پله ها بالا رفتیم و وارد اتاق دانیار شدیم

_اتاقتو دوست دارم

اخمی کرد و با دوتا دست سینه م رو هل داد و از پشت روی تخت افتادم جیغ کوتاهی کشیدم

دانیار_هیچ خوشم‌ نیومد از این جمله ت

هم خنده م گرفت هم تعجب کردم جمله ی من رو استفاده کرده بود

_از چی ؟

دانیار_از اتاقت

سوالی سر تکون دادم و خواستم از روی تخت بلند شم که با زانو اومد روی تخت و روی شکمم نشست

دانیار_اتاقمون

کلمه ی خاصی نگفته بود ولی معنی خاص این کلمه حس خوبی رو تو دلم سرازیر کرد

خم شد رومو کنار گوشم لب زد

دانیار_فهمیدی ؟

با بازی کردن با لب هاش جوابش رو دادم

بدون اینکه از هم دیگه سیر شیم لب های هم رو به بازی گرفته بودیم
با کم اوردن نفس از هم جدا سدیم

دانیار لبخندی زد و از روم بلند شد و به پشت روی تخت دراز کشید

سرم رو روی بازوش گذاشت و یکی از پاهاش و روی پاهام انداخت و قفلم کرد

یا دست ازادش شروع کرد زه نوازش کردن موهام من هم از خدا خواسته نگاهش میکردم

راه سختی پیش رومون بود ولی می ارزید…

_بچه ها چی میشن دانیار ؟

دانیار_هیششش امروز جز خودمون درباره ی هیچ‌کس و هیچ چیزی حرف نمیزنیم
این حرفا باشه برای فردا پس فردا

جای سرم رو روی بازوش درست کردم و چونه ش رو کوتاه بوسیدم
راست میگفت موکول بد دلی ها به یه روز دیگه اسمون رو با زمین نمیاورد

دانیار_به نظرت مامان بابات منو قبول کردن

کمی خودم رو لوس میکردم که اشکال نداشت . داشت ؟

انگشتم رو وی لپم گذاشتم و چشمام رو بالا بردم و ادای فکر کردن رو دراوردم

_نمیدونم … شاید … ولی حتما مطمئنن که دخترشون از سر دامادشون زیادتره

دانیار با چشمای ریز شده نگاهم کرد و در اخر بینیم رو گاز ارومی گرفت

دانیار_ولی من فکر میکنم الان دلشون به حال من سوخته و مامانت داره به بابات میگه این دختره ی خل و چل دامادمونو پیر میکنه

شکلکی براش دراوردم به تلافی بینیم چونه ش رو گاز گرفتم

_نخیرم داره میگه یه دخترم بس نبود دادیم به قوم تاتار … این یکی دخترمونم بهش اضافه شد

دانیار از لفظ قوم تاتار بلند خندید و محکم تر از قبل به خودش فشردتم

دانیار_ لباساتو عوض کن مریص نشی … گلی شده

_شلوار تو هم گلی شده ولی الان گور باباشون… فقط تو رو میخوام این گرمای بینمون

دانیار با ته مونده های خنده ش که تبدیل به لبخند شده بود به احزای صورتم نگاه کرد و شروع کرد به نوازش صورتم

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت هشتاد

آه عمیقی کشیدم و سرم رو دوباره گذاشتم روی زانوهام… این که اگه به عقب …

2 نظر

  1. پارت پنجاه و پنجشا خیلی دیر میزارید الان دقیق یک هفته هست ک نزاشتید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *