خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان عشق ممنوع/پارت بیستو شش

رمان عشق ممنوع/پارت بیستو شش

من مثل یه سایه همیشه پشت سرش بودم و اون خیلی خوب میدونست مجنونم جلوی من کم میاره
اما دونسته وقتی که ۲۲ سالش شد رفت ازدواج کرد سالهاست که ازدواج کرده سالهاست که اون میاد سراغ من اون سالهاست که میگه از زندگیش ناراحته میگه بالاخره طلاق میگیره و من سالها چشم انتظارش موندم که اون وعده‌ای که داده سر برسه و من به خواسته قلبیم برسم.

اما خیلی طول کشید انقدر طول کشید که من دیگه پابه سی و چند سالگی بزارم اون در آستانه سی سالگی اش باشه اما اینو بدون…

اما اینو خوب بدون من حتی به نیلوفر یکبارم نگفتم که دوستش دارم
این اعترافی که برای تو کردم برای این بود که خیالت راحت بشه که بفهمی توی دل من چی میگذره و اینقدر جفتک نندازی برای من…

برای منی که عشق عاشقی ازش بعیده اما الان دل در گرو تو دارم…

میخوای نیلوفر نباشه؟
عشق و گذشتم و چال می کنم و می فرستمش بره…
میخوای کسی جز تو توی عمارت نمونه؟

اونم باشه هر کسی که فکرشو بکنی راهش و سد می‌کنم تا پاش به عمارت نرسه
اما نمی تونم بهت بگم توی میتینگا و جلسه‌های سازمان شرکت نمی کنم و توی بغلم دخترای رنگ و وارنگ نمیشینن…
آنقدر سرد هستم که حتی اگر ده تا دختر دورمم بکنن هیچ حسی به هیچ کدومشون نداشته باشم…

دلگیر از حرفهایی که زده بود با صدای بغض داری زمزمه کردم
اما من یه دختر معمولی ام
یه دختر معمولی که طاقت از این چیزا رو نداره
میفهمی من نمیتونم
نمیتونم بشینم توی خونه رو بفرستم توی تختخواب بقیه

کلافه سیگارش و روی زمین انداخت باید بهش می گفتم که اینجا بیمارستانه و حق نداره سیگار بکشه؟
خودشو بهم نزدیکتر کرد روی صورتم خم شد و گفت

_ ببین دارم چی میگم همه اینا برای یه مدت محدود من کارم خوب پیش بره همه
چیز مرتب باشه یه مدت دیگه همه این کارا تموم میشه و من از سازمان میام بیرون

اینو تنها به تو میگم می خوام پیش خودت نگهش داری

پن نمی خوام تا همیشه بنده این سازمان بمونم من یه کار دارم یه خورده حساب …
تسویه کنم میام بیرون و دیگه ای چیزی به اسم سازمان توی زندگی من جایی نداره

به چشماش خیره شدم چشماش داشت حرفاشو فریاد میزد چشمای این مرد هرگز دروغ نمی گفت

یعنی باید باورش میکردم؟
باور می‌کردم این آدم پاش و از این قضایا رو می کشه بیرون و کنار من یه زندگی بی سر و صدا و آروم شروع میکنه ؟
غیر ممکن به نظر می رسید اما اینو خوب می دونستم سام اگه حرفی بزنه همیشه پای حرفش میمونه

به فکر رفته بودم خیره به چشماش توی فکر بودم لباش روی لبم نشست دردی که توی وجودم نشست باعث شد از فکر و خیال بیرون بیام او با چشمایی که کمی باز تر از همیشه بهش خیره بشم بوسه اش کوتاه بود اما عمیق…

ازم فاصله گرفت و گفت
_ اشتباه کردم نباید لبتو زخمی می کردم …
یعنی حداقل نباید لبتو زخمی میکردم!
با صورتی اخمو رو بهش گفتم

اره نباید لبمو زخمی می کردی همه استخوان هام می شکستی ولی لبم نه!
خندید ازهمون معدود خنده هاش که به دل می‌نشست
بد جوری به صورتش میومدای خنده های یک سال یک بارش

روی دستم رو نوازش کرد و گفت

_دیگه برات درس عبرت میشه حرف‌هایی نزنی که من جوش بیارم و خون جلوی چشمام رو بگیره
مطمئن باش برگشتم عمارت پای برادرم از اونجا کوتاه می کنم
من خوب میدونم وقتی نگاهت میکنه زیر اون نگاهش چیا داره
دل برادرم پیشت گیره و این برای من خیلی سخته
همین که جونشو نمیگیرم کلیه ولی باید بره اونم برای همیشه

حق به جانب گفتم این چیزها را از کجا میدونی از این خبرا نیست سمیر علاقه و من نداره فقط دلش برام میسوزه
پوزخندی زد و گفت
_من اونو می‌شناسم یا تو ؟
برادر منه یا تو ؟
از نگاهش همه چیز رو میخونم.

نمی خواستم بیشتر از این بحث کش پیدا کنه پس حرفی نزدم سکوت کردم
به خاطر مسکن هایی که بهم تزریق کرده بودن خیلی زود به خواب رفتم و توی خوابمم باز همین مرد بود
من توی خواب و بیداری به این آدم گره خورده بودم

چشمام که باز شد طلوع دیگه ای بود یه روز جدید برای من برای سام برای ما دو نفر…
زندگی احساس می کردم بهمون لبخند میزنه
وقتی به بیمارستان می اومدم حالم داغون بود و دلم شکسته اما الان که داشتم ترخیص می شدم حال دلم یه جور دیگه بود یه شور و اشتیاق خاصی توی وجودم داشتم
یه امید یه روزنه ی نور که فکر می کردم داره زندگیم می تابه

وقتی به عمارت برگشتیم هیچ اخم توی صورت سام نبود
هیچ ناراحتی و دلگیری توی صورت من نبود همین باعث می شد همه با تعجب بهمون نگاه کنن…

سام دیروز کجا بود داد و فریادهاش کجا بود
زجه زدنهای من و گریه کردن من کجا بود
و الان این آرامشی که توی وجود هر دو نفر ما بود کجا؟
پله ها رو که بالا رفت و دیدم که سمیر کنار اتاقش به تماشای ما ایستاده
جلو نیومد نزدیکمون نشد فقط از همون جاسری تکون داد وارد اتاق شدیم
هنوز منو روی تخت نگذاشته در اتاق باز شد و نیلوفر وارد اتاق شد با دیدنش حسادت همه جونمو گرفت اون هم از من زیباتر بود هم لندتر و هم عشقه بزرگ شوهرم …

نزدیکم اومد و پرسید
_حالت خوبه؟

به پلک زدن و تکون دادن سرم قناعت کردم و اون بازویی سام و چسبید و گفت

_می خوام باهات حرف بزنم

اما سام که مشغول مرتب کردن زیر سر من بود درآوردن مانتوم بدون اینکه نگاهش کنه رو بهش گفت

_ برو بیرون خودم میام حرف میزنیم الان درگیرم
نیلوفر نگاهی به من انداخت و گفت _چه درگیری میگم باهات کار دارم…
این بار با اخم به سمتش چرخید و گفت

_حالش خوب نیست تا مطمئن نشم یه چیزی اذیتش نمی کنه همینجام برو بیرون میام حرف بزنیم .

نیلوفر عصبی از اتاق بیرون رفت جام و مرتب کرد مانتو و شالمو کنار انداخت و پتورو تا روی سینم بالا کشید و گفت

_ برمیگردم…

نگاهش کردم امیدوار بودم از نگاهم حرفامو بخونه نگاهم داشت فریاد میزد که خیلی تو رو دوست دارم

 

وقتی از اتاق بیرون رفت کمی که گذشت وقتی بهناز سراسیمه خودشو به اتاق رسوند وقتی قبل از اینکه بپرسه حال من چطوره از رفتن نیلوفر خبر داد کاملا شوکه شدم

باورش برام سخت بود اما انگار بخاطر من از نیلوفر گذشته بود و او از اینجا فرستاده بود که بره این قدم بزرگ برای من زیادی خوشایند بود‌

طوری که دردای دیروز کامل یادم بره بهناز موشکافانه و ریز بینانه به من خیره شده بود
از فکر و خیال بیرون اومدم و سرمو تکون دادم که یعنی چی شده ؟

اون با تعجب گفت
_الان تو از رفتن اون زن خوشحالی نگاهی به خودت انداختی ببینی توی چه حال و روزی هستی؟

با حال خوشی گفتم خوب میشم چیزی نیست که

اشاره ی به بازوم صورتم انگشتام کرد و گفت
_مطمئنی خوب میشی؟
این زخم هایی که من می بینم به این زودیا خوب بشو نیست

با لبخندی که روی صورتم بود گفتم باورت میشه از اینجا رفته من حالم چطوره خوب نشه همیشه اینطوری نمی مونم مهم اینه که اونو فرستاده که بره
امروز بهم قول داده بود و بهش عمل کرد اینه که مهمه

بهناز اروم روی پیشونیم زد و گفت

_باید دیوونه باشی این چیزا فکر کنی
فکر سلامتی خودش نیست نشستی به این فکر می کنی که آقا کی رو بیرون میکنه کی رو بیرون نمیکنه!..

وقتی سعی کردم بخندم از درد صورت هم توی هم رفت لبام خیلی درد گرفته بود بهناز ناراحت گفت

_نخند نخند دیوونه نمیدونی که توچه حال روزی هستی

مشغول بحث کردن با بهناز بودیم که اهسته ضربه ای به در اتاق خورد وقتی سمیر داخل اتاق سرک کشید و اجازه خواست بیاد تو

کمی نگران شدم اگه سام می اومد اینجا میدیدش فاتحه مون خونده بود اما چاره ای نبود نمیتونستم بهش بگم که نیا

اونم داخل اتاق شد و کنار بهناز ایستاده رو بهم گفت

_حالت بهتره ؟

لبخندی زدمو گفتم آره خوبم به صورتم خیره موند و گفت

_ چشمات میخنده اتفاقی افتاده؟

 

نمی خواستم بهش بگم میدونستم توی دلش یه احساسی به من داره نمیخواستم بهش بگم چون به عشقم رسیدم چون سام اعتراف کرده که منو دوست داره حالم خوبه احساس می کردم ناراحت میشه و من اینو نمیخواستم پس آهسته زمزنه کردم چیزی نیست همین که از این بیمارستان خلاص شدم حالم بهتر شده

باور نکرده بود این از چشماش و از صورت متعجبش هم می تونستم بفهمم اما خودمو زدم به نفهمی

دو قدم بلند برداشت روی صورتم خم شد آهسته رو به من گفت

_ هر وقت هر کمکی نیاز داشتی میتونی روی من حساب کنی من همیشه کمکت می کنم حتی اگه بخوای از اینجا فرار کنی!

نه من نمی خواستم فرار کنم دیگه نمی خواستم فرار کنم مگه میشد وقتی سان به من گفته بود دوستم داره امید داده بود به فکر فرار باشم؟

دیگه زندگی من به این عمارت به این مرد وصل بود
چیزی که یه روزی آرزوش و داشتم اتفاقی که توی رویاهام منتظرش بودم توی واقعیت برام اتفاق افتاده بود مگه می تونستم از رویاهام بگذرم و برم؟

رو بهش گفتم دیگه نمی خوام از اینجا برم تقدیر من اینه که اینجا بمونم
دیگه به رفتن و این چیزا فکر نمی‌کنم

هم بهناز هم سمیر با تعجب متحیر به من زل زده بودن این تعجب کردنشون زیاد طولانی نشد وقتی سام با یه سینی که روش آبمیوه‌ کیک بود وارد اتاق شد با دیدن سمیر اخماش تو هم رفت جلوی در ایستاد

کمی خودمو جمع و جور کردم و سمیر از من فاصله گرفت
اما سام خودشونباخت بهم نزدیک شد سینی را روی عسلی گذاشت نزدیک سمیر رفت و گفت

_امشب باید حرف بزنیم توی اتاق کارم یادت نره

سمیرسری تکون داد و به سمت در رفت وقتی از اتاق بیرون رفت بهناز رو به سام گفت

_ آقا چیزی نیاز ندارین؟

نگاهی به من انداخت و گفت

_ من نه ولی وقتی من نیستم خوب حواست به همتا باشه نمیخوام هیچ اتفاقی بیفته یا چیزی نیاز داشته باشه و نتونه از جاش بلند بشه

با یه لبخند چشم گفتم و اونم ما رو تنها گذاشت کمکم کرد روی تخت بشینم کنارم نشست تیکه کوچیک از کیکو توی دهنم گذاشت قورت دادن کمی برام سخت بود فکم خیلی درد می‌کرد اما به سختی کیک پایین فرستادم و اون لیوان آب میوه رو جلوی دهنم گرفت
مگه میتونستم وقتی اون لیوان آبمیوه رو جلو دهنم گرفته ازش چیزی نخورم و ردش کنم؟

آب میوه رو خوردم وسام به حرف اومد

_مگه من هزار بار برای تو خط قرمز نکشیدم که سمیر باید از تو دور باشه اینجا چیکار داشت چه حرفی با تو داشت که باید انقدر بهت نزدیک میشد؟

نگاهش کردم کمی عصبی بود اخم ریزی داشت و معلوم بود داره خودشو کنترل میکنه که بیشتر از این عصبانی نشه رو بهش گفت

_ من اون که تنها نبودم دیدی که بهنازم بود
اونم چیز خاصی نمی گفت فقط می خواست حالمو بپرسه
از من پرسید که اینجا راحتم منم گفتم آره و دیگه نمیخوام از عمارت برم
گفتم تقدیر من همین جاست…

ابروهاشو کمی بالا داد و بهم نگاه کرد و گفت
_همینو گفتی؟
سرمو تکون دادم و سرم و پایین انداختم خیره شد و زل زدم به گلایه روتختی‌.

 

انگشتشو زیر چونم گذاشت و سرمو کمی بالا آورد و گفت

_مطمئنی که تقدیر تو اینجاست!

نگاه ازش گرفتمو
سکوت کردم انگشتش اهسته نوازشم کرد و ناخود اگاه یخم باز شد انگار…
اهسته زمزمه کردم
فکر میکنم تقدیرم اینجاست

اخماش باز شد و دیگه خبری از عصبانیت نبود منو کمی جابجا کرد کنارم روی تخت دراز کشید و گفت

_اما من فکر میکنم‌ فقط تقدیرت نیست
تو قلبتم اینجاست …
قلبم شروع کرد به بی تابی احساسم و که به روم می اورد اینطور دست و پام و گم میکردم.
اما اون طوری که من اذیت نشم و بغلم کرد و نفسای داغش و مهمون گردنم کرد
_ کل دیروز و دیشب به خاطر تو پلک روی هم نذاشتم نظرت چیه کمی بخوابیم؟
خواب دوست داشتم الان بیشتر از همیشه هم دوست داشتم کنار این مرد عاشق خواب
می شدم
چشمامونو بستیم اما هیچکدوم خواب نبودیم
تو فکر و خیال های خودمون غرق بودیم که بالاخره خواب چشمامونو دزدید و به دنیای بی خبری رفتیم…
و کنار این مرد من حتی حد و مرز رویارو جابجا میکردم
با سر و صدا و داد و فریاد هایی که توی عمارت پیچیده بود سراسیمه و ترسیده چشمامو باز کردم نگاهی به کنارم انداختم خبری از سام نبود.

روی تخت نشستم اینجا چه خبر بود این سر و صدا برای چی بود،
دستمو به لبه تخت گرفتم و بلند شدم خودم و به پنجره اتاق رسوندم پرده ها رو کنار زدم و به بیرون نگاهی انداختم

یه سمت آدمای سام و خودش ایستاده بودن و یه سمت دیگه امیر و چند مرد مسلح انگار که دعوا بود انگار که امیر اومده بود برای دعوا

پنجره رو باز کردم با صدای بلند سام و صدا زدم نگاهش به سمت من چرخید
اما امیر با صدای بلندتری گفت _باهاش خداحافظی کن دستور مردن رو گرفتیم

 

خیره به صحنه ای که توی حیاط میدیدم مات مونده بودم
من این چیزا رو جز توی فیلما ندیده بودم هر دو طرف اسلحه به دست داشتن باهم چیکار میکردت؟

ترس توی وجودم نشست
سام اون پایین بود اگه اتفاقی براش می افتاد چی!
امیر گفت اجازه کشتنش و گرفته چرا باید بخوان سامو بکشن؟

درد یادم رفته بود هیچ دردی احساس نمی کردم با قدم هایی بلند با حالی زار از اتاق بیرون رفتم پله هارو چند تا یکی پایین رفتم و وقتی خودمو به در خروجی رسوندم وقتی پامو روی ایوان بزرگ عمارت گذاشتم سام نگران به سمتم دوید

اگه نمی اومد اگه دستش دور کمرم حلقه نمی شد بدون شک نقش زمین می‌شدم

وحشتزده به آدمایی که اونجا بودن اشاره کردم و گفتم
اینجا چه خبره؟
چی داره میگه!

سام اما گوشه ی ایوان کشید
روی صندلی منو نشوند و گفت

_چیزی نیست هیچی نیست آروم باش
چرا اینجوری می کنی !

اما من حرفاشو قبول نداشتم چیزی که می‌دیدم با حرف‌های این مرد میزد درتضاد بود…

چشمام شروع به باریدن کرد و با حال داغون گفتم
تو رو خدا بهم بگو چی شده چرا باید بخوان تو رو بکشن؟
مگه چیکار کردی؟
عصبی به سمت امیر چرخید و گفت

_من تو یکی رو غذای سگام نکنم سام نیستم
ببین کی بهت گفتم
اما امیر با پوزخند رو بهش گفت
_مگه دروغ گفتم ؟
راست و حسینی همه چیز رو بهش گفتم که الکی امیدوار به تو نباشه دیگه دوره ی ریاست وحکومت تو تموم شد
سام دستت رو شده همه میدونن که تو چرا توی سازمانی چرا پیش مایی !

سام و محکم با همون انگشتای در رفته ام چسبیدم گفتم
تورو به خدا بگو چی شده این آدما چی میگن کنار گوشم خم شد زمزمه کرد
_ به هیچ کس اعتماد نکن حتی به برادر من
همتا من باید برم اما نگران نباش همه چیز وحل می کنم و برمیگردم فقط بهم قول بده به هیچ کس اعتماد نمی کنی و منتظر من میمونی هیچ جایی نمیری این عمارت وقتی من نیستم متعلق به توئه تو همین جا زندگی می کنی…

هر کلمه‌ای که به زبون می‌آورد احساس می‌کردم جونم داره از تنم در میره درست موقعی که احساس میکردم خوشبختی بهم رو آورده…
فکر میکردم زندگیم داره روی خوشی میبینه و مردی که دوستش دارم و دیگه تا ابد کنار خودم دارم…

این اتفاقات شوم چی بود که داشت می افتاد با گریه و التماس گفتم

تو رو خدا نرو میخوای کجا بری؟
میخوای منو بزاری و بری بمونم با این آدما؟

دوباره کنار گوشم آهسته زمزمه کرد _به من اعتماد کن من هرگز بی گدار به آب نمیزنم مطمئن باش وقتی میگم برمیگردم برمیگردم فقط نباید خودتو اذیت کنی فقط و فقط کارت اینه منتظر من باشی
بهم قول بده بهم قول بده …

قول دادن سخت بود دلتنگیه این آدم منو از پا درمی آورد وقتی دوباره از جام بلند شدم سرم روی سینه اش گذاشتم و گفتم
قول میدم اما توام بهم قول بده که برمیگردی من اینجا منتظرم نذار…

روی سرمو بوسید جلوی اون همه نگاهی که به ما زل زده بودن جلوی اون هم آدمی که با تعجب به سامی که منو بغل کرده بود و روی سرمو می بوسید
خیره بودن و همه متعجب بودن همه باورشون نمی شد اما سام بی اعتنا به همه اونا منو محکم خودش فشار داد
_دلم برات تنگ میشه دختر زبون دراز اما شک نکن خیلی زود برمیگردم

 

اینو گفت از من دور شد از من دور شده به اون آدمایی که توی دستاشون اسلحه بود نزدیک تر شد
چشمام با وحشت با ترس با نگرانی داشت این مرد را راهی می کرد

نزدیک امیر شد یه پوزخند بزرگ روی صورتش بودبا اخم بزرگی که بین ابرو هاش بود رو بهش گفت

_بهتره بریم اینجا رو با چاله میدون اشتباه گرفتی
میدونی که من اهل جنگ و دعوا نیستم من با پنبه سر میبرم این چیزها در شان من نیست که جلوی خونه من اسلحه بکشی
اما تو همه اینا رو تو فکرت داشته باش لیستشون کن و منتظر بشین چون من بدون شک از تو نمیگذرم…

جلوتر از امیر و آدماش راه افتاد به سمت در بزرگ حیاط می رفت وسط راه ایستاد به سمت من چرخید و نگاهم کرد
دلم میخواست فریاد بزنم و بگم نمیخوام بری نمیخوام دور بشی من تازه تورو بدست آوردم و به آرزوم رسیدم کجا داری میری
نمیشه بری …
اما لال شده بودم نمیتونستم چیزی بگم فقط نگاه کردم و دیدم که جان از تنم میرود…

کمی بهم خیره موند و بعد از جلوی چشمام محو شد و رفت احساس میکردم قلبه منم با خودش برده جای خالی قلبمو توی سینم کاملا حس می کردم

دست کسی که روی شونم نشست سرمو بالا گرفتم و با دیدن سمیر آهسته زمزمه کردم
برمیگرده میگه نه؟

کنارم نشست و گفت
_برمیگرده این همه نگرانی نداره مگه سام و نمیشناسی این کارا براش پیش میاد
نمیدونستم تا چه حدی از کار برادرش باخبره اما دلو به دریا زدمو گفتم
تو میدونی کار برادرت چیه؟

انگار که به فکر رفت و به درختای توی باغ خیره موند و گفت

_ کاش نمی دونستم اما میدونم..

اینکه دو برادر بودن و از کار همدیگه باخبر اما کنار هم میموندن برای من جای سوال داشت
چطور با کار سام مشکلی نداشت؟

دستمو بالا آوردم و صورتم رو از شر اشکای سمج پاک کردم و گفتم .

چرا سام توی این کاره چرا این کارو میکنه؟
اخه آدم بدی نیست من اینو میدونم ولی چرا تو این کارا ست؟

سمیر دست زیر بغلم انداخت و من بلند کرد و گفت

_ وقتی که برگشت از خودش بپرس من نمیتونم چیزی بگم
اما اینو بدون حق با تو برادر من آدم بدی نیست اگر تو این کاره دلیل داره…

از اینکه هیچ کدوم نمی خواستن راز این کارو فاش کنن دلگیر می شدم چرا به من واقعیت را نمی گفتن؟. چرا نمی گفتن داستان چیه و از چه قراره ؟

وقتی از پله ها بالا میرفتیم تازه بهناز خودش رو به من رسوند و گفت

 

سمیر کمی از من فاصله گرفت به دیوار روبروش خیره شد و گفت

_ پس عاشق شدی عاشق برادرم عاشق سام…
به نظرت دلیلش چیه؟
از حرفاش سر در نمی آوردم و پس چرسیدم
دلیل چی چیه ؟
نگاه غمگینش به سمت من داد و گفت
_ این که همه عاشق برادرم میشن دلیلش چیه؟
سکوت کردم و به گلای روتختی خیره موندم دلیلش چی بود نمیدونم !
شاید زیاد از حد خواستنی بود و ایده آل دخترا
سمیر بعد از مکث کوتاهی از جاش بلند شد و گفت
_ هر کاری که داشتی روی من حساب کن من توی خونم هیچ جایی نمیرم باشه ؟

سرمو تکون دادم و با بیرون رفتنش نگاهم که هر جای این اتاق می‌افتاد سام انگار جلوی رو جون میگرفت

نگرانی و استرس ای که به خاطر رفتنش داشتم بدجوری داشت دیوونم میکرد ساعت ها پشت سر هم می گذشتن و خبری از سام نبود نه چیزی می خوردم و نه حتی از اتاق بیرون می‌رفتم

فقط و فقط منتظر بودم که برگرده اون به من قول داده بود بهم قول داده بود که میاد گفته بود منتظرم باش و من داشتم همین کارو میکردم …
شب اول به سختی گذروندم بدون سام شبی صبح نمیشد گریه کردم دعا کردم التماس خدا رو کردم تا سام برگرده اما صبح که شد هنوز نیومده بود…
بهناز ناراحت از اینکه لب به چیزی نمیزنم توی اتاق کنار من کز کرده بود
حتی جرات حرف زدن نداشت چون هر ساعتی که می گذشت و خبری از سام نمیشد حال من بد و بدتر می شد

 

دلم براش بیشتر و بیشتر تنگ می‌شد و نگرانیم هزار برابر می‌شد.

چطور می تونستم خبری ازش بگیرم با به یاد آوردن داریوش انگار که نور امیدی توی دنیام پیدا شده باشه از جا پریدم با اون بدن کوفته و بازوی شکسته سراسیمه لباس پوشیدم بهناز خودشو بهم رسوند گفت

_چی کار داری می کنی کجا می خوای بری؟
اما من تصمیمم گرفته بودم نه نگرانی بهناز نه مخالفت هیچکس دیگه نمی تونستم مانعم بشه
مگه داریوش رئیسشان نبود اون حتما می دونست که سام کجاست وقتی بهناز نتونست مانع من بشه سراسیمه از اتاق بیرون رفت

می دونستم الان رفت سراغ سمیر تا و بیارتش که مانعم بشه اما هیچ کسی نمی تونست این کار رو بکنه…

دلشوره و نگرانی داشت جونه منو می گرفت و من نمیتونستم اینجا بیخیال بشین و فقط منتظر باشم.

پله ها رو که پایین رفتم سمیر از بالای پله ها صدام میزد بی اعتنا بهش به سمت در رفتم که خودشو بهم رسوند و بازومو و کشید و گفت

_کجا داری میری؟

بازومو از دستش رها کردم گفتم میرم پیش داریوش میرم از اون بپرسم سام کجاست …

اما سمیر بازومو دوباره چنگ زد و گفت
_ تو هیچ جایی نمیری میفهمی هیچ جایی نمیری
سام گفت ؟
گفته از اینجا تکون نخوری و تو باید به قولی که بهش دادی عمل کنی نمیتونی بری

 

به سام قول داده بودم اما نمی‌دونستم انتظار برگشتنش و کشیدن چقدر سخته وگرنه هرگز اون قول و بهش نمی دادم…

دوباره سمیر و کنار زدم و گفتم
من میرم قول و قرار برام اهمیتی نداره
نگرانم می فهمی؟
نگرانم…

کلافه نفسش را بیرون داد و گفت _باش با هم میریم منم باهات میام نمیتونم تنها بفرستمت

نفس راحتی کشیدم خودمم از تنهایی رفتن و اونجا می ترسیدم همراه سمیر از عمارت بیرون زدیم…

اون رو به من گفت
_من نمی دونم خونه داریوش کجاست میدونی؟

بلد بودم دوباری اونجا رفته بودم و برگشته بودم برای همین تقریباً میدونستم کجاست هرچقدر که به اون خونه نزدیک تر می شدیم دلشوره بیشتری میگرفتم

بالاخره وقتی اونجا جلوی اون عمارت بزرگ از ماشین پیاده شدیم انگشتمو که روی زنگ در خونه گذاشتم وقتی در باز شد و با دیدن اون همه محافظ توی باغ و حیاط کمی خودمو پشت سمیر پنهان کردم

اما اون دست منو گرفت و با هم به سمت داخل رفتیم هیچکس نمی پرسید اینجا چه کار داریم

انگار داریوش گفته بود که اینا اومدن راهشون بدین
از بین اون همه نگهبان گذشتیم و بالاخره به خود ساختمان اصلی رسیدیم
پامونو که داخل گذاشتیم یکی از خدمتکارا به سمتم اومد وبعد خوش آمد گفت

_ آقا توی نشیمن منتظرتون هستن

رو به سمیر گفتم
می خوام باهاش تنها حرف بزنم خواهش می کنم همین جا منتظر باش

 

سمیر ناراضی همونجا موند و من به سمت نشیمنی که بهمون گفته بودن قدم برداشتم
وقتی داریوش و اونجا نشسته روی اون مبل بزرگ سلطنتی بالای نشیمن دیدم به سمتش رفتم

برای سلام احوالپرسی نیومده بودم پس یک راست رفتم سر اصل مطلب

سام کجاست؟
لبخند پیروزی که روی صورتش بود خبر از این میداد که خوب باخبره سامِ من الان کجاست…

به کنارش اشاره کرد و گفت
_ بیا اینجا حرف میزنیم به اونم میرسیم.

برای نشستن هم نیامده بودم من فقط برای گرفتن جواب سوالم اینجا بودم
بهش گفتم برای نشستن نیومدم عمارت خودمون جا برای نشستن زیاد داره سوال دارم اومدم جواب بگیرم
دنبال سام میگردم کجاست؟

از جاش بلند شد و بهم نزدیکتر شد چرخی دورم زد و گفت

_نقش تو خوب بازی کردی اصلاً فکرشم نمی‌کردم که یکتا نیستی و خواهرشی

پس فهمیده بود
گفتم و من وارد بازی‌های شما نمیشم نمیدونم چی میگی یه مدت مهمون خونه سام بودم بعد عاشق هم شدیم و ازدواج کردیم خواهرم کی بوده شما کی هستین و چیکاره این برای من هیچ اهمیتی نداره

مهم برای من شوهرمه که لان دنبالشم و خوب می دونم جز از شما از هیچ کس دیگه ای نمی تونم جواب این سوالمو بگیرم

خنده بلندی کرد و گفت
_ سام دست راست سازمان دست راست من تمام کارایی که اینجا شده معاون من بوده و همراهم الان تو بد مسیری افتاده
هرگز فکرشم نمیکردم انتظار داشتم از هر کسی الا سام
اما غیر منتظره ترین اتفاق این اواخر همین رو شدن دستش بود

 

دوستان عزیز واقعا بابت دیر کرد رمان ها از همگی معذرت میخوام ولی اگه خواستین واقعا بدونین که چرا نمیشه رمان هارو گذاشت:

 

باید بگم همه هاستینگ ها یعنی سرور هایی که به ما خدمات میدن قیمت هاشونو چند برابر کردن و سرعتشون اومده پایین و ساپورت نمیکنن از طرف دیگم بیماری کرونا باعث شد کل در آمدی که از سایتا داشتیم و بخوام راستشو بگم به صفر برسه یعنی الان برا سر پا موندن سایت ها از جیب خودم خرج میکنم اینا فقط حهت اطلاع شما از وضیعت سایت هاست ببخشین اگه بی ادبی میکنم فقط خواستم جواب سوالارو بدم و چون کمکیم ندارم تا در پارت گذاری و یسری کارای فنی سایت کمک کنه مجبور شدم یکم نباشم چون واقعا دیگه هنگ میکنه بعضی وقتا مغزم چون برا سرپا موندن تک تک سایتا بعضی شبارو صبح کردم و الان یکی یکی دارن آمارشونو میبندن و میدونم هیچ کدوم از اینا برا شما دلیل نمیشه و من بازم از همگی معذرت میخوام و اگه خواستین سوالی بپرسین میتونین به ایدی تلگرامم پیام بدین چون اکثرا دایرکت ادمین سایتا کار نمیکنه تا بهتون جواب بدم ایدی رو همین پایین میذارم روز همگی بخیر.

 

t2wolf@

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت هشتاد

آه عمیقی کشیدم و سرم رو دوباره گذاشتم روی زانوهام… این که اگه به عقب …

2 نظر

  1. امیدوارم مشکلات سریعتر حل شه…واقعا سخته قبول دارم ولی ممنونم که پارتارو میزاری…دلیلاتم برا همه قابل قبوله و درکت میکنیم…

  2. مرسی باز🌹🌹
    درکت میکنیم
    اما خب البته برای من فرقی نکرده پارت گزاریت معمولا همیشه دو هفته یا سه هفته میگذشت و پارت میزاشتین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *