خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار/پارت هشتاد

رمان بهار/پارت هشتاد

آه عمیقی کشیدم و سرم رو دوباره گذاشتم روی زانوهام…
این که اگه به عقب بر میگشتم هرگز با اون بودن رو انتخاب نمیکردمو این تنها موردی بود که بهش ایمان داشتم.
حس قوی ای به طرز شدیدی بهم میفهمومد انتخاب مهرداد و وابسته شدم بهش همه و همه تحت تاثیر شرایط زندگیم بود.
یعنی اگه اوضاع زندگیمون اونقدر بهم ریخته نبود محال بود عشقش رو بپذیرم.
مهرداد وقتی تو زندگی من پیداش شد که یه آدم شکست خورده ی داغون بودم.
مرگ بابا…کارزشت فرید و بازیش بااحساساتم….هجوم طلبکارا…باختن تمام اموالمون…بی خونه شدن مامان و بهراد….
شاید اگه زندگی نرمال و آرومی داشتم هیچوقت اونو به عنوان یه تکیه گاه انتخاب نمیکردم.هیچوقت…
غرق بودم تو عالم خودم که آرومتر از قبل اسمم رو صدا زد و گفت:

-بهار…عزیزم….درو باز کن.بزار بغلت کنم….بزار آروم بشم..

اعتمادی بهش نداشتم.نمیتونستم باورش کنم اونم بعد از اتفاقاتی که پشت سر گذرونده بودیم.
بار دیگه پشت دستمو روی چشمهام کشیدم و پرسیرپ:

-آرومتر شدی!؟

خیلی سریع جواب داد:

-آره شدم.به جون هردومون شدم…به جون مادرم شدم.تو که دیگه میدونی چقدر مادرمو دوست دارم هان!؟ میدونی که….

آره.اینو خوب میدونستم که اون چقدرعاشق مادرش.
دماغمو بالا کشیدم و بدون اینکه درو باز کنم گفتم:

-پس اگه آروم شدی یه بار دیگه حرفهامو گوش بده…اینو بدون که شهناز خدمتکار خونه ات و برادر زاده اش ابوذر همه چیزو فهمیدن…اون عوضی حتی از من و تو فیلم و عکس هم تو گوشیش داشت.
ازمن باج میخواد…شمارمو ثبت کرده تو گوشیش که تماس بگیره و مبلغ بگه!

با اطمینان گفت:

-خیالت راحت…من حلش میکنم!

نمیدونم چرا اینطوری با اطمینان همچین چیزی میگفت.اینقدر قاطع و محکم و جدی.آخه چطوری میخواست حلش بکنه!؟مگه میشد اصلا….
ناامید سرمو به دیوار تکیه دادم و خیره به سقف گفتم:

-من و تو رسوای عالم و آدم میشیم….من…من نمیخوام کسی بفهمه نمیخوام…

چند ضربه ی خیلی آروم به در زد و پرسید:

-بغض کردی بهار؟؟ به خاطر اون زن فضول و برادرزاده ی نجسش!؟هان؟ من روزگارشونو سیاه میکنم…کاری باهاش میکنم تا آخر عمر یادش نره….
نبینم بغض کنی که دنیارو به آتیش میکشم!

گریه ام گرفته بود.دلم میخواست بگم مهرداد تو فقط منو فراموش کن….فقط فراموشم کن این تنها چیزیه که ازت میخوام….
اما اگه اینو ازش میخواستم دوباره میشد همون آدم وحشی!
سکوت منو که دید دوباره به در زد و گفت:

-بهار….بهار درو باز کن عزیزم خواهش میکنم…بهار …باز کن… جون مادرت باز کن!

نفس عمیقی کشیدم و از روی زمین بلند شدم.تا ابدهم که نمیتونستم اونجا بشینم
هرچه باداباد….
دستمو خیلی آروم سمت کلید دراز کردم و آهسته چرخوندمش و بعد دستگیره رو خم و راست کردم و با باز کردن در همونجا ثابت و بی حرکت ایستادم.
رو به روم بود.
زل زدیم تو چشمهای من….
هنوزم ازش میترسیدم.می ترسیدم تمام اون لحظات در حال نقش بازی کردن بوده باشه که منو بکشونه بیرون ولی وقتی دستهاشو باز کرد متوجه شدم جون مادرشو بیخودی قسم نخورده ….
آهسته گفت:

-بیا بغلم….

راه گریز نبود.درسته باخودم قسم خورده بکدم دیگه باهاش ارتباط و رابطه ی جنسی برقرار نمیکنم و حتی از لمس کردنش هم خودمو محروم میکنم اما اگه جری میشد چی؟
اگه بلایی سرم میاورد و سر به نیستم میکرد چی!؟
با برداشتن یکی دو گام رفتمش سمتش و اون دستهاشو دور تنم حلقه کرد و من رو محکم در آغوش کشید….
کنار گوشم گفت:

-متاسفم…من…دیوونه شده بودم.زده بود به سرم.نمیدونستم دارم چیکار میکنم….

دلگیر اما با تن صدای ضعیفی پرسیدم:

-اگه وسط عصبانیتت به من تجاوز میکردی چی؟ بعدشم میتونستی اینجوری بغلم کنی وبگی متاسفی!؟

دستشو نوازشوار روی کمرم کشید و جواب داد:

-بهار به من حق بده…به اونی که عاشق حق بده که اگه فکر کنه معشوقش بهش خیانت کرده چه حالی بهش دست میده! متاسفم عزیزم…متاسفم اگه باعث شدم اینقدر بترسی…

باهمون صدای ضعیف گفتم:

-الان فقط یه چیز مهم …اینکه جلوی اون دوتا رو بگیری قبل از اینکه رسوایی به بار بیارن…

منو محکم به خودش فشرد و همونطور که دستشو نوازشوار روی کمرم میکشیدگفت:

-غمت نباشه..اصلا بهش فکر نکن…اصلا….من همه چی رو حل میکنم…قول میدم!

نفس عمیقی کشیدم و پلکهامو روهم گذاشتم.چه لحظات سخت و تلخی بود…

چه لحظات سخت و تلخی بود.درست مثل یه کابوس.از اون کابوسها که از عمق وجود دعا میکردم هرگز دوباره برام تکرار نشن…
و حالا گرچه مهرداد آروم شده بود اما من دیگه دلم نمیخواست پیشش بمونم.آخه یه وقتهایی واسه دل بریدن از بعضیا یه تلنگر لازم…یه لغزش…
اصلا یه چیزایی حکایتشون حکایت شکسته شدن و تیکه شدن.درست مثل شیشه که حتی اگه با بهترین چسب هم به همدیگه وصلشون بکنید باز فایده نداره و جای ترکهاش میمونه!
مهرداد تو عصبانیت حرفهایی زد، چیزایی که محال بود دیگه به فراموشی بسپارمشون! و درکل
حس خوبی کنارش نداشتم واسه همین وقتی حس کردم آرامشی که باید و نیاز داشته رو ازم گرفته خودم رو عقب کشیدم و گفتم:

-من میخوام برم!

ازش فاصله گرفتم و به سمت پله هارفتم تا لباسهامو بپوشم،وسایلمو جمع کنم و هرچه زودتر از اینجا برم.
دنبالم اومد و تند تند پرسید:

-کجا میری بهار؟ چیکار میخوای بکنی؟

کیفمو از روی زمین برداشتم و انداختم رو میز و بعد به سمت اتاق خوابی که من رو کشونده بود اونجا و به زور لباسمو از تنم درآورده بود رفتم و همزمان جواب دادم:

-باید برم خونه وسایلم اونجا بهم ریخته اس…خونه نامنظم.حتی دستمالشم نکشیدم

وقتی داشتم لباسهامو تن میکردم تو چهارچوب در ایستاد و پرسید:

-میشه نری بهار؟ میشه امشب پبشم بمونی؟

پوزخند زدم.چرا نمیفهمید دیگه کنارش احساس امنیت نداشتم.اتفاقهای امروز یکی از تلخترین تجربیات زندگیم بود که نمیتونستم بزارمش پای عشق و علاقه.
من همچین رفتارهای آزاردهنده ای رو قبلا از فرید دیده بودم.
آدمی که همیشه حرفهاش باعملش همخونی نداشت.
آدمی که منو با دوز و کلک میبرد خونش اما بعدش سعی میکرد به زور منو مجبور و واداربه کاری بکنه که دلخواهم نیست و علاقه ای به انجامش ندارم.چرخیدم سمتش و حین مرتب کردن موهام جواب دادم:

-نه من …من میخوام برم.پگاه قراره بیاد پیشم اونجارو مرتب کنیم.نمیخوام بمونه پشت در…

عصبانی دستشو تکون داد و گفت:

-اههههه! پگاه پگاه پگاه…میشه اونقدری که به اون اهمیت میدی به منی که می میرم برات هم اهمیت بدی!؟ هان!؟

از کنارش رد شدم و رفتم. عصبی کردنش تو همچین مدقعیتی که دستم زیر ساطورش بود چندان کار عاقلانه ای به نظر نمی رسید. درحالی که به سمت هال قدم برمیداشتم ،همزمان جواب دادم:

-وقتی هردوی ما دونفر منتظرمونن منطقی نیست اینجا بمونبم.تو هم بهتره بری پیش نوشین!

بی مقدمه گفت:

-گوربابای نوشین.من دلم میخواد پیش تو باشم…

چرخیدم سمتش و گفتم:

-مهرداد این چه پنپه ایه که کردی تو گوشت و هیچکدوم از حرفهای من رو نمیشنوی هان!؟ تو میفهمی من چیمیگم اصلا!؟ شنیدی گفتم اون داشت وسایلم رو میگشت!؟ شنیدی گفتم دونفر از ارتباط ما باخبرن !؟مهرداد من اصلا دلم نمیخواد شبی که خونه تون نیستم از قضا تو هم نباشی…خصوصا که….خصوصا که بشدت مشکوک شده! پس بهتری بری خونه ات!

خم شدم کیفم رو از روی میز برداشتم و بعدهم زل زدم تو چشمهاش و گفتم:

-منو چند روزی به حال خودم ول کن…به اندازه ی کافی بخاطر ابوذر و شهناز دچار استرس و اضطرابم تو دیگه نشو درد….نشو رنج…

نفس عمیقی کشید و قدم زنان اومد سمتم.دستشو رو گوشهام گذاشت و گفت:

-روزگار اونی که سر راه تورو بگیره و گوشواره از گوشت دربیاره رو سیاه میکنم…کاری میکنم تا آخر عمرش از یاد نبره …بهار…

سیبک گلوش آهسته بالا و پایین شد.نگاهم رفت بالا تر و دوباره قفلی زد رو چشماش.اهسته پرسید:

-از حرفهای که زدم ناراحت شدی!؟

آه کشیدم بعد گفتم:

-آدما وقتی عصبانی میشن حرفهایی میزنن که دیگه بعدش نمیتونن جمعش کن…برای همین همیشه میگن وقتی عصبانی هستین دوتا دستتونو بزارین رو دهنتون تا حرمتا نشکنه!

دستهاشو قاب صورتم کرد.دوتا لپم رو جمع کرده بود.سرمو کج کرد و گفت:

-من دوست دارم…هیشکی به اندازه ی من تورو دوست داره…اگه حرف ناجوری زدم واسه خاطر این بوده که کفری بودم…آتیشی بودم…آدما همینن دیگه تو عصبانیت چیزایی میگن که نباید.دست خودشون نیست…منو ببخش خب..

دستهاشو ار دو طرف صورتم پایین آوردم و فقط واسه اینکه دست از سرم برداره گفتم:

-باشه باشه…من باید برم.خداحافظ …

دیگه نموندم که فرصت زدن حرفهای بیشتر پیدا کنه.
دل چرکینم کرده بود و محال بود احساس من نسبت بهش تغییر پیدا بکنه…
به سرعت به سمت در رفتم و مشغول پوشیدن کفشهام شدم تا زودتر از اون خونه زدم بیرون…
قبل رفتن صدام زد و گقت:

-بهار…

سر برگردوندم و پرسشی بهش نگاه کردم.
دو سه قدمی اومد جلو و گفت:

-اگه اون پسره زنگ زد یا پیام داد خبرم کن!

سرمو تکون دادم و گفتم:

-باشه حتما…

وبعدهم باعجله از خونه زدم بیرون…

چند ماه بعد

تکیه داده بودم به پنجره و ذره ذره اون قهوه ی تلخ رو می چشیدم و همزمان آدمای توی حیاط بیمارستان رو تماشا میکردم.
شبیه به معتاد الکلی ای بودم که چند ماه با خماری دست و پنجه نرم کرده و حالا مونده با خودش که میتونم بدون اون زهرماری ادامه بدم یا نه….؟
البته…وجود مسکن هایی مثل پگاه و یا حاتمی از شدت این درد کم میکرد اما…من همون معتادی بودم که شک نداشت حتی اگه خودش نره سراغ زهرماری اون میاد سراغش….
باید می دیدم مهرداد کی کاسه ی صبرش لبریز میشه و میاد سراغ منی که چندماه با بهانه های مختلف ازخودم دور نگهش دارم.
باز خدارو شکر که سرگرم نوشینی که روزای آخربارداریش رو میگذروند شده بود و کمتر به من گیر می داد.
آخه راستش دیگه نسبت بهش عشق نداشتم.ترس جاش رو به دوست داشتن داده بود خصوصا بعداز اون روزی که به چشم دیدم چه بلایی سر ابوذر آورد….
وایی که جتی تصورش هم رعشه به تنم مینداخت!
نگاهی به ته مونده ی قهوه کردم.
تلخ میخوردم که بیشتر با خواب بجنگم چون باید بعداز بیمارستان یه راست می رفتم کلینیک!
سرگرم جرعه جرعه نوشیدن همون قهوه با طمع زهرمار بودم که پگاه درحالی که یه آنیه گرفته بود دساش و مژه های کاشتع شده و ابروهای لیفت شده اش رو تماشا میکرد اومد سمتم و گفت:

-بهار دکتر وفا منتظرت.گفته صدات بزنم بری پیشش!

تکیه از دیوار برداشتم و لیوان قهوه رو دادم دستشو گفتم:

-اینو سر به نیستش کن که کم کم داره حالم از شدت تلخیش بهم میخوره!

نگاهی بهش انداخت و گفت:

-دوبل بدون شکلات؟؟؟ بابا هنجار شکن! ببین…زودبیایااا حوصله ام شخمیه! نمونی زیاد.میخوام بپا شی برم سیگار بکشم!

بدون اینکه نگاهش کنم ودرحالی که پشت بهش دستمو براش تکون میدادم راه افتادم سمت آزمایشگاه.
دستهامو تو جیب روپوش فرو بردم و پیچیدم که وارد راهرو بشم و برم تو آزمایشگاه اما همون موقع چشمم به نیما و زنش رویا افتاد…
چون شاید فقط چند قدم فاصله داشتیم خیلی سریع خودم رو کشیدم عقب و پشت دیوار ایستادم تا چشمشون بهم نیفته.برام عجبب بود.آخه اونا اینجا چیکار میکردن !؟
بدون اینکه مشخص باشم سرمو یکم کج کردم و نگاهی بهشون انداختم.داشتن باهم بحث میکردن نیما که صورتی بی نهایت عصبی و چدیشون داشت برگه آزمایش توی دستش رو جلو چشمهای زنش رویا تکون داد و گفت:

-کثافت این چیمیگه هااااان؟ چیمیگه رویا؟ چیمیگه؟ اون توله سگ بچه ی کی بود؟ حرف بزن…حرف بزن رویااا

رویا دستشو روی شکمش گذاشت و نورمال کورمال خودص رو رسوند به نیمکتهایی کنار دیوار و بعدار اینکه یه سختی روی یکی از اون صندلی ها نشست و با لحنی عصبی گفت:

-تا وقتی اینجوری عصبانی هستی من حرفی ندارم باتو بزنم حالیته!؟

نیما مشتشوبه دیوار کوبید و درحالی که شدیدا در تلاش بودصداشو بالا نبره و خشمش رو کنترل بکنه گفت:

-تو چه گهی خوردی رویا؟ چیکار کردی…این چه بلاییه که داری سر زندگیمون میاری؟ برای چی مطابقت نداره با مال من برای چی؟

نمیدونم راجب چی حرف میزدن اما هرچی بود نیما رو کارد میزدن خونش در نمیومد.همون موقع یه مریض رو با تخت از آسانسور بیرون آوردن و چون مسیرشون با مسیری که میخواستم برم یکی بود یه جورایی خودمو پشت پرستارا پنهون کردم و از کنار نیما و رویایی که همچنان درحال بحث باهمدیگه بودن گذشتم و رفتم سمت آزمایشگاه.
ورود به اونجا ممنوع بود اما نه برای منی که بیشترشون میشناختنم.
درو باز کردم و رفتم داخل و رو به دکتر وفا که مشغول خوردن چایی بود گفتم:

-سلام دکتر.خسته نباشی!

لم داد رو صندلی چرخدار سبز رنگ و گفت:

-علیک سلام خانم احمدوند.دیر اومدی فکر کردم رفتی!

دستامو از جیب روپوش بیرون آوردم وگفتم:

– نه بودم! یادم نرفته بودم که قراره کاری واستون انجام بدم!

کشوی میزش رو باز کرد و گفت:

-آفرین!

از اونجا یه پاکت بیرون آورد و داد دستم و بعد گفت؛

-فقط بده دست خود صداقت! به هیچکس دیگه ای نده حتی دستیارش! فقط خود صداقت!

پاکت رو ازش گرفتم و بعد از گفتن یه چشم که خاطر جمعش کنه پرسیدم:

-دکتر…میتونم یه سوال بپرسم!؟

دکتر وفا که یه مرد مسن ولی دوست داشتنی بود خندید و گفت؛

-چون تویی ده تا بپرس!

لبخند زدم و گفتم:

-میتکنم بدونم مشول اون آقا و خانم جوون چی بود؟هنوزم بیرونن…مرده قدبلند ته ریش داره یه تیشرت طوسی تنش و زنه…

حرفم تموم نشده بود که خودش گرفت کی رو میگم تند تند گفت:

-آهان…میدونم از کی حرف میزنی…زنه سقط جنین پنهونی داشته مرد متوجه میشه درخواست تست دی ان ای میده حالا دی ان ای بچه با مال خودش مطابقت نداره…میشناسیشون!؟

ناباورانه به دکتر خیره شدم.
یعنی هرچی راجب رویا میگن راست؟
راست که به نیما خیانت میکنه….!؟
باورنکردنی بود برام…باورنکردنی بود

 

ناباورانه به دکتر خیره شدم.
یعنی هرچی راجب رویا میگن راست؟
راست که به نیما خیانت میکنه….!؟باورنکردنی بود برام…باورنکردنی بود….
تو شوک حرفهای دکتر بودم که پرسید:

-احمدوند میشناسیشون!؟ هان؟

قبل از اینکه حرفی بزنم سودابه یکی از مسئولهای آزمایشگاه درحالی که دوتا ظرف آزمایش خون دستش بود گفت:

-چ چ چ ! زمونه بد زمونه ای شده! خدا میدونه زنه با کی رابطه داشته بچه رو بدون اطلاع شوهرش سقط کرده حال شوهر اومده دی ان ای گرفته و دوهزاریش اقتاده که زنه بیخبر چه کرده!

هنوزم برام باور نکردنی بود.چطور ممکن بود یه زن به مردی که همسرش هست و عاشقش خیانت بکنه!؟
واقعا برام قابل درک نبود. با صدای دکتر وفا به خودم اومدم و گفنم:

-نه.نه…نمیشناسمشون…با من کاری ندارید دکتر!؟

سرش رو تکون داد و تاکید کنان گفت:

-نه فقط یادت نره اینو بدی صداقت….

تند تند و باعجله گفتم:

-چشم چشم…میدم بهشون!

با عجله از آزمایشگاه اومدم بیرون درحالی که هنوزم تو شوک حرفهایی بودم که تازه شنیده بودم.من بارها از رویا همچین چیزایی دیده بودم اما همیشه سعی میکردم خودمو گول بزنم و بگم نه اشتباه…
حتما اینطور نیست فلان مرد غریبه ای که باهاش بوده حتنا از خویشاونداش هست وهزار جور حرف دیگه ولی خب….
مثل اینکه حرفهایی که پشت سرش میزدن پر بیراه هم نبوده!
وقتی اومدم بیرون دیگه توی راهرو نبودن .فکر میکردم رفتن اما جلوتر که رفتم متوجه شدم کنار آب سرد کن هستن آخه رویا داشت لیوانش رو پراز آب میکرد و همزمان میگفت:

-حرف بیخودی نزن نیما سعی هم نکن منو مقصر جلوه بدی….اصلا از کجا معلوم اون آزمایش درست باشه؟ از کجا معلوم اصلا دی ان ای اون جنین باشه!؟

جاخوردم از نشیدن این حرفها.پوزخندی روی صورتم نشست و حیرت زده بهش خیره شدم.
چطور ممکن بود آدم همچین خطای فاحشی اتجام بده و بعد خیلی راحت انکارش بکنه.
نیما که نمیدون چرا اینهمه سال همچین چیزایی رو میدید و خودش رو میزد به ندیدن و نشیندن اینبار درحالی که حتی از اون فاصله هم شدت عصبانیتش مشخص بود برگه های آرمایش رو محکم کوبوند تو صورت رویا و گفت:

-حرف نزن کثافت.تو چطور روت میشه همچین حرفهایی به من برنی؟ اون بچه مال کی بوده هااان!؟ خونتو می ریزم رویا اگه جواب ندی؟

رویا عقب عقب رفت و خیلی جدی درحالی که دستش رو مابین خودش و نیما قرار داده بود گفت:

-بخدا دست بهم بزنی نیما همین امشب میرم خونه دادشم.اونوقت دیگه پشت سرتو دیدی رویارو هم دیدی

جالب اینجا بود که رویا جوری حرف میزد انگار اونی که ازش خطا سر زده نیماست نه خودش.اما اون چطور میتونست کفران نعمت بکنه!؟
نصف دخترای فامیل و حتی دوستای خودشون حسرت زندگی رویا رو میخوردن.
اونقدر که میتونم بگم خیلی از فامیل چشمشون پی نیما بود اما اون دست گذاشت رو رویااا….
کسی که ذات خرابش کم کم برای همه رو شد بجز خود نیما که عشق رویا چشم و گوش بسته اش کرده بود!
نفس عمیقی کشیدم و خواستم بیخیل بشم و برم اما حرفهای بعدیشون بازهم کنجکاوترم کرد:

-رویای منو وادار نکن دستمو به خونت آلوده کنم.چند بار ببخشمت؟ چندبار ازت بگذرم؟هر گهی دلت خواست خوردی حالا میگی میزنی میری ؟ من دوتا پات رو میشکنم ….قلم پاهاتو خورد میکنم…

رویا لیوان آب رو بدون اینکه ازش بخوره تو دستش نگه داشت و گفت:

-صداتو واسه من یالا نبر …ببین من برات توضیح میدم.اینجا جای مناسبی نیست

نیما دستهاشو مشت کرد و باخشم به زنش خیره شد.من حتی از اون فاصله هم برجسته شدن و نمایان شدن رگهای گردنش رو کاملا می دیدم.
لیوان توی دست رویارو باعصبانیت زمین کوبید و گفت:

-چی رو میخوای توضیح بدی عوضی؟ چییی؟ بارها التماس کردم بچه دار بشیم راضی نشدی حالا توله ی کی تو شکمت بود هاااااان ؟؟؟

من اگه بجای اون بودم حتما از ترس و اضطراب تا جرز سکته می رفتم اما رویا خونسرد و آروم و جوری که انگار کلا حق باخودش باشه گفت:

-یا بزار بهت توضیح بدم یا من از همینجا یه راست میرم خونه ی داداشم توهم برو شیراز واسه همیشه قیدمو بزن….

تلفنم که زنگ خورد فورا و قبل از اینکه توجه اونارو جلب کنه از جیب روپوش بیرون آوردم و چون فهمیدم پگاه سایلنتش کردم آخه میدونستم قراره چی میخواد بگه.
بیشتر از اینم اونجا نمیتونستم بمونم پاکت رو با دو دست گرفتم و بعد هم لب زدم هرچه بادا باد و تو همون مسیر قدم برداشتم.
وسط صحبتهاشون بود که خیلی اتفاقی چشم هردوشون بهم افتاد.
خیلی سرد و معمولی سلام کردم و یعدهم از کنارشون رد شدم و رفتم.
من حتی سعی نکردم یک ثانیه صبر کنم تا فرصت ادامه پیدا کردن صحبتهامون ادامه پیدا بکنه….
با عجله خودم رو رسوندم به پگاهی که بیرون ایستاده بود آخه خانم هوس سیگار کشیدن به سرش زده بود.
قدم رو می رفت و هی زانوش رو خم و راست میکرد اما متوجه ام که شد گفت:

-کجا بودی؟ چقدر لفتش دادی!

باعجله سمتش رفت

م و گفتم:

-هیچی بابا ! پیش دکتر وفا بودم.پگاه صدبار بهم نگفتم من پایه ی سیگار کشیدنهات نمیشم.نزارم تو اجبار…

صورتش رو مظلوم کرد و گفت:

-فقط همین یه بار….

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

-بااااشه بیا بریم بیروون!

دستشو گرفتم و خواستم همراهش برم اونجایی که نشونش کرده بود واسه سیگار کشیدن اما همون موقع صدای رویا از پشت سر جا سر جا ثابت نگهم داشت:

-صبر کن!

 

دستشو گرفتم و خواستم همراهش برم اونجایی که نشونش کرده بود واسه سیگار کشیدن اما همون موقع صدای رویا از پشت سر جا سر جا ثابت نگهم داشت:

-صبر کن!

من و پگاه هردو باهم ایستادیم.صدای رویا برام آشنا بود کاملا ،برای همین حتی قبل از اینکه بچرخم هم من میدونستم کیه که ازم خواسته صبر کنم.
جلو نرفتم و بهش نگاه کردم.عقب رفت و با سگرمه های توهم گره خورده تکیه اش رو به دیوار تکیه داد و عصبی وار بلند بلند گفت:

-جالب که همیشه بعضی ها عادت دارن جایی که نباید باشن هستن! امان از فضولی!

واقعا نمیدونم چرا از من بدش میومد که همیشه ی خدا این مدلی باهام صحبت میکرد.شاید باهم پدرکشتگی داشتیم و من خبر نداشتم.
از همونجایی که ایستاده بودم گفتم:

-حرفی داری از نزدیک بزن !

چیزی نگفت و بااخم رو برگردوند عین یه سگ یه گوشه ایستاده بود و واق واق میکرد من واقعا گزینه ی بهتری نداشتم که اونو بهش تشبیه کنم!

در عوض نیما اومد جلو و بی سلام و علیک گفت:

-میخوام باهات صحبت کنم!

پگاه سقلمه ای بهم زد و بعد آهسته کنار گوشم پرسید:

-میشناسیشون!؟ کی هستن؟ انگار تورو میشناسن!

لبهامو روهم فشردم.یه نگاه به اون دوتا که میتونستم حدس بزنم واسه چی ازم میخوان بمونم تا باهام صحبت کنن انداختم و بعد جواب پگاه رو دادم:

-آره.پسرعموم.اونم زنش

دوباره کنجکاو پرسید:

-واااا! واقعا!؟ چرا بیشتر بهشون میاد دشمن باشن تا دوست و فامیل !

آهسته جواب دادم:

-از دشمن هم بدتر تصورشون کن.اصلا از هردو خوشم نمیاد!

نگاهی بهشون انداخت و لب زد:

-والا حق داری.پسرعموت خیلی جذاب ولی زنه آیشواریا رای هم که باشه حس میکنم بدخلق و به دلم نمیشینه

واقعا که خق با پگاه بود.چشم از نینا برداشتم و گفتم:

-ببین پگاه…تو برو همون جای همیشگی سیگارتو بکش منم یه چنددقیقه دیگه میام پیشت!

فندک رو تودست عرق کرده اش جا به جا کرد و بعد گفت:

-باشه ولی زودبیایااا…حالا نمیده تو استرس!

-باشه برو!

پگاه که رفت ایستادم تا خود نیما بیاد سمتم.حتی یک قدم هم جلو نمی رفتم.
از حالت رخ مغرورش پیدا بود توقع داره من برم پیشش ولی گوربابای توقعاتش.
موندم تا اومد پیشم.خودشم خوب میدونست من همچی رو فهمیدم!
مقابلم ایستاد و بعد دستهاشو توی جیبهاش فرو برد و گفت:

-خوبی !؟

هه! چه مقدمه ی مزخرفی!
هرکی ندونه خودم که خوب میدونستم هرچیزی در مورد من برای اون ذره ای اهمیت نداره.
و من چه قدرحالم بهم میخورد ار این سوالها که کسایی بهم میگفتنشون که برام پر واضح بود یک درصد هم از ته دلشون نیست واسه همین با صراحت گفتم:

-پسرعمو به یاد نمیارم خوب بودن یا نبودن من چندان برای تو اهمیتی داشته باشه!

کنج لبش رو داد بالا و همین واکنش شد شبیه به یه پوزخند و بعدهم گفت:

-تلخ حرف میزنی!

شونه هام رو آهسته بالا و پایین کردم و جواب دادم:

-روزگار رو درصد تلخی و شیرینی آدما تاثیر داره! با من کاری داشتی!؟

نفس عمیقی کشید و نگاهی یه دور و اطراف انداخت تا با تمام وجود حس کنم چقدر صحبت در این مورد واسش سخت.بالاخره اما دهن باز کرد و گفت:

-کسی نمیدونه ما اینجایم و من هم نمیخوام کسی بدونه چرا و به چه خاطر ما حالا اینجا هستیم!

چرا باخودش فکر کرد من از اون دسته دختراهستم که وقتی یه اتفاق این مدلی ببینم فورا میرم و همه جا جارش میزنم!؟ واقعا چراااا !؟
اخم کمرنگی دلخوری درونیم رو عیان کرد.حرفش که تموم شد گفتم:

-چرا فکر کردی ممکنه من به کسی بگم؟
یعنی تو واقعا گفتی من الان گوشیمو درمیارم زنگ میرنم به عمو یا اینور و اونور و میگم آهای اهای خبردار من نیما و زنش رو اینجا دیدم و …

حرفی که میخواستم بزنم رو ادامه ندادم.سکوت کردم و بعداز چندلحظه مکث ادامه دادم:

-پسرعمو مسائل خصوصی تو مسائل خصوصی تو هستن به من ارتباطی ندارن!

پوزخندی زد و با بدگمانی گفت:

-زنها و دخترای فامیل عادت دارن در مورد خیلی چیزا که بهشون ربط نداره یه کلاغ چهل کلاغ کنن…

خیلی دلم میخواست بگم حالا خوبه یه کلاغ چهل کلاغهای فامیل خیلی هم بیراه نیستن و خانم جنابعالی سقط جنین داشته اونم از یه مردی که حتی هویتش هم معلوم نیست اما بجاش با لحن گله مندی پرسیدم:

-پس تو فکر میکنی من جز هموناییم که هی یه کلاغ چهل کلاغ میکنن؟

با پررویی جواب داد:

-شاید باشی!

انگشتامو جمع کردم و تبدیلشون کردم به مشتی که خیلی دلشون میخواست رو صورت اون فرود بیان و حیف که نمیشد.
خشمم از اونو با فشار دندونام روی هم تخلیه کردم و بعد گفتم:

-من عادت ندارم در مورد مسائلی که بهم مربوط نیست حرف بزنم الان هم فکر نمیکنم اونقدری بیکار باشم که بخوام به کسی بگم چی دیدم و شنیدم…نه بهم ربطی داره و نه برام اهمیتی داره.اگه با من کاری نداری برم دوستم منتظرم!

 

دستهاش رو از جیب شلوارش بیرون آوزد و گفت:

-نه! چیری که باید بهت میگفتم گفتم…

زد چرخید و پشت به من چرخید سمت زنش و بهش اشاره کرد که باهم برن…
رویا تکیه از دیوار برداشت اومد سمت نیما.
نگاهی سراسر تحقیر به من انداخت.
به نگاه از پایین تا بالا بعدهم ابروش رو بالا انداخت و همراه نیما رفت….
اما رفتن اونا همزمان شد با بیرون اومدن حاتمی از بیمارستان….

رفتن اونا همزمان شد با بیرون اومدن حاتمی از بیمارستان. سربرگردوندم و نگاهی بهشون انداختم.
هیچوقت توزندگیم آدم و بشری به رو داری و حق به جانبی رویا ندیده بودم.
حتی حالا هم که همچین اشتباهی انجام داده بود هم باز جوری رفتار میکرد انگار خطا کار ما بودیم نه اون !

-سلام بر بهار خانم کم پیدا!

صدای حاتمی باعث شد چشم از نیما و زنش رویا بردارم و سرمو به سمت خودش برگردوندم.
لبخند نه خیلی عریضی زدم و گفتم:

-سلام استاد.خسته نباشید!

-مرسی.تو هم همینطور…

با ابرو اشاره ای به نیما و رویا کرد و گفت:

-میشناسیشون !؟

اگه اون مارو کنارهم ندیده بود حتما این نسبت رو انکار میکردم.ولی ظاهرا مارو باهم دیده بود که همچین سوالی پرسید برای همین جواب دادم:

-بله استاد…پسرعموم بود و همسرش!

فاصله ی ابروهاش با چشمهاش کم شد.سرش رو متفکرانه تکون داد و بعد نفس عمیقی کشید و گفت:

-همسرش بیمار من!

متعجب پرسیدم:

-واقعا!؟

شاید خیلی جای تعجب نداشت ولی واسه من داشت.فکر نمیکردم بخواد تحت نظر دکتر متخصص باشه این یعنی قضیه یکم زیادی جدیه.
یعنی اینقدر کار بیخ پیدا کرده بود.میدونستم کار خوبی نیست پرسیدن همچین سوالی ولی نتونستم جلوی خودم رو بگیرم که نپرسم:

-بخاطر سقط جنینشون !؟

چشم از نیمایی که دیگه از نظر نحو شده بود برداشت و بعد گفت:

-خانمش دیگه نمیتونه باردار بشه! این نظر قطعی من!

این جواب خیلی منو متاسف کرد.باورم نمیشد که رویا دیگه نمیتونه بچه دار بشه.متحیر شده بودم چون میدونستم عمو چقدر بیصبرانه منتظر به دنیا اومدم نوه ی پسریش هست اما هنوز هیچکدوم از پسرهاش نتونسته بودن صاحب بچه بشن.
حالا چه حالی پیدا میکنه اگه متوجه بشه رویا نمیتونه آرزوش رو برآورده بکنه.
ار فکر بیرون اومدم و پرسیدم:

-یعنی هیچ راهی نیست!؟

سرش رو تکون داد و جواب داد:

-علم وسواد من میگه نه! همسر پسرعموت یه رابطه داشته که منجر شده به بارداری و تو سه ماهگی سقط کرده…یه سقط که پیامدش این.محال بتونه بچه دار بشه مگه از طریق رحم اجاره ای! البته اگه خیلی دلشون بچه بخواد!

نفس عمیقی کشیدم و غمگین گفتم:

-عموم عاشق بچه است! سالهاست منتظر اینه که نوه ی پسریش دنیا بود….

شونه هاش رو بالا و پایین کرد و با حالتی پر تاسف گفت:

-متاسفانه راهی نیست دیگه! جرم هم که مرتکب شده.غیر قانونی بچه رو سقط کرده…بچه قلبش تشکیل شده بود.جون داشت.

با اینکه از هردو بیزار بودم اما خیلی بخاطرشون ناراحت شدم.دلیلش هم این بود که خوب میدونستم عمو چندسال منتظر به دنیا اومدن نوه پسریش.
لبخند زدم وگفتم:

-معجزه یه هدیه از طرف خداست که امیدوارم به پسرعموم و زنش هم هدیه بده…

لبخندم رو بالبخند جواب داد و گفت:

-امیدوااارم ! هیچ غیرممکمی نیست!

عقب عقب رفتم و چون میدونستم پگاه منتظرم هست گفتم:

-مزاحمتون نمیشم.خدان…

حرفم رو کامل نزده بودم که اومد سمتم و آهسته گفت:

-بهار…هنوز وقتش نرسیده!؟ منظورم اینکه نمیتونم با خانواده ات صحبت کنم!؟

گرچه یه مدت طولانی بود که مهرداد حضور کمرنگی توی زندگیم داشت و در تلاش بودم تا ازش فاصله بگیرم اما خوب میدونستم اون به موقعه اش میاد سراغم.
دقیقا نمیدونم چرا تا حالا سراغم نیومده بود اما اگه میفهمید یه خواستگار برای من پیدا شده که از قضا حاتمی هست باز میشد همون مهردادی که بی رحم بود بی عاطفه و انتقامجو…
باید اعتراف میکردم من از خشم مهرداد می ترسیدم و واهمه ی پیامدهاش رو داشتم.
با مکث جواب دادم:

-خب….خب راستش…راستش هنوز نه .شرایطی که من میخوام هنوز فراهم نشده.هنوز موقعیت خوبی نیست!

نفسم بند اومد تا این حرف رو زدم.یعنی هربار که میخواستم این قضیه رو یه جورایی بپیچونم همینقدر مجبور به تحمل اضطراب و استرس میشدم.
خوشبختانه سعی نکرد اصرار کنه و من رو بزار تحت فشار.
لبخند آرامشبخشی زد و گفت:

-باشه! برای شامی، ناهاری، عصرونه ای که میتونم دعوتت کنم!؟البته هرزمان که هم تو وقت داشته باشی هم من!

اون از آینده حرف میزد و آینده خیلی قابل پیش بینی نبود.
بقول قدیمی ها کی زنده کی مرده .سرمو تکون اادم و گفتم:

-الان میتونی!

چشمکی زد وگفت:

-پس تا بعد!

از کنارم رد شد و رفت سمت پله ها.دستمو رو قفسه ی سینه ام گذاشتم و یه نفس عمیق کشیدم.
خدیاااا. میشه که مهرداد دیگه هیچوقت زنگ نزنه یا سراغم نیاد!؟
میشه همینجور بیصدا از روزهای من محو بشه تا من فصل جدیدی از زندگیم رو شروع کنم.
با یه آدم درست نه یه آدم غلط…
میشه !؟؟؟

پگاه دیوانه، یه مخفی گاه کشف کرده بود برای خودش که هرازگاهی جیمفنگ میشد و اونجا سیگار دود میکرد و من هم که طبق معمول نگهبانش بودم.
صدای قدمهامو که شنید، به گمون اینکه ناشناس باشم، پشت دیوار پناه گرفت و سرش رو کج کرد.سری به تاسف براش تکون دادم و گفتم:

-نیفت تو هول و ولا…منم!

از پشت دیوار اومدم بیرون.خیالش که از نبود غریبه ها راحت شد نشست رو تیکه بلوک سیمانی و یکی دو پک به سیگارش زد و بعدهم گفت:

-چی میگفت پسرعموت!

یه آجرسفالی همونجا بود.خم شدم برداشتمش و بعدهم روش نشستم و گفتم:

-زنش با یکی دیگه خوابیده باردارشده…سقط جنین داشته…جنین سه ماهه!

دود سیگارو از دهنش بیرون فرستاد و گفت:

-واقعا؟

-آره..استاد حاتمی پزشکش.گفته احتمالا دیگه هیچوقت نتونه باردار بشه…

پوزخند زد و گفت:

-بیچاره پسرعموت!اخلاقش گهه که زنه بهش خیانت کرده؟ بی مهرو محبت!؟؟ لاشیه؟

حرف از خیانت که میشد خودم میشدم اولین موجود نفرت انگیز.حتی دیگه نمیتونستم قمپز در کنم و بشینم به سخنرانی که آی خیانت فلان…خیانت بهمان…
من خودمم خیانت کردم.آره من خودمم یه گناهکار بودم…
سرمو تکون دادم ودرحالی که با یه تیکه گچ روی زمین خطوط درهم برهم میکشیدم جواب دادم:

-من خودم خیلی از نیما خوشم نمیاد اما نمیتونم حقیقتو کتمان کنم.همیشه چشم خیلی ها دنبالش بود.خیلی ها بودن که دلشون میخواست نیما دومادشون بشه از آشناها بگیر تا غریبه ولی عشق آتیشینش با رویا ختم شد به ازدواج.جون میده واسش…هیچوقت هم از هیچ لحاظ براش کم نذاشت اما خب…این که رویا چرا بهش خیانت کرده رو نمیدونم….
پشت رویا زیاد حرف بوده ولی نیما هیچوقت ازش دست نکشید…

پگاه زل زد به دور است و گفت:

-خیانت خیلی بده…خیلی بهار.میدونی…اونایی که بهشون خیانت میشه یه درد بدی رو متحمل میشن.هی به خودشون میگن خب مگه ما چمون بوده که طرف رفته بایکی دیگه؟ زشتیم؟ داغونیم؟ تکراری شدیم؟ چرا…
این چرا ها بهار…این چراها خیبی درد آورن!

متعجب بهش خیره شدم.چنددقیقه ای همینطور بی حرف نگاهش کردم و بعد گچ توی دستمو انداختم دور و پرسیدم:

-چیزی شده!؟ شبیه کسی حرف میرنی که بهش خیانت شده!

خاکستر سیگارش رو تکوند و گفت:

-حس میکنم شده…

دستمو توهوا تکون دادم و با بلند شدن از روی تیکه آجر گفتم:

-پاشو…پاشو توهم زدی! سیگار کشیدی حس کلاسیک بهت دست داده…الان هم به گمونم احساس میکنی تامی شلبی هستی!

دمغ و پکر، باحالتی افسرده گفت:

-بهار باور کن دارم حسش میکنم.خیانت بو داره ..یه بوی خاص…من این بو رو حس میکنم.

خندیدم و گفتم:

-از کی تا حالا شامه ی تو شده عین سگ؟ از فکرش بیا بیرون دختر! توهم زدی

 

اصرار بر درست بودن تصوراتش داشت و به همین خاطر پافشاری کرد رو نظرش و گفت:

-جدی میگم…حس میکنم داره بهم…داره….اهههه…چقدر از بیانشم متنفرم.ولی مطمئنم که داره اینکارو میکنه

نگاهی به ساعت مچیم انداختم و بعد اشاره کردم بلند بشه و همزمان گفتم:

-آرتین توروخیلی دوست داره هیچوقت هم بهت خیانت نمیکنه.بین شما دوتا فقط یه مشکل هست اونم زندگی به سبک ازدواج سفیدتون.رسما ازدواج کنید برید سر خونه زندگیتون کشش ندین اینقدر این رابطه رو….

ته مونده سیگارشو انداخت دور.پاشو روش گذاشت و همونطور که له و مچاله اش میکرد یه اسپری اسانس مانند از جیبش بیرون آورد و به خولش زد تا بوی سیگارش بره و بعدهم دوشادوشم به راه افتاد و گفت:

-فکر کردی دوست ندارم!؟ مبخوام ولی به نظرت پور آرتین اجازه میده پسرش با دختری ازدواج بکنه که پدر و مادرش طلاق گرفتن و هرکدوم یه وری هستن!؟چیزی که تو بهش فکر میکنی انجام دادنش به این سادگی ها هم نیست!

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

-چیبگم! امیدوارم همچی حل بشه!

سرش رو بالا گرفت و پرسید:

-تو بگو…از مهرداد خبری نشده!؟ نبودنش مشکوک

من با پگاه موافق بودم.نبودنش واقعا مشکوک.ابرو بالا انداختم و جواب دادم:

-خبری ازش ندارم…خیلی وقت…نزدیک به چندماه….آخرین باری که دیدمش همون روزی بود که با ابوذر قرار داشتیم….

کنجکاوانه پرسید:

-راستی بهار…تو آخرش درست و حسابی برای من تعریف نکردی اون روز چیشد و چیگذشت….چه جوری شر پسره رو کم کردین!؟

 

حتی وقتی بهش فکر میکردم هم تنم می لرزید.محال بود اون روز فراموش بکنم.محال بود….

 

حتی وقتی بهش فکر میکردم هم تنم می لرزید.محال بود اون روز فراموش بکنم.محال بود چون یکی از پر استرس ترین روزهایی بود که گذرونده بودم.
غرق فکر لب زدم:

-خیلی بد بود…خیلی بدتر از اون چه که من فکرش رو میکردم! حتی حالا هم که بهش فکر میکنم تنم می لرزه!

حرفهای من باعث شد کنجکاویش دو چندان بشه.دستپو گرفت و گفت:

-خب تو که اصلا حاضر نمیشی راجبش حرف بزنی!

نگاه خیره ام به زمین رو برداشتم و با بلند کردن سرم گفتم:

-اگه در موردش حرف نزدم واسه این بود که اتفاقهای خوبی نیفتاد.خوب که نبود هیچ تلخ هم بود…

____فلش بک ____

تلفنم زنگ میخورد و من بخاطر تمیزکاری هایی که انجام داده بودم اونقدر خسته بودم که حتی حوصله نداشتم دستمو دراز کنم و گوشی رو از روی عسلی کنار تخت بردارم.
برای چندمینبار زنگ خورد و این تماسهای پی در پی بالاخره راغبم کرد واسه خفه کردنش هم که شده جواب بدم.
مطمئن بودم پگاهه و احتمالا میخواد بهم یاداوری کنه کلاس داریم برای همین بدون اینکه چشمهام رو باز کنم گفتم:

-چیه پگاه ؟نگو به این زودی ساعت ده شده!؟

خواب از سرم پرید وقتی صدای خنده ی زمخت مردانه ای که خیلی هم به گوشم آشنا بود پریشونم کرد:

-خیلی ووست داشتی پگاه باشم!؟ شرمنده اخلاق قهوه ایت…ابوذرم!

اسمش پشت سر هم تو سرم اکو شد…. ابوذرم ابوذرم…من ابوذرم.. ابوذرم…
رنگم پرید و هوش و حواسم آشفته و پریشون شد.فورا نیم خیز شدم درحالی که صورتم پر شد از قطرات عرق های ریز و درشت… آب دهنمو به سختی قورت دادم و پرسیدم:

-چی ازم میخوای!؟

کریهانه خندید و گفت:

-گفته بودم منتظر تماسم باش…خوب گوشهات رو واکن خانم خوشگله ببین چی میگم…من صد میلیون میگیرم چاک دهنمو میبندم…

رقمی که گفته بود اونقدر زیاد بود که تنم از درون یخ کرد و از بیروت سوخت.نفسهام به شماره افتادن و چشمهام سیاهی رفت.حیرت زده گفتم:

-چی ؟ ص…صد…صدمیلیون !؟ تو مثل اینکه حالت خوب نیست؟

-من حالم خوب نیست؟

با عصبانیت سرمو تکون دادم و درحالی که ذره ذره وجودم طالب خفگیش باهمون دستها بودن گفتم:

-آره تو…تو حالت خوب نیست.تو فکر کردی من کی ام که صدمیلیون پول ازم میخوای هان؟یه دختر مایه دار میلیونر…یه پرنسس با پولهای فراون؟ من هیچی ندارم…من هی…

حتی اجازه نداد کار به گفتم بقیه ی حرفها برسه.انگار که اصلا واسش مهم نباشه من داشته باشم یا نداشته باشم با بی رحمی گفت:

-اینش دیگه به من ربطی نداره.اونی هم که حاصل خوب نیست ظاهرا تویی…تویی که حالیت نیست پروندت تو دستم و اگه روش کنم صدای طبل رسواییت گوش خلقو کر میکنه…بنظرت اگه نوشین خانم بفهمه مار تو آستینش پرورش میداده چی میشه؟ چه حالی پیدا میکنه؟ هان!

از روی تخت اومدم پایین.شروع کردم مثل دیوونه ها توی اتاق قدم رو رفتن.نمیدونستم باید چیبگم و چه جوری قانعش کنم.
دستمو لای موهام کشیدم و یکبار دیگه گفتم:

-ببین…من اونی که تو فکر میکنی نیستم.من ..من بچه مایه دار نیستم اصلا…آخه تو چرا هیچی نمیفهمی!چرا درک نمیکنی!؟من فقط یه دانشجو ام همین…

 

انتظار رحم از همیچن آدمی بیفایده بود.مایوس شدم وقتی صداش رو زمخت تر کرد و با بی رحمی گفت:

-گوش کن خانم خوشگله.به من ربطی نداره تو کی هستی چی هستی. ملکه ی انگلستانی یا ملکه ی گداها..من صد میلیون پول میخوام داری بده نداری تکلیف مارو روشن کن من باس برم یه این زنه نوشینه بگم شوهرش داره بهش خیاانت میکن اونی هم که پنهونی باش در ارتباط همون مار توی آستین!

وای وای وای! قللم داشت از کار میفتاد.نفس بریده و حیرون و سرگردون گفتم:

-من صد میلیون ندارم….من پول جاییم که اجاره کردمو به بدبختی جور کردم آخه چرا نمیفهمی!؟

امید مساعدت داشتم اما مایوسم کرد.خیلی خشنتر و بی رحمتر از قبل گفت:

-مثل اینکه حرف زدن با تو و مهلت دادن بهت اصلا فایده ای نداره همه چی رو تموم شده بدون خداحا…

خواست خداحافظی بکنه که تند تند گفتم:

-باشه باشه…صدمیلیون.صدمیلیونو میدم ..میدم …میدم من صدمیلیونو بهت میدم!

پاهام سست شدن.بدنم ضعف رفت و همونجا با زانو افتادم روی زمین.این بود…این بود آرامش و خوشبختی ای که دنبالش بکدم!؟
این عشق جز دردسر چی برای من داشت!؟
اون حرف از رسوایی که میزد صورت نوشین، مادرم، عموهام، داییم و حاتمی که عین چشمهاش بهم اعتماد داشت پیش روم رژه می رفت…
من همچین پولی نداشتم اما اگه میگفتم نه طبل رسواییم تو کل شهر میپیچید و خیلی چیزها و خیلی آدمهارو از دست میدادم.
کریهانه خندید و گفت:

-آااااهااان! این شد یه چیزی! درستشم از اول همین بود.حالا خوب گوش کن ببین چیمیگم من این پولو تا پسفردا میخوام…

هرچی میخواستم حرف بزنم صدا از حنجره ام بیرون نمیومد.
پسفردا !؟ پنج سال نه و صدسال هم به من زمان میداد نمیتونستم چیزی که میخواست رو تهیه کنم….
ناباورانه و بعداز کلی تلاش برای حرف زدن پرسیدم:

-دوروز؟ مرد ناحسابی من توی دو روز چه جوری صد میلیون پولو جور کنم…تو بگو اصلا صد هزارتومن من الان…

حرفمو برید و گفت:

-گوش کن خانمی…مخلص کلمام…من دو روز دیگه صدتومنو میخوام اونم واس خرید خونه ای که صد تومن کم دارم .دوروز دیگه پولو ندم خونه از دستم میپره حالا دادی ، دادی ندادی تو میدونی و اون آق پسر خوشتیپه و نوشین خانم و …

 

تند تند گفتم:

-باشه باشه…باشه تهیه اش میکنم…

حتی یه ریال هم نداشتم اما شده کلیه ام رو بفروشم باید این پولو تهیه میکردم.من باید اینکارو میکردم…یه باید محکم در کار بود:

-خیلی خب…سه روز دیگه آدرس بهت میدم که بیای کجا پولو بدی..تنها میای وگرنه اونی میشه که نباید. گودبای…

موبایل از دستم افتاد روی زمین.سرم رو به عقب خم کردم و چشمامو بستم….

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان عشق ممنوع/پارت بیستو هفت

خندیدم و گفتم تصورت توی لباس ورزشی واقعا خنده داره تو حتی توی خونه هم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *