خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان عشق ممنوع/پارت بیستو هفت

رمان عشق ممنوع/پارت بیستو هفت

خندیدم و گفتم تصورت توی لباس ورزشی واقعا خنده داره تو حتی توی خونه هم با کت و شلوار و لباس رسمی میگردی من تا به حال ندیدم از این لباس‌ها بپوشی…

بیخیال دورم چرخید و گفت
_ نه خوب شدی لباسات بهت میاد آرایشت خوبه موهاتم خوب شده.

نمیدونستم اینو الان پای تعریف بذارم یا پای اینکه به لطف این آرایش و لباس خوب شدم انگشتشو از پشت روی لختی لباسم گذاشت و پوستم تا کمرم پایین کشید و گفت _میدونی بیشترین جایی که توی تنت دوست دارم کجاست ؟
سکوت کردم که مهره های کمر لمس کرد و گفت
_مهره های کمر لاغرت..
هیکلت خوبه و این باعث میشه که مهره های کمرت خیلی قشنگ از پشت خودشون به نمایش بذارن .

زبونم خشک شده بود نمیدونستم چی باید بگم از پشت سرش وکنار گوشم نزدیک کرد و گفت
_ من دخترهای لاغر و خیلی دوست دارم اما نه اونایی که مثل چوب خشک لاغرباشن
مثل تو که بدنشون هیچ ایرادی نداشته باشه تا خواستم

ازش فاصله بگیرم دستاش رو روی شونه هام گذاشت و منو سفت نگه داشت ادامه داد
_خواهرتم لاغر بود اما اون مثل چوب خشک بود دیگه زیادی لاغر بود اما تو متوازن و هماهنگی همه تنت با هم همخونی داره اینبار
انگشتاشو از سر شونم روی بازوهام سر داد من چشمام از این همه نزدیکی بستم لبمو گاز گرفتم _میدونی دارم به این فکر می کنم وقتی که عقد کردیم کی میتونه جلوی منو بگیره که از تو از کسی که اسمش توی شناسنامه ام هست لذت نبرم؟
چند قدم به جلو رفتم و به سمت چرخیدم
چشمکی بهم زد و به سمت در اتاق رفت و گفت
_ تا چند دقیقه دیگه یکی میاد بالا دنبالت آماده‌باش ..
نذاشت تا حرفی بزنم و از اتاق بیرون رفت مرتیکه روانی خوب بلد بود با اعصاب و روان من بازی کنه و دیوونم کنه.
دلم می خواست عصبانیتمو سر صورت موهام در بیارم و همه چیز و به هم بزنم اما واقعیت این بود از عاقبت کارم می ترسیدم چون سام میومد و سرمو گوش تا گوش می برید…..

عصبی فریاد زدم چی داری میگی برای خودت دستش رو شده چیکار کرده که دستش رو بشه جرمش چیه خطاش چیه؟

به سمت پله ها رفت و گفت
_دنبالم بیا بهت نشون میدم…

نگران بودم و استرس داشتم و می ترسیدم اما به خاطر سام باید قوی میموندم و کم نمی آوردم

پشت سرش راه افتادم پله هارو بالا رفتیم جلوی در همون اتاقی که اون بار گفته بود اتاق زنشه ایستاد درو باز کرد و داخل شد .
نمیدونستم منم باید پشت سرش برم یا نه اما وقتی کنار در ایستاده و کامل باز کرد فهمیدم منم باید برم اونجا
وقتی پام داخل گذاشتم با دیدن دختر جوانی که روی تخت بود ماتم بود
دختر به این جوونی زن داریوش بود؟

کناردختر نشست دستشو توی دستش گرفت و گفت
_ آشنا شو سمانه همسر من..

همسرش !
کمی نزدیک تر رفتم دختر زیبایی بود خیلی زیبا اما هنوزم باورش سخت بود همچین دختری زن این مرد باشه مکث کرد و ادامه داد

_باورت میشه سام برادر این دختر باشه؟
و تمام این سالها از من پنهونش کرده!

 

متعجب با چشمای گرد شده بهش خیره موندم یعنی چی یعنی این دختر خواهر سام بود؟

وقتی من و مات و مبهوت دید لبخندی زد و گفت
_سال ها پیش وقتی این دختر توی مهمونی دیدم دلم براش رفت خیلی کم سن و سال بود اما دل که این چیزا حالیش نیست هست؟
خواستمش دنبالش رفتم همه جا سرک کشیدم اما هیچ جور کوتاه نمی آمد خوشش نیومد از پیر مردا…

این و گفت و با صدای بلندی خندید

_اما منم کارمو خوب بلدم کاری کردم که وابسته بشه که مجبور باشه بهترین راه مواد بود اگه معتاد می‌شد اگه موادش و ازش دریغ میکردم میشد به خواسته های خودم برسم.

بچه‌ها کارشو خوب انجام دادن کاری کردن که کم کم مواد بکشه آخرپاش پیش من باز شد برای مواد گرفتن تنش رو میگرفتم و مواد میدادم

معامله خوبی بود اون نعشگی و خماریش میپرید و به من عشق و حالم‌ میرسیدم اونم با دختری که میخواستم…

یه روز از خونشون فرار کرد فهمیده بودن معتاده اومد سراغ من گفت جایی نداره بهترین فرصت بود برای اینکه عقدش کنم و این کارو کردم کارش بودن روی تخت خوابم بود

من مرد نیستم که پابندیه دختر بمونه دوستش داشتم اما با خیلیا بودم برای من حکم سوگلی رو داشت نمیدونم چی شد کم‌اورد پشیمون شد که یه بار زیاده‌روی کرد میخواست خودکشی کنه اما خود کشیش به زندگی نباتی مرگ مغزی ختم شد و اون چند سالی میشه که روی این تخت این طور خوابیده

هرگز فکرشم نمی‌کردم که سام برادر این دختر باشه و به خاطر انتقام اینقدر پیش بیاد تا دست راست سازمان بشه
شوکه کننده اس مگه نه؟

 

باور این حرفا برام خیلی سخت بود میخکوب به اون دختری که روی تخت بود خیره شده بودم یعنی این دختر خواهر سام و سمیر بود و شوهر من به خاطر اینکه به خواهرش نزدیک بشه یا شاید نقشه انتقام بکشه وارد این بازی های خطرناک شده بود؟

با چند قدم خودمو به اون دختر رسوندم خوب که دقت میکردی شباهت هایی بین خواهر و برادر میشد دید
متعجب گفتم چطور تونستی با زندگیه یه دختر اینطور بازی کنی که راضی بشه بمیره؟

داریوش به نوازش کردن دستای دختر بیچاره ادامه داد و گفت
_من به هر چیزی که بخوام میرسم هر چیزی که چشمو بگیره مال من میشه هرگز اینو فراموش نکن…

میدونی جنگ منو سام برای خواهرش بود اما فکر کنم وقتی بفهمه زنش چشممو گرفته جنگمون به جنگ جهانی تبدیل بشه مگه نه !

با صدای بلندی به گفته خودش خندید و من با نفرت بهش نگاه کردم و گفتم
تو جراتشو نداری هیچ کس جرات اینکه به من نزدیک بشه رو نداره چون من انقدرام ساده نیستم مثل دختری که روی این تخت خوابیده و شوهرم یه ادمی به اسم سامه که خودتوام ازش میترسی…

میترسی که برای بردنش ۱۰۰ نفر آدم با اسلحه میفرستی
از جاش بلند شد که درست روبروی من ایستاد و گفت
_ با پای خودت اومدی اینجا اما رفتن تو دیگه با پای خودت نیست قدم به جایی گذاشتی که خونه آخر توعه یا همینجا میمونی یا همینجا میمیری

و نه سام و نه هیچ کس دیگه ای نمیتونه تورو از اینجا ببره

با پوزخند گفتم با پای خودم اومدم با پای خودمم میرم و نه تو ونه هیچ احدی نمی تونه جلوی منو بگیره
برای رفتن به خونه خودم از احدی اجازه نمیگیرم!

حالا که دلیل نفرت و کارهای سامو میدونم خودم کنارشم میفهمی دیگه هیچ شک و تردیدی بهش ندارم ممنونم که خیالمو بابتش راحت کردی …

وقتی در اتاق باز کردم و قدم توی راهرو گذاشتم با دیدن اون همه نگهبان توی راهرو ترسیده کنار دیوار ایستادم این همه آدم اینجا چیکار میکردن؟
صدای داریوش درست از پشت سرم میومد کنار گوشم آهسته زمزمه کرد
_ گفتم که دیگه قرار نیست از اینجا بیرون بری …

 

نفس عمیقی کشیدم و دستم بنده اون اسلحه کردم وقتی اسلحه رو بیرون کشیدم سراسیمه ازش فاصله گرفتم و با صدای بلند گفتم به این نره خرات بگو که از اینجا برن کنار می خوام برم پایین زود باش…

داریوش که از این کار من واقعا متعجب شده بود با چشمای گشاد شده به هم خیره موند و گفت

_ از این کارام بلد بودی!
پس سام بیکار نبوده و این چیزها را به تو یاد داده
به سمت نگهبان رفتم و گفتم برید کنار برید کنار نگهبانان از ترس جون داریوش همه کمی عقب رفتن و من کمی به پله ها نزدیک شدم

نمیدونستم میتونم از این عمارت اون حیاط درن دشتش بیرون برم یا نه !
اما ریسکی بود که باید به جون می‌خریدم
داریوش با خنده رو به نگهبان گفت _بزارین به این دختر بد جوری فکر منو درگیر خودش کرده نمیخوام اذیت بشه به خاطر جون شوهرش خودش با پای خودش برمیگرده برگ برنده توی دستای منه…

با شنیدن این حرف اسلحه رو روی زمین انداختم و با قدم‌های بلند به سمت صدای سمیر که از حیاط می اومد رفتم
سمیر با دیدن من نگهبان را کنار زد و خودشو به من رسوند محکم بغلم کرد و گفت
_ حالت خوبه دختر بدجوری ترسوندیم

با ترس بهش گفتم
زود باش باید از اینجا بریم..

هیچ خبری از سام نگرفته بودم اما بزرگترین راز زندگی این دو برادر و فهمیده بودم حالا خوب میدونستم دلیل تمام کارهای سام چیه شاید بهش حق میدادم و منم به خاطر خانوادم این کارو می کردم به این شکی نداشتم…

 

توی ماشین فقط به حرفهایی که شنیده بودم و به حقایقی که فهمیده بودم فکر کردم
هیچ حرفی با سمیر نزدیم اما وقتی ماشین رو داخل عمارت پارک کرد و از ماشین پیاده شدیم رو بهش گفتم بیا توی آلاچیق باید با هم حرف بزنیم
پشت سرم راه افتاد وقتی توی آلاچیق نشستیم رو بهش گفتم

تو خبر داری مگه نه؟
ابروهاشو بالا داد و پرسید از چی خبر دارم؟
شالی که روی سرم بود از سرم برداشتم و گفتم از اینکه خواهر تو توی اون خونه است
توی دستای داریوشه عوضی…

صورتش تو یک لحظه سرخ شد چشماش به خون نشست رگای گردنش بیرون زد …

دستای مشت شده شو روی میز سنگی وسط آلاچیق کوبید و گفت
_ تو این از کجا فهمیدی؟

ترسیده یه گوشه کز کردم و گفتم اون مرد بهم گفت داریوش همه چیز رو به من گفت

زیر لب فحشی نثار داریوش کرد و گفت
_اون مرتیکه عوضی تاوان میده اما من از این عصبیم که سام نمیزاره منم وارد این جنگ بشم اونو سرجای خودش بنشونم
از من قول گرفته تا فقط تماشا کنم اما نمیدونی چقدر سخته تو نمیدونی چقدر عذاب آوره ببینی خواهرت توی دستای یه ادم عوضیه و برادر بزرگترت داره به آب و آتیش می زنه خودشو تا بتونه انتقام بگیره اما تو مجبوری به خاطر قولی که دادی فقط تماشا کنی…

طوری این حرفا رو پر از درد می زد که دلم براش کباب شد
از جام بلند شدم نزدیکش رفتم کنارش نشستم دستای مشت شده شو توی دستم گرفتم و گفتم

 

_ آروم باش سام خوب میدونه باید چیکار کنه چون نباید خودتو عصبی و ناراحت کنی
همه چیز رو بسپار به اون
وقتی از تو خواسته که تو وارد این جریان نشی حتماً دلیلی داشته اون نمیخواد زندگی دو نفرتون به خاطر این سازمان لعنتی به خطر بیفته و برادرش درست مثل سمانه خواهرش بشه
پس بهش اعتماد کن

عصبی از جاش بلند شد و گفت
_ اما سام نیست..
نیست بردنش و ما نمیدونیم کجاست اصلا زنده است سالمه یا نه؟

رو به روش ایستادم و گفتم به من نگاه کن مدت زیادی نیست که سام می شناسم اما بهش ایمان دارم اون حالش خوبه و به زودی برمیگرده باور دارم که سام برنده این جنگه
نه اون داریوش و دارو دستش…

انتقام خواهر تو میگیره تقاص میده داریوش بهت قول میدم

چشمای پر دردش به صورتم خیره شد و گفت
_سمانه رو دیدی؟
با یاد آوری صورت مظلوم اون دختر آه از نهادم بلند شد به دیواره چوبی آلاچیق تکیه دادم و گفتم

دیدمش خیلی خوشگله دختر خوشگیه و خیلی شبیه تو و سامه

بهم بیشتر نزدیک شد و گفت

_حالش خوبه؟

چطور باید بهش میگفتم خواهرتون حتی نمیتونه نگاه کنه نگاهمو به درختا دادم و گفتم
میدونی که زندگی نباتی داره
یعنی وقت زنده است

دستی به صورتش کشید و گفت
_ خدا باعث و بانیش لعنت کنه من خودم اون داریوش می‌کشم جونشو میگیرم اینو بهت قول میدم نمیزارم زندگی کنه…
وقتی خواهر من اینطور داره هرروزه عمرشو عذاب میکشه …

 

نفس عمیقی کشیدم و گفتم
بیا به برادرت اعتماد کنیم اون برمیگرده و همه چیز رو درست میکنه بهت قول میدم

کمی همونجا ایستادیم و به باغ و درختا خیره شدیم
خسته اونو توی تنهایی و فکر و خیالش رها کردم و به سمت عمارت اومدم
دلگرمی دادن به کسی برای من توی این موقعیت خیلی سخت بود اما چاره دیگه ای نداشتم خودم بدتر از سمیر بودم
میترسیدم..
نگران اسام بودم اما باید خودمو کنترل می کردم تا کم نیارم
وقتی خودمو به اتاقمون رسوندم با دیدن تخت خوابه پر خاطره با دیدن لباس‌های سام…
صورتش توی گوشه به گوشه اتاق قدم به قدم اتاق زنده میشد جون میگیرفت و به سمتم میومد

این خیلی عذاب آور بود چطور باید تحمل می کردم نبودنشو در اتاقو قفل کردم روی زمین نشستم صورتمو با دستام پنهان کردم و بی صدا شروع کردم به گریه کردن حال و روز همه ما گریه داشت حال و روز من گریه داشت
خواهر بیچاره من که اسیر این سازمان لعنتی بود و آخرش هم جونش رو توی همین راه داد گریه داشت و سمیر وسام دو برادری که دوری از خواهرشون براشون سخت بود گریه داشتن
حال و روز اون دختر بیچاره سمانه که اسیر دست مردی کثیف و نجسی مثل داریوش بود گریه داشت این روزها هیچ چیز به کام نبود زندگی مزه تلخی میداد که دل آدمو بدجوری می زد

 

باید یه کاری میکردم نباید ضعف نشون میدادم می دونستم توی خونه کسایی هستن که برای داریوش خبر می برن حتما
باید خودمونو قوی نشون میدادیم و هیچ راهی برای این که اون آدم بتونه از ما استفاده کنه و بخواد آزارمون بده باقی نمی ذاشتیم
گریه بس بود باید تو این خونه خودمو نشون میدادم جلوی آینه ایستادم و نگاهی به صورت وا رفته و افسردم انداختم شروع کردم به آرایش کردن لباس خوبی پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم
من به گفته ی سام خانوم این خونه بودم و تک به تک آدمایی که اینجا بودن باید از من اطاعت می کردن..

پله ها رو که پایین رفتم با صدای بلندی از همه خواستم تا اونجا جمع شن
بهناز باهمه خدمتکارو نگهبان های دیگه که از حیاط اومده بودن دورهم جمع شدن
روی سومین پله ایستادم و گفتم

همه خوب میدونین که سام نیست اما برمیگرده اینو منی بهتون میگم که الان خانم این خونم
همگی باید هر حرفی که میزنم بدون چون و چرا اطاعت کنید خواهش می کنم کاری نکنید که مجبور بشم کاری بکنم که نمی خوام…

 

میدونم بین شما ها کسی هست که برای داریوش خبر میبره یا بی سر و صدا خودش از این کارش پشیمون میشه و میاد و به من میگه اون موقع زیر سایه این خونه و سام قرار میگیره و هیچ اتفاقی براش نمی‌افته اما شک نکنید وقتی خودم اون آدم و پیدا کنم دیگه هیچ دل رحمی و عطوفتی نصیبش نمیشه..

بهناز که منه جدید و داشت می دید با تعجب بهم خیره شده بود وقتی تمام حرفامو زدم رو به نگهبانا گفتم حواستون رو خوب جمع کنید هیچ کسی حق نداره وارد عمارت بشه جز کسایی که اجازه ورودشون از من گرفته بشه نمیخوام هیچ مشکلی پیش بیاد تا وقتی که سام برگرده خودش همه چیز و سر و سامون بده…

همه که از دورمون رفتن و به بهناز گفتم
با من بیا می خوام باهات حرف بزنم بهناز کنار اومد و به سمت اتاق ما رفتیم وارد که شدیم نفس عمیقی کشیدم روی تخت نشستم و گفتم

چقدر کار سختیه که آدم بخواد ادایه رئیسارو در بیاره
بهناز خندید و گفت
_ اما کار تو خیلی خوب بلدی واقعا عالی بودی همه از تو حساب بردن..

دستی به صورتم کشیدم و گفتم مجبور بودم تا وقتی که سام برگرده باید کاری کنم هیچ‌کس هیچ خطایی ازش سر نزنه
نمیخوام وقتی که سام برمیگرده اینجا رو بلبشو اشوب
ببینه می خوام همه چیز رو به راه باشه اون نگرانی‌ها و کارهای دیگه ای داره که باید بهشون برسه..

بهناز نزدیکم نشست و گفت

_ یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟

سری تکون دادم و گفتم
نه بگو چیزی شده؟
نگران گفت
_ مطمئنی آقا برمیگرده آخه اونا بردنش و ازش خبری نیست؟

دستی به جای خالی سام روی تخت درست روی بالشت کشیدم و گفتم من سام خوب میشناسم برمی‌گرده دلیل داره برای برگشتن برای جنگیدن
اون برمیگرده چون هنوز کارایی نیمه تموم زیادی داره که به خاطرشون بجنگه
بهناز که من و این همه امیدوار می دید لبخند زد و گفت
_ خیلی خوبه که اینقدر امیدواری واقعاً خوشحالم
سرم رو روی شونه اش گذاشتم و گفتم اگه این امید امیدواری نباشه لحظه ای نمیتونم طاقت بیارم
تو بهتر از هرکسی می دونی من چه قدر سام و دوست دارم و بدون اون چقدر به من سخت میگذره

اه صدا داری کشید و دستشو دور کمرم انداخت و منو به خودش نزدیکتر کرد الان تنها کسی که برام مونده بود همین بهناز بود که همیشه توی روزای سخت کنارم بوده و تنهام نذاشته بود بهش اعتماد داشتم چون سامم بهش اعتماد داشت

 

یک هفته‌ای از رفتن سام میگذشت..
هر ساعتی که توی این عمارت بدون اون میگذروندم برام کمتر از عذاب جهنم نبود
اما چاره ای جز صبر کردن نداشتم هیچ راه دیگه ای برامون نمونده بود نمیدونستم کجاست!
سالمه ؟
حالش خوبه یا نه‌.
فقط و فقط دعا بود و صبر تنها کاری که از دستم بر میومد

با یکی از پیراهن های سام روی تخت دراز کشیده بودم و پیراهن و به جای اون توی بغلم گرفته بودم لباسهاش عطر تنش میدادن و من چقدر دلتنگش بودم

بی صدا گریه می‌کردم و لباسش و به خودم می فشردم که باصدای هم همه ای که توی حیاط به پا شد
با همون پیراهن توی دستم از روی تخت بلند شدم و به سمت پنجره رفتم چیزی که می دیدم باور نمیکردم
سام توی حیاط کنار او نگهبانا ایستاده بود و بقیه دوره اش کرده بودن
سام برگشته بود
دعام گرفته بود
خدا صدامو شنیده بود
سراسیمه از اتاق بیرون زدم
پله هارو چند تا یکی پایین رفتم نفهمیدم اما تا به حیاط برسم چند باری زمین خوردم و بلند شدم خودمو که به حیاط رسوندم اسمشو که صدا کردم به سمتم چرخید تا بخواد با چند قدم خودشو به من برسونه به سمتش دویدم و خودمو توی بغلش انداختم و محکم بغلش کردم
با بازوی گچ گرفته به مشکل خوردم برای بغل کردنش ولی هیچ برام مهم نبود
خیلی دلتنگش بودم و همه دردام یادم رفته بود
با بازوهای مردونش دور تنم نشست
موهامو بوسید جلوی این همه آدم بوسیدو منو به خودش بیشتر فشار داد
و من گریه کردم باید چیکار میکردم اگر اتفاقی براش می‌افتاد ؟
من چیکار باید میکردم …

کمی ازش فاصله گرفتم و با مشت روی سینش کوبیدم و گفتم

مردم از بس منتظر شدم چرا دیر کردی ؟
نگفتی همتاجون میده
نگفتی من بی تو چیکار میکنم؟

صورتمو قاب گرفت پیشونیمو بوسید و گفت
_آروم باش…
برگشتم دیگه خودتو اذیت نکن ببین برگشتم…
دیگه گریه برای چیه؟

گریه برای چیه! گریه برای یک هفته عذابی که کشیده بودم کم بود دوباره بغلش کردم رو به نگهبانا کرد و گفت

_چشم گوشتون باز باشه خیلی مواظب باشین
خطایی از کسی سر بزنه دیگه نمیبخشمش شیرفهم شد؟

حرفاشو که زد دست انداخت زیر پام منو از روی زمین بلند کرد نگاه همه به سمت ما بود همه متعجب بودن انگار با این مردی که می دیدن غریبه بودن
سام همیشه سرد و خشک بود اما جدیدا با من طوری رفتار می کرد که همه متعجب شدن

سرم روی سینه اش گذاشته بودم و دستمو دور گردنش حلقه کرده بودم

سمیر که سراسیمه داشت از پله ها پایین میومد با دیدن ما ایستاد و گفت
_سام برگشتی!

سام کنارش ایستاده کاملاً ناباورانه با مهربونی رو به برادرش گفت
_ ممنونم که خطایی نکردی ازت ممنونم که مواظب همتا بودی ممنونم که حرفام یادت مونده هیچ کاری نکردی

سمیر دستی روی شونه برادرش زد و گفت
_هرچقدرم بد باشیم خوب میدونی که من روی حرف تو هرگز حرف نمیزنم
روی خواسته توپا نمیزارم

سام با خنده از کنارش گذشت و من هنوزم از سرم روی سینش بود و نمی‌خواستم حتی یک میلی ازش فاصله بگیرم
به اتاقمون که رسیدیم منو روی تخت گذاشت تا خواست از من فاصله بگیره دستشو کشیدم و گفتم

خواهش می کنم نرو
نرو اینجا بمون کنارم روی تخت نشست و گفت
_ لباسمو عوض کنم بر می گردم

اما اینم نمیخواستم پس روی تخت نشستم و شروع کردم به در آوردن لباس هاش
گفتم
از من فاصله نگیر من هرکاری بگی می کنم…

 

خندید با صدای بلند
با لذت به منی که داشتم لباساشو از تنش جدا می کردم خیره شد من چقدر حال دلم خوب شد با اومدنش

عطر تنش توی خونه پیچیده بودم حس امنیت بهم میداد
لباس هاشو از تنش جدا کردم بازوشو کشیدم و کنارم روی تخت خوابید دوباره بهش نزدیک شدم سرمو زیر گردنش گذاشتم و خودمو بهش محکم فشار دادم
آهسته زمزمه کردم

داشتم می مردم از ترس مردم از ترس سام…
اگه اتفاقی برای تو می افتاد من باید چیکار میکردم؟
موهامو نوازش کرد و گفت
_حالا که اتفاقی نیفتاده من همینجام هیچ وقتم اتفاقی برای من نمیافته منو دست کم نگیر …

نفس نفس میزدم میترسیدم این اومدن خواب باشه خیال باشه ورویا

کنار گوشم زمزمه کرد
_نفس نفس میزنی هنوز میترسی؟

ترسمو به زبان آوردم و گفتم می ترسم اومدنت خواب باشه میترسم بیدار بشم تو نباشی با دستش محکم روی پشتم کوبید و صدای آخم بلند شد و گفت

_میبینی خواب نیستی بیدار بیداری منم اینجا کنارتم دیگه نباید بترسی…

دروغ چرا حتی برای رد انگشتاش روی تنم این دردی که بهم میداد دلم تنگ شده بود بارها التماس خدا رو کرده بودم که سام برگرده هر چقدر دلش میخواد کتکم بزنه و بهم درد بده فقط برگرده..

با بازوی شکستم سخت بود بغل کردنش اما حتی درد فراموشم شده بود من فقط به این مرد احتیاج داشتم تا بتونم سرپا بشم..

از این همه بی تابیه من توی بغلش متعجب شده بود
بهش حق میدادم اولین باری بود که اینطور ابراز احساسات می کردم و خودمو توی آغوش این آدم رها کرده بودم
دیگه برام مهم نبود که بفهمه دوستش دارم و عاشقشم برام اهمیتی نداشت فقط می خواستم از حضورش لذت ببرم همین و بس..

صدای خش دارش که توی گوشم نشست کمی سرم رو بالا گرفتم و به صورتش نگاه کردم
صورتی که در عین حال که همیشه عصبی بود مهربون بودنم بی اندازه بهش میومد..
الان وقتش بود که بهش بگم من از همه چیز باخبرم یا نه ؟
_این همه دلتنگم بودی؟

سوالی بود که از من پرسید و من بی پروا جواب دادم
این کارهای من در مقابل دلتنگی که توی یک هفته تجربه کردم اصلا به حساب نمیاد من بیشتر از اینا دلتنگت بودم…

باورت نمیشه نه!
اما من بیشتر از چیزی که فکرشو بکنی عاشقتم و دوست دارم سرمو به سینه اش فشار داد و منو بیشتر توی بغلش جا کرد از این همه نزدیکی حس لذت و غرور بهم دست میداد
از اینکه فهمیده بودم این آدم ذاتن بد نیست و فقط به خاطر خواهرش و انتقام که کاملا به جا و در سته وارد این جریانات شده خیالم راحت شده بود

اینکه این آدم قرار نیست تا ابد تو این کارا باشه اینکه قصد و غرضش خیانت کردن به کشور به مردم به هیچ کسی نیست و فقط و فقط یه هدف از این کارش داره منو آسوده خاطر می کرد..

مردد بودم اما باید هرچه زودتر همه چیز بهش میگفتم روی سینش رو بوسیدم و پرسیدم

_ چطوری برگشتی کجا بودی این مدت؟

سکوت کرد باز انگار نمی خواست حرف بزنه چون شاید باخبر نبود من همه چیزو میدونم اینطور سکوت کرده بود آهسته با ترس زمزمه کردم

من از همه چیز باخبرم چند روز پیش رفته بودم اونجا پیش داریوش اون همه چیز بهم گفت
من حتی سمانه رو دیدم

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت هشتاد

آه عمیقی کشیدم و سرم رو دوباره گذاشتم روی زانوهام… این که اگه به عقب …

5 نظر

  1. پارت بعد رو نمیزاری

  2. سلام1: آقا به موقع بزارین دیگه پارتارو2:دارین داستان رو گم کم خزش میکنین😡😐😕😑

    • من ک دیگه نمیدونم چی بگم…وقتی پارتا به موقع نیاد آدم اصلا زده میشه…این یکی هم که اولاش مال قبل بود:/

  3. سلام
    رمان عالیه من تو ی هفته کل رمانو خوندم

    پارت بعدی کیه

  4. پارت ۲۸ چرا انقد کمه 😑🤨😑

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *