خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان عشق ممنوع/پارت بیستو هشت

رمان عشق ممنوع/پارت بیستو هشت

 

دستش که آهسته روی بازوم نوازش وار حرکت می‌کرد خشک شد و ایستاد ترسیده چشمامو بستم و لبمو به دندون گرفتم تا دیگه خفه بشم و چیزی نگم

منو کمی بالاتر کشید به صورتم خیره شد و با عصبانیتی که از چشماشو گره بین ابروهاش کاملا معلوم بود بهم گفت

_توالان چی گفتی؟
نفس عمیقی کشیدمو گفتم

نگرانت بودم خبری ازت نبود با برادرت رفتیم سراغ داریوش تا از تو خبر بگیرم اونجا بود که همه چیزو بهم گفت چنان موهامو کشید که از درد صدای دادم بلند شد

_مگه من به تو نگفتم از اینجا تکون نمیخوری
مگه نگفتم هر اتفاقی افتاد از اینجا بیرون نمیری و فقط منتظرم میمونی؟

دستم را روی دستش گذاشتم تا شاید از فشاری که به موها میاره کمتر کنم گفتم

تو رو خدا بس کن دردم میاد من که کاری نکردم فقط نگرانت بودم

منو به عقب هل داد و با فریاد بلندی گفت
_ تو غلط کردی که نگرانم بودی رفتی توی حریم اون شیر پیر که چی بشه اگه تو رو میگرفت چی؟
اگه نمیذاشت برگردی چی؟
اگه تو رو ازم میگرفت چی؟

ترسم تو یک لحظه از بین رفت اون نگران من بود ترسیده بود که منو از دست بده مگه بهتر و لذت بخش تر از این داشتیم نداشتیم!

دوباره خودمو به سمتش کشیدم درست روبه روش به من خیره شده بود

نشستم رو بهش گفتم الان که خوبم هیچ اتفاقی هم نیفتاده اینجام خواهش می کنم عصبانی نباش من جز این که نگرانت بودم هیچ دلیل دیگه ای برای رفتن به اونجا نداشتم

عصبانیت از تک به تک حرکاتش معلوم بود من اما دیگه از این آدم نمی ترسیدم دوباره خودمو توی بغلش انداختم و گفتم تو منو درک نمی کنی چون به اندازه من دوستم نداری من داشتم جون میدادم چطور از من انتظار داشتی که دست روی دست بزارم و هیچ کاری نکنم اما من نمی تونم و نمی تونستم این طوری باشم باید یه کاری میکردم درسته که هیچ کاری از دستم بر نمیومد با رفتنم اما حداقل کاری کردم مگه نه؟

اونجا بود که سمانه رو دیدم همه چیز رو بهم گفت اون آدم یه عوضیه
یه ادم عوضی که بخاطر خودش هر کسی رو قربانی می کنه بهت حق میدم که بخوای انتقام بگیری اما سام خواهش می کنم
بهم قول بده قول بده که سالم و سلامت میمونی برای من میمونی
کنارم میمونی
میترسم از دستت بدم میترسم توی این جنگ کسی این جرئت داشته باشه که تورو از من بگیره
ا من باید چیکار کنم اگه تو نباشی!

اما وقتی تو قول میدی من شکی ندارم که به قولت عمل می کنی بهم قول بده.‌

نگاهم میکرد بهم خیره بود خیره ی خیره بود
نه حرفی میزد نه چیزی…

جواب سوالمو جواب قولی که ازش میخواستم و با یه بوسه داغ روی لبم داد داغ شدم از این دنیا رفتم انگار ‌‌…

حس و حال عجیبی بود بوسیدن این آدم منو روی تخت خوابوند ازم کام گرفت و گفت
الان فقط دلتنگتم می خوام آرومم کنی بعدا به حساب این زبون نفهمیتم میرسم …

 

وقتی شهوت چشماشو می‌گرفت و کور میکرد دیگه به این فکر نمی کرد که این دختر شرایط خوبی داره یا نه!

این دختر حالش خوبه زخماش بهتره با این دست شکسته‌اش اذیت نمیشه؟
این چیزا اصلا براش مهم نبود فقط فقط به فکر خودش بود و منه خر حتی این کار شمو هم دوست داشتم حتی این بی‌توجهی‌ها شو پای لذتی که از من می برد می گذاشتم و خودمو به دستش می سپردم…

لباسام تو یک لحظه از تنم جدا شد و من بدون لباس جلوی این آدم بودم

شهوت که وجودش می گرفت دیگه سام همیشه نبود می‌شد یک گرگ که به طعمه اش نگاه میکنه
از این گرگ می ترسیدم ازش روی تخت خواب می ترسیدم اما حتی این ترس ته قلبمد قل قلک میداد..
لذت بهم میداد …

دستش که روی تنم نشست چشمام بسته شد زیر گردنم تا روی شکم مو بین دندوناش می‌گرفت و گاز میگرفت و فشار می داد و پایین می رفت
اخ میگفتم ناله میکردم لبمو می گزیدم تا صدام بلند نشه این کارم بیشتر و بیشتر این %

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان عشق ممنوع/پارت سیو دو

چشم که باز کردم یه جای غریبه بودم اینجا بیمارستان نبود اما این همه سرُم …