خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار/پارت هشتادو یک

رمان بهار/پارت هشتادو یک

ساک مشکی رنگی داد دستم و یکی دو قدم عقب رفت.
قلبم تالاپ تلوپ تو سینه ام میکوبید و عرق های ریز و درشتی روی صورتم نشست.
گاهی حس میکردم چشمام سیاهی میره…
میترسیدم حتی اگه این ساک پر پول رو هم بدم دستش بازهم راز ما تو سینه اش نمونه و طبل رسواییمونو به صدا دربیاره.
هرچقدر من مضطرب و پریشون و بهم ریخته بودم به همون اندازه مهرداد خونسرد و آروم و بیخیال بود.
ناخنمو بین دندونام گذاشتم و شروع کردم جویدنش.نگاهش که به این حالت عصبی وار و پر تشویشم افتادبا حالتی کلافه دستمو بیرون کشید وگفت:

-تو چته بهار !؟ هان؟ من اینجا کنارتم….همچی رو بسپر به خودم.من درستش میکنم!

من با این حرفها آروم نمیشدم حتی اگه این کیف پر پول می رسید به دست ابوذر و شهناز هم باز من نمیتونستم آروم بگیرم.
چه امید و دلی بسته بودم به ساختن یه زندگی نو و جدید.
آینده رو تو ذهنم میچیدم و خیلی چیزارو ازش حذف میکردم.
میخواستم تا وقتی همچه چیز عین یه راز بینمون هست از مهرداد فاصله بگیرم و برم سی خودم اما….
چیفکر میکردم و چیشد.
آب دهنمو به سختی قورت دادم و گفتم:

-اگه پول رو گرفت و بازهم طمع کرد و باج خواست چی!؟اگه….

نذاشت حرفم رو کامل به زبون بیارم و گفت:

-اگه اگه اگه بس کن بهار….این اگه هارو بزار کنار.تا وقتی من هستم تا وقتی مهرداد موحد پشتت نباید از چیزی بترسی متوجهی!؟

تلفنم که زنگ خورد بدنم از ترس باهاش لرزید.دستپاچه شدم و حتی نزدیک بود گوشی از دستم بیفته.
شوخی که نبود…پای آبروم میون بود و اگه بر باد می رفتت منم بر باد می رفتم….
خود مهرداد قبل از اینکه گوشی از دستم بیفته اونو ازم گرفت و خیلی محکم گفت:

-بهااار! اینقدر هول نکن و دستپاچه نشو! جواب بده و آدرس محل قرار رو ازش بگیر بقیه اش با من!

 

چشمامو باز و بسته کردم و با کشیدن یه نفس عمیق جواب تلفن رو دادم.آدرس یه خونه متروکه تو محله های پایین شهر رو داد.
سوار ماشین مهرداد شدیم و رفتیم به همون آدرس….
استرس و واهمه لحظه ای ولم نمیکرد.
نه اینکه اون ابوذر عوضی شاخ و دم داشته باشه نه…ترس من از این بود که مبادا روزی رازمو برملا کنه یا بازم ازم باج بخواد!
وقتی رسیدیم سر محل قرار مهرداد با نگه داشتن ماشین گفت:

-کیف و بردار و برو پیشش

از اول هم قراربود همینکارو بکنینپم و من دقیقا نمیدونستم مهراد میخواد چیکار بکنه.حرفی هم که بهم نمیزد و فقط همینو تکرار میکرد.
کیف رو برداشتم و پرسیدم:

-هوامو داری!؟

دستاشو به سنت صورتم درلز کرد و با نوازش گونه ام گفت:

-همیشه داشتم الانم دارم.تا پشتت به من گرم نباید از چیزی بترسی

جمله اش یه کوچولو دل پر آشوبمو آروم کرد.
خیلی سریع از ماشین پیاده شدم و به همون سمتی رفتم که ابوذر گفته بود منتظرم.
یه خونه قدیمی مخروبه.حتی وانتش هم همون حوالی بود درست زیر سایه ی دیوار نیمه مخروبه ….
با گام های آروم رفتم داخل.تو اتاقها دنبالش بودم که عین یه جن از بالای دیوار پرید جلوم .
دستمو رو قلبم گذاشتم و فورا یک قدم عقب رفتم و با تشر گفتم:

-وحشی! نمیتونی مثل آدم رفتار کنی!؟

دستمال سیاه و چرک توی دستشو رو گردنش کشید و گفت:

-احوال علیا حضرت خوش اشتها! پول رو آوردی!؟

با اون پرش مزخرفش حسابی گرد و خاک راه انداخته بود.دستمو جلو صورتم تکون دادم و بعد ساک رو تودستم جا به جا کردم و گفتم:

-آره….

خندید و با خوشحالی گفت:

-آاااا باریکلاااا….از اون دخترای حرف گوش کن درجه یک هستی .قشنگ معلوم آبروت خیلی برات مهم

اینو گفت و دستش رو به سمت کیف دراز کرد.خیلی سریع عقب رفتم.اخم کرد و این حاصل واکنش من به جلو اومدن و نزدیک شدنش بود. سریعا گفتم:

-چه تضمینی هست بلزم لزم پول نخوای!؟

به من و من کردن افتاد.من خودمم نمیدونستم چه تضمینی لازم هست تا بهش اعتماد کنم چه برسه به اون.دستمال یزدی توی دستش رو تو مشتش مچاله کرد و گفت:

-ببین من این حرفها حالیم نی…تضمین مضمین و لین قرتی بلزیا.پول مارو که دادی راهمون از هم سوا میشه.شما سی خودت ما سی خودمون! حالا رد کن بیاد…

بازم دستم رو عقب نگه داشتم و بعد گفتم:

-بهت اعتماد ندارم.اگه باز بیای و ازم باج بخوای چی!؟

صورتشو با ناخنهای کج و کوله اش که یکی درمیون کوتاه و بلند بودن خاروند و گفت:

-اصلا ببین….به شرفم دیگه ازت پول نمیخوام

پوزخند زدم و طعنه زنان با سرزنش پرسیدم:

-تو مگه شرف هم داری!؟

دوباره صورتش رو عبوس کرد و بعد اومدسمتم و گفت:

-نه تو داری که با مرد شوهر دار ولرد رابطه شدی.رد کن بیا اون کیف لعنتی رو

اومد سمتم و کیف رو به زور ازم گرفت و با باز کردن زیپش به پولها خیره شد.
چشمهاش درخشید و لبخند کریهی روی صورتش نشست.اونقدر خوشحال بود که فقط کم مونده بود آب از لب و لوچه اش آویزون بشه.
همینطور یکی یکی بسته های پول زو چک میکرد که همون موقع مهرداد بی هوا و غ

یر منتظره از در خرابه اومد داخل درحالی که یه اسلحه هم دستش بود….
متحیر به خودش و اسلحه ی توی دستش خیره شدم و لب زدم

-مهرداد….این….این چیه تو دستت !؟

بجای اینکه جواب منو بده رفت سمت ابوذری که حضور مهرداد خیلی بیشتر از من غافلگیرش کرد.
کیف رو چسبوند به سینه اش و خطاب به من گفت:

 

-ای ناکس….میخوای از پشت خنجر بزنی؟ دارم برات.

خواست در بره که مهرداد خیلی سریع گفت:

-تکون بخوری با همین خفه کن داخلتو میارم لجن….

 

چون اینو شنید با ترس سرجاش ایستاد و خیره شد به مهردادی که جدیت توی صورتش حتی برای منم ترسناک بود!

 

ابوذر با ترس سرجاش ایستاد و خیره شد به مهردادی که جدیت توی صورتش حتی بری منم ترسناک بود!نفسم به شماره افتاد از دیدن اون اسلحه که خفه کن هم داشت و اینکه مهرداد همچین چیزی همراه داشت اصلا چه معنی ای میتونست داشته باشه!؟
قدم زنان رفت سمت ابوذر و گفت:

-تو و اون شهناز حرومزاده ی لاشی تو خونه ی من نوکری منو میکنید و آتو جمع میکنید که ازم باج بخواین!؟

ساک لز دست ابوذر افتاد زمین.به سمت دیوار عقب عقب رفت و گفت:

-آااااقا من….من غلط کنم آتو جمع کنم….من…من فقط خواستم یه چیزی بگیرم دهنم بسته بمونه!

مهراد با نفرت داد زد گفت:

-خفه شو لاشی…تو که میخوری جاسوسی منو میکنی کثافت پدرسگ!

انگشتش که ماشه رو لمس کرد یه سمتش رفتم و وحشت زده پرسیدم:

-م…مهر…مهرداد چیکار میخوای بکنی هان!؟ چیکار میخوای بکنی!؟

سر خفه کن رو به سمت سینه ی ابوذر گرفت و قلبش رو باهاش نشونه گرفت و همزمان گفت:

-تو دخالت نکن…من باید خون اون کسی رو که نونمو میخوره و آتو ازم جمع میکنه تا واسم شاخ بشه رو بریزم!

رنگ از رخم ابوذر پرسد وقتی چشمش به این صحنه افتاد.حتی خود من هم از ترس رد پا بند نمیشدم.ابوذر که فقط کم مونده بود تو خودش بشاش تته پته کنان گفت:

-آقا سر جدت سر این لامصبو بگیر اونور خطرناکه ها…

مهرداد قدمهای بعدی رو تند تر برداشت.تاحالا این رو و این حالتش رو ندیده بودم.به حدی جدی و عصبانی و خشمگین بود که شک نداشتم نمیشه به این آسونیا قانعش کرد ماجرارو فیصله بده.
شروع کرد هز سر خشم با بینیش نفس کشیدن و بعد گفت:

– کار توی کرموی بدبخت لاشی مفنگی به جایی رسیده که سر راه لین دخترو میگیری و گوشواره هاشو از توی گوشش درمیاری!؟

وقتی این حرف رو زد درست یک قدمی ابوذر رسید. لرزید و گفت:

-آ….آقا غلط وردم….گه خوردم….پ…پسش میدم آقا…پس….پسش میدم…جون ننه ات بیخیال ماشو بزار بریم..التماست میکنم آقا!

مهرداد سر اسلحه ی توی دستشو درست وسط پیشونی ابوذر که یه سر و یه گردن از خودش کوتاه تر بود گذاشت و همونطور که اونو به پیشونیش فشار میداد بازهم نعره زد و گفت:

-توی کثافت به چه جراتی همچین کاری کردی هااااان؟ به چه جراااااتی….میکشمت.میکشمت تا دیگه نتونی دهن کثیفتو باز بکنی و همچین حرفهایی بزنی!

بازم دویدم سمت مهرداد.داست آزادشو گرفتم و با التماس و خواهش گفتم:

-مهرداد تورو خداااا ولش کن ازت خواهش میکنم..بخاطر من…

با عصبانیت هلم داد به عقب وهمونطور کفری و عصبی گفت:

-چی؟؟؟ ولش کنم…؟؟ ولش کنم که تو خونه ام کار کنه و آتو جمع کنه ازم باج بخواد خااااک تو سر من اگه ولش کنم….

بدن ابوذر به وضوح شروع کرد لرزیدن. کف دستهاشو چسبوند به دیوار کاه گلی و وحشت زده و هراسون دزحالی که کم مونده بود به شاشیدن تو خودش و گریه کردن و هق هق برسه گفت:

-غ …غلط کردم….غلط کردم آق مهرداد…شکر اضافی خوردم…

مهرداد مثل روانی شروع کرد باهمون اسلحه کوبیدن به سروصورتش و همزمان با دست و پاهاش هم تا تونست ابوذرو به باد کتک گرفت.
پاشو عقب میبرد و محکم به شکم ابوذری که ناله کنان التماس بخشش میکرد می کوبید و میگفت:

-کثافت…کثافت…حرومزاده..حزومزاده….میکشمت…خونتو می ریزم…

جرات نزدیک شدن به مهردادی که حس میکردم اصلا نمیشناسمش رو نداشتم.با دستهام صورتمو پوشوندم و بازم التماس کردم و گفتم:

-تورو خدا بس…بس بس…ادامه نده مهرداد خواهش میکنم!

بالاخره دست از کتک زدن ابوذری که آش و لاش زیر دست و پاش افتاده بود برداشت و رو به من باصدای بلند گفت:

-چرا تو حالیت نیست…دوتا آدم که دارن واسه من کار میکنن و حقوق بگیر منن به خودشون اجازه دادن همچین گهی بخورن و همچین غلطی بکنن…من از اینش میسوزم از اینکه تو خونه ی منن…تو خونه ی من!

سعی کردم آرومش کنم تا دست به عمل خطایی نزنه برای همین به سمتش رفتم و گفتم:

-آره آره…میدونم ولی خواهش میکنم ببخشش….اون دیگه هیچوقت همچین غلطی نمیکنه…

سرشو برگردوند سمت ابوذر.اسلحه اش رو به طرفش گرفت و گفت:

-همچین آشغالی قابل بخشش نیست…..

 

سرشو برگردوند سمت ابوذر.اسلحه اش رو به طرفش گرفت و گفت:

-همچین آشغالی قابل بخشش نیست…..

دستمو سمتش دراز کردم اما هرچقدر لبهامو باز و بسته میوردم عین ماهی زیر آب صدایی از دهنم خارج نمیشد.
باورم نمیشد این اتفاقها داره تو واقعیت رخ میده.باورم نمیشد اون یه لسلحه دستش و اونقدر راحت در مورد کشتن آدما صحبت میکنه….
این مهرداد بی رحم و بی عاطفه و سهت گیر مهردادی که من میشناختم نبود.
زمین تا آسمون باهاش فرق داشت و من نمیدونستم کدومشون شخصیت واقعیش!
یک بار دیگه درحالی که تو بهت کامل سیر میکردم بریده بریده و با التماس گفتم:

-م…مهر…مهرداد…توروخدا این

حرفم تموم نشده بود که صدای شبیک گلوله که بخاطر داشتن خفه کن یه حالت بم مانند داشت من بهت زده رو تو شوک بیشتری فرو برد.
پلکهامو بستم که نبینم… که نبینم اون آدمی که هم آغوشش بودم و بخاطرش قید خیلی چیزارو زدم حالا یه اسلحه گرفته دستش و خیلی راحت یه آدم کشته…
تپش قلبم، نفسهای به شماره افتادم و تن سردم حاصل یه عشق ممنوعه بود!
و این عشق منو زسوند به این نقطه….
به تقطه ای که بگم”خودم کردم که لعنت بر خودم باد”!

ابوذر که صدای دادش موقع شلیک گلوله جگرمو به درد آورده بود بلند بلند گریه میکرد و من با اطمینان از اینکه داره نفسهای آخرش رو میکشه حتی جرات باز کردن چشمهاش رو نداشتم.
مهرداد شده بود قاتل….
مفت مفت دستش به خون یه عوضی تر از خودش آلوده شده بود.
پلکهام رو هم بودن و قفسه ی سینه ام تند تند بالا و پایین میشد.
اومد سمتم.رو به روم ایستاد و من حضورش رو کنار خودم کاملا احساس کردم.
نفس نفس میزدم که گفت:

-چشماتو وا کن….

اینکارو نکردم. چشمامو باز میکردم که شاهکارشو ببینم!؟ که ببینم تو چه منجلابی هستیم.
سرمو با تاسف تکون دادم و با صدایی بغض آلود و خشمگین شماتت گونه گفتم:

-اگه میدونستم قراره کار به اینجا بکشه هیچوقت باهات نمیومدم….این بود من من هات؟ من درستش میکنمات؟ اینجوری میخواستی درستش کنی؟ با کشتنش!؟ پشیمونم….پشینونم از اینکه همراهیت کردم چه وقتی گفتی دوست دارم چه وقتی گفتی…

حرفمو برید و گفت:

-هرکاری کردم به خاطر تو بود میفهمی؟

-نه ته نه….گندکاریهاتو گردن من ننداز…خدایا…این چه بدبختی ای بود آخه!؟

ابودر ناله میکرد و من نمیخواستم شاهد جون کندن یه آدم باشم.لبهای خشکیده ام رو ازهم باز کردم و گفتم:

-تو قاتلی….تو آدم کشتی!

خیلی خونسرد تر از اون چیزی که بشه فکرش رو کرد، درست مثل اینکه یه مگس رو زده باشه گفت:

-نترس! فقط زدم تو پاش!

با پوزخند گریه کردم. میگفت نترس فقط زدم تو ماش…آخه چرا…چرا باید عاقبت من بشه این…چشمامو بهز کردمو زل زدم تو صورتش.
آن چنان ریلکس بود که ازش ترسیدم و این ترس نجابم کرد فاصله بگیرم.
عقب رفتم و گفتم:

-مهرداد تو داری منو میترسونی….وحشتناکترین کارها انجام دادنشون برای تو به راحتی یه لیوان آب خوردن …مهرداد تو کی هستی؟ چی هستی!

باهمون دستش که اسلحه رو باهاش نگه داشته بود به ابوذری که همچنان داشت می نالید و من همچنان جرات نگاه کردن بهش رو نداشتم گفت:

-بهار…اگه این یارو یه تیر میزد تو قلبم تف تو شرفم اگه حتی میپرسیدم چرا….اگه فحشم میداد تف تو ذاتم اگه جوابشو میدادم…این لجن موش خونه ی من…منننن….موش رو باید انداخت تو تله و بعد دخلشو آورد و انداخاگتش زباله دونی وگرنه همه چیزتو دندون میزنه از آبروت گرفته تا زندگیت و آسایشت….میفهمی!؟

داد زدم:

-نه نه نمیفهمم..نمیفهمم چون ما داریم راجب یه آدم حرف میزنیم…یه آدم نه یه مگس نه یه پشه…..

اینو گفتم و دویدم سمت ابوذر.یه تیر خالی کرده بود توی پای راستش.از خون نمیترسیدم اما از این حادثه چرا…چشمم روی زخمش به گردش دراومد.
سرو تنش عرق کرده بود.
با دستهای خون آلودش پای تیر خوردش رو گرفته بود و درحالی که نای بلند شدن نداشت با التملس گفت:

-ت…توروخدا کمکم کن…کمکم کن…ن…نمیخوا….م بم….ی رم….

خم صدم و نگاهی به زخمش انداختم.مشت دستمو روی چشمام کشیدم و گفتم:

-چقدر ازت خواهش کردم بیخیال بشی…خودت کارو رسوندی به اینجا….

نالون و بیجون با ته مونده ی انرژی و توانش گفت:

-گه خوردم…گه خوردم…تورو خدا نزار بمیرم…من نون آور خونمونم….نزار بمیرم…

نگاه دیگه ای به زخمش انداختم.اگه مهرداد می رسوندش بیمارستان چیزی نمیشد ولی به خاطر جثه ی لاغر و اعتیادش اگه دیر می رسید تمام خونش می رفت و جون میداد.
وهسه اینکه روحیه اش رونبازه کفتم:

-نترس.نمی میری..اون می رسونت بیمارستان…

با چشمای نیمه باز و انرژی تحلیل رفته گفت:

-تورو خدا فقط برسونینم.نمیگم تو زدی…میگم…میگم اصلا نمیدونم…فقط…فقط برسونم…

چرخیدم سمت مهرداد وخیلی جدی با بالا آوردن دستم و تکون دوتا از انگشتام ب

ا چشمهایی اشکب

ار گفتم:

-مهرداد…دوتا کار ازت میخوام…یک…میخوام هرجور شده برسونیش بیمارستان…و دوم اینکه…اینکه….محض رضای خدا یه مدت طولانی ازم دور بمون…اگه دوستم داری اگه خاطرمو میخوای سراغم نیا و بزار چند مدت تو حال خودم باشم….

هیچی نگفت و فقط تماشام کرد.نگاه آخرو بهش انداختم و با چشمهایی گریون از خرابه زدم بیرون

 

* زمان حال *

فکر اون روزها و ابوذری که دیگه بعدش هیچ خبری ازش نشد بشدت افسرده و پکرم میکرد و خیلی رو احوالاتم تاثیر داشت.
پگاه تا همه چیز رو فهمید متحیر پرسید:

-واقعا با اسلحه ابوذرو زد!؟

حتی نمیتونستم تو چشمهاش نگاه کنم.نگاهمو دوختم به رو به رو و جواب سوالش رو دادم:

-آره زد!

پگاه جفت دستهاشو پشت سرش گذاشت و یه وااااای طولانی از سر تعجب و حتی ترس به زبون آورد و بعد هم گفت:

-اصلا فکرشم نمیکردم مهرداد اینقدر خشن باشه.کاشکی میشد مسئله رو اصلا با اون درمیون نزاری!

پگاه تو شرایط من نبود که همچین چیزی رو پیشنهاد میداد.نمیدونست اوضاع من چقدر وحشتناک بود.سرمو به سمتش برگردوندم و گفتم:

-نمیشد پگاه..ابوذر و شهناز همه چی رو میدونستن و بدتراینکه منو برای یه پول گنده تحت فشار گذاشته بودن…من نمیتونستم اونهمه پولو جور کنم تازه مهرداد هم باید میدونست دوتا آدم از ارتباطمون باخبرن…اونم آدمایی که مرتب واسشون کار میکردن!

جوابم رو که شنید تاحدودی قانع شد.هم قانع و هم نگران.اون فکر میکرد مهرداد آدمیه که هرکاری ازش ممکنه بربیاد و مندباید کنارش احساس خطر کنم.
گیج شده بودم.
دیگه خودمم نمیدونستم چی درست چی غلط فقط میدونم ازش خواستم یه مدت تو زندگیم نباشه.
همراه پگاه از بیمارستان زدم بیرون…
ذهنش هنوز درگیر ماجرای من بود واسه همین قبل از اینکه بخاطر مسیرهامون ازهم جدا بشیم دستهامو گرفت ووگفت:

-بهار من جای تو نیستم اما احساس میکنم بعید از آدمایی که هر کاری ازش برمیاد دوری کرد…
نمیخوام تو زندگیت دخالت بکنم اما حس میکنم خوشبختیه تو در دوری از مهرداد نه نزدیک شدن بهش!

اون حق داشت واحساس و نظرش درست بودن.پشت دستشو نوازش کشیدم و گفتم:

-ازش خواستم یه مدت نباشه.پگاه دعا کن هیچوقت نیاد سمتم…هیچوقت!

مسیرهامون که جداشد خداحافظی کردیم و هرکدوم مسیر دیگه ای رفتیم.
هیچوقت نتونستم رک و پوست کنده از مهرداد بخوام جدابشیم.
یعنی جراتش رو نداشتم و میترسیدم بلایی سرم بیاره.
سر ایستگاه ایستادم و در انتظار تاکسی غرق شدم تو فکر و خیالها…
این مدت نبود و یعنی میشه بازم نباشه!؟
میشه کلا دیگه سراغم نیاد و تموم کنه این ارتباط بی سرانجام رو…
صدای بوق ماشین از فکر و خیال بیرونم کشید.
فکر کردم تاکسی یا نهایت از این مزاحمهاییه که زیاد ازشون پیدا میشه اما وقتی سر بلند کردم و رو به رو رو نگریستم چشمم افتاد به استاد حاتمی.
شیشه رو داد پایینتر تا صورتش رو به وضوح ببینم و گمون نبرم مزاحم و بعدهم گفت:

-احمدوندجان بیا سوارشو!

خنده ام میگرفت وقتی اینجوری صدام میزد.احمدوند جان! کاملا مشخص بود دلش میخواد اسم کوچیکم رو جایگزین فامیلیم بکنه اما چون نمیخواست منودر کنارش احساس ناامنی بکنم به همون تلفظ نام خانوادگی رضایت میداد.
لبخند زنان جاو رفتم و گفتم:

-سلام استاد.فکز کردم رفتین!؟

-آره ولی چیزی جا گذاشته بودم برگشتم برداشتمش…بیا سوارشو من می رسونمت!

معذب بودم.برای همین گفتم:

-آخه نمیخوام مزاحم بشم.

-نیستی بیا سوار شو!

اول نگاهی محتاطانه به اطراف انداختم.این عادت بد و مزخرف اززمانی به سراغ من اومد که همیشه گمون میکردم مهرداد این طرف و اون طرف در تعقیبم.
شده بود شبیه یه حس که از ناخواستگی و غیرارادی و غریزی به سراغم میاد و نکته ی دردآورش هم دقیقا همینجاش بود.
سوار ماشین شدم و با بستن در گفتم:

-امیداورم مزاحمتون نباشم!

ماشین رو به حرکت درآورد و با خوش رویی گفت:

-مزاحم که نیستی هیچ مراحمی…!

لبخندی زدم و کمربند رو بستم و کیفم رو روی پاهام گذاشتم.
ارتباط ما یکم پررنگتر شده بود اما هنوزم واهمه ای که من داشتم همچی رو سخت تر میکرد.
سخت تر و کمرنگتر…
سرش رو به سمتم برگردوند و گفت:

-ناهار خوردی!؟

-نه!

پرسید:

-منم نخوردم…بریم یه چیری بخوریم!؟

با لبخند جواب دادم:

-بریم…

 

تماشاگر حنا کاری روی دست من بود.
بی هوا وقتی دید یه دوتا دختر جوون بندری بساطشون تو پارک و پول میگیرنن و طرح حنا رو دست میزنن اصرار کرد من هم اینکارو انجام بدم.
اصلا فکر نمیکردم این چیزارو دوست داشته باشه یا دلش بخواد طرفش انجامشون بده و اعتراف میکنم کم کم داشتم بیشتر میشناختمش و بییشتر میفهمیدم چه ویژگی های خوبی داره!
بالبخند نگاهش کرد.خیلی خوشش اومده بود اما من همون یک دست رو کافی دیدم برای همین وقتی حنا کاری تموم شد گفتم:

-کافیه دیگه!فکر کنم همین یه دست بس باشه!

خیلی سریع و تند تند قبل از اینکه من به کل منصرف بشم گفت:

-نه نه! هردودست.خوشگل میشه بهار انجام بده!

چون اون دلش خواست دست چپم رو هم روی میز دختره گذاشتم و اون باز کارش رو شروع کرد.
دستمو که تماشا میکردم از خوشی لبخند میزدم خوشگل بود و خودمم ازش خوشم میومد.
کار که تموم شد خود فرزین پولش رو حساب کرد و بعد گفت:

-جفت کن ببینم…

خندیدم و دستهامو مقابل چشمهاش جفت کردم و بی حرکت ایستادم.بهشون خیره شد ودرحالی که حس کردم هم چشمهاش میخندن و هم لبهاش پرسبد:

-میشه عکس بندازم ازت!؟

خواهش و عجز توی صداش منو خندوند چیز شاقی ازم نمیخواست که نخوام قبول کنم.
چشمهامو باز و بسته کردم و لب زدم:

-آره.میشه…بگیر!

من صاف ایستادم و اون بدون فوت وقت گوشی همراهشو از جیب پالتوی مشکی رنگش بیرون آورد.دو گام عقب رفت و بعد شروع کرد عکس گرفتن.تا تونست عکس گرفت.خندیدم و رفتم سمتش و اون که انگار عاشق شکار همچین لحظاتی بودحتی تو اون حالت هم ازم عکس انداخت.
پرسیدم:

-چیکار میکنی فرزین چقدر عکس میندازی!

دستمو رو دوشش انداختم و اون درحالی که همراه من قدم برمیداشت یکی یکی عکسهایی که گرفته بود رو بهم نشون داد و گفت:

-ببینشون…ببین چه خوشگلن!

آسمون که نعره زد و قطره ی بارون که افتاد رو صفحه ی گوشی، من بجای عکسهایی که فرزین ازم گرفته بودسرم رو بالا گرفتم و آسمون رو نگاه کردم.
نمیدونم چرا اون رعد و برقها منو میترسوند!
جدیدا از همه چیز می ترسیدم..ازصدای قدمهایی که پشت سرم احساس میکردم.
از رعد و برق.از تاریکی.از تکون خوردن پرده ها…
حتی گاهی وقتی خودم تنها خونه هستم کوچیکترین صدایی منو به وحشت مینداخت که مبادا ابوذر یا شهناز بخوان وارد واحدم بشن و انتقام بگیرن.
و چه کابوسها که نمی دیدم.چه کابوسها…
با صدای فرزین به خودم اومدم:

-ترسیدی بهار!؟

سرمو پایین آوردم و بدون اینکه جواب سوالشو بدم با واهمه ای که از ترس سر رسیدن یهویی مهرداد نشات میگرفتم :

-فرزین بریم سوار ماشینت بشیم!نمیخوام خیس بشم!

سوئیچ ماشینشو از جیب کتش بیرون آورد و جواب داد:

-چشم.بریم…

باعجله رفتیم سمت ماشینش.بازهم صدای رعد و برق شونه های منو از ترس لرزوند.در ماشین رو باز کردم و فورا نشستم رو صندلی و یه نفس راحت کشیدم.
فرزین ماشین رو روشن کرد و همزمان گفت:

-فکر نمیکردم از رعد و برق بترسی!

نگران پرسیدم:

-فرزین!؟

سرش رو برگردوند سمتم و جواب داد:

-جانم !؟

دلهره داشتم و این دلهره شبهای بارونی دو چندان میشد.همیشه وقتی از پنجره بیرون رو نگاه میکردم حسم بهم میگفت یکی داره واحدم رو میپاد خصوصا روزایی که بارون میومد.
با ترسی که البته سعی داشتم از اون مخفیش کنم تا حساس نشه گفتم:

-بنظرت امشب بارون شدید!؟

انگار که جواب این سوال رو از قبل آماده داشته باشه جواب داد:

-آره خیلی شدید! هواشناسی که اینطور میگفت…

مظرب باخودم لب زدم:

-پس باید امشب به پگاه بگم بیاد پیشم…

تا اینو گفتم دیگه مطمئن شد ترس از تنهایی و تاریکی و بارون دارم واین ترکیب به وحشتم میندازه.
دستمو گرفت و گفت:

-ببینم تور…از شبهایی که بارون شدیدمیباره میترسی!؟

اون که ازهیچی باخبر نبود و طبیعی بود اگه همچین تصوری بکنه.چشمامو باز و بسته کردم گفتم:

-ترکیب بارون و تاریکی وقتی تنهایی ترسناک نه عاشقانه و رمانتیک!

خندید و بعد گفت:

-خب من یه پیشنهاد دارم!

کنجکاو پرسیدم:

-چی!؟

دستمو رها کرد و جواب داد:

-اول با دوستت پگاه تماس بگیر اگر اون شرایطش رو داشت بیاد که هیچی اگه نداشت و خیلی میترسی و رفتن به خونه اصلا احساس خوبی بهت نمیده هتل فرزین کاملا دراختیار شماست اون هم با نازلترین قیمت!

کوتاه و آهسته خندیدم و بعد گفتم:
-خونه ی تو…!؟

چشماشو باز و بسته کرد و گفت:

-بله…دست کم بهتر از اینکه تا صبح از ترس خواب به چشمت نره…

ترس ترس…چقدر بیزار بودم از حس ترس.
و فکر کنم حق با اون بود.می رفتم خونه ی خودم تا صبح باید از ترس می لرزیدم…

 

چقدر بیزار بودم از حس ترس.و فکر کنم حق با اون بود.می رفتم خونه ی خودم تا صبح باید از ترس می لرزیدم واسه همین شماره ی پگاه رو گرفتم بلکه اون بیاد پیشم.
تا الان که مدام اصرار داشتم جدا بشم و تو خونه ای زندگی کنم که خودم اجاره اش رو پرداخت کنم و دور باشم هز مهرداد و نوشین اما حالا که اینکارو کردم هرشب ترس از تنهایی و تاریکی و …داشتم.
تماس رفت روی پیغامگیر و صدای ضبط شده اما شاد پگاه توگوشهام پبچید:

“سلااااااام….اگه پیغامی دارید بزارید من…”

تماس رو قطع کردم و دیگه حتی به اون صدای از پیش ضبط شده هم گوش نکردم.میتونستم با اطمینان کامل بگم پگاه احتمالا الان با آرتین اینور اونور درحال گشت و گذاز…
کارهرشبشون بود.
هر شب تاصبح یه جا بودن و اصلا واسه همین بود بیشتر وقتها رو کلاسها خوابش میومد
فرزین که خودش هم صدا رو شنیده بود گفت:

-جواب نداد نه!

تلفن همراهمو پرت کردم تو کیف و جواب دادم:

-نه.مهم نیست…میرم خونه.بالاخره که چی.نمیتونم هرشب پگاه رو بیارم پیش خودم یا هی از اونجا درفرار باشم که مبادا جنی چیزی بیاد سراغم…

نگاهی به دستهام انداخت و با مهربونی گفت:

-اگه میترسی راهش مقابله با ترس درست.اما وقتی میتونی بیای خونه ی من دیگه چرا تنهایی سر کنی! امشب میریم خونه ی من فرداشب رو با دوستت پگاه هماهنگ کن!

مردد گفتم:

-ولی آخه…

بی هوا پرید وسط کلامم که احتمالا براش تکراری هم بود و گفت:

-خیلی خوشگل شدن…

سرمو خم کردم و بهشون نگاهی انداختم و باخنده های ی آروم گفتم:

-آره.فکر کنم دیگه دلم نیاد دستامو بشورم .حموم هم نمیرم کمرنگ نشن!

اونم خندید و حتی شروع کرد پیشنهاددادن که تا وقتی رو دستمن بهتره جهت فیس و افاده گری هی دستمو جلو لبهام بگیرم یا تکونشون بدم و …
اون میگفت و من میخندیدم.میگفت تا باورم بشه اگه از اول بجای مهرداد حاتمی سرراهم قرار گرفته بود هرگز زندگیم اینطوری درهم برهم نمیشد.هرگز !

درو برام باز کرد و کناررفت و بعدهم خیلی محترمانه گفت:

-بفرمایید داخل بهار خانم!

از کنارش رد شدم و رفتم داخل .این دومین باری بود من اینجا میومدم و ظاهرا همچنان خانواده اش نبودن.
خستمه ام بود و دلم میخواست یه راست برم سراغ جایی که بشه سر رو بالش گذاشت.
کیف و پالتوش رو یه گوشه گذاشت و پرسید:

-چیزی میخوری برات بیارم!؟

سرم رو به نشانه ی نه تکون دادم و مقنعه و مانتوم رو از تن درآوردم.قرار بود فقط بریم ناهار اما بعدش پیاده روی هم به قرارمون اضاف شد و همینطور خوردن کباب و گشت و گذار تو پارک و…
حالا هم که ساعت یازده شب بود .
کاناپه ی راحتی طوسی رنگ که دست کم از تخت خواب نداشتن کنار شومینه بود.
روی یکیشون دراز کشیدم و پاهامو رو به آتیش گرفتم تا جون بگیرن و داغ بشن…
حس میکردم زمستون دلگیر خصوصا غروبهاش واسه همین خوشحال بودم از رفتنش…
از اینکه قرار بود کم کم جاش رو به بهار بده….
فرزین هم چراغ رو خاموش کرد و اومد روی یکی از همون مبلهای راحتی دراز کشید.
با چشمهای بسته پرسیدم:

-فرزین…

نمیدونم چشمهای اونم بسته بود یا نه اما درهرصورت با عشق جواب داد:

-جانم!؟

انگشتای پام رو خیلی آروم تکون دادم و پرسیدم:

-بنظر تو من دختر بدی ام شب اومدم خونه ات…!؟

-به نظر تو چی!؟من مرد بدی ام تورو دعوت کردم خونه ام !؟

خندیدم و سرمو تکون دادم.دستشو به سمتم دراز کرد و پشت دستمو آروم آردم ندازش کرد و گفت:

-از نظر من بد اون پزشکیه که واسه خاطر پول پزشک شده و اگه بیمارش پول نداشته باشه دوا درمونش نمیکنه…بد اون مردیه که زنشو کتک میزنه…بد اون پدریه که سر دخترشو میبره و عین خیالشم نیست…بد اون پسر با دختریه که با نیت کثیفی یه آدم عاشق خودشون میکنن. .بد اون رئیس جمهوریه که با بی تدبیریش مردمشو تو فقر غرق میکنه….ما که بد نیستیم…

چقدر خوب حرف میزد.آدم از خودش دیگه متنفر نمیشد و حتی برعکس….حس خوبی پیدا میکرد.
دستشو توی دستم گرفتم و به پهلو چرخیدم.
تو همون تاریکی زل زدم تو چشمهاش و گفتم:

-فرزین…یه روز اگه هر اتفاقی افتاد…اگه هرچی که راجبم شنیدی حتی اگه ازم متنفر شدی بدون خیلی دوست داشتم …از ته قلبم و با تمام وجودم….

اینو گفتم و یکم خودم رو به سمتش کشیدم و سرمو گذاشتم رو سینه اش ..
دستش دور کمرم حلقه شد و شروع به نوازش کردنم کرد و گفت:

-یادم میمونه …

اون خواب بود اما من بیدار .بهش خیره شدم و بیشتر تاسف خوردم از اینکه چرا نباید جرات در میون گذاشتن پیشنهادش رو با خانوه ه ام داشته باشم اونم صرفا به این خاطر که ممکنه مهرداد کنفیکون راه بندازه.
مهردادی که خودش زن داشت بچه داشت زندگی داشت اما حاضر نبود من هم اینهارو داشته باشم.
و من اگه واقعا میدونستم خطری از این بابت خودم و فرزین رو تهدید نمیکنه چه بسا حتی تا الان هم ازش بچه هم داشتم!
دستمو سمت صورتش دراز کردم.
من همیشه میدونستم دوستم داره اما هیچوقت توان پاسخگویی به احساساتش رو نداشتم.حتی تا اونجایی که تونستم سعی کردم کم محلی بکنم تا شاید پا پس بکشه ولی نشد.
نشد چون اون عقب نشینی نکرد و با صبر و عشق و جنتلمنی در انتظارم موند!
حالا هم که گیر کرده بودم وسط یه داستان پیچ در پیچ.
هم دوستش داشتم و هم نمیتونستم خواستگاری کردنش ازخودم رو با کسی درمیون بزارم!
انگشتم که به پلکهاش خورد خیلی آروم چشماشو باز کرد.
لبخند زدم بدون اینکه چیزی بگم.
تکونی خورد و بعد باصدایی که یه کوچولو بمتر و خوابالوتر شده بود پرسید:

-منصفانه است!؟ که بزاری من بخوابم بعد تماشا کنی! پس من چی!؟

چرا داشتم باهاش خاطره سازی میکردم؟ چرا من آدم بشو نبودم؟ چرا یک درصد احتمال نمیدادم با نزدیک شدن به اون فقط دارم براش خطر آفرینی میکنم.
اگه مهرداد بفهمه خیلی وقت با فرزین صمیمی شدم و اون اسلحه لعنتیشو برداره و بیاد سراغش و یه بلایی سرش بیارچی؟ بعدا من چطور میتونم خودم رو بابت این موضوع ببخشم!؟
دستمو روی موهاش کشیدم و پرسیدم:

-همیشه بجای صبح بخیر گفتن اول سوال میپرسی!؟

تو گلو خندید و بعد تو همون حالت دراز کش ، کش و قوسی به بدنش داد و گفت:

-شما به بزرگی خودت ببخشی! کی بیدار شدی!؟

نیم خیز شدم.میدونستم باید بره بیمارستان.برای همین صبحانه اش رو آماده کرده بودم از قبل و فقط منتظر بودم از خواب بیدار بشه تا باهم بخوریم.بلند شدم و گفتم:

-شاید یه ساعت!

اونم بلند شد.دستهاشو بالا برد و چند حرکت ورزشی انجام داد و بعدهم خمیازه ای کشید و گفت:

-چه زود بیدار شدی! نکنه اصلا نتونستی بخوابی!؟

نفسی از آسودگی خیالم کشیدم و بعد جواب دادم:

-اتفاقا تو این مدت اخیر اصلا خوابی به راحتی دیشب نداشتم.خیلی خوب بود.خیلی….فقط زودتر بیدار شدم همین! حالا بلند شو دست و صورتتو بشور و بیا صبحونه بخوریم! تو باید بری بیمارشتان و منم دانشگاه!

چشمی گفت و بلند شد.اون راه افتاد سمت سرویس بهداشتی و منم سمت آشپزخونه .
پشت میز نشستم و منتظرش موندم.برای هردومون چایی داغ ریختم تو لیوان.
یه قاشق برداشتم و چایی رو هم زدم که بالاخره اومد.
یه لبخند روی صورت پژمرده ام نشوندم تا پی به احوالات آشفته ام نبره .رو به روم نشست و گفت:

-کلاس داری امروز !؟

براش یه لقمه ی نون و پنیر گردو واسش گرفتم و بعداز اینکه به سمتش گرفتم و جواب دادم:

-آره.تا ظهر کلاس دارم بعدازظهر که میرم کلینیک.

لقمه رو ازم گرفت وبا کمی نگرانی پرسید:

-شب رو چیکار میکنی!؟ میخوای با همین ترس و لرزی که دیشب ازت دیدم سر بکنی!؟

نگرانیش برام ارزشمند بود.بوی ریا نمیداد.حتی یک درصد احساس نکردم اون ممکنه آب زیرکا باشه یا بعدا بخواد یه مهرداد از درونش بیرون بیاد.
اون هیچوقت حتی خواسته ی غیرمعقول و بد هم از من نداشت.لبخند زدم تا وانمود کنم ترسی تو وجودم نیست و بعدهم گفتم:

-نترس! دیروز بارون بود الان هوا آفتابی!حال من هم خوب خوب…شایدم پگاه اومد پیشم.نیاد هم مهم نیست.نمیترسم

اینبار اون بود که واسه من لقمه گرفت و با عشق اونو به دستم داد و گفت:

-غلبه برترس خیلی مهم.اما عدم موفقیت تو این یه مورد و دست و پنجه نرم کردن هم چندان حس خوشایندی نیست پس اگه امکانش بود حتما بگو پگاه بیاد پیشت…

دستم رو زیر چونه ام گذاشتم و بهش خیره شدم.این ترم جز دو واجد دیگه باهاش درس نداشتم واسه همین خیلی تو دانشگاه نمیدیدمش.لقمه ام رو جدیدم وگفتم:

-فرزین کاش این ترم بیشتر واحد برمیداشتی.هیشکی تو نمیشه!

خندید و گفت:

-دلتو صابون نزن.به خیالت بهت نمره میدم!؟ نمره بیشتر که نمیدم هیچ کمترم میدم!

آهسته خندیدم و گفتم:

-جدی میگم فرزین…با اینکه استادای این ترم همه انصافا عالی هستن ولی خدایی هیشکی تو نمیشه…

یکم از چاییش رو با لقمه ی نون و پنیرش چشید و بد گفت:

-نمیشد عزیزم.نمی رسیدم.هم مطب باشم هم بیمارستان سخت میشه…اوناهم اصرار داشتن ولی خب نمیتونستم هماهنگ کنم!

پکر نگاهش کردم و سرم رو به نشونه ی فهم ودرک تکون دادم.
گمونم درست میگفت.
وقتی براش نمی موند که بخواد باما درس برداره…

پکر نگاهش کردم و سرم رو به نشونه ی فهم ودرک تکون دادم.گمونم درست میگفت.
وقتی براش نمی موند که بخواد باما درس برداره و چقدر حیف بود.
این فقط نظر من نبود.اون توی دانشگاه محبوبترین استاد بین بقیه ی اساتید بود و همه براش احترام خیلی خلصی قائل بودن حتی اونایی که اصلا باهاش واحد برنداشتن!
قاشق رو بازم توی لیوان چرخوندم که گفت:

-بهار! فکر کنم باید یه چیزی رو بهت بگم !؟

هر وقت فرزین منو اینجوری صدا میزد و با این لحن باهام صحبت میکرد بند دلم پاره میشد و باخودم میگفت نکنه خبری شده!؟
نکنه مهرداد متوجه ارتباطمون شده و حالا به یه طریقی سعی داره زهر خودشو بریزه و از یه جایی یه جورایی به روش کثیف خودش خبری علیه من بهش رسونده باشه…نفسم تو سیمه حبس شد و باصدای خفه ای گفتم:

-چی!؟

دست از خوردن صبحانه کشید و گفت:

-چندروز دیگه بابا و مامان میان تهرون.واسه یه مدت میمونن احتمالا بعدش هم برمیگردن البته شایدهم برنگشتن بستگی به حال ریه ی بابا داره! بهار ای کاش…ای کاش صحبت میکردی با خانواده ات تا…

مکث کرد.و خیره به منی که بی حرکت نشسته بودم رو به روش و فقط بهش گوش میدادم و تماشاش میکردم و خبر نداشت چه زندگی پشت پرده ای دارم گفت:

-میدونی چیه بهار…من واقعا آدم کم تحملی نبودم و نیستم.واقعا شوق تشکیل خونواده باتو دارم…من سی سالگی رو رد کردم و رسیدم به سی و چند سالگی .وقتی توهم ازش عبور کنی متوجه میشی دیگه شوق و ذوق خیلی چیزا رو نداری…تنددرو نیستی …حتی نشاط سابق رو نداری و یه جورایی میشی اون مَن آروم و بیتفاوت و ریلکست.ولی واقعا در مورد تو نمیتونم همچین آدمی باشم .دلم میخواد زودتر باهم ازدواج کنیم! زودتر بریم زیر یه سقف و حتی بچه دار بشیم…

دروغ نبود اگه میگفتم منم دلم میخواست و حتی خیلی بیشتر از اون برای باهم بودن و حتی ازدواج اشتیاق و هیجان و عجله داشتم.
اون باخبر نبود زندگی من یه نیمه ی پنهان داره!
دست از صبحونه خوردن کشیدم و گفتم:

-فرزین منم خیلی دوست دارم ولی شرایط خانواده ی من فعلا خوب نیست.دلم نمیخواد مادرموتحت فشار بزارم …دوست دارم این موضوع رو وقتی اوضاع هممون بهتره بهش بگم!

و بعد برای اینکه صحبت در این مورد رو بیشتر از این ادامه ندیم بلند شدم و گفتم:

-من آماده بشم.ساعت نه کلاس دارم…

نفس عمیقی کشید و به سختی یه لبخند تحویلم داد تا به من بفهمونه ناراحت نشده و نمیخواد بهم سخت بگیره که این هم بار از خوبی زیادش بود.
آماده شدنمون هماهنگ شد باهم.
از خونه که زدیم بیردن خودش در ماشین رو باز کرد و گفت:

-بفرمایید خانوم گل!

دور از ماشین ایستادم و برای اینکه مزاحم کار و بارش نشم گفتم:

-نه فرزین! من خودم میرم نمیخوام مزاحمت بشم!

گردن کج کرد و گفت:

-برووو بابا ! مزاحم چیه! این حرفها کردم !؟ شما تاج سری…مراحمی…شما اون همنشینی هستی که همه آرزوشو دارن…بیا تا یه جایی میرسونمت.

خندیدم و گفتم:

-خب خب ! نمیخواد عین این مامانایی که فقط خودشون تعریف بچه هاشون رو میدن ازم تعریف کنی !

اون خندید و من کنارش نشستم.
یه آهنگ از محسن نامجو پلی کرد و حین رانندگی پرسید:

-راستی…همسر پسرعموت چیشد!؟ ازش خبر داری !؟

داشت از نیما صحبت میکرد.کسی که نه ازش خبر داشتم نه دوست داشتم خبر داشته باشم حتی دلم نمیخواست دیگه اینجا ببینمش واصلا نمیدونم مونده بودن تهران یا برگشتن شیراز.
سرمو تکون دادم و گفتم:

-نه! اونقدرها صمیمی نیستیم که بخوایم باهم درارتباط باشیم!

ابروهاشو بالا انداخت و گفت:

-عه که اینطور ! سقط غیر بهداشتی و غیر اصولی زنش آسیب شدیدی بهش زد….یه چندروزی هم باید بستری میشد که نمیدونم خانمه قبول کرد یا نه آخه موافق نبود !
امیدوارم بعضی از آدمها دست از گرفتن جون جنینهاشون بردارن و اینو بپذیرن یه جنین حکم یه انسان رو داره و سقط کردنش در واقع همون قتل عمد
میخوای موزیک رو عوض کنم !؟

از فکر نیما و رویا بیرون اومدم و چون دقیقا ذهنم پی اونا بود گمون کرد حالم گرفته شد که همچین سوالی پرسید با اینحال تند تند گفتم:

-نه نه! منم نامجو دوست دارم…بزار بخونه

لبخند زد و یه چشم گفت.
تا یه جایی از مسیر منو رسوند و بعد به خواهش خودم یه خیابون پایینتر پیاده ام کرد.
من اونقدر برای فرزین احترام و عشق قائل بودم که اصلا دلم نمیخواست خطری تهدیدش کنه.
پیاده شدم و با بستن در دستمو واسش تکون دادم و گفتم:

-مرسی که منو تا اینجا رسوندی!

چشمامو باز و بسته کرد و گفت:

-مرسی که اجازه دادی برسونمت!

از ماشینش فاصله گرفتم و کناررفتم تا زودتر بتونه بره و به زندگیش برسه….

یه چشمم به استاد بود و یه چشمم به پگاهی که انگار هزار سال بود خواب به چشمش نیومد.
سرش رو گذاشته بود رو دسته صندلی و منم گذاشته بود بپای خودش مبادا استاد بفهمه خواب و همینش مونده بود و خر و پف راه بندازه!
مدادو لای انگشتام تکون دادم و وقتی استاد با گفتن یه خسته نباشید اعلام کرد میتونیم بریم نفس راحتی کشیدمو مداد رو لای کتاب گذاشتم و زل زدم به پگاه.
از درس و دانشگاه فراری شده بود و مشخص نبود شبارو کجا میگذرونه که صبحا اینجوری لش میشه رو صندلی!
کلاس که خالی شد تکونش دادم و گفتم:

-پگاه ! پگاه جان ظهر شد نمیخوای بیدار بشی؟! پگاه… وقت ناهاره هااا…

اونقدرصداش زدم تا بالاخره پلکهاشو ازهم باز کرد و سرش رو بلند.
تکون آرومی به بدنش داد و گفت:

-تموم شد!؟

بجای جواب دادن به سوالش که جوابش کاملا مشخص بود گفتم:

-بیچاره اونی که تب کند پرستارش توباشی! میشه لطفا بفرمایی هدفت از دانشگاه اومدن چیه؟ پگاه اینجوری پیش بری واحدارو میفتیااا….چیزی یاد نمیگیری اصلا!

انگشتاشو توهم قفل کرد و با فاصله دادن دستهاش از بدنش کش و قوسی به تنش داد و گفت:

-گور بابای درس و دانشگاه و شغل و آینده و همچی…

بلند شدم و وسایلم رو یکی یکی یکی جمع کردم چون اصلا دلم نمیخواست دیر به سلف برسم و ناهار امروزو از دست بدم و همزمان پرسیدم:

-عجب! پس گورباباشون! حالا تو هی شبونه برو با آرتین این مهمونی و اون مهمونی و اندرزگو دوردور کردن ببینم تهش چی میشه!

خوابالود تر از اونی بود که بتونه وسایلشو جمع کنه پس خودم اینکارو براش کردم و حتی دستم گرفتم که بلند بشه.
کاملا مشخص بود دیشب یه سری به آب شنگولی های ته انبارشونم زده.درست به آدمای مست شباهت داشت در اون حد.
از در که بیرون رفتیم یکم به خودش اومد و گفت:

-آرتین!؟ دور دور تو اندرزگو ؟ نه بایا از این خبرا نیست…دو سه هفته اس خونه ی خودمنم…

کیقشو روی دوشش انداختم و گفتم:

-چه عجب تو بالاخره خونه ی خودتون هم رفتی

دپرس و غمگین کف دستشو رو حفاظ آهنی پله کشید و بعداز زندن یه پوزخند گفت:

-خونه ی ما عین جهنم.تازه شاید تو جهنم یه تایمی واسه استراحت بدن اما اینجا اصلا و ابدا خبری نیست…یه بند درحال دعوان…بحث و بگو مگو و… دیشب تا صبح سرهم داد و هوار میکشیدن واقعا خسته ام کردن آرتین هم که شده قوز بالای قوز! اونقدر غرق شده تو کار و پول درآوردن که اصلا من یادش رفتم…وقتی که باید باشه نیستش لامصب…

اصلا فکر نمیکردم ماجرا این باشه.دستمو رو شونه اش گذاشتم و گفتم:

-همچی درست میشه…بقول شاعر چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند!

باهمدیگه رفتیم سلف.اون یه جا پشت میز نشست و من رفتم غذا بگیرم.تو راه تلفتم زنگ خورد.خانم یگانه بود ای همین فورا جواب دادم.سلام کرد و بعداز کمی من من گفت امروز لازم نیست برم کلینیک وقتی هم که دلیلش رو پرسیدم یه سری جواب گنگ و نامشخص بهم داد.
خیلی برام عجیب بود این موضوع.
البته به نفعم بود که نرم چون استراحت میکردم اینجوری و به درسهام نی رسیدم ولی خب واقعا ذهنمو به خودش نشغول کرده بود.
غذاهارو گرفتم و رفتم پیش پگاه…
عصبی که میشد بیشتر میخورد اینبار هم دو لپی مشغول خوردن شد و همزمان با دهن پر از منی که غرق فکر بودم پرسید:

-چیه؟ چرا یهو رفتی تو لک !

بطری آب معدنی رو گذاشتم کنار ظرف فلزی و جواب دادم:

-خانم یگانه باهام تماس گرفت
گفت لازم نیست برم کلینیک امروز…

ریلکس گفت:

-خب چه بهتر! نرو…بشین خونه استراحت کن…چمیدونم مثل همیشه خرخونی کن…این کجاش عجیب!

سرم رو بالا گرفتم و گفتم:

-میدونی…وقتی ازش پرسیدم چرا مگه چیزی شده خودشم نمیدونست چه جوابی بده …هی میگفت تعمیرات داره کلینیک ولی بعید بدونم…اونجا کاملا مدرن!

از اونجا که میدونست من اولین ایرانی ای هستم که هیچ گونه علاقه ای به ته دیگ ندارم اونو از توی بشقاب غذام برداشت و گفت:

-بیخیال بابا چه بهتر اصلا! حالا یه روز نری که آسمون زمین نمیاد!بیخودی حساس شدی…دروغ که نداره بگه یارو

نمیدونم …شایدهم حق با پگاه بود و من زیادی حساس شده بودم رو همچین مورد ساده ای.در هرصورت از فکر بیرون اومدم و گفتم:

-ببین…هر وقت دوست داشتی بیاخونه ی من…هر وقت و هرزمان! صبح شب وقت نیمه وقت…رو من حساب کن!

با بغض لبخند زد و گفت:

-خداروشکر که دارمت!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان عشق ممنوع/پارت سیو دو

چشم که باز کردم یه جای غریبه بودم اینجا بیمارستان نبود اما این همه سرُم …

یک نظر

  1. پس کی میذارید ادامشو😥

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *