خانه / 2020 / دسامبر

بایگانی/آرشیو ماهانه: دسامبر 2020

رمان بهار/هشتادو پنج

  خواستم بلند بشم ولی این اجازه رو نداد و با متمایل کردن بدنش روی بدنم کاری کرد دراز بکشم و خودشم تقریبا خیمه زد روی تنم… آب دهنمو قورت دادم و دستهامو گذاشتم روی شونه هاش تا اینجوری بهش بفهمونم اصلا علاقه ای به هیچ بوسه ای ندارم. نه …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/ پارت پنجاهو هفت

“نهان” با خداحافظی دایان و نیلو دانیار در عمارت رو قفل کرد و به سمتم اومد میدونستم میخواد کل ارایشم رو بهم بریزه ولی هنوز برنامه ی من تموم نشده بود قبل از اینکه بهم برسه از جا پریدم _تا تو دست و صورتت رو بشوری منم چای میریزم به …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت سیو دو

از کجا درز کرده بود باخبر نبودم اما قبل از اینکه پای من به کویت بر سه اونجا همه از اومدن من خبر دار بودن. از اینکه اینجا کم و بیش آشنا داشتم حالا هرچقدر رقت انگیز و نفرت انگیز اما مهم این بود که دست و بالم خالی نباشه …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت هشتادو چهار

تمایل شدیدی به هرچه زودتر رفتن از خونه ی عمو داشتم. نمیدونم چرا مامان اینقدر اصرار داشت این ارتباط با اونها حفظ بشه اونم درحالی که خودش هم چندان دل خوشی ازشون نداشت! کم حرف ترین آدم اون جمع من بودم.منی که حوصله هیچکدوم از دور و اطرافیانمو نداشتم چون …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت سیو یک

ترسیده کنار نگهبان دیروزی که حتی اسمشو نمیدونستم ایستادم و پرسیدم چه اتفاقی افتاده؟ بدون اینکه نگاهم کنه گفت _دختره جاسوس ونفوذی بوده اقا جونش و گرفت! به همین راحتی؟ اما این دختر دیشب کنار داریوش نشسته بود و براش دلبری می کرد مگه میتونست نفوذی باشه؟ با استرس بهش …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت پنجاهو شش

  ارام و اراز جلوتر رفتند و از موقعیت استفاده کردم و دستم رو دور گردن دانیار حلقه کردم و لب هام رو روی لبهاش چسبوندم _دوست دارم دانیار هم بوسه ی کوتاهی روی لب هام نشوند و پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند دانیار_منم دوستت دارم دستم رو داخل دستش …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/هشتادو سه

نشسته بودم رو مبل و زانوی غم بغل گرفته بودم. چند روز بود که تمام فکر و ذهنم شده بود این موضوع که کی میتونست از دکتر بخواد دیگه براش کار نکنم و هربار منطق و عقل و حتی احساسم منو می رسوندن به یه اسم مشترک. به مهرداد! به …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت سی

_ از همین اخلاقت خوشم میاد به خاطر همین اخلاقت از سام گرفتمت وقتی روی تخت خوابم اومدی و من اون همه مست کرد و حتی باهام نخوابیدی وقتی بعدش فهمیدم با خودم گفتم این دختر چموشه… پس باید روی تخت خوابم بندت کنم برای همینه که اینجایی چون چموشی …

بیشتر بخوانید »