خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار/هشتادو سه

رمان بهار/هشتادو سه

نشسته بودم رو مبل و زانوی غم بغل گرفته بودم.
چند روز بود که تمام فکر و ذهنم شده بود این موضوع که کی میتونست از دکتر بخواد دیگه براش کار نکنم و هربار منطق و عقل و حتی احساسم منو می رسوندن به یه اسم مشترک.
به مهرداد!
به جز اون هیچکس دیگه ای از بیکار شدن من سود نمیبرد.ولی آخه چطور تونست با من همچین کاری بکنه؟چرا اینقدر از تحت فشار گذاشتن من لذت میبرد و اصلا چی عایدش میشد!؟

دراز کشیدم رو کاناپه و پاهامو روهم انداختم.
ساعد دستمو روی چشمهام گذاشتم و به غصه خوردن، به بیفایده ترین کار ممکن تو اون شرایط ادامه دادم!
من چی خواستم از مهرداد جز اینکه کنار بکشیم تا طبل رسوایی کارمون به صدا درنیاد ؟ چی خواستم ازش جز اینکه نزاریم زندگی هامون از هم بپاشه!؟
دستمو از روی چشمهام برداشتم.باید بهش زنگ میزدم.باید می فهمیدم چرا دست از سر کچلم برنمیداره آخه!
تلفن رو از روی میز برداشتم و تو همون حالت دراز کش چندبار شماره اش رو گرفتم و هربار تماسم بی پاسخ موند.درست مثل تمام این چندردز که حتی جواب پیامکهام رو نمیداد و خوب میدونستم کارش عمدیه نه سهوی!
بازی مسخره ای رو راه انداخته بود بازی ای که میخواست برنده خودش باشه و بازنده من.میخواست پشیمونم بکنه از حرفهایی که زدم آره…
میدونم ازعمد جواب نمیداد.میخواست هی منو دنبال خودش بکشونه…اونقدر بکشونه که عاجز و خسته بشم.
که تهش بشم همون برده و غلام حلقه به گوشی که اون میخواد.
گوشی رو انداختم کنار و کوسن مبل رو گذاشتم روی صورتم.
گاهی وقتها مثل الان دلم میخواست گریه کنم.دلم میخواست اشک بریزم و از ته حلقوم داد بزنم ولی چه جوری میتونستم اشتباهی که هروز بیشتر از روز قبل به فاجعه بودنش پی میبردم رو انکار کنم !؟
این ته اون ارتباط…ته روزایی که نتونستم به مهرداد نه بگم و حالا رسیدم به اینجا….
نیم خیز شدم واز روی کاناپه اومدم پایین.
دلم اونقدر گرفته بود که فقط دوست داشتم برگردم خونه…برگردم شیراز پیش مامان و بهراد. تو این شرایط بد روحی روانی که هیچ کاری از دستم بر نمیومد فقط کنار اونا بودن بود که میتونست یکم از دردم کم بکنه.
بلند شدم و رفتم سمت اتاق تا وسایلم رو جمع کنم و همزمان شماره ی پگاه رو هم گرفتم بعد از شنیدن چند بوق آزاد بالاخره صدای خوابالودش به گوشم رسید:

” سلام .خبریه کله ی صبح زنگ زدی؟ ”

همونطور که به سمت اتاق می رفتم گفتم:

” کله ی صبح تو لنگ ظهر بقیه اس…پگاه چنددروز پشت سرهم تعطیلی داریم درست؟ ”

خمیازه ای کشید.میتونستم الان تصورش کنم.خودش رو لای پتو فیتیله پیچ کرده و با چشمهای بسته درحالی که جنین وار دراز کشیده جوابمو میده:

“آره…از دوشنبه تعطیل…”

“خب پس من کلاسهای امروز و فردا رو نمیام. میخوام برم شیراز…”

” عه چقدر یهویی…ولی باشه.بنظرمنم بد فکری نیست تو این دوروز هم خبری نمیشه.برو پیش خانواده ات این بهتره…ولی..کارت چی میشه؟ بهت مرخصی میدن؟”

آه از نهادم بلند شد وقتی حرف کارو به میون آورد.
تنها منبع درآمد مالیم بود.تنهایی راهی که میتونستم خودمو باهاش جمع و جور بکنم اما مهرداد همه چیز رو خراب کرد .یا بهتره بگم همه چی رو ازم گرفت!
بغضمو قورت دادم و گفتم:

” کاری دیگه در کار نیست…”

انگار که با این حرف خواب از سرش پریده باشه با صدای متعجب و رساتری پرسید:

” یعنی چی آخه؟! ”

ساکمو از توی کمد بیرون کشیدم و همزمان جواب دادم:

 

” یعنی اینکه یه نفر از دکتر خواسته بی دلیل کنارم بزاره و یکی دیگه رو جایگزینم کنه”

حیرن زده گفت:

” درووووغ میگی!؟ پس به خاطر همین جوابتو نمیدادن! ولی آخه کی ؟؟”

شونه بالا انداختن و گفتم:

” خودمم دقیق نمیدونم…ولی خانم یگانه گفت اونی که با دکتر تماس گرفت یه مرد بود…مطمئن نیستم اما 99 درصد احتمال میدم مهرداد باشه”

با نفرت و اطمینان گفت:

“شک نکن کار خود کثافتش.اینکارو کرده که بازم به خودش احتیاج پیدا کنی ”

غمگین گفتم:

“نمیدونم ..ولی احتمالا دلیلش همین”

“ازش متنفرم…دلم میخواد خفه اش کنم”

“فعلا اونه که داره منو با کارهاش خفه میکنه…بیخیال.دلم میخواد چند روزی برم پیش مامان و بهراد بلکه حالم یه خورده بهتر بشه…
پس خداحافظ تا چندروز”

از پشت تلفن مثلا ماچم کرد و بعد گفت:

“مواظب خودت باش.چیزی هم اگه لازم داشتی خبرم کن.سلام منم به خانواده ات برسون راستی راستی…به این مهردادعوضی هم فکر نکن…همچی درست میشه”

“امیدوارم…”

خداحاظی که کردم تلفن رو کنار گذاشتم و وسایل مورد نیازمو انداختم توی کیف تا زودتر خودمو آماده کنم.
دوست داشتم به فرزین هم زنگ بزنم اما…
اما یه چیزی ته وجودم مانع اینکار میشد.
دلم میخواست تا وقتی این ماجرای پیچیده و عصبی کننده ی بین من و مهرداد ختم پیدا نکرده کمتر به فرزین نزدیک بشم. اگه توجه مهرداد رو به اون هم جلب میکردم
اصلا ازش بعید نبود دست به کاری

بزنه که پشیمونیش واسه من باشه!
وسایلم رو که جمع کردم و آماده که شدم با خاموش کردن چراغ ها و چک کردن گاز و بقیه ی وسایل برقی از خونه زدم بیرون و درارو قفل کردم.
یه آژانس گرفتم و خودم رو رسوندم ترمینال.
برخلاف همیشه اینبار ترجیح دادم با خودرهای مسافربری برم آخه باهواپیما که دیگه امکانش نبود و با اون ماشینهای سنگینی که تر تر میکردن و سرعتشون از لاکپشت هم کمتر بود ،تحمل یه راه طولانی رو نداشتم….
کیفمو توی دست گرفتم و قدم زنان به سمت یکی لز همونها رفتم…

روبه روی در خونه ایستادم و چون زنگ خراب بود با کف دست چند ضربه بهش زدم.خونه ی کوچیکی بود و حیاط نداشت اما صدای توپ بازی کردن بهراد رو میشنیدم. بدو بدو اومد سمت در و من دلم حتی واسه شنیدن صدای پاهاش هم ضعف رفت.
درو باز نکرد و پرسید:

-کی هستی!؟

خندیدم و گفتم:

-عزیز دلم منم…بهار…باز کن درو جیگر…

خیلی زود درو وا کرد.توپ توی دستشو انداخت دور و پرید بغلم.خندیدمو به خودم فشارش دادم و تمام صورتش رو غرق بوسه کردم و گفتم:

-الهی من قربونت برم خوشمزه ی آبجی! چقدر دلم برات تنگ شده بود دورت بگردم من…نیگاش کن…چقدر آقا شده.قربونت برم من

از آغوشم که جدا شد پرسید:

-چی برام آوردی بهار!؟

تا اینو گفت خنده ام گرفت.حالا یه دو دقیقه منو واسه خودمم نمیخواست و فورا سراغ سوغاتی میگرفت به
از جای شکر داشت که چون به روحیاتش آشنایی داشتم از تو مغازه های نزدیک ترمینال یه ماشین کوکی کوچولو براش خریدم که اگه تو همچین موقعیتی گیر افتادم شرمندش نشم.
دستشو گرفتم و گفتم:

-اول بگو ببینم مگه خودت تنهایی!؟

-آره..

نگاهی به خونه انداختم و باز پرسیدم:

-پس مامان کجاست!؟

شونه هاش رو بالا انداخت و درحالی که مدام چشمش پی کیفم بود تا ببینه قراره از توش چی دربیاد جواب داد:

-نمیدونم…بگو دیگه چی آوردی برام!؟

نشستم رو مبل و زل زدم به صورت ماه و خوشگلش.چقدر بزرگتر شده بود وروجک…سیر نشدم از تماشاش.چون میدونستم چقدر از اینکه ماچش کنن و بغلش کنن بدش میادشرط و شروط براش گذاشتم و گفتم:

-میدم بهت ولی به شرطی که یه بار دبگه بیای بغلم!

خیلی زود قبول کرد و اومد تو آغوشم.دستامو دور تنش حلقه کردم و عطر خوش تنش رو بو کشیدم.
فقط خدا میدونست چقدر دلم هواشون رو کرده بود.
اگه اینجا نمیومد غم و غصه تمام وجودمو پر میکرد و دق مرگ میشدم.
من به دیدن اون مامان احتیاج داشتم و از ته دل محتاج و نیازمند تماشا کردنشون از نزدیک بودم!
دستمو پشت کمرش کشیدم و با بغض گفتم:

-دوست دارم کوچولوی من…

رهاش کردم و از توی کف ماشینی که براش خریده بودم رو بیرون آوردم و به سمتش گرفتم:

-بفرمایید! اینم هدیه ی من به تو…

آخ جونی گفت و ماشین رو ازم گرفت واز توی جعبه اش بیرون آورد .بلندشدم و با برداشتن کیف گفتم:

-تو بازی کن من برم حمام و بیام پیشت باشه!؟

باشه ای گفت و سرگرم بازی شد.کیفهامو توی اتاق گذاشتم و با درآوردن لباسهام و برداشتن حوله راه افتادم سمت حمام.
اون حمام آب کرختی اون راه و مسیر طولانی رو از بدن خسته ام خارج کرد و باعث شد یکم آروم بشم.
اینجا اما دیگه حموم مجلل خونه ی مهرداد نبود که بزرگیش با کل این خونه برابری کنه و توی وانش خواب بری از راحتی….اما همین هم خوب بود.
من ترجیح میدادم کنار خانواده ام باشم هرجا که باشن…بهشت یا جهنم!
بعد از نیم ربع ساعت یه حوله دور تنم کردم و با پوشیدن دمپایی ها اومدم بیرون که درست همون موقع با مامان رو به رو شدم .با لبخند تماشام کرد و گفت:

-بهار مامان…بهراد گفت اومدیا باور نکردم…

اومد سمتم و بی توجه به خیس بودنم بغلم کرد .چشمامو بستم و بیصدا اشک ریختم.
چقدر دلم گرفته بود.چقدر دلم واسه آغوشش تنگ شده بود…چقدر هواشو داشتم…
دستاشو روی کمرم کشید و گفت:

-چه خوب شد که اومدی عزیز دلم…این روزا همش به فکرت بودم…حالا خیالم راحت راحت که کنارمی ! دلمون برات تنگ شده بود

بغض کرده بودم و حتی نمیتونستم حرف بزنم.سرمو رو شونه اش گذاشتم و بعداز یه سکوت طولانی گفتم:

-منم دلم تنگ شده بود…

دستاشو از دور تنم آزاد کرد و با نگرانی مادرانه ای گفت:

-برو لباس بپوش عزیزم.برو تا سرما نخوردی…منم تا بهراد گفت اومدی چایی دم کردم برات.لباس بپوش بیا کنار بخاری بشینم تا چای تازه دم بیارم برات…

بغضمو قورت دادم و گفتم:

-به به ! چایی های شما خوردن داره هااا

خندید و رفت سمت آشپزخونه.
دور از چشمش پشت دستمو رو چشمهام کشیدم و راه افتادم سمت اتاق تا لباس بپوشم.
هروقت میومدم اینجا بغض راه گلوم رو میبست و دل کندن واسم سخت و تلخ میشد.
حیف که هرچقدر زور زدم نشد که انتقالی بگیرم و بیام اینجا….حیف!
چنددقیقه بعد با پوشیدن لباس و پیچوندن موهام توی یه حوله از اتاق اومدم بیرون ورفتم کنار بخاری کز کردم.
مامان چایی به دست اومد سمتم و گفت:

-چه خبر بهار جان ؟ از نوشین هم باخبری؟ بچه اش دنیا اومده یا نه !؟

اصلا دوست نداشتم راجبشون حرف بزنم واسه همین گفتم:

-نه…این مدت چون سرم شلوغ بود نشد که بهشون سر بزنم…آخه …آخه میدونید که..من دیگه نیستم پیششون!

خودم باخبرش کرده بودم واسه همین درجریان بود.سرش رو تکون داد و گفت:

-آره میدونم…و دقیقا نگرانی های منم از همون روزی شروع شد که تو این خبرو بهم دادی…همش نگرانتم تنهایی چه جوری سر میکنی.چی میخوری؟ چی میپوشی

از روزی که باهاشون آشنا شدم و پامو تو خونشون گذاشتم

لبخند تلخی زدم.مامان نمیدونست تمام بدبختی های من از کنار اونا بودن شروع شد.
از همون روزی که دیدمشون.از همون روزی که پام به خونشون باز شد.
از همون روزی که مشکلاتمو باهاشون در میون گذاشتم.
این احساس غلط از همون روز شروع شد.از همون روزی لعنتی…یه لیوان چایی از توی سینی برداشتم و گفتم:

-نگران نباش…اونجا جام راحت تره…خونه ی نوشین راحت نبودم .معذب بودم

دل ناگرون پرسید:

-تو اصلا از پس اجاره اش برمیای؟ خودت رو انداختی تو هچل بهار…اونجا لااقل تو دردسر اجاره و رهن نمیفتادی یه مدت بعدهم درس و دانشگاهت تموم میشد برمیگشتی پیشمون اما الان میخوای چه جوری خودتو جمع و جور کنی!؟ کاش اینکارو نمیکردی!

همچین حرفهایی میزد چون از هیچی خبر نداشت. چون نمیدونست دلیل رفتنم از اونجا چیه.
چون نمیدونست زندگی دخترش درگیر چه اتفاقاییه سرمو تکون دادم و باچشیدن یکم از چایی گفتم:

-نگران من نباش…من از پس خودم برمیام!

نفس عمیقی کشید و چیزی باخودش زمزمه کرد که برای من نامفهوم بود اما بعد ظرف پولکی هایی که خودش درست کرده بود رو به سمتم گرفت و گفت:

-بگیر خودم درست کردم…راستی توهم شنیدی!

خوشحال و با ذوق ، به به کنان با چشمهایی که بخاطر دیدن اون شیرینی ها به درخشش افتاده بود، پولکی برداشتم و گفتم :

-چی رو !؟

بی مقدمه حرفی بهم زد که شوکه شدم:

-خبر جدا شدن نیما و رویا رو دیگه…

دستم تو همون حالت خشک موند.تنها چیزی که اصلا و ابدا انتظار شنیدنش رو نداشتم همین حرف بود.اینکه این دونفر ازهم جدا بشن.
البته…میدونم سخته یه مرد بفهمه زنش از مرد دیگه ای باردار شده اما…اونقدر از عشق کورکورانه ی نیما به رویا باخبر بودم که فکرشم نمیکردم بعداز اون ماجرا به این زودی طلاقش بده .
ناباورانه پرسیدم:

-طلاق گرفتن!؟

بلند شد و رفت سمت چرخ خیاطیش.لباسی که تا یه حدودی هم دوخته بودش رو برداشت و همزمان جواب داد:

-آره…بالاخره طلاقش داد!

فکر کنم فقط من و خود نیما و رویا میدونستیم دلیل این به آخر رسیدن زندگیشون چی بوده.
نیما حالا که رسما متوجه شد زنش سقط جنین داشته اونم جنینی که حاصل ارتباط نامشروع زنش با مرددیگه ای بود به اینجا رسید که این زندگی قابل ادامه دادن نیست.
چرخیدم سمتش و گفتم:

-مامان…

سرش رو خم کرد و نخ رو با دندونش جدا کرد وگفت:

-جان !؟

-چرا طلاق گرفتن !؟

سرش رو بلند کرد و بعداز یکم فکر کردن باخودش جواب داد:

-دقیق نمیدونم.تو که میدونی.هرچی هم که باشه زن عموت وا نمیده.دهنش خیلی چفته.بینشون قتل هم اتفاق بیفته کسی بو نمیبره ولی….شاید برگرده به اینکه نمیخواد بچه دار بشه.حالا یا نمیشه یا نمیخواد بشه…به ما چه اصلا.میخواد طلاق بگیره میخواد نگیره ولی نیما حیف بود…

متعجب سرمو بالا گرفتم.پوزخندی زدم و گفتم:

-چی ؟ نیما حیف…هه! چی چی رو حیف! تحفه اس مگه.

قیچی رو برداشت و حین وررفتن با پارچه ی توی دستش و گفت:

-آره که حیف.نیما رو اینطور نبین.نیما پسر خیلی خوبیه اما از همون روزی که دلبسته رویا شد حیف شد…انتخاب خوبی نبود براش! اینم عاقبتش!

تکیه ام رو دادم به دیوار و دستهامو دور پاهام حلقه کردم.
پس چیزی نمیدونستن.من هم اصلا نمیخواستم حرفی از اون روز و از اون اتفاق به میون بیارم.
یکم که بدنم گرم شد بلند شدم و گفتم:

-نیما هیچ پخی نیست.لیاقتش هم همون رویاست…

لب گزید و گفت:

-اینطوری نگو…نیما بچه خوبیه.رویا زن بسازی نیست.همش هم اصرار داره نیما رو از خونوادش دور کنه و باخودش ببره تهرون…همیشه هم ده روز ده روز بیست روز خونه زندگیشو ول میکرد می رفت تهرون.اینکه زندگی نمیشه! مروا رو اینجوری نبین…مروا عین بچه میمونن همش محتاجن یکی ترو خشکشون بکنه

پوزخندی زدم و رفتم سمت اتاق خواب و همزمان گفتم:

-مرده شور ریخت دوتاشونو ببرن!

روی تخت نشستم و تلفم همراهمو از توی کوله پشتیم بیرون آوردم.چند تماس و پیام داشتم.
همه از پگاه بودن و البته از فرزین…
بی توجه به تماسش پیامکش رو باز کردم و متنش رو با چشم خوندم:

” سلام بهار خوبی ؟ سراغتو از پگاه گرفتم بهم گفت رفتی شیراز.چرا اینقدر بیخبر ؟ ”

دراز کشیدم روی تخت و به صفحه گوشی خیره شدم.نمیدونستم باید جوابش رو بدم یا نه…مردد چنددقیقه ای رو فکر کردم و درنهایت دل رو زدم به دریا و براش نوشتم:

“سلام آره اومدم شیراز ”

 

اونقدر سرگرم چت با فرزین بودم که اصلا متوجه نشوم کی خوابم گرفته.
این خواب گرفتن البته بیشتر حاصل خستگی راه بود.
به پهلو دراز کشیدم و با باز کردن قفل گوشی صفحه چتم رو با فرزین چک کردم.
چند پیام باز نشده از طرفش داشتم که چون خوابم گرفته بود بی جواب مونده بودن…
همه رو یکی یکی و به ترتیب خوندم:

“امیدوارم جو خونه تون اینبار اونقدر خوب و عالی باشه که بتونی راجب دوتامون حرف بزنی…

کی برمیگردی بهار !؟

راستی بچه ی نوشین دنیا اومده از تصویری که تو صفحاتش گذاشته بود متوجه شدم فردا پسفردا میرم دیدنش وقتی از بیمارستان مرخص بشه

خوابیدی بهار؟

بخواب عزیرم مزاحمت نمیشم”

قفلی زده بودم رو سومین پیامکش.بچه ی نوشین به دنیا اومد ؟
دعا میکردم اینکه مهرداد جوابو نداده دلیلش همین باشه.به دنیا اومون بچه اش نه پیچوندن من…
نه دامن زدن به احساس بدی که داشتم و فکرایی که تازگیا به سرم زده بود.
اون ته ته های دلم همش باخودم میگفتم کاش اونی که منو از کار بیکار کزده مهرداد نباشه.
کاش تصوراتی که راجع بهش دارم خراب نشن و هوار نشن روی سرم.
نیم خیز شدم و نگاهی به ساعت انداختم.
خیلی خوابیده بودم بدون اینکه حتی شام چیزی خورده باشم.
بلند شدم و رفتم سنت سرویس بهداشتی و دست و صورتم رو شستم.
بیرون اومدم و رفتم سمت آشپزخونه که ازش سر و صدا میومد.
مامان تا متوجه ام شد پرسید:

-بیدارشدی بهار جان ؟ صبحت بخیر…

چندتا دستمال برداشتم و همزمان باخشک کردن صورتم جواب دادم:

-ممنون.صبح توهم بخیر!

برام یه لیوان شیر داغ گذاشت رو میز و همزمان که چایی هم دم میکرد گفت:

-دیشب دلم نیومد بیدارت کنم.گفتم آدمی که خیلی گشنه اش باشه مشغول دیدن خواب هفت پادشاه هم که باشه خودش از خواب بیدار میشه..ولی آدمی که به خواب احتیاج داشته باشه نه.بیدارت نکردم واسه شام گفتم بخوابی بهتر…

پشت میز نشستم و گفتم:

-خوب کردی …گشنه ام نبود ولی شدیدا به خواب احتیاج داشتم…

یه تیکه تون داغ گذشتم دهنم و دوباره رفتم تو فکر پیامهای فرزین.
به سرم زده بود سر یه فرصت مناسب دوباره با مهرداد تماس بگیرم.من واقعا باید از اون اتفاق سر در میاوردم.
اگه کار خودش باشه تکلیفم باهاش مشخص میشه آخه اصلا جز خودش هم کس دیگه ای با من بد نبود این روزا…
مامان صبحونه رو کنارم خورد و بعدهم با بلند سدن از پشت میز گفت:

-من برم یکم خرید کنم تو یخچال هیچی نداریم.مواظب بهراد باش!

-باشه.خیالتون راحت…

مامان که رفت منم فورا تلفنم رو برداشتم و شماره ی مهرداد رو گرفتم.
نمیدونستم جوابمو میده یا نه اما امیدوار بودم بده تا منو از این سردرگمی خارج بکنه!
قدم زنان سمت پنجره ای که رو به کوچه باز میشد رفتم و شماره اش رو برای دومین بار گرفتم تا اینکه بالاخره بجای اون بوق های آزاد صدای خودش به گوشم رسید:

– به به ! بهار خانم….یه امروزو گفتم بخوابم اونم تو ازم گرفتی دلبر جان ”

صداش خوابالود بود و به نظر می رسید من از خواب خوش بیدارش کردم.
با دلخوری گفتم:

-چرا این مدت هر چقدر باهات تماس میگرفتم جوابمو نمیدادی مهرداد هان؟

خمیازه ای کشید و جواب داد:

-چون نمیخواستم باهات حرف بزنم!

هیچوقت اینقدر رک باهام صحبت نکرده بود.اینقدر سرد.البته…سعی میکرد اینطور نشون نده اما در عین حال رفتارش گزنده بود.
مکث کردم و بعد گفتم:

-باهات حرف دارم….

باهمون صدای خوابالودش پرسید:

-حالا ؟ باشه…پاشو بیا خونه حرفهاتو بزن…

-مهرداد من…

حرفمو قطع کرد و گفت:

-بهار پاشو بیا خونه هر حرفی داری بزن من اینجا تنهام هیشکی هم نیست…نه نوشین نه خدمتکارا….

اصلا مجال صحبت نمیداد.خیلی سریع و تند گفتم:

-من اونجا نیستم میفهمی چیمیگم ؟تهران نیستم اومدم…اومدم شیراز خونمون !

متعجب پرسید:

-شیراز؟؟؟رفتی شیراز…؟ چرا به من هیچی نگفتی!

پوزخندی زدم.یه جوری میپرسید چرا هیچی بهش نگفتم انگار هنوزهم باهم در ارتباط بودیم.
انگار هنوزم همون آدمای سابق بودیم.
حرف رو عوض کردم و کشوندمش همون سمتی که میخواستم:

-مهرداد…من زنگ زدم که فقط یه سوال ازت بپرسم و انتظار دارم جوابمو بدی.جوابی که حقیقت باشه…تو…تو با دکتر صحبت کردی که منو اخراج بکنه!؟

مکث کردم و منتظر جواب سوالم موندم…

 

مکث کردم و منتظر جواب سوالم موندم.و کاش میگفت نه.کاش میگفت نه و منو امیدوار میکرد به اینکه اون اونقدرها هم که نشون میده با من بد نیست اما بعداز چندلحظه سکوت و مکث، با ریلکس ترین حالت ممکن جواب داد:

“آره…من بودم ”

خشکم زد.ماتم برد و حتی نتونستم دهن باز کنم.چرا آخه!؟ چرا با من اینکارو کرد؟ چرا از نفوذ و دوستی پنهانیش سواستفاده کرد تا من رو تو همچین وضعیتی بندازه !؟
مهرداد لعنتی شبیه به یهدراز بود که کم کم داشت واسه من مشخص میشد!یه راز بد !
باورش برام سخت بود. خیلی سخت بود.
آب دهنمو به سختی قورت دادم و گفتم:

-پس تو اینکارو کردی!؟

بازهم ریلکس و بدون ذره ای حس پشیمونی جواب داد:

-آره من ازش خواستم….من از صداقت خواستم اینکارو بونه.تو تمام طول زندگیش اونقدری که من به دردش خوردم خودش به درد خودش نخورده بود اگه قرار بود این خواسته ام رو عملی نکنه به فناش میدادم!

 

ناباورانه خندیدم.چقدر راحت همچین حرفی رو میزد.شوکی که بهم وارد شده بود واقعا رنجیده خاطرم کرد.یکبار دیگه پرسیدم:

-تو واقعا اینکارو کردی؟بگو دروغ….بگو دروغ…

خونسرد جواب داد:

-دروغ نیست…گفتم که عزیزم…من از صداقت همچین چیزی خواستم.

انگشتام جمع شدن و شکل مشت گرفتن.سراسر وجودم خشم و نفرت شد.لبهامو باز کردمو پرسیدم:

-فقط بگو چرا…بگو چرا تا بدونم دلیل نفرت انگیز شدنت چیه….میخوام بدونم چی باعث شد خود واقعیتو نشون بدی هان !؟ چرا !؟

نفس عمیقی کشید و چند لحظه ای مکث کرد و بعد هم گفت:

-تو از وقتی دستت رفت تو جیب خودت از من جداشدی.از وقتی گمون کردی میتونی اجاره خونه بدی و مستقل بشی و یا بهتره بگم از وقتی به این نتیجه رسیدی به من احتیاجی نداری پای عذاب وجدان و این حرفهای بیخودی رو کشوندی وسط و ازمم فاصله گرفتی….
تو فکر کردی من کی ام یه خر؟
یه دراز گوش؟ که واسه تو کار جور کنه اونم تو کلینیک فرزین عوضی؟ با کمکهای من حال کنی و بعداز خودم فاصله بگیری و فرزینو تحویل بگیری؟
کور خوندی عزیزم…کور خوندی!

بی توجه به بهرادی که حتی ممکن بود حرفهامو بشنوه گفتم:

-اینقدر دری وری نگو…اینقدر چرند نگو مهرداد…تو ..توی لعنتی ذهنت فاسد ذهن خراب…تفکرات گندیده ات داره حالمو بد میکنه.
چرا آخه همچین فکرایی به سرت زده چرا مدام فکر میکنی من دارم میپیچونمت؟ بابا من اگه خواستم جدابشم فقط دلیلش این بود که به زندگی هردومون آسیب نرسه!

طعنه زنان گفت:

-شایدم کسای دیگه ای چشمتو گرفتن که هوس کردی با اونا باشی!

عصبی صدامو بردم بالا و گفتم:

-بس کن مهرداد…دیگه نمیخوام مزخرفاتتو بشنوم بس کن!

تو گلو خندید.میتونستم این خنده های هیستریکیشو تصور کنم.میخواست با کارها و رفتارهاش ثابت کنه وقتی یه نفرو بخواد همه چی بهش میده و میکشونش بالا اما اگه حس کنه دیگه با همون یه نفر قرار نیست حال کنه تا قعر میارش پایین و از پرتگاه پرتش میکنه.
وقتی من از خشم نفس نفس میزدم اون شمرده گفت:

-خوب گوشاتو وا کن بهار..تو …تا وقتی که من بخوامت جز خودمن با هیچ احد و ناس دیگه ای نمیتونی باشی…کسی که بخواد با من دربیفته پشتش به خاک مالیده میشه!اینو تو گوشات فرو کن

چشم از کوچه برداشتم و کمرم رو تکیه دادم به دیوار.
جدی جدی جوری صحبت میکرد انگار من دشمنشم.سرمو با تاسف تکون دادم و سرزنش بار گفتم:

-خودتو از چشمم انداختی مهرداد…خودتو از چشمم انداختی!

نفس عمیقی کشید و بعد گفت:

-اشتباه کردی منو دور زدی بهار…اشتباه کردی.من ازت فرصت خواستم.فرصت خواستم تا همچی رو درست کنم ولی تو بجای اینکه صبر کنی با فرزین حاتمی ریختی روهم!

با پا لگد آرومی به دیوار زدم.کاش کاش کاش توان اینو داشتم باهمین دستهام خفه اش کنم.
کلافه دستمو تو موهام فرو بردم و گفتم:

-اینقدر این حرفو تکرار نکن.من اگه خواستم جدا بشیم دلیلش این بود که نمیخواستم به زندگی مشترکت با نوشین آسیبی برسه فقط همین…

-من بچه نیستم

عصبی وار و تند تند گفتم:

-باشه تو همچین فکرایی کن…ولی هردومون خوب میدونستیم موهای من همرنگ دندونام میشد هم باز نه تو بیخیال نوشین میشدی نه نوشین بیخیال تو…ماباهم عاقبتی نداشتیم چرا اینو متوجه نیستی!؟

موضع مزخرف خودش رو حفظ کرد و گفت:

-آره…با من عاقبت نداری اما با فرزین داری

کلافه تر ازقبل گفتم:

-چطور میتونی این حرفهارو بزنی…مهرداد…منم بهار…تو میگفتی دوستم داری بیشتر از همه چیز و همه کس. پس چرا الان داری اینجوری آزارم میدی!؟با این حرفها و این کارها؟

بعداز مکث کوتاهی جواب داد:

-بهت فرصت میدم همچی رو درست کنی بهار.بهت فرصت میدم خودت برگردی و حتی خودت ازم بخوای برگردم…این فرصت رو هم اگه سوزوندی خیلی چیزارو از دست میدی…منو …شغلتو…پولایی که بدهکاری و…بشمارم برات ؟ فرصتتو از دست نده عزیزم.نسوزونش…ووست دارم.من باید برم بیمارستان پی

ش نوشین…دوست دارم…دوست دارم…

تا قطع کرد صدامو بردم بالا و با پرت کردن گوشی گفتم:

-مرده شور دوست داشتنت رو ببرن روانی عوضی!

آه عمیقی کشیدم.این قضیه به این سادگیا قابل حل نبود!انگار نیت کرده بود هرجور شده منو از پا بندازه…

 

تا قطع کرد صدامو بردم بالا و با پرت کردن گوشی گفتم:

-مرده شور دوست داشتنت رو ببرن روانی عوضی!

آه عمیقی از سر عصبانیت و حتی استیصال کشیدم. قضیه به این سادگیا بین من و اون قابل حل نبود.اصلا انگار نیت کرده بود هرجور شده منو از پا بندازه.
میخواست همه ی راه هارو به روم ببنده تابرگردم سمت خودش و به غلط کردن بیفتم.کاش بگم باخودش تامل میکرد.کاش خوی خودخواهیش رو کنار میگذاشت تا بفهمه دور بودنمون از هم به نفعمون هست نه به ضررمون!
یکی دو ساعت بعد مامان اومد خونه.چیزایی که خریده بود رو گذاشت روی اپن و بعد پرسید:

-ناهار چی دوست داری درست کنم برات…؟!

زانوهامو جمع کردم و خیره به جایی خیره شدم که اگه ازم میپرسیدم کجاست جواب مشخصی براش نداشتم و بعد گفتم:

-فرق نمیکنه…هرچی خودت دوست داری

لبخند زد و با روحیه ای شاد که شاید واسه سرحال آوردن ما بود گفت:

-حالا که انتخاب رو انداختی گردن خودم پس من براتون لازانیا درست میکنم.میدونم هم تو دوست داری هم بهراد…

اگه بگم اصلا صداش رو نمیشنیدم دروغ نگفتم.همش تو فکر این بودم یه وقت مهرداد نیفته سر لج یا اینکه وقتی فرزین رفت دیدن نوشین اون دوستای بدجنس نوشین پشت سرم حرفی نزنن که من از چشم و دلش بیفتم.
راستش دروغ چرا…هرچه بیشتر میگذشت با وجود تلاشهایی زیادم بیشتر به فرزین وابسته میشدم بیشتر میفهمیدم همونیه که میتونه تکیه و پشت و پناه باشه…
همونی که میتونم کنخرش مزه ی خوشبختی رو بچشم اما با وجود مهرداد همچین چیری امکان نداشت اینو مطمئن بودم.
صدای مامان از خیال کشیدم بیرون:

-بهار گوشت با من ؟!

رشته ی افکارم پاره شد.دوباره پا به دنیای حال گذاشتم و گفتم:

-آره…چیزی گفتین!؟

شروع به خرد کردن فلفل دلمه ای ها کرد و همزمان جواب داد:

-گفتم امشب باید بریم عموت .میخوام خوب به خودت برسی.دوست ندارم فکر کنن بعداز فوت اقات زندگیمون بهم ریخته! باید این صورتو با سیلی سرخ نگه داریم!

متعجب و کنجکاو پرسیدم:

-خونه ی عمو چه خبره که امشب باید بریم اونجا!؟

سرش رو برگردوند سمتن و با تعجب جواب داد:

-یعنی تو نمیدونی!؟

-نه من چی رو باید بدونم…!؟

-عموت یه سکته خفیف داشته.البته الان حالش بهتره ولی بد نیست ما هم بریم عیادتش فردا پسفردا نگن همه اومدن عیادت به جز فلونی و بهمونی! میدونی که…زیاد اهل این حرفهان

پوزخند تلخی زدم.کلا باخانواده های پدریم حال نمیکردم خصوصا عموهام و بچه هاشون.
اخمی کردم و گفتم:

-فکر نمیکردم آدمای خوش شانس و خوشبختی مثل عمو کارشون به سکته زدن بیفته.اون که باید کیفش کوک باشه!

رفت پشت اجاق و گفت:

-فعلا که نیست! بعداز سقط شدن بچه ی مهناز کلا حالش بدشد.به نیما که واسه بچه دار شدن امیدی نبود.دلش به نوید و مهناز خوش بود که اونم شش ماهگی بچه اش سقط شد…

گرفتاری های خودم اونقدر زیاد بودن که نخوام غصه ی دیگران رو هم بخورم
اونم آدمایی که هیچوقت نفش پررنگی تو زندگیم نداشتم.
بعداز شام بود که سه نفری تصمیم گرفتیم بریم عیادت عمو.
من که خیلی تمایل نداشتم اما اصرارهای مامان مجبورم کرد باهاش همراه بشم.
زنگ در خونه رو که زدیم نوید درو به رومون باز کرد.
چشمم که به صورتش افتاد دیگه نه قلب تند تند تپید و نه حتی دستپاچه شدم.
دلیلش هم فقط یه چیز بود.من دیگه حسی نسبت به اولین مردی که تو زندگیم دوستش داشتم و بعداون واسه فراموشیش با انتخابای غلطی پریدم، نداشتم.
با مامان که خوش و بش کرد رفت سراغ بهراد.ماچش کرد و لپش رو کشید.
درو پشت سر که بستم چشمش اومد سمتم من.
رو شقیقه هاش تارهای سفید به چشم میخورد که از رد کردن سی سالگیش خبر میداد.
چقدر زود سرو کله ی اون موهای سفید لابه لای انبوه تارهای سیاه موهاش پیدا شده بود.
چشمش که به من افتاد با تحسین براندازم کرد و گفت:

-اووووه! خوشگل خوشگلا رو ببین! چطوری تو دختر…نیگاش کن…نیگاش کن! تو کی وقت کردی انقدر خوشگل بشی!؟ هان!؟

گرچه اون زیادی گرم تحویل گرفت اما من فقط لبخند محوی زدم و بعدهم گفتم:

-مرسی

جواب خشک و خالیم یکم اونو عادی تر کرد.با اینحال لبخندش رو حفظ کرد و باخوش رویی گفت:

-تازه اومدی شیراز؟

سرم رو تکون دادم و جواب دادم:

-آره…گفتم بیام یه چندروزی کنار مامان و بهراد باشم.

دستی تو موهاش کشید و گفت:

-خوب کردی…همیشه این کارای خوبتو تکرار کن!

بازم به زدم یه لبخند خشک و خالی رضایت دادم.راستش دلم اصلا باهاشون صاف نبود.یعنی حتی اگه میخواستم هم نمیتونستم وانمود کنم از دیدنشون خوشحالم خصوصا وقتی تو سخت ترین روزای زندگیمون هیچ خبری ازشون نشد.
وقتی داشتیم سمت خونه می رفتیم چشمم افتاد به نیما…
اون انتهای حیاط قدم رو می رفت و سیگار میکشید.
سرش رو که بالا گرفت یه لحظه چشم تو چشم شدیم.
اصلا دلم نمیخواست ثانیه ای باخودش به این نتیجه برسه من از اتفاقای که بداش افتادن خوشحال

🌈☆🧚‍بــــــهـــارانــــــه🧚‍☆🌈, [15.10.20 10:52] م برای همین فو

را جهت نگاهمو تغییر دادم و پشت سر نوید به راه افتادم….

حال عمو خوب بود.یعنی اصلا رنگ و روش به آدمهای مریض یا کسی که یه سکته نسبتا خفیف رو رد کرده نمیخورد هرچند این اتفاق براش افتاده بود.یه تیکه از میوه ای که پوست کنده بود رو سمت من گرفت و پرسید:

-از خودت بگو بهار ؟ چیکار میکنی عمو جان؟ درس و زندگیت چطوره؟تهران خوش میگذره…!؟

تیکه سیب رو ازش گرفتم و با کمی تعجب بهش نگاه کردم.خیلی گرمتر از همیشه تحویلم گرفت اونقدر که نگاه همه اومد سمت من.لبخندی تصنعی زدم و جواب دادم:

-بد نیست عموجان.خوبه…

-بد که نمیگذره اونجا ها !؟

و چقدر هم اتفاقا اون روزا داشت به من برمیگذشت.هزار مشکل بزرگ جور واجور که نمیدونستم چه جوری میشه از عهده ی رفع کردنشون بربیام.یه نفس عمیق کشیدم و جواب دادم:

-نه همه چیز خوب !

خندید و بعد شوخ طبعانه در برابر همه گفت:

-نری و یه مدت بعد خواستگار تهرونی باخودت تاشیراز بیاری که ما تورو به غریبه نمیدیم!

گرچه اونا خندیدن اما من حس کردم اون واقعا داره جدی ترین حرفش رو شوخی شوخی میزنه.
البته نظر اونا برای من اهمیت نداشت و شاید اگه بحث خیلی چیزا نبود میگفتم اتفاقا آوردم خیلی هم خاطرشو میخوام با اینحال تو اون لحظه به صددلیل سکوت کردم و فقط به زدن یه لبخند رضایت دادم.
نوید رو کرد سمت باباش و به شوخی گفت:

-بهار خودش انتخاب میکنه.شاید دلش بخواد با یه تهرونی ازدواج بکنه!

عمو اینبا نه به شوخی بلکه یکم‌جدی گفت:

-نه بابا جان! بهار یک یه دونه اس باید بدیمش آشنا نه یه تهرونی!

اصلا از این بحث خوشم نیومد.آخه به اونا چه مربوط که من انتخابم از کددم شهر.مامان رو به عمو گفت:

-از این به بعد باید بیشتر حواستون به خودتون باشه…

عمو سری به تاسف تکون داد و آهی کشید که مهناز رو دلخور و عبوس کرد و بعد هم گفت:

-غم و غصه میخورم…آدمی که خوراکش غم و غصه باشه همین میشه دیگه.عاقبتش سکته اس!

من میدونستم چرا حرفهای عمو تو اون جمع بیشتر ازهمه مهناز رو عصبانی تر میکرد حتی اگه واقعا یک درصدهم منظورش اون نبوده باشه!
اما غصه میخورد چون هیچکدوم از پسرهاش نتونسته بودن براش نوه بیارن و اون رسما خاندان احمدوندهارو در شرف انقراض می دید وگرنه کسی با داشتن اونهمه مال و ثروت چطور میتونست بقول خودش خوراکش غم و غصه بشه!؟
بهراد بدو بدو اومد سمتم و کنار گوشم گفت:

-آبجی من دستشویی دارم

آهسته پرسیدم:

-جیش داری!؟

درحالی که به خودش میپیچید جواب داد:

-نه شماره ی دو…

خندیدم و بعدهم دستشو گرفتم و باخودم بردم سمت توالت.چون درش بسته بود چندضربه به در زدیم و چون صدای اهن اهن اومد بهراد خودش گفت:

-یکی داخلش آبجی!

-ایراد نداره میبردم توالت توی حیاط

دستشو گرفتم و دنبال خودم بردمش توی توالت ته حیاط.دکمه شلوارش جینش رو باز کردم و بعدهم گفتم:

-حالا برو باخیالت راحت کارتو انجام بده.

-باشه ولی ولم نکنی بری!

نگاهی به صورت خوشگل و بامزه اش کردمو گفتم:

-نه ترپچه من همینجا می مونم تا تو برگردی قول میدم

خیالش که راحت شد رفت توی توالت.میدونستم خیلی از تاریکی میترسه.همیشه می ترسید.تا خواستم یه گوشه بشینم بدو بدو اومد بیرون و با وحشت گفت:

-آبجی ابجی یه سوکس اون داخل!

خندیدم و گفتم:

-سوکس!؟ سوسکو میگی؟ خب بکشش…پاتو بزار روش لهش کن!

ازم آویرون شد و گفت:

-نه آبجی من میترسم…میترسم…خودت بیا برو بکشش!

تا اینو ازم خواست بی حرکت موندم.من خودمم از سوسک وحشت داشتم چطوری میتونستم بکشمش!؟آب دهنمو با ترس قورت دادم و سعی کردم خودشو شیر بکنم که بره بکشش و پای خودم به میون نیاد.برای همین گفتم:

-بهراد تو که خیلی قوی هستی نباید از چیزی بترسی عزیزم.برو پاتو محکم بزن روش و بکشش..له و مچاله اش کن!

ملتمس نگاهم کرد و گفت:

-نمیخوام خیلی بزرگ..سیاه و بزرگ مثل هیولاس! تازه بال هم داشت

حالا دیگه خودمم ترسیده بودم خصوصا وقتی گفت بال هم داره! با ترس به در دستشویی خیره شده بودم و مونده بودم چه کنم که همون موقع نیما از پشت سر خطاب به بهراد پرسید:

-چیشده بهراد؟ تو توالت چی هست که نمیتونی بری داخل!؟

من و بهراد هردو باهم همرمان به نیما نگاه کردیم.گمونم اینجا عین یه ناجی ظاهر شد.
بهراد جواب داد:

-یه سوکس بزرگ داخل!

رو صورت عبوس و مغرورش یه لبخند نشست.ته مونده سیگارشو انداخت دور و گفت:

-سوکس که ترس نداره! سوکس آدمای زشت رو میخوره نه تو که خوشگلی.مثلا اگه بهار می رفت داخل میخوردش نه تورو !

بااخم نگاهش کردم هرچند بهراد از خنده داشت ریسه میرفت.
چه بی ادب! زشت خودتی با اون اخمهات!
دست به سینه ایستادم که رفت تو توالت.اول صدای برخورد محکم پاش اومد و بعدهم خودش پیروزمندانه اومد بیرون و خطاب به بهراد گفت:

-سوکسه رو کشتم! بفرما داخل عالیجناب!

 

نیما پیروزمندانه اومد بیرون و خطاب به بهراد گقت:

-سوکسه رو کشتم! بفرما داخل عالیجناب!

خبر قتل اون سوسک بالدار یا بقول بهراد سوکس،حسابی بهراد رو خوشحال کرد. دستهامو رها کرد و قبل از اینکه کار خرابی بکنه دوید سمت توالت و درو بست.
نگاهی به نیما انداختم.از کنارم رد شد که بره.مردد بهش نگاه کردم و بعد چندقدمی به سمتش رفتم و با فاصله گرفتن از توالت گفتم:

-متاسفم!

ایستاد و سرش رو به سمتم برگردوند.نگاهی به صورتم انداخت و من قبل از اینکه اون خودش چیزی بگه گفتم:

-بابت…جداییت متاسفم! من نمیدونستم که شما ازهم جدا شدیم!

به وضوح اخم کرد.سگرمه هاشو زد توی هم و بعد دستهاش رو توی جیب شلوارش فرو برد و پرسید:

-تو چرا متاسفی!؟

سوالی پرسید که جوابی براش نداشتم.منو بگو که واسه یکبارهم که شده خواستم با اون خوب باشم.اصلا نباید دوباره حس خوب بودنم گل میکرد و باهاش احساس همدردی میکردم!
من من کنان و صرفا واسه اینکه سکوت نکرده باشم گفتم:

-من…من فقط…من..

فکر کنم از من من کردنهام متوجه شد حرفی واسه گفتن ندارم چون پوزخند زد و گفت:

-لازم نکرده تو متاسف باشی!همین امثال شماها زندگ…

حرفش رو خورد و به راه افتاد.اینبار من بودم که حس میکردم رفتارش بهم برخورده.حق نداشت راجع به من فکر بد بکنه دویدم سمتش و گفتم:

-همین امثال من هستن که چی هان؟ خب حرفتو ادامه بده!

زن اون بهش خیانت کرد.زن اون از مرد دیگه ای باردار شد بعد همچی رو از چشم من بدبخت می دید .
نگاه تندی بهم انداخت و گفت:

-برو پیش بهراد!

بی توجه به پیشنهادش سختگیرانه گفتم:

-چرا تو همیشه مثل آدمایی که ذهنشون با شک و ظن درگیره به من بدبینی!؟ من هیچی از اون اتفاقی که برای زنت پیش اومد به کسی حرفی نزدم…من اصلا با فامیل رابطه ای ندارم. باهیچکدومشون! و نمیخوام هم داشته باشم!

ایستاد و باز به سمتم برگشت.خیره شد تو چشمهام و بعداز مکث کوتاهی پرسید:

-و چرا نمیخوای داشته باشی!؟

چراش واسه خود من مشخص بود.هیچکدوم از اونها نه تو روزای خوبمون نقش داشتن نه تو روزای بدمون.هیچوقت….واسه همین از یه جایی به بعد دورشون رو خط کشیدم.دور همشونو…
یک قدم به عقب برداشتم و جواب دادم:

-دلایل خودمو دارم!

چشماش تنگ شدن و گوشه هاشون چین افتاد.همون یک قدمی که من عقب رفتم اون جلو اومد و بعد گفت:

-دوست دارم دلایلتو بدونم!

با صراحت جواب دادم:

-من دوست ندارم بگم!

بازم اصرار گونه تکرار کرد:

-من دوست دارم بشنوم!

ظاهرا مصمم بود از من حرف بکشه بیرون.
اون و خانوادش هم تو لیست من بودن.تو لیست کسایی که دلم نمیخواست باهاشون رفت و آمدی داشته باشیم.
دلم نمیخواست حتی چشمم به چشمشون بیفته.
آدمایی که ازشون گریزون بودم.
فراری بودم.
آدمایی که فراموشمون کرده بودن و حالا دیگه بود و نبودشون به حالنون توفیری نداشت.
یه نفس گرفتم و بعد جواب دادم:

-میگن بعضی وقتها آدمای زندگیتون رو الک کنید تا الکیا بریزن! منم همینکارو کردم! الک کردم آدمای زندگیمو!

لبهاشو روی هم فشرد و بعد یه نفس عمیق کشید و بعداز یه تاخیر آگاهانه پرسید:

-و ما هم از الکت افتادیم!؟

سخت بود گفتنش برام.واقعا بود.چون اون پسرعموم بود و ممکن بود این حرف به گوش عموم برسه اگه خاله زنک باشه که بعید بدونم.
امیدوار بودم از سکوتم اینو متوجه شده باشه برای همین چیزی نگفتم و پشت بهش راه افتادم تا وقتی بهراد اومد دکمه شلوارش و ببندم.
بیخیال نشد.
حالا اون بود که واسه گرفتن سوالش داشت دنبال من میومد.
پشت سرم ایستاد و پرسید:

-جوابتو نشنیدم که راتو گرفتی و میری!

ایستادم و یه نفس عمیق کشیدم.سرمو به سمتش برگردوندم و جواب دادم:

-جوابم مشخص نیست !؟

-فکر کن نیست….

خب! مثل اینوه دلش میخواست همچی رو از زبون خودم بشنوه .این پا و اون‌پا کردن رو کنار گذاشتم و گفتم:

-آره! آره…شماها هم از الک ما افتادین چون نه تو روزای خوبمون حضور داشتین نه تو رورای بدمون!

بی حرف بهم خیره شد.اگه میخواست چیزی هم بگه نتونست چون من به محض اینوه بهراد اومد بیرون به سنتش پا تند کردم.
کنارش ایستادم و با بستن دکمه شلوارش پرسیدم:

-حالا دیگه دل پیچیه ات خوب شد!؟

سرش رو تکون داد و گفت:

-آره خوب شد!

-آفرین! حالا دستتو بده بریم داخل که سرما نخوری!

دستشو توی دستم گذاشت و ما باهمدیگه از کنار نیما رو شدیم و رفتیم سمت خونه. برام مهم نبود تو اون لحظه چه فکرایی داره راجبم میکنه.
من حرفهامو زده بودم چون خودش سماجت کرد.
حرفهایی که البته از ته دل بودن ….

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان عشق ممنوع/پارت سیو دو

چشم که باز کردم یه جای غریبه بودم اینجا بیمارستان نبود اما این همه سرُم …

یک نظر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *