خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان شاهدخت/پارت پنجاهو شش

رمان شاهدخت/پارت پنجاهو شش

 

ارام و اراز جلوتر رفتند و از موقعیت استفاده کردم و دستم رو دور گردن دانیار حلقه کردم و لب هام رو روی لبهاش چسبوندم

_دوست دارم

دانیار هم بوسه ی کوتاهی روی لب هام نشوند و پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند

دانیار_منم دوستت دارم

دستم رو داخل دستش گرفت و به وارد سالن غذا خوری شدیم
نیلو و دایان با لبخند معنی داری نگاهمون کردند و مامان پری زیر لب برامون ایه الکرسی خوند سمیه با لذت خیره مون شده بود و راضیه با شیطنت نگاهمون میکرد

دایان _به به عروس خانوم خوش اومدین ، صفا اوردین

مسخره ای نثارش کردم گونه ی مامان پری رو بوسیدم و کنار ارام نشستم

دانیار هم مابین منو مامان پری نشست من برای بچه ها غذا میکشیدم و دانیار هم برای من

همه شاد بودن و میخندیدند با عشق به تک تک عزیزانم نگاه کردم و این قاب خوشبختی رو داخل ذهنم ثبت کردم

دانیار سنگ تموم گذاشته بود ناهار مفصلی که از بیرون سفارش داده بود حسابی به مذاق همع خوش اومده بود

بعد از ناهار خواستم تو جمع کردن میز کمک کنم ولی سمیه نذاشت و در عوض من نیلو دست به کار شد

دانیار سریع حاطر شد تا مامون پری رو برای وقتی که داشت به دکتر ارتوپد ببره

ارام و اراز هم شال و کلاه کردند و به سمت باغچه و زمین بازی پشت ویلا رفتند

با دایان به سمت تی وی روم (فضای نشیمن برای دیدن تلویزیون) رفتیم و روی کاناپه نشستیم

دایان دستم رو داخل ددستاش گرفت و اروم فشرد
لبخند برادرانه ش دلم رو همیشه فرص میکرد

دایان_خیلی خوشحال که عروس خودمون شدی نهان…اصلا از اون محمد الدنگ خوشم نمیومد

خندیدم و با سوء زن نگاهش کردم

_پس برای همین همیشه بلا میاوردی سرش

دایان _ هی هی روش حساس نشو که غیرتی میشم

°•شاهدُخت پسرنما•°, [28.11.20 11:17] #قسمت_240
#شاهدخت_پسرنما

 

سرم رو به تاسف تکون دادم براش دسته ای از موهام رو پشت گوشم سوق داد

دایان_میدونی که راه سختی پیش رو داری ؟

نفس عمیقی کشیدم و سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم

دایان_ولی من همیشه پشتتم … حتی اگر همه ی دنیا روبروت قد علم کنند من پشتتم

چه خوب بود و دلچسب برادرانه های دایان … قطعا اگر دایان نبود من این همه مدت غم باد میکردم

_خیلی خوبه که دارمت

دایان _حالا راستشو بگو به همبن زودیا عمو میشم یا نه ؟

بی حیایی نثارش کردم و کوسن مبل رو تو سرش کوبیدم

_خجالت بکش تو رو خدا این حرفا چیه ؟

غش غش خندید و روی کاناپه ولو شد و سرش رو روی پاهام گذاشت …

دایان _ تا دانیار حسود نیومده یکم ازت بهره ببرم

راست میگفت اگر دانیار اینجا بود هرگز اجازه نمیداد تا دایان سرش رو روی پاهام بذاره

_تو کی رابطه تو با نیلو رسمی میکنی ؟

دایان_هروقت عمو شدم

خندیدم و موهاش رو بهم ریختم

_تا اون موقع نیلو ازت نا امید شده و با یکی دیگه ازدواج میکنه

دایان_راست میگیا … نطرت چیه همین الان اقدام کنم به خواستگاری

تو یه حرکت از جا بلند شد و با فویل شکلات حلقه درست کرد و جلوم گرفت

دایان_با همین حلقه هم نیلو حاظره با من ازدواج کنی

_تو دیگه رد دادی ، دیوونه.

دوباره برگشت سرجاش و سرش رو روی پاهام گذاشت

دایان_خیلی دوستش دارم … ولی الان زوده برای ازدواج … فعلا باید همه دست به دست هم بدیم راه تو و دانیار رو هموار کنیم

_خودتون رو وقف ما نکنید دایان به زندگی خودتون باید برسید

دایان_و تو ۱/۳م این زندگی رو تشکیل میدی … ۱/۳م دیگه ش هم نیلو پس سهم هردوتون یه اندازه ست

_و ۱/۳م باقی مونده چی میشه ؟

دایان_اون متعلق به خانوادمه

دایان واقعا برادر بود … یک سوم زندگیش چیز کمی نبود برای من یه نفر

 

طولی نکشید نیلوهم به جمعمون پیوست و حسابی مشعول گپ و گفت شدیم با اضافه شدن سمیه و راضیه به جمعممون از جا بلند شدم و باغ پشت ویلا رفتم

_بسه وروجکا تا سرما نخوردین بیاید خونه

هردو پا کوبیدن زمین و لبخند هاشون روی لب خشک شد و همزمان باهم اعتراض کردند

_خاله

_اعتراض نباشه … افتاب رفته و هوا سرد تر از ظهر شده فردا بجاش میتونی صبح تا ظهر بازی کنید

هر دو با لب های اویزون از پله ها بالا اومدند و وارد خونه شدند … دنبالشون راه افتادم و وسزشون قرار گرفتم و هرکدوم از دست هام رو دور گردنشو انداختم

_اینطوری اویزون نباشینا …. الان میری داخل خونه و کلی بازی میکنیم … مگه فقط بیرون میشه بازی کرد؟

اراز_بیرون حالش بیشتره

_حالا من یکاری میکنم تو خونه حسابی بهتون خوش بگذره

چشم های هردو برق زدند … کاپشن هاشون رو از تنشون دراوردم و هردو به سمت پذیرایی دوییدن … لباس هاشون رو اویزون کردم داخل کمد و من هم به جمع پیوستم

دایان_امشب رو بخاطر مامان پری میبخشمو ازتون سور درست حسابی نمیخوام … ولی فردا باید از ۱بح تا شب سور این نامزدی رو بهم بدین

_پس ناهاری که خوردی چی بود … کارد بخوره به شکمت

دایان_ همینی که هست

سمیه_فردا تولد دانیاره….

شوکه به سمیه نگاه کردم

_مگه فردا چندمه ؟

_۲۷م

 

مضطرب به جمع نگاه کردم … همه چیز تو هم پیچیده بود
نیلوفر با خنده از جاش بلند شدو شونه هام رو گرفت

نیلوفر_خیلی خوب مثل خر شرک به ما نگاه نکن منو دایان برنامه چیدیم چون میدونستیم تو سرت شلوغه

خوشحال بغلش کردم و با جوگیری لپش رو محکم بوسیدم

_اخ که اگر تو رو نداشتم چیکار میکردم

دایان_منم که کشک

ارام_ حسودی موقوف عمو

متعجب به زبون درازی آرام نگاه کردم این دختر دیگه زیادی داشت سرکش میشد باید فکری به حالش میکردم …
با این حال این کار رو به بعد موکول کردم

_خب حالا باید چیکار کنیم ؟

دایان_یه ویلای نقلی تو لواسون داریم که مال باباست و من کلیدش پیچوندم

نیلوفر_فردا قراره یه تیم برن اونجا و همه کارا با خودشونه …
تو تنها کاری که باید بکنی اینه که کادوی دانیار رو آماده کنی و خوشگل مشگل کنی

دایان_دانیار کش باید شی… نه مثل الان هپلی

کوسن رو به سمتش پرت کردم و کفری نگاهش کردم

_هپلی عمته

دایان_وحشی

_اونم عمته

اراز _ خاله مگه نگفتی بازی میکنیم ؟

ناچار به اراز نگاه کردم و سرمو تکون دادم

_اره خاله جون

شونه هام رو بالا انداختم و از جام بلند شدم

_ پانتومیم بازی کنیم

نیلو و راضیه دست هاشون رو به هم کوبیدند و دایان پوکر به اراز نگاه کرد که پیشنهاد بازی داده بود

اراز _من با خالمم

دایان_منو سمیه هم با نهانیم… شما دوتا هم با اون فسقل خانوم باهم

 

صدای جیغ دختر ها در اومد و بعد از کلی اعتراض تصمیم بر این شد منو دایان و و بچه ها با هم یه گروه باشیم راضیه و نیلو سمیه هم یه گروه

انقدر غرق بازی شده بودیم که متوجه ی اومدن دانیار نشده بودم
با خیس شدن گردنم با ترس به عقب برگشتم

دانیار بود

با حدس زدن اجرای اراز توسط دایان ارام و اراز جیغ کشیدند و منم از حواس پرتی جمع سو استفاده کردم و بوسه ای کوتاه روی لب های دانیار نشوندم

_سلام … کی اومدی ؟

مامان پری _تاره دخترم

با شنیدن صدای مامان پری یخ زدم … چرا حواسم نبود که مامان پری همراه دانیار بوده

با خجالت به طرفش چرخیدم که با شیطنت نگاه و لبخندش ترجیح دادم اب شم و برم زمین

_سلام مامان پری … فیزیوتراپی چطور بود ؟

مامان پری _ خوب بود دخترم دست پسرم درد نکنه که منو برد

دایان_نمیبرد که شیرمو حلالش نمیکردم

دانیار کفری به دایان نگاه کرد و ضربه ای پشت گردنش زد

دانیار_ببند دهنتو

کنار گوشم لب زد

دانیار_بیا بالا کارت دارم

مامان پری _ اره مادر برو بالا بچه م دلتنگت شد به این زودی

دایان و نیلو بلند خندیدند و بقیه هم به همراهشون

گوش هام داغ شده بود از خجالت دانیار دستم رو گرفت و کشید … با این نگاه هایی که بدرقه م بود اصلا دوست نداشتم همراهش برم

وارد پاگرد طبقه ی دوم که شدیم نفسم رو بیرون فرستادم انگار که یه بار یک تنی از روی دوشم برداشته شده بود

دانیار_زیاد سخت میگیری

_برای تو شاید عادی باشه ولی برای من نه

دانیار_من خیلی دوست داشتم الان شرایطش رو داشتم و فکری که تو کله ی پایینی ها بود رو اجرا میکردم
ولی حیف…

وارد اتاقش شدم و روی تخت نشستم

_جونم؟

دانیار_جونت بی بلا عزیز دلم

به سمت میز دراور رفت و از کشوی اول یه جعبه برداشت و به سمتم اومدم و جلوم گرفت

_این چیه ؟

دانیار_بازش کن

 

جعبه رو متعجب باز کردم یک کارت بانکی به همراه ۲تا کلیک که با جا سوئیچی مشکی رنگی وصل بود

_این چیه ؟

دانیار_کلید این ویلاست … دستت باشهاین کارت
بانکی هم من پول میریزم برات و خرجی روزانه ت

لبخندی از مهربونیش زدم کلید ها دو تو دستم گدفتم و کارت رو جلوش گرفتم

_نیازی به این نییت من خرجی ندارم سوای اون حقوق بابا….

یک قدم جلو اومد و انگشتش رو روی لبم گذاشت

دانیار_هیس… این خرجی مال توئه باید داشته باشی… من کاری به بقیه ی چیزا ندارم

لب باز کردم تا تشکر کنم که سرش رو جلو اورد و لب هام رو بوسید

دانیار_نیازی به تشکر و این حرفا هم نیست وظیفمه

ازم جدا شد و به در اتاق اشاره زد

دانیار_ به من بود میگفتم تا فردا صبح اینجا بمونیم ولی الان دایان اتیش بپاکره پایین
بریم پیششون

قدم به سمت در برداشت که مچ دیتش رو گرفتم و به عقب کشیدمش

سوالی نگاهم کرد

روی پنجه ی پا بلند شدم و از لب هاش کام گرفتم دانیار کامل به سمتم چرخید و دستاش رو زیر با.سنم برد و بلندم کرد دستم رو دور گردنش حلقه کردم

غرق تو بوسیدن همدیگه بودیم … این مرد این مهربونی ها رو کجا مخفی کرده بود

با کم اوردن نفس عقب کشیدم

خندیدو روی زمین گذاشتتم …

دانیار_نظرم برگشت … نریم پایین همینجا بمونیم

خندیدم و اینبار من به سمت در قدم برداشتم و دست دانیار رو کشیدم

_بسه دیگه بقیه ش باشه برای بعد

دانیار دنبالم اومد و به جمع پیوستیم …

اون شب رو به مراد دل بچه ها راه اومدیم و حرف حرف اونا بود

برای بار ۱۰۰م با استرس داخل اینه به خودم نگاه کردم … همه چیز خوب بود
صبح با نیلو چند ساعتی رو صرف خرید کادو کرده بودیم

دانیار با لبخند سرش رو از حموم داخل اتاق خم کرد

دانیار_حولمو میدی عزیزم

حوله ش رو از روی تخت برداشتم و به سمتش رفتم حوله رو ازم گرفت و بوسی رو هوا برام فرستاد و در حموم رو بست

سریع لباس هایی که میخواستم امشب بپوش رو از داخل کاور دراوردم و روی تخت گذاشتم

دانیاد با تن پوش سفیدش از حموم بیرون اومد و سوتی بلندی کشید

دانیار_کی میره این همه راهو … مگه داریم میریم عروسی

ابروهام ناخوداگاه بالا رفت بوهای خوبی به مشامم نمیرسید

دانیار نزدیکم شد و من ناخوداگاه قدمی به عقب برداشتم گام های بعدیش رو سریع برداشت و تا به خودم بیام مچ دستم اسیر دستش شد

دانیار_کجا فرار میکنی

دستم رو بالا بردم و کلاه تن پوش مشغول خشک کردن موهاش شدم

_جایی فرار نمیکنم که …. همینجام

سرش نزدیک و نزدیکتر میشد بهم لب هاش چسبیده به گوشم تکون خوردند

دانیار_اینطوری نمیذارم بیای بیرون عزیزم … یا کمش کن یا خودم پاکش میکنم

سرم رو عقب کشیدم تا نفس های گرمش باعث خراب شدن یرنامه ی امشبمون نشه

_جایی که میریم فقط خودمونیم … پس نترس

به عقب هولش دادم و به لباس های رو تخت اشاره زدم

_تا من میرم پایین اب بخورم تو هم حاظر شو

قبل از اینکه بخواد چیزی بگه به سمت در اتاق پا تند کردم و از اتاق خارج شدم ولی لحظه ی اخر قبل بستن در به سمتش چرخیدم

_جوری تیپ بزن که به من بخوری

با اعتماد به نفس کاذب موهام رو پشت گوشم بردم و بدون توجه به تعجب دانیار از اتاق خارج شدم

 

“دانیار”

خداروشکر میکردم که شیشه های ماشین دودی بود وگرنه هرکس تو این ترافیک چشمش به صورت نهان میوفتاد دستم به خونش الوده میشد

نگاهم رو به نهان دوختم که کلافه به ترافیک و ماشین های قفل شده نگاه میکرد

اینبار برای دومین بار بود که نهان رو با ارایش کامل میدیدم

با ارایش نفس بر میشد ..

نفسش رو با صدا فرستاد بیرون و بهم نگاه کرد

نهان_چرا راه نمیرن پس

دستش رو داخل دستم گرفتم و به روبرو نگاه کردم

_میرن …جلوتر چراغ قرمزه همون باعث ترافیک شده

به محض تموم شدن جمله م راه باز شد و ماشین رو راه انداختم

هرچقدر از نهان پرسیده بودم برنامه ی امشب چیه سکوت کرده بود و در نهایت میگفت میفهمی خودت

خدارو شکر کردم که از دست ترافیک راجت شدیم
طولی نکشید که وارد جاده ی لواسون شدیم

بارون نم نم میبادید و نهان با ذوق به قطرات کوچک بارون نگاه میکرد

نهان_من عاشق بارونم

_میدونم

نهان _از کجا

_از اونجایی که هربار که بارون میاد زیرش قدم میزنی

خیلی خوب شناخته بودمش دیتم رو به سمت موهام بردم که صدای جیغ نهان بلند شد

وحشت زده بهش نگاه کردم که دیدم نگاهش روی موهامه

نهان_دست نکنی تو موهات ها خراب میشه

_ترسوندی منو‌نهان این‌چه کاریه

نیشش دو برام باز کرد و دوباره به سمت پنجره ی سمت خودش بدگشت و بیدون رو تماشا کرد

با رسیدن به ویلای لواسون چندتا بوق زدم تا در باز شد
دایان با نیش باز ته باغ ریموت به دست وایساده بود

_این خیلی شاده

نهان خندید و همونطور که به دایان نگاه میکرد لب باز کرد

_خوبه دیگه مگه بده ؟

چشم غره ای بهش رفتم و ماشین رو راه انداختم

_حواست باشه جلوی من از مرد دیگه ای حرف نزنی … اینبارو از سر تقصیرت میگذرم

بلند میخندد و با توقف ماشین به سمتم خم میشه و گونه رو میبوسه

نهان_ حسادتت هم عشقه

فسقلی نثارش کردم و هردو همزمان از ماشین پیاده شدیم

دایان با دست جلوی چشماش رو‌گرفته بود
نهان متعجب به من نگاه کرد … به سمتش رفتم و دستش رو داخل دستم گرفتم و رو به دایان گفتم

_ خدا شفا نمبده که

دایان_خدا نمیگه پسر عذب ابنجاست که

اشاره ش به بوسه ی نهان بود

_خدا چشم حسود رو ولی کور میکنه

دستش رو از جلوی چشماش برداشت و نهان هم با شیطنت دوباره گونه م رو بوسید

دایان_الله اکبر

دست نهان رو به سمت ساختمون کشیدم

_بریم عزیزم به این باشه تا صبح اینجا نگهمون میداره

دایان_زن ذلیلی

با نهان گام دوم برو برداشتیم که دایان با دو خودش رو به ساختمون رسوند و مثل بچه ها داد کشید

دایان_اول … من بردم

سری از روی تاسف براش تکون دادم و دایان هم وارد ساخنمون شد نهان دستم رو کشید و باعث شد قدم بعد رو بر ندارم و بهش نگاه کنم

نگاه پر از عشقش رو بهم دوخت و روی پنجه ی پا بلند شد و بوسه ی ارومی روی لب هام زد

نهان_اینو پیش پیش بهت دادم

‏بغلت
شبیه بیدار شدن شیش صبح زمان مدرسه میمونه . 5 دیقه بیشترررر 🙂

 

 

متعجب نگاهش کردم که ابنبار او جلو افتاد و دستم رو کشید
با کفش های پاشنه دارش نمیتونست به خوبی راه بره

این دختر رو چه به پاشنه ی ۱۰ سانتی … هربار که میدیدمش با کتونی بود
اینبار دومین بار بود پاشنه های کفشش بلند بود و دیروز اولین بار …

با یاد اوری دیروز خوشی ۱۰۰باره تو رگ و پی‌م جریان گرفت

دست های نهان از سرما یخ زده بودند … پا تند کردم تا زودتر وارد عمارت شیم

در عمارت رو براش باز کردم و نهان وارد شد خودم هم پشت سرش

بوسه ای روی دستش زدم و از پاگرد وارد سالن اصلی عمارت شدیم که صدای بوووم تو جا نگهم داشت و متعجب به چهره ی شاد جمع نگاه کردم و شعری که میخوندن رو گوش دادم

تولد تولد تولدت مبارک …مبارک مبارک تولدت مبارک

خون به مغزم رسید و تازه متوجه اتعاقات اطرافم شدم

نهان رو پنجه ی پا بلند شد و کنار گوشم لب زد

نهان_تولدت مبارک … بوسش رو هم چند لحظه پیش گرفتی

با عشق نگاهش کردم و پیشونیش رو بوسیدم
_مرسی زندگی

به سمت بقیه چرخیدم

_از همه‌تون ممنونم سوپرایز خوبی بود

ارام و اراز به سمتم دوییدن روی زانو نشستم و هردو رو در اغوش گرفتم

تنها یادگار های برادرم …انگار جای خالی پدر و مادرشون رو پر کرده بودند

لپ هردو رو بوسیدم ازشون جدا شدم و به نوبت با دایان و نیلو و مامان پری و سمیه و راضیه دست دادم و روبوسی کردم

بعد از بوسیدن پیشونی راضیه به سمت نهان چرخیدم با لبخند نظاره گرم بود

نمیتونستم الان رو با چند لحظه پیش عوض کنم

به سمتش قدم برداشتم و در اغوشم گرفتمش
پیشونیش رو بوسیدم و بوییدمش

 

_مرسی زندگیم

لبخند مهربونش جون به تنم منتقل میکرد

با بلند شدن صدای موزیک دایان دستم رو کشید و وسط سالن برد

دایان_امشب باید اینجا رو به دیسکو شبیه کنی … یالا تکون بوه

خواستم به سمت کاناپه قوم بردارم که دوباره دستم رو گرفت

دایان_عمرا بذارم از زیرش در بری

با جمع شدن بقیه وسط سالن دیگه نتونستم شونه خالی کنم
همونطور که میرقصیدم با چشم دنبال نهان گشتم به سمت اتاق ته سالن میرفت

دایان_نترس میاد نمیخورنش

چشم غده ای بهش رفتم و ارام رو که فارغ بال میرقصید رو از روی زمین بلند کردم و همونطور که تو بغلم بود باهم شروع به رقصیدن کردیم

دایان هم اراز رو بلند کرد

ارام با عشوه های بچگونه ش حسابی دل میبرد با نازک کردن پلک هایش به خنده افتادم
این عشوه ها رو از مادرش به ارث برده بود

لپش رو محکم بوسیدم و روی زمین گذاشتمش دستش رو بالای سرش گرفتم و چرخوندمش

با پیراهن چین چینش حسابی دل برد

خیلی خوشمزه خندید و به پشت یرم اشاره زد
متعجب به عقب برگشتم با دیدن نهان خنده رو نفسم برید

این همه زیبایی یک جا قابل تحمل نبود

سرش رو کج کرد و چشمکی بهم زد به خودم اومد و قدمی به سمتش برداشتم

_نمیتونم نفس بکشم

ریز خندید و کنار گوشم لب زد

نهان_پس کجاشو دیدی

ناز و عشوه ی دخترونه نداشت ولی حرکاتش بدون هیچ فیلم و نمایشی دلبر بودند

با کشیده شدن دستش از جلوم محو شد به دنبالش چرخیدم
دایان بود که عروسکم رو با خودش کشیده بود

کاری که با ارام کرده بودم رو دایان با نهان کرد به محض چرخیدنش موهاش داخل هوا پخش شدند و عطرشون ریه هام رو پر کرد

به سمتش قدم برداشتم و کمرش رو تو دیتم گرفتم و رو به دایان غریدم

_برو این اداها رو واسه دوست دختر خودت بیا

نهان سرخوش خندید و دایان زیر لب حسودی گفت و به سمت نیلو چرخید

_کاش تنها بودیم

اهنگ شاد و پر سر و صدا به موزیک ملایمی تغییر کرد

نهان دست هاش رو پشت گردنم حلقه کرد

نهان_بد نشو همه بخاطر تو اینجان

پیشونیم رو به پیشونیش چسبوندم

_بله میدونم … ولی تو داری دیوونه م میکنی

خندید و مامان پری صداش بلند شد

_اینو برا خودتون گذاشتین پس ما چی که یار غارمون پیشمون نیست

نیلو سریع موزیک رو عوض کرد و دوباره اهنگ شاد کل سالن رو ترکوند

_من الان به تانگو نیاز دارم نه اینا

نهان خندید و به عقب هولم داد چشم غره ای به نیلو رفتم که زده بود تو پرم

نهان با اراز مشغول رقص شد و ارام هم دست من رو کشوند سمت خودش

مامان پری هم خودش رو بهمون رسوند و رقص دو نفرمون رو تبدیل به سه نفر کرد

از شادی عزیزانم شاد بودم …توقع یه همچین جشنی رو نداشتم در عین کم جمعیت بودنش ولی حسابب بهم چسبیده بود

سال های قبل هربار برای تولدم پارتی برپا میشد ولی امسال دوست داشتنی تر از سال های قبل بود

با صدای نیلو که میگفت کیک اومد دست از رقصیدن برداشتیم
نهان دستم رو به سمت میزی که کیک روش قرار داشت کشوند و پشتش قرار گرفتم …

خواست از کنارم کنار بره که دستش رو داخل دستم قفل کردم

_جای شما همینجاست

به اصرار جمع چشم هام رو بستم و ارزو کردم
نه برای خودم برای سلامت خانواده ی دوست داشتنیم

و در اخر کیک رو با چاقو بریدم و صدای دست زدن بلند شد

نهان لپم رو با هزار سرخ و سفید شدن بوسید و کنار گوشم لب زد

نهان_ بازم تولدت مبارک

تک به تک کار نهان رو تکرار کردن و کادوهاشون رو به دستم میدادن

از لطف همشون حسابی شرمنده شده بودم

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان عشق ممنوع/پارت سیو دو

چشم که باز کردم یه جای غریبه بودم اینجا بیمارستان نبود اما این همه سرُم …

4 نظر

  1. رمان خیلی قشنگی هستش

    فقط کاش زودتر پارت بدید

  2. سلام
    ببخشید آقای آقاپور اگر که اجازه میدید من میخوام رمانتون رو تقریبا با یکم تغییر توی یک سایت دیگه تایپ کنم
    البته اگه اجازه بدید
    و اینکه من صد در صد از شما هم اسم میبرم
    اگه درخواست من رو قبول میکنید زودتر به من اطلاع بدید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *