خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان عشق ممنوع/پارت سیو یک

رمان عشق ممنوع/پارت سیو یک

ترسیده کنار نگهبان دیروزی که حتی اسمشو نمیدونستم ایستادم و پرسیدم چه اتفاقی افتاده؟

بدون اینکه نگاهم کنه گفت
_دختره جاسوس ونفوذی بوده اقا جونش و گرفت!

به همین راحتی؟
اما این دختر دیشب کنار داریوش نشسته بود و براش دلبری می کرد مگه میتونست نفوذی باشه؟
با استرس بهش رو کردم و گفتم

این دیشب بغل داریوش بود توی اتاق خوابش رفت از کجا فهمید نفوذیه؟

به من خیره شد و گفت
_مواظب رفتارت باش اینجا هیچ کسی رحمی نداره این دختر تا صبح توی قفس سگای داریوش تیکه پاره شده داریوش به هیچ ادمی رحم نمیکنه میبینی ؟
باید حواست به خودت باشه مواظب حرفاتو رفتارت باش

اینجا انسانی وجود نداره و حیوونا رحم نمی شناسن..

وحشت‌زده فاصله گرفتم ترسناک بود نمیدونستم باید به کی اعتماد کنم و نکنم نمی دونستم اینجا باید چه کاری انجام بدم و چه کاری نه!
میترسیدم خیلی میترسیدم
شاید اشتباهی شده بود شاید حتی تهمتی که بهش زدن درست نباشه و اون دختر بیگناه بوده باشه

انگار تو این ترس و دلهره غرق شده بودم که بازومو تکون داد و گفت

با خودت داری چیکار می کنی برو توی خونه برگرد اینجا نمون

رفتم دویدم دویدم خودمو به اتاق رسوندم اتاقی که احساس می کردم تنها جاییه که توش امنیت دارم درش قفل کردم گوشه دیوار نشستم زانوهامو بغل کردم من باید اینجا چیکار میکردم چه راه حلی پیدا می کردم؟

حالم زار بود حال و روز من گریه داشت من خوراک سگاشون می شدم یا زیر خوابشون !

 

من هرگز تن به این چیزا نمیدادم به سمت آینه ای رفتم که کنار میز بود یکی ادکلنایی که روی میزبود و برداشتم و محکم است به آیینه کوبیدم

هزار تکه شد و روی زمین افتاد یکی از تیغه های تیزشرو برداشتم دوباره روی زمین نشستم
دستم وبالا آوردم سعی کردم درست روی بزرگترین رگه روی دستم بذارم وقتی شیشه را روی پوست دستم فشار دادم با عشق نافرجامی که به سام داشتم خداحافظی کردم
پوست شکافته شد اون چربی ریزی که روی رگ بود شکافته شد و بعد پاره شدن رگم
بعد از شاید چند ثانیه خون از دستم بیرون زد
با دیدن خون چشمام سیاهی رفت درد داشتم بدنم لحظه به لحظه داشت سردتر می شد
چشمام از هم باز نمی شد نگاهم تاریک بود دیگه داشتم می رفتم دیگه زندگی داشت تموم میشد
چشمام داشت بسته میشد اما احساس می کردم سام کنارم نشسته از این که کنارم حسش می کردم حالم عجیب خوب بود
از اینکه موقعی که داشتم از این دنیا میرفتم سام کنارم بود راضی بودم من به همینم قانعم بودم
که خیالش باهام باشه مطمئن بودم شاهرگمو زدم و تا کسی بخواد بویی ببره که چی شده و من حالم چطوره تموم میشه و من دیگه راحت میشم

خلاص میشم از آدمایی که نمیشناسم راحت میشم از آدمایی که می‌شناسم و بهشون اعتماد کردم خلاص میشم از این زندگی که نمیخواستم شو بهم تحمیل شد…

مثل دیوونه ها هر چیزی که توی اتاق بود و شکسته بودم چیزی برای خالی کردن عصبانیتم دیگه توی اتاق پیدا نمی‌شد
همه از من فراری بودن همه از من دور شده بودن
هیچ‌کس حتی جرأت نمی‌کرد کلمه ای باهام حرف بزنه
من رودست خورده بودم از کسی رو دست خورده بودم که کینه بزرگی ازش داشتم و اون داشت دوباره کینه ی بزرگتری توی قلب من میذاشتو روی هم تلمبارشون می کرد.

دیگه همتا توی این عمارت توی این خونه نبوده همین باعث می‌شد که من این طور به هم بریزم و دیوونه بشم و پر عصبانیت باشم

به هر دری می زدم به بن بست میخوردم هیچ نشونی ازش نبود انگار که آب شده بود و توی زمین رفته بود داریوش عوضی چطور این نقشه به نقص و کشیده بود که من این طور تویی تله تش بیفتم و اون همتا رو با خودش ببره !

ببره جایی که ازش خبر نداشتم این چطور فرصت کرده بود تمام آدمای عمارت منو بخره طوری که یک شبه همه نیست و نابود بشن نیست بشن و برن تا اونابتونن همتا رو از اینجا با خیال راحت بیرون ببره

دیگخ از اون عمارت شلوغ و پرسروصدا خبری نبود تنها کسانی که باقی مونده بودند سمیر و بهناز بودن و بس

بهنازی که اون روز توی خونه نبوده و وقتی برگشته با یه عمارت سوت و کور مثل قبرستون مواجه شده
بهنازی که با گریه به سمیر خبر داده بود وقتی ما با خبر شدیم که دیگه کار از کار گذشته بود

 

باور سخت و غیر ممکن بود که زن من کسی که دوسش دارم کسی که وقتی ازش دور شدم تازه فهمیدم چقدر عاشقشم الان توی دستای ادمه حرومزاده و کثافتی مثل داریوشه!

هرچی آدم بود استخدام کرده بودم تا فقط یه رد یه نشون یه سر نخ برام بیارن اما همه و همه درمانده شده بودیم هیچی نبود
واقعا باورکردنی نبودچطور اینکارو کرده بودن؟

با باز شدن در اتاق با صدای بلند و فریاد زدم و گفتم
مگه نگفتم هیچ کسی اینجا نمیاد؟

سمیر دستاشو بالا برد و چند قدم بهم نزدیک تر شد و گفت

_با این کارات هیچ چیزی درست نمیشه سانم چرا به خودت نمی آیی؟
کمی آروم بگیر خودتو پیدا کن
تابه حال این طوری خودتو دیدی ؟

منم ندیدم .
وقتی تو این حال و روزی وقتی اینقدر مشوش و آشوبی چطور میتونی یه راه حل پیدا کنی برای برگردوندن همتا ؟

باید آروم باشی خودتو دست کم نگیر همه از سامی حساب می برن که نقش‌ه هایی میکشه و راه‌حل‌هایی میده که همیشه بی نقصه…
آروم باش با هر روزی که تو با عصبانیت میگذرونی همتا از ما دور و دورتر میشه سام…
کم آورده بودم خسته بودم واقعا خسته بودم از تصور اینکه همتا پیش اونهاست تمام جونم و خشم و عصبانیت می گرفت .

برای همین بود که نمی تونستم تصمیم بگیرم کنار دیوار روی زمین نشستم سمیر روبروم نشست درست جلوی روم دستش روی شونم گذاشت و گفت

_میدونم میدونم ناراحتی منم ناراحتم اگر همتا همسرته زنته برای منم یه دوسته خوبه یا حتی خواهر…
دوسش دارم راضی نیستم حتی یک تار مو از سرش کم بشه نمیدونم چرا حالت اینه!
به غیرتت بر خورده به غیرت منم برخورده
اما همین غیرتت باعث میشه که نتونی تصمیم بگیری که نتونی راه حل درست پیدا کنی
نباید زمان را از دست بدی بخاطر این فکرا..

حرفاش حق بود میدونستم حق با اونه اما نمیتونستم خودمو جمع و جور کنم طوفان بودم یه طوفان بزرگ و هرجای این عمارت لعنتی که نگاه میکردم و همتارو نمی دیدم دیوونه میشدم

جای اون اینجا بود که من بهش قول دادم
قول دادم که برمیگردم قول دادم که به آرزوهاش میرسه میخواستم وقتی برگردم بهش بگم که عاشقش شدم اما همتایی نبود
با یادآوری اون روز با اون قرار مزخرفی که گذاشتم
روزی که با داریوش اون قول و قرار و گذاشتم دلم میخواست جون خودمو بگیرم
اون از من همتارو خواست تا بهم سمانه رو برگردونه من قبول کردم اما بعد شرط گذاشتم شرط گذاشتم گفتم سمانه رو که از اینجا بیرون ببرم همتا رو بهت میدم…

من فقط میخواستم سمانه از اون خونه بیارم بیرون اما اون نقشه اش دقیقتر از از من بود
قبل من همتارو برده بود

همتا الان کجای این کره خاکی بود بی خبر بودم
برای اولین بار بود که سمیر اشک توی چشمای من می دید با چشمای گشاد شده نگاهم کرد و گفت
_ داری گریه می کنی سام داری گریه میکنه؟!!!

 

مغموم و بیچاره پر از درد نالیدم

دلم براش تنگ شده سمیر
همتا مثل هیچکدوم از دخترایی که اطرافمون بودن نیست
اون اونجا طاقت نمیاره
اون توی دستای اون کثافت طاقت نمیاره
اگه اتفاقی براش بیفته و یه تار مو از سرش کم بشه من میمیرم چون مسببش منم
چون من باعث شدم…

ناباور بهم نگاه میکرد این آدمی که جلوش میدید براش غریبه بود برای خودمم غریبه بود
فکر نمیکردم اینطور عاشق همتا بشم که جلوی روی سمیر گریه کنم از نگرانی…

سرش کمی تکون داد و گفت
_پیداش میکنیم پیداش میکنیم اتفاقی براش نمیفته
اون دختر برمیگرده و کنار هم زندگی می کنیم
قبل از اینکه تو بیای از من خواست ازدواج کنم گفت بچه هامون باهم بزرگ میشن
گفتم نمیخوام
اما الان میخوام بچه ی هد دوتامون کنار هم بزرگ میشن
ما دوباره خوشبخت میشیم دوباره میخندیم
بهت قول میدم…

با صدای زنگ گوشیم نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم خودم رو جمع کنم تا از صدام بغضی که توی گلومه معلوم‌نباشه
نگاهی به شماره انداختم
یکی از اونایی بود که تازه استخدام شده بود تماس که وصل کردم گفت

_سلام اقا
یه نشونی یه سرنخ پیدا کردیم
آقا شاید مهم نباشه یا بزرگ نباشه اما گفتم بهتون خبر بدم

از جام بلند شدم دستی به موهام کشیدم و گفتم
چی!
چی پیدا کردین اون ادامه داد

_نه داریوش نه امیر هیچ کدوم ایران نیستن هر دو نفرشون خارج از کشورن به نظرتون اونا میتونن همسرتون رو اینجا بذارن و خودشون باروبندیل سفر ببندن؟
به نظر من که همسرتون ایران نیست پس با خودشون بردنش…

دستم و بند دیوار کردم
نفسم بند اومده بود یه چیز خیلی بزرگ راه نفس کشیدنم می‌گرفت

همتای من ایران نبود نمیتونست ایران باشه اگه ایران نباشه کجا میتونه باشه؟
به دیوار تکیه دادم و گفتم
بازم بگردین ببینین کدوم خراب شده ای رفتن با چی رفتن چطوری رفتن کی رفتن همه اینا رو می خوام…

تماس قطع کردم سمیر از جاش بلند شد و خودشو بهم رسوند و پرسید
_ چه خبر پیداش کردن ؟

چشمامو بستم پیشونیم و کمی ماساژ دادم
درد میکرد سرم داشت منفجر میشد آهسته زمزمه کردم
از ایران بردنش ایران نیست

سمیر مثل من رنگ از روش پرید
توی ایران من برو بیایی داشتم میتونستم اگه زیر سنگم باشه پیداش کنم اما خارج از ایران نمی دونستم تو کدوم کشورن یا من اونجا کسی دارم می تونم پی این قضیه رو بگیرم یا نه !

خارج از مرزهای این کشور دست و پای منم کمی بسته تر می شد
دو برادر به دیوار تکیه داده بودیم و به آینده نامعلومی که در انتظارمون بود فکر می کردیم
هر دوی ما نگران بودیم نگران همتا که با آمدنش زندگی‌ها مونو زیرو کرده بود و از ماها یه آدم دیگه ای ساخته بود.

ضربه ای به در اتاق خورد سکوت کردم در باز شده بهناز با سری پایین وارد اتاق شد نگاهی به ما دو نفر انداخت و گفت

_آقا نمیخوای چیزی بخورین؟
اینطوری از پا در می آید چطوری میخواین همتا رو پیدا کنین ؟

رو بهش گفتم
اشتها ندارم بهناز
هروقت چیزی خواستم خبرت میکنم
اما اون سماجت به خرج داد و به من نزدیک تر شد و گفت

_شما میدونی همتا چقدر شما رو دوست داره اون الان نگرانه شماست هرجای دنیا باشه
خواهش می کنم خواهش می کنم یه چیزی بخورین برای پیدا کردنش باید جون داشته باشی
یه نه نگاه به خودتون بندازین من آقایی که تا چند وقت براش کار می کردم جلوی رو نمیبینم
نباید ضعف نشون بدی نباید کسی فکر کنه که شما راو شکست داده

گریه هاش ناراحتم می کرد بهش اشاره کردم پیشم بیاد نزدیک تر که شد بغلش کردم این دختر تنها بود و همتا شده بود تنها دوست خواهر و خانواده اش

سرش روی سینم نشست با صدای بلند گریه کرد و گفت
_آقا تورو خدا پیداش کنید
اگه پیداش نکنید همتا بلایی سر خودش میاره اون میترسه جایی که شما نباشی خیلی میترسه …

 

آدمی نبودم که خسته بشه و کم بیارم کوتاه بیا نبودم هر طوری که می شد هر طوری که می تونستم همتا رو پیدا می‌کردم
شاید طول میکشید شاید زمان می‌برد اما من هرگز خسته نمی شدم و امیدوار بودم همتا هم مثل من از انتظار از منتظر من بودن خسته نشه و کم نیاره…

میترسیدم ترسه من از خودم نبود ترسم از همتایی بود که طاقت اون آدما رو نداشت…
ترس من همتایی بود که دختر این روزا و این اتفاقات نبود
همتا اگر کم می آورد کاری می‌کرد هر دونفره ما بسوزیم و تا ابد الدهر آتیش زجر و من اصلاً طاقت اینو نداشتم

نمی خواستم دختری که دوستش دارم و عاشقشم کسی که باهاش عشق و زندگی دوباره رو تجربه کردم از دست بدم
یا خدایی نکرده مثل خواهرم گوشه خونه میریض و بیحال ببینمش من همتارو سالم و سلامت میخواستم

رو به بهناز گفتم
خیالت آسوده همتا آب بشه بره توی زمین باد بشه بره توی آسمون هر کجای این زمین باشه پیداش می کنم و به این خونه برمی گردونمش
تو فقط دعا کن
تو دختر پاک و مهربونی هستی حتما دعات میگیره و خدا صدای تو رو میشنوه من با خدا خیلی ساله که قهرم اما تو از خدا بخواه همتارو صحیح و سالم به این خونه برگردونه
و به من اینقدر توان بده که بتونم پیداش کنم …
سمیر دستشو روی شونم گذاشت و گفت _انتظار و صبر کردن بسه تا خودمون دست به کار نشیم هیچ اتفاقی نمی‌افته باید زودتر بریم دنبال همتا میدونی که؟

 

حرفش حق بود گریه و زاری درد و ناراحتی دیگه بس بود باید خودم دست به کار می‌شدم خودم دنبال تک‌تک سرنخا می گشتم و به یه جایی میرسیدم.

با یه دوش چند دقیقه ای و یه قهوه کمی سرحال آمدم از خونه بیرون رفتیم

به هر جایی سر می زدم سراغ هرکسی رفتم هیچ کسی از داریوش یا حتی امیر خبر نداشت و این برای من آخر ناراحتی و اعصاب خوردی بود

صورت معصومه همتا حتی یک ثانیه از جلوی دیدم کنار نمی رفت این دختر هر چه زودتر باید به خونه بر می گشت تا من جون بگیرم تا خونه جون بگیره تا زندگی جریان پیدا کنه

وقتی که نبود انگار زندگی نبود انگار چیزی وجود نداشت دلخوشیه من خوشحالیه فقط همتا بود

نمیخواستم یه تار مو حتی از سر کسی که دلیل نفس کشیدنمه کم بشه با هزار بدبختی و اون ده ها نفر آدمی که استخدام شده بودن برای پیدا کردن همتا فقط تونستم بفهمم که داریوش توی کویته …
کشوری که ازش متنفر بودم اما الان چاره ای نبود باید سراغ آدم هایی که یه روزی باهاشون کارمیکردم دختر جور کردم میرفتم و از همونا کمک میگرفتم

و چقدر هر باری که دخترارو میفرستادم کویت عصبی و ناراحت می‌شدم اما برای رسیدن به هدفم برای رسیدن به خواهرم مجبور بودم این کارو بکنم مجبور بودم خودم یکی از اونا نشون بدم تا قبولم کنن تا به این جایگاهی که دارم برسم و بتونم سمانه رو از دست داریوش پس بگیرم
..

دو فته‌ای از غیب شدن همتا می‌گذشت دو هفته‌ای که جهنم کم بود برای توصیفش..
از عمارت انگار اتیش زبانه میکشید و همه رو میسوزند

هم منو میسوزونن هم سمیر هم بهناز حتی کسانی که برای کار کردن تازه به این عمارت اومده بودن از این خونه می ترسیدن
رنگ و بوی مرگ می داد این خونه
عمارت مرده ها بود انگار هیچ کسی حتی لبخند نمیزد
همه ناراحت و غمگین بودن جای خالی همتا بد جوری داشت خودشو به رخم میکشید
کل خونه آجر به آجرش به همتا احتیاج داشت
این بار سمیر کوتاه بیانبود اینبار پاشو کرده بود توی یک کفش که منم با تو میام توی این جنگ دیگه تنهات نمیزارم نیاز داشتم بهش به اینکه باشه…
کنارم باشه و من اینقدر به جای خالی همتاخیر نشم پس مانع اومدنش نشدم وقتی که از در خونه بیرون رفتیم به سمت فرودگاه راه افتادیم من سام همیشگی بودم

هم اونقدر محکم هم اونقدر مغرور و هم اونقدر خودخواه …
من خودخواه بودم خودخواه بودم که همتا رو کنار خودم به زور نگه داشتم خودخواه بودم که فقط خودمو می خواستم الان وقتش بود چیزی که مال من رو از یه غریبه از یه دزد حرومی پس بگیرم همتا مال من بود و من حتما اون رو برمیگردوندم به خونه و حساب داریوش اینبار خوب میرسیدم

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان عشق ممنوع/پارت سیو دو

چشم که باز کردم یه جای غریبه بودم اینجا بیمارستان نبود اما این همه سرُم …

3 نظر

  1. مممنونننننن خیلییییی عالییی بود خواهششش میکنم پارت این هفته رو روز تر بزار خواهشششششش پارت بعدی رو کی میزاری،🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏

  2. سلام خسته نباشید علی اقا پارت جدید رو کی میزاری بی زحمت

  3. واقعا که چرا پارت جدید رو نمیزارید روزی چند بار باید بیایم نگاه کنیم بریم ……زمان پارت جدید کی هست

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *