خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار/پارت هشتادو چهار

رمان بهار/پارت هشتادو چهار

تمایل شدیدی به هرچه زودتر رفتن از خونه ی عمو داشتم.
نمیدونم چرا مامان اینقدر اصرار داشت این ارتباط با اونها حفظ بشه اونم درحالی که خودش هم چندان دل خوشی ازشون نداشت!
کم حرف ترین آدم اون جمع من بودم.منی که حوصله هیچکدوم از دور و اطرافیانمو نداشتم چون اونقدر گرفتاری ها و چالش هام بزرگ و عمیق بودن که نمیتونستم تمرکز درست و حسابی ای داشته باشم!
چند دقیقه بعد، وقتی بقیه مشغول صحبت بودن نیما اومد داخل.از کنار ما گذاشت و در جوار برادر بزرگش نوید نشست و خیلی زود هم خودش رو با قاچ کردن یه میوه سرگرم کرد. خوشحال شدم که با نگاه هاش معذبم نکرد.
بی حرف صحبتهای معمولی بقیه رو گوش میسپردم تا وقتی که عمو گفت:

-تنها آرزوی من اینکه نوید بچه دار بشه و نیما هم زن بگیره و یه خونواده ی درست و حسابی تشکیل بده!

امشب از اون شبهایی بود که حرفهای عمو انگار به دل کسی جز خودش نمی نشست چون حتی مهناز هم به ستوه اومد و گفت؛

-ببخشید آقاجون ولی ما خیلی هم از ازدواجمون نمیگذره ها…شما یه جوری میگین تنها آرزتون بچه دار شدن من و نوید انگار ما یه بیست سالی میشه ازدواج کردیم …

کاملا مشخص بود بهش برخورده.پشت چشمی نازک کرو و از با ترش رویی از عمو رو برگردوند.نوید تو گوشش یه چیرایی پچ پچ کرد تا از اون حال و هوا بیرونش بیاره.
عمو هم خیلی زود گفت:

-حرفی که من زدم خواسته و آرزوم بود.من دلم میخواد تا وقتی شاد و سرحال و زنده ام نوه هامو ببینم نه وقتی که اونقدر پیر شدم که برید بزارینم خونه سالمندان و خودمم نشناسم چه برسه به نوه هام!

زن عمو لب گزید و گفت:

-وا خدا نکنه!

-دروغم کجا بود خانم.آدم از فرداش هم خبر نداره میخوام تا زنده ام نوه ام رو ببینم..این نیماهم باید به ازدواج مجدد فکر کنه!

نیما باعصبانیت سرشو بالا گرفت:

-دیگه یه شب اومدیم اینجا ناموسن به ما گیر نده!

چه بحث و بگو مگویی شده بود بین خانواده ی عمو.هی بهم می پریدن و همه چیزهم ختم میشد به سرو سامون گرفتن نیما و پسر دار شدنش.یعنی در واقع پسر دار شدن یکی از پسرهاش.
من شک نداشتم اگه یکی از پسر های عمو پسردار میشدن دیگه به بقیه ی مسائل و حتی آدما اهمیت نمیداد!
عمو با تاکید گفت:

-نیما جان بابا…من خوب میدونم تو دلت نمیخواست این اتفاق بیفته.ولی من از روز اول به تو گفتم اختری که انتخاب کردی وصله ی تن ما نیست…اینبار دیگه نمیزارم خطا کنی… اصلا کی گفته هرکی زن طلاق داده باس مجرد بمونه؟ اتفاقا باید خیلی زود ازدواج بکنه! آشناااااا هم باید باشه آشناااا مگه نه بهار جان!؟

پرسش عمو عین یه تلنگر منو وارد باغ کرد.حس خوبی از جمله اش بهم دست نداد برای همین بود که دست به یه انقلاب بزرگ زدم و در جواب سوال عمو گفتم:

-اینکه اون آدم خوب باشه مهم…اگه غریبه باشه یه غریبه ی خوب که چه بهتر.

عمو متحیر پرسید:

-واقعا عمو جان؟ تو فکر میکنی غریبه ها بهترن؟ نکنه خبراییه هان؟

چشما همه زدم شد رو منی که فضا بدجور واسم خفقان آور شده بودخصوصا مامان که خودش رو یه آدم بی اطلاع از زندگی مادرش میدونست.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

-هنوز که نه ولی شاید بشه آخه از بین خواستگارهام یه نفررو معقول تر و بهتر و فوق العاده تر از بقیه دیدم.پدرش صاحب یه انتشاراتیه معروف و مادرش یه نویسنده و مترجم زبردست. خودش هم یه پزشک با تفکرات بی نظیر…اونا فوق العادن و بسیار باسواد و خوب و همچی تموم…من تو آشناها مثلشون رو ندیدم!

مامان هاج و واج بهم خیره شد.یعنی همه بهم خیره شدن بجز نیمایی که میدونستم چقدر نسبت بهم نفرت داره.
زن عمو لبخند زد و گفت:

-پس فکر کنم به زودی باید شیرینی عروسی تورو بخوریم بهار…

یه لبخند زدم و همونطور که از کنج چشم مامانو می پاییدم جواب دادم:

-فعلا که نه…آخه من بهشون گفتم همه چیز بعداز تموم دست کم این یکی دو ترم!

مامان بی حرف و متحیر بهم خیره شده بود.عمو نفس عمیقی کشیدو با دلخوری رو به مامان گفت:

-بد نبود لااقل مارو هم درجریان میذاشتی…ما که دیگه غریبه نبودیم لااقل همونها فکر نکنن بهار بی کس و کار…

مامان حتی مونده بود چیبگه!
یه نگاه به من و یه نگاه به عمو انداخت و بعدهم جواب داد:

-والا چیبگم من…من اصلا..

قیل از اینکه مامان گند بزنه به برنامه هام خودم فورا پریدم وسط حرفش و گفتم:

-به صورت رسمی با مامان صحبت نکردن.مامان فقط بهشون گفته بعد از تموم شدن درس من میتونن بیان جلو فعلا همه چیز درحد یه سلام و علیک…

نوید زودتر از همه باخوش رویی و خوش رفتاری گفت:

-در هرصورت پیشاپیش مبارکت باشه بهار جان.تو لایق بهترینهایی دختر عموی خوبم!

خدایا نیگاش کن! جوری باهام صحبت میکرد انگار بچه اش هستم.
یا یه دختر کوچولوی تی تیش مامانی ده دوازده ساله…
چقدر من این آدمو خالصانه دوستش داشتم.
چقدر به هزار زبون و روش بهش فهموندم خاطرشو میخوام ا

ما هربار دستمو گذاشت تو پوست گردو!
لبخند کج و کوله ای زدم و با آگاهی از دلخوری و سکوت عمو گفتم:

-ممنون…

سنگینس نگاه های مامان و اخمهای ثابت عمو حسابی منو درگیر خودش کرد.
میدونستم الان هردوشون دارن به چی فکر میکنن.
به منی که واسه خورم شوهر پیدا کرده بودم!
ولی مهم نبود.
میتونستم بعضی چیزارو با مامان در میون بزارم…

به محض اینکه رسیدیم خونه ی خودمون ،مامان بهرادی که خوابیده بود د تو آغوش گرفته بودش رو با احتیاط دراز کرد روی تشک و بعدهم با دلخوری گفت:

-زمونه در و پیت شده دیگه آره بهار خانم ؟ من باید اونجا خونه ی عمون حرفهای جدید از تو بشنوم که حتی نتونم دو کلام جوابشونو بدم! که از خجالت آب بشم برم توی زمین!؟

درو بستم و کفشهامو از پا درآوردم و هرکدومو پرت کردم یه گوشه و بعدهم گفتم:

-چرا باید خجالت بکشی!؟

پوزخندبلندی زد و گفت:

-هه! منو سکه یه پول کرده حالا میگه چرا باید خجالت بکشم…

گله مندی هاش همینطور بی وقفه ادامه داشتن و البته میتونستم بهش حق بدم.
دست به سینه تکیه ام رو دادم به دیوار و گفتم:

-قضیه اونجور که شما فکر میکنی نیست.اگه اون حرفهارو زدم دلایل خودمو داشتم.نمیخواستم عمویی که تو بدترین شرایط به دادمون نرسیده و حالا احساس میکنه واسه اینکه بعدها حرفی واسه گفتن و منت داشتن داشته باشه بگرده تو فامیل و واسم شوهر پیدا بکنه!

نشست کنار بهراد و همونطور که کفشهاشو از پاش درمیاورد گفت:

-نگو که هرچی گفته دروغ بوده!

بدون خجالت جواب دادم:

-من یه دخترم…یه دختر ممکنه خواستگارای زیادی داشته باشه اما شما خیالتون راحت.جوابایی که من به عمو دادم به همون دلیلی بود که واست توضیح دادم و گفتم

کفشها و شلوار جین بهراد رو از پاش درآورد و یه پتو پهن کرد روی تنش و بعدهم بلند شد و قدم زنان اومد سمتم و تهدید کنان گفت:

-خوب گوش کن بهار…من تورو تک و تنها نفرستادم تهران که حالا با یه زبون دومتری برگردی پیشمو بگی کی رو انتخاب کردی کی رو نکردی…نمیخوام گند بالا بیاری و سرافکنده ام کنی جلو فامیل!نمیخوام پر رو پررو تو روشون وایسی و عین دخترای بی قید و بند هر زر مفتی به ذهنت میرسه رو به زبون بیاری…

لحظه به لحظه داشت عصبانی تر خشمگینتر میشد و خبر نداشت من وارد چه رابطه ای شدم…
خبر نداشت یه مدت خیلی طولانی با شوهر دختر خواهرش رابطه داشتم این خودم رو هم عمیقا می رنجوند بابت حماقتم، بابت خطای بزرگم با این حال زور بود شنیدن بعضی حرفها و به همین خاطر منم با دلخوری و عصبانیت پرسیدم:

-اگه این فامیل اینقدر تورو اذیت میکنه چرا اصرار داری همچین مواقعی بریم دیدنشون؟ هان؟

داد زد:

-چون میخوام یادشون باشه بابات خودش مرده اما بچه هاش زنده ان….چون میخوام بدونن یه دختر احمق به اسم بهار دارم..بدونن که پدربزرگت مال و املاکشو بین شاخ شمشادهای عموها و عمه هات تقسیم نکنه…میفهمی حالیته!،؟؟

سرمو کج کردم و با دلخوری زل زدم به فرش زیر پام.
اون خیلی خوش بین بود.
فکر میکرد تا الان چیزی هم مونده که بخوان تقسیم کنن و یه تیکه اش هم به ما برسه.
با تاسف گفتم:

-تمام تلاشات بیهودن…

با تشر گفت:

-بیهوده یا باهوده تو بهتره دخالت نکنی.بهار وای به روزگارت اگه تو تهرون دست از پا خطا کنی…وای به روزگارت اگه منو سرافکنده کنی…وای به روزگارت اگه چیزی رو ازم پنهون کنی…

وقتی این حرفهارو میزد دلم میخواست ازخونه بزنم بیرون و تا صبح تو کوچه ها بچرخم اما باهاش چشم تو چشم نشم چون همه ی کارهایی که الان از انجام دادنشون منو میترسوند رو انجام داده بودم.
بغضمو قورت دادم.سرمو بالا گرفتم و با شماتت گفتم:

-تو خودت هم چیزای زیادی برای پنهون کردن از من داری…

چشماشو ریز کرد و با جلو اومدن و نزدیکتر شدن به من پرسید:

-چی ؟؟؟

پوزخند زدم و رفتم توی آشپزخونه.در یکی از کابینتهای پایینی رو باز کردم و با بیرون آوردن جعبه های کادو سرمو به سمتش برگردوندم و گفتم:

-این هدیه هارو واسه عمه ی من که نیاوردن هان!؟

بلندشدم.یه مشت کاغذ کادو تو دست تکون دادم و گفتم:

– شما خودتم اینجا داری به اون یارو صادق فکر میکنی…کادوهای مختلف…اسباب بازی های گرونقیمت واسه بهراد…

با تاسف سرش رو تکون داد و پرسید:

-تو …تو منو…

چون میدونستم چی میخواد بگه خیلی زود گفتم:

-نه نه نه…من عین یه موش خونه رو نگشتم که ببینم تو چیزی واسه پنهون کردن داری یا نه.دنبال چیزی بودم که اینارو دیدم…و فقط میخوام بگم اون چیزی که واسه شما غلط نیست واسه من مجرد هم غلط نیست…من یه انسانم…همه ی آدما خطا کارن…همشون…

کاغذ کادوهارو انداختم روی زمین و با عجله سمت اتاق رفتم.
درو بستم ک مشغول درآورون لباسهام شدم.
میدونم تند روی کردم اما رفتارم دست خودم نبود.
مامان خودش هنوز اون یارو رو زیر سر داشت اما بازم به من سخت میگرفت.
لباسهامو از تن درآوردم و انداختم یه گوشه که همون موقع حس کردم یه پیامک اومد برام.
لابه بای خنزرپنزرهام اونقدر گشتم تا تلفن همراهمو پیدا کردم.
قبل از باز کردن پیام چراغ اتاق رو خاموش کردم تا مامان فکر کنه خوابیدم و بعدهم رفتم سمت تخت….
به پهلو دراز کشیدم و پتورو روی تنم آوردم بالا و همزمان پیام رو باز کردم.
اولش از

اینکه از طرف فرزین بود خوشحال شدم اما بعد وقتی متن پیام رو خوندم اونقدر شوکه شدم که موبایل از دستم افتاد پایین تخت…

 

به پهلو دراز کشیدم و پتورو روی تنم آوردم بالا و همزمان پیام رو باز کردم.
اولش از اینکه از طرف فرزین بود خوشحال شدم اما بعد وقتی متن پیام رو خوندم اونقدر شوکه شدم که موبایل از دستم افتاد پایین تخت…
از پس وصف حالم برنمیومدم چون کاملا گیج و سردرگم بودم. تو همون حالت روحی روانی بد خم شدم و با انگشتای لرزونم دوباره تلفن رو از روی فرش برداشتم و پیامک رو برای دومین بار خوندم:

” بهار من امشب رفتم دیدن نوشین… حرفهایی که در موردت شنیدم فکرمو بهم ریخته..این حرفهایی که پشتت میزنن دلیلش چیه؟ این چرت و پرتها چیه پشت سرت میگن؟”

شاید بیش از ده بار اون متن رو خوندم اما هربار احساس میکردم اصلا نمیدونم چی خوندم واسه همین برمیگشتم و دوباره از اول متن رو میخوندم.
تپیدن شدید قلبمو توی سینه ام کاملا احساس میکردم.
یه سوال پررنگ هی تو سرم اکو میشد و مدام از خودم میپرسیدم:
چی شنیده؟ چی بهش گفتن؟
تمرکز و اعتماد بنفسپو از دست دادم و دیگه شرایط برام قابل تحمل نبود.
دستپاچه شده بودم و مدام باخودم مگفتم اگه مهرداد دیوونگی کرده باشه و چیزی از ماجرا و ارتباط بینمون بهش گفته باشه چی؟
اصلا اگه خود نوشین همه چی رو فهمیده باشه چی!؟

این اگه ها…این اگه های لعنی روح و روانمو بهم ریخته بودن و آرامش واسم نذاشتن.دیگه طاقت و صبر نداشتم.محال بود آرامشم برگرده یا بتونم واسه چندثانیه هم که شده ذهن پریشونمو آروم نگه دارم.
من حتی نمیدونستم باید چیبگم و چیکار کنم…
دل رو زدم به دریا. باید بهش زنگ میزدم اما تو این خونه ی کوچیک که عینهو کبریت می موند سرفه هم میکردم صدامو میشنیدن برای همین تصمیم گرفتم بیرون.
بلند شدم.اول شلوار پوشیدم و بعدهم شنلم رو تنم کردم .یه شال سرم انداختم و خیلی زود و سراسیمه از اتاق زدم بیرون.
من باید حتما حتما باهاش صحبت میکردم.باید صحبت میکردم…باید….
مامان که همون موقع تازه از توالت اومده بود بیرون، گرچه باهم سرسنگین و حتی قهر بود اما پرسید:

-ده شب کجا میری!؟

بدون اینکه بهش نگاه کنم درحالی که به سمت در می رفتم جواب دادم:

-پریود شدم نوار ندارم میرم مغازه بخرم…

-الان به فکر خرید افتادی!؟

-ببخشید که باهام هماهنگ نشده بود.واسه اینم باید درجریان قرارت میدادم.

-دور تر از سر خیابون نرو…

این تنها دروغی بود که میتونستم با گفتنش از خونه بزنم بیرون که بتونم راحت با فرزین صحبت بکنم.
با کسی که میخواستم تلاش کنم همچی رو به راه بشه تا زندگی جدیدی رو باهم شروع بکنیم اما حالا احساس میکنم چالشهای بزرگ من تازه دارن شروع میشن…
دارن جوونه میزنن تا ریشه ها و شاخه هاشون بلند بشن و دور من چمبره بزنن و عین یه مار راه نفسمو بند بیارن!
همینکه درو بستم و زدم بیرون،
موبایلمو از جیب شلوارم بیرون آوردم و شماره اش رو گرفتم….
هر بوق آزاد صدای قلبم بود.
قلبی که بدجور تو سینه ام بیقراری میکرد.
گام هامو بلند برمیداشتم و ناخنهامو بین دندونام می جویدم و انتظار میکشیدم تا اینکه بالاخره صدای آروم و ناراحتش تو گوشم پیچید:

-الو

خیلی سریع و زود گفتم:

-الو فرزین…اون ..اون پیام چی بود فرستادی؟ پشت من چیگفتن؟ چی شنیدی که انرژی بدش تا اینجایی که منم رسیده!؟

آهی کشید که جگرم باهاش سوخت.من توان مقابله بااینهمه ترکش رو نداشتم.نگاه بیتابم رو فضای دور و اطراف به گردش در اومد و اونقدر منتظر موندم که جواب داد:

-میگفتن نوشین تورو انداخته بیرون چون سعی داشتی شوهرش رو اغ…

حرفش رو ادامه نداد.میداد هم مهم و ضروری نبود چون میتونستم حدس بزنم چی میخواست بگه.
یه مشت حرف که گفتنشون و شنیدنشون واسه من از خیلی وقت پیش شروع شده بود.
سر انگشتامو رو زبری دیواری که داشتم از کنارش رو میشدم گفتم:

-فرزین …اونا از من بدشون میاد به دلایل مزخرف و چرکی…چون ازشون خوشگلترم…چون جوونترم…به همین جرمهای ساده پشت سرم هرچی دلشون میخواد میگن باور نکن فرزین.باورنکن….

بازم یه نفس عمیق کشید و بعد جواب داد:

-رفتنت از اونجا خواست کی بود؟ تو یا اونا؟

انگار که همین رو به روم باشه دستمو به سینه ام زدم و جواب دادم:

-خواست خودم…خودم…خودم خواستم فرزین دیگه تحمل نوشینو نداشتم تحمل اینکه چکم بکنه…اینکه پنهونی بیاد توی اتاقم و چکم بکنه .اینکه تیکه بپرونه…توهم داشت.فکر میکرد تمام دخترای شوهر دوست دخترای مهردادن…خودم رفتم…

-ولی اونا حرفهای دیگه ای میزدن

حتی نخواستم بشنومشون واسه همین گفتم:

-دروغ…دروغ…

 

و بعدش سکوت بود.من ساکت اون ساکت و فقط صدای نفسهامون بود که به گوش می رسید.
بغضمو قورت دادم و پرسیدم:

-فرزین…چرا حرفهاشون رو باور کردی؟ چراااا…

-تو جای من نبودی…

پوزخند تلخی زدم و با اینکه میدونستم حرفهاشون درسته اما گفتم:

-این توجیه خوبی نیست…نیست فرزین! نیست…

به خودم که اومدم دید

م سر خیابون ایستادم .ماشینها در رفت و آمد بودن و انگار دل منم هی باهاشون می رفت و میومد.
یه روزی یه خبطی کردم و حالا ثانیه به ثانیه داشتم بخاطرش میسوختم.
میسوختم…بس نبود تاوانش…
دلم میخواستم سرمو رو به آسمون بگیرم و بگم گوربابای آینده…گوربابای درس…گوربابای عشق و قید همچی رو بزنم.قید همچی تا خلاص بشم از شر اینهمه استرس….
اینهمه دردسر و مکافات….
که بشم همون بهار سابق که گرچه هیچی نداشت اما میتونست شبها با خیالت راحت سر رو بالش بزاره…

 

دلم میخواست سرمو رو به آسمون بگیرم و بگم گوربابای آینده…گوربابای درس…گوربابای عشق و قید همچی رو بزنم.قید همچی تا خلاص بشم از شر اینهمه استرس….
اینهمه دردسر و مکافات….
که بشم همون بهار سابق که گرچه هیچی نداشت اما میتونست شبها با خیالت راحت سر رو بالش بزاره…
هیچی بهتر از آرامش نبود چیزی که فکر میکردم با وجود مهرداد بیشتر میشه اما هی روز به روز کمتر و کمتر و کمتر شد.
اونقدر که الان دیگه تقریبا هیچی ازش نمونده!
به خودم اومدم و با نگاه به ماشینهای درحال تردد جواب دادم:

-بیرون…تو خیابون…تو کوچه…تو تاریکی…

صدای باد به گوشم می رسید.حس میکردم رو طاقچه نشسته و پنجره هارو باز گذاشته.
با صدای آرومی پرسید:

-بیرون چرا ؟

– واسه اینکه بتونم با تو صحبت بکنم…

-اینقدر برات مهمم !؟

مهم بود.مهم بود چون مثل مهرداد نبود.مهم بود چون عشقش پاک بود و بدون غل و غش.
مهم بود چون حتی از نگاه هاش هم میتونستم متوجه بشم دوستم داره.
مهم بود چون نه تنها احساسم بلکه منطقمم کاملا مطمئن بود خوشبختی و آرامشی که طالبش بودم کنار اون میسر بود نه مهرداد!
بعداز مکث کوتاهی گفتم:

-آره.مهمی نبودی میخوابیدم نه اینکه این موقع شب به بهانه ی خرید نواربهداشتی از خونه بزنم بیرون…

خنده اش گرفت.تو گلو و آروم خندید و پرسید:

-پیدا هم کردی که وقتی برگشتی حرفی واسه گفتن داشته باشی!؟

-میخرم…

صدای نفس عمیقش و بعدهم بسته شدن در پنجره به گوشم رسید.حتی راه رفتنش رو هم احساس کردم و بعدهم که گفت:

-برگرد …برگرد برو خونه بهار!

تنم از سردی هوا هم نلرزید اونقدر که عصبی بودم و فکر و روانم بهم ریخته بود.
راه افتادم سمت سوپر مارکت تا همون چیزی که بهانه اش کرده بودم رو بخرم و بعدهم گفتم:

-برمیگردم ولی خواب امشبم حرومم شد….میدونم دیگه پلک رو هم نمیتونم بزارم!

ولوم صداش کم و کمتر شد.اهسته گفت:

-حالمو درک کن…

گرچه امشب واقعا بهم‌سخت گذشته بود اما گفتم:

-باشه…زور میزنم درکت کنم…

-شاید تو هم اگه جای من بودی دلگیر میشدی!

پد بهداشتی خریدم و بعد هم چرخیدم و دوباره برگشتم سمت کوچه درحالی که همچنان تلفن رو کنار گوشم نگه داشته بودم .از مردایی که نزدیک سطل آتیش جمع شده بودن دور شدم وگفتم:

-لطفا حرفهاشون رو باور نکن فرزین… خیالبافی هاشون رو باور نکن…لطفا…و اگه میخوای باور کنی دیگه به من فکر نکن..فراموشم کن عین اینکه اصلا وجود نداشته باشم!
عین اینکه بهاری در کار نباشه!

هنوزم دقیقا نمیدونم چی شنیده بود و من باید چی تحویلش بدم فقط نمیخواستم جوری رفتار بکنم که فکر کنه همه چیز درست بوده.
نمیدونم اسمش رو باید چی میذاشتم.لاپوشونی یاهرچیزی شبیه به اون اما من فقط نیتم این بود همه چیز ختم به خیر بشه.

-بهار دیگه هیچوقت لین حرفو نزن !

گام هامو بلند تر و سریعتر برداشتم و گفتم:

-تو منو باور نداری ….بهم اعتماد نداری…من فرشته نیستم اما یکم اعتماد میخوام.یکم باور…

مکث کردم و با حالتی متاسف ادامه دادم:

-اگه حرفهای بقیه اینقدر زود روت تاثیر میزارن مسیری که داری میای و ختم میشه به من غلط!

خیلی سریع و انگار که نخواد کار من به برداشت رسیدن برسه گفت:

-نه ! نه بهار میدونی چیه الان از اون موقعیتهاییه که حس میکنم هم سکوتم اشتباه هم اینکه میترسم نتونم منظورمو برسونم…باهم صحبت میکنیم…وقتی که برگردی!

ابن بهتر بود.با رضایت سرمو تکون دادم و گفتم:

-باشه…باهم صحبت میکنیم..

-وقتی رسیدی خونه برام پیام بفرست خیالم راحت بشه

اهسته لب زدم:

-باشه

بدون خداحافظی تماس رو قطع کردم و بعد سرعت قدم هام رو بیشتر کردم و به سمت خونه رفتم.
بایدخیلی برمیگشتم تهران…اگه خودم اونجا باشم شاید همچین مواقعی بتونم از خودم دفاع کنم ولی وقتی دور باشم دستم به هیچ جا بند نیست….
به هیچ جا !

 

ساکمو با دست چپ گرفتم و تلفن همراهمو با دست راست.
مامان فکر میکرد دلیل اینکه خیلی زود برگشتم تهران جرو بحثی بود که باهاش داشتم ولی واقعا این نبود.
میخواستم برگردم چون مطمئن شده بودم اگه از الان جلو بعضی چیزارو نگیرم ممکن زندگیم از هم بپاشه و چیزی ازش باقی نمونه جز ویرونی…
برای مهرداد پیام فرستاده بودم بیاد دنبالم ولی تماس نگرفتم چون جدیدا لج کرده بود و تماسهامو جواب نمیداد پس احتمال اینکه پیامم رو بخونه خیلی بیشتر بود.
قدم زنانی لای جمعیت می لولیدم و انتظارشو میکشیدم شاید بیاد شاید نه…شاید تماس بگیره شاید نه…
زندگی من چنان به مهرداد گره خورده بود که اگه حتی خودمم میخواستم نمیتونستم دیگه باهاش مراوده و تماس نداشته باشم.
یه جا تو محوطه ، کنار چند نیمکت ایستادم و ساکمو همونجا گذاشتم.
برای صدمین بار نگاهی به تلفنم انداختم.
نمیدونم چرا نه زنگ میزد نه تماس میگرفت.
غمگین و دپرس نشستم روی نیمکت و سرمو خم کردم.
زل زدم به زمین و آه کشبدم و لب زدم:

“خودم کردم که لعنت برخودم باد”

اومدم تهران درس بخونم ، پرستار بشم وبرگردم که نقش یه تکیه گاه رو واسه مادر و برادرم بازی کنم اما درگیر ماجرایی شدم که کم کم داشت من رو از پا مینداخت.
از یه طرف تیکه و طعنه های نوشین از یه طرف تهدیدهای مهرداد از طرف دیگه فرزینی که نمیدونستم اگه یه روز بفهمه یا بو ببره چه خطایی مرتکب شدم تا به چه حد ازم متنفر میشه!
غرق فکر بودم که حضور یک نفرو مقابل خودم احساس کردم.
چشمم تماشا کردنشو از کفشهای اسپرتش آغاز کرد و همینطور بالا رفت تا وقتی که رسید به صورتش….
تقریبا مایوس شده بودم از اومدنش.
مایوس شده بودم از دیدنش اما حالا…

دستشو به سمتم دراز کرد و گفت:

-خوش اومدی عزیزم….

این جملاتش دیگه رو لبهای من لبخند نمیکاشت. از روی نیمکت بلند شدم و
دستشو پس زدم. زل زدم تو چشمهاش و گله مندانه و دلخور پرسیدم:

-چرا مهرداد؟ چرا اینقدر با من بد شدی؟ چرا شدی ستاره سهیل و تویی که همیشه عین قرقی ظاهر میشدی حالا عین کره ی ماه اونقدر دور شدی که باید با سلام و صلوات دیدت؟اصلا بماند همه اون گله هایی که دارم…بگو…بگو چرا جواب تلفنهامو نمیدی هان؟ هان…

بازم دستشو بالا آورد و سمت صورتم دراز کرد.پشت انگشتای نرمشو روی گونه ام کشید و خیره به صورتم گفت:

-دلم واسه این نق و نقوهات هم تنگ شده بود

بازم زدم زیر دستش.اصلا این حرفهاشو باور نداشتم.درست عین اینکه یه گرگ لباس بره پوشیده باشه !
با تاسف براندازش کردم و گفتم:

-بس کن مهرداد…آدم دلش واسه کسی که ازش بدش میاد تنگ نمیشه!

اینبار دستشو رو قلب خودش گذاشت و گفت:

-این قلب فقط از عشق تو پره…تویی که نمیخوای باور کنی…تویی که نارو زدی!

خنده ام میگرفت وقتی همچین خزعبلاتی میشنیدم.پوزخند زدم و گفتم:

-تو استاد گفتن حرفهایی هستی که نه بهشون عمل میکنی نه باورشون داری آدم کسی که دوستش داره رو اینقدر عذاب نمیده…

دستهاشو تو جیبهای شلوار فرو برد.کمرش رو تا کرد و زل زد تو چشمهام و بعد گفت:

-عذاب یعنی چی؟

باعصبانیت گفتم:

-نمونه اش همین رفتار چندشت..عذاب یعنی همینکه جواب تماسها و پیامهامو نمیدی!

لبخند تلخی زد و کفت:

-من جواب تلفنت رو ندادمو تو اینقدر بهم ریختی حالا فکر کن طرفت بهت نارو زده باشه و رفته باشه با یه نفر دیگه چه حالی بهت دست میده!؟

کلافه نگاهمو ازش برگردوندم و با خیره شدم به هرجایی جز صورت اون گفتم:

-بازم توهم…بازم توهم!

دستهاشو بیرون آورد.نفس عمیقی کشید گفت:

-بیخیال! بیا بریم

خودش رفت سمت نیمکت کیفم رو برداشت و بعد دستشو به سمتم دراز کرد و با گرفتن دستم دوباره اون کلمه ی “بیخیال”رو با لحنی معنی دار تکرار کرد و گفت:

-بیخیال…بیخیال….بیخیال! آره…وقت واسه گله زیاده…منم گله دارم..منم دارم

دستمو گرفت و منو به دنبال خودش برد.
دیگه اون احساس سابق رو بهش نداشتم.دیگه اون مهردادی نبود که فکرشو میکردم و حاضر بودم بخاطرش خیلی چیزارو تحمل کنم.
به دستم که توی دستش یود نگاهی انداختم.
حتی دلم نمیخواست لمسم بکنه چون حس تجاوز و انزجار بهم دست میداد
عجیب بود…ولی واقعا همچین حسی داشتم.
مهرداد دیگه مرد دلخواهم نبود.
اونی که من‌میخواستم فرزین بود.
در ماشین رو خودش برام باز کرد و گفت:

-بشین عزیزم!

اصلا واژه ی عزیزم رو از زبون اون دوست نداشت.این روزها شنیدن این کلمه فقط از زبون فرزین واسم شیرین بود.
نگاهی سرد و تلخ به صورتش انداختم و سوار ماشینش شدم…

 

اهنگی که تو اولین دیدارمون ار ضبط ماشین ماشین پخش میشد رو پلی کرده بود که اون روزارو برای هردومون یا بهتره بگم برای من یاداوری بکنه!
اونقدری احمق نبودم که متوجه این موضوع نشم!
عصبی و آشفته انگشتامو توهم قفل کردم و هی به هم فشارشون میدادم.
هزاران سوال تو ذهنم بود که ازش بپرسم.
میخواستم بدونم چه بدی ای در حقش کردم که با صداقت تماس گرفت و ازش خواست دیگه نزاره برم سرکار….
اما مراید عصبانی میشدم. باید خودمو کنترل میکردم که اونو سر لج نندازم.
لبهامو روهم مالیدم و بعد پرسیدم:

-شنیدم پسرت دنیا اومده!بهت تبریک میگم!

پورخند زد و با پایین دادن شیشه دستش رو بیردن برد تا بادو با کف دستش لمس و حس کنه و همزمان گفت:

-کی بهت گفته؟ فرزین جوووون!؟

مثل اینکه قرار نبود بیخیال این موضوع بشه و این اتفاقی بود که ازش واهمه داشتم. قفلی زدنش رو فرزین و حساس شدنش.
یا تاسف گفتم:

-داری به کسی حسودی میکنی و تیکه میپرونی که تو زندگی من الان نقشی نداره!

سر و دستش رو همزمان باهم تکون داد و تاکید کنان گفت:

-بله دیگه! الان نداره…ولی به زودی خواهد داشت!

فکر میکردم وقتی پسرش دنیا بود دیگه بیخیال من بشه.سرد بشه از من…بی میل بشه…دست از سرم برداره اما حالا میبینم زهی خیال باطل! همه چیز بدتر شده که بهتر نشده !
بهترین راه این بود بحث رو عوض کنم برای همین تو اوج عصبانیتم وقتی دلم میخواست سرش داد بزنم و بهش بگم آره…
دلم میخواد به فرزین یاشم به تو چه آخه؟ کجای زندگیمی و چه ربط و نسبتی باهم داریم، پرسیدم:

-اسمشو چی گذاشتی!؟

با لحن سردی جواب داد:

-مهراد…

به سختی لبخندی زدم و با کمی شوخ طبعی که تو اون وضعیت نوبری بود واسه خودش گفتم:

-واسه انتخاب اسم خیلی خودتونو به زحمت ننداختین…از اسم تو یه دال حذف کردین و گذاشتین رو بچه!

نگاهش رو به جلو بود.بازهم باهمون سرد جواب داد:

-انتخاب نوشین بود…

لبخندی تصنعی زدم.لبخندی که چندان هم پایداری نداشت و من تو حفظ کردنش اصلا موفق نبودم و بعدهم گفتم:

-در هر صورت اسم قشنگیه پسراهم که معمولا به باباهاشون میرن.پس خوشگل هم هست

با عصبانیتی غیرقابل انکارسرش رو به سمتم برگردوند و پرسید:

-چیه بهار؟چرا همش داری درمورد نوشین و بچه حرف میزنی.؟رک و پوست کنده بگو هدفت از اینکار چیه…هان؟ نکنه میخوای باز یه مشت حزف تکراری بهم بزنی؟ هان؟ بگی راه من و تو باید سوا بشه…تو زن داری…بچه داری….گوربابای زن و بچه…با من رک باش و رک حرفتو بزن ! جه نیتی داری از این حرفها!؟

خیلی سخت خودمو کنترل کردم ولی آخه تا کی تا چه حد؟ آدما کاسه ی صبر دارن نه دریای صبر….
اول چشمامو باز و بسته کردم و یه نفس عمیق کشیدم ولی بعد منم کنترل خودمو از دست دادم و با حالتی عصبی گفتم:

-تو چه نیتی داری هان؟ تو چه نیتی داری از اینکه اجازه میدی پشت سر من تو خونه ات حرف تحویل اینو اون داده بشه؟
تو چه نیتی داری از بیکار کردن من؟ روز به روز داری خودت رو از چشمم میندازی بعد توقع داری همچنان دوست داشته باشم ؟؟ باهات بگم و بخند و از لحظاتی که کنارت میگذرونم خوشحال باشم؟ واسه چی مهرداد؟
واسه چی اینکارو با من کردی؟ واسه چی کاری کردی دکتر یکی دیگه رو جایگزینم بکنه اونم وقتی میدونستی تنها راه درآمدم همین؟ وقتی میدونی هر ماه باید پول اجاره خونه بدم…

هیچ کدوم از حرفهایی که زده بودم رو انکار نکرد و حتی با انگشت به خودش اشاره کرد و گفت:

-نگران اجاره ای؟ خودم هرماه اجاره خونه ات رو میدم…اصلا برات ماشین میخرم هرچی که خودت بخوای…

انگار هنوز چم طمع داشت به من.به منی که صربار باهاش طی کردم دیگه نمیخوام باهاش باشم. تن و ولوم صدامو بردم بالا وتند تند گفتم:

-نمیخوااااام…نمیخوام تو پول اجاره خونه ام رو بدی…میفهمی؟ نمیخوام؟ پول تورو نمیخوام اقا به کی بگم…با چه زبونی بگم…خسته ام کردی دیگه …

حس میکردم الان که سرم منفجر بشه و این آرامش با چند نفس عمیق هم بر نمیگشت.
من که حرفهامو زدم اون گفت:

-من میخوام باهم باشیم.یا من یا اونهمه مشکل و چاله و چاه…خودت انتخاب کن بهار!

ناباورانه سرمو به سمتش برگردوند.دیگه غیر مستقیمی هم درکار نبود.
رسما داشت تهدیدم میکرد.
پوزخند زدم و گفتم:

-این الان تهدید؟ داری تهدیدم میکنی؟ که یا تو یا چاله چوله….؟

خیره به مسیر و جاده جواب داد:

-تو خودت خوب میدونی الان تو تهران هرجایی بخوای بری سرکار اول باید تنتو دراختیارشون بزاری….عین همین بازیگرایی که خودشون میان اعتراف میکنن واسه هر نقشی صدتا پیشنهاد جنسی بهشون میشه که رد کردنش یعنی کنار گذاشتن بازیگری….
اون بیرون پر شغال…بدون من اونا پاره پورت میکنن…بدون من تو از پس خودت برنمیای!

لبخند تلخی زدم.
اون خودش سردسته ی شغالها بود.منو بیکار کرده که وابستگیم بهش بیشتر بشه….
که نیازم

ند و محتاجش بشم.
آه عمیقی کشیدم.
چه جوری میتونستم از زندگیم حذفش کنم چجوری؟

منو بیکار کرده که وابستگیم بهش بیشتر بشه.
که نیازمند و محتاجش بشم.
آه عمیقی کشیدم.
چه جوری میتونستم از زندگیم حذفش کنم چجوری؟
چجوری میتونستم بهش حالی کنم از بودن باهاش خوشحال نیستم و میخوام یه زندگی بدون حاشیه برای خودم بسازم…
بدون ترس…بدون واهمه!
کلافه و پریشون، رو برگردونده بودم که دستشو روی پام گذاشت و با لحن خاصی گفت:

-دلم واست تنگ شده بود…واسه بوسیدنت…واسه بغل کردنت…

نگاهی به دستش که روی رون پام بود انداختم.خواستن رو هم تو چشمها و حالت صورتش میشد دید هم توی کلماتش…
دستشو از روی رون پام برداشتم و گفتم:

-ما باهم توافق کردیم..ما باهم حرف زدیم…خواهش میکنم دیگه بحثشو پیش نکش

ماشین رو نگه داشت تا راحت تر بتونه به من نگاه کنه و باهام حرف بزنه.کمربندشو باز کردو یه کوچولو به سمتم چرخید و گفت:

-میترسی!؟ از لو رفتن؟ از نداشتن اجاره؟ نداشتن خرجی؟ تو اصلا واسه چی باید کار بکنی هووووم ؟

خیلی دلم نیخواست شجاعت اینو داشته باشم که رک و صریح بهش بگم آره همه ی اونها بعلاوه ی فرزین.
کسی که انتخاب عاقلانه و احساسی خودمه اما اگه اینو میگفتم چی میشد؟
اینبار لج کردنش رو چه جوری بهم نشون میداد.یا قدرتشو چه جوری به رخم میکشید!؟
سکوت کردم این درد قابل گفتن نبود!
وقتی من حرفی نزدم اون بود که به زبون اومد و گفت:

-نترس بهار.باور کن هیچ اتفاقی نمیفته! باور کن هیچکس نمیفهمه …

دستهامو گرفت.زل زو تو چشمهام.چشمهایی که مونده بودم چرا بی میلیم نسبت به خودش رو از اونجا نمیتونست ببینه و بفهمه…
لبهامو خیلی آروم از هم باز کردم و با صدای خیلی خیلی ضعیفی گفتم:

-ما نمیتونیم…چرا اینو نمیفهمی..!؟

تو صدام هم عجز مشهود بود هم خستگی.حالیش نبود دیگه ازش خوشم نمیاد
حالیش نبود اگه این رابطه ادامه پیدا کردن واسه خاطر همون وابستگی هایی بود که زیرکانه خودش برام ایجادشون کرده بود تا نتونم ازش دل بکنم!
تند تند و با لحنی عجله دار گفت:

-ما میتونیم…و دیگه احتیاجی نیست حتی کار بکنی…خوش بگذرون…برو تفریح…درست رو بدون دغدغه ادامه بده….اجاره ات رو خودم میدم…لازم باشه برات ماشین هم میخرم….تو فقط باش همین….فقط پیش من باش!عقط با من باش..

دستهامواز توی دستهاش بیرون آوردم چون لمس کردنش بهپ حس تلخ انزجار میداد.دلم نمیخواست لمسم بکنه…دلم نمیخواست از این حرفهای مزخرف معنی دار تو گوشم نجوا کنه.
کلافه گفتم:

-من هیچ کدوم از اینارو نمیخوام….

لبهاش رو روی هم فشرد وبعداز یه سکوت چندلحظه ای گفت:

-پای فرزین در میون آره!؟

ریگه داشت اون روی سگمو بالا میاورد.خصمانه نگاهش کردم و با بالا بردن ولوم صدام گفتم:

-بس کن دیگه…چراهی گیر دادی به این اسم لعنتی هی فرزین فرزین فرزین…گوربای فرزین گوربابای همتون….اه! خسته ام کردی..
من فقط میخوام تمومش کنی…ضربه زدن به من رو…متوقف کردنم رو…از کار بیکار کردنمو..تمومش کن…

حرفم رو کامل نزده بودم که اینبار اون بود که صداشو برد بالا و داد زد:

-بس دیکه اینقدر نگو تمومش کن من نمیخوام تمومش کنم میخوام تو باشی میفهمی؟ میخوام باشی…اونی که من دوستش دارم تویی نه نوشین…اونی که انتخاب من بوده تویی نه نوشین….اونی که میخوام شبها تو آغوشم باشه تویی نه نوشین.میفهمی!؟

بهش خیره شدم چون زبونم بند اومده بود.چون نمیدونستم به این لعنتی باید چیبگم که بیخیالم بشه!؟
که دست از سرم برداره و بزاره تو حال خودم باشم…
دستاشو دو طرف صورتم حلقه کرد و گفت:

-دنیارو به پات می ریزم بهار…فقط دیگه نگو بیا تمومش کن!

اینو گفت و با جلو آوردن سرش سعی کرد ازم لب بگیره.
اولش موفق هم شد ولی خیلی زود به خودم اومدم و با پایین آوردن دستهاش از دو طرف صورتم ، سرمو عقب بردم و گفتم:

-چرا باز داری برمیگردی سر خونه ی اول چرا ؟

اینبار دستهاشو روی پاهام گذاشت.بازهم از خودم دورش کردم.با خیال راحت و اطمینان گفت:

-تو میترسی…ولی ترست بیهوده اس.هیچکس نمیفهمه ما باهمیم هیچکس….هیچکس نمیفهمه عزیزم باور کن!

کلافه و پوزخند زنان گفتم:

-آره آره از حرفهایی که نوشین و دوستاش پشت سرم میگن مشخص…

قاطع و محکم گفت:

-از این به بعد من نمیرارم کسی چیزی بگه…بگن هم طرف حسابشون خودمم

دیگه کم آوردم.دیگه خسته شدم از یکی بدو کردن با مهرداد.
از اینکه هر چی میگفتم یه چیز دیگه میذاشت کف دستم.
خسته شدم از بحثهای بیهوده.
خسته شدم….
ازش رو برگردوندم و فقط گفتم:

-منو برسون خونه ام….همین حالا…

دستشو از روی سرم تا پایین کشید و گفت:

-میرسونمت عزیزم…شما جون بخواه…

نگاهش نکردم چون نمیخواستم بیشتر لز اون اعصابمو بهم بریزه و بعدهم آهسته لب زدم:

-جون نمیخوام فقط منو برسون…

اینو گفت و ماشین رو روشن کرد.عزیزم عزیزم گفتنهاش حالمو تا مرز بالا آوردن بد میکرد.
نمیدونس

تم چه جوری میتونم از خودم دورش بکنم.
نمیدونم چه طوری میتونم خودم رو از منجلاب بکشم بیرون .
یه جورایی حالا فقط فرزین دغدغه ی اصلیم نبود.
حالا یه گرفتاری عمیقتر داشتم و اون این بود چطوری میتونم خودمواز منجلاب مهرداد بکشم بیرون….

 

به ساختمون مجتمع که نزدیک شدیم،سرعت ماشین کمتر و کمتر شد.کمربند رو باز کردم و وقتی ماشین رو نگه داشت کیفم رو برداشتم و صرفا واسه اینکه زودتر ازش جدا بشم گفتم:

-ممنون که منو رسوندی خداح…

وسط حرفم پرسید:

-بهار…بدون من میخوای بری!؟

این همون چیزی بود که ازش میترسیدم.بدون اون من نه توانایی اجاره خونه داشتم
نه توان خرید تلفن همراه نه حتی قدرت پیدا کردن کار دیگه…
آب دهنمو به سختی قورت دادم و گفتم:

-نوشین الان منتظرت…اون بیشتر از همیشه بهت احتیاج داره!

لبخند خبیث و مرموزی روی صورتش نشست.این لبخند یعنی واسه این بهونه هم یه جواب داره .یعنی من به این راحتی ها نمیتونم از مهرداد فاصله بگیرم.
تکیه اش رو به صندلی داد و در کمال خونسردی گفت:

-بودن یا نبودن من فعلا تو اون خونه واسه اون اهمیت چندانی نداره! در هر صورت دوتا خدمتکار هستن که شبانه روز دراختیارشن…حاضرهم که نشد به بچه شیر بده…

به صورتش نگاه میکردم و همزمان مغزم سرچ میکرد چه جمله ای به دهانم ارسال کنه که تحویلش بدم والبته که در این مورد کاملا ناکام بود و انگار فرهنگ لغت مغزم به کل خالی شده بود!

وقتی حاضر نبود بعضی چیزارو بپذیره ، وقتی دست به هرکاری زد تا من فرصت دور شدن ازش رو نداشته باشم چطور میتونستم به این سادگیا ازش فاصله بگیرم ؟
دستشو به سمت صورتم دراز کرد و خیلی آروم گونه ام رو نوازش کرد و بعدهم گفت:

-تک تک شبهایی که ازت دور بودم به تو فکر میکردم..دلم میخواد امشب بجای اینکه با یادت درگیر باشم کنار خود واقعیت باشم نه خیالت…

واقعا نتونستم نه بیارم.و کاش سرزنش نشم چون کسی جای من و تو شرایط من نبود.نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

-خیلی خب…بیا…

لبخند پژمرده اش جون گرفت و صورتش با نشاط تر شد
قیافه ی یه برنده رو به خودش گرفت و بعدهم گفت:

-میدونستم تو هنوزم دوستم داری!

اشتباه میکرد! دیگه دوستش نداشتم و واسه این بی علاقگی و بی عشقی دلایل زیاد خودمو داشتم.
خیلی وقت بود ازش دل کنده بودم.
تلاش کردم روی پای خودم بایستم اما نشد.یعنی اون نذاشت.
پیاده شدم و در پارکینگ رو باز کردم و دوباره سوار ماشین شدم.
ماشینش رو پارک کرد و بعدهم هردو پیاده شدیم و رفتیم سمت آسانسور.
خودش دکمه آسانسور رو زد و رفتیم داخل.
تکیه ام رو به عقب دادم و گفتم:

-چی به صدلقت گفتی که بدون اینکه حتی باهام صحبت بکنه کنارم گذاشت؟ چی بهش گفتی!؟

شونه هاش رو بالا و پایین کرد و جواب داد:

-نترس! چیزی نگفتم که اگه یه روز چشم تو چشم شدی خجالت بکشی!

بهم نزدیک شد.دستشو دور گردنم انداخت و بعد گونه ام رو بوسید و گفت:

-تو نباید کار کنی.تو پرنسس خوشگل منی…یه پرنسس که کار نمیکنه…

صداش آروم و یواش بود.مثل وقتایی که حشری میشد و تو گوشم حرفهای تحریک کننده میزد.
مثل وقتهایی که بهم نزدبک پیشد تا آب کمرش رو خالی بکنه….
نفس گرمش رو پوست صورتم پخش شد و لبهاش رو گونه ام نشست.
دست راستشو از روی شکم تا سینه ام بالا آورد لوسهدی آروم دیگه ای به لبم زد.
پلکهامو روهم گذاشتم و گفتم:

-اینجا جای این کارا نیست مهرداد…

منو به خودش فشردو این بار صورتمو ماچ آبدار دیگه ای کرد و گفت:

-خیلی وقت ازت دوربودم…نمیتونم واسه بوسیدنت بیشتر از این صبر کنم!

احساس خیانت بهم دست داده بود.خیانت به فرزینی که دوست داشتنش رو پاسخ داده بودم.
خیانت به اون که عشقش پاک بود ولی آخه چه کاری از دستم بر میومد!؟
دستشو از بدنم جدا کردم و گفتم:

-مهرداد بس دیگه!

آسانسور که توقف کرد دیگه نتونست بهانه جویی کنه و منو بیشتر از این تحت فشار بزاره.
خیلی سریع رفتم بیرون و اون هم پشت سرم اومد.
باعجله و قبل از اینکه کسی مارو باهم ببینه رفتم داخل.
البته…جای نگرانی نبود چون نود درصد همه اونایی که اینجا بودن مسافرایی بودن که قرار نبود تا همیشه هم اینجا بمونن و مثال گذر موقت بودن!

درو باز کردم و رفتم داخل و اشاره کردم اونم بیاد…

تو همون بدو ورود، نگاهش تو سرتا سر اون خونه نقلی به گردش دراومد.
حتی حس کردم پوزخند زده.
کیفمو روی میز گذاشتم و خیره به اون صورت و اون لبخند معنی دارش پرسیدم:

-چیه؟ چرا پوزخند میزنی!؟
لاید داری باخودت میگی این دختره احمق که کاخ پادشاهی منو ول کرد و اومد اینجا…!آره!؟

دست از تماشای خونه ای که تو یه دور نگاه میشد همه جاش رو دید برداشت و قدم زنان اومد سمتم.نزدیک که شد گفت :

-اینجا…این سوئیت مسافرتی واقعا برازنده ی توئہ….؟

لبخند تلخی زدم و نشستم روی مبل. شالم رو ازسر کشیدم و انداختم کنار وهمونطور که کمربند مانتوی بدون دکمه ام رو باز میکردم جواب دادم:

-آرامشی که اینجا دارم تو خونه ی تو نداشتم.
اینجا خودمم و خودم…خبری از شهناز فضول نیست.خبری از نوشین و تیکه پروندنهاش نیست….

اومد و درست کنارم نشست و خودشو رو مبل کنارم جا داد.به نیمرخم نگاه کرد و گفت:

-ولی می ارزید درست..؟.به شبهایی که من میومدم سراغت و باهم تا صبح حرف میزدیم می ارزید…

نه نمی ارزید.
بخش اعظمی از من درگیر وابستگی مالی ای بود که بهش داشتم نه عشق اما فرزین چی؟
نه…قسم میخورم حتی یک درصد هم به من کمک نکرده بود.
ولی اونیه که دوستم داره.اونیه که واقعا منو میخواد و میتونه تا همیشه یه تکیه گاه امن برای خودم و حتی خانوادم باشه….
نگاهم رو به جلو بود و بدون اینکه تغییرش بدم گفتم:

-تو الان خانواده داری…بچه داری…

سرشونه مانتوم رو داد پایین و گفت:

-بچه؟اکن بیشتر یه وارث…وگرنه من بچه نمیخواستم…

-در هرصورت تو الان یه پدری….

نگاه عاشقانه ای به صورتم انداخت و گفت:

-بهار..ای کاش تو رو حامله میکردم…ای کاش تخممو تو شکم تو میکاشتم نه نوشین…

اینا دیگه حرفهایی نبودن که من بعداز شنیدنشون تو دلم قنچ بده و باخودم نتیجه گیری کنم چقدر دوستم داره.
من دیگه نمیخواستمش چون اونی نبود که نشون میداد.
چون آزارم میداد و به خواسته هام توجهی نمیکرد!

-دیگه از دستت نمیدم!

این جمله هوشیارم کرد.حتی نفهمیدم کی نیم وجب فاصله ی بینمونو به صفر رسوند.
دسناشوددور کمرم حلقه کرد و چونه اش رو گذاشت روی شونه ام و تماشام کرد.
کلافه بودم.
دوست داشتم از خودم دورش کنم.
با لحن نه خیلی تند اما کمی عصبانی گفتم:

-مهرداد من فکر میکردم حرفهامونو زدیم.فکر میکردم فهمیدی نباید باهم باشیم..فکر میکردم متوجه شدی کنارهم قرار گرفتنمون بیفایده اس….تورو خدا

-منم فکر میکردیم این بحث رو تمومش کردیم…

کلافه گفتم:

-این بحث رو هیچوقت نمیشه تموم کرد چون از خیلی چیزا نمیشه فرار کرد..مثل پدرشدنت!

چهارتا از انگشتاشو روی لبهام گذاشت تا ساکتم کنه و بعد درحالی که همچنان چونه اش روی شونه ام بود بی ربط به تمام حرفهام گفت:

 

-دیگه نیازی نیست بری کلینیک.خودم هرماه به حسابت پول می ریزم..حتی اگه ماشین هم میخوای کافیه فقط بری نمایشگاه و انتخاب بکنی….

آخه من به چه زبونی باید به اون میگفتم خونه و ماشین نمیخوام.پولشو نمیخوام…محبتشو نمیخوام…
چرا راحتم نمیگذاشت تا زندگی خودمو ادامه بدم؟
اونطور که خودم میخوام…
منو به خودش فشرد و با بستن چشمهاش شروع به بوسیدن صکرتم کرد.
سرمو عقب بردم و گفتم:

-من پول نمیخوام….ماشین هم نمیخوام…من شغلمو میخوام همونی که ازم گرفتیش!

لباشو از گردنم برداشت و با تحکم گفت:

-ابداااا….حرفشم نزن! دوست ندارم کار کنی!

با عصبانیت زیادی نگاهش کردم.این عصبانیت البته برنمیگشت به این لحظه فقط.
حس میکردم خیلی وقت ازش دلخورم…
تند تند گفتم:

-من نوکر تو نیستم مهرداد.برده ی تو هم نیستم…من قدرت اختیار و انتخاب و تفکر و تعقل دارم اما تو تک به تک اینارو داری ازمن میگیری محض رضای خدا این امرو نهی هات رو بزار کنار…

خواستم بلند بشم ولی این اجازه رو نداد و با متمایل کردن بدنش روی بدنم کاری کرد دراز بکشم و خودشم تقریبا خیمه زد روی تنم…

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان عشق ممنوع/پارت سیو دو

چشم که باز کردم یه جای غریبه بودم اینجا بیمارستان نبود اما این همه سرُم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *