خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان شاهدخت/ پارت پنجاهو هفت

رمان شاهدخت/ پارت پنجاهو هفت

“نهان”

با خداحافظی دایان و نیلو دانیار در عمارت رو قفل کرد و به سمتم اومد

میدونستم میخواد کل ارایشم رو بهم بریزه ولی هنوز برنامه ی من تموم نشده بود

قبل از اینکه بهم برسه از جا پریدم

_تا تو دست و صورتت رو بشوری منم چای میریزم

به ناچار به سم سرویس قدم برداشت از قبل چای دو داخل فلاکس ریخته بودم
سریع برش داشتم و از پله ها بالا رفتم و وارد اتاقی که دایان اماده کرده بود شدم

با فندک اشپزخونه شمع ها رو روشن کردم

صدای دانیار از پایین به گوشم رسید

دانیار_کجا رفتی پس

_ببا بالا عزیزم تو اتاقتم

روی تخت نشستم و البومی که درست کرده بودم رو پشت بالش مخفی کردم

دانیار وارد اتاق شد و شگفت زده به اتاق که با نور شمع روشن بود نگاه کرد

_نهان …

لبخند زدم و از جا بلند شدم … اهنگ بیکامی که اماده کرده بودمو زدم تا از سیستم پخش شه جلو رفتمو دستم رو دور گرونش حلقه کردم

_جون نهان

پیشونیم رو بوسید و توی رقص همراهیم کرد

دانیار_ کی اومدی شدی کل زندگیه من ؟

امشب کمر همت بسته بودم تا دانیار رو دیوونه کنم

_تو باید بگی از کی زیر زیرکی زمسنه این عشقتو اماده کردی

خندید و بوسه ی ارومی روی گردنم کاشت

دانیار_وقتی برای اولین بار تو بغل دانیال دیدمت

حیرتزده نگاهش کردم کی رو میگفت

دانیار_خیلی حسودیم شد امروز … هم به تو که محبت داداشمو شربک شده بودی و انقدر حواسش بهت بود

هم به داداشم که دوتا دختر زیبا و دوست داشتنی کنار خودش داشت

دانیار_ در ا۱ل انقدر تنفر تو دلم پد بودی از اینو اون که باید از تو ام متنفر میشدم
ولی من میمردم اگر دایان و دانیال نزدیکت میشدند

یادته با مشت کوبیدم تو صورت داداش نیلو

اولین باری بود که دانیار رو میدیدم اون روز به دانیال گفته بودم از این داداشت بدم میاد چون بیشتر از من دوسش داری …

دانیال هم گفته بود کاری نداره که عروس بعدی خانواده تو میشی دیگه نه تو حسودی میکنی نه دانیار

من هم خندیده بودم و گفتم شتر در خواب بیند پنبه دانه … عمرا زن داداش چلغوزت شم

با یاد اون تایم خنده م گرفت

درست ۴ روز بعدش نریمان جلو اومد و بهم گفت ازم خوشش میاد

ولی دانیار با مشت تو صورتش از خجالتش در اومده بود

_اره چقدر ازت بدم اومده بود که یه روز مونده به عروسی دانیال و نازی دعوا درست کرده بودی

دانیار خندید و من هم سرم رو تو گردنش فرو کردم و درست چسبیده به نرمیه گوشش لب زدم

_ولی الان که فهمیدم غیرتی شدی خیالم راحت شد

دانیار سرش رو به سمت صورتم خم کرد و این یعنی به هدفم رسیده بودم
بوسه ی ارومی پشت گوشش زدم و صاف شدم

چشمانش کمی خمار شده بودند

دانیار_امشب بهترین تولد زندگیم بود نهان

دسته ای موهام که جلوی ۱ورتم اومده بود رو کنار زد و لب زد

_هم تو کنارم بودی هم خانواده م… وجودت مثل نازی سرشار از نعمت و روزی

کی باورش میشد دانیار این حرف رو بزنه …

دانیار_خیلی دوستت دارم

رق۱یدن رو متوقف کردم و با لبخن به سمت تخت کشوندمش
با هم روی تخت نشستیم و با خنده به کیک کوچیک روی میز نگاه کرد

دانیار_پس برای همین نمیذاشتی کیک بخورم

خنده م گرفت و‌سرم رو‌تکون دادم امشب هربار که میخواست کیک بخوره به یه بهونه ای از کیک جداش کرده بودم و دست اخر به دانیار گفتم اون بشقاب کیک رو نابود کنه

دانیار_چشمم خیلی دنبالش بود … خیلی دوستت داشتم‌ فحشت ندادم

از ته دل خندیدم و خودم رو تو بغلش انداختم و دلبری کردنم رو شروع کردم

دستم رو بالا بردم و روی صورتش کشیدم

_چندتا دوسم داری

اروم زمزما کردم واروم جوابم رو داد

دانیار_دوست داشتن شمردنی نیست

زرنگ تر از این حرفا بود که بخواد اعتراف کنه

_میخوام بدونم چقدر دوسم داری

و دستم رو از روی صورتش پاببن کشیدم و روی سینه ش سوق دادم دکمه ی اول پیراهنش رو باز کردم تا دستم پیشروی بیشتر داشته باشه

دانیار_مثال زدنی نیست … خیلی بیشتر از این حرفاست

سرش رو پایبن اورد و لب هام رو بوسید

خودم تشنه تر از دانیار بودم ولی الان وقتش نبود

به عقب هولش دادم‌و سرم رو از روی پاش برداشتم و کیک رو جلو کشیدم شمع روش رو روشن کردم و به نیم رخش خیره شدم

_خیلی خوش شانسی میتونی یه ارزوی دیگه هم بکنی

به سمتم برگشت و با لبخند نگاه کرد

دانیار_۱۰۰بار دیگه هم شانس داشته باشم بازم همون ارزو رو میکنم

کنجکاو بهش چشم دوختم و پرسیدم

_ارزون چی بود ؟

دانیار با تک خند روش رو به سمت کیک چرخوند و چشماش رو بست و لحظه ی بعد شمع رو فوت کرد

_نگفتی

دانیار_ارزو رو نباید بگی وگرنه براورده نمیشه

لوسی نثارش کردم و چاقوی کیک رو برداشتم و جلشو گرفتم

_ببرش تا من بیام

دانیار_کجا ؟

_میام الان

سریع از اتاق بیرون رفتم و به سمت اتاق ته سالن رفتم
امروز بعد وز مدت ها میخواستم از هنرم استفاده کنم

وارد اتاق شدم و به لباس روی تخت نگاه کردم امروز خریده بودمش مطمئن بودم دل دانیار رو باهاش میلرزونم مثل تموم اویز هایی که بهش بود و رقصیدنم قرار بود بلرزه

زیپ پیراهنم رو پایین کشیدم و از تنم سر خورد .. س.وتینم رو از تنم دراوردم و نیم تنه ی لباس عربی رو پوشیدم

شلوار های ازادش که از قسمت ساق تا روی زیر باسن چاک داشت و باز بود رو پام کردم و تو اینه به خودم نگاه کردم

قسمتی از موهام رو که بسته بودم رو هم باز کردم و کمی سایه ی چشمم رو پر رنگ تر کردم و رژ لب قرمز رو هم روی لبام تمدید کردم و از اتاق خارج شدم

به سمت اتاق دانیار رفتم و جلوز در دستی به لباس هام کشیدم تا مرتب شه
قبل از وارد شدنم با گوشیم اهنگ عربی که انتخاب کرده بودم رو پخش کردم که ۱داش از سیستم داخل اتاق بلند شد

در اتاق رو باز کردم و با تکون دادن بدنم وارد اتاق شدم

دانیار شوکه و با دهانی باز نگاهم میکرد
تابی به موهام دادم و با ناز و عشوه جلو میرم

مثل هیپنوتیزم شده ها نگاهم می‌کرد
و چشماش رو بدنم میچرخید ..

چند چرخ میزنم و نزدیکش می‌شم
عمداً لرزش باس.ن و حرکا سی.نه م رو با ناز بیشتری جلوش انجام می‌دم

از جاش بلند شد و نزدیکم شد دست درار کرد تا کمرم رو بگیره که با نگاه شیطونم عقب میرم…

مات نگاهم میکنه ولی تازه اول برنامه های من بود

پشتم رو بهش میکنم و کمرم رو خم میکنم و برعکس بهش نگاه میکنم و همونطور هم باسنم رو تکون میدم

اب دهانش رو قورت میدم و دکمه ی دوم پیراهنش رو هم باز میکنه

کمر راست میکنم و به سمتش میچرخم و با تکون دادن سی.نه و باسنم جلو میرم و دستم رو قسمت لخت سی.نه ش میذارم و به عقب هولش میدم

روی تخت مینشینه و من هم رویش خم میشم و سی.نه هام رو تکون میدم اهنگ تموم میشه و دستش دور کمرم حلقه میشه و برعکس رو تخت میندازتم خودش هم روم خیمه میزنه

با بدجنسی تمام لب زدم

_من کیک میخوام همونطور که روم خیمه زده بود مابقی دکمه هاش رو باز میکنه و گردنم رو مک عمیقی میزنه

دانیار_کیک هم بهت میدم

با شیطنت نگاهش کردم که انگشت رو وارد خامه ی کیک کرد و روی لبم مالید زبونم رو دراوردم و لب پایینم رو با شیطنت لیس زدم

سرش رو خم کرد و لب بالا رو داخل دهانش برد و مکید
اه ریزی از گلوم خارج شد و انگشت بعدی خامه روی چاک سی.نه م‌نشست…..

با شیطنت نگاهش کردم که انگشت رو وارد خامه ی کیک کرد و روی لبم مالید زبونم رو دراوردم و لب پایینم رو با شیطنت لیس زدم

سرش رو خم کرد و لب بالا رو داخل دهانش برد و مکید
اه ریزی از گلوم خارج شد و انگشت بعدی خامه روی چاک سی.نه م‌نشست و زبونش رو وسط چاک سینه م کشید

نفس هام تند شده بودند دانیار هر ادمی رو به راه میاورد

دستش رو پشتم برد و گره ی نیم تنه ی عربی رو باز کرد تز تنم دراورد و به سمتی پرت کرد

دانیار_قبل از اینکه اینطوری دل ببری به ۴کر سلامت جسمی خودت باش

با لوندی خندیدم که بی طاقت انگشتش رو دوباره وارد خامه ی کیک کرد و رو نوک سینه هام مالید

با ولع زبونش رو روشون کشید و شروع کرد به مکیدن نوک سینه م

چشمام رو بسته بودم و از شدت لذت نفس نفس میزدم

دانیار_جونم … دوست داری ؟

 

جوابش رو ندادم که اینبار گاز محکمی از نو.ک س.ینه م گرفت جیغ ارومی کشیدم و دانیار زبونش رو روی بدنم کشید تا به نافم رسید

 

با مکیدن نافم لذت وصف نشدنی سر تا سر بدنم چرخید دلم نمیخواست تورابطمون منفعل باشم ولی دانیار انقدر ماهرانه من رو تا اوج میبرد که ترجیح میدادم سرجام بخوابم

دانیار دوباره به سمت لب هام هجوم اورد و لب هام رو بوسید زبونم رو داخل دهانش کشید که دردم گرفت و زبونم رو عقب کشیدم

_اخ

دانیار_تقصیره خودته … انقدر دیوونه م کردی که امشب بدون هیچ لطافتی میخوام دخلتو بیارم

کمی ترس تو دلم نشست

ولی با مکیده شدن گوشم توسط دانیار ترس رو فراموش کردم

حالا نوبت هنرنمایی من بود

دانیار رو روی تخت هول دادم و خودم از زیرش به روش نقل مکان کردم

روی شکمش نشستم و با یک دست دکمه های پیراهن مردونش رو باز کردم

انگشت اشاره ی دست ازادم رو داخل دهنم فرستادم و سعی کردم با سکسی ترین حالت ممکن بمکمش

از دهنم دراوردمش و با نوک سینه م بازی کردم

دانیار چشماش خمارتر از قبل شد و بی طاقت خواست به سمتم حمله کنه که سینه ش رو به سمت تخت فشار دادم
پیراهنش رو از تنش دراوردم و پایین تخت انداختم

مردونگی کلفتش روی بهشتم حرکت میکرد و نشون میداد کارم رو خوب انجام داده بودم و حالا مردونگیش داشت بزرگ میشد و به حجم واقعیش میرسید

زبونم رو روی لبش کشیدم و داخل دهانش فرستادم با زبونش بازش کردم و گاز ارومی از زبونش گرفتم

به سمت گردنش رفتم و مکیدمش ناله ی مردونه ش بلند شد

دانیار_اخ

خوشحال از به وجد اومدنش به سمت پایین رفتم و سر سینه های مردونش رو زبون زدم و مکیدم که به خودش پیچید

شنیده بودم مرد ها روی پشتشون حساسن

دستم رو از پشتش رود کردم و مهره های کمرش رو لمس کردن و همونطور هم سینه های مردونش رو میلیسیدم

دستم رو روی کمر شلوارش حرکت دادم و جلو اوردم دکمه و زیپ شلوارش رو دراوردم و اروم‌پایین کشیدمش

خیلی اهسته از روی شرت مردونگیش رو لمس کردم

در نهایت مردونگیش رو از داخل شلوارش دراوردم و زبونم رو اروم روی اناتومی مردونه ش کشیدم

بعد از اینکه حسابی صدای اه و ناله ش را بلند کردم به ارامی سرش رو وارد دهانم کردم و مکیدم

کم کم جلوتر فرستادمش

بخاطر تجربه ب اخر خوردنت مردونگیش کمی محتاط تر رفتار کردم میترسیدم دانیار باز هم نتونه جلوی خودش رو بگیره و ضربات محکمی داخل دهانم بزنه

دستم و به زیر التش رساندم و تخ.م هایش رو اروم مالیدم

ناله های ریزش بلند تر شده لود و صدای ناله هایش اتاق رو پر کرده بود

به ارگاسم نزدیک شده بود که بالا کشیدتم و شروع کرد به بوسیدن لب هام

انگار دلش نمیخواست که ابنطوری به اوج برسه

روی تخت خوابوندتم و از لب تا زیر دلم رو لیسید
سرش رو لین پام برد و با اولین زبونی که بین پام کشید از شرم و خجالت چشم بیتم و لب گزیدم تا از سر لذت جیغ نکشم

دانبار پشت سر هم اینکارو کرد و وقتی متوجه شد که من حسابی اماده ام روم خیمه زد و لب پایینم رو به دندون گرفت

به چشمانم زل زده بود تا اجازه دهم

هنوز کمی دودل بودم دلم میخواست کمی جای پایم محکم تر شود و بعد تموم جسم و روحم رو ازا ان خودش کند

وقتی دو دلیم رو دید دوباره سرش رو بین پام برد و سعی کرد با رابطه ی دهانی به اوج برسونتم و تو اینکار هم موفق شد

با لرزش کمرو پاهام و نفس های تندم مفهمید به ارگاسم رسیدم کمی که اروم شدم به چشمای خمارش نگاه کردم

نوبت او بود که به اوج برسه

دوباره با آل.ت تنسالیش رو مهمان دهانم کردم …

بعد از مکیدن و مالیدنش دادی کشید و آل.تش رو از دهانم بیرون کشید و چند لحظه ی بعد به اوج رسید ….

 

بین چشمای خمار از خوابم رو باز کردم و دوباره بخاطر نور شدید خورشید که مستقیم به چشم هام می تابید بستم .

می خواستم کش و قوسی به بدنم بدم که تازه سنگینی دست دانیار رو که مثل یه حصار دورم پیچیده بود، حس کردم .

لبخندی روی لبم اومد و با درست کردن جای سرم بین بازو و گردنش، طولی نکشید که دوباره به خواب رفتم.

****

“دانیـــــــار”

جسم ریزه میزه نهان رو به خودم فشردم و خیلی سخت چشمام رو باز کردم.

بعد از چند بار پلک زدن خشکی چشمم از بین رفت و دیدم واضح تر شد .

شب گذشته اینقدر دیر خوابیده بودیم که با وجود روشن شدن هوا هیچ کدوم دلمون نمیخواست بیدار شیم .

با یاد اوری و مرور خاطرات دیشب از همون لحظه ورودم به عمارت تا موقعی که بخوابیم اولین لبخند امروز روی لبم نشست .

به نهان چشم دوختم دخترک شیرینی من نمیدونم کی بیدار شده بود و سرش رو بین گردنم جا داده بود

اما همین نفس های گرمش هم به پوست سینم میخورد، برای از خود بیخود کردن من کفایت میکرد‌.

روی ارنجم تکیه دادم و هردومون رو با یک حرکت بالا کشیدم .

سر نهان رو روی بالشت گذاشتم و خودم با جک کردن دستم زیر سرم با لذتی وصف نشدنی بهش زل زدم .‌

 

چشماش که بسته میشدن، به راحتی میشد دونه به دونه ی مژه هاش رو بشمری.

نگاهم از روی چشمای بستش سر میخوره و به برآمدگی گونه هاش میرسه که بخاطر ارایش دیشب هنوز کمی اکلیل روش مونده بود.

اروم بوسه ای روی گونه ش نشوندم
دلم تنگش بود باید بیدار میشد اروم اسمش رو چندبار صدا کردم

چشمانش تکون میخورد اما بازشون نمیکرد
با شیطنت دستم رو روی پهلو هاش کشیدم و شروع کردم به قلقلک دادنش

صدای خنده هاش که توی اتاق پیچید تازه فهمیدم چقدر دل تنگ این نت خاص موسیقی بودم.

گاز بزرگی که از پوست شیشه ای کتفش گرفتم باعث شد صدای جیغ و خندش باهم مخلوط بشن.

با صدای خواب الودش شاکی گفت

نهان_آی …وحشی …گاز نگیر کبود میشم.

_میخوام کبود شه همه‌ی دنیا بفهمن صاحب داری .

سرمست از صدای جیغ و خنده هایش خودم رو روش انداختم و از پشت توی بغلم قفلش کردم.

تقلا هایش برای فرار کردن بی نتیجه موندند و تسلیم شده توی بغلم به نفس نفس افتاد.

بین قفل بازوهام خودش رو چرخوند و بی حرف به چشمام خیره شد.

لباش تکون نمیخوردن اما چشماش به تنهایی یک دنیا حرف برای زدن داشتن.

توی چشمای همدیگه خیره بودیم که صدای زنگ گوشی من سکوت بین مون رو شکست .

با اکراه یک دستم رو از دورش باز کردم و همونطور که روی پهلو میچرخیدم تا گوشیم رو از پا تختی بردارم

نهان هم از فرصت استفاده کرد و توی یه حرکت از تخت پایین پرید .

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان عشق ممنوع/پارت سیو دو

چشم که باز کردم یه جای غریبه بودم اینجا بیمارستان نبود اما این همه سرُم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *