خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان عشق ممنوع/پارت سیو دو

رمان عشق ممنوع/پارت سیو دو

از کجا درز کرده بود باخبر نبودم
اما قبل از اینکه پای من به کویت بر سه اونجا همه از اومدن من خبر دار بودن.

از اینکه اینجا کم و بیش آشنا داشتم حالا هرچقدر رقت انگیز و نفرت انگیز اما مهم این بود که دست و بالم خالی نباشه مهم این بود اینجا آدم هایی داشتم که به خاطر من هرکاری میکردن.

من کم برای این شیخ ها کم برای این عربا دختر نفرستاده بودم
که اان بخوان پشتمو خالی کنن…

خوب می دونستن خالی کردن پشت سام یعنی اینکه دیگه خبری از اون دخترای رنگ و وارنگ نیست پس حتماً کنارم میموندن
وقتی از هواپیما پیاده شدیم برای گرفتن ماشین به محوطه رفتیم اما با دیدن ماشین سیاه رنگی که راننده و یک بادیگارد کنارش بود متعجب عینکم و روی چشمم جابجا کردم

راننده با دیدن ما به سمتم اومد و با سلام گفت
_ منو شیخ جابر فرستاده دنبالتون که برین عمارت ایشون !

با تعجب گفتم از کجا فهمیده که من دارم میام سرشو پایین انداخت و گفت

_ من از اینا اطلاعی ندارم فقط دستور دارم شما رو ببرم عمارت شیخ جابر.

سمیر کمی فقط کمی ترسیده و جا خورده به نظر می‌رسید حق داشت هیچ وقت با هیچ کدوم از این عربا هم کلام و هم صحبت نشده بود و این که الان اونا می دونستن که من توی کویتم کمی ترسناک بود براش اما من خوب میدونستم این آدما اینجا چی می‌خوان میدونستم که توی ایران خیلیا رو دارن که خبر آمدن من رو اینجا پخش کنن پس بدون حرف اضافه دیگه ای سوار ماشین شدیم
سمیر اهسته کنار گوشم گفت

_ آدمهای مطمئنی هستن؟

عینکم و از روی چشمم بر داشتم و بهش گفتم
خیالت راحت باشه من بی گدار به آب نمی زنم شیخ جابر خیلی به من مدیونه پس وقتشه که جبران کنه

سمیر نفس آسوده کشید و خیابونا چشم دوخت هر دو باز سکوت کردیم و به فکر رفتیم

یعنی همتا توی کدوم یکی از این خیابونا بود توی کدوم یکی از این خونه ها بود؟
الان چه حال و روزی داشت؟

اگر لازم شد تک به تک خونه ها رو خودم زیر و رو میکردم و میگشتم و پیداش میکردم

 

این کشور برای من به اندازه قوطی کبریت بود
من کلایران و زیر و رو کردم کویته که اندازه کف دسته چیزی نبود… بود ؟

برای همتا کارهای بزرگتر از این می کردم برای همتا برای اینکه کنارم برگرده داشته باشمش کوه جابجا می کردم چه برسه به اینکه توی این کشور کوچک بخوام پیداش کنم.

وقتی به عمارت شیخ جابر رسیدیم وقتی پیاده شدیم وقتی اون همه خدمکار برای خوشامدگویی به ما جمع شدن بی اعتنا از کنارشون گذشتم.

دیدن اون دخترای رنگ و وارنگ دیدن اون همه خدمتکار نگهبان برای من هیچ ارزشی نداشت من به اونا اهمیتی نمی دادم.
یک راست باید میرفتم سراغ خود شیخ جابر
اون برای کمک کردن به من پیش قدم شده بود و من باید از این فرصت به دست آمده بود نهایت استفاده رو میبردم

با راهنمایی خدمتکار به طرف پذیرایی که شیه اونجا بود رفتم

سمیر به سمت اتاقی که برامون معین شده بود رفت و من برای حرف زدن با جابر رفتم

با دیدنش که داشت قلیون می کشید روی اون تخت بزرگ بهش نزدیک شدم با خوشحالی به کنارش اشاره کرد و بهم خوش آمد گفت

این قدری چاق بود که نتونه از جاش تکون بخوره پس من کنارش رفتم و باهاش دست دادم نزدیکش نشستم و نگاهی به اطراف انداختم و گفتم

خبر رسیدنم اومدنم زودتر از خودم پخش شده از کجا فهمیدی ؟

خنده ای کرد و گفت

_سام آدم کوچکی نیستی که رفت و آمدش بی صدا و بی خبر باشه
هر قدمی که برمیداری اینجا پخش میشه
اینجا همه دنبال توان همه میخوان تو رو به دست بیارن چون سود خوبی برای همه داری…

از روی اجبار خندیدم و گفتم پس درست زدی به هدف و منو قبل از همه شکار کردی مگه نه؟

دود قلیون را بیرون داد و گفت

_من همیشه به هدف میزنم شنیدم دنبال گمشده ای کل ایران و زیر و رو کردی اما خبری ازش نبود فکر می کنی اینجاست؟

گره کراواتمو کمی شل تر کردم و گفتم مطمئنم که اینجاست خبر رسید که داریوش اینجاست و اونم بدون شک پیش داریوشه
خودش روی تخت به سمت من کشید و گفت
_ این آدمی که گنش کردی اینقدر مهمه که می خوای با داریوش در بیفتی؟

دستی به پیشونیم کشیدم و گفتم از این قدرم مهم تر
زن منه و من اومدم دنبال زنم
شما عربا که روی ناموس حساسین اون دختر نانوس منه

با چشمای گرد شده داشت به من نگاه می کرد متعجب گفت
_ یعنی داریوش انقدر پاشو از گلیمش درازتر کرده که زن تو رو دزدیده و آورده اینجا در حالی که هنوز عقد توئه ؟

سیگارم از جیبم بیرون کشیدم روشنش کردم
همچین غلطی کردن و دزدیدن زن عقدی من واقعاً کار هر کسی نبود !

به پشتی تختش تکیه دادم و گفتم به کمکت احتیاج دارم
باید بفهمم اینجا داریوش چیا داره چند تا خونه داره کجاها رفت و آمد داره می خوام همشون رو بدونم

سینه سپر کرد و گفت
_ خیالت تخت کویت شهر منه مال منه همه چیز اینجا زیر نظر خودمه خیلی زود برات پیداش می کنم نگران چیزی نباش

اینجا هوای خفه ای داشت گرمای بیش از حدش ادماهایی که شبیه ما نبودن من و آزار می‌دادن اما تنها حضور همتا توی این کشور اینجا باعث می‌شد بتونم طاقت بیارم و سعی کنم همه چیز رو به راه کنم.
سعی کنم گمشدمو پیدا کنم
وبه اون انتقامی که سالها براش نقشه کشیدم برسم
این بار داریوش از من راه خلاصی نداشت اینو مطمئنم…

برای استراحت به اتاقم رفتم اتاق سمیر درست کنار اتاق من بود خوب بود که نزدیک هم بودیم
اول به دیدن اون رفتم تمام حرفهایی که جابر بهم زده بود و براش گفتم اون خوشحال از اینکه قراره خیلی زود به همتا برسیم گفت

_مطمئنم اینجا پیداش میکنیم و با خودمون برمیگرده ایران بهت قول میدم خواهش می کنم بازم صبر کن طاقت بیار خودتو نباز این آدما همیشه بالا دیدنت بذار همیشه بالا بمونی کاری نکن که بگن کم آورده یا شکست خورده

حق با سمیر بود من نمیخواستم ضعیف به نظر بیام
اما نبوده اون دختر نبوده همتا کاری می‌کرد که من واقعاً شکسته بشم تمام سعی من این بود که تمرکز داشته باشم سعی کنم فقط و فقط به پیدا کردنش فکر کنم اما نمی شد جای خالیش بدجوری عذابم میداد

اینکه کنار من نبود که صدای خنده هاش صدای غر غر کردنهاش و حتی دعواهامون با اینکه کنارم نبود و به گوشم میرسید
اذیتم می‌کرد من بدجوری وابسته این دختر شده بودم…

حتی یک ساعت آروم و قرار نداشتم
طاقت نیاوردم از اتاقم بیرون اومدم بیخیال سمیر از این عمارت بزرگ پامو بیرون گذاشتم

اینجا آدمایی رو می شناختم که می تونستن بهم کمک کنن پیدا کردن همارت داریوش اصلاً کار سختی نبود اینجا یک کشور خیلی خیلی کوچیک بود یه جایی که می شد توی دو روز کوچه به کوچه شو گشت و دنبال همتا بود

 

اما خوب میدونستم داریوش بی گدار به آب نمیزنه چون اگر اینجا بود از یه چیزایی مطمئن بود که اینجا آمده بدون شک برنامه هایی داره و تمام اتفاقاتی که ممکنه بیفته رو آنالیز کرده و براشون برنامه ریخته…

می دونستم اینجا داریوش مطمئناً آدمای زیادی داره حداقل خیلی خیلی بیشتر از کسایی که من میشناسم با چند نفر تماس گرفتم باهاشون قرار گذاشتم تا ببینمشون اولین نفر خلیل بود آدم آنچنان بروبیا داری نبود پولدار و مثل شیخ های عمارت نشین نبود خلیل شغلش بادیگاردی بود

اون محافظ بود یه زمانی محافظ داریوش بود و بعداً توی کویت ماندگار شد و دیگه برنگشت خوب اینجا رو بلد و جیک و پوکه داریوش با خبر …
پس میتونستم روی کمکش حساب کنم یه ماشین گرفتم و به جایی که خلیل آدرسشو داده بود رسیدم با دیدن اون جلوی اون کافی شاپ بزرگ
نزدیکش شدم با دیدن من لبخندی زد و بهم خوش آمد گفت انگار باورش نمی شد که منو اینجا کنار خودش ببینه اینو می دونستم از این کشور هیچ خوشم نمیاد هرگز به کشورهای عربی سفر نمی‌کردم چون اینجا ها با دیدن هر دختری عذاب وجدان می گرفتم با هم وارد کافی شاپ شدیم روبروی من نشست و متعجب و پر از سوال بهم خیره شد کمی مکث کردم نمی دونستم باید از کجا شروع کنم اما وقتی چندانی هم برای تلف کردن نداشتم پس یک راست رفتم سراغ اصل مطلب
دنباله داریوشم تو خوب می‌شناسیش و میدونی این جاها چه چیزایی داره می خوام آدرس همه خونه هایی که اینجا داره رو بدونم

چشمهای ریز بینشو به من داد گفت _چیکارش داری به مشکل خوردین؟

 

توضیح دادن اینکه داریوش هم چنین جراتی به خودش داده که زن منو بدزد و با خودش به اینجا بیاره کمی برای من رقت انگیز بود کمی حقارت داشت برام…

چطور میتونست این جرات داشته باشه که زن منو بدزد اما چاره‌ای جز گفتن حقیقت نداشتم این جاها همه روی ناموس حساس بودن اسم ناموس که وسط می‌آمد همه به کمک آدم می اومدن پس باید درست به هدف می زدم تا هیچ وقت هیچ کسی نتونه درخواست کمک منو رد کنه

دستی به ته ریشم کشیدم آهسته زمزمه کردم
داریوش پاشو از گلیمش درازتر کرده و زن منو دزدیده و با خودش به اینجا آورده دنبال زنم میگردم
خلیل با شنیدن این حرفم چشماش داشت از حدقه بیرون میزد باورش نمی شد خودش رو کمی جلوتر کشید رو بهم گفت
_تو مطمئنی ؟
مطمئنی کار داریوشه؟.اخه چرا باید اینکارو بکنه؟
نمیتونستم نمیتونستم بهش بگم چون زنم چشمشو گرفته بیغیرتی بود نبود؟ پس عصبانیت مو با آب دهنم قورت دادم و گفتم
به مشکل خوردیم برای انتقام این کارکرده
من دنبال زنم میگردم فهمیدم که اینجاست فقط می خوام آدرس خونه هایی که داره رو بدونم میدونی که داریوش به این کشورهای عربی خیلی علاقه داره از اینکه اینجا زندگی کنه راضی بوده و همیشه هر چقدر که تونسته اینجاها خونه و زمین خریده پس خواهش می کنم کمکم کن….

 

قانع کردن آدما برای من هیچ کاری نداشت یکی از ویژگی های من همین بود کسی نمی تونست به من نه بگه !

وقتی از خلیل خداحافظی کردم و از اونجا بیرون اومدم وقتی به سمت عمارت جابر برگشتم توی طول مسیر نگاهم به تمام خیابونا بود
نمیدونم چرا اما احساس می کردم اگر به این خیابونا و ادما زل بزنم شاید بتونم همتارو بینشون ببینم .

واقعاً حالم انقدر گرفته بود که به هر چیزی چنگ میزدم تا شاید جوابی برای این قلب پر از خواستنم پیدا کنم.

قلبم آرامش نداشت اولین بار بود که این طور به هم ریخته بودم
نبوده همتا دیوونم میکرد واقعاً چقدر سخت بود نداشتنش نبودنش

به عمارت که رسیدم پامو که داخل ساختمون گذاشتم شیخ جابر با اون دبدبه و کبکبه اش با اون همه نگهبان و محافظ و خدمتکار دورش بهم نزدیک شد و گفت
_ خبرهای خوبی برات دارم داریوش و پیدا کردم امشب باهاش قرار دارم دارم میرم پیشش اما تو نباید خطایی کنی هیچ کاری نکن من میرم و سر و گوش اب میدم و می فهمم اونجا چه خبره و خبری از زن تو هست یا نه !
خواهش می کنم بی گدار به آب نزن بزار از همه چیز مطمئن بشیم و قدم به قدم جلو بریم نمیخوام به هیچ وجه هیچ مشکلی نه برای تو و نه برای زنت به وجود بیاد.

با این خبری که بهم داده بود کمی فقط کمی قلبم آروم گرفته بود مطمئنش کردم که قرار نیست کاری بکنم و منتظرش میمونم.

وقتی اونا از ساختمان بیرون رفتن سمیر کنارم ایستاد و گفت
_ خوشحالم که نمیخوای کاری بکنی باید همه چیز دقیق و حساب شده جلو بره.

روی شونش زدم و گفتم من میرم دنبال شون تو همینجا میمونی فهمیدی!

سمیر انگار باورش نمیشد ناباور دنبالم راه افتاد و گفت
_ الان به جابر گفتی که جایی نمیری گفتی همینجا میمونی
تو که نمی‌خوای برای همتا اتفاقی بیفته؟

عصبی به سمتش چرخیدم و گفتم من کاری نمیکنم که برای همتا اتفاقی بیفته اما نمیتونم اینجا بشینم و هیچ کاری نکنم.
باید یه غلطی بکنم یا نه؟
من نمی تونم به امید این عربا بشینم تا زنم و برام بیارن خودم باید پیداش کنم.

سمیر کلافه هم قدمم شد گفت
_ پس تنهات نمیزارم با هم میریم .

الان وقت بحث کردن نبود فقط باید زودتر دنبال اون آدما میرفتم تا به عمارت داریوش برسم به جایی که همتا اونجا بود
تاکسی گرفتیم و پشت سرشون به سمت خونه داریوش راه افتادیم

تمام طول مسیر قلبم آشوب بود نگرانی ترس همه چیز دست به دست هم داده بود تا حال منو خراب کنه تا کاری کنه عقلم از کار بیفته و فقط دلتنگی تمام وجودمو پر کنه
وقتی ماشین‌های جابر جلوی عمارت ایستادند و با پیاده شدن اونا با کمی فاصله ازشون ماشین ما هم ایستاد اونا که وارد شدن ما هم پیاده شدیم.

نگاهی به اطراف انداختم عمارت خیلی بزرگی بود آنقدر بزرگ که من تا به حال مثلشو ندیده بودم
مطمئناً پر بود از نگهبان دوربین و محافظ چطور باید وارد اینجا می‌شدم؟

چرخی دور ساختمون زدیم واقعا سخت بود اینقدری بزرگ بود که نشه به راحتی همه اطراف شو دید زد

من از یک طرف و از طرف دیگه سمیراطراف و نگاهی انداختیم وقتی دوباره منو سمیر به هم رسیدیم هر دو ناامید بودیم
نگهبان های زیادی وجود داشت هر چند متر دوربین مداربسته کار گذاشته بودن و این کار و خیلی سخت می‌کرد و سگ های نگهبانی که کل حیاط عمارت و پر کرده بودن…
باید یه راهی برای داخل شدن به اینجا پیدا می‌کردم اما چه راهی!

وقتی به این فکر می کردم که همتا داخل این عمارته و من فقط یه دیوار باهاش فاصله دارم چنان جراتی پیدا میکردم که می تونستم با تمام آدمای روی این کره خاکی بجنگم تا به همتا برسم.

سمیر بازوم و کشید و گفت
_نگهبانا دوربینا جلو ببریم میبیننت می فهمن و ما همتا را از دست میدیم.

عصبی قدم میزدم باید چیکار می کردم باید چطوری خودم اونجا میرسوندم با کمی فکر کردن روبروی سمیر ایستادم و گفتم
یکی از نگهبانارو باید بکشیم بیرون و لباسشو بگیرطم من باید برم داخل باید برم ببینم اونجا چه خبره….

سمیر اولین بارش بود از این کار را می‌کرد کاملا معلوم بود که کمی ترسیده و نگرانه اما برای من اول و آخری وجود نداشت پایه همتا که وسط بود همه چیز فرق می کرد.

یکی از نگهبانا رو به سختی بیرون کشیدیم با یه ضربه محکم روی سرش کنار دیوار روی زمین انداختمش
لباساش از تنش جدا کردم حالا وقتش بود که من لباس‌های اونو به تن کنم با
وارد این عمارت غریب بشم .

عمارتی که خوب میدونستم قدم به قدمش ممکنه تله های زیادی برای به دام انداختن من داشته باشه.

وقتی لباس پوشیدم عینک آفتابی به چشم زدم بدون اینکه کسی متوجه غریبه بودن من بشه وارد عمارت شدم انقدر نگهبان و محافظ زیاد داشتند که حضور من اصلا به چشم نیاد

نگاهی به اطراف انداختم اینجا خیلی بزرگ بود گشتن اینجا ساعت ها طول می کشید
حواسم رو خوب جمع کردم همه جا را از نظر گذروندم

عمارت بزرگ پر بود نگهبانان و باغبون و محافظ …
همه جا بی اندازه شلوغ بود.
این همه نگهبان داشت کاری میکرد که کمی مطمئن بشم که داریوش همتارو اینجا پنهان کرده و این همه ادم برای دقیقا برای همین اینجا بود.

به سمت ساختمان اصلی رفتم نمیدونستم نگهبان‌ها حق ورود دارن یا نه اما به خاطر مهمونی که اینجا بود به خاطر آدمای زیادی که بودن

فکر کنم همه میتونستن وارد خونه بشن.
پام توی ساختمون گذاشتم با نگاهم ریز به ریز همه جارو زیر نظر گرفتم
همه جا رو دید میزدم همه جا رو نگاه میکردم عمارت شلوغ بود و پر بود از آدمای رنگارنگ اما انگار خبری از همتای من نبود
پیدا کردن همتا بین این همه آدم واقعاً کار سختی بود.

با دیدن داریوش که پشت میز بزرگی نشسته بودن و در حال قمار بودن عصبی دستامو مشت کردم تا به سمتش حمله نکنم و دندوناشو توی دهنش نریزم مرتیکه حرومزادا عوضیرو..

به سختی جلوی خودمو گرفتم تا بهش حمله نکنم به سمت پله ها رفتم میتونستم بگم بیشتر از ۳۰ تا اتاق بالا بود

 

آهسته تک به تک درارو باز کردم تا ببینم میتونم اثری از همتا پیدا کنم یا نه اما هیچ خبری از همتای من نبود

هرجارو گشتم هیچی پیدا نکردم
اما مگه ممکن بود وقتی داریوش اینجاست همتا اینجا نباشه؟
حتما همتا اینجا بود
حتما با خودش آوردتش اینجا

اخه مگه میشه هیچ اثری از همتا نباشه؟ دوباره توی سالن چرخی زدم و به سمت طبقه سوم رفتم طبقه که جزئی سالنه بزرگ و یه در بزرگ چیز دیگه ای توش نبود

در اتاق که باز کردم مطمئناً وارد اتاق داریوش شدم
اتاق پر بود از عتیقه ها چیزهایی که بدجوری باب میل داریوش بود
قدم به قدم اتاق با وحشتی که توی وجودم بود گشتم.

می‌ترسیدم می‌ترسیدم همتارو اینجا توی این اتاق پیدا کنم و این یعنی داریوش دست‌درازی کرده به ناموس من به زن من به کسی که مال منه!

وقتی اثری از همتا توی این اتاق پیدا نکردم
دروغ چرا نفس راحتی کشیدم از اینکه اینجا پیداش نکردم آروم شدم

اما یعنی همتا کجا بود یعنی یه جایی دور از خودش نگهش می داشت ؟
اما چرا!

از اتاق بیرون اومدم باید سریع به استخر و طبقه زیرزمینشم هم سری می زدم تا ببینم اونجا چه خبره

شاید اونجا یه سرنخی پیدا میکردم وقتی داشتم از عمارت بیرون میرفتم
دست کسی روی شونم نشست سر جام ایستادم خشکم زده اگر الان اینجا گیر می افتادم دیگه دستم به همتانمی رسید

_توی عمارت چیکار می کنی مگه قرار نیست توی باغ باشی و حواست به همه جا باشه؟
عربی صحبت کردنم خوب بود میتونستم طوری حرف بزنم که کسی نفهمه من ایرانیم
پس بدون اینکه به سمتش برگردم و ببینم کیه که داره باهام هم صحبت میکنه جواب دادم

یه مشکلی پیش اومده بود الان برمیگردم توی محوطه

سریع قدمامو تند کردم از اونجا دور شدم وقتی وارد محوطه شدم چرخی دور ساختمون زدم وقتی ورودی استخر و پیدا کردم پایین رفتم یه جای خیلی بزرگ
یه استخر بزرگ اما سوت و کور هیچکس اینجا نبود انگار همتای منو جایی برده بودن که من دستم بهش نرسه انگار خوب میدونستن که من میام سراغش پی همچنین ریسکب نکردند که اینجا نگهش دارن

عصبی تمام چیزایی که اونجا بوده به هم ریختم باید از این خراب شده بیرون می رفتم پس سریع اونجا رو ترک کردم تمام حواسم رو جمع کردم

بدون اینکه کسی متوجه بشه از اونجا بیرون رفتم
از ساختمون و محوطه خارج شدم با نگرانی با فاصله دوری از عمارت ایستاده بود با دیدن من نفس آسوده کشید و خودمو بهش رسوندم نگران پرسید

_چی شد چیزی پیدا کردی

عصبی جواب دادم
نه هیچ اثری از همتا توی این ساختمون نیست اینجا نیاوردنش حتما یه جای دیگه است
عصبی بودم خیلی عصبی بودم حتی نمی تونستم خودمو کنترل کنم دلم میخواست برم داخل و جون داریوش رو بگیرم
دلم میخواست به خاطر تمام این سالهایی که به خاطر این آدم عوضی عذاب کشیده بودم مادرم عذاب کشیده بود از دنیا رفته بود سمیر عذاب کشیده بود جونشو بگیرم میخواستم تنها دلیل ناراحتی خودمو وکل خانوادمو از روی زمین محو کنم
اما قبلش باید همتا رو پیدا میکردم

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان عشق ممنوع/پارت سیو دو

چشم که باز کردم یه جای غریبه بودم اینجا بیمارستان نبود اما این همه سرُم …

9 نظر

  1. سلام بر علی آقای گل گلاب….
    خوبی داداش؟!چه خبرا؟!چه می‌کنی بااین قرنطینه؟!
    دستت درد نکنه تواین اوضاع کرونایی حواست به ماهست و زودتر پارت میذاری‌‌‌…دمت گرم…
    فقط این پارت یه کم آب دوغ خیاری نبود؟!
    اولش میگه یه دنیا نگهبان و محافظ تو خونه واطرافش هست،بعد یهویی یه نگهبانو نفله میکنه وطرف میره ته خونه یارو رو در میاره،آبم از آب تکون نمیخوره وبرمیگرده؟!!!!
    عجیب نیست یه کم داداش؟!
    درهر صورت دستت درست…
    خیر ببینی مادر😉👻

  2. کی پارت میزارین پس😬 یه هفتس چشمم به این سایت خشکه بلکه دو تا خط نویسنده نوشته باشه ولی نییییس دو کلمه هم نیس چه برسه دو تا خط😑

  3. 😭😭😭😭😭😭😭😭😭سلام پس کی پارت میزاری داداش علی😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭

  4. سلام یه سوال دارم ؟
    این رمان در تلگرام پارتگذاری نمیشه ؟
    مگه نویسنده رمان ترنم نیست ؟
    اونکه رمان هاشو منتشر می کرد تلگرام که …

  5. چرااااااا پارت سیو سه نیستتتت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *