خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار/هشتادو پنج

رمان بهار/هشتادو پنج

 

خواستم بلند بشم ولی این اجازه رو نداد و با متمایل کردن بدنش روی بدنم کاری کرد دراز بکشم و خودشم تقریبا خیمه زد روی تنم…
آب دهنمو قورت دادم و دستهامو گذاشتم روی شونه هاش تا اینجوری بهش بفهمونم اصلا علاقه ای به هیچ بوسه ای ندارم.
نه طولانی نه کوتاه نه هیچ جور دیگه اش….
اول سرش رو خم کرد موهامو خیلی آروم بو کشید.
وقتی اینکارو انجام داد چشمهاش رو بست تا منتهای لذت رو از عطر موهام ببره و بعدهم دوباره سرش رو بالا گرفت و گفت:

-من از همه لحاظ ساپورتت میکنم…من تا وقتی هستم نمیزارم تو مشکلی داشته باشی…پول بخوای خودم بهت میدم…لباس بخوای خودم برات میخرم…ماشین بخوای فقط انتخاب کن!

هیچ کدوم از اونارو نمیخواستم.هیچ کدوم رو.نه طلا نه پول نه خونه نه ماشین…تنها چیزی که میخواستم این بود که ولم بکنه تا آرامش داشته باشم.تا با اونی باشم که انتخاب دلم!
اما جرات به زبون آوردن هیچکدوم از این حرفهارو نداشتم.هیچکدوم رو….
با نفس عمیق و کشداری خودم رو آرومتر کردم و اضطراب کسی که بهش تجاوزش شده رو از خودم دور کددم و گفتم:

-من هیچی از تو نمیخوام‌ میفهمی…

 

جواب منو به منظور دیگه ای گرفت و گفت:

-اووووم….میدونم‌که تو منو بخاطر خودم‌میخوای..حرفهامو به دل نگیر…

سرش رو خم کرد و لبهاش رو چسبوند به گونه ام.
بوسیدم و همزمان سعی کرد طرف دیگه ی مانتو رو هم کنار بزنه.
حشری بودنش رو وقتی احساس کردم که حس کردم مردونگیش داره از زیر شلوارش سایز عوض میکنه.
سرش رو برد پایینتر تا بتونه لبهاش و به گردنم بماله و همزمان با لحن و صدایی حشری گفت:

-اوممممم….چقدر دلم داست تنگ شده بود دختر…واسه عطر تنت…واس بدن نابت….

مکث کرد.زبونشو رو لبهام کشید و دوباره در ادامه گفت:

بااینکه هیچوقت اجازه ندادی سکس کنیم اما هیچوقت وقتایی که باتو ارضا میشدم رو نمیتونم با هیچ رابطه ی جنسی دیگه ای قیاس بکنم!

تنها چیزی که تمایلی به انجام دادنش نداشتم رابطه ی جنسی اونم با مهرداد بود.
کسی که به خودم قول داده بودم دیگه هیچوقت هیچ رابطه ی جنسی ای باهاش نداشته باشم.
وقتی گردنم رو بوسید برخلاف همیشه نه تنها تحریک نشدم بلکه احساس بدی هم بهم دست داد.
دستهامو دوباره رو شونه هاش گذاشتم و سعی کردم از خودم دورش بکنم و گفتم:

-مهرداد….من باید برم وسایلمو سر….

حتی بهم مهلت کامل کردن جمله ام رو هم نداد.لبامو ماچ کرد و سرش رو بالا گرفت و گفت:

-بیخیال تموم کارهایی که داری حرفشونو میزنی یا بهشون فکر میکنی…
فقط به من فکر کن…فقط من

سرش رو دوباره خم کرد و لبهاش رو گذاشت روی لبهام…..آتیشش تند شده بود و دلیلش هم روزهای زیاد دوریمون از همدیگه بود!
گیر افتادن لب پایینیم رو بین لبهاش کاملا احساس میکردم .عمیق می مکید بدون اینکه همراهی منو داشته باشه.
همزمان با کج کردن یقه مانتوم دستش رو روی تنم کشید.
این رابطه برام شبیه به تجاوز می موند…
شبیه به سکس با سکی که دیگه دوستش نداری….
شبیه به تحمل یه ارتباط جنسی زوری با موجودی که میل و رغبتی بهش نداری و هرچی از بدی حس و حالم میگفتم بازم کم بود.
دستش جسورانه همه جای تنم رو لمس میکرد و دست میکشید.
نفسم تو سینه حبس شد.
لبهامو رها کرد وقتی دید خبری از همراهی من نیست گفت:

-چرا منو نمیبوسی!؟

جواب سوالش این بود.
چون من دیگه دوست ندارم، چون نمیخوامت…چون کس دیگه ای رو دوست دارم…چون عشق رو با کس دیگه ای تجربه کردم…و هزار چون و چرای دیگه اما…اما….من این جرات رو نداشتم.
من جرات بیان این حقیقتها رو نداشتم.
لبهای مرطوبمو روهم مالیدم و گفتم:

-من خستمه….

این تنها چوابی بود که تونستم بهش بگم.لبخند زد و گفت:

-و معمولا همه جا برای رفع خستگی از یه سکس توپ استقبال میکنن!

اینو گفت و اینبار سرش رو فرو برد تو گردنم .جایی که خوب میدونست من چقدر روش حساسم و همزمان با دستش همه جای بدنم رو فتح کرد.

صدای ملچ ملوچش توی سکوت خونه پیچیده بود.
سرمو به عقب خم کردم و زل زدم به سقف….
تو شرایطی یودم که نه راه پس داشتم نه راه پیش.
نمیخواستم ادامه بدم اما حتی نمیدونستم با چه بهونه ای میتونم متوقفش بکنم..
دستشو تا وسط پاهام برد و همزمان درحالی که تند تند بدنم رو بوسه بارون میکرد، نفس زنان گفت:

-نمیزارم….نمیزارم…نمیزارم مال کسی جز من بشی…

حرفهاش بوی خودخواهی میداد.بوی عوض بودن….
پیرهن تنش رو چنگ زدم که از خودم جداش کنم ولی اون نه تنها ازم فاصله نگرفت بلکه آروم آروم پایین تر رفت و با فاصله دادن پیرهنم از بدنم سرش رو زیر پیرهنم برد و همه جای شکمم رو بوسید….

کمرمو بلند کرد و بهش نگاه کردم و گفنم:

-مهرداد ادامه نده…

نافم رو زبون زد.
لب گزیدم و سرم و به عقب خم کردم.
لعنتی…لعنتی….
نفس زنان و ملتمس گفتم:

-م.ه..ر.داد…لطفا…ادامه..

سرش رو که

برد وسط پاهام دیگه حرفمو نتونستم ادامه بدم….

سرش رو که برد وسط پاهام دیگه حرفمو نتونستم ادامه بدم….
اون در نهایت کاری که دلش میخواست رو انجام میداد و اگه همه چیز باب دلش پیش نمی رفت دوباره حس دشمنی و اذیت کردنش گل میکرد و من تحمل یه چالش جدید رو نداشتم.
دستمو روی سرش گذاشتم و اون درحالی که رون پامو از روی شلوار دندون میزد و میبوسید جفت دستهاشو به سمت شلوارم دراز کرد و دکمه ی آهنی رو باز کرد تا بتونه درش بیاره و کاری که میخواد رو انجام بده.
نفس داغمو رها کردم و زل زدم به سقف …
مهرداد دستش رو زیر باسنم برد و با گرفتن کمر شلوارم تا زیر زانوهام کشیدش پایین و با فاصله دادن رونهام از همدیگه زل زد به وسط پاهام…
تو دلم درحالی که چشمهام خیره به سقف بود باخودم گفتم:

“متاسفم فرزین …متاسفم که نتونستم جلوشو بگیرم..متاسفم…”

مهرداد انگشت اشاره اش رو از بالا تا وسط پاهام و از روی لباس زیر توریم پایین کشید و خیلی آروم مالیدش تا تحریکم بکنه و همزمان گفت:

-دلم براش تنگ شده بود…اوممممم….چه بوی خوبی میده…

سرش رو بین پاهام فرو برو و بدنم رو عمیق بوکشید.نفسهام به شماره افتاده بودن…نیتش این بود تحریکم بونه تا دبگه نتونم اعتراض بکنم و واسه اینکه جلوشو بگیرم حرف زن و بچه اش رو پیش بکشم.
لبم رو زیر دندون فشار دادم و آه ریزی کشیدم.
لبه ی شرتمو با دندون گرفت وکشیدش پایین….
دستاشو زیر باسنم فرو برد و تو چنگ فشارش داد.
آب دهنمو قورت دادم و سیبک گلوم بالا و پایین شد…
نفس عمیقی کشیدم و چشمامو بستم.
شورتمو آروم آروم تا همونجایی پایین کشید که شلوارمو از قبل کشیده بود.
سرش دقیقا بین پاهام بود.
پاهامو جمع کردم .
دو لنگم رو گرفت و لبهاشو روی واژنم گذاشت و شروع کرد خوردنش…
بدنم تکون خورد.لرزیدم و سعی کردم خودمو بکشم بالا اما این اجازه رو بهم نداد.
لبه های واژنمو توی دهنش میگرفت و میکشید و بعد بی هوا رهاش میکرد تا صداش توی اتاق بپبچه….
موهاشو چنگ زدم و سرمد کج کردم و آه کشیدم.
دیگه مغزم کار نمیکرد چون لذت تو سراسر وجودم جریان پیدا کرد و دیگه واسم تمرکزی نذاشت….
کمرم قوس برداشت و بالا و پایبن شد.
مدام بالبهاش بدنمو میخورد و با اون ملچ ملوچها حشری ترم مبکرد.
موهاشو آروم کشیدم و پاهامو از دو طرف به سرش فشار دادم.
واسه چند لحظه ی کوتاه اونم برای این که نفس بگیره سرش رو از بین پاهام برداشت و بهم نگاه کرد.
شاید میخواست به چشم ببینه چقدر تحریک شدم.
زبونشو روی لبهای مرطوبش کشید و گفت؛

-اممممم….خوشمزه ترین بدن دنبا مال توئہ…
من عاشق خوردنشم…عاشق جر دادنش….عاشق اینکه بکنمش توش و اونقدر تلنبه بزنم که از دهنت بیرون بیاد…

حرف که میزد بدنم متقبض میشد.ریادی حشری شده بود و این از حرفهاش کاملا مشخص بود.
مبل رو چنگ زدم و چشمامو بستم.
دستهاشو سمت سینه هام دراز کرد و فشارشون داد و بعد دوباره همزمان سرش رو بین پاهام فرو برد.
چشمام سیاهی رفت از اون لذتی که چه میخواستم چه نمیخواستم اتفاق میفتاد!
دستاشو آورد پایینتر و روی شکمم رو نوازش کرد.
سرشو بلند کرد و از بالا تا پایین پاهام رو لیس زد و بعد توی یه حرکت عین پر کاه بلندم کرد و بردم سمت تک اتاق خواب اونجا.
روی مبل نمیتونست هرطور دلش میخواد پیش بره و برای همین اینکارو کرد و همزمان که منو اونجا میبرد دستشو رو باسنم گذاشت وبا مالیدنش گفت:

-تو مال منی بهار…تورو به هیچکس نمیدم….به هیچکس…

به پرتم کرد روی تخت.آهی کشیدم و خواستم بلند بشم اما مانعم شد.
مانتو و بعد پیرهنم رو از تنم درآورد و بعد هم رفت پایینتر و شلوارم رو کشید پایین…
نفسهای عمیق می کشیدم و منتظر می موندم تا کارش تموم بشه جز این هیچی ازم برنمیومد.
رو تنم خیمه زد.
گاهی برخورد آلت سفت شده اش با بدنم رو کاملا حسش میکردم.
شروع کرد لیس زدن کمرم.
لب گزیدم و صورتمو به تخت فشار دادم.
گاهی لیس میزد و گاهی میبوسید…
به نفس نفس افتادم.
بوسه هاش آروم آروم تا پایین ادامه پیدا کردن…
دو طرف باسنم رو گرفت و از هم بازشون کرد و سرش رو فرو برد مابینش و شروع کرد خوردنش….
از لذت زیاد بدنم منقبض شد.رو تختی رو چنگ زدم و سرمو بالا گرفتم و با بستن چشمهام آهی کشیدم که به گوشش رسید و بیشتر تحریکش کرد…
زبونشو لول کرده بود و باهاش بدنمو به بازی گرفته بود…
نفس که کم آورد سرش رو بالا گرفت.
سیلی آرومی به باسنم زد و گفت:

-تو زیباترین بدن دنیارو دارس بهار…تو بی نظیری…تو حرف نداری…

خواستم بلند بشم که دستشو رو قوس کمرم گذاشت و گفت:

-نچ نچ ….تکون نخور …

وقتی اینو گفت چندلحظه ای ازش خبری نبود.تا وقتی که صدای بازشدن کمربندش به گوش رسید.
سرمو کج کردم و نگاهی بهش انداختم.وقتی شلوارش رو کشید پایین دوباره رو بدنم دراز کشبد و سروع به مالیدن آلتش به باسنم کرد و همزمان دستشو برد زیر بدنم و سینه ام رو آروم آروم فشار داد..

به ارگاسم که رسید، آه تو گلویی کشید و کنارم دراز کشیدم.قفسه ی سینه اش تند تند بالا و پایین میشد.
چشماشو بست و با زدن یه لبخند گفت:

-آاااااخیش ! من عاشق این حس و حالم !

سرم رو برگردوندم و زل زدم به گوشه ی اتاق.فقط اون بود که لذت برد اما من نبردم.
بعداز این چطور میتونستم تو چشمهای فرزین نگاه کنم!؟
چطور میتونستم وقتی در مورد آینده با من خوشبین هست صاف تو چشمهاش نگاه کنم و تو گل گفتن و گل شنفتن همراهیش کنم.
به پهلو چرخید و سرش رو به سمتم برگردوند و گفت:

-بهار…منو نگاه کن!

فکر میکردم دیگه قرار نیست اینکارو باهاش انجام بدم.
فکر میکردم با زدن اون حرفها واسه همیشه از زندگیم پرتش میکنم بیرون اما حالا باز من…باز تخت خواب…باز تن لخت…
سرم رو آهسته به سمتش برگردوندم و به چشمهاش خیره شدم.
دستشو سمت راست صورتم گذاشت و گفت:

-بعداز مدتها دوباره طعم آرامش رو چشیدم…چیزی که با تو تجربه میکنم هیچوقت باهیچکس دیگه نمیتونم تجربه کنم!

امیدوار بودم ازم توقع بگو بخند نداشته باشه چون توانایی زدن یه لبخند هم نداشتم.موهای افتاده رو صورتم رو با دست پشت گوشم زد و گفت ؛

-حیف تو نیست کار کنی!؟ حیف تو نیست زحمت بیخودی بکشی اونم توی اون کلینیک پیزوری!؟ حیف..خیلی حیف…تو نباید زحمت بکشی….نباید بیخودی خودتو به آب و آتیش بزنی تو پرنسس منی و باید مثل یه پرنسس زندگی بکنی…

رو به روی خودم یه آدم خودخواه می دیدم.آدمی که از نظر خودش من مال اون بودم و باید کارایی رو انجام میدادم که میخواست.
نمیدونم متوجه تاسف توی لحنم شده بود یا نه اما گفتم:

-نه حیف نیست…من دوست دارم کار کنم.دوست دارم دستم تو جیب خودم باشه نه توی جیب تو…

خیلی زود نسبت یه این حرفم واکنش نشون داد و گفت:

-نه نه نه! من دوست ندارم تو کار بکنی…دوست ندارم وقتتو توی اون مطب بگذرونی و مدام جلوی چشمهای اون فرزین لعنتی باشی!

به طرز کاملا واضحی حسادتش نسبت به فرزین رو بروز میداد.ازش متنفر بود و حس میکرد اگه یه رقیب داشته باشه اونه ،برای همین اجازه نمیداد اونجا کار بکنم.
چقدر دوست داشتم بگم فرزین لعنتی نیست…
اونی که لعنتیه تویی…تو…
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

-تو بیخودی حساس شدی…ببینم…تو واقعا کار منو به این دلیل ازم گرفتی هان !؟ اگه اینطور باشه که واقعا…

انگشتشو روی لبهام گذاشت و گفت:

-هیش! تو هرررر چی که میخوای من بهت میدم…پول ماشین خونه طلا هرچی..هرچی…نیازی نیست کار بکنی اونم وقتی یکی مثل من مثل شیر پشت سرت !
خسته کننده نیست سرو کله زدن با یه مشت داف و پلنگ سرتا پا عملی اونم واسه چندرقاز!

-چهارتمن واسه من چندرقاز نبود چون باهاش اجاره اینجارو میداوم…چون خرجم درمیومد…

با تاکید زیاد گفت:

-هست…چهارتمن از چندرقاز هم کمتر.من بیشتر از اینهارو بهت میدم.چرا نمیخوای باور کنی من واقعا میخوام مثل یه شیر پشت سرت باشم…

هه ! عجب شیری…عجب شیری…
زندگی رو به کام من زهر کرده بود و میگفت میخواد مثل شیر پشتم بمونه!
هیچی نگفتم و اون انگشتشو دورانی به دور نوک سینه ام
کشید و گفت:

-بهار…

آهسته و سرد لب زدم:

-چیه !؟

همونطور که که انگشتشو آروم آروم به دور سینه ام می چرخوند من من کنان و شمرده گفت:

-من…من دلم میخواد سکس کنیم…دلم میخواد بکارتتو خودم ازت بگیرم نه مرد دیگه ای…

رنگ از رخم پرید وقتی همیچن حرفی شنیدم.دستشو باعصبانیت کنار زدم و گفتم:

-حرفش رو هم نزن مهرداد.چطور میتونی همیچین چیزی ازم بخوای!؟

خیلی راحت و ریلکس جواب داد:

-چرا نخوام !؟ من اونی ام که تورو بیشتر از تمام آدمای این شهر دوست داره.بهتر از من چه کسی !؟

فورا نیم خیز شدم.پتورو دور خودم پیچوندم و گفتم:

-مهرداد دیگه دلم نمیخواد در مورد این موضوع حرف بزنیم…تو نه به فکر خودت هستی نه به فکر من…
یه جوری حرف میزنی انگار من یه عروسک جنسی ام..

اونم بلند شد.زل زد تو چشمهام و پرسید:

-من راجب تو همچین فکری میکنم!؟ که تو عروسک جنسی هستی!؟

گله مندانه پرسیدم:

-اگه اینطور نیست پس چرا همچین چیزی ازم میخوای!؟

بازم یه حرف تکراری مزخرف تحویلم داد و گفت:

-چون دوست دارم!

دو طرف پتورو تو مشتم چنگ زدم و گفتم:

-چون دوستم داری؟ دوستم داری!؟
تو زن داری…بچه داری…
ولی من یه دختر مجردم.تا کی میخوای کنار خودت نگهم داری ؟ هان !؟ عاقبت من چی میشه!؟
وقتی بهت میگم ما کنارهم نباید بمونیم واسه همین…واسه اینکه نمیخوام بهت وابسته بشم وقتی ته این وابستگی هیچ اتفاق خوبی قرار نیست بیفته….

نفسم رو باخستگی بیرون فرستادم و خودم رو کشیدم عقب.
کمرم رو به تخت تکیه دادم و خیره به رو به رو لب زدم:

-اگه یه روز نوشین بفهمه..اگه بفهمه…اگه بفهمه من همچیمو میبازم…همه چیمو

 

صدای تلفنم نیمه هوشیارم کرد.دوست داشتم بازهم بخوابم اما دیگه نمیشد.
به سختی خوابم گرفته بود و حالا هم که بیدار شده بودم میدونستم محال که دیگه خواب به چشم بیاد.
تلفن همراهم همچنان زنگ میخورد اما منی که تازه یادم اومد دیشب مهرداد هم پیشم بود قبل از هرچیزی جای که اون دراز کشیده بود رو نگاه کردم.
نبود…نمیدونم همچنان یه جایی از خونه داشت میچرخید یا رفته بود البته امیدوار بودم مورد دومی درست تر باشه!
کلی اون اطراف گشتم تا تونستم اون تلفن لعنتی که افتاده بود زیر تخت رو پیدا بکنم.
پگاه بود ومن خیلی سریع جواب دادم و گفتم:

-سلام پگاه! بسوزه پدر صبح هایی که توی خوابالود زود بیدار میشی…اون موقع واسه دیگران آسایش نمیزاری…

خندید ولی خیلی سریع هم با اون تن صدای عجله ایش گفت:

-حالا مسخره کردن من بماند واسه بعد.تو چرا نیومدی دانشگاه کلاس تا پنج دقیقه دیگه شروع میشه استاد هم گفته این جلسه واسش خیلی خیلی مهم!

دستپاچه و هول نیم خیر شدم و همونطور که به دنبال ساعت مچیم میگشتم پرسیدم:

-کلاس؟ مگه الان ساعت….وای اصلا یادم نبود!اصلا یادم نبود.خواب موندم اه…لعنت

-فقط ده دقیقه تا شروع کلاس هست.زودتر خودتو برسون

حتی خداحافظی هم نکردم.گوشی رو پرت کردم رو تخت و بدو بدو دویدم سمت سرویس بهداشتی.دلم حمام میخواست اما برای رسیدن به اون کلاس مهم فرصت اینکارو نداشتم.
دست و صورتمو شستم و باعجله مسواک زدم.
چقدر بیرار بودم از روزایی که مثل الان مجبور میشدم کارایی که دست کم یکی دوساعت برای انجامشون وقت میگذاشتم رو تو پنج دقیقه سرو تهشون رو هم بیارم.
دوباره بدو بدو خودمو رسوندم به اتاق خواب.لباس پوشیدم و وسایلمو چپوندم توی کیف و همزمان اسنپ گرفتم.
مقنعه ام رو که خوشبختانه اتو کرده بود برداشتم و پوشیدم و نگاهی به صورت خسته ام انداختم.
دلم نمیخواست کسی منو با این نگاه خسته و پژمرده ببینه.
نگاهی به ساعت مچیم انداختم.تا فرصت بود و قبل اومدم اسنپ،کیفمو زمین گذاشتم و یکم کرم پودر زدم.با براش نرمی روی صورتم
پخشش کردم و یه رژ قرمز دوی لبهام کشیدم و اونقدر روهم مالیدمش که کمرنگ شد.
خط چشم ساده ای کشیدم و از فرمژه استفاده کردم تا چشمام خستگی درونمو لو نده …
درهمون حد بس بود و فکر کنم دیگه خستگی روحی درونم نباید خیلی هم عیان باشه آخه تاثیر یه سرخی لب خیلی بیشتر از اون چیزی بود که میشد فکرش رو کرد!
کیفمو روی دوشم انداختم و از خونه زدم بیرون.باید هرچه زودتر خودمو به دانشگاه می رسوندم.
بیرون اومدن من همزمان شد با سررسیدن اسنپ.
آدرس دادم و بیقرارانه به بیرون نگاه کردم.
هر چنددقیقه یکبار ساعتم رو نگاه میکردم درحالی که مطمئن بودم من احتمال زیاد این کلاس مهم رو از دست میدم و غیبت گنده واسم درج میشه.
با اینکه راننده ی بیچاره هم درگیر استرس دیر رسیدن من شد منتهای تلاشش رو کرد تا با میانبر زدن منو به کلاس برسونه اما در نهایت نشد اون چیزی که باید میشد.
درست ،وقتی رسیدم نزدیک کلاس که در باز شد و اول استاد و بعدهم بچه های کلاس یکی یکی اومدن بیرون…
شونه ام رو به دیوار تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم.
یا بهتره بگم اه عمیقی!
گرچه بچه ها دور استاد رو گرفته بودن و سال پیچش میکردن اما حین گذر چشمش بهم افتاد و گفت:

-بَه! دانشجوی نمونه ی ما…دیر اومدی!

صادقانه اما با شرمندگی اعتراف کردم:

-ببخشید استاد…خواب موندم!

-عجب! ساعت خواب ؟؟؟!!

لب باز کردم حرفی بزنم اما از کنارم رد شد و رفت.
البته جوری هم که بچه ها احاطه اش کرده بودن نمیشد حرفی زد.
بیفایده شد اونهمه عجله و دویدنها…
پگاه با گام های آروم اومد سمتم.
رو به روم ایستاد و گفت:

-اولا که سلام…دوما که رسیدن به خیر..سوما اینجوری نرو تو فاز! پیرمیشی یادت میره !

غمگین و خسته لب زدم:

-بیزارم از دردهایی که منتظرم پیر بشن یادم برن!

دستشو دور گردنم انداخت و گفت:

-عوضش تورو الان من میبرم یه جای دبش یه نسکافه باشیر بهت میدم حالشو ببری!

وقتی داشتیم با قدمهای آروم شونه به شونه ی هم راه میرفتیم در یکی از کلاسهایی که جلوتر بود باز شد و فرزین اومد بیرون…
تو همون لحظه باهم چشم تو چشم شدیم.
ناخواسته ایستادم و تماشاش کردم.
تو این چند روز که نبودم چقدر تغییر کرده بود.
چقدر ته ریش بهش میومد…
چقدر با اون پیرهن آبی و شلوار مشکی تو دل برو و جذاب شده بود!
یه لبخند تحویلم داد و تا
نامحسوس و دور از چشم اون دختر و پسرایی که استاد استاد کنان دنبالش اینور اونور می رفتن یه لبخند تحویلم داد تا لااقل دلم خوش باشه دست کم هنوز اون هست و هنوز زندگی جریان داره!
پگاه که عین من چشمش به سمتش رفته بود با اشاره به فرزین گفت:

-ماشالله هیکل! حاضر شرط ببندم نود درصد دخترا تو کفشن ! ما در کف و او در کف…راستی بنظرت حاتمی دوست دختر داره!؟

قبل از اینکه بخوام جوایش رو بدم به پیامک

برام اومد.فورا گوشیمو از جیب مانتوم بیرون اوردم و پیامی که از طرف فرزین اومده بود رو باز کردم:

” چقدر ماه شدی ماه من. خوش اومدی ”

خستگی رفتارهای زورگویانه ی مهرداد از تنم رفت با این پیام.لبخندزدم و نگاهی به پگاه انداختم که همچنان داشت باخودش حرف میزد:

-من اگه جای دوست دخترش باشم ازش به عنوان تخت خواب استفاده میکردم و البته…

با آرنجم بهش تنه زدم و گفتم:

-چشماتو درویش کن بابا!

 

لبخندهای فرزین امیدوارم کرده بود به اینکه شاید حرفهایی که شنیده بود عمقشون اونقدری نبوده باشه که نتونه حتی بهم لبخند بزنه و این امیدواری وقتی بیشتر شد که بعداز آخرین کلاسم برام پیام فرستاد امروز قرار نیست جز برای من وقتش رو جای دیگه ای و با وپکس دیگه ای بگذرونه….
گفت یه گوشه منتظرم میمونه تا وقتی که برم پیشش!
فقط این وسط باید یه جورایی راهمو لز پگاه جدا میکردم.
تو پیاده رو که راه می رفتیم پرسیدم:

-تو میری خونه!؟ پیش آرتین!؟

سر بالا انداخت و جواب داد:

-نوچ! آرتین اصلا تهران نیست که بخوام برم پیشش.حدودا یه ، یک هفته ای میشه رفته کیش!

کنجکاو پرسیدم:

-پس تو الان پیش کی هستی!؟

با لحنی غمگین ونسبتا خسته جواب داد:

-پیش مامان.بهار من خیلی به آرتین مشکوکم.نمیدونم چرا…یعنی اگه الان ازم بپرسی چرا میگم نمیدونم ولی یه حس بد دارم…حسی که میگه اون از من سرد شده.یا چمیدونم…شاید براش تکراری شدم!

نگاهی به ساعت مچیم انداختم.فرزین منتظرم بود و پگاه گوش شنوا برای حرفهاش میخواست.
خصوصا الان که با پگاه همیشگی یه نیمچه فرق داشت.
دستمو گذاشتم روی شونه اش و گفتم:

-ببین پگاه…وقتی یه آدم یه نفرو زیاد دوست داشته باشه همچین فکرهایی میاد سراغش..نکنه دیگه دوستم نداشته باشه…نکنه براش تکراری شده باشم…نکنه ازم متنفر باشه…نکنه کس دیگه ای جامو گرفته و هزار انرژی منفی دیگه!
حالا راه حل کنار زدن این حسهای منفی چیه؟
یک اینکه هیچوقت کسی رو بیشتر از خودت دوست نداشته باسه که تو هرزمان و توهر شرایطی توانایی دل کندن رو داشته باشی و دومولینکه زندگی و قوانینش رو بپذیر…اعتماد کن…مثبت فکر کن…

غرق در فکر ، درحالی که چشم دوخته بود به زمین گفت:

-نمیدونم! شاید حق باتوباشه که حتما هست…ولی…نه! حسم رو نمیتونم اونقدر واضح بیان کنم فقط امیدوارم حسها و فکرهای منفیم اشتباه باشن!

رسیده بودیم سر خیابون.اولینبار بود که دلم میخواست از پگاه زودتر جدا بشم اونم صرفا بخاطر اینکه فرزین مناظرم بود.
دستهاشو تو جیب لباس تنش فرو برد و پرسید:

-یادت باشه هنوز کنجکاوی های منو برطرف نکردی! اینکه چرا دکتر اخراجت کرد..کار کیه…شیراز چه خبر و…

لبخند زدم و گفتم:

-میگم برات.همه رو سر یه فرصت مناسب توضیح میدم فعلا باید زودتر برم.سلام منو به مادرت برسون!

لبخند ملیحی زد و گفت:

-بهم گفت یه روز دعوتت کنم بیای خونمون..

-باشه حتما!

دستشو بیرون آورد و برام تکونش داد و بعدهم عقب عقب رفت و ازم فاصله گرفت.
فورا پیام فرزین رو دوباره چک کردم .
گفت یه خیابون پاینتر لب جاده کنار یه درخت بید منتظرم می مونه…
به قدم هام سرعت دادم تا وقتی که به محل قرار رسیدم و چشمم به ماشینش افتاد.
حالم رو اگه میخواستم شرح بدم باید اینطور میگفتم…
اولش لبخندی به پهنای صورت زدم ولی بعد وقتی ذهنم پر کشید سمت مهرداد و اون رابطه های خلاف میل حس و حالم بد میشد و شور و اشتیاق از درونم پر میکشید.
من فرزین رو دوست داشتم اما مهرداد مجبورم میکرد تن به خودش بدم.
ایم فاجعه بود…فاجعه…
آب دهنمو قورت دادم و بعد با سر انگشتام زدم به شیشه.
سرش رو گذاشته بود رو فرمون اما تا صدا زوشنید فورا لبخند زد و شیشه رو داد پایین قفل رو باز کرد.
آهسته پرسیدم:

-اجازه استاد؟ میتونم بشینم!

اهسته گفت:

-لوووس!بیا بالا!

در ماشین رو باز کردم و رو صندلی نشستم.سرمو به سمتش برگردوندم و به تلافی ابن چندروزی که ندیده بودمش بهش خیره شدم.
خداروشکر میکردم که با نوع نگاه ها یا رفتارهاش حرفهایی که شنیده بود رو چناق نکرد و نزد تو سرم.
دستمو سمت پیرهنش دراز کردم.
خیلی آروم نوازشش کردم و گفتم:

-این رنگ خیلی بهت میاد!

اول پیرهشن رو نگاه کرد ولی بعد سرش رو بالا گرفت و گفت:

-دلم برات تنگ شده بود بهار!

فرزین اولین کسی بود که وقتی همچین جمله هایی بهم میگفت با تمام وجود باورش میکردم وحس خوب میگرفتم ازش‌..
تبسمی زدم و گفتم:

-من بیشتر…

 

فرزین اولین کسی بود که وقتی همچین جمله هایی بهم میگفت با تمام وجود باورش میکردم وحس خوبی میگرفتم ازش‌..
از صداش، از رفتارهاش، از لبخندهاش…از نگاهش به آینده و حتی از امیدی که توی لحن و نگاهش بود.تبسمی زدم و گفتم:

-من بیشتر…اونقدر بیشتر که تا صدای دلگیر و پیامتو دیدم دیگه نتونستم اونجا بمونم…

مکث کردم و عمیقتر به چشمهاش خیره شدم.
چشمهایی که تمام وجود یه آدم اونجا خلاصه میشد.
حتی راست و دروغها…حتی احساسات.نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم:

– فرزین…من هیچوقت برای اینکه نزارم اونی که دوستش دارم اینجوری ازم دلگیر بمونه بیخوابی و بیقراری نکشیدم….منو اگه اونقدری نمیخوای که حرفهای حسودام روت تاثیر میزارن رهام کن…

چنددقیقه ای در سکوت بهم خیره شد و بعد خیلی یهویی و بی مقدمه پرسید:

-ببخشید خانم…میتونم بغلتون بکنم!؟

در اوج غم و ناراحتی خنده ام گرفت.سوال خیلی قشنگی بود.مودبانه و دلچسب اونقدر که کم مونده بود اشک شوق از چشمهام سرازیر بشن…
با همون لبخند سرم رو تکون دادم و گفتم:

– آره میتونی!

کمربندش رو باز کرد و با یکم جلو کشیدن خودش به سمت من دستهاش رو یاز کرد تا پناه ببرم یه آغوشش.
با کمال میل و با اشتیاق و حسرت خودمو انداختم تو آغوشش…
بازوهاش دور بدنم حلقه شد و عطر بدن و تنش تو مشامم پیچید.
پلکهام رو بستم. و همون پیرهن تنش رو که امروز حسابی دلبرش کرده بود رو چنگ زدم.دلم میخواست داد بزنم و بگم فرزین بیا فرار کنیم.
بیا بریم یه جای دور…اونقدر دور که نه خبری از مهرداد باشه نه از نوشین و نه هیچکس دیگه!
تو همون فضای نامناسب،سرمو چسبوند به سینه اش و گفت:

-من هیچوقت هیچکس رو اینجوری خاص دوست نداشتم! من هیچوقت هیچکس رو به اندازه ی تو دوست نداشتم ..هیچوقت…تو بهارمی…تو واقعار بهار منی…یه بهار که سبزی داده به زندگیم. طراوت داده…

چقدر حرفهاش خوب بودن اونقدر خوب که زدم زیر گریه.درست عین دختر بچه ها.من مهرداد رو نمیخواستم.
من دلم نمیخواست اونی که تن و روحم رو براش لخت میکنم مهرداد باشه.
خدایا من غلط کردم….غلط کردم…
من اونی که میخواستم فرزین بود…فرزین…فرزین!

وقتی متوجه شد دارم گریه میکنم فورا از خودش جدام کرد و متعجب صورتم رو تماشا کرد.
دور و اطراف چشمهام دنبال قطره های اشک بود و وقتی پیداشون کرد دستهاشو قاب صورتش کرد و متحیر پرسید:

-چی ؟؟؟ داری گریه میکنی!؟

فین فین کنان با گریه خندیدم و گفتم:

-فکر کنم آره…

دستهاش رو که دو طرف صورتم گذاشته بود فشار داد.اونقدر لپهام رو فشار داد که حس کردم دارن میرن داخل و بعدهم گفت:

-چرااا…. ؟؟؟

لبهاش کش اومدن و چشمهاش درشت تر از اندازه ی واقعیشون شد.
گرچه این جواب روشن بود اما حتی خودمم زیر چشمهام دنبال نم اشکهام بودم .سرانگشتامو زیر چشمهام کشیدم و نگاهی به سر انگشت ترم انداختم و گفتم:

-عه! انگار جدی جدی گریه کردم…نمیدونم….بزارش پای احساساتی که نمیشه به زبونشون آورد!

دستهاش رو از دو طرف صورتم برداشت و دوباره کشیدم تو آغوش خودش و گفت:

-فقط بگو چی الان حالت رو خوب میکنه همون رو انجام میدیم…هرچی که باشه!

درک کرد.گفته بودم.فرزین ورای عجیبی داشت .اونقدر خوب و متشخص و جنتلمن بود که گاهی حس میکردم واقعی نیست.احساس میکردم فرزین توهم ذهنم…
فین فین کنان پرسیدم:

-دلم میخواد برم یه جا یا صدای بلند داد بزنم!

ژست آدمای متفکر رو به خودش گرفت و بعد گفت:

-آهان! فکر کنم بدونم کجا مدنظرت!

نیم ساعت بعد، درست لنگ ظهر ما بام تهران بودیم. اون
سکوت…اون خلوتی….
به من حس بی وزنی میداد.
حس خوب سبک شدن.
دستهامو از هم باز کردم و با بستن چشمهام از ته حلقوم داد کشیدم….
انگار داشتم خدارو صدا میزدم.
و واقعا داشتم باهاش حرف میزدم.
دلم میخواست بهش بگم مسیر زندگیمو عوض کن.مهرداد رو بگیر و فرزینو بهم بده.
اونو اونقدر سرگرم زن و بچه اش کن که یادش بره بهاری هم وجود داره….

کنارم ایستاده بود و تماشام میکرد.نفس عمیقی کشیدم و با پایین آوردن دستهام سرمو به سمتش چرخوندم واسمشو صدا زدم:

-فرزین !؟

مهربون جواب داد:

-جان فرزین؟

بی مقدمه گفتم:

-صداقت کس دیگه ای رو به جای من آورد….دیگه قرار نیست اونجا کار بکنم!

خیلی جا خورد از این خبرم.شوکه نگاهم کرد و بعد پرسید:

-چی!؟ یعنی…یعنی اون…نمیفهمم…چرا آخه !؟ چه دلیلی داره…میدونی…من متوجه نبودنت شدم ولی فکر کردم رفتی مرخصی

سرم رو به چپ و راست تکون دادم و گفتم:

-نه…مرخصی نرفتم.رفتم چون دیگه قرار نبود اونجا کار بکنم!

هنوزم باورش مشکل بود.دستی به صورتش کشید و باز پرسید:

-آخه چرا !؟

با لبخند پژمرده ای جواب دادم:

-تو اینطور فکر کن که یکی از آشناهاشون رو به جای من آورد….

با تاسف پوزخندی زد و نجواکنان باخودش زمزمه کرد

-مرتیکه ی

عوضی!

با تاسف پوزخندی زد و نجواکنان باخودش زمزمه کرد:

-مرتیکه ی عوضی! حتما یاید باهاش صحبت بکنم…

اگه فرزین با صداقت سر این موضوع بگو مگو میکرد ممکن بود صداقت مجبور بشه حقیقت رو بزاره کف دست فرزین و این چیزی بود که من دوست نداشتم اتفاق بیفته.
من نمیخواستم در نهایت فرزین بفهمه مهرداد همچین چیزی رو از صداقت خواسته به همین دلیل خیلی سریع واکنش نشون دادم و گفتم:

-نه نه! اصلا….حرفشم نزن.من اصلا و ابدا حتی نمیخوام این موضوع رو به روی خودت هم بیاری! اون خواسته یکی از اقوامش رو به جای من بیاره خب..مهم نیست…اصلا مهم نیست….اگه باهات درمیونش گذاشتم دلیلش این نبود که تو باهاش صحبت بکنی…دلیلش این بود که خواستم بدونی دیگه قرار نیست منو اونجا ببینی!

آروم گرفت.نفس عمیقی کشید و بعد گفت:

-اصلا موافق سکوت نیستم ولی.اگه تو اینطور میخوای…

بهش نزدیک شدم و خودم جمله اش رو ادامه دادم و گفتم:

-آره من اینطور میخوام فرزین.نمیخوام صداقت فکر کنه ابن واسه من مهم.حتی اگه مهم هم باشه نمیخوام اون این فکر رو بکنه….

کنارش ایستادم و سرم رو تکیه دادم به شونه اش.
دستش رو دور بدنم حلقه کرد و سرش رو کج کرد و گذاشت رو سرم و آهسته گفت:

-خودم یه کار بهتر برات پیدا میکنم هوووم!؟ اصلا نمیخواد بهش فکر کنی!

خیره به دوردست گفتم:

-نه! کار بهتر نمیخوام. ..یه چیز دیگه ازت میخوام…

کنجکاوانه پرسید:

-چی !؟

تصمیمو گرفته بودم.برای خلاصی از شر مهرداد فقط یه راه چاره وجود داشت اونم گرفتن انتقالی و ربتن یه شیراز بود.
چیزی که یه جورایی یه جفت کفش آهنی جهت رد شدن از هفت خان رستم رو می طلبید اما این تنها چاره ام بود.
تنها راهی که بشه خلاصی پیدا کرد از این شرایط….
شاید واقعا فاصله همچی رو حل میکرد.
شاید اگه از اینجا دور میشدم قیدمو بزنه و بیخیالم بشه.
نفس عمیقی کشیدم و سرمو از روی شونه اش برداشتم و به سمتش برگردوندم و جواب دادم:

-کمکم بکنی انتقالیم رو بگیرم که برم شیراز….

20درصد احتمال میدادم واکنش منفی نشون بده خصوصا که از حالت متفکر صورت مشخص بود داره حسابی به حرفم فکر میکنه.
هرچند که اگه اینو به یکی مثل مهرداد میگفتم زمین و زمان رو بهم می ریخت.
بعد از چند لحظه سکوت گفت:

-منم فکر میکنم تو شیراز باشی بهتر از تهران….تو باید کنار خانواده ات باشی .کنار مادر و برادرت….

لبهام طرح لبخند گرفتن. این بود اون تفاوتی که ازش حرف میزدم.اون چیزی که در موردش احساس میکردم. منطقی و عاقلانه.
خوشحال شدم از شنیدن حرفهاش ولی محض اطمینان پرسیدم :

-اینو میگی چون من میخوام؟ چون خواسته ی من درست !؟

خیلی ریلکس باورش رو یه زبون آورد و جواب داد:

-نه! اصلا…من دلم میخواد تو تهران باشی و قطعا و بدون شک نبودنت واقعا دلگیرم میکنه اما کار و تصمیم درست همونیه که خودت گفتی…راستش من فکر میکنم تو هرچقدر کمتر از خانواده ات دور باشی بهتر….نگران هم نباش.من به طور جدی تمام تلاشمو میکنم که کارات جلو بیفتن

حالا دیگه خیالم راحت شد.رفتم سمتش و خودمو انداختم تو آغوشش و گفتم:

-مرسی فرزین…مرسی! اصلا تو چنین خوب چرایی….

خندید و دستهاشو روی کمرم گذاشت و پرسید:

-تو خودت چی؟ چرا اینقدر عزیزی!

خندیدم و سرمو به سینه اش فشردم.ددست داشتم آینده ام رو بافرزین تصور کنم.
خودمو همسر اون ببینم نه بازیچه دست مهرداد!
با لحنی لوس گفتم:

-فرزززرین!

عاشفانه و بامحبت و عشقی کاملا ملموس جواب داد؛

-جام فرزین!

-من گشنمه!؟

خندید و گفت:

-منم همینطور…نظرت چیه غذا بگیریم بریم خونه بخوریم!؟

به دلایل مختلفی گفتم:

-موافقم!

دستهاشو از روی کمرم برداشت و گفت:

-پس بزن بریم!

رفتنم با فرزین و قبول پیشنهادهاش به این خاطر بود که میخواستم کمتر خونه ی خودم باشم که مهرداد نتونه مدام سراغم بیاد.
هرچقدر بیشتر تو خونه تنها میشدم بیشتر بهش این اجازه رو میدادم که بیاد و هرکاری دلش میخواد بکنه…

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان عشق ممنوع/پارت سیو دو

چشم که باز کردم یه جای غریبه بودم اینجا بیمارستان نبود اما این همه سرُم …

4 نظر

  1. سلام
    ببخشید میتونین خلاصه ی این رمان رو بهم بگین؟؟

  2. سلام.چرا سایت مه رمان دیگه باز نمیشه؟رمان آراز رو از کجا دنبال کنیم.توروخدددااااا جواب بدین.من رمان آراز رو خیلی دوست داشتم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *