خانه / 2021 / ژانویه

بایگانی/آرشیو ماهانه: ژانویه 2021

رمان عشق ممنوع/پارت سیو پنج

  کنار پله‌ها ایستاده بودم که سام از پله ها پایین اومد دست زیر پام انداخت و من از زمین کنده بالا رفت نگاه همه را روی خودمون احساس می‌کردم اما من باید عادت می کردم به این رفتار های سام وقتی به اتاق همیشگیمون رفت چشمامو بستم و قلبم …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت پنجاهو نه

  آراز و آرام با شونه های افتاده جلو اومدند و از صورت خستشون معلوم بود که دیگه رمقی برای دید زدن حیوان های زبان بسته برای دور سوم نداشتند . اینقدر خودشون رو به میله های دور قفس‌ها چسبونده بودند که روی صورتاشون رد قرمز چهار گوش افتاده بود …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت هشتادو نه

  انگشت اشاره ام رو تکون داد گفتم: -داری مزخرف تحویلم میدی و من دیگه نمیخوام مزخرفاتتو گوش بدم…حالیته!؟گورتو گم کن و دیگه سمت من و خونوادم نیا تا فهمید هیچ دلیلی واسه اینکه مهرداد همچین کارایی انجام بده نمیبینم و جدی جدی عزم رفتن دارم ریتم حرف زدنشو تند …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت هشتادو هشت

    فهمید تا وقتی من اینجا هستم نمیتونه مطالعه ی مفید داشته باشه برای همین بلند شد اما پشتبندش واسه من پیام فرستاد: ” یه خبر خوب برات دارم. تو ماشین سر خیابون منتظرت می مونم” پیامش رو که خوندم خیلی کنجکاو شدم بدونم خبر خوبش چیه برای همین …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت سیو چهار

قاشق شو نزدیک دهنم گرفت و گفت _بخورش باید زنده بمونی چون من می خوام چون حق نداری که زنده نباشی… حتی اگه به اون دنیا بری من میام سراغ و پیدات میکنم تو اونجام از من خلاصی نداری پس غذاتو بخور دهنمو باز کردم واون یه قاشق سوپ توی …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت هشتادو هفت

از تاکسی پیاده شدم و قدم زنان به سمت خونه ای رفتم که اصلا نمیتونستم بگم چقدر دلم براش تنگ شده… درسته که اینجا خاطرات مثلا شیرین هم داشتم اما اونقدر اتفاقای بد و حرفها و حس های بد برام به همراه داشت که هیچ حس خوبی بهش نداشتم. و …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت سیو سه

معلوم نبود منو با خودش کجا میبره نمیدونستم چی در انتظارمه … مثل یه توپ فوتبال بین این آدما دست به دست می شدم و هیچی از آینده نامعلومم نمیدونستم. بالاخره بعد از ساعت ها رانندگی جلوی عمارت دیگه ماشین را متوقف کرد حتی به سمتش نچرخیدم قلبم بی تابی …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت پنجاهو هشت

تماس رو با صدای بم و دورگه شدم، جواب دادم و نگاهم همونطور میخ روی اندام نهان موند که داشت لباس عربی های دیشب رو با صورت سرخ شده از خجالت از روی زمین برمیداشت . _بله ؟ صدای سرخوش دایان توی گوشم پیچید و از صدای شلوغی دورش مجبور …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت سیو دو

چشم که باز کردم یه جای غریبه بودم اینجا بیمارستان نبود اما این همه سرُم دستگاهی که به من بسته شده بود باعث می شد دقیق نتونم جایی که هستم و تشخیص بدم. بدنم به حدی خشک شده بود که انگار روزها همینطور صاف دراز کشیدم استخوانام خشک شده بود …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت هشتادو شش

  حواسم اصلا پی فرزین نبود. با حوصله و آب و تاب داستان و ماجرای خاص یکی از دانشجوهاش رو برام تعریف میکرد اما من اصلا حرفهاشو نمیشنیدم چون چِت کرده بودم رو پیامی که از طرف مهرداد برام اومده بودم. “امشب میام پیشت ” اگه میومد پیشم بازم کارهایی …

بیشتر بخوانید »