خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار/پارت هشتادو شش

رمان بهار/پارت هشتادو شش

 

حواسم اصلا پی فرزین نبود.
با حوصله و آب و تاب داستان و ماجرای خاص یکی از دانشجوهاش رو برام تعریف میکرد اما من اصلا حرفهاشو نمیشنیدم چون چِت کرده بودم رو پیامی که از طرف مهرداد برام اومده بودم.

“امشب میام پیشت ”

اگه میومد پیشم بازم کارهایی رو انجام میداد که من عمیقا دلم نمیخواست انجامشون بدم.
چیزی که باید درست پیش می رفت این بود که ازش دوری میکردم تا وقتی که انتقالیم درست بشه!
سرمو بالا گارفتم.فرزین خودش ظرفهای کثیف غذاهارو برده بود که بزاره تو ماشین ظرفشویی و همزمان با من هم صحبت میکرد.با منی که اصلا توی یه دنیای دیگه بودم.
قبل از اینکه بیاد پیشم فورا تلفن رو برداشتم و برای مهرداد شروع کردم نوشتن:

” من الان کلاس دارم بعدشم قراره برم شب رو پیش پگاه باشم.نمیتونم بیام خونه ”

پیام رو که ارسال کردم سرمو بالا گرفتم و همون لحظه بود که با فرزین چشم تو چشم شدم.نفهمیدم اصلا کی اومد و رو به روم نشست.
یه ظرف پر از پسته ی وحشی گذاشت وسط میز و در ادامه ی صحبتهای خودش گفت:

-از این چیزا زیاد پیش میاد معمولا.من سعی کردم همیشه کنترل کنم…از همچین مسئله هایی خوشم نمیاد!

تا اونجایی که یادم داشت راجع به یکی از دانشجوهاش حرف میزد که بهش اظهار علاقه کرده بود و مدام براش پیام میفرستاد.تلفن خودم رو گذاشتم کنار و پرسیدم:

-گفتی از دانشجوهات !؟

خودش برام بنه شکست و جواب داد:

-آره.معمولا همچین مسائلی پیش میاد.بار اول نیست…ولی این یکی خیلی سمج!همین حالا هم داره عین چی پیام ارسال میکنه!

 

دستمو زیر چونه ام گذاشتم و تماشاش کردم.چندتا مغز بنه به سمت گرفت.تشکر کردمو و ازش گرفتمشون.فکر کنم باید ممنون پدر و مادرش باشم که تصمیم گرفتن سفر و موندنشون تو ویلای شمالشون رو طولانی تر بکنن….
فکر آزار دهنده ای به سرم افتاد.فکر اینکه من که هیچیم مشخص نیست چرا نزارم فرزین بره پی قسمتش!؟
ولی دوستش داشتم بدون اینکه تحت تاثیر زندگیم باشم….
آهسته پرسیدم:

-خوشگل !؟

خندید و پرسید:

-منظورت این دختره اس !؟

-آره

بازم خندید.انگار کلا صحبت در مورد همچین موضوعی واسش پیش پا افتاده و معمولی به حساب میومد.سرشو بالا انداخت و گفت:

-حالا باشه یا نباشه چه اهمیت داره! گفتم که…معمولا پیش میاد…حالا یکی زود خسته میشه یکی هم عین این سمجتر و قضیه رو کش میده …فقط امیدوارم این کش دادنها ختم نشه به جنجال!

نفس عمیقی کشیدم.یه سوال توی ذهنم بود که جوابش واسم اهمیت زیادی داشت.
مغز بنه ها رو دهنم گذاشتم و گفتم:

-اگه منم نبودم بازم ردش میکردی!؟ بازم اینقدر سرد باهاش برخورد میکردی و جواب تماسها و پیامهاشو نمیدادی!؟

بنظر نمی رسید واسه جواب دادن به این سوال نیازی به فکر کردن داشته باشه!
حتی اگه فکر میکردم هم من میذاشتم پای اینکه دنبال اینه یه جواب درست و حسابی بیاد توی ذهنش اما اینطور نبود چون بلافاصله جواب داد:

-نه معلوم که نه…قبلا هم واسه من از این مشکلات زیاد پیش میومد قبلا که تو نبودی بودی!؟

لبخند زدم و گفت:

-نه!

-خب ببین…خودت جواب خودت رو دادی! ربطی نداره.من انتخابمو کردم دیگه دوست ندارم همچین مسائلی پیش بیاد اما واقعا اگه تو هم تو زندگیم نبودی دلم نمیخواست این بنده خدا اینجوری وقت خودش و منو بگیره! من یه زندگی بدون دردسر دارم…نمیخوام یه دختر با رفتارهای نسنجیده اش همچیو رو بهم بریزه!

حالا دیگه خیالم از بابات خیلی چیزا راحت بود.تلفنش رو ازش گرفتم و گفتم:

-دوست داری پرش بدم!؟

خندید و پرسید:

-چطوری!؟

قیل از اینکه جوابش رو بدم نگاهی به پیامهای دختره انداختم.شاید صدتا بیشتر پیام فرستاده یود که فرزین جواب هیچکدوم رو نداده بود.
لبخندی زدم و گفتم:

-الان بهت میگم …

شماره ی دختره رو گرفتم.خیلی منتظرم نگذاشت و تماس رو بعداز یکی دوبوق جواب داد.
تو صداش ناز و کرشمه بود و تعجب از اینکه چیشده کسی که اونهمه پیام و تماس رو جواب نداده حالا بهش زنگ زده.خیره به فرزین مشغول صحبت شدم؛

-سلام.

-سلام.شما !؟

-من نامزد همون آقایی هستم که عزیزم و دوست دارم و بیا ببینیم همو و اون چرت و پرتهارو براش میفرستی.
میشه آدرست رو لطف کنی با فرزین جان بیایم دم در خونتون با پدرتون یه صحبتی بکنیم بلکه از ما کشیدی بیردن!؟

دستپاچه شد و ترسید و خیلی زود گفت:

-بیخشید من…من نمیدونستم استاد نامزد داره

-خب حالا دیگه بدون و مزاحم زندگی ما نشو..

-ب..باه ببخشید..

تماس رو قطع کردم و گوشی فرزین رو بهش پس دادم و گفتم:

-فکر نکنم دیگه هوس زنگ زدن به سرش بزنه!

خندید و نگاهی به تلفنش انداخت.اون دختره نباید میشد عین من…حالا هرکی که هست! خوب یا بد!
مثل من بودن و قرار گرفتن تو نقطه ای که من بودم به نفع هیچکس نبود.
نگاهی به تلفنش انداخت.یه پیامک براش اومده بود.

تو گلو خندید و گفت:

-عجب! پیام فرستاده!

-چی نوشته!؟

-نوشت

ه معذرت میخوام استاد نمیدونستم نامزد دارید.دیگه مزاحم نمیشم!احساس میکنم واسه پر دادنش لایق یه هدیه هستی بهار…انتخاب کنی چی میخوای!؟

دستمو زیر چونه ام گذاشتم و بعد از چند دقیقه ای فکر کردن جواب دادم:

-هیچی….برام کتاب بخون! همین!من دراز میکشم تو واسم کتاب بخون…فرقی هم نمیکنه چی باشه…

 

دستمو زیر چونه ام گذاشتم و بعد از چند دقیقه ای فکر کردن جواب دادم:

-هیچی….برام کتاب بخون! همین!من دراز میکشم تو واسم کتاب بخون…فرقی هم نمیکنه چی باشه…

از روی صندلی بلند شد و گفت:

-با کمال میل! بلند شو بریم!

میدونم احتمالا از طرف مهرداد هم پیام داشتم هم تماس بی پاسخ اما اهمیت ندادم.یعمی جرات اهمیت دادن نداشتم.
با اینحال شک و تردید و دودلی وحتی کنجکاوی مجابم کرد موبایلمو چک بکنم.اونجا بکد که متوجه شدم همونطور که انتظار داشتم اون پیام فرستاده:

 

” چرا تو باید مدام پیش پگاه باشی؟ مگه اصل اون خودش صاحاب نداره؟ مگه دوست پسر نداره؟ هان!؟”

“جواب بده بهار…”

“بهااااار…”

خسته ام کرده بود مهرداد.از خودم از شرایطم و اجازه نمیداد اونجوری که خودم دوست دارم زندگیمو بگذرونم.
دلم میخواست کنارش بزارم و فاصله بگیرم ازش و امیدوار بودم با جدی دنبال کردن انتقالیم این اتفاق برام بیفته.
موبایلمو وارونه کردم تا حتی چشمم به صفحه اش هم نیفته و بعد
دستمو توی دست دراز شده ی فرزین گذاشتم و از روی صندلی بلند شدم.
باهمدیگه رفتیم سمت اتاق خوابش.اتاقی سراسر آرامش….
اتاقی که همیشه مطمئن بودم فرزین زیادی بهش اهمیت میده !
پرده هارو کشید تا فضا یکم تاریک تر بشه و در عوض چراغ سنتی های باحال روی طاقچه و کتابخونه رو روشن کرد.
کنار کتابخونه اش ایستاد و پرسید:

-کدوم کتاب رو بیارم بنظرت !؟

گشتی توی اتاق زدم.دوتا مبل طبی نرم که میشد برای دراز کشیدن هم تنظیمشون کرد، درکنار کلی گل و گیاه و رو به پنجره قرار داشت.سمت همونها رفتم و همزمان جواب دادم؛

-فرقی نداره…هرچی که خودت دوست داری! هر کدوم که خودت انتخاب میکنی…اصلا کتاب مورد علاقه ی خودت رو بیار…

حساسیت زیادی به خرج نداد و با شنیدن تیکه ی آخر حرفم کتاب مورد علاقه اش رو از لا به لای اونهمه کتاب خوب بیرون کشید و گفت:

-خب پس اینو انتخاب میکنم.

من دراز کشیدم روی مبل و اون درحالی که کتاب رو ورق میزد اومد و رو مبل راحتی کناری دراز کشید.
چرخیدم و دستمو گذاشتم روی سینه اش و سرمو با تکیه دادن سرم به شونه اش پرسیدم:

-چی انتخاب کردی!؟

-علویه خانم از صادق هدایت! انتخاب کتابم که ذوقتو کور نکرد هان!؟

لبخند زدم و گفتم:

-نه…من صادق هدایت رو دوست دارم…

صفحات رو ورق زد و گفت؛

-منم عاشق کتاب علویه خانمم…بیش از ده بار خوندمش!

سکوت کردم و اون شروع کرد به خوندن.صدای خاصی داشت.یکم بم و رسا درعین حال آروم.از اون صداهایی که هم زیرش گوش نوازش بود هم بمش…
دستمو روی سینه اش کشیدم و بعداز ربع ساعت سکوت و گوش سپردن به کلماتی که به زبون میاورد وسط کتابخوانیش پرسیدم:

-وقتی رفتی پیش نوشین پشت سرمن چی بهت گفتن!؟

نمیدونم از این سوال یهویی من تعجب کرد یا نه اما خوندن کتاب رو متوقف کرد جواب داد:

-خزعبل…اصلا چه اهمیت داره!؟ هر چی کی گفته باشن….

با سر انگشتم رو سینه اش خطهای فرضی کشیدم و با خیره شدن به نیمرخش پرسیدم:

-اگه یه روز بفهمی خزعبلهاشون درست چه فکری راجبم میکنی؟ ازم متنفر میشی؟

خواست به کتاب خونه اش ادامه بده اما با شنیدن این حرف من مکث کرد و کتاب رو پایین گرفت.
مشخص بود اصلا از سوالم خوشش نیومده چون برای اولین بار با دلخوری گفت:

-بهار…

-جانم!؟

خیلی جدی جواب داد:

-بیا دیگه هیچوقت راجب همچین موضوعی صحبت نکنیم خب!؟ اصلا کار منم اشتباه بوده….اولا که نباید به حرفهاشون توجه میکردم دوما اینکه نباید تحت تاثیر حرفها و خاله خانباجی هاشون به تو پیام میدادم…حقیقتا برای اولینبار یکم نادون شدم! پس بیا دیگه راجبش حرف نزنیم….چون نادونیم برام مرور میشه!

وقتی اینجوری مطمئن راجبم حرف میزد من بیشتر دچار حس لعنتی عذاب وجدان میشدم.
و وقتی یه سری چیزا مثلا اتفاقات اون شب با مهرداد برای خودم مرور میشد از درونپ رنج و اضطرابی رو تحمل میکردم که قابل وصف نبود.
آهسته گفتم:

-پرسیدنش که عیب نیست…

با تاکید جواب داد:

-نه هست…حرفهای اونا یه مشت پرت و پرت که اتفاقی یه گوش من رسید و حالا که خوب فکر میکنم میبینم این افسانه که زنها ذاتا حسودن واقعا دروغ نیست! اصلا بیخیال….بیا راجب چیزای خوب حرف بزنیم…

اینو گفت و کتاب توی دستش رو گذاشت کنار…

کتاب توی دستش رو گذاشت کنار تا بقول خودش حرف های خوب خوب بزنه
اصلا حرف خوب خوب یعنی چی!؟
بنظر خودم که اون حس عذاب وجدان بهش دست داده بود.فکر میکرد با دادن اون پیام به من و پیش کشیدن حرفهایی که پشت سرم زده بودن و حتی کشوندنم تا تهران باعث رنجش و ناراحتیم شده و حالا میخواد تلافی بکنه!
با صدایی که کم کم داشت دورگه میشد پرسیدم:

-حرف خوب خوب یعنی چی!؟

کتابش رو که گذاشت کنار به پهلو دراز کشید تا فیس تو فیس بشیم.
با سر انگشتاش موهای افتاده رو لپمو پشت گوش زد و جواب داد:

-حرف خوب خوب یعنی بیا آینده رو پیش بینی کنیم یا مثل پازل کنار هم بچینیمش.

آینده…چقدر آینده رو دوست داشتم.البته با اون.
آره…من اجازه نمیدادم مهرداد تو آینده ام باشه درحالی که خودش کنار خانواده اش هست و من حیرون و سرگردون منتظر اینکه بهم بگه چیکار کنم چیکار نکنم.
من به زودی اونو از زندگیم حذف میکنم . حذفش میکنم!
از فکر بیرون اومدم و پرسیدم:

-مثلا ؟

یکم باخودش تامل کرد و بعد جواب داد:

-مثلا من دلم میخواد تعداد بچه هامون زیاد باشن…خصوصا دخترامون…مثلاااا پنج شیشتا تا دختر چهارتا هم پسر!

اصلا به قیافه ش نمیخورد بخواد بامن شوخی بکنه و راستش حسابی خنده ام گرفت از این حرف!بی پروا شروع کردم خندیدن.
اونقدر خندیدم که گوشه چشمهام اشک جمع شد.
از خنده های من اونم خنده اش گرفت و حتی پرسید:

-چیههه ؟ چی گفتم مگه اینجوری ریسه میری!؟

دستمو رو شکمم گذاشتم و گفتم:

-وای خدا دارم میمیرم! شیشتا دختر! فرزین تو واقعا شیش تا دختر و چهارتا پسر میخوای!؟

سرش رو تکون داد و گفت:

-آره…من عاش بچه هام خصوصا دختراااا…حالا فکرشو بکن.من از سر کار برمیگردم خونه بعد دخترام میان استقبالم اونم وقتی دامن چین دار پاشون و موهاشون رو دم اسبی و خرگوشی بستن! و فکرشو بکن …شبیه تو اگه باشن که دیگه چه عالی میشه!

به خودم اشاره کردم و پرسیدم:

-بنظرت من اگه قراره باشه ده شکم بچه بیارم چیزی از خودم باقی میمونه!؟

اینبار خودشم خنده اش گرفت.پشت سرش رو متفکرانه خاروند و شوخ طبعانه گفت:

-نه خداییش!

منم محض شوخی گفتم:

-میخوای پنجتاشو من دنیا میارم پنجتای دیگه رو تو!

چپ چپ نگام کرد ولی کشیدم تو آغوش خودش وتو گوشم گفت:

-تو یکی هم بیاری قبول! خوب شد الان!؟

با رثایت آهانی گفتم و بعد دستمو رو کمرش گداشتم و چون بخاطر قراره گرفتن سرم بین بازوهاش چیزی نمی دیدم جواب دادم:

-آره حالا این شد یه چیزی!

سرمو آوردم عقب و بهش خیره شدم.دستشو نوازشوار لای موهام کشید.
حس خوبی بهم دست داد.پیشونیمو بوسید و گفت:

-شوخی میکنم…بچه که مهم نیست ..یعنی به مهمی تو نیست!حالا تو بگو…تو حرف خوب بزن …بگو تا بدونم دلت چی میخواد…

یکم باخودم فکر کردم.دلم من هزارو یه چیز میخواست اما اون هزارو یه چیز به مهمی آرامش نبود.
من فقط ارامش میخواستم و دنیای بدون مهرداد.
دنیای بدون رابطه ی زوری و اجبار.
بعداز یکم فکر کردن جواب دادم:

-یه خونه ی نقلی که باغچه داشته باشه توی یه شهر دور…دور از تهران و دود و دمش.دور از این الودگی ها…دور از دورنگی و دورویی آدما….یه جا تو یه شهر کوچیک….که هرشبش باروم باشه…که بشه توش نفس کشید…یه جای آروم…

هرم نفسهای داغش پخش شدن روی صورتم.
هنورم داشت نوازشم میکرد و این نوازشهاش یه من فقط آرامش میدادن….
صدای گرمش خیلی ملایم به گوشم رسید:

-چقدر خوب….و فکر کنم داری ویلای شمال مارو توصیف میکنی…البته ویلا که نمیشه گفت…یه جای دنج….دلم میخواد تورو یه یار ببرم اونجا.اونم به عنوان همسر!

ناخوداگاه لبخندی روی صورتم نشست.
یعنی واقعا میشه؟ میشه این کابوسها تموم بشن و منو فرزین بریم پی زندگیمون و دنیای آروم خودمونو بسازیم !؟
کاش بشه….
با ذوق پرسیدم:

-فرزین برام توصیفش میکنی!؟

به نوازشهاش ادامه داد و همزمان گفت:

-یه ویلای چوبیه نمیشه بهش گفت کلبه چون یکم بزرگتر از یه کلبه اس…یه حیاط بزرگ داره که حصارهاش چوبین و حتی درش هم چوب ….
سمت راستش که میشه نصف حیاط باغچه ی سبزیجات و میوه جات باباست….آخه عاشق کاشتن همچین چیزاییه…سمت راستش یه آلاچیق کنار الاچیق یه تاب بزرگ….
ایوون خونه ولی بنظر من قشنگترین قسمت اون خونه اس از نظر من چون ما همیشه اونجا میشنیم و چایی میخوریم هم تا دوردست دید داریم هم به چشمه ای که همونجاست و هم جنگل…همیشه ی خدا هم اطرافش گِلیه…بیشتر وقتها باید چکمه یا پوتین بپوشی…ولی نمیدونی چه کیفی میده راه رفتم با پوتین رو زمین گِلی خیس….

باحسرت ودرحالی که تک تک اون تعریفهارو تجسم میکردم توی ذهنم گفتم:

-وای خوشبحالت….

خندید و گفت:

-من که زیاد وقت نمیکنم برم ولی بابا گفتم که …بخاطر مشکل ریه هاش اکثر اوقاتش رو اونجا میگذرونه…

نفس عمیقی کشیدم.نوا

زشهاش کم کم دا

شت پلکهامو سنگین میکرد.
آهسته گفتم:

-بازم اونجارو برام توصیف کن فرزین …

خندید و گفت:

-چشم….

من چشمامو روهم گذاشتم و اون شروع یه توصیف اون قسمتهایی کرد که از قلم انداخته بود

 

خواب بدی دیدم.اونقدر بد که وقتی بیدار شدم و نیم خیز، تا چنددقیقه ی اول فقط خداروشکر میکردم همه چیز خواب و کابوس هست نه اتفاقایی که تو واقعیت رخ دادن!
دستمو رو قلبم گذاشتم وچند نفس نفس عمیقی کشیدم.
نمیدونم تعبیر این کابوسای بد لعنتی چیه که دست از سرم بر نمیدارن….
کابوسایی که هراز گاهی سراغم میومدن و اینجوری خوابمو از زهر مار هم بدتر میکردن!
نگاهی به جای خالی فرزین انداختم و بعد با همون چشمهایی که همچنان بخاطر خواب الودگی تار می دیدم دنبال ساعت مچیم گشتم.
پیداش که کردم جلو چشمهام گرفتمش تا بتونم ببینم….
ساعت 9بود و من حس میکردم همچنان پنج صبح! چرا واقعا….چرا حس میکردم اصلا نخوابیدم !؟
پتورو کنار زدم و از روی تخت اومدم پایین.
اول دست و صورتمو شستم و بعدهم از پله ها رفتم پایین.
از آشپزخونه سرو صداهایی میومد که نشون میداد فرزین اونجاست.
وقتی با گام های آهسته و آروم به سمت آشپزخونه رفتم دیدم که همزمان با درست کردن چایی و گذاشتن وسایل صبحونه روی میز آوازی هم باخودش میخونه.
پشت اپن ایستادم و با لبخند نگاهش کردم و گوش سپردم به آوازش بدون اینکه متوجه ام بشه:

“گل میگذرد، موسم گل میگدزد

ما شیشته و کاروان ز پل میگذرد

امسال گذرد سال دگر باز آید

تا سال دگر عمر جوان میگذرد

دنیا گذران و کار دنیا گذران

خوش پیر شوی ای یار جوان

من نغمه سرای دل عاشق بسران

بیگانه غریب و ملک بیگانه غریب

بیمارم و بی کَسم نه در مان نه طبیب

کو مادر و دادر که دعایی خواند

بیگانه چه داند که چه شد مرد غریب…؟

دنیا گذران…کار دنیا گذاران..”

وقتی چرخید و قوری رو گذلشت روی میز بالاخره منو دید.ابروهاش بالا رفتن و لبهاش از دو طرف کش اومدن.خوشحال شد و پرسید:

-عه! کی بیدار شدی؟

دستمو زیر چونه ام گذاشتم و تماشاش کردم.به کجای دنبا برمیخورد اگه ما الان واقعا به عنوان زن و شوهر کنارهم بودیم نه استاد و شاگرد!؟
انگشت اشاره ی دست چپم رو به حالت اجازه گرفتن بالا آوردم و گفتم؛

-اجازه استاد؟ همین چند دقیقه پیش!

 

صدای خنده هاش سکوت کوتاه بینموم رو شکست.ما وقتی کنار هم و باهم بودیم اوقات خوشی داشتیم.
هم اون و هم‌من…اشاره کرد برم داخل همزمان گفت:

-بیا…بیا ببین چه میزی واست آماوه کردم.

از پشت اپن بیرون اومدم و رفتم توی آشپزخونه.خودش برام صندلی رو عقب کشید که روش بشینم.
فرزین کلا سحرخیز بود.از اون آدمایی که هر ساعتی از شب هم که میخوابید باز کله صبح بیدار میشد!
رو به روم نشست و پرسید:

-خوب خوابیدی!؟

لبخند کمرنگی که هنوز نشون و خبر از خوابالودگیم میداد زدم و گفتم:

-نه…

فکر میکرد قراره یه بله ی محکم ازم بشنوه واسه همین تا اینو گفتم تعجب کرد و پرسید:

-چی؟؟ نه….جدا!؟

سر تکون دادم و گفتم:

-اهوم…آخه کابوس دیدم….البته کابوس دیدنپ ربطی به اینجا خوابیدنم نداره آخه کلا یه مدت زیاد میبینم.یه کابوس مسخره ی ترسناک…از این کابوسهایی که انگار فیلم ژانر وحشتن و هرچقدرم که فکر کنی نمیتونی براشون تعبیری پیدا کنی…

برام یه لیوان چایی ریخت و گفت:

-خب پس خیلی بهش فکر نکن که اذیت بشی!
حلیم و نون سنگگ گرفتم بخوریم.امیدوارم دوست داشته باشی…

خوشحال شدم و گفتم:

-دوست دارم! فرزین….؟

با محبت جواب داد:

-جان فرزین…

ملتمس و عاجزانه وباچشمهای پرخواهش نگاهش کردم و گفتم:

-کمکم کن کارای انتقالیم درست پیش برن خب !؟اگه دوست داری من به آرامش برسم و اگه دوست داری که زودتر بریم سر خونه زندگیمون کمک کن من اول انتقالی بگیرم… نه اینکه اینا شرط و شروط باشن نه…
اینا لازمه ی زودتر رسیدنمون به همدیگه اس پیش مقدمه ان…ته وقتی اینجا باشم هیچ چیز اونطور که هردمون میخوایم پیش نمیره

دستشو سمت دستم دراز کرد و با نوازش کردنم، گفت:

-خیالت راحت! ما یه نیمچه اعتباری داریم اونجا همونو میزاریم وسط کارات راست و ریست بشن!

لبخند زدم و گفتم:

-نفرماااایید استاااااد….کل دانشگاه رو اسم شما قسم میخورن!

دستشو سمت صورتم دراز کرد.لپمو کشید و گفت:

-زبون باز…

وقتی کنار فرزین بودم آرامش داشتم.خیال راحت داشتم.دوست داشتن بی قید و شرطش رو کاملا احساس میکردم چیزی که هیچوقت کنار بقیه تجربه نکرده بودم.
بعداز خوردن صبحونه باهم از خونه زدیم بیرون
مقصد هر جفتمون دانشگاه بود و من واقعا از ته دل امیدوار بودم اینبار کارای انتقالیم درست پیش برن….
زندگیم عوض میشد اگه این اتفاق میفتاد
دیگه نیازی به خونه اجاره کردن و زیر بلیط مهرداد رفتن نداشتم
اونم دیگه بهانه ای برای نزدیک شدن به من نداشت.
درسمو با خیال راحت میخوندم و وقتی آبها از آسیاب میفتاد از فرزین میخواستم رسما بیاد خواستگاری!

 

یکی از قشنگترین اتفاقات اون روزم این بود که استاد خدیوی یه مشکل مهم براش پیش اومد و بجای اون فرزین اومد سر کلاس.
با اینکه موقع ورود حتی نگاهمم نکرد اما از دیدنش اونقدر خوشحال شدم که نیشم مدام تا بناگوش باز میشد و نی نی چشمهام می درخشیدن و می خندیدن تا شادی عمیق درونیم رو افشا کنن!
تقریبا 99درصد بچه های کلاس باهاش آشنایی داشتن برای همین اونا هم به شدت از اومدن فرزین خوشحال شدن البته به جز پگاهی که کلا از وقتی سر کلاس نشستیم دستشو گذاشته بود زیر چونه اش و معلوم نبود کجارو نگاه میکرد.
افق یا چی ….!؟
نگاهی بهش انداختم .کاملا مشخص بود توی یه دنیای دیگه داره سیر و سفر میکنه.
فرزین کیفشو گذاشت روی میزش و بانگاه به ساعت مچیش خطاب به جمع پرسید:

-در چه حالید رفقا!؟

صدای دخترا و پسرا بلند شدن اونم با کلی کلمه ی متنفاوت.
فدزین اما کف دستهاشو بهم کوبید و با برداشتن ماژیکها گفت:

-دخترا…پسرا…اونایی که کات کردن.اونایی که بقول خودتون تازه رل زدین…اونایی که سینگلین حواستونو بدید به درس که مبحث اونقدر مهم دکتر خدیوی تاکید زیاد داشتن حتما کلاستون رو بی استاد نزاریم

یکی از پسرا از ته کلاس با صدای بلند گفت:

-استاد ما که جز هیچ کدوم از اون دسته هایی که شما نام بردین نیستیم…ما متاهلیم و تو فکر پوشاک و شیر خشک…

کل کلاس خندیدن.اصلا کلاسهای فرزین همیشه همینطور بود.بی نهایت تروتمیز و عالی درس میداد و با تمام دانشجوها هم رفیق بود و سر حوصله هر خدمتی ازش برمیومد ارائه میداد.اینبارم لبخند عریضی زد و گفت:

-ولی دغدغه ی شیر خشک و پوشاک داشتن از دغدغه ی کادو تولد و کادو ولنتاین که وحشتناکتر نیست!؟ هست!؟

بخاطر تیکه ی فرزین به اونایی که دوستی از جنس مخالف جهت انجام اعمال خاک برسری داشتن بازم شلیک خنده ی دختر و پسرای کلاس به هوا رفت.
فرزین قدم زنان به سمت تخته وایت یرد رفت و درحالی که همزمان با پروژکتور و لپتاپش هم در می رفت گفت:

-خب….من این تایم باید مطبم باشم چون کلی بیمار منتظرمن ولی مجبور شدم به منشی بگم همه رو به یه آب میوه دعوت بکنه تا وقتی من برسم…

بازم یکی از خوش نمک های کلاس گفت:

-استاد الهی تب کنم دکترم شما باشی!

لبخمد عریضی زدم.واقعا هم که حسابی همشون درحال نمک ریختن بودن.تو تمام اون چدت فرزین حتی یکبارهم نگاهم نکرد و من کاملا این رفتارشو درک میکردم و شک نداشتم بخاطر خودم که نمیخواد حواسم پرت بشه…
اون توضیح درس رو شروع کرد و منم مشغول یادداشت برداری شدم درحالی که گه گاهی هم نگاهی به پگاه مینداختم.
موبایلش رو جوری که فرزین نبینه گذاشته بود لای کتاب و چت میکرد اونم با درام ترین حالت ممکن….
یه پیام ارسال کرد و منتظر جوابش موند.
ناخنهای چهار تا انگشتشو گذاشته بود بین دندوناش و آهسته می جوید.
خیلی آروم پرسیدم:

-چته تو ؟چرا اینقدر تو خودتی!؟ مشکلی واست پیش اومده!؟

با همون حالت دمغ و پر استرس جداب داد:

-میگم حال فقط تو مواظب باش استاد نبینه منو!

باشه ای گفتم ودیگه سماجت نکردم.فرزین بعدازکلی صحبت مفید درسی و نوشتن توضیحات روی وات برد به اصرار بچه ها چنددقیقه ای نشست رو صندلی تا بهشون وقت و فرصت یادداشت برداری مطالب بده.
از اون فرصت کوچیک منتهای استفاده رو بردم پنهونی بهش نگاه کردم و این شد که واسه چند لحظه باهم چشم تو چشم شدیم.
لبخند زدم و اون ازم رو برگردوند.
نمیدونم چرا بااینکه میدونستم نیاید تو کلاس و تو همچین موقعیتی انتظار بازی نگاه ازش داشته باشم اما بازهم دلگیر میشدم از اینکه نگاهم نمیکرد.
مشغول جزوه نوشتن بودم که یه پیام برام اومد و گوشیم توی کیفم ویبره خورد.
خیلی زود بیرونش آوردن و چون فهمیدم از طرف فرزین هست پیامو فورا باز کردم:

“ببخشید که نگات نمیکنم.تمرکزم بهم می ریزه نمیتونم درس بدم.سوتی میدم”

دو سه تا استیکر خنده هم فرستاد که من کشته مردشون شدم.
خواستم یه ایموجی بوس براش بفرستم که صحبتهای دخترایی که دست راستم نشسته بودن توجهمو جلب کرد.
نامحسوس بهشون گوش سپردم:

” چقدر رنگ پیرهن استاد بهش میاد ”

“آره خیلی جیگر شده.چی میشه همیشه به جای استاد خدیوی اخمو فرزین جوووون بیاد”

 

ریز ریز خندیدم و دست از پچ پچ کردن برداشتن.اخمی تصنعی کردم و تند تند برای فرزین تایپ کردم:

” فرزین.دفعه بعد دیگه این پیرهنو نپوش فقط یگو چشم”

سرش رو بالا نگرفت که نگاهم کنه و با این نگاه ها شک و ظنی به وجود بیاره.تو همون حالت نوشته جواب داد:

” داستان چیه!؟ وقتی اومدیم که تو باهاش مشکل نداشتی ”

تند تند و قبل اینکه وقت از دست بره تند تند براش نوشتم:

” الان مشکل دارم…نبینم دیگه میای دانشگاه اینو بپوشی”

“شرطتت چیه؟”

” تو هم دیگه این مانتوی خوشگلتون نبوش.اگه قبول اوکی رو بده”

خندیدم و تاخواستم جوابش رو بدم بچه ها عین خروسای بی محل اعلام

کر

دم فرزین میتونه ادامه توضیح رو بده..موبایلشو گذاشت کنار و رفت کنار پروژکتور اما من واسش نوشتم:

” خیلی دوست دارم….اونقدر که دلم میخواد بیام بالا و جلو همه ببوسمت”

اولین بار بود همچین چیزی براش میفرستادم.
لبخند زدم گوشیمو گذاشتم کنار…

 

فرزین به محض تموم شدن مبحث درسی و جواب دادن به سوالهای دانشجوها باعجله به سمت میزش رفت تا زودتر کیفش رو برداره و آماده ی رفتن بشه.
جزوه و کتابمو بستم و نامحسوس نگاهش کردم.
همونطور که اعتراف کردم این اولینباری بود که همچین چیزایی بهش میگفتم آخه واقعا هیچوقت همچین صحبت ها و حرفهای شیطنت آمیزی بینمون رد و بدل نمیشد!
تلفنش رو یرداشت تا ساعتش روچک بکنه و دقیقا همون لحظه بود که فکر کنم متوجه شد یه پیام از طرف من داره.
یکی از بچه ها پرسید:

-استاد ببخشید میتونم یه سوال در خصوص مطلب قبلی که توضیح دادین بپرسم!؟

دانشجوی پسر جوابی از طرف فرزین نشنید چون اون میخکوب شده بود سرجاش و همچنان داشت پیامی که من واسش فرستاده بودم رو میخوند.
نگاهش کردم و خندیدم.
صدای خنده هام به گوش پگاه که رسید بالاخره از فاز غصه و غم بیرون اومد و پرسید:

-خدایی قیافه ام خنده دار شده!؟

خودم جزوه و کتابهاشو جمع کردم و درحالی که به سختی جلوی خودمو گرفته بودم تا نخندم و بیشتر از اون جلب توجه نکنم یا کسی رو به خودم مشکوک نکنم جواب دادم:

-نه بابا! خیلی هم خوشگلی. فقط پاشو چون کلاس تموم شده…تو که الحمدالله تو کلاس نبود ذهن مبارکت!

با زدن این حرفها به پگاه دوباره سرمو بالا گرفتم و به فرزین نگاه کردم.
بالاخره چشم تو چشم شدیم.
دیدم که نفس عمیقی کشید و باخودش لب زد:

” عجب نامردی هستی ”

بازم خندیدم و بازم پگاه با صدای خنده ها و به گمون اینکه دارم به خودش می خندم نگاهم کرد.
دستمو روی دهنم گذاشتم و گفتم:

-ببخشید!بخدا به تو نمیخندم!

لب و لوچه اش رو آویزون کرد و پرسید:

-پس به کی میخندی!؟

دستمو به سمتش دراز کردم و گفتم:

-هیچی! تو فقط بلند شو بریم

بلند شد و وسایلش رو گذاشت توی کیفش.تو اون فاصله نگاهی به فرزین انداختم.
بعضی دانشجوها دوره اش کرده بودن و ازش حرف میکشیدن واسه همین بخاطر اون تجمع دیگه نشد که چشمهای مهربونش رو ببینم.به پراکنده شدن دانشجوها از اطرافش امیدوارم بودم که البته خیلی زود و به دلیل نداشتن وقت خداحافظی کرد و از کلاس رفت بیرون.
پگاه بند کوله اشو روی دوشش انداخت و همونطور که از پشت صندلی بلند میشد گفت:

– وای! حوصله ی درس و دانشگاه رو ندارم! خدایااا…دلم فقط خواب میخواد.بخوابم که هیچی از عالم بیداری نفهمم!

از کلاس که زدیم بیرون خواستم جوابشو بدم اما برام یه پیامک اومد که حدس میزدم از طرف فرزین باشه برای همین عجولانه تلفنم رو از جبب مانتوم بیرون آوردم و با نیش باز شده تا بناگوش پیامشو باز کردم و خوندم:

” تو که بوس میخواستی چرا به خودم نگفتی؟!”

لبهام در حد جر خوردن از گوشه ها کش اومدن.گرچه دلم میخواست اون لحظه پرس و جدی احوال پگاه باشم اما نتونستم از خیر جواب دادن به فرزین بگذرم واسه همین دو دستی گوشی رو تو دست گرفتم و مشغول تایپ شدم:

” من بوس وحشی میخوام. اصن من کلا چیزای وحشی دوست دارم…”

پیام رو ارسال کردم و بهش خیره موندم تا جوابمو بده.
درست عین پسر ندیده ها….
چنددقیقه بعد بالاخره جواب پیامم رو داد:

” آهان پس وحشی پسندی! ”

“آره…تو وجشی دوست ااری یا آروم ”

“هیچ کدوم تورو دوست دارم”

بازپ لبخند زدم.آخه همین چیراش بود منو شیفته ی خودش میکرد.چندتا ایموجی قلب براش ارسال کردم و نوشتم:

“باور کنم من هم….”

با ارسال پیلم تازه یادم اومد پگاه کنارم و همچنان غرق فکر. اینبار دیگه با موبایلم ورنرفتم.
دستمو رو شونه اش انداختم انداختم و پرسیدم:

-خبببب! برو سر اصل مطلب ببینم چرا اینقدر پکری!
پریودی و درد داری!؟

دستهاشو تو جیب مانتوش فرو برد و جواب داد:

-خیر!

دوباره پرسیدم:

-با مادرت بحث شده!؟

بازم جواب داد:

-خیر!

یکم تامل و تفکر کردم و بعد پرسیدم:

-آیا یارانه ات رو قطع کردن؟ آیا کشتیت به گل نشسته؟ آیا تیم محبوت سه هیچ باخته؟

و باز هم همون جمله ی تکراری رو از زبونش شنیدم:

-خیر!

کلافه و بی صبر شدم از این بازی بیست سوالی…خسته گفتم:

-کوفت! قرص خیر خوردی تو !؟ خب یه چیزی بگو دیگه لامصب!

سرش رو بالا گرفت و جواب داد:

-یه اتفاق بد افتاده بهار …اتفاقی که نشون داد همه حسهای بدم بی خودی نیستن و یه دلیلی دارن

پله هارو باهم و دوشادوش هم رفتیم پایین.
برام پیام اومد اما اونقدر پگاه رو پکر دیدم که رغبت نکردم بخونمش…
کنجکاو و نگران پرسیدم:

-چیشده مگه؟ چه اتفاقی آخه افتاده؟ حرف بزن یه چیزی بگو….

 

برام پیام اومد اما اونقدر پگاه رو پکر دیدم که رغبت نکردم بخونمش…
کنجکاو و نگران پرسیدم:

-چیشده مگه؟ چه اتفاقی آخه افتاده؟ حرف بزن یه چیزی بگو….

یهو زد زیر گریه و با دستهاش صورتش رو پوشوند.برام باور نکردنی بود پگاه با اون روحیه قوی و بیخیال حالا اینجوری بزنه زیر گریه.
هاج و واج نگاهش کردم.تا چنددقیقه بعدش حتی فکر میکردم داره مسخره بازی درمیاره اما بعدش که هق هقهاش شدت گرفت دستهامو روی شونه هاش گذاشتم و گفتم:

-پگاااااه….چیشده!؟ حرف بزن با من…بگو چیشده!

تا چنددقیقه اول فقط داشت یه بند گریه میکرد.دست بردم توی کیفم و چندتا دستمال کاغذی بیرون آوردم و به سمتش گرفتم و گفتم:

-داری نگرانم میکنیاااا….چرا نمیخوای بگی چیشده!؟

دستمالهارو ازم گرفت و اشکهاش رو خشک کرد.تمام صورتش خیس اشک بود.
من هیچوقت اون رو اینجوری ندیده بودم.
دستشو گرفتم و پرسیدم:

-بریم رو نیمکت بشینیم من واست یه لیوان آب بیارم!؟

فین فین کنان جواب داد:

-نه…بریم.نمیخوام اینجا بمونم!

با دلش راه اومدم و هرکاری گفت انجام دادم.اگه میخواست بریم بیرون خب چرا نباید قبول میکردم!؟
قدم زنان از دانشگاه رفتیم بیرون.
دیگه هق هق نمی کرد اما خب همچنان اشک از چشمهاش سرازیر میشد.
تو پیاده رو به راه افتادیم…
دستمالها توی دستش بودن و هرازگاهی زیر چشمهاش میکشید.
بیقرارانه پرسیدم:

-نمیخوای بگی چیشده!؟

بالاخره دل از تماشای زمین کند.سرش رو بالارفت و با صدای تو دماغی شده و پر بغضی جواب داد:

-بهار آریتن بهم خیانت کرده!خیلی نامرد.خیلی…

از این حرفش زیاد جا نخوردم چون گاهی می دیدم که به شک میفتم. و خب انگار کلا این شک تو وجود همه ی ما دخترا بود.
لبخند زدم و واسه اینکه آروم بشه گفتم؛

-پگاه جان….اینقدر حساس نباش…تو کلا چند روز رفتی تو فاز خیانت! همش فکر میکنی آرتین داره بهت خیانت میکنه!

دستمال رو زیر دماغش کشید و بعد گفت:

-چیمیگی پگاه! مچشو گرفتم با دختره…الکی گفته بود رفته سفر…کثافت عوضی همینجا بود…نمیبخشمش…من هیچوقت نمیبخشمش!

فکر کردم همه چیز در حد یه
گیر دادن هست تا وقتی که این حرفهای جدیدش رو شنیدم.
متحیر پرسیدم:

-واقعا!؟ یعنی نرفنه بود؟ همینجا بود!؟

دماغشو بالا کشید و جواب داد:

-آره…همینجا بود.به من دروغ گفته بود…اسنپ گرفتم برم خونه پیش بابا پشت چراغ که بودیم دیدمش.یه دختره هم کنارش بودم اولش گفتم شاید اشتباه میکنم..شاید دوستی آشنایی چیزی باشه ولی بعدش دیدم دختره رو برده خونه….
حتی اونجا هم که رفتم گفتم شاید…شاید…شاید اشتباه بکنم.اما بعد که از نگهبان پرسیدم گفت اصلا مسافرت نرفته…
منم کلید خونه روداشتم.گداشتم شب شد و بعد درو باز کردم رفتم داخل….اون…باورت میشه اون با دختره…

گریه بهش اجازه و مهلت حرف زدن رو نداد.صدای هق هقهاش نگاه چندتا‌از این عابرهای پیاده رو کشوند سمتمون.
خیلی براش ناراحت شدم چون میتونستم احساسش رو درک کنم.
دستمو رو شونه اش گذاشتم و گفتم:

-واقعا نمیدونم چیبگم….من…من فقط میتونم بگم درکت میکنم!

دست از گریه برداشت .از مژه هاش اشک میچکید.نوک بینیش سرخ شده بودن و لپهاش اناری….
با بغض و صدای پر لرزشی گفت:

-باورت نمیشه اگه بگم دختره کیه…

کنجکاوانه چشمامو باریک کردم و پرسیدم:

-خب کیه !؟

آه عمیقی کشید.میتونستم حس و حالش رو درک کنم..
نه اعتمایی به پدرش کرد و نه مادرش تا شب و روزش رو کنار آرتین باشه پس حتما این اتفاق واسش شوک بود.
یه شوک بزرگ….
آب دهنش رو قورت داد و گفت:

-همون دختره که تو واحد رو به رویی بود…

متحیر پرسیدم:

-همون دختره دانشجو؟ همونی که یه بار کمک کرد منو برسونیم بیمارستان!

بت نفرت دستمالو توی دستش ریش ریش کرد و جواب داد:

-آره…همون سلیطه ی جنده ی از خودراضی بوده…

آرتین عوضی.واقعا که خیلی نامرد بود.
حتی منم از دستش عصبانی شدم.اونقدر زیاد که دلم میخواست بلند بشم برم پیشش و یه سیلی بزنم تو گوشش.
خشمگین پرسیدم:

-چیکار کردی بعدش ؟

دماغشو بالا کشید و گفت:

-.میدونی… یه جارو جنجالی راه انداختم اون سرش ناپیدا.
شرف واسش نذاشتم تو ساختمون…کاری کردم تمام همسایه ها فهمیدن دختره و آرتین چه غلطی کردن….
اگه اینکارو نمیکردم دلم خنک نمیشد…جیگرم حال نمیوند…

خندیدم. میدونم شرایط تلخی بود ک جای خندیدن نداشت اما از پگاه خنده ام گرفت. از اینکه همیشه این مدلی خودش رو آروم میکرد.
گریه هامو که دید پرسید:

-کار اشتباهی کردم بنظرت!؟

لبخند خسته ای زدم و گفتم:

-نه….فقط بگو الان چی حالتو خوب میکنه همون کارو بکنیم…

یکم باخودش فکر کرد و بعد گفت:

-هیچی…فقط دلم میخواد بخوابم…دلم میخواد چندتا پتو بندارم روی خودم و بخوابم

-بریم خونه ی من !؟

غمگین جواب داد:

-بریم

 

خیلی وقتها پگاه همچین مواقعی منو دلداری میداد و هوامو داشت و حالا نوبت من بود جبران کنم براش.
در داخلی ساختمون رو بستم و کلیدم رو بیرون کشیدم و گفتم؛

-من برات یه ناهار توپ درست میکنم همچین معدت بیاد رو فرم…

فین فین کنان پرسید:

-چی میخوای برام درست میکنی!؟

وای خدا حتی تو این شرایط هم شکمش رو به هرچیزی ترجیح می داد.چون توی راهرو بودیم اهسته خندیدم و پرسیدم:

-چی دوست داری!؟

یکم باخودش فکر کرد و بعد جواب داد:

-قورمه…سالاد هم تنگش باشه…ترشی هم باشه…

حالا اگه من بجای اون بودم اونقدر میرفتم تو فکر و اونقدر دپرس میشدم که صدرصد آب هم از گلوم پایی نمی رفت ولی اون باهمین حال و هوا درخواست میداد.
خندیدم و گفتم:

-چشممم…چشم.برات قورمه هم درست میکنم…سالاد هم درست میکنم ترشی هم دارم اونم از اون ترشی های خوشمزه ای که مامان درست میکنه!

باهم به سمت در رفتیم.کلید رو تو قفل چرخومدم و درو باز کردم و خواستم بهش تعارف کنم که همون موقع صدای مهرداد رو از پشت سر شنیدم:

-به به! بالاخره اومدی خونه ات!

متحیر چرخیدم و پشت سر رو نگاه کردم.از دیدنش همونقدر جا خوردم که اگه یه موجود فضایی می دیدم.
با جاخوردگی پرسیدم:

-مهرداد تو اینجا چیکار میکنی آخه ؟!

کمرش رو تکیه داده بود به دیوار و پاش رو هم به دیواد چسبونده بود.
دستهاش رو از توی جیبهای شلوارش بیرون آورد و جواب داد:

-بنظرت اینجا اومدن من بیشتر جای تعجب داره یا این موقع برگشتن تو به خونه!؟

خسته ام کرده بود از این کارهاش.اینکه مدام میخواست بفهمه و سردربیاره کجا میرم چیکار میکنم با کی میرم با کی میام!اینکه مدام با شک و تردید چکم میکرد و یکبار هم نشد از خودش بپرسه این دختر اصلا دیگه دوستم داره!؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

-مهرداد میشه لطفا تمومش بکنی!؟

پوزخندی زد و باتاسف براندازم کرد.پگاه با اون صدای تو دماغیش گفت:

-سلام آقا مهرداد.بی زحمت این دوست منو کمتر اذیتش کن.باتشکر پگاه!

رفت داخل و من چقدر بابت اینکه خودش متوجه شد باید چیکار بکنه ازش ممنون بودم.
پگاه که رفت داخل درو نیمه باز گذاشتم و همون طور که قدم زنان به سمتش می رفتم گفتم:

-مهرداد چرا اومدی اینجا هان!؟ میخوای یه کاری کنی اسمم بیفته سر زبونا و بعدهم بهم بگن جول و پلاستو جمع کن و برو!

تکیه از دیوار برداشت و بی توجه به همه ی حرفهام با لحن تند ی پرسید:

-تو کجا بودی هان!؟ کجا بودی دیشب یا بهتره بگم کل دیروز رو!؟

بهش خیره شدم.صورتش خبلی جدی بود.خیلی جدی تر از اون چیزی که میشد فکرش رو کرد.
نفس عمیقی کشیدم و جواب دادم:

-دیروز ازم این سوال رو پرسیدی منم جواب دادم و..

قبل از اینکه حرفمو کامل بزنم اون خودش گفت:

-آره.من پرسیدم و تو گفتی پیش پگاهی…گفتی شب رو پیش اون پیبینی دروغ گفتی…پیش اون نبودی…تو توی خونه ی پگاه نبودی نگو نه که چک کردم!

باورم نمیشد اون واسه تعیین کردن راست و دروغ حرف من بلند شده رفته خونه ی پگاه و آرتین….
سرمو با تاسف تکون دادم و هاج و واج گفتم:

-تو….تو رفتی اونجا!؟

با اخم و جدیت جواب داد:

-مهم نیست من رفتم اونجا یا نه….مهم این تو به من دروغ گفتی …..

 

بااخم و جدیت جواب داد:

-مهم نیست من رفتم اونجا یا نه… مهم این تو به من دروغ گفتی!

البته که مهرداد خیلی وقت بود واسه من شده بود یه آدم دیگه.آدمی که گاهی اونقدر غریبه به نظر می رسید که حس میکردم اصلا نمیشناسمش اما الان رفته رفته داشت زیادی خطرناک میشد.
اونقدر خطرناک که چک میکرد ببین کجا میرم با کی میرم با کی میام…شب کجا بودم.پیش کی بودم و هزار مورد ریز و درشت دیگه…
نفس عمیقی کشیدم و یک درصد احتمال دادم بخواد بهم یه دستی بزنه برای همین گفتم:

-من پیش پگاه بودم و تو یا خودت بد تعقیب کردی یا اونی که بهت رسونده تقلبش غلط از آب در اومده!

حرفهامو محکم زدم که اگه یه درصد احتمال باشه بخواد یه دستی بهم بزنه تیرش به هدف نخوره.که همینطور هم شد و بجای اینکه بخواد سرزنشم کنه و پی این یه مورد رو بگیره گفت:

-تو چرا اونقدری که واسه پگاه وقت میزاری واسه من نمیزاری؟چرا اونقدری که به اون اهمیت مبدی به من نمیدی هان!؟ چرا واقعا!؟

من توان بحث و جدال دوباره نداشتم اونم با آدمی که درنهایت زور میزد حرف خودش رو به کرسی بنشونه. فقط
سعی کردم آرومش کنم که پیله نکنه و سر لج نیفته برای همین توضیح دادم:

-پگاه حالش خوب نبود…دیدی که…یه سری مشکلات خانوادگی داره…پدر و مادرش درگیر طلاقشون هستن من تنها دوست صمیمش هستم باید کنارش…

حرفم رو قطع کرد و با کلافگی و بیتفاوتی گفت:

-درگیر طلاقشون هستن که هستن به من و تو چه!؟ به من چه…به تو چه…من میخوام باهم باشیم.میخوام اونقدری که وقتتو با اون میزاری یکمم با من باشی…

انگشتمو رو لبم گذاشتم و با یه نگاه به سمت در گفتم:

-هیشششش! چه خبرته! میشنوه هااا…

کلافه گفت:

-به درک…به درک که میشنوه.اون لامصب بیشتر از من تورو میبینه.بیشتر از من با تو وقت میگذرونه.چرااا!؟

بهش نزدیک شدم و یک قدمیش ایستادم.زل زدم تو چشمهاش و گفتم:

-تو چت شده مهرداد !؟ چرا اصلا این جایی…؟ چرا پیش نوشین و پسرت نیستی…

انگشت اشاره اش رو روی قلبم گذاشت و درحالی که تلاش خیلی خیلی زیادی داشت تا صداشو بالا نبره و گرد و خاک راه ننداره گفت:

-چون میخوام پیش توی لعنتی باشم…پیش تووو….ولی تو چی!؟ دلت با هرکیه غیر من…هر جا دوست داری بجز پیش من….

واقعا دیگه نمیدونستم چه جوری میتونم از پسش بربیام!مستاصل گفتم:

-مهرداد…من که بهت توضیح دادم

دستاشو باعصبانیت تکون داد و گفت:

-توضیحات تو به درد من نمیخورن…ببینم…نکنه….نکنه اصلا به همین خاطر خونه ات رو جدا کردی هووووم!؟
جدا شدی که هرجا دلت میخواد بری یاهرکی دلت میخواد بگردی….تو….

دستامو مشت کردم و با حرص دندونامو رو هم سابیدم و گفتم:

-واااااای! دیگه داری شورشو درمیاریااااا….اهههه! ببین….برو خونه.اینجا جای صحبت نیست…من میام خونه پیشت قول میدم! میام خونتون….حتما میام …
صحبت میکنیم باهم حرف میزنیم…
ولی…ولی اینجا دیگه نمون دردسر برای من درست نکن خب…میام…میام خونتون…قول میدم!

آرومتر شد.یه نفس عمیق کشید و پرسید:

-کی!؟

فقط دلم میخواست بره برای همین جوابی دادم که موندنش رو کش نده:

-فردا….

بارم ان قلت آورد و گفت:

-من میخوام باهم باشیم نه اینکه…

پریدم وسط حرفش و گفتم:

-میشیم…قول میدم فردا وقتمو به تو اختصاص بدم خوب!؟ فقط الان برو…اینجا آدم عضوی و فضول زیاد پیدا میشه!

 

بالاخره مجاب شد.نفس عمیقی کشید و گفت:

-خیلی خب…منتظرتم!

سرمو تکون دادم و از سر راهش کناررفتم:

-باشه

چنددقیقه ای خیره نگاهم کرد و بعدهم از کنارم رد شد و رفت.
نفس حبس شده تو سینه ام رو بیرون فرستادم و خیلی سریع رفتم داخل خونه و درو بستم.
پگاه از سرویس بهداشتی بیرون اومد و همونطور که با دستمال صورت خیس آبش رو خشک میکرد پرسید:

-رفت !؟

چشمامو باز و بسته کردم و جواب دادم:

-آره رفت….

دستمالارو گوله کرد و گفت:

-ببین نمیخوام‌خیلی دخالت بکنم اما نه فکر نمیکنی زیادی داری لی لی به لالاش میزاری؟

اون‌نمیدونست مجبورم.
نمیدونست دستم زیر ساطورش….ولی وقتی کارای انتقالیم درست بشه و از اینجا برم دیگه نمیزارم دستش بهم برسه.
هرچند هیشکی جز من و فرزین‌نمیدونست من دنبال انتقالی ام.هیشکی!
از در فاصله گرفتم و گفتم:

-به زودی از زندگیش محو میشم….

کیفمو از رو دوشم پایین آوردم و انداختم کنار و شزوع به باز کردم دکمه های لباسم کردم.
پگاه کنجکاوانه دستمالارو انداخت تو سطل زباله و پرسید:

-چه جوری!؟

مانتوم رو از تن درآوردم و جواب دادم:

-درخواست انتقالی دادم!

مانتوم رو از تن درآوردم و جواب دادم:

-درخواست انتقالی دادم!

بی حرکت ایستاد و بهم خیره شد.میدونم انتظار داشت زودتر از اینها در جریان قرار بگیره ولی من ترجیح میدادم همه چیز مخفیانه پیش بره.
قدم زنان اومد سمتم و پرسید:

-تو درخواست انتقالی دادی بعد الان من رو درجریان میزاری!؟

فکر کنم حق داشت اینجوری گله مندانه سوال بپرسه.ماهیچ چیز مخفی ای از هم نداشتیم.لباسمو روی کیف گذاشتم و جواب دادم:

-آخه هنوز اول راهم و هیچ چیز قطعی نیست!

دلخور شده یود.شاید چون از تنهایی میترسید آخه هیچ دوستی صمیمی ای جز من نداشت یعنی داشت…ولی به اندازه ای که با من صمیمی بود یا اونا نبود.
اومد جلو و نشست رو کاناپه و گفت:

-حقم بود درجریانم میذاشتی! حقم بود میدونستم تنها دوست صمیمم هم قراره ترکم کنه!

نفس عمیقی کشیدم و به سمتش رفتم.رو به روش ایستادم و پرسیدم:

-پگاه تو فکر میکنی من راضی ام؟ فکر میکنی دوست دارم اینجارو ترک کنم!؟

مکث کردم و زل زدم بهش تا یه جواب بهم بده اما اون بغض کرد و بی حرف نشسته بود رو کاناپه و هیچی هم نمیگفت. دستمو به سمت در دراز کردم و با استیصال گفتم:

-تو خودت که مهرداد رو پشت اون در دیدی….دیدی که چه چطوری طلبکارانه ازم میخواست بدون اجازه اش هیچ جا نباید برم و حتی باتو هم نچرخم و نگردم…فکر میکنی چرا راضی شده بره !؟

آه کشیدم و خودم جواب سوال خودمو دادم:

-چون بهش قول دادم فردا وقتمو به خودش اختصاص بدم چون اگه این قول رو نمیدادم اون بیخیالم نمیشد.چون دست از سرم برنمیداشت…پگاه…اگه بمونم تباه میشم! اگه بمونم میشم یه آدم دستمالی شده ی دست دوم که باید سرگردون و حیرون هرچی اون میگه بگم چشم و منتظر این باشم یه روز ازم خسته بشه یا اینکه همه ، از همه چیزایی که بین ما بوده باخبر بشن و من به فنا برم….که هم خانواده اش رو داشته باشه هم منو به عنوان زاپاس…من نمیخوام زاپاس باشم پگاه …

حرفهامو که زدم رفتم و کنار خودش نشستم.
هردو پوکرفیس نشسته بودیم و زل زده بودیم به رو به رو.
بالاخره بعداز یه سکوت طولانی اون بود که به حرف اومد و گفت:

-پس چرا پا نمیشی یه چیزی درست کنی بخوریم…روده هام گیس و گیس کشی کردن تو شکمم!

غمگین خندیدم و با نگاه به لب و لوچه ی همچنان آویزونش پرسیدم:

-دیگه از دستم ناراحت نیستی!؟

کوسن رو کنج کاناپه گذاشت تا مقدمات خوابیدن خودش رو فراهم بکنه و بعد جواب داد:

-بعدار ناهار نظرمو میگم!

دوباره خندیدم بعد خودمو کشیدم سمتش و دستهامو دورش حلقه کردم و با ماچ کردن گونه اش گفتم:

-مرسی که اینقدر خوبی!

-خوبترم میشم اگه یه مسکن برام بیاری قدِ دو ساعت چشم رو هم بزارم…جون بهار از وقتی دوهزاریم اقتاد دورو برم چه خبره دو دقیقه هم نخوابیدم از بس حرصی خوردم!

دستهامو از دور بدنش جدا کردم و با بلند شدن از روی کاناپه گفتم:

-باشه الان برات مسکن و پتو میارم…

من امید داشتم. امید به رسیدن روزای بهتر.امید به اینکه یه روز حال ما خوب میشه.
حال من حال پگاه…حال هممون…
براش یه مسکن و یه لیوان آب و پتو آوردم.
خستگی از صورتش میبارید.
قرص رو خورد وبعدهم همونجا دراز کشید و زیر پتو پنهان کرد خودش رو.
دست و صورتمو شستم و رفتم تو آشپزخونه و مشغول درست کردن ناهار شدم.
بعد از درست کردن ناهار و کم کردن زیر شعله ها سبد رو برداشتم و با چند دونه گوجه و خیار و کلم وهویج یه سالاد درست کردم .تقریبا همه چیز آماده بود اما دلم نمیومد پگاه رو بیدار بکنم.
قدم زنان رفتم سمتش
بالای سرش ایستادم و یه بار اسمشو صدا زدم اما چون بیدار نشد تصمیم گرفتم خودمم یه گوشه دراز بکشم تا وقتی که اون بیدار بشه و ناهارو باهم بخوریم.
دراز کشیدم روی مبل و تلفن همراهمو برداشتم.
یه پیام از فرزین داشتم که مربوط به چندین ساعت پیش بود.
بازش کردم و متنش رو با چشم خوندم:

” من که بوسیدمت…این یعنی دیگه هیچ کاره نکرده ای ندارم و آماده ی مرگ هم میتونم باشه”

لبخند عریضی روی صورتم نشست هرچند اصلا نمیتونستم به خاطر بیارم کی همچین کاری کرده.واسه همین براش تایپ کردم:

“تو کی منو بوسیدی که من خودم یادم نیست؟”

انتظار نداشتم حالا حالا ها وقت بکنه جواب این سوالم رو بده برای همین موبایلمو گذاشتم روی شکمم و چشمامو بستم اما پنج دقیقه هم نگذشته بود که ویبره خورد و من به سرعت برق و باد درحالی که تمام لحظات و تک تک ثانیه های پنج دقیقه پیشم رو در انتظار جوابش بودم باز کردم و خوندم:

“وقتی پیشم بودی…تو خواب بودی و من پیشونیت رو بوسیدم”

آهسته خندیدم…
من عاشق این مرد بودم.عاشقش بودم….
درحالی که لبخند پت و پهنی زده بودم براش نوشتم:

” آهان پس یادم یاشه دفعه دیگه ضد سرقت و ضد بوس نصب کنم رو خودم”

این پیام رو با چند ایموجی خنده واسش فرستادم که همون موقع پگاه با صدای خواب الودی پرسید:

داری به چی میخندی!؟

سرمو یه سمتش برگردوندم.نگاهی یه صورتش انداختم و گفتم:

-هه!بیدار شدی!؟ هیچی..به یه جک! اگه دیگه نمیخوای بخوابی بلند شو ناهارو بخوریم!

خمیازه ای کشید و با کنار زدن پتو نیم خیز شد و گقت:

-باشه

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان عشق ممنوع/پارت سیو دو

چشم که باز کردم یه جای غریبه بودم اینجا بیمارستان نبود اما این همه سرُم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *