خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان عشق ممنوع/پارت سیو دو

رمان عشق ممنوع/پارت سیو دو

چشم که باز کردم یه جای غریبه بودم اینجا بیمارستان نبود اما این همه سرُم دستگاهی که به من بسته شده بود باعث می شد دقیق نتونم جایی که هستم و تشخیص بدم.

بدنم به حدی خشک شده بود که انگار روزها همینطور صاف دراز کشیدم استخوانام خشک شده بود

با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می آمد زمزمه کردم کسی اینجا نیست؟
چند باری این حرفم رو تکرار کردم تا بالاخره در اتاقی که توش بودم باز شد و یه زن وارد اتاق شد

با دیدن من لبخند بزرگی زد و گفت _بالاخره به هوش اومدی میدونی چند روزه که بیهوشی ؟

به خودم فشار آوردم تا بفهمم چرا بیهوشم؟
چرا اینجام؟
چه اتفاقی افتاده ؟

به سختی زمزمه کردم

سام کجاست؟
انگار اصلاً سام و نمی شناخت کنارم ایستاد و شروع کرد به چک کردن دستگاه هایی که بهم وصل بود و گفت

_این چه کاری بود که کردی دختر خوب؟ یعنی چه اتفاقی ارزشش رو داره که بخوای جونتو بگیری؟

جونمو بگیرم جونمو بگیرم!
سعی کردم بیشتر به اطراف نگاه کنم و فکر کنم به اینکه چه اتفاقی افتاده با دیدن دستم و اینهمه پانسمانی که روش بود تازه همه چیز یادم اومد

من رگه دستمو زده بودم که بمیرم اما چرا الان زنده بودم؟
از ناراحتیه زنده بودنم چنان به هم ریختم که احساس می کردم قلبم الان از کار میفته

نفس نفس میزدم زنی که کنارم بود ترسیده روی تنم خم شد گفت

 

_ چی شده حالت خوبه؟
اما من خوب نبودم من نمیخواستم زنده باشم نمی خواستم به این زندگی برگردم برای همین رگ دستم زده بودم برای همین کاری که ازش متنفر بودم انجام داده بودم
خودکشی منفورترین کار برای من حساب می‌شد و من توی حال و روزی بودم که بهش تن بدم

از کشوی میز کناری یه امپول بیرون کشید روی بازوم به زور تزریق کرد

کم کم چشمام سیاهی رفت و دوباره به خواب رفتم
بار دومی که چشمامو باز کردم دیگه همه چیز یادم بود کنار تخت روی صندلی نشسته بود با دیدن چشمهای بازم به حرف اومد
_ الان بهتری؟
به آقا خبردادم گفته شب خودشو میرسونه به اینجا
میاد ب دیدنت خیلی نگرانت بود.

از شنیدن اسم آقا حالت تهوع میگرفتم من از اون آدم متنفر بودم
باعصبانیت پرسیدم
چرا نمردم چرا نزاشتین بمیرم؟
من اگه این زندگی رو میخواستم هیچ وقت این کار را نمی کردم پس چرا نزاشتین که بمیرم !
صندلی را نزدیکتر کشید و گفت

_به سختی جونت نجاتت دادیم میدونی چند نفر تلاش کردن تا تو زنده بمونی؟
که نفس بکشی؟
هیچ خونی برات نمونده بود کاری کرده بودی که با بدبختی تو رو زنده نگه داشتیم و الان ناراضی هستی؟

میخواستم فریاد بزنم و داد و بیداد کنم اما واقعیت این بود که توانی برای فریاد زدنم نداشتم
پس با دردی که تا عمق وجودم ریشه کرده بود نالیدم
من این زندگی رو نمی خوام من باید برگردم
می خوام برم پیش خانواده ام کمی غمگین شد گفت

 

_ من نمیدونم تو کی هستی آقا تو رو از کجا پیدا کرده اما براش مهمی
مهمی که این همه ریسک کرده این همه دکتر جمع کرده تا زنده بمونی آقا به هرکسی این لطفارونمیکنه

خندیدم…
خندیدم و گفتم من این لطف رو نمی خوام همین آقایی که ازش دم میزنی منو از خونه خودم دزدیده
از پیش شوهرم دزدیده و آورده اینجا من شوهر دارم و اون منو اینجا به زور نگه داشته

انگار تحت تاثیر قرار گرفته بود ناباور گفت
_مطمئنی شوهرداری؟

سرمو تکون دادم و گفتم آره مطمئنم من شوهر دارم باید برگردم ایران اینجا جای من نیست اینجا خونه من نیست من پدرم ایرانه
خانواده ام ایرانه
نمیخوام اینجا باشم

اگر میتونستم کاری کنم این زن کمکم کنه خیلی خوب میشد میتونستم از اینجا برم بیرون اما انگار همه چیز دست به دست هم داده بود که من اینجا توی این زندون تو این قفس موندگار بشم.

تا خواستم بیشتر از خودم بهش بگم تا دلش بسوزه و شاید کمکم کنه در اتاق باز شد و من با دیدن امیر توی چهارچوب در انگار دنیا روی سرم خراب شد

اون زن با دیدن امیر از جاش بلند شد و از اتاق بیرون رفت امیر کنار تخت نشست به زور دستم و توی دستش گرفت و گفت

_ خدا رو شکر که بیدار شدی خیلی نگرانت بودم هر روز بهت سر میزدم اما میگفتن بیدار نشده اما الان…
الان که خبر و شنیدم با اینکه صبح اینجا بودم بازم خودمو رسوندم الان که میبینم چشماتو باز کردی خیالم راحت شده
ازش رو گرفتم به طرف دیگه ای نگاه کردم
حتی نگاه کردن به این آدم حالمو بد میکرد

 

آهسته زمزمه کردم

چرا نزاشتین بمیرم اگه می خواستم زنده بمونم این کارو نمیکردم .

به صندلی تکیه داد و گفت
_ وقتی پیدات کردیم تقریباً مرده بودی به سختی زنده نگهت داشتیم
تو اجازه نداری حق نداری نمیتونی که بمیری
داریوش بخاطر اوردن تو به اینجا پی خیلی چیزارو به جون خریده
الان درسته داریوش عصبانی هست وقتی حالت خوب بشه حسابی از خجالتت در میاد اما اجازه مردن هم بهت نمیده!
بهش زل زدم وتوی چشماش نگاه کردم گفتم
تو ؛داریوش و هیچ کس دیگه ای برای من اهمیت نداره من می خوام برگردم ایران پیش خانوادم پیش پدرم نمیخوام اینجا بمونم.

دست به سینه شد و گفت
_خوب میدونی که توی ایران هیچ چیزی منتظر تو نیست زندگیه تو اینجاست و باید بهش عادت کنی.
فقط دو تا انتخاب داری اینکه داریوش و قبول کنی یه مدت سوگلیش بشی بعد یه مدتم بشی یکی از دخترایی که گاهی بهش سر میزنه!
یا بشی سوگلی خودم و تا همیشه برای من بمونی من اینقدر برام مهم هستی که بخوام باهات ازدواج کنم تا عمر دارم کنارت بمونم
اگر منو قبول کنی کمکت می کنم از اینجا بریم بدون
اینکه داریوش بفهمه یا بتونه پیدات کنه!
میریم یه جای دور که دست هیچ کسی به تو نرسه

که نه از سام خبری باشه نه داریوش فقط خودم و باشم و خودت…
تو که دیدی از سام بخاری بلند نشد حالا نوبت منه یه خودی نشون بدم .

من جوانتر و خوشتیپ تر از اون پیری ام
من کجا و داریوش کجا ؟!
میتونی انتخاب کنی

نفس کشیدنم سخت شده بود
من نه داریوش می‌خواستم نه امیر
من برای همین مردن و انتخاب کرده بودم اما الان که زنده بودم الان که دوباره نفس میکشیدم باید کاری می‌کردم.

 

با امیر بودن بهتر از موندن پیش داریوش با اون همه دبدبه و کبکبه با اون همه آدم که دورش جمع بودن بود
خیلی سخت بود
اما امیر همین یه نفر بود می تونستم یه طوری ازش فرار کنم و دور بشم اما از داریوش نمیتونستم چون داریوش آدمای زیادی داشت
به ناچار آهسته زمزمه کردم باید فکر کنم فکر می کنم تصمیم و بهت میگم خوشحال از این حرف من دوباره دستمو توی دستش گرفت و گفت

_سعی کن عاقلانه ترین تصمیم بگیری نذار زندگیت پیشه داریوش تباه بشه باور کن تمام دخترایی که پیش داریوش بودن عاقبتشون کشیده شده به تختخواب های شیخ های عربی…
داریوش وقتی مهمونی میگیره دخترا رو پیشکش میکنه و تو اینو نمیخوای منم اینو نمیخوام
اخه حیف نیست که تو بشی غذای این لاشخورا؟

لبم و به دندون گرفتم از تصور گفته های امیر واقعا نفرت انگیز بود این ادم.
امیر از جاش بلند شد و گفت
_بهتره من برم داریوش وقتی میاد منو اینجا نبینه بهتره توام به هیچ وجه خام وعده و وعید های داریوش نشو اون دروغ میگه.

بیرون که رفت بغض بدی توی گلوم بود که راه نفسم بسته بود
واقعا این چه زندگی بود که من گرفتارش شده بودم؟
سام چطور تونسته بود با من این کارارو بکنه؟
اینقدر دور انداختن من براش راحت بوده؟
یعنی سام چیزی به اسم غیرت توی وجودش نداره که منو زنش و تقدیم این ادم حرومی کرده بود؟

تا وقتی که هوا تاریک بشه منتظر شدم تا اون پرستار دوباره به اتاق برگرده اما انگار دیگه خبری ازش نبود و امیدم داشت به ناامیدی بدل می شد.

درحالی که غرق در فکر و خیال استرس و ناراحتی و تمام دردی که وجودمو گرفته بود بودم در اتاق باز شد
سر که چرخوندم با دیدن داریوش و هیکل چاقالو بزرگش توی چهار چوب در دروغ چرا احساس کردم حالم داره ازش بهم میخوره !

عصبی بود اینو از چشمای به خون نشسته اش می تونستم بخونم کنار تخت روی صندلی نشست دست به سینه بهم خیره شد من جلوی این آدم هرگز کم نمی آوردم من که از جونم گذشته بودم برای خلاص شدن از این آدم و زندگی که برام ساخته بود چرا باید از خودش می ترسیدم ؟

نگاهمو ازش گرفتم و به سمت دیوار چرخید مو به سفیدیه دیوار خیره شدم سکوت کرد بود
منم سکوت و انتخاب کرده بودم

اما بالاخره این سکوت و شکست و گفت _این چه غلطی بود که کردی !
تو فکر می کنی من میزارم وقتی ک
به خواستم نرسیدم تو بمیری؟
قرار باشه حتی خدایی می کنم و مرگت و به تاخیر میندازم
تا وقتی که خواستم نرسم مطمئن باش هرگز نمیذارم اتفاقی برای تو بیوفته

بازسکوت کردم باز حرفی نزدم ترجیح می دادم با این آدم هیچ حرفی نزنم عصبی و فکم و با دستش گرفت و صورتمو به سمت خودش چرخوند و گفت

 

_وقتی دارم باهات حرف میزنم به من نگاه کن من جوان ۲۰ ساله نیستم که با این اخم و تخنا بخوای منو خر کنی میفهمی؟
کلی مثل تو دورم بودن و خودم بزرگشون کردم و بعد دست‌به‌دست ردشون کردم رفتن …
خوب گوشاتو باز کن اگر بمیری اگر بخواهی که بمیری کاری می کنم که بعد تو هر کسی که به تو ربط داشته باشه آرزوی مردن کنه
اون آدم میتونه پدرت باشه!
دوست بهناز توی اون عمارت باشه !
یا …
یاحتی سامی که تورو نخواست و من خوب میدونم توعه احمق هنوزم عاشقشی …

_میتونم هر ۳ نفر این آدما رو اینقدر عذاب بدم که هر روز آرزوی مردن کنن پس به خودت بیا
قبول کن که تو این جایی مال منیو باید طبق خواسته من رفتار کنی….

به حدی عصبی بودم که می تونستم خرخره این ادم و بجوام
با صدای بلندی فریاد زدم
توبه شیطانی
یه شیطان…
تویه آدم عوضی هستی حالم ازت بهم میخوره حالم از تو بهم میخوره

خندید و با صدای بلند خندید و گفت

_ هر چیزی که هستم هیچ اهمیتی نداره مهم اینه من شیطان یا فرشته تورو می خوام
دیگه هیچ عذر و بهانه ای رو قبول نمیکنم دکتر میاد میبینه هر وقت تایید کرد که حالت خوبه کاری که من می خوام و می کنی دیگه هیچ بهونه ای قبول نمی کنم
تو باید به تخت خواب من میای یا به زور میارمت!

حرفاشو زد و از اتاق بیرون رفت دیگه نمی تونستم حتی به حال خودم گریه کنم کارم از گریه هم گذشته بود احساس می کردم تمام دنیا سیاه شده
تمام وجودم و سیاهی گرفته و من تو این سیاهی کم کم دارشتم محو میشدم.

نمیخواستم یکی از این آدما بشم نمیخواستم همرنگ این آدما بشم من مثل اینان نبودم
اما اینا میخواستن از من یه نفر مثل خودشون بسازن…

 

خوب که فکر می کردم تمام تقصیرها گردن سام بود
من نباید از کسی ناراحت می‌شدم یا گلایه می کردم یا عصبی میشدم تنها کسی که باید ازش عصبی و گلایه‌مند میشدم سام بود
اون منو فروخته بود منی که میدونست هرزه نیستم هیچ وقت هرزگی نمی کنم همه اینا رو خوب میدونست ومنو فروخته بود
فروخته بود به این آدم تا از من یه هرزه بسازه …
آخرای شب که شد اون پرستار دوباره نزدیکم اومد و سعی کرد به من غذا بده دستشو توی دستم گرفتم و با التماس گفتم
میشه به امیر خبر بدی که بیاد اینجا باید باهاش حرف بزنم؟

مردد گفت
_ اما آقا گفتند هیچ کسی جز خودشون به اینجا دیگه رفت آمد نکنه

تمام حال بدم و توی صدامو چشمام ریختم ملتمسانه بهش نگاه کردم و با ناله و التماس گفتم
خواهش می کنم به امیر بگو بیاد اینجا من باید باهاش حرف بزنم
کمکم کن
توام یه دختری مثل منی خواهش می کنم کمکم کن

با تردید کمی نگاهم کرد و گفت

_ اگه قول بدی غذاتو بخوری منم بهت قول میدم که بهش زنگ بزنم بیاد

سراسیمه دهنم و باز کردم تا بهم غذا بده با یه لبخند شروع کرد به غذا دادن از بعد از اینکه غذام تموم شد

گوشیشو بیرون کشید و شماره امیر و گرفت وقتی بهش گفت بیاد اینجا نفس آسوده ای کشیدم
امیر تنها راه چاره ای بود که فعلاً داشتم من باید از اینجا میرفتم برای بقیه اش هم بعداً فکر می‌کردم…

 

دلم تنگ بود
دلتنگ سام بودم با تمام بدی که در حقم کرده بود من هنوزم دلم براش تنگ میشد قلبم به تپش می افتاد وقتی اسمشو زمزمه میکردم.
اون مرد منو با عشق آشنا کرده بود اومد و کاری کرد بی اندازه بهش وابسته بشم و این طور ترکم کرده بود

سخت بود و دردناک اما واقعیتی بود که نمیشد انکارش کرد
کمی زیاد طول کشید اما بالاخره امیر اومد وقتی خودشو به اینجا رسوند ساعت از نیمه شبم گذشته بود

سراسیمه کنار تخت نشست و گفت
حالت خوبه چی شده که این وقت شب خواستی بیام اینجا؟

لبای خشک شدم و لبهای ترک خورده ام و با زبونم ترک کردم و آهسته زمزمه کردم
پیشنهاد تو قبول می کنم من و از اینجا ببر منو از داریوش دور کن با تو میمونم.

موندنم با تو هزار بار بهتر از موندنم با داریوشه!

ناباور با چشمای گرد شده بهم نگاه میکرد دستمو توی دستش گرفت و گفت _باورم نمیشه!
باورم نمیشه که منو قبول کردی بالاخره قبول کردی
بالاخره قرار من و تو ما بشیم…

نفس عمیقی کشیدم و گفتم من با تو میام اما خواهش می کنم از من انتظار نداشته باش که از روز اول مثل لیلی و مجنون با هم رفتار کنیم باید بهم فرصت بدی
فرصت بدی تا این اتفاقات و هضم می کنم تا فراموش کنم تا بتونم یه زندگی تازه رو شروع کنم
دستمو نوازش کرد آهسته گونمو بوسید و من قلبم ریخت از این همه نزدیکی سام چقدر بی غیرت بود که اجازه می داد این طور هر مردی منو لمس کنه اجازه بوسیدن مو به خودش بده

 

_ هر کاری که تو بگی می کنیم هر چقدر که بخوای صبر می کنم مهم اینه که کنار من باشی صبر کردن که چیزی نیست.

گریه ام گرفته بود این تصمیمی که گرفته بودم درد داشت
اشکام از کنار چشمم پاک کرد گفت

_ لازم نیست گریه کنی قراره یه زندگی جدید و شروع کنی همه چیز سام و ایران نیست تو باید کنار بیای با اینکه سام تموم شده و تو دیگه نمیتونی به ایران برگردی
میریم هر جایی که تو بخوای هر کشوری که تو بگی به قدری توی این سال‌ها برای خودم بود جمع کردم که هر کجای دنیا زندگی راحت و در رفاهی برات فراهم کنم پس فقط و فقط باید به اینده فکر کن
نه گذشته !

بغضمو حال بدمو با اب دهنمو قورت دادم و پایین فرستادم رو بهش گفتم

کی منو از اینجا می بری میترسم داریوش منو با خودش برگردونه به اون عمارت
رفتن از اونجا کار خیلی سختیه تو که خوب میدونی…

به صندلی تکیه داد و سیگارش و روشن کرد و گفت
_ اینا رو بسپار به من اصلا نگران نباش نمیزارم دست داریوش بهت بخوره بهت قول میدم کاری می کنم قبل از اینکه به اون عمارت برگردی غیب بشی مثل باد که توی آسمون محو میشه توام محو میشی..

 

کاری می کنم داریوش حتی اگه زیر سنگم زیرو رو کنه و دنبال تو اونجا هم بگرده اما دستش بهت نرسه

نمیدونستم چی تو سرش میگذره نمیدونستم نقشه اش چی هست اما هرچی که بود چاره‌ای جز اعتماد کردن بهش نداشتم
تا صبح روی صندلی کنار من نشست دستم توی دستش بود کار خاصی نکرد پاشو از گلیمش درازتر نکرد فقط اونجا نشست و سیگارش دود کرد و من به سقف اتاقی که توش بودیم خیره موندم و تمام خاطرات و زندگیم از جلوی چشمام مثل یه فیلم غمگین رد میشد

اگر این آدما از همون روز اول سراغ من نمی آمدند و منو درگیر این زندگی اجباری نمی کردن من یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی بودم که هیچی از این آدما از این کارایی که می‌کنن نمی دونست

کم کم آفتاب داشت بالا میزد امیر از جاش بلند شد دوباره من صورت منو بوسید دوباره قلبم فشرده شد و کنار گوشم آهسته زمزمه کرد

_ نگران هیچ چیزی نباش و قرار نیست پیش داریوش برگردی بهت قول میدم

از اتاق که بیرون رفت با خودم زمزمه کردم
خودت خواستی سام خودت اینو خواستی
هیچ وقت نمیتونی گلایه کنی چون تو منو توی این باتلاق انداختی…

 

از بعد رفتن امیر استرس و دلشوره به جونم افتاده بود
نگران بودم
نگران این که نکنه داریوش قبل از امیر من و از اینجا ببره!
یا خودش پیشم بیاد و جم نخوره
این استرسی که توی وجودم بود داشت منو دیوونه میکرد
به قدری حالم بد بودکه پرستاری که پیشم بود نگران کنارم نشست و گفت

_چرا انقدر نگرانی؟
باور کن قرار نیست که اتفاق بدی بیفته اقایی که من میشناسم آدم بدی نیست به خیلی ها کمک کرده!

پوزخندی به این حرف زدم این زن زدم اصلاً داریوش نمی‌شناخت کی باورش میشد که داریوش به کسی کمک کرده باشه؟
اصلا مگه از این کار را هم بلد بود؟
شایدم حسابی جیبای این پرستارو پر پول کرده بود که اینطوری سینه چاک میداد برای داریوش عوضی.

جوابی بهش ندادم نه توان و نه حوصله بحث کردن و توضیح دادن درباره ی داریوش نداشتم پس توی سکوت خودمو خفه کردم
با سر و صدایی که بیرون این اتاق می اومد ترسیده روی تخت نشستم و پرستار از اتاق بیرون رفت قلبم داشت از جا کنده میشد یعنی اون بیرون چه خبر بود
اومدن داریوش برگشتنش داشت منو میکشت من نمی خواستم اون برگرده دستمو روی قلبم گذاشتم می خواستم مانع از این طور تپیدنش بشم داشت خودکشی می کرد و من هیچ کاری از دستم بر نمیومد
وقتی در اتاق باز شد وقتی او مرد جلوی در دیدم انگار که زمان ایستاد همه‌چیز متوقف شد
حتی نفس نمی کشیدم دیدنش الان اینجا برام باور کردنی نبود
فقط نگاهش کردم مات موندم و بی حرکت اما چشمام…
چشمام که اینقدر بی تاب دل تنگ بودن نمی تونستن ازش چشم بگیرن

نگاهم بهش بود کمی به هم ریخته به نظر می‌رسید وقتی یه قدم به سمت من اومد فریاد بلندی زدم
انگار تازه به خودم اومده بودم و فهمیده بودم که با من چیکار کرده
سر جاش ایستاد

به من نزدیک نشو
تو اینجا چیکار می کنی؟

خودش و متعجب نشون میداد با تعجبی که توی چشماش بود رو بهم گفت

_من اینجا چی کار دارم؟
اومدم دنبالت که برگردی !

خندیدم خندیدم و وسط خنده با صدای بلند گریه کردم چی داشت میگفت ؟
برگردم؟
شروع کردم به داد و فریاد کردن
برو بیرون گمشو از اینجا بیرون نمیخوام ببینمت نمیخوام ببینمت برو بیرون
سمیرکه تا اون لحظه ندیده بودمش از در اتاق وارد شد بازوی سام و کشید و به زور بیرون برد و خودش وارد اتاق شد و کنارم نشست و گفت

 

_میدونی چقدر نگرانت بودیم خدا رو شکر که سالمی حالت خوبه ؟حالم حالم معلومه که خوب بود چرا باید حالم خوب نباشه مگه چه اتفاقی افتاده بود جز اینکه شوهرم منو فروخته بود منو ببین گرگا انداخته بود و من یه غذای لذیذ براشون بودم مگه چه اتفاقی افتاده بود جز اینکه اینقدر عذاب کشیده بودم ترسیده بودم که قصد جونم کردم پوزخندی بهش زدم و گفتم
من نیازی ندارم شماها نگران من بشید از اینجا برو نمیخوام اینجا باشی سمیر اما با لجاجت و سماجت و دستمو توی دستش گرفت و گفت
_این حرفا چیه که میزنی امدیم دنبال تو میدونی این مدت سام چی کشیده ؟

شما نمیدونی من چی کشیدم نمیدونی هیچکس نمیدونه
انقدر درد کشیدم که قصد جونمو بکنم می‌خواستم خودم بکشم اما نذاشتن منو ببین به این زندگی لعنتی برگردوندن د اما من نمیخوامش زندگی رو نمیخوام من نمی خوام برادرتو ببینم نمیخوام چشمم بهش بیفته پس از اینجا برین برادر تو با خودت ببر و دیگه بر نگرد سمیر متحیر به من نگاه می کرد که در اتاق باز شد سام عصبانی به سمت من آمد سرمی که بهم وصل بود و از روی آویز برداشت دست زیر پای من انداخت و به زور منو از تخت جدا کرد

روی سر و صورتش با مشت می زدم و با فریاد می گفتم نمیخوام بهم دست بزنی منو بزار زمین کجا داری می بریم من نمیخوام با تو بیام
اما اون فقط با این صورت عصبانی به راهی که میرفت ادامه می‌داد

 

اون پرستار و نگهبانا اونجا بودن همه یه گوشه جمع شده بودن آدمای سام اسلحه به دست جلوی روشون ایستاده بودن انگار به اینجا مثل فیلم های آمریکایی حمله کرده بودن و منو داشتن میبردن قلبم از اینکه توی آغوش مرد بود از اینکه دوباره داشت لذت کنارش بودن و احساس می‌کرد بدجوری خوشحال شده بود اما عقلم داشت فریاد می زد این همون مردیه که تو رو وارد تو این بازی کرد همونی که تو رو فروخت نباید بهش اعتماد کنی
نباید ببخشیش
منم هم عقیده ی عقل بودم نمیخواستم با دلم جلو برم هرچی با دلم رفته بودم به بن‌بست رسیده بودم و حال و روزم این شده بود
وقتی از اونجا بیرون رفت منو توی ماشین نشوند خودش پشت فرمان نشست
پاشو روی گاز فشار داد واقعا توانی برای اینکه تقلا کنم تا از ماشین پیاده بشم نداشتم دست و پاهام خشک شده بود
نگاهمو به بیرون دادم خسته بودم خسته از این بازی هایی که من توشون فقط و فقط یه مهره بودم که هر کسی هر طور که دلش میخواست منو جابجا می‌کرد
اشک چشمام بی صدا روی صورتم می افتاد و بعد از اون مهمون ناکجا آباد می شد
کی میخواست این بازیا تموم بشه این موش و گربه بازی ها هضمشون در حد توان من نبود…

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت هشتادو شش

  حواسم اصلا پی فرزین نبود. با حوصله و آب و تاب داستان و ماجرای …

11 نظر

  1. سلام مرسی که پارت جدید رو گزاشتی

  2. او مای گاااااد زود تر پارت بعد و بزار نویسنده جان که به شدت کنجکااااوم

  3. سلام خعلی ممنون داداش بزرگوار خسته نباشی دستت درست

  4. پارت جدید رو کی میزارید؟

  5. پارتتتت جدییید کییی
    چشمم کور شد از وس که سر زدم
    موهاممم که تو ۱۳ سالگیی سفیدددد شدنن
    جونن جدت بزارشش

  6. پارت جدید رو نمیزارید؟ما منتظریما

  7. سلام پس این پارت جدید کی میاد داداش

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *