خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار/پارت هشتادو هفت

رمان بهار/پارت هشتادو هفت

از تاکسی پیاده شدم و قدم زنان به سمت خونه ای رفتم که اصلا نمیتونستم بگم چقدر دلم براش تنگ شده…
درسته که اینجا خاطرات مثلا شیرین هم داشتم اما اونقدر اتفاقای بد و حرفها و حس های بد برام به همراه داشت که هیچ حس خوبی بهش نداشتم.
و حتی باید اعتراف کنم دیدن این خونه ی بزرگ واقعا حال منو بد میکرد چه برسه به اینکه بخوام پا توش هم بزارم.
نفس عمیقی کشیدم و رفتم سمت در.
انگشتمو رو دکمه ی زنگ گذاشتم و یکبار فشارش دادم.
دو سه دقیقه یعد درحالی که انتظار شنیدن صدای یخ و سرد و کلفت شهناز رو داشتم صدای متفاوت از اون چیزی که تو حافظه ی شنوایی من ضبط شده بودجواب داد:
-بفرمایید!؟

از فکر بیرون اومدم و گفتم:
-سلام..من دخترخاله ی نوشین جان هستم اومدم ایشون رو ببینم!

خبلی محترمانه گفت:
-خیلی خوش اومدین.بفرمایین داخل! بفرمایین…

در که باز شد فورا رفتم داخل و اولین کاری که کردم نگاه کردن به حیاط و به دنبال ماشین مهرداد گشتن بود.
میدونستم این موقع از روز معمولا خونه است و اینیارهم تصورم درست از آب در اومد آخه ماشینش جلوی در پارکینگ پارک شده بود.
چقدر حس خوبی داشتم وقتی از این خونه زدم بیرون، دلیلش هم این بود که تصور میکردم همه چیز قراره درست بشه.
من استقلال مالی پیدا میکنم و
تو خونه ی خودم زندگی میکنمو یه مدت بعد هم میشم یار اون کسی که دوستم داره و دوستش دارم اما الان اون حتی اون حس خوب رو هم نداشتم.
درو باز کردم و رفتم داخل.
خانمی به سمتم اومد که نه پیر بود نه جوون اما صورت مهربونی داشت و خوش خلق بنظر می رسید.یعنی شهناز نبود!؟
لبخند زد و گفت:
-خوش اومدین.

دسته گل و هدیه ای که برای نوشین و پسر کوچولوش آوردم رو به سمتش گرفتم و گفتم:
-ممنون!

چیزایی که بهش داده بودم رو گرفت و بعد دستشو به سمت سالن خصوصی دراز کرد و گفت:
-خاتم تو سالن هستن.تشریف ببرید اونجا…

قبل از اینکه بره، و چون کسی پیشمون نبود فرصت غنیمت دونستم و پرسیدم:
-ببخشید…میتونم بپرسم خدمتکار قبلی چیشدن!؟اسمشون شهناز بود!

خیلی زود کنجکاوی منو رفع کرد و جواب داد:
-والله خیلی وقت پیش اخراج شدن.گفتن جواهرات خانم رو دزدیده آقاهم اخراجشون کردن!این چیزیه که من متوجه شدم…

برام مثل روز روشن بود دزدی از نوشین یه تهمت بود که مهرداد به واسطه اش تونست شهناز رو بندازه بیرون.یعنی جز این نمیتونستت باشه چون شهناز یه حس تعصب به نوشین داشت و فکر نکنم حاضر باشه به همچین قیمتی از خونه اش اخراج بشه.
در هر صورت حس خوبی از نبودن اون زن فضول عجیب بهم دست داد.
نفس عمیقی کشیدم و اون دو سه پله رو بالا رفتم که همون موقع مهرداد از پشت سر گفت:
-به به! بهار خانم…

ایستادمو سرم رو به سمتش برگردوندم.تهدیدهای اون نبود هیچوقت پامو اینجا نمیگذاشتم.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-سلام!

لبخند زد و اومد سمتم و آهسته وآروم گفت؛
-علیک سلام عزیزم.خیلی خوب شد که اومدی….البته من دلم میخواست جایی باشیم که دور و برمونو فضولا و عوضیا احاطه نکرده باشن ولی همینم قبول!

اون چشمک زد اما من اخم کردم و بعد پرسیدم:
-تو بهش تهمت دزدی زدی آره!؟

دستهاش رو تو جیبهای شلوارش فرو برد و پرسید:
-به کی!؟

آهسته لب زدم:
-شهناز!

لبخند مغرورانه ای زد و جواب داد:
-در افتادن با من و سرک کشیدن تو کارام اصلا کار عاقلانه ای نبود!

دیگه چیزی نگفتم.من با اون بخش تاریک از مهرداد کنار اومده بودم.اون نیمه ای که هر وقت اوضاع رو به نفع خودش نمی دید ازش رونمایی میکرد.
به سمت سالن رفتم و اونم پشت سرم اومد و گفت؛
-نوشین خانم ببین کی اومده دیدنت!

نوشین گرچه منو دید اما استقبال خوبی ازم نکرد و حتی حاضر نشد از روی تحت پادشاهیش بلند بشه. فقط
یه لبخند روی صورت نشونده بود که شک نداشتم اونم تصنعی هست.
به سمتش رفتم.خودم خم شدم و دو طرف صورتش رو ماچ کردم و گفتم:
-سلام دختر خاله…مامان شدنتو بهت تبریک میگم!

با حفظ همون لبخندی که ساختگی بودنش کاملا بدای من مشخص بود جواب داد:
-مرسی بهار.چرا نمیشینی!؟

به سنت گهواره ی پسر کوچولوش رفتم و گفتم:
-آخه اول میخوام آقا مهراد رو ببینم!

هنوز یک قدمی گهواره نرسیده بودم که با شک و و ظن پرسید؛
-تو اسمش رو میدونستی!؟

پشت بهش ایستاده بودم و چون اینو گبت لب گزیدم و چشمام رو بستم.وای!
سوتی مزخرفی دادم و حتی نمیدونستم چه جوری جمعش کنم تا اینکه مهراد نشست رو مبل و خیلی ریلکس گفتم:

-همینکه از در اومد داخل اولین سوالی که پرسید این بود که اسم بچه رو چی گذاشتیم.واقعا چرا شما دخترا اینقدر رو اسم حساسین….!؟

نفس راحتی کشیدم و سرم رو به سمتش برگردوندم و به لبخند زدم وگفتم:

– آره خیلی کنجکاو بودم. از آقا مهرداد پرسیدم…اسم خوشگلیه….

با زدن این حرفهارفتم سمت گهواره درحالی که قلبم همچنان تالاپ تلوپ تو سینه ام

آب دهنمو قورت دادم و بعد سرمو پایین گرفتم و به نی نی کوچولوی معصوم توی گهواره نگاه کردم.
مثل ماه بود.آروم، سپید و به دلنشین.
شباهت زیادی به مهرداد داشت و هیچ عضوی از صورتش رو از مادرش نوشین به ارث نبرده بود یعنی در نگاه و نظر اول من که اینطور احساس میکردم.
مثل لبها، فرم بینی، حتی چونه وابروهاش…البته رنگ چشمهاش رو نمیدونم چون خواب خواب بود!
لبخند زد:چقدر خوشگل و مهربونه!
مهرداد پا روی پا انداخت و پرسید-بنظرت شبیه من یا نوشین؟
قبل از اینکه من جوابی بدم نوشین با غرور و البته کمی شوخ طبعی ، در جواب سوال مهرداد گفت:خب معلوم شبیه من!شبیه منه که خوشگل…
مهرداد اوخ اوخ کنان گفت:پس هیشکی بهش زن نمیده!
نوشین خم شد و به سیب پرت کرد سمت مهردادتا اینجوری زبون دراز شوهرش رو کوتاه بکنه.چقدر دلم میخواست زودتر از پیششون برم.
مثلا بگم خب مبارک باشه انشالله سالهای سال درکنار هم خوش باشین و خوش بگذرونین و خدانگهدار اما اگه اینکارو میکردم حتما مهرداد میشد همون آدمی که تذکرشو بهم داده بود!
نشستم روی مبل و کیفم رو روی پاهام گذاشتم و نگاهی به نوشین انداختم.
چاقتر شده بود که خب این طبیعی هم بود.
همون موقع خدمتکار گل و هدیه ای که من آوزده بودم رو باخودش آورد و گذاشت روی میز و گفت:این گل و هدیه هارو خانم لطف کردن و آوردن..
نوشین سر جنبود و بهش اشاره کرد که میتونه بره.
خدمتکار که رفت دستهامو رو دسته ی کیفم گذاشتم وچون هیچ واکنش و تشکری از طرف نوشین ندیدم گفتم:ببخشید دیگه…میدونم هدیه ی ناقابلیه…امیدوارم خوشت بیاد دخترخاله!
همونطور که گفتم نوشین ذره ای اهمیت نداد و حتی سعی نکرد هدیه ی ناقابل من که البته در مقابل هدایای مختلف گرونقیمتی که واسش میاوردن چندان ارزش مادی نداشت رو باز کنه فقط لبخندی زد و گفت:مرسی!
همون مرسی خشک و خالی نشون میداد چندان از دیدن و اومدن من به خونه اش خوشحال نشده.اما مهرداد مثل همیشه ازم حمایت کرد و چون دید نوشین هیچ واکنشی به چیزایی که من آورده بودم نشون نمیده خم شد و با برداشتن یکی از هدیه های کادو پیچ شده گفت:بهار خانم شما خودت گل بودی…اینکارا چیه…ببینم چی هدیه آوردی واسه مهراد…به به ..عجب لباسای بامزه ای…
اونقدر اون لحظات از اونجا موندن و تحمل نگاه های پرنفرت نوشین بیزار بودم که دوسه بار تصمیم گرفتم بلند بشم و از اونجا بزنم بیرون…
لعنت به تو مهرداد که مجبورم کردی بیام تو این خونه ی لعنتی!
درحال تعریف از هدیه هام بود که تلفنش زنگ خورد.
کنارشون گذاشت و گفت:از کارخونه اس…من برم صحبت کنم
مهرداد بلند شد و از سالن بیرون رفت تا جای دیگه ای با تلفن صحبت بکنه.
به محض رفتش نوشین پا روی پا انداخت و پرسید:شنیدم ریگه پیش صداقت کار نمیکنی!
یکم جاخوردم از اینکه اون هم از این موضوع آگاه و باخبر بود.آخه اصلا تصورش رو هم نمیکردم کس دیگه ای اینو بدونه.
سرمو تکون دادم و در جواب حرفش گفتم:آره کار نمیکنم…حجم درسهام زیادن و سنگین.نمیتونستم تعادل برقرار کنم بینشون!
این جواب رو دادم که ذهنشو بکشونم همون سمتی که خودم میخواستم نه اون چیزی که مدنظر اون بود.
لبهاشو روهم گذاشت و بهم فشارشون داد و بعداز مکثی کوتاه گفت:اهوووم که اینطور! خب پس اگه الان شغلی نداری چه جوری اجاره خونه ات رو میدی!
دسته ی کیف رو باخشم تو مشتم فشردم.
لعنت به این زن و شوهر که از دستشون خلاصی نداشتم.
اون یکی مجبورم میکرد ازش دور نشم و این یکی مدام در تلاش بودم از گاف و سوتی بگیره.
واقعا که مسخره بود!
لبخند حرص دربیاری تحویلش دادم و گفتم:
-مثل اینکه خیلی کنجکاوی نوشین جان !
از رو نرفت و جواب داد:اره خب…واقعا کنجکاوم بدون هزینه خونه رو چه جوری میدی اونم تو این اوضاع بد و این هردمبیلی اجاره ها!تو هم که پدر بالاسرت نیست که بگم از اون میگیری..خاله هم که آه دربساطش نیست…
حالم داشت از نحوه ی حرف زدنش بهم میخورد.
عصبی شدم.
حس میکردم رگهای سرم درحال پوکیدن و ازهم گسستنن…
آخه چراااا….!؟ اینهمه غیظ دلیلش چی بود!?
اجازه ندادم تحت تاثیر حرفهاش به لکنت بیفتم و گفتم-با دوستم اونجارو اجاره کردیم.اجاره اش خیلی نیست…پروژه های دانشجویی برمیدارم و انجامش میدم…
لبخند معنی داری زد و گفت:پس این پروژه ها باید خیلی پول توشون باشه که تو هم میتونی خرج خورد و خوراک بدی هم اجاره!
واقعا رو اعصابم بود.
دیگه حتی تحمل دیدن ریختش رو هم نداشتم.
لبخندی شدیدا زورگی زدم و گفتم:آره خداروشکر…همینکه منت بعضیارو نکشیم خیلیه!
دیگه دوست نداشتم اونجا بمونمم و اصلا هم واسم مهم نبود بعدش مهرداد قراره چه جرو بحثی باهام بکنه.
بلند شدم و با برداشتن کیفم گفتم:خب…خوشحال شدم از دیدن و تو مهراد کوچولو…دیگه باید برم ..خدانگهدار!
با یهخداحافظی کوتاه و مختصر بدون اینکه حتی منتظر جوابش بمونم از سالن‌بیرون اومدم که زودتر از اون‌خونه ی لعنتی بر

 

با خداحافظی کوتاه و مختصری بدون اینکه حتی منتظر جوابش بمونم از سالن‌بیرون اومدم که هرچه زودتر از اون‌خونه ی لعنتی بزنم بیرون…
خونه ای که یا باید سوال پیچ میشدم یا تحقیر یا…
و من حتی حق متنفر شدن از اونو نداشتم چون ندایی در درونم میگفت تو بهش خیانت کردی اون هم وقتی که اجازه داده بود توی خونه اش بمونی.
تو نمک خوردی و نمک دون شکستی و حالا اون حق هررفتاری رو باتو داره!
عرق سردی روی پیشونیم نشست.
نکنه همه چی رو فهمیده باشه؟ وگرنه چع دلیلی داره اجازه بده پشت سرم بد بگن یا اینکه حتی خودش اینجوری رفتار بکنه!؟
کاش بدونه که من خیلی زود پی بردم دارم راه رو کج میرم و از یه جایی به بعد خودم بودم که خواستم ادامه بدم.
خدا شاهد بود که من همچین چیزی نمیخواستم.این مهرداد لعنتی بود که مدام اصرار میکرد باهم و کنارهم بمونیم و این رابطه ی مسخره رو ادامه بدیم.
درو کنار زدم و رفنم بیرون اما هنوز پام به پله های کم ارتفاع نیم دایره ای شکل نرسیده بود که صدای مهرداد از پشت سر به گوشم رسید:

-دارید تشریف میبرید بهار خانم !؟

با این طرز حرف زدنش خیلی در تلاش بود نشون بده که رابطه ی ما چارچوب و مشخصی داره اونقدر که موقع صحبت با من مدام جمعم میبنده.
لبخند پر حرصی تحویلش دادم و گفتم:

-بله بااجازتون!

نگاهی به پشت سر انداخت.خدمتکاری که در حال تی کشیدن سالن بود,به واسطه پنجره های بزرگ و پرده های کنار رفته کاملا به اون و من اشراف داشت و برای همین نتونست باخیال راحت صحبت کنه و بازم باهمون لحن قبلی خطاب قرارم داد و پرسید:

-چرا آخه؟ شما که تازه تشریف آوردی!؟

من خوب میدونستم چی تو سر مهردادمیگذره.اون منو کشونده بود اینجا که بهم بفهمونه دیگه خبری از شهناز نیست و میتونم برگردم ولی من لعنتی حتی کارتن خواب هم میشدم محال بود به اینجا برگردم.
دهن باز کردم و گفتم:

-ممنون…ولی ترجیح میدم برم خونه

-چرا!؟

پوزخندی زدم و جواب دادم:

-چون فکر نکنم دختر خاله نوشین خیلی از دیدن من خوشحال شده باشه.در هرصورت خوشحالم که بابا شدی! خدانگهدار

دهن باز کرد حرفی بزنه اما من رو برگردوندم و رفتم.
رفتم که بدونه چه خبره…
رفتن که متوجه بشه دلیلش زنش بوده و باز نشه کنه…باز نشه رنج….باز نشه اونی که منو میرنجونه…
در حیاط رو پشت سرم بستم و سرعت قدمهامو بیشتر کردم.
تو راه تلفنم زنگ خورد.خودش بود.کلافه جواب دادم و گفتم:

-چیه چی میخوای مهرداد!؟

عصبی پرسید:

-واسه چی رفتی؟ میخواستم رو مخش کار کنم میخواستم شرایط رو برای برگشتنت آماده کنم چرا رفتی!

وقتی این حرفهارو میزد و اینجوری طلبکارانه چرا چرا راه مینداخت من واقعا به عقلش شک میکردم.
باحرص و درماندگی دندونامو روهم سابیدم و گفتم:

-واااای خدایااااا از دست تووووو…دیونه ای؟ ندیدی چه جوری باهام رفتار میکرد؟ لعنتی اون فهمیده…یافهمیده یا شک کرده به یه چیزایی!

کاملا مطمئن گفت:

-اون نه فهمیده و نه به چیزی شک کرده…

صدامو بردم بالا و تندتند حین راه رفتن تکرار کردم:

-چرا چرا چرا…هم فهمیده هم شک کرده…محض رضای خدا دیگه منو نکشون خونه ات…محض رضای خدا دست از سر من بردار …

اهمیتی به جلز و ولز کردنهام نداد و گفت؛

-بهار من همچی رو درست میکنم.مطمئن باش اون نفهمیده

مطمئن نبودم…حسم بهم میگفت شک کرده حالا چی دیده یا چی شنیده رو نمیدونم اما حسم بهم دردغ نمیگفت.
باید قبل از اینکه رسوایی به بار بیاد همچی تموم بشه ولی مهرداد اصلا قصد کوتاه اومدن نداشت. دوباره گفتم:

-چرا اون فهمیده…مطمئن باش فهمیده…

لجوجتر از قبل گفت:

-نفهمید اگه فهمیده بود تاحالا هزار بار کنفیکون راه انداخته بود اینو مطمئن باش

نفسم رو باحرص فوت کردم و خیلی بی مقدمه گفتم:

-من خسته ام و نمیتونم حرف بزنم…خدانگهدار!

تماس رو قطع کردم و با خاموش کردن تلفن همراهم انداختمش تو اعماق کیفم و چون به خیابون اصلی نزدیک شده بودم ایستادم و منتظر سر رسیدن یه تاکسی شدم بلکه زودتر از این خونه دور بشن…

 

چون به خیابون اصلی نزدیک شده بودم ایستادم و منتظر سر رسیدن یه تاکسی شدم بلکه زودتر از این خونه دور بشن…
از این خونه ای که یه زمانی وقتی قدم تو حیاطش گذاشتم، وقتی چشمم به جلال و جبروت و زیباییش افتاد چشمهام درخشید و تصور کردم خوشبختی داره بهم چشمک میزنه اما حالا اونقدر در نظرم منحوس و نفرت انگیز بود که حتی دلم نمیخواست بهش نزدیک بشم چه برسه یه اینکه وقتمو اونجا بگذرونم….
چنددقیقه یعد یه پراید سفید که رو سقفش آرم تاکسی یه چشم میخورد، چندقدمیم متوقف شد.
دویدم سمتش.
نزدیک پنجره خم شدم و چون شیشه پایین بود پرسیدم:

-دریست !؟

راننده که یه مرد مسن با موهای جوگندمی بود جواب داد؛

-بشین میرسونمت…

دستمو سمت دستگیره دراز کردم و بازش کردم.تمام وجودم مشتاق هرچه دور تر شدن از این خیابونای پر زرق و برق یود.
کی گفت میشه خوشبختی رو اینجا پیدا کردآخه کی!؟
همین که خواستم تو ماشین بشینم دستی از پشت منو کشید عقب و دورم کرد از تاکسی.

شوکه و متعجب چرخیدم یه عقب و درست همون لحظه بودکه با مهرداد چشم تو چشم شدم.
پس دنبام اومده بود
مثل وحشی ها دستمو تو مشتش فشار داد و گفت؛

-برای چی تلفنت رو خاموش کردی هااااان !؟

سوالش همزمان شد با سوال راننده:

-چیشد خانم !؟ چرا سوار نمیشی!؟

مهرداد جوری نگهم داشته بود که نتونستم حتی سرمو برگردوندم فشار دستش هم از طرف دیگه داشت اذیت کننده میشد.عصبانی شدم از کارش و با صدای بلند گفتم:

-چیکار میکنی مهرداد دیوونه شدی!؟

در تاکسی رو با عصبانیت بست و خطاب به راننده که همچنان منتظر بود گفت؛

-برو عمو برو نمون…این خانم نمیاد

راننده غرولند کنان به “ای بابا” و “مسخره گیر آوردن “تحویلمون داد و بعد هم گازشو گرفت و رفت.
وای که تارهای مهرداد داشت منو عاصی میکرد.پنجه هاشو به زور از دستم جدا کردم و گفتم:

-گفتم واسه چی تلفنو رو من قطع کردی هاااان!؟ برای چی؟

متنفر میشدم ازش وقتی اینجوری باز خواستم میکرد.هرجور شده حتی به زور دستشو از دور دستم جدا کردم و گفتم:

-چیه مهرداد؟چی باخودت فکر کردی!؟هان؟ اینکه من باید واسه خاموش یا روشن نگه داشتن تلفنم از تو اجازه بگیرم!؟

دستشو دو سه بار به سینه ی خودش کوبوند و جواب داد:

-آرههههه! آره که باید اجازه بگیری.
من اونهمه پول ندادم واسه تو اون گوشی کوفتی رو بخرم که تهش اینجوری رو خودم قطعش کنی!

پوزخند زدم و با تاسف بهش خیره شدم.تا کی باید این حرفها و این اخلاقهاشو نادیده میگرفتم تا کی!؟
نفس عنیفی کشیدم و گفتم:

-تو بیخود میکنی واسه من چیزی میخری که بعدا منتشو رو سرم بزاری! میفهمی؟ بیخود میکنی منو تهدید میکنی…

دستشو برد بالا بزنه توی صورتم اما درست یه وجبی صورتم ثابت نگهش داشت.
حتی چشمامم نبسته بودم چون خودمو آماده ی کتک خوردن هم کردم .
انگشتاشو مشت کرد و بعد دوباره دستمو گرفت و کشون کشون دنبال خودش برد سمت ماشین.
مقاومت کردم چون نمیخواستم دیگه به سازش برقصم:

-ولم کن مهرداد…باتوام…ولم کن…دیونه شدی آره؟ دیوونه شدی!؟ زده به سرت!؟

ایستاد ولی بدون اینکه دستمو ول کنه جواب داد:

-آره زده به سرم چون حالیم شد دور و برم چه خبره…حالیم شده تو داری خر فرضم میکنی!

باز چرت و پرهاشو شروع کرده بود.
باز حس دیوونگیش گل کرد.
حسی که تا منو اذیت نمیکرد نمیتونست از خودش دورش بکنه.
در ماشینشو خودش باز کرد و هلم داد داخل و خیلی محکم هم بستش و بعد ماشین رو دور زد و پشت فرمون نشست.
تحملش رو نداشتم واسه همین خواستم پیاده شدم که صدای دادش شونه هامو لرزوند:

-بهار پیاده شدی نشدیاااا…

لحن تهدید گر و جدی و کوبنده اش منو ترسوند و منصرفم کرد با پوزخندی سراسر تاسف براندازش کردم و گفتم:

-داری تهدیدم میکنی آره!؟

خصمانه جواب داد:

-هرجور دوست داری فکر کن!

با تهسف سرمو تکون دادم و گفتم:

-تهدبد میکنی…تعقیب میکنی…پول چیزایی که خریدی رو به رخ میکشی..چقدر این روزا نفرت انگیز شدی عزیزم…

دستشو برد بالا و پشت انگشتاش زد توی دهنم و گفت:

-ساکت شو بهار…

دستمو روی دهنم گذاشتم و ناباورانه بهش خیره شدم.
حالا که خوب فکر میکنم میبینم قشنگترین روز زندگیم روزیه که دیگه مهرداد دور و برم نباشه.
نه مهرداد و نه نوشینی که میفهمم چرا حتی مادرش حاضر نبود اونو بپذیره…
راستش حرفهای تحقیر آمیز نوشین گاهی یه بغض مینداخت تو گلوم و گاهی یه نفرت تو وجودم میکاشت…
من از طرف هردوشون داشتم آزار میدیدم اما نمیدونستم چه جوری میشه از شرشون خلاص شد….

 

من از طرف هردوشون داشتم آزار میدیدم اما نمیدونستم چه جوری میشه از شرشون خلاص شد.به دستم که روی دهنم نگه داشته بودم نگاه کردم.این اولینبارش نبود که همچین کاری میکرد.
که به خودش اجازه میداد کتکم بزنه…
با کلافگی انگشتاشو تو موهاش کشید و بعد گفت:

-هرررر رفتاری من باتو دارم خودت دلیلش بودی…اگه عاشقت شدم خودت دلیلش بودی اگه دوست داستم خودت دلیلش بودی اگه مردم برات خودت دلیلش بودی اگه اینجوری شده بازم خودت دلیلش بودی!

دیگه داشت حالم از این بهانه های مسخره بهم میخورد.از این حرفهایی که بوی خودخواهی میداد.
پشیمون نبودم از اینکه ازش دل کندم و خاطرخواه فرزین شدم.
فرزین پناه بود…نقطه ی امن بود ولی مهرداد چی!؟
یه آدم خودخواه که حاضر بود واسه رضایت خاطر خودش هر بلایی میخواد سرم بقبه بیاره.
کنج لبم یکم زخم شد اما نه اونقدر که خون ازش جاری بشه.
متوجه این زخم کوچیک شد و بسته دستمال کاغذی رو به سمتم گرفت.
بی معطی بسته رو پرت کردم تو صورتش و گفتم:

-برو به درک!

چیری نگفت حتی وقتی بسته ی دستمال خورد به صورتش و یه خراش کوچیک زیر گونه اش به جا گذاشت.
زبونمو به همون زخم کنج لب زدم و ازش رو برگردوندم.
بهترین روز زندگیم روزیه که هیچ رد و نشونی ازش نباشه…
که یه جوری محو بشه انگار هیچوقت نبوده.
دستشو دوسه بار به سینه ی خودش زد و گفت:

-تو یه زمانی دوستم داشتی والله پشتت به یه حرومزاده ای گرم که از ما کنده و دلسیر شدی!

اگه حتی بو میبرد فرزین تو زندگیم ، همه چیز بر باد فنا میرفت.
برای همین دنبال انتقالی بودم که برگردم شیراز.
میخواستم ازش دوربشم تا فکرم ازسرش بیفته و سرگرم خونوادش بشه و بعد از فرزین بخوام بیاد خواستگاری.
گرچه حقش نبود بعداز اون تو دهنی باهاش همکلام بشم اما با عصبانیت گفتم:

-من باید بمونم تو خونه و پیش زن تو که هرچی از دهنش میاد به من بگه بلکه تو فکر نکنی با کس دیگه هستم وخوشت بیاد از بی کسیم؟؟؟ میخوام صد سال سیاه خوشت نیاد…

صداشو واسم برد بالا و جواب داد:

-من گفتم بیای که دوباره ارتباطت با نوشین خوب بشه.گفتم بیای که ….گفتم بیای که رفیق بشی باهاش

بند بند وجودم به درد میومد وقتی مهردادهمچین حرفهایی میرد.
وقتی باخودخواهی تمام میگفت من باید همه جوره کوتاه میومدم تا شاید زنش دوباره تصمیم به برگشتن من میگرف.عصبی وار پوزخندی زدم و گفتم:

-اهان! رفیق بشم و بعد گردن کج کنم و بگم دخترخاله میشه من برگردم به خونه ات؟؟

درعین خودخواهی مطلق جواب داد:

-آره…آره بخاطر من… تو اگه یک درصد منو دوست داشتی تو اون خونه می موندی…همه چی رو تحمل میکردی و می موندی…

ناباورانه بهش نگاه کردم.یه آدم چه قدر و تا به چه اندازه میتونست خودخواه باشه که همچین حرفهایی بزنه؟
با ناسف به نیمرخش خیره شدم و گفتم:

-یعنی تو حاضر بودی من تو اون خونه لعنتیت هرروز توهین و تحقیر ببینم و بشنوم اما بمونم و دم نزنم!؟

با صراحت و قاطعیت جواب داد:

-اگه دوستم داشتی اینکارو واسم میکردی!

عصبی و کلافه گفتم:

-بسه دیگه اینقدر همه چیزو به این موضوع وصل نکن…

پوزخندی زد و گفت:

میدونی مشکل چیه؟ مشکل اینکه دیگه منو دوست نداری.قبلنا عشقت بودم…جونمت بودم…رفیقت بودم..پایه تفریحات بودم..صدات میزدم کمتراز جانم تحویلم نمیدادی.اما الان چی؟
ازم دور شدی…یه خط درمیون هم جواب تلفنهامو که نمیدی هیچ مثل چنددقیقه پیش گوشی رو رومن قطع میکنی…پیام میدم فردای روز بعدش جواب میدی…نه…تو دوستم نداری!

وای…چقدر خسته بودم..چقدر خسته بودم از شنیدن این حرفهای تکراری.
یعنی واقعا واسه سنجش همچین چیزی ازم میخواست بمونم!؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

-تو اسمشو هرچی دوست داری بزار…بی عشقی بی علاقگی…اما نوشین از اینکه من تو خونه اش باشم خوشش نمیاد منم از اینکه یه نفر بهم توهین کنه یا سعی کنه تحقیرم بکنه خوشم نمیاد….

لبخندی سراسر تاسف زد و انگار که بخواد مچ بگیره نیت اصلیش رو رو کرد و گفت:

-من فقط میخواستم ببینم تو هنوز دوستم داری یا نه…که الان متوجه شدم نداری

کاش حرف خودش رو باور کنه و بپذیره و برای یک بار هم که شده احساسش رو جدی بگیره و بدونه که آره…من واقعا دوستش ندارم….

کاش حرف خودش رو باور کنه و بپذیره و برای یک بار هم که شده احساسش رو جدی بگیره و بدونه که آره…من واقعا دوستش ندارم…
اونی که عمیقا میخوامش فرزین.
چقدر خسته بودم از اینکه هربار میخواستم همه چیز رو تموم کنم اما نمیشد.
هی این جدایی عقب میفتاد.
اونقدر عقب میفتاد که دوباره یه رابطه ی تازه شروع میشد و باز روز از نو روزی از نو….
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:

-ببین…منم میخوام یه زندگی تشکیل بدم عین تو.عین تو که زن داری بچه داری…من…

دست راستشو بالا بردو با صدا و صورتی بر افروخته و ازخشم گفت:

-بسه دیگه.نمیخوام چرت و پرت بشنوم!

مشکل من با اون همین بود.ینکه اسم تمام صحبتهای منو چرت و پرت میذاشت.نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

-خب.مثل اینکه هرچی من میگم چرت و پرت و هرچی تو میگی حرف حقه! جالب شد!

سرمو با تاسف و درموندگی تکون دادم و بعد مستاصل و غمگین گردنمو خم کردم و کف دستمو تکیه گاه پیشونیم کردم.
خسته بودم از دست مهرداد خسته…خسته و داغون.
یه بطری آب معدنی از داشبورد درآورد و به سمتم گرفت و بعد گفت:

-میخوام برات یه خونه ی خوب بخرم…اصلا همونی رو میخرم که خودت دوست داشتی…همون خونه ی رفیقم.ماشین هم برات میخرم تا رقت و آمدهات راحت باشه

سرمو بالا گرفتم و با پوزخندی که همچنان رو صورتم جاخوش کرده بود خیره شدم به صورتش.
ازش بیزار میشدم وقتی سعی میکرد با همچین چیزایی منو پابند خودش بکنه.
اما دیگه بس بود
بهتر بود یه چیزایی رو کم کم بدونه ….
بدن اینکه بطری رو ازش بگیرم گفتم:

-نیازی نیست برای اینکه من …من دنبال انتقالی ام که برم شیراز!

 

تا اینو گفتم بی هوا و غیرمنتظره پاشو روی ترمز گذاشت و ماشین رو نگه داشت. چون این کارش کاملا یهویی بود فورا و
واسه اینکه سرم به شیشه نخوره دستهامو جلوی ماشین گذاشتم و اجازه ندادم این اتفاق بیفته.بطری از دستش افتاد کف ماشین
سرش رو خیلی سریع چرخوند سمتم و با ریز کردن چشمهاش پرسید:

-چی!؟ چه غلطی میخوای بکنی!؟

اعتراف میکنم ازش ترسیدم.اما این ترس باید تا کی ادامه پیدا میکرد؟ تا وقت پیری!؟
زل زدم تو چشنهاش و جواب دادم:

-میخوام انتقالی بگیرم و برگردم پیش خانواده ام.برگردم شیراز!

تا اینو گفتم یقه های لباس تنم رو تو مشت گرفت و درحالی که صورتش از خشم برافروخته شده بود و رگهای گردنش نمایان، صداشو رو سرش انداخت و گفت:

-تو حق نداری همچین کاری بکنی میفهمی!؟

منم مثل اون صدامو رو سرم انداختم و گفتم:

-تو هم حق نداری منو زاپاس خودت بدونی…من زاپاس تو نیستم…نمیخوام به این رابطه ادامه بدم.
نمبخوام زاپاس مردی باشم که زن و بچه داره….
همه اون چیزایی که بهم دادی و روزی صد مرتبه منتشو سرم میزاری مال خودت اما من دیگه نمیخوام باهات ادامه بدم….
عشق و حرمتی بین ما نمونده و هرچیزی که تاحالا بینموند بوده تا همینجا کافیه …

در برابر صورت خشمگین و بهت زده اش دستهاشو از لباسم جدا کردم و با برداشتن کیفم از ماشین پیاده شدم…

تا کی تحمل اینهمه دردسر و استرس و پریشونی!؟
من دلم میخواست زندگی نو و جدیدی بسازم و تشکیل بدم.
دلم میخواست بی عذاب وجدان و بی واهمه زندگیمو بگذرونم….
صداشواز پشت سر شنیدم:

-من این اجازه رو بهت نمیدم بهار
..من نمیزارم بری…

منتظرم بمون چون میام‌سراغت…

بهار من فراموشت نمیکنم…

من به این سادگی دست از سرت برنمیدارم

به حرفهاش توجهی نکردم و فقط به قدمهام سرعت بخشیدم.
باید ازش دور میشدم…
اونقدر دور که حتی صداشو هم نشنوم…

 

*یک هفته بعد*

پگاه بخاطر دادگاه پدر و مادرش مجبور شد زودتر از دانشگاه بره اما من موندم تا کتابهایی که چندهفته پیش به امانت برده بودم رو بزارم سر جاشون…
قدمهامو آروم برمیداشتم که صدای پاهام به گوش اونایی که درحال مطالعه بودن نرسه و خراشی رو ارامش مطالعاتیشون نندازم!اونقور گشتم تا قفسه هایی که کتابخارو از اونجا برداشته بودم پیدا کردم.
تقریلا انتهای سالن بود.
بر اساس شماره و حروف الفبا دوسه تا از کتابهارو سر جاش گذاشتم و برای آخرین کتاب مجبور شدم تا لاین آخری برم.
وقتی براساس حروف الفباش پیداش کردم لبخندی از سر راحتی خیال زدم.
چندتا از کتابهارو کنار زدم و خواستم کتاب رو اونجا جا بدم که همون لحظه با فرزین که اونور قفسه ایستاده بودچشم تو چشم شدم.
دور و اطرافمون خلوت تر از اون چیزی بود که لااقل بشه حرف زد خصوصا اینکه هردو تو لاینهای آخری اون کتابخونه ی عظیم بودیم.
لبخند عریضی زدم و گفتم:

-فرزین…سلاااام…

اعتراف میکنم هیچوقت دیدن هیچ کسی باعث نشد اینجوری گل از گلم بشکافه!
فرزین همون آدم خوبی بود که دیدمش بهترین حس دنیارو بهم میداد.حس آرامش…
بجای اینکه جواب سلامم رو بده با همون صورتی که لبخند روش جا خوش کرده بود تظاهر کردمنو نمیشناسه و بجا نیاورده و گفت؛

-ببخشید شمااا ؟!

آهان! پس داشت اذیت میکرد.آخه من لامصب اذیت کردنهاشو هم دوست داشتم از بس خواستنی بود.
چپ چپ نگاهش کردم ولی اون لبهایی که مدام ازهم کش میومدن چندان به صورتم ابهتی نمیداد.سرمو کج کردم و با دلخوری پرسیدم:

-حالا دیگه منو نمیشناسی!؟

مثلا به حالت متفکرانه شقیقه اش رو خاروند و بعد گفت:

-آهان شما همونی هستی که بوس میخواستین..بوس خشن البته!

خندیدم و چون از خجالت لپهام گل انداخت لای کتاب توی دستم رو باز کردم و جلوی صورتم گرفتم و شکوه کنان گفتم:

-فرزززین!

تو گلو و آروم خندید و جواب سلامی که چنددقیقه پیش بهش گفته بودم رو الان داد:

-چطوری عزیز دلم!؟

هیچوقت عزیزم گفتن کسی تا به این حد به دلم ننشست. فرزین اون آدمی بود که می دیدمش یادم می رفت اوضاع زندگیم از چی قراره؟
یادم می رفت چقدر سختی تو زندگیم کشیدم.
یادم می رفت درگیر حل مشکلاتم به چه کسی ام….
یادم میرفت یه آدم خودخواه و زورگو به اسم مهرداد تو زندگیم که منو جز املاک خودش میدونه.
اول نگاهی به چپ و راست انداختم و چون مطمئن شدم کسی اون حوالی نیست کتاب رو پایینتر آوردم و گفتم:

-چقدر خوبه آدم عزیز دل تو باشه!

لبخند ملایمی صورت زیباش رو ، دلربا تر از لحظات پیش کرد.ابروهاش رو هماهنگ باهم بالا انداخت و گفت:

-نوووچ! بگو چقدر خوبه آدم عزیز دلش تو باشه

قند توی دلم آب شد. وقتی همچین حرفی بهم زد.
اصلا کی میتونست همچین حرفی از اونی که عاشقش هست بشنوه و ذوق مرگ نشه.
با اون نیش باز شده تا بناگوش پرسیدم:

-واقعا من عزیز دلتم !؟

چندتا کتاب توی دستش بود.سرش رو کج کرد و با ریز کردن چشمهاش پرسید:

-اگه شک داری اثبات کنیم!

واسه اینکه نخندم لبو گاز گرفتم و پرسیدم:

-مثلا چه جوری میخواستی اثبات کنی!؟

یکی از کتابهارو سر جاش گذاشت و جواب داد:

-به روش کره ای…کره ای ها یه رو ش جیگولی دارن که خیلی مسخره اس ولی کار ساز…
به این ترتیب که طرف دختره رو خفت میکنه یه دستشو کنار صورت دختره تکیه میده بعد زل میزنه تو صورتش و بعدهم که….ماباقیش مثبت هجدس به درد تو نمیخوره!

واسه اینکه نخندم اونقدر لب بیچاره ام رو زیردندون فشار دادم و گاز گرفتم که حس میکردم طعم خون میده.
شیطون نگاهش کردم و پرسیدم:

-اونوقت این روش های کره ای رو از کجا دیدی و یادگرفتی!؟

یکی دیگه از کتابهارو رو ردیف پایینی گذاشت و جواب داد:

-یگم مسخره ام نمیکنی!؟

-نه!

یه قیافه ی مثلا جدی به خودش گرفت و بعد گفت:

-یکی دو بار بیکار بودم نشستم پای ماهواره یه چندتا حرکت اینجوری یاد گرفتم

خندیدم ولی خیلی زود یادم اومد کجا هستیم…

خندیدم ولی خیلی زود یادم اومد کجا هستیم.
تو کتابخونه ای که احتمال اینکه کسایی که فرزین رو میشناسن مارو ببینن و بعله…بعدش خربیار و باقالی بار کن!
دستمو رو دهنم گذاشتم تا نزارم صدای خنده هام به گوش کسی یرسه خصوصا مسئول کتابخونه که یه زن عبوس و کارکشته و سخت گیر بود. اما وقتی اوضاع رو امن و امان دیدم خیلی آروم گفتم:

-عه! پس استاد جان اهل تماشای فیلمهای جینگولی مستون هستن!

لبخند زد.اولین باری بود تو لبخند یه مرد ردی از خجتلت می دیدم.به کتاب های ردیف پایینی نگاهی انداخت و گفت:

-بابا حرف تو دهن من نزار دختر! منو چه به تماشای این فیلما…من گفتم اتفاقی دیدم…اتفااااقی!

صرفا واسه اینکه سر به سرش بزارم چشمکی زدم و گفتم:

-ای کلک! به من یکی دروغ نگو….من که نمیدونم از صبح تا شب فیلمای خاکبرسری میبینی!

چپ چپ نگاهم کرد و بعد لب گزید و نجوا کنان گفت:

-استغفرالله! پناه میبرم به خدا از شر دانشجویاااان خبیث و شیطانی!

بازم منو خندوند اما اینبار لبمو کاملا توی دهنم فرو بردم که صدایی ازم درنیاد و رسوایی به بار نیاره و اسممون نیفته رو زبونها.
منم خودم رو سرگرم کتابها نشون دادم تا کسی بهم شک نکنه هرچند همه جا ساکت و خلوت بود و خوشبختانه مسئله ی اصلی هم ظاهرا تشریف برده بود آبدارخونه .

برای چندمینبار با حساسیت نگاهی به اطراف انداختم و بعد در همون حالت که بیخودی کتابارو چک میکردم گفتم:

-خب پسرم…دیگه کدوم برنامه ی خاکبرسری رو میبینی!؟هان!؟

یکی از کتابایی که برداشته بود رو دوباره سر جاش گذاشت و آهسته جواب داد:

-من فقط یه برنامه میبینم اونم سمت خداست! وسلام!

ریز ریز خندیدم و از اونجایی که بودم فاصله گرفتم.صداشو شنیدم که پرسید:

-رفتی!؟

بجای اینکه جوابش رو بدم لاین رو دور زدم و رفتم همون سمتی که بود.
یکم نگران شد.
نگاهی به اطراف انداخت و بعد با ابرو اشاره کرد برم.
من اما هوس یکم شیطنت کرده بودم خصوصا اینکه میدونستم تو این قسمت خبری از دوربین مداربسته نیست.
دستمو رو قسفه های کتاب کشیدم و با ناز به سمتش رفتم.
لبخند زد و لب زنان گفت:

-نمون دختر برو….

گوش نکردم و بهش نزدیک شدم.و درست وقتی فاصله مون به چندقدمی رسید دستمو رو کمرش کشیدم و کنارش ایستادم …
ریسک بود.
تو کتابخونه بودن و ایستادن کنار فرزین انجام اون حرکات واقعا ریسک بود اما گاهی انجام همچین شیطنتهایی عجیب به دل من یکی مینشست.
رو به روش که ایستادم گفت:

-برو بهار….

چشمک زدم و گفتم:

-باشه ولی….

سرشو با لبخند تکون داد و دوباره آهسته با لحنی هشداد دهنده گفت:

-برو دختر یکی میاد میبینه هااا…

حالا که تا اینجا اومده بودم حیفم میومد اون کاری که دلم میخواد رو انجام ندم برای همین رو دستهامو دو طرف پهلوهاش گذاشتم و بعدرو نوک پاهام بلند شدم و لبهام رو گذاشتم رو لبهاشو آهسته بوسیدمش….
همه چیز در عرض چندثانیه رخ داد.یه بوسه ی شیرین تو ردیف گنجه های کتابخونه ی بزرگ دانشگاه….
بی حرکت بهم خیره شد.
دستهامو از دو طرف پهلوهاش برداشتم.
لبخند زدم و بعدهم به سرعت ازش دور شدم امت بازم صداشو شنیدم که گفت:

-بدجنس تر از تو آخه پیدا میشه!؟

سر راه یکی دو کتاب برداستم و بعد سمت یکی از میزهایی خالی رفتم و پشتش نشستم.
چنددقیقه بعداز من فرزین هم اومد.
میز کناری نشست و کتاب پیش روش رو باز کرد.
جالب اینجا بود فرزین با اینکه یکی از زبردست ترین پزشکها بود اما هیچوقت دست از مطالعه بر نمیداشت هیچوقت.
همینکه پشت میز نشست دانشجوهای زیادی یکی یکی سداغش اومدن…
بعضیا فقط احوالپرسی میکردن و بعضی ها سوال میپرسیدن و مشورت میگرفتن.
فرزین اونقدر مهربون بود و شناخته شده که تقریبا چه اونایی که از دانشجوهاش بودن و چه اونایی که اصلا رشته شون مرتبط با کار اون نبود میشناختنش و احترام زیادی براش قائل بودن…
از کنج چشم نگاهی بهش انداختم.
سرش که خلوت شد یه نیمچه نگاهی به سمتم انداخت اما خیلی زود سرگرم مطالعه شد.
موبایلم از کیفم برداشتم و بهش پیامک دادم؛

-بوسه ی کتابخونه ای خوش بود!؟

خیلی زود متوجه شد براش پیام اومده.دیدم که تلفنش رو برداشت و چند لحظه بعد وقتی پیاممو خوند نیم نگاهی بهم انداخت و بلافاصله بعدش پیام فرستاد:

“بلا ای بلا دختر مردم بلا…”

سرمو پایین انداختم و خندیدم.وایی که چقدر من دوستش داشتم این بشروووو…
حسی که به فرزین داشتم عمیق بود و هیچوقت با هیچ آدم دیگه ای تجربه اش نکردم.
براش یه استیکر قلب فرستادم و اون در جواب یه پیام برام فرستاد که خیلی سریع بازش کردم و متنشو خوندم:

“نمیخوای بزاری ما دو کلام بخونیم”

لبخند عریضی زدم و گفتم:

“نه نه نه….”…

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان عشق ممنوع/پارت سیو هفت

  از جاش بلند شد روبه روی من روی صندلی دیگه ای نشست و گفت …

2 نظر

  1. حال بهم زن ترین موجودی که میتونم بگم بهاره….

    شما درج نکن ادمین مثل کامنت قبلی.پس چرا میگی نظر بزار؟!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *