خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان عشق ممنوع/پارت سیو سه

رمان عشق ممنوع/پارت سیو سه

معلوم نبود منو با خودش کجا میبره نمیدونستم چی در انتظارمه …
مثل یه توپ فوتبال بین این آدما دست به دست می شدم و هیچی از آینده نامعلومم نمیدونستم.

بالاخره بعد از ساعت ها رانندگی جلوی عمارت دیگه ماشین را متوقف کرد حتی به سمتش نچرخیدم
قلبم بی تابی می کرد برای دیدن این مرد برای نگاه کردن بهش و حتی لمس کردن و بوییدن و بوسیدنش اما عقلم حاکم شده بود و حکمرانی تمام وجودمو عقلم به دست گرفته بود و با تمام توان داشت کاری می کرد که من در مقابل این مرد کم نمیارم…

وقتی دستش روی دستم نشست لرزیدم…
به خودم لرزیدم دیگه به این آدم اعتماد نداشتم و یا شاید عشقی که توی وجودم بود دیگه اون عشق سابقم نبود

دستمو از زیر دستش بیرون کشیدم به بیرون خیره موندم و اون توی سکوت احساس می‌کردم که نگاهم میکنه

بدون دیدنش زیر نگاه رسا و گیراش ذوب می شدم
کمی که گذشت از ماشین پیاده شد در سمت منو باز کرد دوباره منو بغل گرفت به کسی که کنار ماشین ایستاده بود گفت این ماشین را از بین ببرین و به سمت داخل عمارت رفت

چشمامو بستم حتی نمیخواستم اطراف و ببینم
نمی‌خواستم کنار این آدم نفس بکشم چرا دو باره اومده بود
دیگه چی مونده بود چه بلایی سر من نیاورده بود که برگشته بود
کارش رو کامل کنه!

وارد عمارت که شد یه پیرمرد به استقبالش اومد با دیدن من توی بغلش خندید و گفت
_پس به گمشده تو پیدا کردی؟

پوزخندی زدم گمشده؟
من و خودش تحمیل داریوش داده بود وقتی از سد اون آدم گذشتیم وقتی به طبقه بالا رفتم وقتی در اتاق باز کرد و وارد شد منو روی تخت گذاشت و خودش دوباره به سمت در برگشت قفلش کرد
سرم و آنقدر پایین انداخته بودم که حتی در و دیوار اتاقم نمی دیدم نمی خواستم جایی رو نگاه کنم نمیخواستم چشمم به اون آدم بیفته

کنارم نشست با انگشتش تا خواست صورتمو لمس کنه سرم و عقب کشیدم کلافه بود اینو از حرکاتش می‌فهمیدم پیراهنشو از تنش جدا کرد طوری که تمام دکمه هاش روی زمین افتاد و صدای برخوردشون با کف زمین روی اعصابم رفت
بهش پشت کردم سرم روی زانوم گذاشتم چرا‌نمی مردم تا تموم بشه ؟

باز بهم نزدیک تر شد آنقدر نزدیک که نفسای داغش پشت گردنم می‌خورد این همه نزدیکی شو تاب نمی آوردم می‌آوردم؟
این همه نزدیک من باشه من از عقلم فرمان ببرم کمی غیر ممکن به نظر می رسید
کنار گوشم آهسته زمزمه کرد
_دیگه منو نمیخوای؟

سکوت کردم اما با پررویی تمام گفت _چه بخوای چه نخوای باید کنارم باشی همونطوری که تو نفس کشیدنت به من بسته اس منم به تو بسته ام

قصدی برای شکستن سکوتم نداشتم دیگه این حرف‌های آب و تاب دار برای من اهمیت نداشت
هر چقدر می خواست میتونست از این حرفای قشنگ که برای بردن دل دخترای ساده به کارش میومد بزنه اما من دیگه باورشون نمی کردم
منو به سمت خودش چرخوند عصبی مجبورم کرد به چشماش نگاه کنم چشم هایی که قرمز بود صورتیکه در هم بود این اجبار شیرین و دروغ چرا دوست داشتم مجبورم کرده بود و من داشتم نهایت استفاده رو از این اجبار میبردم

بهش نگاه کردم
دیدنش قشنگ بود خیلی قشنگ
دلتنگی من تمام دلتنگی های این مدت تو چشمام بود داشت این آدم زیر و رو می کرد.
با مهربونی اما در کنارش با همون عصبانیت ذاتیش گفت
_ چرا از من رو میگیری من این همه گشتم این همه راه اومدم تا پیدات کنم و تو از من رو میگیری؟
اینجا چی شده که دیگه منو نمیخوای که حتی نمی خوای نگاهم کنی منو یادت نیست؟
شوهرتم همون آدمی که درست به زور زنش شدی اما خیلی دوسش داشتی موقع رفتنم مگه نگفتی زود برگرد مگه نگفتی بدون من نمیتونی؟
الان چی عوض شده که با من نمیتونی ؟

لباز لب باز کردم تا با توپ و تشر بیفتج به جونش تا بگم چیکار کرده تا بپرسم با چه رویی برگشته؟
اما لال شدم نمی خواستم حرفی بزنم نمی‌خواستم حتی یک کلمه با این آدم حرفی بزنم چون خوب میدونستم من چه حرفی بزنم چه نزنم کاری رو که خودش میخواد میکنه بدون اهمیت دادن به خواسته ی من
هرگز هرگز به خواسته من اهمیتی نداده بود از این به بعدم نمیداد
خوب میدونستم پس لال شدم لبامو به هم دوختم تا حرفی نزنم و مثل یه عروسک یه عروسک واقعی که نمیتونه حرفی بزنه و فقط مجبوره ببینه و تحمل کنه رفتار کردم
چند باری محکم منو تکون داد و فریاد زد داد زد و خواست چیزی بگم اما من سکوتم را نشکستم….

 

دستاشو کنار زدم روی تخت دراز کشیدم بهش پشت کردم صدای نفسای عصبانیش توی گوشم میپیچید
باتمام عصبانیتش کنارم دراز کشید منو از پشت بغل کرد و من شنیدم که موهامو نفس میکشه…
دستش دوره تنم نشست نفسم بند اومد قلبم قلبم داشت خودزنی میکرد این همه نزدیکی برای من خطرناک بود این همه نزدیکی برای من خوب نبود…

تقلا کردم برای بیرون اومدن از حصار دستاش مانع شد پشت گردنم رو بوسید جونم رفت نفسم قلبم سلول به سلول وجودم داشت بی تابی می کرد

صدای آهسته اش کنار گوشم طوفانی به پا می کرد
_ خیلی عذاب کشیدم خیلی ترسیدم! ترسیدم که پیدات نکنم
ترسیدم که نداشته باشمت
ترسیدم که از دست داده باشمت
من هیچ وقت همچین حسی به کسی نداشتم
الان میفهمم عشق یعنی
من تو عاشق توام وقتی نبودی حتی نمی تونستم نفس بکشم تو میخوای خود
تو صداتو عشقتو از من دریغ کنی؟ میدونم کوتاهی کردم کوتاهی کردم که پای تو به اینجا رسیده اما نمیخواستم من اینو نمیخواستم من هرگز اینو نمیخواستم…

این مدت نبود من انگار کاری کرده بود که سام زبونش به این حرفای قشنگ بچرخه…
اما من اینجا انقدر درد کشیده بودم که دیگه این حرفا برام معنی و مفهومی نداشته باشه
هر حرفی که سام می زد اون فیلمی که داریوش بهم نشون داده بود جلوی چشمام جون میگرفت
اون منو معامله کرده بود خواهرشو گرفته بود و منو داده بود
من زنش بودم…
ناموسش بودم….
چطور تونست این کار رو بامن بکنه این سوالی بود که توی وجودم هر روز هزاران بار از خودم می پرسیدم…

 

این همه نزدیکیش من و کلافه می کرد کاش زودتر امیر اومده بود و من باهاش میرفتم
من نقطه ضعف داشتم کنار سام اما پیش امیر نه …
میتونستم هر جوری شده از پیش اون خلاص بشم و برم اما اگه کنار سام باشم خوب میدونستم که خلاصی ازش نمیتونم داشته باشم

سعی می کردم خودمو از حصار تنش دور کنم اما این طوری دورمن پیله بسته بود اصلا نمیتونستم حتی جم بخورم.

نفسای داغش صدای آهسته و خش دارش دستای بزرگ و مردونه اش همگی دست به دست هم داده بودن تا منه احمق تا من احمق دست از تقلا بردارم و توی سکوت فقط همون جا دراز بکش مو زیر پوستی لذت ببرم از حضورش از بودنش…

چقدر آدم ضعیف و حقیری بودم با دشمنم آروم میشدم خوشحال بودم که قفل زبونم باز نشده که هنوز حرفی نزدم اما بدجوری عصبی می شد از این که سکوت منو میدید

بعد از شاید یک ساعت سکوتی که بینمون بود روی تخت نشست کلافه بود اینو از انگشتاش که هر چند دقیقه چنگ می شده بین موهاش میرفت می تونستم بفهمم
من خودمو بغل کرده بودم و توی سکوت آهسته به حال خودم هق میزدم گریه ام اینقدری بی صدا بود که حتی سام نفهمه فقط اشک بود که از چشمام روی بالشت می‌افتاد و کم کم نم و خیسش می‌کرد.
وقتی که سام بازومو کشید و منو به زور به سمت خودش چرخوند با دیدن صورت اشکیم خشکش زد.

صورتمو با دستاش قاب گرفت و نگران پرسید
_ چی شده چی شده که این شده حال و روزت
باهام حرف بزن چه اتفاقی افتاده اینجا چه خبر شده که تو که توعه همتا اینطور ساکت و ترسیده شده چطور اینقدر دل شکسته شدی ؟

 

دوباره بهش پشت کردم نمی خواستم حرف بزنم و اون چند باری طول اتاق و قدم زد و بالاخره با کوبیدن در اتاق بیرون رفت

نفس عمیقی کشیدم
حالا می تونستم با صدای بلندتری گریه کنم
بالشت کناریم که مطمئناً هر شب زیر سرسام بوده و بد جوری بوی اون و گرفته بود و بغل کردم
بوییدمش و بوسیدمش به جای مردی که همه زندگیم بود و قلب م هزار تیکه کرده بود
خودشو نمیتونستم اما اینجا که اطرافمون بوی اوت رو میداد میتونستم که ببوسمش..
چقدر دلتنگ بودم چقدر دلتنگ این آدم بودم
با اینکه خوب میدونستم منو فروخته با اینکه خوب میدونستم پای من معامله کرده اما هنوز میخواستمش
از عشقی که توی وجودم بود حتی ذره ای کم نشده بود
فقط داشتم تظاهر می کردم که ازش متنفرم
ساعت ها گریه کردم گریه کردم برای خودم گریه کردم برای حال و روز خودم که بالاخره در اتاق باز شد و دوباره سکوت کردم و لال شدم و به در و دیوار خیره موندم

کنارم که نشست دستمو توی دستش گرفت و نگاه خیره اش را بازم چه دستم داد و با اخم های درهمی پرسید

_می خواستی خودتو بکشی؟ مگه اینجا با تو چیکار کردن که رسیدی به اون نقطه که بخوای جون تو بگیری؟
باید بهم بگی باید بهم بگی تا بدونم چطور دودمانشونو به باد بدم

دستمو از دستش بیرون کشیدم و زیر لباسم پنهان کردم من میخواستم جونمو بگیرم چون شوهرم منو فروخته بود تا هرزه و زیر خوابه مردایی بشم حالم ازشون بهم میخوره….
خودش این و نمیدونست؟

عصبی بود و من داشتم صورت سام اون اوایلی که باهاش آشنا شده بودم می‌دیدم
این مدتی که با این آدما آشنا شده بودم این مدتی که از زندگی واقعی و طبیعی دور شده بودم خوب یاد گرفته بودم که هیچ کسی میون این آدما میون این گله گرگ ها قابل اعتماد نیست .
به مردی اعتماد کرده بودم که باعث و بانی و مسبب تمام بدبختی‌های زندگیم بود .
اما عشق چشمامو کور کرده بود کاری کرده بود که تا مرز جنون برسم و چشم روی همه ببندم.

روی همه چیز چشم ببندم و یادم بره که من یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی بودم و اینا زندگیمو تباه کرده بودن و به آتیش کشیده بودن…

و من الان مثل یه عروس مرده روی خاکستر زندگیم باید میرقصیدم و براشون طنازی می‌کردم
اما اشتباه گرفته بودن من اونی نبودم که اینا فکرشو میکردن

گوشه تختم نشسته بودم و نگاهمو به روتختی با گلهای برجسته روش دادم و گفتم
دیگه هیچ وقت سراغ من نیا برای من تویی وجود نداره اینو هیچ وقت یادت نره …

خون جلوی چشماشو گرفته بود اینو از دستای مشت شده اش که رگ هاش بدجوری بیرون زده بود می تونستم بفهمم
از جاش بلند شد هر چیزی که توی اتاق بود و به در و دیوار کوبید و شکست فریاد می‌زد فریاد می‌زد و این عمارت میلرزید و من میترسیدم .
میترسیدم از این ادم از این آدمی که دیگه نمیدونستم کدوم حرفش دروغه کدوم حرف راست
کدوم کارش واقعیت و کدوم کارش بازی….

در اتاق باز شد سمیر سراسیمه وارد اتاق شد با دیدن سام که این طور عصبی وسط اتاق ایستاده و هر چیزی که توی اتاق بود شکسته و روی زمین افتاده کمی خشکش زد اما به جای اینکه به سراغ برادرش بره خودشو به من رسوند و کنارم نشست و گفت

_حالت خوبه؟ صدمه دیدی؟ کاری که با تو نکرد؟
بدون اینکه نگاهش کنم فقط به تکون دادن سرم اکتفا کردم همین جواب کافی بود که اون نفس آسوده ای بکشه و نزدیک برادرش بره…

_ اینجا چه خبره معلوم هست داری چیکار می کنی ؟

سام عصبی منو نشون داد و گفت
_به من میگه برو
میگه دیگه نمیخوام اینجا باشی
میگه دیگه نمیخوامت
میفهمی منو نمیخواد!
بدتر از این بدتر از این میشه ؟
چیکار کردم مگه چیکارش کردم؟
م هیچ کدوم این اتفاق نمی خواستم بیفته اینجا چی شده که بخواد خودشو بکشه کنارکه از من دور بشه که منو نخواد
سمیر دست روی شونه‌های برادرش گذاشت سینه به سینه اش ایستاد و گفت

_آروم باش این دختر کم بلا سرش نیومده
اینجا بودن کم درد نداره میون این گرگ ها بودن دل شیر میخواد
این دختری اگه اینجاست اگه تن به خواسته هاشون نداده اگه هنوزم زن تو مونده یعنی دل شیر داره
باید بهش فرصت بدی باید بهش فرصت بدی تا کنار بیاد کم سختی نکشیده خواهش می کنم خودخواه نباش کمی هم به این فکر کن ببین این همون دختریه که از خونه تو بیرون اومده است؟ به خدا که نیست حتی نصف اونم نیست
لاغر شده
صورتش پژمرده شده
زیر چشماش سیاه شده
حتی کمی از اون دختر توی وجود این آدم نمونده تو باید از نو بسازیش

تو باید بسازیش
مقصر تویی حق داره اون و از خونه تو دزدیدن
دشمنای تو دزدیدن اینارو تو بهتر از هرکسی میدونی ..

 

گیج و منگ بودم این آدما چی داشتن می‌گفتن چیزی از حرفاشون نمیفهمیدم یعنی چی که منو دزدیده بودن؟
کی دزدیده بودن؟
منو با خیال راحت از اون خونه بیرون آورده بودن و کسی منو ندزدید بودن

مگه سام خودش منو معامله نکرده بود؟ مگه منو به این مرد نداده بود پس الان داشتن چی می گفتن؟
حتی برای خودشون هم فیلم بازی می‌کردن و دروغ می‌گفتن؟

کمی از برادرش فاصله گرفت تا خواست بهم نزدیک بشه خودم و به گوشه ای ترین نقطه تخت رسوندم و اون دستش که براس لمس کردن من دراز کرده بود توی هوا خشک شد
عقب ایستاد نگاهی به من و بعد به برادرش انداخت نفس عمیقی کشید و گفت
_حق با سمیر
تو اذیت شدی به خاطر من اما خوب میدونی من طاقت ندارم من صبور نیستم اصلا آدم صبوری نیستم
سعی کن زودتر خودتو جمع و جور کنی ما فردا صبح برمیگردیم ایران به خونه مون
خونه همیشگیمون هر چقدر از من فرار کنی هر چقدر بخوای از من دور بشی نمیتونی چون تو زن منی اینو فراموش نکن من نمیخوام تورو از دست بدم
آدمی که با تمام وجودم می خوام شو هیچ وقت از دست نمیدم
پس باید کنار بیای و بپذیری که جایی جز کنار من نداری …‌

با تمام خودخواهیش حرفاشو زد و از اتاق بیرون رفت سمیر کلافه کنارم نشست و گفت
_ این مدت خیلی سختی کشیده احساس میکرد وقتی به تو برسه وقتی بیاد کنارت تو با روی باز با آغوش باز پذیراش میشی
اما اینطوری دور شدن تو ازش سخت ترین و بدترین جای این داستان عجیب و غریب بود….

 

وقتی توی خونه نبودی حال و روز درست حسابی نداشت اصلا حال و روز درست و حسابی نداشت…
خواهش می کنم باهاش کنار بیا میدونم تو هم سختی کشیدی اما برادر من طاقت این که تو دست رد به سینه اش بزنی نداره…
تمام این کارو کرده که به تو برسه که بیاد اینجا تو رو پیدا کنه خواهش می کنم کمی باهاش مدارا کن…
اون بیشتر از تو درد نکشیده باشه شک نکن کمترم نکشیده….

دیگه آدم صبوری نبودم دیگه کم طاقت شده بودم
کم نکشیده بودم که الانم صبوری پیشه کنم
پس با صدای بلندی گفتم
این همه دروغ بهم میبافین خسته نشدین از این دروغاتون ؟
ولی من خستم خیلی خستم دیگه نمیکشم دست از سر من بردارین دست از سر زندگیم بردارین…
منو رها کنین
من نمیخوام برگردم
نمیخوام پیش برادر تو باشم…
سمیر که انتظار همچین عکس العملی از من نداشت
نگران دستامو توی دستش گرفت و گفت
_باشه همتا آروم باش…
اصلا هرچی که تو بگی هر چی تو بخوای…
هر کاری تو بخوای می کنیم فقط اروم باش…
گریم گرفته بود با صدای بلند گریه کردم درد داشت
من داشتم عذاب میکشیدم من با همه بدی هایی که این آدم به من کرده بود هنوز عاشقش بودم…
سرم ناخودآگاه روی سینه سمیر نشست
تا حالا دیدین آدم توی بغل دشمنش گریه کنه؟

 

من الان اون حس داشتم انقدر بی کس بودم که تو بغل برادر همون مرد گریه کنم
داشتم گریه میکردم به حال خودم و زندگیم
من چه گناهی کرده بودم که حال و روزم این شده بود؟
خدا تقاص کدوم گناه داشت از من میگرفت؟

کمی که آروم شدم اون منو روی تخت خوابوند و پتورو تا بالای گردنم بالا کشید
_خواهش میکنم اینقدر خودت و اذیت نکن فردا میریم ایران اونجا میتونی هر تصمیمی که بخوای بگیری باشه؟

سکوت کردم و اون از اتاق بیرون رفت همه چیز دست به دست هم داده بود تا من هر روز حالم از روز قبل بدتر بشه

هوا کم کم داشت تاریک میشد هر غذایی برام آورده بودن رد کرده بودم اشتهایی برای خوردن نداشتم حال و روزم خوب نبود که بخوام به خوردن فکر کنم احساس می‌کردم معدم پره و جایی برای چیزی نداره
وقتی سام با سینی غذا دوباره وارد اتاق شد پتورو تا بالای سرم کشیدم تا صورتم معلوم نباشه و نگاهم بهش نیفته

اما اون کنارم روی تخت نشست و پتورو کنار زد بدون اینکه نگاهم کنه گفت
_هر اتفاقی افتاده باشه باید غذا بخوری باید زنده بمونی تو که نمیخوای اتفاقی برات بیفته !
پوزخندی زدم و گفتم
این زندگی چی داره که بخوام برای زنده موندن تلاش و تقلا کنم؟
من الانم مردم چیزی از یه مرده کم ندارم.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان عشق ممنوع/پارت سیو هفت

  از جاش بلند شد روبه روی من روی صندلی دیگه ای نشست و گفت …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *