خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار/پارت هشتادو هشت

رمان بهار/پارت هشتادو هشت

 

 

فهمید تا وقتی من اینجا هستم نمیتونه مطالعه ی مفید داشته باشه برای همین بلند شد اما پشتبندش واسه من پیام فرستاد:

” یه خبر خوب برات دارم.
تو ماشین سر خیابون منتظرت می مونم”

پیامش رو که خوندم خیلی کنجکاو شدم بدونم خبر خوبش چیه برای همین شروع کردم واسش پشت سرهم پیام فرستادن:

“خبر خوب !؟ چه خبری؟

بگو فرزین.جون من بگو

فرزین چرت جواب نمیدی

فرزین خبر خوبت چیه؟

جون بهار جواب بده ”

اونهمه پیام براش فرستادم اما در جواب فقط چند تا استیکر خنده فرستاد که معنیش میشد اینکه جوابی ازش نمیگیرم.
پوووووووفی کردم و گوشی رو کنار گذاشتم.میدونستم وقتی رو یه موضوع قفلی میزنم جواب نمیده که بیشتر اذیت کنه.
آخه من اذیت کردنهاش رو هم دوست داشتم.
ده دقیقه ای منتظر موندم تا یکم بین بیرون رفتنهامون فاصله بیفته و بعد
کتاب رو کنار گذاشتم و با بلند شدن از روی صندلی کوله ام رو روی دوشم انداختم و با عجله از کتابخونه زدم بیرون….
خیلی کنجکاوم کرده بود.
آخه خبر خوبش اصلا چی میتونست باشه!؟
کلی حدس باخودم زدم که همشون منتفی میشدن همون لحظه‌….واقعا بی طاقتم کرده بود!
با عجله از دانشگاه زدم بیرون و تا سر خیابون دویدم.سمت راست یه فرعی بود که کم ترد بود و ماشین فرزین هم اونجا پارک شده بود.
وقتی ماشینش رو دیدم پشت دیوار پنهون شدم.دستمو رو قلبم گذاشتم و چند نفس عمیق کشیدم که نفهمه به شوق دیدنش تا خود اونجایی که بود دویدم.
فرزین از اون مدل آدمایی بود که میتونستم در زشت ترین حالت خودم هم باهاش مواجه بشم بدون اینکه احساس خجالت بهم دست بده یا اینکه از چشمش بیفتم با این وجود اما ،
دلم میخواست وقتس میرم پیشش خوشگلتر از همیشه باشم…
دست بردم توی کیفم و آینه کوچیک رو بیرون آوردم و نگاهی به خودم انداختم…پشت پلکم صورتی بنبر می رسید و البته این رنگ طبیعی خودشون بود.
گونه هام یه سرخی ملایم داشتن و من تو اون لحظه خودم رو فقط محتاج یه رژ لب دیدم.
دوباره سر کج کردم و نگاهی به ماشینش انداختم.
دستهاشو گذاشته بود رو فرمون و انتظار منو میکشید.
هیچوقت تا به این حد واسه دیدن کسی شوق و ذوق و اشتیاق نداشتم.هیچوقت…
فورا رژلب رو از کیف لوازم آرایشیم بیرون آوردم و همونطور که خودمو توی آینه برانداز میکردم رژ رو روی لبهام کشیدم.
رنگ صورتی کمرنگ ملایمی داشت که تا حدودی طبیعی بنظر می رسید.
دوباره نگاهی یه فرزین انداختم.
دلم نیومد بیشتر از اون منتظرش بزارم برای همین رژ و آینه رو انداختم توی کیفم و بعد باعجله راه افتادم و رفتم سمت ماشین فرزین…
چند ضربه شیشه زدم و وقتی متوجه ام شد لبخندی روی لب نشوندم و با باز کردن در کنارش نشستم و گفتم:

-سلااام!

وقتی منو دید چشمهاش درخشید.درخشید تا با خودم بگم اونی که از ته قلبش مارو دوست داره باید اینجوری باشه…
باید وقتی میریم پیشش اینجوری نی نی چشمهاش برق بزنه و از دیدنمون ذوق زده بشه…
حسابی که صورتمو تماشا کرد یجای جواب سلام گفت:

-کیستی که من اینگونه به اعتماد
نام خودرا
باتو می گویم
نان شادی ام رو با تو قسمت میکنم
به کنارت میشینم و
بر زانوی تو اینچنین به خواب می روم
کیستی که من اینگونه یه جد
در دیار رویاهای خویش با تو درنگ میکنم!

لبخند زدم. چه سلامی قشنگی.یعنی واقعا در وصف من گفته بود این شعر عاشقانه ی شاملو رو…!؟ چقدر این سلام رو دوست داشتم.چقدر…
صورتش رو باعشق از نظر گذروندم و گفتم:

-شاعر بودی و ما نمیدونستیم!؟

خندید و گفت:

-اینو شاملو واسه آیداش گفته…من دارم واسه آیدام میگم!

چه ذوقی از شنیدن این حرف داشتم…چه ذوق غیر قابل وصفی.
لبهامو روهم فشردم و بعد لبخند زدم و پرسیدم:

-من آیدای توام!؟.

با اطمینان گفت:

-آیدای عزیزمی…

نفس آرومی کشیدم و نجوا کنام لب زدم:

-هیچوقت هیچ سلامی به این قشنگی نشنیده بودم!هیچوقت…

پشت انگشتهاشو نوازشوار روی گونه هام کشید.
من این نوازشها رو دوست داشتم.
من بالا و پایین شدن انگشتهاش رو روی گونه ام دوست داشتم.
من همه چیزشو دوست داشتم.
با عشق و محبت نگاهم کرد و گفت:

-یه اعتراف بکنم !؟

پلکهانو باز و بسته کردم و آهسته جواب دادم:

-آره بگو…

بدون اینکه دستشو از صورتم جدا بکنه جواب داد:

-من زود به زود دلم واست تنگ میشه…خیلی زود…یه لحظه که پیشم نیستی انگار هزار دقیق و ساعت ازم دور بودی…

وقتی نوازشم میکرد و همزمان همچین حرفهایی رو صادقانه برام نجوا میکرد چطور میتونستم باورش نکنم!؟ اصلا مگه میشد باورش نکرد!؟
پلکهامو روی هم گذاشتم و اینجوری به حرفهاش گوش سپردم.
با چشمهای بسته من جرات حرف زدن داشتم. واسه همین منم احساس واقعیمو اعتراف کردم و گفتم:

-دوست دارم فرزین…

اینو که گفتم حرکت نوازشوار دستش روی صورتم متوقف شد….

 

حرکت نوازشوار دستش روی صورتم متوقف شد.اون به من خیره بود و من به اون.
صورتش یه حالتی شبیه به تعجب داشت.
تعجب از شنیدن جمله ای که من اولین بار بی رودربایستی و مقدمه و جملات و کلمات اضاف به زبونش آورده بودم.
من فرزین رو دوست داشتم.
دوستش داشتم چون واسم باهمه فرق داشت.
چون خوب میدونستم هیچوقت قرار نیست آزارم بده.
میدونستم آدمیه که میشه مثل کوه بهش تکیه داد. آدمی که کنارش طعم خوشبختی رو بچشم نه اینکه بودنش بهم حس عذاب وجدان و تلخی بده .
نه آدمی که مدام مثل مهرداد تحت فشار قرارم بده تا اون کاری رو بکنم که دلش میخواد.
اون حتی خیلی خیلی مودب بود و شاید اگه خووم بعضی قوانین رو نمیشکستم حتی دستمم نمیگرفت.
آره فرزین همونی بود که هر دختری آرزوش رو داشت و من عاشقانه این مرد رو دوست داشتم چون اونم منو دوست داشت.یه عشق پاک.
اینارو یه حس قوی از کائنات بهم میگفت.
یه حس که منو به باور رسونده بود.
سکوت رو شکست و از اون حالت نگاه های پرسشی بیرون اومد و گفت:

-واقعا دوستم داری!؟

کنج لبهام از هم کش اومدن.تو دوست داشتنش هیچ شکی نداشتم.لااقل برای خودم شکی نبود.
من فرزین رو میخواستم چون منو برای خودم میخواست.
چون قابل احترام بود.منطقی بود.عاقل و فهمیده بود.
پرسیدم:

-به دوست داشتنم شک داری!؟

سرش رو یه طرفین تکون داد و گفت:

-نه ابدا…اون چیزی که بهش شک دارم خواب یا بیدار بودن خودم…حس میکنم خوابم!

خنده ام گرفت.اینجا دیگه کتابخونه نبود که مدام مراعات کنم برای همین زدم زیر خنده و گفتم:

-نه خواب نیستی!بیدار بیداری!اگه میخوای میتونم یه بطری آب معدنی بخرم و همه آبشو بپاشم یه صورتت!

ماشین رو روشن کرد و با به حرکت درآوردنش دست داستشو بالا گرفت و گفت؛

-نه نه! مرسی! الان که خوی فکر میکنم میبینم کاملا بیدارم!

خندیدم و تماشاش کردم و اون بعداز یه مکث کوتاه با صورتی که یه لبخند ملیح روش جا خوش کرده بود، درحالی که چشمش یه جاده و مسیر بود گفت:

-چه حس خوبیه…

-چی!؟

-اینکه تو دوستم داری…اینکه حسم یک طرفه نیست!

یه لبخند با محبت تحویلش دادم.حتی نوع مهر دادنش هم فرق میکرد.
چه خوب میشه آینده اگه این روزا بی دردسر تموم بشن.چه خوب میشه اگه من برگردم شیراز ،اگه مهرداد حواسشو جمع خونوادش بکنه و دست از سر من برداره و بزاره منم طعم خوشبختی رو بچشم.
کاش بشه…کاش بشه آخه من اونقدر فرزین رو دوست داشتم که دلم میخواست باهاش تشکیل خونواده بدم .
دلم میخواست به عنوان همسر کنار هم باشیم و نه فقط استاد و دانشجویی که پنهونی همو دوست دارن.
آره من اونقدر فرزین رو دوست داشتم و اون اونقدر فوق العاده بود که دلم میخواست حتی ازش بچه هم داشته باشم.
البته اگه همه چیز بی دردسر تموم بشه….
به نیمرخش نگاه کردم و گفتم:

-راستی فرزین..اه من یادم رفت…بگو ببینم خبر خوبت چی بود که منو کشوندی اینجا هان هان هان!؟ زود و تند و سریع جواب بده!

صدای موزیک رو یکم کم کرد و بعد انگار که خودش هم تازه یادش اومده باشه چه پیامی تو کتابخونه واسم فرستاده ، دستشو تکون داد و گفت:

-بسیار بسیار زیاد به نکته ی خوبی اشاره کردی!

لبخند زدم و سرم روتکیه دادم به صندلی و گفتم:

-خب بگو دیگه دارم از کنجکاوی تلف میشم!

چپ چپ نگاهم کرد و با قیافه ای جدی اما صدا و لحنی شوخ طبعانه گفت:

-چه زرنگ! فکر کردی خبر خوبمو بدون مژدگونی ازت میگیرم!؟شما اول مژدگونی بده بعد من خبر خوب رو بهت میدم!

همین صغری کبری چیدنهاش منو کنجکاوتر کرد برای همین سرم رو از تکیه صندلی برداشتم و دستهامو گذاشتم روی کوله ام و گفتم:

-وای فرزین بگو جون بهاااار خبر خوشت چیه!؟

جفت ابروهاش رو باهام بالا انداخت و در جواب اونهمه جلز و ولز از طرف من گفت؛

 

-نوووووچ نمیگم.یا خودت حدس بزن یا یه مژدگونی درست و حسابی بده…..

نفسمو فوت کردم بیرون و یه دور دیگه جمله اش رو باخودم مرور کردم….

 

نفسمو فوت کردم بیرون و یه دور دیگه جمله اش رو باخودم مرور کردم.
مژدگونی درست و حسابی که نه داشتم بدم و نه اصلا میدونستم چی میتونه باشه برای همین خودم سعی کردم یه حدسایی بزنم و بعد از یکم تفکر و تعقل کف دستهامو با شادمانی بهم کوبیدم و گفتم:

-آهااااان….فهمیدم…

خونسرد پرسید:

-خب !؟

نیشمو تا بناگوش باز کردم و پرسیدم:

-خبر خوبت اینکه ترم بعد واحد های زیادی قراره برداری!؟

از کنج چشم نگاهی به صورتم انداخت و بعد مایوسانه سرش رو تکون داد تا هم ذوق و شوق منو منتفی کنه هم بهم بفهمونه حدسم اشتباه بوده و حتی خودش هم گفت:

-چ چ چ! پاک منو از خودت مایوس کردی! چه جوری حز نفرات برتر دانشگاهی آخه!؟

نالان خندیدم و بعد صدامو کشیدم و با ناز گفتم:

-استااااااااد…..میشه اینقدر شاگرد عزیز تو اذیت نکنی!؟

خودمو کشیدم جلو و دستمو گذاشتم روی رون پاش.یه نگاه به صورت شیطونم و یه نگاه به پای خودش که دست من چنگش انداخته بود، انداخت و بعد گفت:

-بردار اینو تا هردومونو به فنا ندادی!

چشمک زدم و گفتم:

-تو که بی جنبه نبودی استااااااد !!

گله کنان ولی درحالی که به زور جلوی خودش رو گرفته بود نخنده گفت:

-بهاااار شیطونی نکن….اینجا زورم بهت نرسه تو دانشگاه که زورم بهت میرسه!یه نمره ی همچین تپل میدم بهت که هیچوقت یادت نره!

زبونمو دوز تا دور لبهام چرخوندم و با مرطوب کردنش دستمو از بازوش تا روی کمرش پایین اوردم:

-جوووون استاد میدونستی خشن که میشی دز جذابیتت همچین نردبونی میکشه بالا!؟

سرش رو تکون داد و با کشیدن یه نفس عمیق گفت:

-بهار داری تمرکزمو بهم میریزیااا..شیطونی نکن دختر خوب خب!؟

خودمو کشیدم عقب.از اون بهار سکسی و لوند تبدیل شدم به همون بهار حرف فضول کنجکاو و بعدبا لب و لوچه ی آویزون گفتم :

-خب فرزین اذیت نکن دیگه بگوووو دارم از کنجکاوی می میرم! جون بهار بگو!

از صورت خندونش مشخص بود تا حدودی دلش به رحم اومده چون در نهایت گفت؛

-با اینکه هیچوقت خبر خوب رو مفتی نمیدن اما در داشبوزد رو باز کن تا بگم…

هیجان زده و باعجله کاری که گفت رو انجام دادم.
در داشبورد رو که باز کردم دوباره گفت:

-یه پاکت داخلش اونو دربیار!

مطیعانه دستمو سمت داشبورد دراز کردم وگفتم:

-چشم اوووستاد عزیز!

گرچه حواسش جمع رانندگیش بود امادیه نیمه نگاه سمتم انداخت و باز راهنماییم کرد:

-خب حالا بازش کن!

لنگهامو ازهم باز کردم و گفتم:

-اینارو!؟

لب گزید و یه استغفرالله باخودش زمزمه کرد و بعد گفت:

-نه خیر…پاکتو میگم!

سرمو تکون دادم و درحالی که به زور جلو خودمو گرفته بودم نخندم مشغول باز کردن پاکتشدم و همزمان به شوخی پرسیدم:

-آزمایش بارداریه!؟

تای ابروش رو داد بالا و با غیظ گفت:

-شیطونه میگه بندازمت بیرون!

خندیدم و گفتم:

-خب خب خب…باشه باشه..ببخشید!

-آفرین‌حرف گوش کن باش…

شوخی رو گذاشتم کنار و پاکت رو باز کردم.چشمم که به متنش افتاد ماتم برد و دقیقا همون لحظات فرزین هم به حرف اومد و گفت:

-خب بهت تبریک میگم انتقالیت حل شد!

 

شوخی رو گذاشتم کنار و پاکت رو باز کردم.چشمم که به متنش افتاد ماتم برد و دقیقا همون لحظات فرزین هم به حرف اومد و گفت:

-خب بهت تبریک میگم انتقالیت حل شد!

من با چشمهای گرد شده و دهنی که اندازه ی غار باز شده بود ، ناباورانه زل زده بودم به برگه ی انتقالیم چون اصلا و ابدا فکرشم نمیکردم قرار باشه به این زودی درست بشه.
فرزین دست راستشو برام تکون داد و گفت:

-الووووو….هنگ کردی!؟

سرمو بالا گرفتم و هیجان زده و خوشحال گفتم:

-واااای فرزین باورم نمیشه! باورم نمیشه….

اونقدر خوشحال بودم که دلم میخواست اون کاغذو ببوسم و بچسبونمش به سینه ام.
فرزین خندید و گفت:

-الان وقت عکس گرفتن!

خیلی سریع گوشیش رو برداشت و قبل از اینکه صورت من به حالت قبلیش برگرده یه عکس ازم گرفت و گفت:

-میدونی واکنشت شبیه کی بود!؟

نیشو تا بناگوش وا کردم و جواب دادم:

-شبیه کی بود؟

گوشبش رو برگردوند سمتم تا عکسی که گرفته بود رو ببینم و بعد همزمان جواب داد:

-یکی از بیمارهام بعد از تقریبا حدودا 15سال بچه دار شد.وقتی برگه ی آزمایشش رو دادم دستش دقیقا همین اندازه خوشحال شد…حتی میتونم بگم الان خوشحالی تو خیلی بیشتربود….

خندیدم و اشک شوق تو چشمهام جمع شد.دلیل خوشحالی خیلی زیاد من این بود که این انتقالی واسم خیلی خیلی مهم بود چون میتونستم زندگیم رو برگردونم به اون حالت و روزهای خوبش.
اگه برمیگشتم شیراز میتونستم کنار مامان و بهراد باشم. مهرداد به واسطه ی فاصله و اجبار هم که شده دیگه منو فراموش میکرد و میچسبید به زندگیش.
میتونستم روزای بدون عذاب وجدان داشته باشم.میتونستم دیگه شبها با فکر و خیال نخوابم…میتونستم در مورد فرزین با مامان و دایی حرف بزنم و…
آره…زندگی من میشد همونی که میخواستم اونم فقط با برگشتن به شیراز عزیزم!
اشک جمع شده گوشه چشممو خشک کردم و گفتم:

-آخه فرزین من واقعا خوشحالم.میدونی چرا..؟
چون…نه نمیتونم بگم…فقط بدونم خیلی خوشحالم که قراره برگردم!

دستشو آورد پایین و با کنار گذاشتن تلفن همراهش گفت:

-منم واقعا برات خوشحالم قبلا هم بهت گفتم الان هم میگم.با اینکه دوست دارم ازم دور نباشی اما چیزی که دوست داشتم اتفاق بیفته همین بود.تو کنار خانوادت باشی بهتره…موضوع بعداز ازدواج فرق میکنه…اون موقع دیگه یه مرد کنارت…البته اگه مادرت راضی بشه من دومادش بشم!

لبخند زدم و گفتم :

-فرزین مگه میشه تورو دوست نداشت آخه !؟ من مطمئنم مامام و داییم عاشقت میشن….

امیدوارنه گفت:

-خداکنه…

کف دستهامو بهم کوبیدم و گفتم:

-خب خب…وقت وقت جشن.بریم کافه یا رستوران مهمون من ! قبول !؟

که دستمو بالا بردم که اگه قبولش بود بزنه قدش و اونم همینکارو کرد و گفت؛

-قبول!نیکی و پرسش آخه!?

صدای موزیک رو زیاد کرد که لحظات مون شادتر از اون چه که بود بشه.
به موزیک شاد و پر انرژی.همون لحظه تلفنم زنگ خورد.از توی کیف بیرونش آوردم و نگاهی بهش انداختم.
تا فهمیدم مهرداد هست فورا رو تماس دادم و گوشی رو وارونه کردم.
اما اون ول کن نشد و دوباره زنگ زد.بازم رد تماس دادم و اون بازم تماس گرفت.
عاصی و کلافه ام کرد.یه نفس عمیق کشیدم و برای چندمینبار رد تماس دادم.فرزین که متوجه کلافگیم شده بود پرسید:

-کیه!؟

دستپاچه شدم و با تاخیر به دروغ جواب دادم:

-هیچی پگاهه….

-خب چرا جواب نمیدی!؟

هی دروغ پشت دروغ.خودم اصلا دوست نداشتم بهش دروغ بگم ولی راست گفتن هم همه چی رو بهم می ریخت.
زورکی لبخندی زدم و گفتم:

-ولش کن حالا اگه جواب دادم دو سه ساعتی باید باهاش حرف بزنم….بعدا سر فرصت باهاش حرف میزنم!

لبخند زد و به باشه تحویلم داد اما ور آخر گفت:

-نشه بری شیراز و بعد روزی برسه که جواب مارو هم ندی ؟

زدم به شونه اش و گفتم:

-که اینجوری فکر میکنی آره!؟

خندید و گفت:

-گفتم که استااااد عزیزت رو فراموش نکنی شاگرد جان….

با اطمینان خاطر گفتم:

-خیالت تختخواااب استااااد…این شاگرد تا همیشه به تو وفادار!

دسشو سمت صورتم دراز کرد و با کشیدن لپم گفت:

-آفرین به این شاگرد!

ه پس اینقدر اصرار نکن مهرداد”

ودرست همون لحظه صفحه خاموش شد.
سرمو بالا گرفتم و زل زدم به در حموم و نجوا کنان با خودم لب زدم:

“مستر بهاری…مستر بهاری”

مهرداد هیچوقت دوستی به همچین نامی نداشت که اینجوری بخواد جوابشو بده.
این قضیه خیلی مشکوک بود.
خیلی زیاد…

 

بعداز زیرو رو کردن منوی غذای پیش روم، بالاخره چیزی که میخواستمو انتخاب کردم و رو به فرزین گفتم؛

-من شماره 34 تو چی!؟

از روی صندلی بلند شد و جواب داد:

-منم همون که تو انتخاب کردی!چیزی که تو انتخاب میکنی حتما به دل مینشینه! برم دستامو بشورم زود میام!

سرخوش از شنیدن جواب قشنگی که بهم داده بود، لبخندی تحویلش دادم و گفتم:

-باشه برو من سفارش میدم!

خودش گارسونو صدا زد که بیاد پیشم.تلفنم که زنگ خورد مِنو رو بستم و موبایلم رو بدون اینکه بردارم روی همون میز وارونه اش کردم که صفحه اش رو ببینم.
تا فهمیدم مهرداد هست ،دندون قروچه ای کردم و برای دهمین بار رد تماس دادم.
اینبار دیگه زنگ نزد اما بلافاصله بعدش پیام فرستاد:

“کدوم گورستونی هستی که حتی نمیتونی تلفنتو جواب بدی؟!”

گارسون دفترچه به دست پرسید:

-چی میل دارید که ثبت کنم خانم!؟

حواسم پی پیام مهرداد بود.این آدم این روزها اونقدر عجیب و عصبی و کلافه کننده شده بود که اصلا ازش بعید نبود تعقیبم کرده باشه.
همین فکری که البته احتمال زیاد خیلی هم درست نبود باعث شد سرمو بالا بگیرم و بجای جواب دادن به سوال گارسن اطراف رو نگاه کنم.
آدم مشکوکی ندیدم.رفتم تو صفحه چت و تند تند واسش نوشتم:

“هر گورستونی که باشم آخه به تو چه ربطی داره!؟” دست از سرم بردار مهرداد”

پیامو که ارسال کردم بالاخره سرمو بالا گرفتم و به گهرسنی که همچنان منتظر ایستاده بود توضیح دادم چه غذاهایی بیاره.
وقتی رفت بالافاصله موبایل من ویبره خورد.بالا گرفتمش و متن پیامی که مهرداد فرستاده بود رو خوندم:

“من امشب میام پیشت.بهتره باشی.نباشی اون روی سگم بالا میاد”

چشمامو بستم و با یه دم و بازدم سعی کردم رو اعصابم کنترل داشته باشم.
به خودخواهانه ترین روش ممکن تهدیدم میکرد بدون اینکه از خودش بپرسه اصلا بهار کجای رندگی من!؟
یکم که آرومتر شدم براش پیام فرستادم:

“بهتر نیای چون من قبلا حرفهامو به تو زدم.بیای هم دری یه روت باز نمیشه پس اینقدر اصرار نکن مهرداد”

سایلنت کردم تلفن همراهمو و چون از دور دیدم که فرزین داره به سمتم میاد فورا موبایبمو وارونه کردم و گذاشتمش کنار که حتی اگه بازهم برام‌پیام فرستاد نبینم و متوجه نشم.
نمیخواستم بفهمه تو همین فاصله ی کوتاه ،
چه جوری بهم ریختم برای همین به زور هم که شده یود یه لبخند روی صورتم نشوندم و منتظر شدم به سمتم بیاد و رو به روم بشینه….

*

* نوشین *

متنفر بودم از اینکه وقتهایی که پیشم بود اینجوری غرق موبایلش میشد.مهرادی که کچلم کرد تا بالاخره خوابید رو با احتیاط تکون دادم که خوابش سنگینتر بشه و بعد سرمو به سمت مهرداد چرخوندم و گفتم:

-زنگ نزدی به این خدماتی بی صاحب شده واسه پرستار بچه!؟ من هزارتا کار دارم.نمیتونم که از صبح تاشب لَلِگی کنم ….

کلافه و عصبانی تلفن همراهشو پرت کرد روی تخت و با عصبانیت گفت:

-چته تو!؟ بچه زاییدی حوصله بزرگ کردنشو نداری!؟

انگشتمو تهدید کنان تکون دادم براش تا حساب کار دستش بیاد و بعدهم گفتم:

-ببین مهرداد حواست باشه چی از دهنت بیرون میاداااا…من هزارتا کار ریخته رو سرم.جراحی هام کنسل شدن…نوبت بیمارهام لغو شدن…نمیتونم که تمام وقتمو بزارم واسه مهراد…یا هرچ۶ زودتر به پرستار بچه پیدا میکنی یا خودت میای و کاراشو انجام میدی!

پرت بود.پرت گوشی موبایلش.به محض اینکه پیامک براش اومد خیز برداشت سمتش و پیامش رو خوند.
چنان برافروخته شد از پیامی که بزاش اومد که حس کردم کارد بزنن خونش در نمیاد.
دستشو مشت کرر و ریر لب چندتا فحش با خودش زمزمه کرد.
خیلی عصبی و مشکوک بود اما حق نداشت وقتی پیش منِ، اینقدر سرگرم موبایلش بشه برای همین با تحکم و تشر گفتم:

-میشه وقتی پیش منی اون بی صاحب شده رو دستت نگیری!؟؟

باز گوشیشو پرت کرد کنار و با ترش رویی گفت:

-اه بابا توهم انگار هیشکی بچه نزاییده جز تو…باشه باشه میرم این خدماتیه تخمی و هرجور شده یه پرستار دیگه میارم.تو که عادت نداری دست به سیاه و سفید نزنی….
اه! اه….!

راه افتاد و رفت سمت حمام و تو همون حین تیشرتشو از تن درآورد و پرت کرد کنار.مهراد رو بوسیدم و خیلی آروم گذاشتمش توی گهواره.
پرستاری که براش گرفته بودم اصلا آدم مناسبی نبود برای همین یک هفته ای میشد ردش کردم و تو همین یه هفته مهراد با شب بیداری ها و هزارو یه دردسر دیگه اش پدر منو درآورده بود.
حیف…حیف که شهناز از شانس من دست کج از آب در اومد وگرنه یه تنه خیلی کارارو حریف بود.
پتوی مخملشو روی تنش کشیدم که همون موقع متوجه شدم رو گوشی مهرداد پیامک اومده.
فورا و باعجله قبل از اینکه صفحه گوشیش خاموش بشه دویدم سمت تخت.
تلفن همراهشو برداشتم و قبل از خاموش شدن صفحه، پیامی که از
(Mr.bahari) براش اومده بود رو لب زنان خوندم:

“بهتره نیای چون من قبلا حرفهامو به تو زدم.بیای هم دری به روت باز نمیش

 

مهرداد هیچوقت دوستی به همچین نامی نداشت که اینجوری بخواد جوابشو بده.
این قضیه خیلی مشکوک بود.
خیلی زیاد…
دوباره برگشتم سمت مهراد تا مطمئن بشم خوابیده .سر خم کردم و نگاهی به گهواره اش انداختم.
بعد از اینکه اعصاب من رو جر واجر کرد خداروشکر، لطف کرد به من و خوابید!

چشمم که به صورتش میفتاد دلم میخواست دوتا لپ بزرگ خوشگلشو قورت بدم اما حیف که با کوچکترین صدایی از خواب می پرید و یا گریه میکرد یا هم از من سواری میکشید!
دستشو بوسیدم بعدهم سمت کمد لباسهام رفتم.
همین منو بس بود! همین بوسه ی آروم روی دست.
بعداز مدتها نوبت آرایشگاه داشتم و حتما باید سر ساعت می رفتم که معطل نمیشدم.
این مدت خیلی درست و حسابی وقت صرف سر و وضعم نکرده بودم دلم رنگ موی جدید ،فیبروز ابرو، مانیکور ناخن و خیلی چیزای دیگه میخواست….
دلم یه تغییر اساسی دیگه می پسندید!
تصمیم داشتم از فردا مهراد رو بسپارم دست پرستار بچه و به صورت جدی بپردازم به کارهام.
عاشقش بودم اما نمیتونستم تمام وقتمو دراختیارش بزارم.
آماده که شدم وسایل مورد نیازمو تو کیف انداختم و رفتم سمت حموم.
دوسه ضربه به در زدم و گفت:

-مهرداد….مهرداد…..

از داخل حمام با صدای آرومی جواب داد:

-میشنوم بگو…

-من دارم میرم آرایشگاه….

بیخیال و بیتفاوت گفت:

-اوکی!

به در نزدیکتر شدم و گفتم:

-مهراد رو میسپرم دست فرشته ولی تو هم اگه بودی حواست بهش باشه…

-باشه …

از اونجا رفتم بیرون.برای اون که هیچوقت فرق نمیکرد من کجا میدم و کی میرم.
همزمان که داشتم قدم برمیداشتم و تو کیف دنبال سوئیچم میگشتم دو سه باری فرشته رو صدا زدم.
دوام دوان از آشپزخونه اومد بیرون و گفت:

-بله خانم!

روبه روش ایستادم و گفتم:

-من میخوام برم آرایشگاه و اصلا هم معلوم نیست کی برمیگردم.حواست به مهراد باشه….نمیخوام از کنارش جم بخوری.هرکاری هست بسپار دست مرجان…تو فقط حواست به مهراد باشه!

دستهاشو روی هم گذاشت و مطیعانه جواب داد:

-چشم حتما….

خیالم از بابت مهراد که راحت شد سوار ماشین شدم و ازخونه زدم بیرون.نیم ساعته خودم رو رسوندم به آرایشگاه .
اصلا دوست نداشتم فردا با یه قیافه ی تکراری و ژولیده برم سر کار.
من دلم میخواست همیشه از روز قبلم خوشگلتر و خوش پوش تر باشم!
از ماشین پیاده شدم و با برداشتن کیفم به سمت ساختمون آرایشگاه رفتم.
چون از قبل نوبت داشتم تا رفتم داخل آرایشگری که مشتری دائمش بودم و صدالبته بخاطر موقعیت و ثروتم همیشه بیش از اندازه تحویلم میگرفت ازم خواست بشینم رو صندلی تا کارشو شروع کنه.
شالمو از سر کشیدم و با درآوردن مانتوم لم دادم روی صندلی.
اومد سمتم و گفت:

-خانم دکتر خیلی وقت هیچ خبری ازتون نیست….حسابی سرگرم بچه داری شدیناااا…آره!؟

تو آینه نگاهی به خودم انداختم و بعد جواب دادم:

-وای آره خیلی…با اینکه تو خونه دوتا خدمتکار دارم اما بازم تمام وقتم صرف مهراد میشه!

-خب دیگه بچه همینه…تمام وقت آدمو میگیره

-آره دیگه چه میشه کرد

تملق گویانه گفت:

-خدا انشالله براتون حفظش بکنه…

لبخند کمرنگ مغرورانه ای روی صورت نشوندم و گفتم:

-مرسی!

چندساعتی از وقتم اونجا تلف شد.البته همیشه انجام همچین کارهایی وقت زیادی از آدم میگرفت اما از نتیجه ی کار راضی بودم.
پولش رو که حساب باز کردم کیفم رو برداشتم ودرحالی که ساعتم رو چک میکردم و با سمت خروجی میرفتم، شماره ی خونه رو گرفتم.
کارم خیلی طول کشیده بود و شک نداشتم مهراد تا الان بیدار شده.
مرجان که جواب داد نگران پرسیدم:

-الو مرجان…مهراد بیدار شده؟!

-سلام خانم بله خیلی وقت پیش ولی فرشته شیرشو داد آروغشو گرفت و دوباره خوابوندش!

-خب خوبه…فعلا….

خیالم که آسوده شد به سمت ماشین رفتم اما همون موقع یکنفر آشنا از پشت سر صدام زد:

-خانم….

نرسیده به ماشین ایستادم و پشت سرم رو نگاهی انداختم.
از دیدن شهناز با اون هیکل بزرگش هم عصبانی شدم هم تعجب کردم.

 

نرسیده به ماشین ایستادم و پشت سرم رو نگاهی انداختم.از دیدن شهناز با اون هیکل بزرگش هم عصبانی شدم هم تعجب کردم.
دوران خوب بودن و راضی بودن من از اون فقط تا قبل از زمانی بود که نمکدون نشکسته بود.تازمانی که ازم دزدی نکرد و سرویس جواهراتمو هاپولی نکرده بود!
اخم کردم و پرسیدم:

-تو اینجا چی میخوای؟ منو تعقیب کردی !؟

با ترس و احتیاط دور و اطرافش رو نگاه کرد.درست به قاتلی می موند که یه نفرو کشته و حالا چون تحت تعقیب هست مدام جانب احتیاط رو برای رویت نشدن خودش رعایت میکنه….
جلوتر که اومد دو سه قدمیم ایستاد و گفت:

-سلام خانم!

با غیظ گفتم:

-سلام خانم و درد! سلام خانم و درد بی درمون….تو حیا نداری !؟ اصلا خجالت سرت میشه دزد نمکدون شکن!؟ واسه چی اومدی اینجا که چشم من به ریخت قناص و صورت هولت بیفته هان!؟

ایستاد تا تمام توپ و تشرهامو حواله اش بکنم و بعد گفت:

-خانم داری تند میری….ولی باور کن داری اشتباه میکنی….

پوزخند زدم.آخ که چقدر متنفرم از این مظلوم نمایی هاش.حالا خوبه که خودم با چشمهای خودم از دوربین مداربسته نامحسوسی که بالای در اتاق و مشرف به فضای اتاق هست دیدم که چه جوری رفت سمت میز آرایشیم و از سومین کشو جعبه ی سرویس گرونقیمت منو برداشت و گذاشت تو کیسه!
نفی پر حرصی کشیدم و گفتم:

-برو پی کارت شهناز !؟ برو…برو خدارو شکر کن که ازت شکایت نکردم و ننداختمت هلفتوتی که آب خنک میل بکنی!

خواستم برم سمت ماشین که دوباره از پشت با قدمهای عجولانه سمتم اومد و گفت:

-صبر کن خانم…به خدا من دزد نیستم!

سرمو برگردوندم سمتش و گفتم:

-متمفرم از آدمایی که راست راست تو چشمهام نگاه میکنن و دروغ تحویلم میدن.گمشو برو پی کارت…

دست بردم که در ماشین رو باز کنم اما دستمو از پشت گرفت و با نگه داشتنم گفت:

-صبر کن خانم…حرفهامو گوش بده بعد برو!

عصبانی و برافروخته سرمو برگردوندم سمتش.اول نگاهی به دستم که اون با دستهاش نگهش داشته بود انداختم و بعد صورتشو از نظر گذروندم و
خشن و عصبانی دستمو کشیدم عقب و گفتم:

-ببین یه بار دیگه به من دست بزنی با همین کیف میکوبونم تو صورتتا…..

وسط تهدیدهای من شروع کرد حرف زدن:

-من جواهر شمارو ندزدیدم.مدرک دارم واسه اثبات حرفم!

پوزخند زدم.مدرک داشت! یه هه گفتم و بعد دستگیره در ماشین رو رها کردم و صورت زمختشو از نظر گذروندم و به طعنه پرسیدم:

-عه مدرک دادی!؟

سرش رو تکون داد و گفت:

-بله دارم….

لبخندی عریض اما پر حرص زدم و بعد گفتم:

-اتفاقا ماهم داریم…من خودم از دوربین مداربسته دیدم که تو رفتی تو اتاقم اون جعبه رو برداشتی گذاشتی توی کیسه زباله و بعدهم اومدی بیرون….

صاف تو چشمهام نگاه کرد و گفت:

-من به شما وفادار بودم و هستم خانم…شما میدونید که من فرمانبرتون بودم

پوزخند زدم و گفتم:

-آره…واسه همین سرویس طلایی که مادر شوهرم برای تعیین جنسیت بچه ام بهم هدیه داده بود رو دزدیدی..

بدون اینکه حتی پلک بزنه تو چشمهام نگاه کرد و گفت:

-اینکارو کردم چون اقا ازم خواست….

هه دروغ زشت جدید.هووووف! یه مدت هیچ خبری ازش نبود و حالا که پیدا شده واسه من دری وری میبافه!
با غیظ گفتم:

-خوب گوش کن شهناز….دفعه ی دیگه پشت سر مهرداد چرت و پرت بگی حسابت با کرام الکاتبین …تو دیگه داری شورشو درمیاری…البته تقصیر خودم.اگه ازت شکایت کرده بودم الان جرات نداشتی عین مجسمه رو به روم وایسی و چرت و پرت تحویلم بدی!

دوباره رفتم که سوار ماشین بشم اما باحرفهاش سر حا نگهم داشت:

-آقا مهردادمجبورم کرد….مجبورم کرد برم توی اتاقتون سرویس طلاتون رو بردارم و بزارم توی کیسه زباله….این چیزی بود که اون ازم خواست….قسم میخورم…

نفس عمیقی کشیدم.اصلا دلم نمیخواست و دوست نداشتم حرفهاشو باور بکنم.
دوباره ایستادم و به سمتش چرخیدم.
با نفرت نگاهش کردم و پرسیدم:

-هیچ معلوم چیمیگی؟ د آخه لااقل یه دروغ بهتر بگو….من خودم توی دوربین تورو دیدم….چطور روت میشه از خودت دفاع کنی وقتی جرمت مشخص!؟
بدبخت من اگه اون فیلمو میدادم پلیس تو باید تا آخر عمرت زندان باشی که….

وسط حرفهام بی هوا خیلی محکم و قرص گفت:

-حاضرم اینو بهتون ثابت کنم….اینکه اون سرویس رو من ندزدیدم و همچی زیر سر آقا مهرداد…..

 

وسط حرفهام بی هوا خیلی محکم و قرص گفت:

-حاضرم اینو بهتون ثابت کنم….اینکه اون سرویس رو من ندزدیدم و همچی زیر سر آقا مهرداد

شهناز اونقدر محکم و قرص حرف میزد که کم کم منو به فکر فرو برد.یه جورایی به شکم انداخت و موندم باورش کنم یا نکنم !؟
باور کنم درست میگه یا بزنم تو برجکش و حتی اگه شده رحم و مروت رو کنار بزارم و بندارمش هلفتونی تا دیگه هوس نکنه وسط زندگی من پارازیت بندازه!
سوئیچم رو تو مشت فشار دادم و با جدیت پرسیدم:

-تو که نمیخوای وقت منو تلف ننی هااا؟

متوجه شد اومدنش به اینجا نتیجه داده واسه همین تند تند سرش رو تکون داد و گفت:

-حقیقت رو براتون روشن میکنم یا مدرک و دلیل…میدونم شوکه میشین اما ممنون میشین ازم …میفهمین چقدر به شما وفادار بودم!

کم کم داشت منو باحرفهاش نگران میکرد.این حقیقت چی بودکه میگفت ممکن ناراحت بشم از شنیدن و فهمیدنشون!؟
دست از تماشا کردن صورتش که هیچ ظرافت زنانه ای نداشت برداشتم و گفتم:

-به شرافتم قسم، به جون مهرادم… شهنار…اگه بخوای …اگه بخوای چاخان سر هم بکنی روز کارتو سیاه میکنم.میدمت دست پلیس فیلمتم هنوز دارم….

راحت و بی واهمه گفت:

-قبول.فقط یهتون یه آدرس میدم.باید باهم بریم اونجا…

چپ چپ نگاهش کردم و بعد در ماشین رو باز کردم و با نشستن پشت فرمون منتظر شدم اونم سوار بشه.
طولی نکشید که کنارم نشست.رو به جلو یا سگرمه های درهم پرسیدم:

-خب …کجا برم !؟

دستشو دراز کرد و گفت:

-فعلا همین مسیر رو مستقیم یرید!

ماشین رو روشن کردم و به حرکات درآوردم.دقیقا نمیدونم چرا تا به این حد بهش اعتماد کردم و باهاش همراه شدم.
شاید چون محکم و قرص حرف میزد و جوری بنظر می رسید که انگار از خیلی چیزا خبر داره…
منو به آدرسی که مد نظرش بود برد درحالی که هنوزم دقیقا نمیدونستم اونجا کجاست و اون میخواد چی رو به من نشون بده.
کمربندمو باز کردم و سرمو به سمتش برگردوندم و گفتم:

-خیلی خب….منو آوردی اینجا که چی!؟

در ماشین رو باز کرد و گفت؛

-پیاده بشین خودتون متوجه میشین!

اول اون پیاده شد و بعد من.پشت سرش به راه افتادم.رفت سمت یه طلافروشی.با کمی فاصله رو به رو ش ایستاد تا من نزدیک بشم.
وقتی مقابلش ایستادم گفت:

-من به میل خودم اون طلارو برنداشتم.من هیچوقت از شما دردی نمیکردم.حتی اگه همچین نیتی هم داشته بودم اونقدر احمق نبودم که نفهمم شما قطعا تو اتاقی که جواهراتتون رو نگه میدارین دوربین مداربسته هم کار گذاشتین….

چشمامو ریز کردم و بهش خیره شدم.لحظه به احظه کنجواوتر میشدم چون حس میکردم دارم چیزای جدیدتری متوجه میشم.
من سکوت کردم و اون ادامه داد:

-آقا مهرداد مجبورم کرد.گفت یه کیسه بردار و برم سراغ کمد شما..گفت توی گشویی سومی یه جعبه ی زرشکی رنگ سرویس جواهرات هست اونو بردار و بیا بیرون…

باورم نشد.اخم کردم وتو همون پیاده رو سرش داد زدم:

-مزخرف تحویل من نده زنیکه ی دزد….

بی توجه به داد و تشر وتوهین من ادامه داد:

-مجبور بودم اطاعت کنم جون در اون صورت بلایی رو سرم میاورد که سر برادرزاده ام آورد…

متجیر پدسیدم:

-سر برادرزادت بلا آورد!؟

سرشو آهسته تکون دادو و گفت:

-بله…با تیر زد توی پاش و چلاغ و خونه نشینش کرد…

خنده ام گرفت.سرمو به تاسف تکون دادم و گفت:

-خب بازی خوبی بود.به اندازه ی کافی منو خندوندی و وقتمو گرفتی!حالا گشمو و برو پی کارت

خواستم ار کنارش رو بشم که شروع کرد به زدن حرفهای جدیدتر:

-هیچ کدوم از حرفهام بی دلیل و بی مدرک نیست…آقا منو تهدید کرد اون کارو انجام بدم…شما فکر میکنید جواهر پیش من؟؟ نه پیش من نیست…
تو این طلافروشیه….طلافروشیه دوست آقا…تا حالا به این فکر کردین چرا نذاشت از من شکایت بکنین!؟

ایستادم و خیلی آروم به سمتش چرخیدم.خدایاااا …این زن داشت چیمیگفت اخه!؟باید باور میکردم یا نه!؟
نه….نه امکان نداشت هیچ دلیلی نمیدیدم که مهرداد بخواد همچین کاری بکنه….

انگشت اشاره ام رو تکون دادم گفتم:

-داری مرخرف تحویلم میدی و من دیگه نمیخوام مزخرفاتتو گوش بدم…

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان عشق ممنوع/پارت سیو هفت

  از جاش بلند شد روبه روی من روی صندلی دیگه ای نشست و گفت …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *