خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان عشق ممنوع/پارت سیو چهار

رمان عشق ممنوع/پارت سیو چهار

قاشق شو نزدیک دهنم گرفت و گفت _بخورش باید زنده بمونی چون من می خوام چون حق نداری که زنده نباشی…

حتی اگه به اون دنیا بری من میام سراغ و پیدات میکنم تو اونجام از من خلاصی نداری پس غذاتو بخور

دهنمو باز کردم واون یه قاشق سوپ توی دهنم گذاشت
بعد از چند قاشق معده ام داشت بهم میپیچید
ازش رو برگردونم گفتم
دارم بالا میارم نمیتونم بخورم

کلافه و نگران سینی غذا را کنار گذاشت بهم نگاه کرد و گفت
_خیلی لاغر شدی لاغر بودی الان دیگه هیچی ازت نمونده مگه اینجا بهت غذا نمی‌دادن؟
با حرص خندیدم گفتم
تو فکر می کنی من اینجا برای مهمونی اومدم که بخورم بخوابم؟
تو فکر می‌کنی به من اینجا خوش گذشته که از من میچرسی چطوری غذا خوردم؟
نمیفهمی تو هیچی نمیفهمی …
من اینجا هر روز جون دادم و مردم و تو از من راجع به غذا خوردن می‌پرسی؟ واقعا برات متاسفم…

بهش که پشت کردم دراز کشید و پشت من دراز کشید و منو بغل کرد
دستش که دور تنم نشست باز نفسم رفت باز قلبم از جا کنده شد
به خودم تشر زدم
آروم بگیر احمق آروم بگیر نباید اینطوری مست بشی
این آدم چی داره که بخوای مست بشی چند ساعت پیشم بغل برادرش بودی نبودی؟
نکرد اینم مثل همونه…
اینا دشمنای توان
و تو همین الان داری توی بغل دشمنت آروم میگیری
خنده دار نیست؟
خجالت آوره…
واقعا خجالت اوره…

 

طاقت از کفم می برد این همه نزدیکی منه دیوانه روزها از دلتنگی جون داده بودم و توی خیالم هزار بار بغلش کرده بودم و با فکر و خیالش آروم گرفته بودم الان توی واقعیت کنارم بود من محصور بین بازوهاش بودم و نفسای داغش روی پوست تنم می‌نشست

کنار گوشم زمزمه کرد
_ از من نمیتونی بگذری تو منو دوست داری شیرینترین اعترافی که توی زندگیم شنیدم همینه تو منو دوست داری …
اشتباه و خطای منو ببخش خواهش می کنم…

لب گزیدم
لب گزیدم تا صدای هق هق گریه ام بلند نشه تا بیشتر از این جلوی این آدم خورد نشم نشکنم…
میخواست ببخشمش؟
اشتباه کرده بود؟
من غریبه نبودم من دختر همسایه و فامیل دور نبودم
من زنش بودم و اون از زنش گذشته بود
با حرفی که زد نفسمو بند آورد چطور می تونست توی این موقعیت همچین چیزی از من بخواد؟
_ بهت نیاز دارم باید آرومم کنی خیلی وقته که مثل دیوونه ها شدم و الان وقتشه که تو آرومم کنی…

دستش رو لباسم نشست مثل جن زده ها از جا پریدم نمیخواستم
من رابطه نمیخواستم…

اخماش تو هم رفت و شد همون سام اوایل که به زور منو به هر کاری وادار می کرد

بازوی سالمم و کشید و روی تخت خوابوند و گفت
_ نمیتونی از من فرار کنی تو حق نداری از شوهرت فرار کنی میفهمی ؟
اگه لازم باشه به زور این کارو می کنم پس منو مجبورم نکن که به زور رابطه بخوام…
اشک توی چشمام جمع شده بود با درد بهش نگاه میکردم من توی چه حال و روزی بودم و اون چه انتظاری داشت…

میدونستم نمیتونم جلوش مقاومت کنم میدونستم کاری که میخواد و میکنه پس سکوت کردم لال شدم و تقلا نکردم لباسامو از تنم جدا کرد نگاهش روی تنم نشست روتختی رو چنگ زدم و لبه داغش که روی تنم می نشست نفسم میرفت
بدنمو بوسه بارون می کرد اما من ازش عشق نمی گرفتم تمام مدتی که داشت می بوسید و لمس می کرد لبمو به دندون گرفته بودم تا صدایی ازم در نیاد…
بالاخره وقتی از بوسیدن من خسته شد لباس از تنش کند و من به بدنش نگاه نکردم
نگاه دزدیدم دیدن تنش گرمایی که وجودش همیشه بهم می داد شاید کار می کرد که نرم بشم برای بخشیدنش پس نگاه دزدیدم
اون وقتی روی تنم خیمه زد نفسای داغش روی پوست صورتم نشست پلکام و به هم فشار دادم پاهامو بالا اورد روی سینم جمع کرد و گفت
_ معذرت می خوام مجبورت می کنم اما بهش نیاز دارم
به این که ارضا بشم که این همه خشم دردی که توی وجودم خالی بشه…

وقتی باهام یکی شد درد همه وجودمو گرفت هنوزم عادت نکرده بودم بهش

با تمام وجودش خودشو بهم میکوبید صدای نفساش فریادهایی که بین عقب و جلو شدنش توی اتاق می پیچید کاری می کرد که من با همه ی وجودم که میخواست ردش کنه حس لذت بهن دست بده.
چقدر حالم به هم می خورد از این لذت براش مهم نبود که من حالم خوب نیست براش مهم نبود که الان درد دارم یا حتی بیمارم هیچی براش مهم نبود فقط می خواست ارضا بشه تا بتونه فکر کنه…

 

دانلود ادامه

 

 

 

هواپیما که روی خاک ایران نشست هوای ایران ک که نفس کشیدم دلم هوای پدرم کرد
دستمو تو دستش گرفته بود و به سمت ماشینی که جلوی فرودگاه منتظرمون بود می رفت
وقتی درو باز کرد بدون اینکه نگاهش کنم دستمو از دستش بیرون کشیدم و گفتم
من یه جای کار دارم میرم اونجا نمی خوام با تو بیام
عصبی با اخم بدب که روی صورتش بود رو بهم گفت
_ کجا به سلامتی شما کجا رو داری که بری؟ هرجای که میری با خودم برو.

این بار کلافه گفتم اگه نخوام تو رو ببینم چی؟
اگه نخوام با تو بیام چی؟
اگه نخوام نزدیک تو باشم چی؟
چرا نمیفهمی من تورو نمیخوام نمیخوامت پس از من دور شو بذار نفس بکشم
وقتی که اینجایی کنار منی نمی تونم نفس بکشم
میفهمی احساس خفگی می کنم
تو بهم حس خفگی میدی..

قبل از اینکه حرفی بزنه سمیر بازوشو کشید و گفت
_ تو برو عمارت من با همتا میرمو برمیگردم برش می گردونم شاید واقعا یه جایی کاری داره
خواهش می کنم سام
چیزی با عصبانیت حل نمیشه
ما به عمارت برمیگردیم…

سام همه خشمش مشت شد و روی سقف ماشین نشست و عصبی گفت

_ دو ساعت نشده خونه اید اگر نه کل این کشور رو به آتیش میکشم پیدات می کنم همتا …
فکر دیگه ای به سرت نزنه فهمیدی؟

بهش پشت کردم و سمیر چیزی در گوشش گفت و همراهم شد
یه تاکسی گرفت و سوار شدیم بدبختی اینجا بود که من حتی تنهایی نمی تونستم به دیدن پدرم برم چه برسه به اینکه بخوام فرار کنم و از این آدم دور بشم

 

دانلود ادامه

 

 

دلم میخواست برگردم به همون خونه کوچیک برای من زندگیه عادی داشتن ارزو شده بود .

غری تماشای پدرم بودمو از اشک هایی که صورتمو خیس میکرد بی خبر که بالاخره سمیر کنار گوشم گفت

_خواهش می کنم گریه نکن
با گریه کردن چیزی درست نمیشه من بهت قول میدم سان کاری میکنه که بتونی برگردی پیش خانواده ات میتونی پدرتو ببینی پس انقدر غصه نخور

نمی دونستم الان باید کجا برم این که اسیر دست این آدما بودم دردناک بود نفس عمیقی کشیدم و گفتم

بریم بریم به همون زندانی که برادرت دستورشو داده
سمیر کلافه با راننده حرف زد آدرس و داد وقتی به عمارت رسیدیم با دیدن اون ساختمون بزرگ دوباره نفس کم اوردم وارد شدن به اینجا یعنی وارد اسارتم شدن..
همه داشتن با تعجب بهم نگاه می کردن هیچ کدوم این آدما رو نمیشناختم انگار همه عوض شده بودن هیچ کدوم از اون آدمای سابق اینجا نبود
اما همه با احترام باهام حرف میزدن انگار بهشون گفته بودن که من کی هستم گفته بودن که من اسباب بازی آقای این عمارتم
وارد ساختمون عمارا که شدیم بهناز سراسیمه خودش و به من رسوند و بغلم کرد دیگه حتی هیچ حسی به این دختر نداشتم این دخترم وقتی پای انتخاب وسط میرسید آقای خودشو به من ترجیح می‌داد کنار گوشم داشت می‌گفت دلش برام تنگ شده خیلی دلتنگم شده می‌گفت ترسیده و خیلی نگران بوده اما برای من اهمیتی نداشت هیچ حرفی نزدم از کنارش گذشتم
کجا باید میرفتم کدوم اتاق این خونه مال من بود؟
کدوم یکی از این اتاقا مال من بود ؟

 

 

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان عشق ممنوع/پارت سیو هفت

  از جاش بلند شد روبه روی من روی صندلی دیگه ای نشست و گفت …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *