خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان عشق ممنوع/پارت سیو پنج

رمان عشق ممنوع/پارت سیو پنج

 

کنار پله‌ها ایستاده بودم که سام از پله ها پایین اومد دست زیر پام انداخت و من از زمین کنده بالا رفت نگاه همه را روی خودمون احساس می‌کردم اما من باید عادت می کردم به این رفتار های سام وقتی به اتاق همیشگیمون رفت چشمامو بستم و قلبم انگار فشرده شد منو که روی اون تخت گذاشت حالم دگرگون شد من توی این اتاق خاطرات زیادی داشتم .

با دردی که از عمق وجودم داشت بیرون میزد زمزمه کردم
من نمیخوام تو این اتاق بمونم.

سام روی تخت نشست و گفت
_از این اتاق خلاصی نداری جز کنار من جایی نداری چرا نمیگی چی شده ؟
چرا نمیگی چه اتفاقی افتاده که اینطوز از من فراری شدی؟

من توی چشمات اون عشق سابق و نمیبینم چه اتفاقی افتاده که اینطور نسبت به من سرد شدی؟
پوزخندی بهش زدم و گفتم تو خودت بهتر از هر کسی میدونی که من چرا این شدم و حال روز من چرا اینه!

وقتی من و از اینجا بردن وقتی به اون خراب شده رسیدم هر چیز در موردت گفتن باور نکردم
هر کسی که از تو بد گفت جلوش ایستادم و گفتم اون آدم شوهرمه
اون عاشقمه

اما وقتی سینه سپر میکردم و شوهرم شوهرم میگفتم همه با تمسخر بهم نگاه می‌کردن

با خودم می‌گفتم چرا تمسخر مگه دروغ میگم؟

 

مگه شوهرم نیست یا عاشقم نیست؟
هر بار میگفتم من میمیرم اما تن به خواسته شما نمیدم میگفتم من عاشقم عاشق سام
میگفتم اون میاد دنبالم میاد منو میبره اما بلاخره یه روز که از این حرف‌ها می‌زدم و باد به غب غب انداخته بودم و سینه سپر کرده بودم جلوی اون آدم و از عشقت به من از عشقم به تو دفاع می کردم
چیزی جلوی رو می گذاشتن که لالم کرد کاری کرد خفه بشم که دیگه نگم که دیگه نگم اون شوهرمه اون عاشقمه!

تو نمیفهمی من اون لحظه مردم هزار بار زیر و روش کردم تا چیزی پیدا کنم و بگم ببین ببین داری دروغ میگی اما همه چیز به قدری واقعی بود که نمی شد انکارش کرد
همون موقع بود که سرد شدم قلبم یخ بست انگار دیگه زمان ایستاد و همه چیز برای من تموم شد
با چشمانی پر از سوال خودشو بهم نزدیکتر کرد و گفت

_چی گفتن چی بهت نشون دادن چی بهت نشون دادن که تو این شدی هرچیزی که بوده دروغ بوده
هیچ چیزی وجود نداره که بخواد تورو از من دلسرد کنه

این بار سکوت نکردم پوزخند نزدم فقط خندیدم و سکوت کردم فقط گریه کردم گریه کردم و گفتم

تو نمیدونی؟
تو واقعاً نمی دونی؟
خودت میدونی چیکار کردی
برگرد به اون روزا اون روزایی که من از اینجا بردن چرا من رفتم همه چیز یادت بیار کنار هم بچین و ببین چرا به این روز افتادم .

می‌خواستم از اتاق دور بشم بازومو کشید توی بغلش افتادم سرم روی سینش نشست گفت

_ تو بمون من میرم من میرم

 

و بعد از اتاق بیرون رفت کنار دیوار روی زمین نشستم زار زدم برای خودم و سرنوشت شومی که داشتم

چند ضربه اروم روی در اتاق نشست جوابی ندادم در باز شده بهناز وارد اتاق شد
کمی به اطراف نگاه کرد کمی طول کشید تا منو کز کرده کنار دیوار پیدا کنه

با دیدنم بهم نزدیک شد کنارم روی زمین نشست و گفت

_ این چه حال و روزی همتا
چرا اینطوری شدی از من فرار می کنی؟ مگه من دوست تو نیستم همونی که همیشه باهاش حرف میزدی همه حرفا تو میگفتی؟
الان چی شده چی شده که دیگه منو نمیخوای کنارت!

فقط زمزمه کردم
برو بیرون برو بیرون از اتاق …
نمیخوام اینجا باشی می خوام تنها باشم.

چند باری دهن پر کرد تا حرفی بزنه اما منصرف شده چیزی نگفت نگاهی به من انداخت و گفت
_حالت خوب نیست تنهات میزارم به چیزی که میخوای احترام میزارم اما من همون آدمم
همون کسی که رازدار تو بود پس حداقل با من حرف بزن
وقتی حالت بهتر شد بهم بگو چی شده و چه اتفاقی افتاده که تو از مردی که عاشقشی فراری شدی…

بعد از زدن این حرف ها اونم از اتاق بیرون رفت و من تنهای تنها شدم

از بودن توی این اتاق متنفر بودم
اینجا پر از خاطره های خوب و بد بود پر از اون آدم بود
عطرش توی هوا پخش من توی این اتاق حال خوبی نداشتم
اینجا نمی تونستم از اون مرد فرار کنم هر جای این اتاق پر بود از اون رنگ و بو اون و داشتم همه جا احساسش می کردم
چطور می تونستم اینجا اون عشق و توی دلم دفن کنم و به خاک بسپارمش شدنی نبود به خدا که شدنی نبود!

اون شب که هیچ حتی فرداش سام به دیدن من نیومد
حضورش توی این خونه و نبودش توی این اتاق حس ضد و نقیضی بهم میداد.

حس خواستن و نخواستنش نفرت و عشقی که توی وجودم بود داشت منو دیوونه میکرد
باید چیکار می کردم؟
دلم می خواست این دوری ادامه پیدا کنه دلم می خواست دیگه هرگز چشمم به چشمش نیافته تا شاید بتونم اون همه دردی که کشیدم رو فراموش کنم
اما باز دلم بهانه میگرفت و من میخواستم قلبم و از جاش در بیارم و اتیشش بزنم تا خلاص بشم.

نزدیک غروب بود از دیروز غروب تا الان ندیده بودمش دلشوره بدی داشتم و اینکه من هنوزم نگران این آدم بودم داشت منو دیوونه میکرد
چند ضربه خیلی آروم به در اتاق خورد و وقتی قامت بلند سامو توی چهار چوب در دیدم نگرانیم خنثی شد

سر پایین انداختم و با خودم گفتم دیدی اومد بدبخت بیچاره حتی نمیتونی نگرانش نباشی

از همونجا کمی به من که روی تخت نشسته بودم نگاه کرد و بعد در و بست و بهم نزدیک شد
روی صندلی کنار تخت نشست دست به سینه شد و گفت
_ برات هدیه دارم به خاطر اینکه این هدیه رو برای تو آماده کنم خیلی حرفا شنیدم خیلی حقیر شدم اما به قول سمیر ارزششو داره چون تو خاص ترین آدم زندگیه منی.
همیشه میگی زندگی تو تباه کردم آرزوهات آتیش زدم و هر چیزی که داشتی ازت گرفتم
دارم سعی می کنم برات جبران کنم.

متعجب بهش نگاه میکردم داشت راجع به چی حرف میزد؟
کمی توی سکوت نگاه کرد و گفت

_کسی رو برات آوردم که آرزوی دیدنش داشتی همیشه می گفتی دلت میخواد کنارش باشی و من همون آدم با تمام حرفایی که بهم زد به اینجا آوردم.

اما از همین الان بگم برای اینکه پای پلیس و این چیزا باز نشه کمی تهدیدش کردم حالا وقتشه بری پایین و ببینیش…

کمی فکر کردم راجع به کی حرف میزد از تخت پایین اومدم از کنارش گذشتم که بازومو کشیده شد سر جام ایستادم اما به سمتش نچرخیدم

 

_رفتنت و از اینجا رو از سرت بیرون کن نمیزارم..
نمیزارم بری.
دستم و از دستش بیرون کشیدم و از اتاق بیرون رفتم پایین
می‌رفتم واسترس تمام وجودمو میگرفت اون پایین کی منتظر من بود؟
با شنیدن صداش روی پله سوم از آخر مات و خشک شدم
ممکن نبود صدای آن نبود امکان نداشت قلبم !
قلبم داشت خودشو میکشت
می گفت زودتر برو برو ببینش
سه پله باقیمونده رو پایین رفتم با دیدنش با اون موهای سفید فقط تونستم نگاهش کنم
داد و بیداد تموم شد اونم سکوت کرد و فقط نگاهم کردباور نمیکرد که من باشم سمیر دست توی جیبش کرد و گفت

_ دیدی گفتم دخترت همتا زنده اسگ

هیچ وقت فکر نمی‌کردم پدرم انقدر دلتنگم بشه قبل از اینکه مواخذه ام کنه اینجا چه غلطی می کنم به سمتم بیاد و بغلم کنه
وقتی توی بغل پدرم سرم روی سینه اش نشست تازه فهمیدم اون حس امنیتی که پدر میتونه به یه دختر بده نمیشه از کسی گرفت تمام دردهایی که توی این مدت کشیده بودم اشک شد و گریه کردم توی بغل پدری بودم که فکر میکردم برای همیشه از دستش دادم تا به حال گریه پدرم فقط وقتی که مادرم از دنیا رفته بود دیده بودم الان باره دوم بود که گریه شو می‌دیدم
اما نه وقتی یکتا مرد اون روزم گریه کرد این یعنی ما رو دوست داره
صورتمو با دستای بزرگش قاب گرفت و گفت
_دختر من زنده است همتا زنده است این آدما راست میگفتن

 

دانلود ادامه

 

اما مثل یه پسر بچه لجباز و یکدنده مخالفت می کرد و سمیر هر حرفی میزد هر دلیلی می اورد نمیتونست قانعش کنه…
این بار خودم به حرف آمدم گفتم

من می خوام از اینجا برم موندنم اینجا هیچ سودی نخ برای تو داره نه من

اینجا منو خفه میکنه حالمو به هم میزنه آرامشی ندارم می خوام از آدمای تو این خونه دور باشم
بلایی نموندا که قبلا سرم نیاورده باشی فکر کنم دیگه بسمه دیگه نمیکشم…

عصبی برادرشو کنار زد و خودش رو به من رسوند
پدرم که مثل یه سپر جلوی من ایستاده بود و عقب کشید و روبروی من ایستاد و گفت
_ تو از اینجا هیچ جایی نمیری حق نداری که بری باید همین جا بمونی میفهمی؟ هیچ جایی نمیتونی بری…

سعی کردم از راه التماس وارد بشم به چشماش خیره شدم یه قدم بهش نزدیک تر شدم و گفتم

من اینجا حالم خوب نیست اینجا آرامش ندارم بزار کمی خودم باشم بزار خودمو پیدا کنم و بفهمم چی سر خودم و زندگیم اومده
تا زندگی رو و ارامش و از من دریغ می کنی؟
مات نگاهم میکرد درست به چشمام چشمایی که هنوز هم میتونه عشق ازشون بخونه گفت
_ فقط یک هفته یک هفته میتونی بری خونه پدرت بمونی اما بعدش برمیگردی همینجا!
جلوی پدرت میگم جای تو همین خونه و کنارمنه نه هیچ جای دیگه ای

پدرم تا خواست حرفی بزنه دستشو توی دستم گرفتم و مانع شدم
بحث و حرف زدن با سام باعث می‌شد که لجباز تر و یکدنده تر بشه و این کار و برای من سخت تر میکرد

رو به پدرم گفتم همین الان برمیگردم سریع به طبقه بالا رفتم لباس عوض کردم و برگشتم با پدرم از خونه بیرون می رفتیم هر قدمی که برمی داشتم انگار قلبم از جا کنده می شد دروغ چرا من اینجا رو یه زمانی خیلی دوست داشتم تمام خاطراتم تو این خونه رقم خورده بود الان داشتم ازش دور میشدم اما چرا با هر قدمی که برمی داشتم احساس می کردم قلبم بیشتر بی تابی میکنه؟

 

دانلود ادامه 

 

خونه هیچ تغییری نکرده بود درست مثه همون روزا بود
قدم زدن توی این خونه قدیمی اتاق به اتاق هرچیزی که بود برام لذت بخش بود
وقتی به اتاقم رفتم نگاهم دوز اتاق کوچیک چرخید
من این اتاق و دوست داشتم و دلم براش تنگ شده بود روی تخت دراز کشیدم و خاطراتمون فکرکردم

روزایی که اینجا گذرونده بودم روزایی که پیش سام گذرونده بودم
وقتی از این خونه بیرون رفتم هرگز فکرشم نمیکردم اون بیرون رفتن باعث بشه این همه بلا سرم بیاد

هرگز فکر نمیکردم مجرد پام از در این خونه بیرون بذارم وقتی برمیگردم شوهری به اسم سام داشته باشم

سام …
اسمش که میومد فکرش که توی سرم می چرخید انگار دنیام تیره و تار میشد.

من عشق و با این آدم تجربه کرده بودم عشق و باهاش شناخته بودم و الان دیگه برام ممنوع شده بود
شوهر من کاری کرده بود که ازش متنفربشن و بذر نفرت توی دلم به کارم‌..

اون کم بلایی سرم نیاورده بود همه مصیبتام به خاطر این آدم بود و ریشه همه چیز به اون برمیگشت…

 

درسته خواهرمم کم مقصر نبود
اما وقتی اونا فهمیدن که من یکتا نیستم باید رهام می‌کردن
نه اینکه منو وسط منجلاب بکشونن و زندگیم و اینطور سیاه و تار کنن

با ضربه آرومی که به در اتاقم خورد اشکامو پاک کردم و پدرم وارد اتاق شد روی تخت که نشستم کنارم نشست نگاهی دوباره به سر و وضع من کرد و گفت
_مطمئنی حالت خوبه نمیخوای بریم دکتر ؟
سرم رو تکون دادم و گفتم

من خوبم باور کنید نگران نباشین

کمی اسن دست و اون دست کرد و بالاخره پرسید
_بهم بگو چی شد وقتی از خونه بیرون رفتی و دیگه برنگشتی چه اتفاقی افتاد؟

شروع کردم به کندت گوشه ناخنمو غرق شدن توی گذشته
وقتی از اینجا بیرون رفتم چند نفر منو گرفتن و توی ماشین انداختن منو بردن به جایی که نمیدونستم کجاست اما کم کم فهمیدم اونا منو با یکتا اشتباه گرفتن…
یکتا دزدی کرده بود ازشون کلی پول برده بود و اونا منو به جاش گرفتن و گفتن تا وقتی یکتا پیدا بشه باید نقش اونو توی گروهشون بازی کنم

پدرم که از شنیدن این حرف‌ها شوکه شده بود کلافه ازجاش بلند شد چند باری دستی به ریشش کشید رو بهم گفت

_ یکتا رو دیدی؟
سرم رو پایین انداختم و گفتم

آره دیدمش پیداش کردن آوردنش قبل از اینکه یکتا پیدا بشه به خاطر این که جون من در خطر بود به خاطر اینکه همه می خواستن به یکتا …

خجالت میکشیدم ادامه بدم پدرم کنار پام زانو زد و گفت
_ بگو …
اب دهنمو پایین فرستادم و گفتم

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان عشق ممنوع/پارت سیو هفت

  از جاش بلند شد روبه روی من روی صندلی دیگه ای نشست و گفت …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *