خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار/پارت نود

رمان بهار/پارت نود

خیلی یهویی نوشین از پشت دیوار اومد کنار و کنار پسر بچه ایستاد.شوکه و بهت زده بدون اینکه حتی بتونم پلکهامو تکون بدم بهش خیره شدم….
دیدنش اون هم اونجا جلوی در برام باور نکردنی بود و هیچ چیز واقعا تا به این اندازه نمیتونست منو شوکه کنه….
آخه اون اینجا چیکار میکرد؟
چه جوری آدرس خونه رو گیر آورد اصلا واسه چی اومد!؟
خدایاااا…چه جوری این اوضاع آشفته و قمر در عقرب رو باید سرو سامون میدادم !؟
پوزخندی زد و با حالتی عصبی پرسید:

-چیه بهاااار خانم ؟ خیلی تعجب کردی از دیدنم آره ؟

منطقم نمی پذیرفت که مهرداد آدرس اینجارو بهش داده یا عمدا کشوندش خونه چون اون در مورد باخبر نشون نوشین از رابطمون بیشتر از من حساس و سخت گیر بود.
قلبم بی امام تو سینه ام می تپید و لبهام به هیچ حرفی ازهم باز نمیشدن…
چناچه انگار دوخته شده بودن بهم!
نفسم تو سینه حبس شد.با تحقیر و نفرت سر تا پام رو برانداز کرد و گفت:

-خلوتت بامهردادو بهم ریختم آره ؟ باهم قرار داشتین جایی برید؟ هه…خائن…

نه…کلماتی که به کار میبرد هیچکدوم به من امیدواری نمیداد که شاید اومده دیدنم.اون با خشم و کینه و نفرت حرف میزد و مجموع همه ی اینها فقط یه معنی میداد.
اینکه اون از همچی باخبرو آگاهه….
از سر راه کنارم زد و رفت داخل.
از بهت اومدم بیرون ودرو بست و پشتش ایستادم.
مهرداد هم دیگه نتونست خودشو پنهان کنه.
اومد و رفتن هاش و زورگویی هاش کار دست هردومون داد و بیچارمون کرد.
لعنت به تو مهرداد لعنت….
قدم زنان جلو رفت با کمی فاصله از مهرداد رو به روش ایستاد و گفت:

-خیلی کثافتی مهرداد….خیلی.تو چطور تونستی به من و پسرت خیانت کنی!؟

مهرداد برخلاف من زبونش بند نیومده بود.اومد سمت نوشین و همزمان و با لحنی حق به جانب همچی رو انکار کرد وگفت:

-خیانت؟خیانت چی….من باهاش کار داشتم و ب…..

صدای داد نوشین تو کل خونه پیچید و مهرداد رو هم ساکت کرد:

-بس کن دیگههههه….بس کن.من همچی رو میدونم.همچی رو…

مکق کرد.انگشت اشاره اش رو سمت مهرداد گرفت وبا غیظ گفت:

-اونی که فکر میکنی منم خودتی….

اونی که شوکه بود من بودم.اونی که حس میکرد رسیده ته خط من بودم.اونی که امید به زندگی رو از دست داده بود من بودم.
منی که شبیه به ته خط رسیده ها شدم….
منی که باید حالت با یه رسوایی بررگ سرو کله میزدم.
مهرداد واسه اینکه آرومش کنه گفت:

-نوشین برات توضیح میدم من…

بازهم باداد بیداد به مهرداد اجازه ی حرف زدن نداد و گفت:

-توضیح میدی!؟ چی رو میخوای واسه من توضیح بدی هااااان؟ چی رو؟ خیانت کردن توضیح میخواد؟میخوای توجیهش کنی؟
واقعا برات متاسفم عوضی…تو فقط به من خیانت نکردی.تو به پسرتم خیانت کردی….به مهراد هم خیانت کردی….

چیزی که بالاخره ازش میترسیدم سرم اومد.مهرداد عوضی اونقدر ماجرای تموم شده رو کش داد که تهش ختم شد به این رسوایی.
با فرزین باید چیکار میکردم؟
اگه اینجا میومد و همچی رو به بدترین شکل ممکن میفهمید باید چه جوابی بهش میدادم؟
آبروم می رفت….خار و ذلیل میشدم در مقابل چشمهاش و شک نداشتم واسه همیشه فراموشم میکرد ودیگه حتی به خودش اجازه نمیداد ذهنش سمتم بیاد.
چرخید سمت من.
خشمگین بود و متاسف.
با نگاهی سراسر سرزنش براندازم کرد و گفت:

-تو…توی بی لیاقت چطور تونستی پا تو زندگی من بزاری!؟ توی بی پدر و مادر بی جا و مکان که دوهزار پول ته جیبت نبود و من از دربدری درآوردمت… حالا جوابم شد این!؟

مینونست توهین کنه اما فقط به خودم برای همین یه لحظه داغ کردم و با داد و فریاد گفتم:

-خفه شو نوشین .بهت اجازه نمیدم همچین اراجیفی به زبون بیاری

اول بهت زده نگاهم کرو.بعد با تاسف خندید و گفت:

-وااای…وای که یه آدم جقدر میتونه بیشرف و پررو باشه…کثافت هرزه تو به من خیانت کردی.
من به تو جای خواب دادم ولی تو با شوهرم وارد رابطه شدی….چطور روت میشه صاف صاف تو چشمهام نگاه کنی و قلدری هم بکنی بی حیااااا….

 

نفسم از خشم بالا نمیومد.عاجزانه و خشمگسن و مستاصل و با صدای بلند گفتم:

-اونی که منو مجبور میکرد شوهرت بود..اونی که دست از سر من برنمیداشت شوهرت بود…
اونی که بخاطرش خونه اجازه کردم اما بازم حاضر نشد به حال خودم وم کنه شوهرت بود…

رفتم سمت مهرداد و داد زدم:

-بگوووو…بهش بگو چقدر اذیتم کردی…یهش بگو مجبورم کردی باهات وارد رابطه بشم…کثافت….کثافت….چقدر بهت گفتم دست از سرم بردار….جقدر گفتم به حال خودم راحتم بزار….

اشک تو چشمهام جمع شد و بعد با پلک زدنی جاری شد رو گونه ام.
نوشین اومد سمتم.
با تحقیر و تاسف صورتمو از نظر گذروند و گفت:

-ای هرزه…حالا واسه من اشک تمساح می ریزی؟
زندگی منو بهم زدی …نمکمو خوردی نمکدونمو شکوندی….حامله بودم ولی بازم باشوهرم بودی….
تو لایق زنده موندن هم نیستی…می

فهمی….
لایق اینکه

تف بندازم تو صورتت هم نیستی نمک به حروم ..

حالا مقصر همچی من بودم.
صدامو نمیشنید.حالیش نبود همچی به اجبار مهرداد بود و فقط منو مقصر میدونست.
و پیش اومد…
پیش اومد اون اتفاقی که همیشه وحشتش رو داشتم.
همیشه ترسش تو جونم بود و گاهی حتی کابوسشو می دیدم….

 

پیش اومد اون اتفاقی که همیشه وحشتش رو داشتم.
همیشه ترسش تو جونم بود و گاهی حتی کابوسشو می دیدم.
جلز و ولزهام واسه مهرداد بی فایده بود.
نه به حرفهام توجه کرد نه حتی به خواهشهام و حالا اینم ته قصه….
اینم ته ارتباطی که غلط بود.زود فهمیدیم غلط اما دیر تمومش کردیم.
یعنی مهرداد دیر تمومش کرد.
اونقدر کشش داد و واسه اینکه ثابت کنه هرچیزی رو بخواد میتونه به دستش بیاره منو اذیت کرد که بالاخره گاف رو داد.
نوشین که تمام تهدیدهاشو فقط حواله ی من میکرد و انگار مقصر اصلی رو من میدونست اینبارهم انگشت اشاره اش رو تهدید کنان برام تکون داد و گفت:

-روزگارتو سیاه میکنم بهار…

به خودم اشاره کردم و گفتم:

-روزگار من ؟ روزگارتو شوهرتو سیاه کن که نذاشت یه لیوان آب خوش از گلوی من پایین بره….
فکر میکنی من باجون دل راش دادم اینجا؟ نه….
نه اون خودش اومد…خودش به زور اومد…. میفهمی!؟

با نفرت لب زد:

-نمک به حروم….نمیبخشمت…بخاطر پسرمم که شده نمیبخشمت.زنگ میزنم به مادرت میگم چه کار کثیفی در حقم کردی.اونم در حق منی که تو بدترین شرایط دستتو گرفتم …
که راهت دادم خونه ام تا توی این شهر درندشت آواره نشی و سر پناه داشته باشی…

تپش قلبم با شنیده این حرفها بیشتر و بیشتر شد.همین حالاش هم آبروم برباد رفته بود اما اگه همه چیزو واسه همه میگفت اون موقع دیگه سرمم نمیتونستم بالا بگیرم.
دوباره چشم دوختم به مهرداد و با خشم و نفرت گفتم:

-چرا هیچی نمیگی؟ چرا حرف نمیزنی ؟ چرا نمیگی اونی که هی پیله میکرد این ارتباط باید باشه تویی؟ چقدر به تو گفتم دست از سرم بردار…هاااان ؟ حالا چرا سکوت کردی؟ چرا هیچی نمیگی؟ چرا نمیگی من اصلا نمیخواستم….چرا نمیگی خیلی وقت تمومش کردم اما تو پیله کردی؟ هاااان؟

نوشین دستمو باخشونت پایین کشید و گفت:

-خیلی کثافتی…اگه یه خنجر فرو میکردی تو قلبم اینقدر نمیسوختم که فهمیدم با شوهرم وارد رابطه شدی! حالا هم این دری وری هاتو نگه دار واسه خودت…این عذرهای بدتر از گناهت فقط به درد خودت میخورن

گوشهاش انکار کر بودن که نمیخواست حقیقت رو بدونه.مهرداد هم که هیچی واسه گفتن نداشت.
انگار زبونشو بریده بودن که حتی حرف هم نمیزد.
سرم گیج می رفت و حس میکردم دنیا داره دور سرم میچرخه.

کاش میشد و میتونستم زمان رو به عقب برگردونم.
برگردوندم به همون روزی که میخواستم بیام تهران.اون روز من قلم پای خودمو میشکستم تا به این نقطه از بدبختی نرسم….
آب دهنمو قورت دادم و به مهرداد نگاه کردم.
اومد جلو و گفت:

-نوشین من برات…

داد زد:

-چیه؟ میخوای بگی من برات توضیح میدم!؟ نه آقااااا…توضیحاتتو نگه دار واسه خودت…به درد من نمیخورن…من همه چیزو میدونم.
حتی میدونم سرویس جواهراتمو تو بردی و فروختی که شهنازو دزد جلوه بدی.شهنازی که فهمیده بود تو با این هرزه در ارتباطی…حتی اینم میدونم که یه تیر به پای برادر زاده اش زدی….آره…آره .من همچی رو میدونم…

نوشین با دست پر اومده بود.
اونقدر که دیگه نمیشد سعی کرد حتی ذهنشو منحرف کرد.
از همه چیز باخبر بود از همه چیز.حتی از اتفاقها و سکرتهایی که مهرداد مطمئن بود هیچوقت هیچکس ازشون باخبر نمیشه.
مهرداد پرسید:

-شهناز هرچی به تو گفته رو فراموش کن…به من گوش کن

پوزخندی زد و بعد دستشو توهوا تکون داد و گفت:

-به تو؟؟ هه! تو خجالت نمیکشی مهرداد؟ واقعا چطور روت میشه حتی تو چشمهای من نگاه کنی چه برسه به اینکه بخوای حرف بزنی و لاپوشونی کنی اتفاقهایی رو که در جریان همشون هستم…..

مهرداد بازم سعی کرد تلاشش رو بکنه واسه همین گفت:

-شهناز هرچی به تو گفت قصه و شر و ور…اون این قصه هارو سرهم کرده چون من اخراجش کردم…

دستشو دراز کرد و با داد گفت:

-تو اخراجش کردی چون اون همچی رو فهمیده بود….

-آخه همچی یعنی چی؟ اون هرچی بهت گفت دروغ…من و بهار اصلا باهم نبودیم.از سرت بنداز بیرون حرفهای صدمن یه غاز اون زنیکه رو..

نوشین دیگه نمیخواست چیزی رو بپذیره.
البته حق هم داشت.همه چیز رو به چشم دید و نمیشد کاریش کرد برای همین پر تحکم و قاطع گفت:

-حنات دیگه پیش من رنگی نداره…پس بهتره خودتو سبکتر نکنی

 

وسط بگو مگوهاشون زنگ خونه دوباره به صدا در اومد تا تن منو بلرزونه.
نفسم تو سینه حبس شد.اولین جایی که نگاه کردم ساعت بود و چون دیدم هشت شب شده شک نکردم که فرزین هست…
خدایا…آبروم….
من حاضر بودم همه باخبر بشن بجز فرزین…..بجز فرزینی که با تمام وجود دوستش داشتم و نمیخواستم از دستش بدم…

 

من حاضر بودم همه باخبر بشن بجز فرزین…..بجز فرزینی که با تمام وجود دوستش داشتم و میخواستمش.
ولی انگار خطای من اونقدر بزرگ بود که خدا هیچ راه دررویی واسم بجا نذاشتهمه چیز ویران شده بود.
گناه کبیره ی من ختم شد به این نقطه ی بن بست!
چشمهای غمگینمو دوختم به در.
یکبار دیگه صدای زنگ به صدا در اومد و من چون با تمام وجود مطمئن بودم اونی که پشت در فرزین هست توان قدم برداشتن نداشتم.
دریغ از یک قدم….
دستپاچه بودم و مضطرب و سرگردون. تو دلم دعا دعا میکردم بره.
بره که شاهد خیلی چیزا نباشه.
بره که نفهمه و ندونه چه به روز من اومده….
بره که نفهمه اونی که عاشقشه چه کارایی کرده…
پوزخندی روی صورت شاکی و عصبانی و برافروخته ی نوشین نشست.
چند قدمی از اونجایی که ایستاده بود دور شد و گفت:

-چیه!؟ مهمون شاکی جدید هم داری؟ تو بجز مهرداد با چند نفر دیگه بودی و هستی هان!؟ چند مرد همزمان تیغ میزنی!؟

انگشتامو باخشم مشت کردم.دندونهام ناخواسته روهم فشرده شدن.
چطور میتونست با من اینطور حرف بزنه؟ چرا حاضر نبود بپذیره به جز من مقصر دیگه هم این وسط هست و اونم شوهرش…..

سکوت نکردم.اینجا ته خط بود.ته خط سکوت لازم نیست.دهنمو باز کردم و با نفرت و خستگی ای که حاصل سماجتهای بیخودی مهرداد بود گفتم:

-من بد…من عوضی…من لعنتی…من نمک به حروم ولی چرا سر توپ و خمپاره ات رو گرفتی سمت من….؟ هان!؟

با دست به مهرداد اشاره کردمو ادامه دادم:

 

-مهرداد بود که اومد سمتم من.اون بود که منو وسوسه کرد.
اون بود که زیر گوشم حرفهای عاشقانه میزد…اون بود که میگفت نوشین روانیه…نوشین سادیسمیه..همش درگیر قرصهای خواب…سنش زیاده…منو درک نمیکنه….به درد من نمیخوره ….اونی که همیشه آرزوشو داشته من بودم و

اینبار مهرداد بود که واسه خاطر اینکه بیشتر ازاون حقیقتهارو لو ندم داد زد:

-خفه شو بهار….

فورا سرمو به سمتش بدگردوندم و داد زدم:

-خفه نمیشم…خفه نمیشم…مگه تو نبودی که این حرفهارو میزدی؟ مگه تو نبودی که میگفتی از زنت بدت میاد به زور مجبورت کردن باهاش ازدواج کنی…
چقدر بهت گفتم دست از سرم بردار و بچسب به زندگیت؟
چقدر بهت گفتم حالا که پدرشدی بیخیال من شو گفتی نه اون پسر نه مادرش هیچکدوم برای من مهم نیستن….

حرفهای من جو رو متشنجتر کرد و صدالبته نوشین رو خشمگینتر واسه همین اینبار اون بود که داد زد:

-اون آشغال هر گهی هم که خورده باشه تو چرا به دختر خاله ی خودت خیانت کردی هاااان ؟ چراااا ؟

واسه این سوال هم هزارتا جواب داشتم و هم هیچی نداشتم که به زبون بیارم.
اون روزها شکننده تر از امروز بودم.
توی یه شهر درندشت دلم پی مامان بود و بهرادی که هر آن ممکن بود صابخونه جوابشون کنه و آواره بشن..
تمام فکر و ذهنم پی مشکلاتمون بود و با دستهای خالیم کاری از دستم برنمیومد.
مهرداد که سر رسید اول نقش یه تکیه گاه رو بازی کرد بعد از یه تکیه گاه امن تبدیل شد به وسی که وایه هرچیزی که میده یه چیزی میخواد.
من با اینو دیر فهمیدم خیلی دیر …
آهسته لب زدم:

-من نمیخواستم….نمیخواستم اینطوری بشه…نمیخواستم…

 

پوزخندی سراسر تاسف زد و به طعنه پرسید:

-نمیخواستی؟هه….من که اینطور فکر نمیکنم.تو از هول حلیم افتادی تو دیگ بعد میگی نمیخواستی….؟

بغضمو قورت دادم و جواب دادم:

-آره نمیخواستم وارد زندگیت بشم…من اینو هزاران بار به مهرداد گفتم…هزاران بار….اما اون بود که حرف گوش نمیکرد…اون بود که نخواست…

مهرداد اومد سمت نوشین و گفت:

-تمومش کن این محکمه بازی رو…بیه بریم من همچی رو برات توضیح میدم…

زد به بازوی مهرداد و گفت:

-گمشو کثافت‌….تو فقط به من خیانت نکردی…تو به بچه ات هم خیانت کردی…میفهمی آشغال؟ حالا چی داری که بگی؟چه جوری میخوای از گَند بزرگی که زدی دفاع کنی!؟

مهرداد شمزده و شمزده و باخشم گفت:

-من برات توضیح میدم.

نوشین داد زد:

-چیزی هم‌مونده که تو بخوای توضیحش یدی!؟

مهرداد هم صداشو بالا برد و جواب داد:

-آره مونده…تو باید بدونی اونی که فکرمیکنی نیست….

-حتی اگه هم چیزی برای توضیح وجود داشته باشه من نمیخوام بشنوم…شنیدنی هارو شنیدم دیدنی هارو هم دیدم…

صدای در دوباره به گوشمون رسید.
انگار فرزین متوجه شده بود این داخل خبراییه که هی به در میکوبید.
شایدم نگرانم شده بود.
نوشین نگاهی پر تاسف به هردومون انداخت و گفت:

-هر دونفرتون آشغالین…هردوتاتون هرزه این….هرزه های کثیفی که لایق هیچی نیستین….

اینو گفت و پا تند کرد سمت در.دهن باز کردم تا التماس کنم درو باز نکنه اما اینکارو کرد و همونطور که پیش بینی کرده بودم و مطمئن بودم فرزین تو چهارچوب نمایان شد….

 

اینو گفت و پا تند کرد سمت در.دهن باز کردم تا التماس کنم درو باز نکنه اما اینکارو کرد و همونطور که پیش بینی کرده بودم و مطمئن بودم فرزین تو چهارچوب نمایان شد….
نفسم تو سینه حبس شد و قلبم تیر کشید.
کاش همه چیز خواب باشه.کاش همه چیز کابوس باشه.
چرا خدا بهم فرصت جبران نداد اون که میدونست من دارم فاصله میگرم از اشتباهی ترین و غلط ترین آدم زندگیم !؟
پس چرا بهم مهلت جبران نداد!؟
چرا اولین اشتباهم شد آخرین اشتباه!؟
مگه نگفتن انسان جایز الخطاست؟ پس چرا به من که رسید وا رسید…اونم منی که دلم میخواست همچی رو جبران کنم ؟ چرا؟
چشمهای نوشینی که دهنش چاک نداشت رو صورت درهم فرزین که سردرگمیشو می رسوند به گردش در اومد.
میخواست بره اما انگار با دیدن فرزین منصرف شد چون گفت:

-به به…فرزین جان….به گمونم تو هم جز سوژه های خانم شکارچی بودی آره ؟!

میدونستم نوشین به واسطه ی این اتفاق چقدر سرخورده و عقده ای شده پس هر رفتاری ممکن بود ازش سر بزنه اما چه کاری از دست من برمیومد!؟
چه جوری میتونستم جلوش رو بگیرم وقتی کارم هیچ رقمه جای دفاع کردن نداشت ؟!

فرزین آهسته لب زد:

-شکارچی!؟

-آره…شکارچی….شکارچی زمدگی بقیه…

فرزین هنوز هم قیافه ای سردرگم داشت ومشخص بود معنای حرفهای نوشین رو نفهمیده.سرش رو آهسته تکون داد و گفت:

– متوجه منظورت ممیشم؟ چیشده نوشین!؟

صدای پوزخند نوشین عین سوهان رو اعصاب بود.کناررفت و گفت:

-بفرمل داخل…بفرما عزیرم…بفماا تا بگم چیشده!
خوش اومدی.بیا که خدااااا خیلی دوست داشته…اونقدر دوست داشته که نخواسته مثل من بازی بخوری!

بغض کرده بودم و نمیدونستم چیکار کنم.هم خشمگین بودم از این زن و شوهری که همه چیزم بخاطرشون تباه شده بود و هم غمگین بودم از اینکه تا از دست دادن فرزین فاصله ای نداشتم.
اومد داخل و نوشبن درو پشت سرش بست.
چشمهاش رو صورت غمگین من و چهره ی مهردادی که با سماجتش همچی رو به فاک داده بود به گردش دراومد.
همه چیز تو ذهنش به پازلی می موند که قادر نبود بعضی تیکه هاشو به درستی کنارهم بزاره برای همین رو کرد سمت من و پرسید:

-بهار اینجا چه خبره!؟

نوشین قدم زنان از پشت سر بهش نزدیک شد و گفت:

-از بهار چرا میپرسی؟ از منی بپرس که عین خودت بازی خوردم!

کلمات بی رحمانه ی نوشینی که منو مقصر اول و آخر میدونست ذهن فرزین رو درهم و آشفته کرد.با سردرگمی نگاهی گذرا به هممون انداخت و گفت:

-چی میگی نوشین؟ بازی!؟

نوشین سر تکون داد و جواب داد :

-آره بازی….من و تو هردو بازی خوزدیم…فریب خوردیم…اعتماد کردیم و چوبشو خوردیم بهت تبریک میگم.دست کم تو زودتر فهمیدی چه افریطه ای هست!

دلم میخواست از ته حلقوم داد بکشم.فریاد بزنم و بهش بگم تموم کنه این بازی مسخره و مضحکشو.
تموم کنه بد جلوه داون منو ولی زبونم بند اومده بود و هیچ حرفی واسه گفتن نداشتم.
هیچ حرفی….
صدای تق تق کفشهای نوشین تو فضا پیچید.چند قدمی جلوتر اومد تا یه معرکه ی درست و حسابی راه بنداره که دل خودشو یه جورایی خنک بکنه.
دستشو به سمت من دراز کرد و گفت:

-این دختر….این دختری که احتمالا از تو هم دل برده وقتی پا توی این شهر گذاشت هیچ جایی واسه موندن نداشت….با چندرقاز مادرش راهی تهرونش کرد.صدقه سر خودم اجازه دارم بیاد تو خونه ام….پناهش دادم.بهش جا دادم…بهش پول دادم….بهش محبت کردم….مهمونی های شبونه بردمش دلش شاد بشه…خوشحال بشه…بهش لباس دادم…هدیه خریدم براش….اما اون چیکار کرد!؟

قلبم تالاپ تلوپ تو سینه ام می تپید.رنگم پریده بود و قادر نبودم آب دهنمو قورت بدم.
خدا میدونست که نه مهرداد و نه نوشین سر سوزنی برام اهمیت نداشتن.
من فقط نمیخواستم فرزین رو از دست بدم.
فرزینی که کم کم داشت بابت حرفهایی جدیدی که میشنید دچهر حس شوکه شدن میشد.

نوشین با مکث کوتاهی ادامه داد:

-با شوهر من وارد رابطه شده….با منی که دستمو تا تا آرنج نو عسل تو حلقومش کردم….آره فرزین خان داستان این

داد کشیدم :

-بس کن…بس کن….تو تمام وجودت عقره اس.تمام وجودت نفرته….از تمام دخترای جوون متنفری چون خودت دیگه جوون نیستی….فکر میکنی میتونی با عملهای زیباییت چروکهای صورتتو محو کنی اما هرکاری کنی همون نوشین بدبخت عقده ای هستی که حتی از منم متنفری….
تو هیچوقت از من خوشت تمیومد… تو از هیچ دختر خوشگلی خوشت نمیاد….

مثل خودم صداشو برد بالا و داد کشید:

-آره من بد…من عملی…من زشت ولی تو چرا با شوهرم وارد رابطه شدی هااان؟ چرا !؟

این کلمات فرزین رو بهت زده کرد.
مات و مبهوت به من خیره. شد.
نه نه…نمیخواستم از دستش بدم اون فوق العاده ترین مردی بود که تو تمام زندگیم دیدم و شناختم.
اون همون نقطه امنی بود که من همیشه آرزوش دو داشتم حالا نمی ارزید بخاطر دوتا عوضی از دستش بدم…
زل زد تک چ

شمهام و با همون حالت

شوکه و بهت زده پرسید:

-ب…بها…بهار تو چیکار کردی؟

زل زد تو چشمهام و با همون حالت شوکه و بهت زده پرسید:

-ب…بها…بهار تو چیکار کردی؟

به چشمهاش خیره شدم.هیچوقت فکرش رو هم نمیکردم روزی تو چنین موقعیت ترسناکی گیر بیفتم.
کابوس بود…یه کابوس وحشتناک…
یه کابوس عذاب آور!
بدترین قسمتش هم این بود که من هیچ جوابی و هیچ حرفی واسه زدن نداشتم. حتی اگه تو این ماجرا هم هیچ تقصیری گردنم نباشه اما صورت ماجرا و جرم جوری بود که دچار شرم میشدم وقتی ازش حرف میزدم.
لبهام بازو بسته شدن اما صدایی از دهنم بیرون نیومد.
آهسته لب زدم:

-م…من….ف…فرز….

نه.حتی قادر نبودم حرف بزنم.نوشین هیستریک خندید و گفت:

-کار خاصی نکرده…فقط مدتهاست با شوهر من در ارتباط…یه ارتباط کثیف…..

و همه چیز به همین سرعت و باهمین جمله ویران شد.
تمام اون احتیاط ها به فایده بودن.
نشد که مراقبت کنم از این عشق…نشد که همه چیز ختم به خبر بشه.
فرزین ناباورانه به من خیره شد.چنان تو شوک فرو رفته بود که حتی نتونست به خودش بیاد.

و من چی داشتم که بگم ؟ باید داد میزدم و میگفتم که دروغ؟ولی دروغ نبود.من ابن جرم و این خطارو مرتکب شدم.
من گند زدم به زندگی خودم.گند زدم….
قدم زنان اومد سمتم.سرش رو با ناباوری به چپ و راست تکون داد و پرسید:

-تو….ت…بهار تو چیکار کردی!؟

بغضی به بزرگی به گوله برف گیر کرده بود تو گلوم.عین حناق….نمیدونستم چه جوری از خودم دفاع کنم. من فرصت میخواستم.فرصت توضیح….
فرصت میخواستم تا بگم به اشتباهی مرتکب شدم اما خیلی زود پا پس کشیدم واسه همین به زبون اومدم و گفتم:

-فرزین به من فرصت توضیح بده…فقط بهم فرصت توضیح بده

چشمهاش با ناباوری روی صورتم به گردش در اومد.نوشینی که سراسر عقده و حشم بود انگاز که بخواد تلافی تمام دردها و چاله چوله های زندگیشو سر من دربیاره گفت:

-توضیح؟ کار تو چه توضیحی داره؟ توضیحش اینکه تو با مهرداد در ارتباط بودی….از وقتی اومدی تو خونه ی من باهاش رابطه داشتی تا الان که اومدم و جفتتونو اینجا باهم دیدم.حالا با چه توضیحی میخوای همه چی رو ماسمالی کنی هاااان ؟ با چه توضیحی!؟

نوشین یه زن بیوه ی پولدار بود که بعداز مرگ شوهرش برادر شوهرش رو به زور مجبور کردن باهاش ازدواج کنه.
برادر شوهری که خودش عاشق یکی دیگه بود
پسر جوون پولداری که وارث املاک پدرش بود و به خاطر یه بچه که بعدا هم مرد مجبورش کردن زن برادرشو بگیره.
خوشتیپتر بود…و جوونتر…و خوشگلتر….و عاشق!
و نوشین کی بود؟ کسی وه از خونه و خانواده پدریش رونده شده بود.
یه بیوهوزن 48-9ساله که برخلاف بدادر شوهرش زبادی مشتاق این ازدواج بود.
اون سراسر عقده بود.سراسر خشم از همه چیز.
شاید همیشه در تلاش بوده خودش رو یه زن آروم با کلاس خوشبخت نشون بده اما حالا نشون داد واقعا کیه.
نشون داد که هیچی نیست جز یه زن عقده ای که فقط منتظر یه همچین اتفاقی تو زندگیش بود تا خودشو خالی کنه.

نگاه کردن به چشمهای فررین سخت بود ولی من امیدداشتم.
امیدداشتم به اینکه بهم فرصت حرف زدن بده.
اون مهربون بود و منطقی.کاش تو این شرایط هم همینطور باشه.
نفس عمیقی کشید و بعد پرسید:

-تو باهاش رابطه داشتی!؟

با بغض گفتم:

-فرزین خواهش میکنم فقط بهم فرصت توضی…

نذاشت حرفمو کامل به زبون بیارم و دوباره پرسید:.

-فقط یک کلمه بگو…آره یا نه!؟

با یه آره یا نه چه جوری میخواست حقیقت رو متوجه بشه!؟ چه جوری!؟
چطور باید براش میگفتم همه چیز از سمت اون شروع شد و بعدش به زور و اجبار ادامه پیدا کرد؟
غمگین و شرمسار سرم رو پایین انداختم.
نفس عمیقی کشید و گفت:

-این سکوت معنیش میشه آره!؟

بازم نوشین بود که جواب داد:

-گول خوردی فرزین…عین من…من و تو بازیچه ی دست این یه الف دختر بودیم و حالیمون نبود…
چوب اعتمادو خوردن که میگن اینه….این….

فرزین بهم ریخته و آشفته شبیه به شکست خورده ها نگاهم کرد و با منتهای ناسف و یاس گفت:

-متاسفم….متاسفم برای خودم که تورو دوست داشتم…

سرمو بالا گرفتم و گفتم:

-بزار برات توضیح بدم فررین…

دستشو بالا آورد و درحالی که مشخص بود به سختی داره خودشو کنترل میکنه گفت:

-دیگه هیچی نمیخوام بشنوم هیچی…

با بغض لب زدم؛

-فرزین….

سرشو به چپ و راست تکون داد و گفت:

-هیچی….هیچی نمیخوام بشنوم….هیچی…

 

سرشو به چپ و راست تکون داد و گفت:

-هیچی….هیچی نمیخوام بشنوم….هیچی…

اندوهی که تو اون لحظه درگیرش شدم،ترس از دست دادن فرزین بود که دیگه حتی نمیشد اسم احساسمو بزارم ترس از دست دادن.
آخه واقعا از دستش داده بودم.
دست کم به نظر می رسید که از دستش دادم.
فرزین واسه من یه آدم معمولی نبود. یه دوست پسر ژیگول هم نبود.
من با فرزین دوست داشتن واقعی رو تجربه کردم.داشتن رفیق خوب رو تجربه کردم.
دوست داشتن بدون توقع رو تجربه کردم اما حالا به وحشتناکترین و بدترین روش ممکن از دستش دادم.
به بدترین….
اشکهام بی اذن و اجازه ی خودم بی پلک زدنی جاری شدن رو گونه هام.
لبهامو رو هم تکون خوردن و صدای ناواضحی از بین لبهام خارج شد:

-فرزین لطفا…..

آهی کشید.اون به من اعتماد کرد.از بین خیلی ها انتخابم کرد اما حالا تصور میکنه اونی نیستم که نشون‌میدادم‌.ولی من همون آدم بودم.
همون آدم. با این تصور که حالا یه خطا ازم رو شده بود.
عقب عقب رفت.
سرش کج بود و نگاهش سراسر تاسف.
آهسته لب زد:

-دیگه هیچوقت نمیخوام ببینمت….هیچوقت!

اون لحظه وقتی این حرف رو شنیدم حس کردم قلبم هزارو یه ترک برداشت‌.شکست…و این شکستن یه خُرد شدن معمولی نبود.
عین رفتن از یه سر بلایی بود.عین اینکه به زحمت از یه شیب تند به سختی بالا بری و با یه لغزش غلت بخوری و بیفتی سر همون نقطه اول.
دلم میخواست دستمو دراز کنم و بگیرمش…چنگ بزنم پیراهنش رو…چنگ بزنم هرریسمانی که بشه نگهش داشت‌ ولی نه.عجز و ناله های من بی اثر و بیفایده بودن.
دیگه نمیشد کاریش کرد.نمیشد….
با عجز رفتم سمتش و گفتم:

-فرزین لهم فرصت حرف زدن و توضبح بده فقط همینو ازت میخوام….

ایستاد.نگاهی خنثب و تلخ به صورتم انداخت و گفت:

-منم تنها چیزی که ازت مبخوام اینکه دبگه واسه همبشه فراموشم کنی…

ازم رو برگردوند و بدون اینکه چیزی بگه رفت سمت در و بعدهم از خونه رفت بیرون.
ماتم زده و با بهت رفتن و از دست دادنش رو تماشا کردم.
چرا؟ چرا تهش شد این آخه چرا !؟
نوشین با پوزخند اومد سمتم و یکبار دیگه باخشم و نفرت گفت:

-این تازه اولش نمک نشناس….من آبروی تورو میبرم بی آبرو….کاری میکنم که دیگه نه اینجا سرتو بتونی بالا بگیری نه تو شهر خودت….
امثال تورو باید مثل آشغال باهاشون رفتار کرد چون از آشغال هم بدترین!
امثال تویی که به خودشون اجازه میدن پا تو زنرگی مردهای زن و بچه دار بزارن.

اون زهر خودشو ریخت.کاری کرد که دیگه نمیشدبرگشت به همون روال سابق.زندگی من بهم ریخته شده بود.
همه چیز ازهم‌پاشید و هزار تیکه شد و اصلا هم نمیشد کاریش کرد.
آه عمیقی کشیدم و گفتم:

-گمشین از اینجا برید بیرون….باهردوتونم.همین حالااااا…نمیخوام ببینمتون.هیچ کدومتونو نمیخوام ببینم…

سرش رو با تاسف تکون داد و گفت:

-خیلی وقیحی….

از ته حلقوم جیغ کشیدم:

-گمشید برید بیرون عوضیااااااااا…..

صدای حیغم تو کل ساختمون پیچید.من همه چیزمو از دست دادم سر یه خطا…سر یه اشتباه….
دویدم سمت مهرداد.یه سیلی زدم تو گوشش و با چنگ زدن لباسش با گریه داد زدم:

-کثاااافت….کثافت ازم دور شو…‌دورشو….دیگه نمیخوام ببینمتون….دیگه نمیخواااام هیچ کدومتونو ببینم‌…‌کثاااااافتااااااا…….

چیزی نمیگفت و فقط نگاهم میکرد.مثل تمام این دقایق گذشته که فقط خیمه شب بازی ها و سخنوری های زنشو می دید و هیچی نمیگفت.
حتی حاضر نبود گناه خودشو گردن بگیره.
نوشین از پشت گفت:

-کثافت تر و آشغال تر از تو توی زندگیم ندیدم….ولی…فعلا اولش….مونده هنوز.بشین و تماشا کن….

دیگه تهدیدهاش برام‌مهم نبودن.اون اتفاق تلخ وحشتناکی که همیشه وحشت رخ دادنشون رو داشتم اتفاق افتادن.
من فرزین رو از دست دادم…
آبرومو از دست دادم…
اعتمادهارو از دست دادم
آرامشم رو از دست دادم…
من دیگه هیچی نداشتم که بخوام بخاطرش تلاش کنم و بجنگم.هیچی!هیچی…

سرمو برگردوندم سمتش و گفتم:

-از اینجا گورتو گم کن عقده ای…..تو هیچوقت تو زندگیت عشقو تجربه نمیکنی….تو تا همیشه یه زن عوضی باقی میمونی….یکی که باید مادم العمر مراقب این باشه ولش نکن…

پوزخمدی زد و گفت:

-آره خب…امثال تو که چشم خوشبختی دیگرانو ندارن زیادن….بچرخ تا بچرخیم!

 

نگاه پر تنفری به من و مهرداد انداخت و بعد رو کرد سمت شوهر لجن تر از خودش و گفت:

-تو هم برنگرد خونه….چون حالم ازت بهم میخوره..

با زدن این حرفها از خونه زد بیرون.دوباره رو به مهرداد داد زدم:

-گمشو برو بیرون کثاقت حیوون…

زل زد تو چشمهام.یه زمانی عاشقش بودم.عاشق صداش‌…حرف زدنش….تیکه کلامهاش…ابراز علاقه هاش….تیپش…صورتش….
عاشق همه چیزش اما حالا دیدن منو به تهوع مینداخت و حالمو از خودمو از امه جیز بهم میزد.
خواست حرف بزنه که داد زدم:

-هیچییییی نگووووو….فقط بروووو….فقط برو

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان عشق ممنوع/پارت سیو هفت

  از جاش بلند شد روبه روی من روی صندلی دیگه ای نشست و گفت …

یک نظر

  1. پس چرا پارت جدید نمیذارید الان یکهفته شد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *