خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان شاهدخت/پارت شصت

رمان شاهدخت/پارت شصت

 

به سمت وسیله ها رفتیم و دایان بلیط چندتا دستگاه که با بچه ها میتونستیم سوارشیم ‌ رو گرفت

همه ی اون وسیله هایی که بلیطش رو داشتیم سوار شدیم و انصافا هم بهمون خیلی خوش گذاشته بود.

قرار بود بعد از خوردن غذا سوار چرخ و فلک بشیم که تکمیل کننده امروزمون باشه.

دانیار دستمو گرفته بود و با هم داشتیم به بچه ها که توی استخر توپ بازی میکردن نگاه میکردیم.

صورت ذوق زده و بشاششون به من انرژی مضاعف میداد.

خیالم راحت بود که امروز حسابی بهشون خوش گذشته.

با صدای دایان که داشت با نیلوفر شوخی میکرد و هرهر میخندید به پشت سر نگاه کردم و با دیدن آب میوه هایی که توی سینی دست دایان بود گل از گلم شکفت.

حسابی تشنم بود و احساس میکردم با اون همه جیغی که من زدم حنجرم دچار مشکل شده.

به محض رسیدنشون دانیار یکی از آب میوه‌ها و برداشت و به طرفم گرفت.

با لبخند بزرگی بهش نگاه کردم و بعد از این که نی رو توی دهنم گذاشتم رو به چهره جذابش چشمکی زدم.

با شنیدن صدای دایان چشم از دانیار گرفتم و به قیافه تو هم رفتش نگاه کردم.

دایان: اه اه این چیه من گرفتم!؟ مزه نداره

با تعجب به نوشیدنی توی دستش نگاه کردم. رنگ عجیب غریبی داشت.

شونمو بالا انداختم و به بچه ها نگاه کردم که تایمشون تموم شده بود.

لبخندی به چهره های دمقشون زدم، آبمیومو به دست دانیار دادم و به سمت بچه ها رفتم.

آرام: خاله میشه یه بار دیگه بریم؟ خواهش میکنم.

 

آراز: راست میگه خاله، یه بار دیگه بریم.

با دیدن دستهای کوچولوشون که به معنای خواهش جلوی صورتشون گرفته بودن و چشمهاشون رو درشت کرده بودند خندم گرفت.

نهال: باشه ولی فعلا بریم شام اوقتی خواستیم برگردیم دوباره میارمتون.

خوشحال با یه هورا از جاشون پریدند .

لبخندی به ذوقشون زدم و دست های کوچولوشونو توی دستم گرفتم و به سمت بقیه رفتیم.

با دیدن لیوان های خالی توی دست دانیار باتعجب بهش نگاه کردم به ابمیوه من هم رحم نکرده بود .

سعی کرد خودشو بزن به اون راه و نفهمه چرا دارم‌براش‌چشم غره میرم .

با شنیدن صدای جیغ از سر هیجان مردم سرمو برگردوندم.

نگاهم به فریزبی بزرگی افتاد که مثل آونگ داشت میرفت و میومد.

لبخند خبیثی روی لبم نشست و به دایان نگاه کردم که اونم داشت مثل خودم بهم نگاه میکرد.

دایان_ هستی؟

_هستم.

تا نیلوفر و دانیار خواستند اعتراض کنند سریع با دایان ازشون فاصله گرفتیم و به سمت بلیط فروشیش رفتیم.

بعد از خریدن بلیط با دایان رفتیم و توی صف ایستادیم.

بعد از چند دقیقه سر پا وایسادن، از حرکت ایستاد و به محض این که بقیه پیاده شدن با دایان رفتیم و روی صندلی نشستیم.

کنار هم بودیم و مدام با چشممون برای هم خط و نشون میکشیدیم.

دانیار و نیلوفر با بچه ها کناری وایساده بودن و بهمون نگاه میکردن.

روی صورت نیلوفر یه لبخند قشنگ بود ولی دانیار…. پیشونیشو یه اخم غلیظ پوشونده بود.

انگشتهامو به هم نزدیک کردم، قلب درست کردم و بهش نشون دادم که باعث شد اخمش کمرنگ بشه و لباش به لبخند محوی از هم باز بشه.

با شروع شدن حرکت دستگاه دایان خودشو سفت کرد و نگاهش پر از ترس شد

خندیدم و گفتم

_بذار شروع شه دایان بعد

دایان_از الان باید خودم اماده بشم

با تند شدن حرکتش دایان داد بلندی کشید

انگار نه انگار که یه مرد گندس که چند روز دیگه خودشم قاطی مرغا میشه .

با حرکت دوم دوباره دادش بلند شد و خنده ب اطرافینش هم دراورد

دایان_ زهر مااااار…. من دارم اب روغن قاطی میکنم شماها غش غش می‌خندید؟

با چشمای گشاد شده نگاهش کردم که این چه حرفی بود که به مردم زده بود ولی دایان بیخیال فقط زیر لب دعا میخوند

………………………..

با خنده خودمو روی تخت انداختم و دانیار اومد کنارم دراز کشید .

_اخیییی … چقدر خوش گذشت.

دستشو از زیر گردنم رد کرد و منو کشید تو.بغلش .

سرمو روی سینه اش گذاشتم و دست روی صورتش کشیدم :

_مرسی دانیار هم به من خیلی خوش گذشت هم به بچه ها .

سرشو به سمتم چرخوندو بوسه محکمی روی لبم زد:

_خیلی خوبه که بهت خوش گذشته عشقم …منم خوشحالم

توی جام نیم خیز شدم و درحالیکه پالتومو در میاوردم به سمت کمد رفتم.

پالتوی فوترم و توی کمد اویزون کردم، شلوار جین رو از پام بیرون کشیدم و بدون شلوار با همون تونیک قرمز جلوی دانیار وایستادم .

اصلا حواسم نبود که دانیار داره مثل یه شیر گرسنه نگاهم میکنه …

فقط وقتی به خودم اومدم که روی دستش بلندم کرده بود و داشت میبردتم سمت حموم .

دست و پامو توی هوا تاب دادم و جیغ جیغ منون گفتم :

_دانیار دیوونه شدی؟ چیکار میکنی ؟

لبای خوش فرمش به خنده کش اومدن و یک دستی در حمومو باز کرد:

_به تلافی صبح می‌خوام جفت مونو به یه حموم دونفره دعوت کنم .

وارد حموم شدیم و پایین گذاشتتم با برخورد پاهام با سرامیک های کف یخ زدم

اب رو باز کرد تا وان پر بشه به سمتم اومد و تونیکم رو دراورد و گوشه ی حموم پرت کرد

دستش رو از زیر گردنم تا سر سینه هام پایین کشید و چشماش خمار شد

قبل از اینکه بخواد امونم نده پیراهن مردونه و شلوارش رو دراوردم و روی تونیک خودم انداختم

وارد وان شدیم اول دانیار نشست و من هم بعدش جلوش نشستم و کمرمو بهش تکیه دادم

نیم ساعتی بود که بدون حرکت به دانیار لم داده بودم و داشتم از گرمای اب لذت میبردم

ولی بجاش دانیار حسابی موهامو شسته بود

 

موهای کفیم رو بوسید و اب کشید بعد از شستن خودش از جا بلندم کرد و برای بار اخر زی دوش رفتیم

دستش همه جا در رفت و امد بود و الان خودم دلم میخواست که پیشروی کنی ولی اون جلوتر نمیرفت

تن پوشش رو تنش کرد و مثل بچه های کوچیک حوله رو دورم پیچید و بعد از یه بوسه ابدار از حموم خارج شدیم و جلوی ایینه منو نشوند.

سشوار رو به برق زد و خیلی اروم دستاش بین موهام شروع به لغزیدن کرد .

موهام رو با باد ملایم سشوار خشک کرد و با وسواس برام لباس انتخاب کرد دلم نمیخواست لباس بپوشم ولی انقدر خوابم میومد که به میل جن.سیم اهمیتی ندادم.

موهام رو برای بار چندم شونه زد و نگاه تحسین آمیزش تمام تنم رو وجب کرد، از پشت میز بلند شدم و جلوش وایستادم.

توی نگاهش علاوه بر همون مهربونی همیشگی، کمی ترس و اضطراب موج میزد.

روی تخت نشستم و با دستام صورتش رو قاب گرفتم، همونطور که با شصتم گونه هاش رو نوازش میکردم لب زدم :

نهان_دانیار… چیزی شده؟

پلکاش رو روی هم گذاشتو طولانی فشرد …

دستاش نوازش شدن و تمام وجودم رو گرم کردن بعدم پشت گردنم فشار وارد کردو منو بین دریای ارامش وجودش غرق کرد.

نفسی که توی سینش حبس کرده بودو بیرون داد و جای جای بدنم رو به خودش فشرد ….

میتونستم حس کنم چیزی اذیتش میکنه و گفتنش براش سخته ….

اینقدر سخت بود که ترجیح میداد سکوت کنه و دم نزنه. خودم رو تکون ریزی دادم و لب زدم:

نهان: دانیار …

چشماش رو سخت باز کرد و به چشمای پر سوالم نگاه کرد.

دانیار: جانم همه کَسَم؟

_ جانت سلامت عزیزدلم …

نگاهش بین چشمام چرخید و برای اولین بار در برابر بوسه ای که براش سرجلو می اورد، سرکج کردم.

_اول بگو دانیار … اول اونیکه داره اینطوری مردمکای چشمات رو میلرزونه و نمیذاره ارامش توشون بمونه رو بگو بذار کمکت کنم .

دم عمیق گرفتم و دستاش رو از دورم باز کرد و روی تخت نشست .
آرنجش رو جک کرد و سرش رو بین دستاش گرفت.

مسیر بین صورت تا گردنش رو تا پایین طی کرد و حالا جای دستاش روی صورتش به سرخی زد .

صاف نشست و به کنار خودش روی تخت اشاره کرد که بشینم .

با قدم هایی که تردید داخلش مشهود بود به سمتش رفتم و کنارش نشستم .

روی تخت چهار زانو روبه روی هم نشستیم.دانیار دستش رو دراز کرد و دستام رو توی دستش گرفت :

دانیار_ببین نهان میدونم …میدونم هنوز امادگیش رو نداری و ممکنه که برات سخت باشه … ولی …ولی باید بهت بگم …بنا به دلایلی ….

 

دیگه دل توی دلم نبود و اسید معدم از استرس زیاد شده بود …
ناخواسته دستام یخ کرده بودن و لرز خفیفی به جون تنم افتاده بود .

دانیار که این حال من رو دید فهمید که داره زیادی لفتش میده و الانه که من پس بیفتم.

لب های خشکش رو با زبون تر کرد و صداش از ته چاه در اومد.

دانیار_ بابا اینا بنا به دلایلی کارشون زودتر تموم شده و دارن تا اخر هفته میان …
در نتیجه مامانم برمیگرده و ماهم باید زودتر برگردیم پیششون ‌و‌…

با اینکه من تمام سال های تنهاییم خودم رو برای چنین لحظه ای اماده کرده بودم که محکم و سرسخت بایستم ولی بازم حرفش مثل اب یخ روی سرم ریخته میشد و لرزشمو بیشتر میکرد.

سعی کردم برخلاف درونم که پر از تشنج و اضطراب بود، صورتم رو خونسرد نشون بدم.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان عشق ممنوع/پارت سیو هفت

  از جاش بلند شد روبه روی من روی صندلی دیگه ای نشست و گفت …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *