خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان عشق ممنوع/پارت سیو شش

رمان عشق ممنوع/پارت سیو شش

یکتا دختر خوبی نبود بابا
طوری رفتار کرده بود که همه می خواستن بهش دست درازی کنن وقتی من داشتم نقش اونو بازی می کردم همه فکر میکردن من یکتام می خواستت از من استفاده کنن….
سام مجبور بود به خاطر اینکه کسی بهم نزدیک نشه یه کاری کنه برای هنین با نن ازدواج کرد
و وقتی یکتا برگشت و اینو فهمید شروع کرد به حسادت کردن من اونجا اسیر بودم بابا اما یکتا فکر می‌کرد خیلی خوشبختم
فکر میکرد من سام و ازش دزدیدم هر کاری می‌کرد تا اذیتم کنه و بالاخره وقتی می خواستن اونو بفرستن دبی خودشو از بالای پشت بوم پایین انداخت…

پدرم ناباور شوکه ناراحت و عصبانی داشت بهم نگاه میکرد با صدای بلند داد زد
_چرا از اون خراب شده بیرون نیومدی چرا فرار نکردی ؟
دست پدرم توی دستم گرفتم و گفتم اون همه آدم بودن اون همه نگهبان

من یه دختر معمولی بودم نه یه گانگستر من ترسو بودم من از اونا میترسیدم

در ضمت من شوهر داشتم
که شوهرم هر روز برای خودش توی قلبم بیشتر جا باز می کرد…

پدرم که گیج شده بود از حرفهای من نمیدونست چیو باور کنه حرفام یا اون حسی و که از چشمام میخوند

شوکه بهم نگاه میکرد که زنش درو باز کرد و گفت
_ بیاین غذا بخوریم بعد از مدت ها همگی با هم …

خوشحال بودم که من و از سوال و جواب های بابا رها کرده سریع از جام بلند شدم از اتاق بیرون رفتم

کم درد مصیبت نکشیده بودم که الان بشینم و یادآوریشون کنم
یادآوری اون روزا اون اتفاقات فقط و فقط درد داشت
جزدرد هیچ چیزی دیگه ای نبود‌..

پدرم دیگه در مورد اون خونه در مورد اون آدما بیشتر از این کنجکاوی نکرد و سوال نپرسید و من چقدر راضی بودم از این کارش .
بعد از شام به اتاق خودم رفتم روی تخت دراز کشیدم و سعی کردم بعد از مدت‌ها در آرامش کمی بخوابم اما مگه صورت سام از پشت پلکام تکون میخورد ؟چشم می بستم جلوی چشمام بود چشممو باز می کردم درست روبه روم بود

این آدم مثل یه طلسم توی زندگیم افتاده بود و من انگار هرگز از شرش خلاصی نداشتم
کفری و عصبی روی تخت نشستم و گفتم
برو…
برو از زندگیم چی میخوای از جونم چرا ولم نمیکنی!
با شنیدن صدای زنگ گوشی نگاهی به اطراف انداختم حتماً گوشی پدرم یا زن بابام بود اما با شنیدن زنگ از توی کیفی که با خودم آورده بودم با تعجب به سمتش رفتم
وقتی زیپ کیف و باز کردم با دیدن گوشی که داشت زنگ می خورد توی دست گرفتمش
اسم‌سام داشت روشن و خاموش می شد
کی این گوشی رو توی کیفم گذاشته بود کی اصلا وقت کرده بود که اسم خودشو شماره خودشو سیو کنه ؟

تماس رو قطع کردم دوباره زنگ زده دوباره رد کردم و دوباره زنگ میزد این کار را آنقدر ادامه داد که بالاخره من تماس و وصل کنم
سکوت کردم نمی خواستم حرفی بزنم فقط اون حرفشو بزنه و قطع کنه و دیگه این صدا توی این اتاق نپیچه

_نمیخوای باهام حرف بزنی که زنگای منو رد می کنی؟
از وقتی پاتو از خونه بیرون گذاشتی فقط چند ساعت گذشته و من احساس می کنم چند ساله که ازت دورم به اندازه چند سال دلتنگتم همتا
چطور میتونی با من اینکارو بکنی با منی که کل دنیا منو به غرور و خودخواهی می شناسن و من جلوی تو زانو میزنم از حقیقت قلبم میگم این طور رفتار کردن انصاف نیست…

لبمو به دندون گرفتم و فشار دادم نمی خواستم حرف بزنم نمی خواستم بگم من بیشتر دل تنگم نمی خواستم بگم منه احمق با اینکه میدونم چیکارا با من کردی هنوزم دلم برات تنگ میشه
انگار روی تخت دراز کشیده بود صدای جابجا شدنش میشنیدم

_ الان روی تخت خواب مونم جای تو خالیه چند از لباساتو کنارم گذاشتم و دارم نگاهشون می کنم
خیلی وقت بود که اینجا نمخوابیدی اما همون دیشبی که اینجا بودی انگار باعث شده باز عطرت تو این اتاق روی این لباس ها روی این تخت جون بگیره
تموم کن این دوری و بذار زندگی کنیم.

بزار منم بفهمم زندگی کردن چیه و یه ادم یه مرد چطور میتونه خوشبخت باشه
من خواهرم آوردم اینجا سمانه کنارمونه فقط تورو کم دارم تا یه خانوادم کامل بشیم
تو چرا خودتو از من دریغ می کنی؟

آهسته زمزمه کردم من خودمو از تو دریغ نمیکنم تو منو از خودت گرفتی وقتی که منو فروختی تو منو فروختی…

انگار عصبانی شد که با صدای بلندی گفت
_ نفروختم من فقط میخواستم با اون عوضی بازی کنم من گفتم تا اون دست بجنبونه من تو رو از اینجا می برم اما وقتی برگشتم عمارت دیدم اون از من جلوتر بوده چند قدم جلوتر …

اون تو رو برده بود و دستم از همه جا کوتاه بود
همتا زمین و زمان و به هم دوختم هرکاری بگی کردم تا پیدات کنم چرا فکر می کنی من هیچ کاری برای پیدا کردنت نکردم ؟

این بار من بودم که به سمت تخت رفتم و روش دراز کشیدم و گفتم

 

من اون فیلم رو دیدم تو بخاطر خواهرت منو فروختی منو فروختی به آدمایی که میدونستی هرزه ان
میدونستی چی میخوان از من
میدونی چقدر درد کشیدم تا از دیدشون از نقشه هاشون پنهان بشم؟
میدونی چقدر عذاب کشیدم تا دست داریوش دسته امیر بهم نرسه؟
نمیدونی تو نمیدونی من چقدر درد کشیدم تو منو با بد کسی معامله کردی…

سام با خشمی که توی صداش موج میزد گفت
_خدا بهشون رحم کرده که دستشون بهت نخورده
دست درازی کردن به زن من عواقب خوبی نداره
همتا فکر نکن که بیخیال شون میشم همینجوریشم زندگیشونو دودمان شون رو به آتیش میکشم
اما همین که دستشون بهتون خورده باعث میشه دست من دست آدمام به خانوادشون ناموسشون نخوره

اما بهت قول میدم تک تک اون آدما تقاص میدن بدجوریم تقاص میدن

کی برمیگردی خونه همتا ؟
کی میایی تا این دلتنگی تموم بشه و من بتونم تویی آرامش تصمیم بگیرم .

داشتم با موهای بلندم بازی می کردم و گفتم من نمی خوام برگردم من اینجا آرومم این خونه رو دوست دارم می خوام برای همیشه همینجا بمونم

پس مجبور نکن مجبورم نکن کاری که نمیخوام بکنم بزار به زندگی قبلیم برگردم به اون روزایی برگردم که آرامش داشتم یه دختر معمولی بودم….

باز از فاز اون سام احساساتی و دلتنگ ببرون اومد و گفت
_ تو فکر کردی من اجازه میدم میذارم مدت طولانی از خونه دور بمونی؟
ممکن نیست من برت میگردونم حالا شده با رضایت خودت یا به زور جای تو توی این خونه هست
جات توی این خونه ست تا بتونم نفس بکشم آروم باشم بتونم زندگی کنم تو باید اینجا باشی و این هرگز تغییزنمی کنه
تماس قطع کرد و من نگاهم هنوزم روی گوشی به اسم اون بود
حتی وقتی زور می گفت من احمق دلم براش می رفت
چراعاشقی همچین آدم شده بودم خودمم نمیدونستم!
بعد از شنیدن صداش دلتنگیم دود شد و رفته بود انگار که…
زیاد طول نکشید که خوابم گرفت و آروم خوابیدم با صدای پدرم لای پلکامو باز کردم و بهش که داشت پرده های اتاقم کنار میزد خیره شدم
_صبحت بخیر دیدم تو بیدار بشو نیستی گفتم بیام خودم بیدارت کنم
می خوام بعد مدت ها کنار هم صبحانه بخوریم
و یه روز جدید شروع کنیم.
بعدش میریم دادگاه درخواست طلاق تو میدیم همه چیز قانونی پیش می بریم و اون آدم هیچ کاری نمیتونه بکنه بهت قول میدم .
من کنارتم و نمیزارم هیچ آسیبی ببینی به پدرت اعتماد ‌کن.

حتی فکر طلاق گرفتن از آدمی مثل سام مو به تنم راست می کرد
پدرم اون مرد و نمی‌شناخت و داشت برای خودش فلسفه بافی میکرد
اگر اون نمی خواست منو طلاق بده نمی‌داد و راستش حتی خودمم چندان میلی برای پاک شدن اسم اون آدم از روی خودم نداشتم .

دور بودن و میخواستم فاصله رو میخواستم اما طلاق یکم زیادی بود نبود؟

 

دانلود ادامه

 

نزدیک غروب بود و اومدن پدرم نزدیک هوا کم کم داشت تاریک میشد که انگار کسی میخواست درحیاطو از جا دربیاره با ضربه ها لگدهاش
ترسیدع به زن بابام نگاه کردم و اون بلاخره جرات پیدا کرد از خونه بیرون رفت و در حیاط باز کرد
نمیدونم کی پشت در بود اما داشت باهاش حرف میزد وقتی زن بابام رو کنار زد و وارد خونه شد بادیدن سام کلافه به دیوار تکیه دادم

گفتم
تو اینجا چیکار می کنی ؟

عصبانی بود اینقدر عصبانی از چشماش خون مبارید به سمتم حمله کرد شونه هامو محکم گرفت و منو چند بار به دیوار کوبید و گفت
_چه غلطی می کنی جواب منو نمیدی؟ انقدر بزرگ شدی یادت رفته من کیم چه کارهایی از دستم بر میاد؟
نمیدونی من شوهرتم و حق نداری منو بیخبر بزاری !
سعی کردم از خودم فاصله بدمش و گفتم
معلوم هست تو چی داری میگی من اومدم خونه پدرم چون می خوام از تو دور باشم می خوام ازت جدا شم

سام دستاش خشک شد نگاهش به چشمام دوخته شد انگار باورش نمی شد که من اینطور از ته دلم گفته باشم می خوام ازش جدا بشم
اما من واقعا نمی خواستم ازش دور باشم
با همون عصبانیتش با صدای بلند خندید و گفت
_میخوای از من جدا بشی فکر می کنی می تونی ؟
اصلاً جراتشو داری؟

 

وقتی اینطوری نگاهم می کرد وقتی اینطوری به چشمام زل میزد
چطور میتونستم جرأت جدا شدن ازش و داشته باشم ؟
سکوتم طولانی شد که صدای پدرم توی حیاط پیچید و اون به جای من جواب داد

_جراتشو داره چون من کنارشن
چون پدرش هست
نه تو و نه هیچ کس دیگه ای نمیتونه دختر منو مجبور به کاری کنه که نمیخواد.
درسته مثل تو پول نداریم اما این مملکت بی‌صاحبم نیست هر کار دلتون بخواد بکنید ما فقیر بیچاره ها فقط بله قربان گوی شما باشیم.
دخترم طلاق میخواد منم طلاق شو ازت میگیرم …

حرف‌های پدرم میدونستم مثل باروت عمل میکنه
میدونستم سام و دیوونه میکنه و به حد انفجار میرسونه
چشمامو بسته بودم فقط میخواستم
فقط میخواستم از من فاصله بگیره
نمیخواستم دست دلم رو بشه

پدرم داشت زیاده‌روی میکرد اما خوب میدونستم که اونم صلاح و خوبی منو میخواد
سام بی توجه به حرف‌های پدرم پیشونیشو به پیشونیم تکیه داد و گفت

_منو نمیخوای؟
طلاق میخوای؟
مطمئنی؟
دستشو روی قلبم گذاشت و ادامه داد

_اما قلبت اینو نمی خواد هنوزم وقتی هستم وقتی کنارتم وقتی نزدیکتم اینطوری به تپش میفته
تو دور از من نمیتونی
خودتم خوب میدونی!

چقدر راحت میتونست قلب منو بخونه چقدر راحت میتونست حرفای منو بخونه
حتی بدون اینکه نگاهش کنم یا کلمه‌ای به زبون بیارم این آدم بدجوری منو از بر بود
میدونستم جدایی از سام برای من یه زندگی جدید نیست رفتن به سمت خوشبختی نیست
فرو رفتن توی تاریکیه
جدایی از عشق به این بزرگی مطمئنن برام خوشی نمی آورد
اما به قدری سختی کشیده بودم که بخوام دور بشم
پیش پدرم خجالت میکشیدم
دست سام و کنار زدم و چند قدمی ازش فاصله گرفتم
با سری پایین که به کاشی های خال داره رو ایوون ختم می‌شد آهسته زمزمه کردم
هر چیزی که پدرم میگه همونه و واقعیت داره
من دیگه نمی تونم توی زندگی تو باشم دیگه نمی خوام کنار تو بمونم
من واقعا خسته شدم یه زندگی آروم کنار خانوادم می خوام

با صدای بلندی فریاد زد و من حتم دارم حتی چند کوچه اونطرفتر صدای سام بین جمعیت پیچید
_ اما خانواده تو منم چرا اینو نمیفهمی!!

 

پدرم سراسیمه به سمتمون اومد و بازوی سام و کشید و از من دور کرد
سمیر که تازه وارد حیاط شده بود با دیدن اوضاع به سمت برادرش اومد و بین پدر من و سام ایستاد تا از درگیری که احتمالا می خواست پیش بیاد جلوگیری کنه.
همسایه ها جمع شده بودن و از در خونه داخل حیاط و نگاه می کردن.
آبروریزی…
آبروریزی که پدرم همیشه ازش می ترسید به یرمون اومده بود.
زن بابام سریع به طرف در رفت و در حیاط و بست و مانع از دید زدن همسایه ها شد.

سمیر رو به پدرم گفت
_خواهش می‌کنم این موضوع اینقدر کش ندین
شما نمیدونید
از واقعیت ها باخبر نیستی دختر تو این آدم برادر من خیلی هنو دوست دارن

فقط الان یه سو تفاهمی پیش اومده به زودی حل میشه خواهش می کنم بذار این دو تا خودشون مشکلاتشونو را حل کنن….
پدرم عصبانی محکم سمیر و به عقب هول داد و گفت
_ دختر من میخواد طلاق بگیره حتی اگه خودش نخواد من می خوام طلاق بگیره
نمیزارم زن این آدم بمونه
دوتاتونو اینو توی گوشتون فرو کنید این اجازه رو بهش نمیدم.

سام به سمت پدرم حمله کرد که سمیر جلوشو گرفت و مانع شد اما مگه میتونست مانع فریاد کشیدن سام بشه؟

با صدای بلندی عربده کشید

_اون زن منه !
نه تو نه خودش و نه حتی خدا نمی تونه این واقعیت را تغییر بده
زن منه زن من میمونه
اینو هم شما توی گوشات فرو کن

به سمت من چرخید و گفت

_چند روز دیگه برمیگردی خونه جایی که باید باشی کنار من خوب میدونی اگه منو عصبی کنی یا کاری کن دیوونه بشم به ضرر جفتمون میشه پس نزار اون اتفاق بیفته….

 

سمیر وکنار زد و از در حیاط بیرون رفت و من مات و مبهوته به جای خالیه اون آدمی که کم از دیوونه ها نداشت خیره شدم
سمیر نزدیک من اومد و گفت
_ما دیگه نمیتونیم اونو دور از اینجا دور از تو نگهداریم
خواهش می کنم پدر تو قانع کن و به خونه برگرد
جای تو اونجاست
باور کن سامی بلایی سر خودش میاره ها
نه چیزی میخوره نه حرفی میزنه صبح تا شب فقط مست میکنه و سیگار میکشه به خدا نگرانشم

اون نگرانی که راجع بهش حرف می‌زد و به جون منم انداخت و از خونه ما رفت

سریع به اتاقم پناه بردم و در رو قفل کردم پشت در نشست مو سعی کردم حال و روز سامو از فکرم بیرون کنم اصلا برام مهم نبود چه اهیتی نداشت اصلا برام مهم نبود به من چه که سیگار می کشید به من چه مست میکرد

اصلا به من چه که چیزی نمی‌خورد…

اما هرچقدر که از این حرف میزدم نمی شد که نمیشد سام از سرم بیرون نمی‌رفت
اون آدم همه دنیای من بود چطور می تونستم نادیده بگیرمش
چند ساعتی توی اتاق تنها بودم که آهسته ضربه ای به در اتاق خورد کلید توی قفل چرخوندم و پدرم وارد اتاق شد شرمنده سرمو پایین انداختم و اون کنار تخت ایستاد گفت
_ اون آدما چی میگفتن؟
نکنه واقعاً دلت پیش اون مرده !.

با خجالت گفتم واقعاً دلم پیششه اما دلمو شکسته بابا می خوام ازش دور باشم اما نمی خوام طلاق بگیرم اون آدم دیوونه اس میدونم که دیوونه اس یه بلایی سر خودش بیاره من باید چیکار کنم؟
پدرم همونطور که عصبی بود اما خودش را کنترل کرد و گفت

_ دخترم اون آدم زندگیتو و حتی زندگی خواهر تو تباه کرد تو چطور میتونی همچین آدمی رو دوست داشته باشی؟

برای خودمم هم قابل فهم نبود فقط تونستم بگم این طوری که شما فکر می کنی نیست سام ادم بدی نیست اون خلافکار قاچاقچی نیست اون فقط میخواست خواهرشو نجات بده همین…

 

پدرم به سمت در اتاق رفت و گفت

_ هر دلیلی بیاری من قانع نمیشم حرفات رو تو تاثیری نداره چون اگه بخوای برگردی پیشم اون آدم باید این بار واقعا قید منه پدر تو بزنی و فراموشم کنی چون من همچین دختری نمیخوام…

چرا اطرافیانم کسانی که برام عزیز بودن این همه بهم سخت می‌گرفتن چه گناهی کرده بودم؟
من فقط هر دو نفر این آدما رو دوست داشتم نمی‌خواستم از دستشون بدم سام قلبمو شکسته بود درسته اما…
اما واقعا نمی تونستم ازش جدا بشم
هر کاری کرده بود بازم نمی تونستم ازش جدا بشم
نگرانیم کاری کرد که گوشی رو بردارم شمارشو بگیرم چند بوق که خورد بالاخره تماس و جواب داد صداش توی گوشم که نشست احساس کردم
برای لحظه ای دنیان رنگی قشنگ‌شد

نگران گفت
_چیزی شده حالت خوبه ؟
اتفاقی که نیفتاده ؟

نگرانم بود نگرانم بود و این نگرانی حالمو عجیب زیرو رو می کرد

زمزمه وار گفتم
شنیدم به خودت سخت میگیری فکر می کنی اگه صبح تا شب مست باشی و سیگار بینه لبات من برمیگردم؟
این طور نیست
اینقدر به خودت سخت نگیر
سمیر گفت غذانمیخوری حرف نمیزنی چرا خودتو شکنجه می کنی نکن اینکارو من نمیتونم برگردم چون اونجا دلم میگیره.‌‌..

 

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان عشق ممنوع/پارت سیو هفت

  از جاش بلند شد روبه روی من روی صندلی دیگه ای نشست و گفت …

یک نظر

  1. چرا پارت بعدو نمیزاری؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *