خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار/پارت نودو یک

رمان بهار/پارت نودو یک

همونجا کنار در نشستم روی زمین.
حس و حالم شبیه به آدمای ورشکست شده بود.
هرچی که داشتم و نداشتم رو از دست دادم و حالا هیچ فرق و توفیری با آدمای ورشکسته نداشتم.
آدمایی که فقط مالشون رو نمیبازن.آدمایی که همه چیزشون رو از دست میدن.
مفلوک و بدبخت با آبرویی که از دست رفته بود.
اشک از چشمهام سرازیر شد.خیره شده بودم به نقطه ی نامعلومی و گیج و ویج از خودم میپرسیدم:

“چیشد که اینجوری شد؟ چیشد که اون بی هوا سرو کله اش پیدا شد؟ چیشد؟”

ساعتها بود اونجا نشسته بودم و باخودم غصه میخوردم.
من تو بدترین مرحله ی زندگیم قرار داشتم.
اونجایی که آدم باخودش میگه چیفکر میکردم و چیشد!
تصورم این بود با دل خوش برمیگردم شیراز.
کنار مامان و بهراد می مونم و هواشون رو دارم.درس و دانشگاهمو باخیال راحتر ادامه میدمو زندگیمو بدون حضور آدم مزاحمی مثل مهرداد میگذرونم و بعدهم به جواب خواستگاری فرزین بله میدم اما حالا ….
حالا همه چیز خراب و ویران شد.
واسه من از اونهمه فکر و خیال قشنگ چیزی باقی نموند جز حسرتش.
تلفنم که زنگ خورد از فکر و خیال و هپروت بیرون اومدم.
بغضنو قورت دادم.
پشت انگشتای سردمو زیر چشمهام کشیدم و بعد از روی زمین بلند شدم.
تو ساق پاهام جون نبود و حتی موقع راه رفتن گاهی تا مرز تلو تلو خوردن هم پیش میرفتم.
به میز که نزدیک شدم ، کمرم رو تا کردم و تلفنم رو از روی میز برداشتم.
شماره ی مامان افتاده بود رو صفحه….
دستم می لرزید.قلبم محکم میتپید و احساس قوی ای بهم میگفت همه چیز لو رفته.
نوشین با بی رحمی اتفاقات پیش اومده رو اونجور که خودش تصور میکرد برای مامان گفت و حالا اون هم…تصمیمی برای جواب دادن به تماسش نداشتم اما اون اونقدر زنگ زد تا بالاخره مجبور شدم تماس رو وصل کنم.
گوشی رو کنار گوش گرفتم و اون قبل از اینکه حتی صدام رو بشنوه گفت:

“تو چیکار کردی بهار؟ تو چه غلطی کردی دختر؟ چه گهی خوردی….چرا آبروی منو بردی…چرا منو به خاک سیاه نشوندی…چرا منو خجالت زده کردی…چراااااا ”

اون حرف میزد و من بیصدا اشک میریختم.پس همه چیز رو فهمیده بود.همه چیز رو.
نوشین همه چیز رو همونجوری که میخواست من بشم آدم بده براش توضیح داد.
پلکهامو روهم فشردم و فقط به صداش گوش دادم:

“تو رفته بودی اونجا درس بخونی کثافت یا آبزوی منو ببری؟؟؟ هااااان ؟؟؟ تو چه غلطی کردی؟ تو منو بیچاره کردی…بدبختم کردی…روسیاه عالمم کردی…..من از دست تو چیکار کنم؟ سر به کدوم بیایون بزارم تا ننگ این بی آبرویی از یادم بره”

تو صداش غم و غصه و خشم هویدا بود.
حتی یک کلمه هم نتونستم حرف بزنم.
اصلا چی داشتم که بگم !؟ من همه پلهای پشت سرمو با یه خطای بچگونه بر باد دادم.
همه رو….
سرمو خم کردم و بیصدا اشک ریختم.
شونه هام می لرزیدن و صدای مامان و حرفهاش داغمو تازه تر میکرد!

“تو منو شرمنده ی نوشین و خاله ات کردی…تو آبروی خودت و مارو بردی…نباید میذاشتم از اول توی بی جنبه ی احمق پا توی تهرون بزاری…نباید…وای وای که دارم می میرم….وای که “باورم نمیشه دختر من این روسیاهی رو به بار آورد…”

لبهامو به یختی ازهم باز کردم و گفتم:

“هرچی اون بهت گفته رو باور نکن…”

تمام توانمو به کار بستم و فقط همین رو تونستم بگم.
فقط همین رو.
اما اون با خشم و غم داد زد و گفت:

“خفه شو دختره ی عوضی….تو آبروی منو بر باد دادی‌…تو منو جلوی اون شرمنده کرده…..”

قطره ی اشک سنجی از چشمم چکید و تا کنج لبهام پایین اومد‌.
غمگین و نادم ،با صدای تحلیل رفته ای گفتم:

“حرفهاشو باور نکن من….”

انگار دیگه حتی علاقه ای به شنیدن صدای دخترش هم نداشت که خیلی سریع داد زد:

“جولوپلاستو جمع کن فردا با داییت میام دنبالت.فهمیدی..تورو دیگه نباید اونجا ول کرد تا رو سیاهی های دیگه به بار بیاری”

گوشی از دستم افتاد رو زمین.فردا میومد دنبالم !؟
چه جوری میتونستم باهاشون چشم تو چشم بشم؟
چه جوری میتونستم باهاشون رودرو بشم….چه جوری.
عین آدمای سرگردون به دور خودم پیچیدم.
حس میکردم اگه آدم کشته بودم کمتر خجالت میکشیدم تا اینکه بقیه فهمیدن با مهرداد رابطه داشتم.
این ننگ تا همیشه با من.
اینکه با یه مرد زن و بچه دار ارتباط داشتم.
آخه اونا هیچکدوم نمیدونن که من لعنتی چرا و به چه خاطر وارد این رابطه شدم .
اونا که نمیدونن چقدر تلاش کردم از مهرداد دور بشم…
اونا فقط به این فکر میکنن که من با یه مرد زن دار ازدواج کردم …فقط به همین!
اما من تا فرزین رو نبینم دلم نمیخواست برگردم شیراز…
من باید حتما اونو می دیدم.
باید حرفهامو میشنید….
خم شدم و تلفنم رو از روی زمین برداشتم.
دماغمو بالا کشیدم و شروع به گرفتن شماره اش کردم اما همینکه گوشی رو به گوشم چسبوندم بدنم سرد و یخ شد.
اون شماره ی منو گذاشته بود تو لیست رد.
ویعنی حتی نمیتونستم

 

باورم نمیشد.
یعنی فرزین حتی میخواست فرصت حرف و توضیح رو هم ازم بگیره !؟؟
عین دیوونه ها و سرگشته ها شدم.
عین اونایی که هنوز تو شوک هستن و نمیدونن چه بلایی به سرشون اومده.
یعنی فرزین قید منو زد !؟
نه نه…محال بود این اتفاق بیفته….محال بود…
یعمی من نمیزاشتم.
من عاشق فرزین بودم.اونم عاشق من بود مگه عشق به همین سادگی از بین میره!؟
فرزین منو دوست داره.خودش بارها اینو بهم‌گفت و ثابت کرد.
حالا چطور میتونه به سادگی منو از زندگیش محو کنه؟
یا فکر و یادم رو از ذهن و مغز و قلبش بندازه بیرون؟
برام مهم نبود نوشین، مهرداد مامان یا دایی الان چه حسی به من دارن….
من فقط نمیخواستم فرزین رو از دست بدم.
اون واسه من بیش از هر کس دیگه ای تو این دنیا اهمیت داشت و من عمیقا و از ته دلم نمیخواستم از دستش بدم یا به نبودن و نداشتنش فکر کنم !
باید باهاش حرف میزدم.من باید با فرزین صحبت میکردم.
باید بدونه من اونی که فکر میکنه نیستم….
باید حرفهام روبشنوه…
از خونه زدم بیرون و بدو بدو تا سر خیابون رفتم یه تاکسی گرفتم و آدرس خونه ی فررین رو دادم.
مغزم کار نمیکرد.
نمیدونستم تو همچین شرایطی کاردرست چی هست.
من فقط میخواستم باهاش حرف بزنم.بگم که همونطور که حرفهای نوشین رو شنید باید حرفهای منم بشنوه.
تمام مسیر خودخوری میکردم.
پر از آشوب بودم.پر از درد. پر از حس بهم ریختگی….
تاکسی که توقف کرد کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم.
تا خونه افشین چند قدم فاصله بود و من حتی همون چند قدم رو هم دویدم.
بارون میبازید اما مهم نبود…
هوا سرد بود بازم مهم نبود.
تاریک بود اونم مهم نبود…هیچی اون لحظه واسه من جز دیدن فرزین اهمین نداشت.
چندبار زنگ زدم اما درو باز نکرد.
شک نداشتم چون فهمیده منم اینکارو نمیکنه واسه همین با کف دست چند ضربه در زدم و گفتم:

-فرزین….فرزین خواهش میکنم درو باز کن….خواهش میکنم فرزین میخوام باهات صحبت بکنم…

نمیدونم داشت حرفهامو میشنید یا نه اما چون خوب میدونستم فردا دایی و مامان میان اینجا که منو به زور ببرن اگه الان باهاش حرف نزنم دیگه هیچوقت فرصتی گیر نمیارم تا براش توضیح بدم.
تا بهش بگم چرا تن به این خطا دادم!
بگم از سر بچگی بوده.از سر نداری و….
چند ضربه ی دیگه به در زدم و با بغض گفتم:

-فرزین…درو باز کن فرزین من میدونم که تو صدامو میشنوی…فرزین خواهش میکنم…

بازهم درو باز نکرد.
اون لحظه نه صدای رعد و برق منو ترسوند نه بارش شدید بارون وادارم کرد پا پس بکشم.
من حالا فقط یک چیز میخواستم اونم فرزین بود.
چطور میتونستم قلبمو مجاب کنم دیگه بهش فکر نکنه!؟
من باید باهاش صحبت میکردم.
اون باید حرفهامو بشنوه و بعد تصمیم بگیره.
میدونم…میدونم اگه همه چیزو براش بگم بهم فرصت میده.
منو میبخشه و میزاره خطامو جبران کنم.
بغضمو قورت دادم و با دست سرد و خیسم دوباره به در ضربه زدم:

-فرزین….فرزین من از اینجا نمیرم…نمیرم تا وقتی که تو صدامو بشنوی حتی اگه مجبور بشم تا خود صبح اینجا جلوی در بمونم….
خواهش میکنم فرزین….

 

عاجزانه سرم رو به در تکیه دادم.
پگاه همیشه راست میگفت.
تو هر اتفاقی همیشه این دخترها هستن که مقصر شناخته میشن حتی اگه مقصر مردها باشن!
همه چیز واسه چند ثانیه از جلو چشمهام رد شد….
روزی که پا به این شهر گذاشتم.
لحظه ای که واسه اولینبار مهرداد رو دیدم.
روزی که منو بوسید…روزی که بهم پیشنهاد داد…
آااااااخ! لعنت به من…..
لعنت به منی که میتونستم بگم نه و خلاص…
اما اینجا دقیقا اون نقطه از زندگی بود که از قدیم گفتن پشیمونی سودی نداره.
و حالا من تو زندگیم رسیده بودم به همون مرحله. به مرحله ی پشیمونی سودی نداره….

سرم رو از تکیه به ور برداشتم.یکی دو ضربه ی دیگه به در زدم و با صدای تحلیل رفته و خسته ای گفتم:

-فرزین….خواهش میکنم درو باز کن…اگه دوستم داری درو باز کن…

از گفتن این جمله ی پر خواهش نیم ساعت گذشت و اون درو باز نکرد تا ثابت کنه همه چیز بینمون تموم شده.
اما من حاضر نبودم این پایان رو بپذیرم.
ما باید بهم فرصت بدیم به حرمت عشقی که بینمون بود.
به حرمت دوستت دارمهایی که تو گوش همدیگه نجوا کردین.
به حرمت عهدی که باهم بستیم.
اشک تو چشمهام حلقه زد.چون درو باز نکرد گله مندانه گفتم:

-دروغ بود دوستت دارمهات…مگه میشه آدم یه نفرو دوست داشته باشه اما به این سرعت فراموشش کنه..این عشق نیست حباب…

صدامو بردم بالاتر و گفتم:

-آره این حباب…کشک…ادعای پوچ….

بی هوا در باز شد و من یک گام به عقب رفتم.
چشمهام خیره شد به صورت بی نهایت دلگیر و پکرش.
موهاش بهم ریخته بودن و صورتش از منم داغونتر.
این وسط همه ی ما از این خطا ضربه خوردیم.هممون….
چند ثانیه ای نگاهم کرد و بعد بی مقدمه گفت:

-بعضی وقتها با یه اشتباه 19نمیشی….صفر میشی.صفر…

چند ثانیه ای نگاهم کرد و بعد گفت:

-بعضی وقتها با یه اشتباه 19نمیشی….صفر میشی.صفر…

اینو گفت که بهم بفهمونه در نظرش صفر شدم.
که بهم بفهمونه بیخودی بلند شدم و اومدم اینجا اما من همچنان در پی یه فرصت بودم.
که فقط حرفهامو بزنم برای همین گفتم:

-بعضی اشتباهات رو مجبوری انجام بدی….یا آدما مجبورت میکنن انجامشون بدی یا زندگی….

لبخند تلخی زد.به تلخی اوقات هردومون.جمله ام رو هیچ رقمه حاضر نبود بپذیره و باور بکنه.شاید هم این واسه خطاهای من یه توجیه مسخره به حساب میومد به همین دلیل گفت:

-واسه خطای بزرگت دنبال هر جواب دروغ و راستی هم که بگردی فایده نداره….

-من هیچ دروغی بهت نمیگم

مرد آروم من حتی حالا هم سعی میکرد صداشو واسه من بالل نبره اما کلافه گفت:

-بس کن دیگه بهار…همه چیز رو شده صحبت کردن در موردش بیفایداس

غمگین و مستاصل لب زدم:

-فرزین بهم فرصت توضیح بده

لبهاشو ازهم باز کرد و جواب سرد و تلخی بهم داد:

-از اینجا برو….دیگه هیچوقت نمیخوام ببینمت….

اشک تو چشمهام حلقه زد.از پشت پرده ی همون اشکهایی که دیدمو تار کرده بودن گفتم:

-اما من میخوام تو حرفهامو بشنوی…میخوام بدونی چیشده…

-من هرچیزی که لازم بود یدونم رو میدونم و مابقی حرفها اضافه ان و بیخودی…

امیدوارانه گفتم:

-پس همین حرفهای بیخودیمو گوش بده …همین بیخودیا شاید همه چی رو درست کنه و بفهمی این وسط بیگناهم.

نفس عمیقی کشید.حالش عین حال خودم خوب و میزون نبود.پوزخندی زد.تلخ و سرد.بعدهم گفت:

-بعضی آدما هستن که قاضی تو دادگاه خیلی محاکمه و سوال و جواب کردنشون رو طول نمیده…میدونی چرا؟ چون جرمشون مشخص…تو اصطلاح میگن جرم محرز…حالا شده حکایت تو…جرمت محرز بهار خانم…نیازی به شنیدن هیچ توضیحی نیست

تو اون لحظه ای بودم که آدم واسه موندن طرف مقابلش حاضر به هر ریسمونی چنگ بنداره.
لحظه ای که میخواد واسه موندنش همه کار کنه اما نمیدونه چی اونو از تصمیمش منصرف میکنه!
یک گام جلو رفتم و با بغض گفتم:

-تو هیچی نمیدونی…قضاوتم نکن.بهم امون گپ زدن بده شاید باورم کردی.شاید حرفهام قانع کننده باشن!

پوزخندی زد و گفت:

-هه!؟ قانع کننده؟تو منو بازی دادی بهار…من باتو صادق بودم.من واقعا عاشقت بودم اما تو منو بازی دادی…
تو اینکارو انجام دادی و حالا فرصت توضیح میخوای؟
هیچ توضیحی بدرد من نمیخوره!هیچ توضیحی

آروم آروم داشتم به از دست دادنش واسه همیشه نزدیک میشدم.
اما من چی میخواستم جز یه فرصت واسه توضیح اون چیزی که تو زندگیم اتفاق افتاده بود!؟
صدام بغض داشت و می لرزید.سعی کردم به خودم مسلط بشم که گمون نکنه واسه خاطر تحریک احساسات یا مظلوم نماییه که اینجوری دارم بغض میکنم و بعد گفتم:

-من به تو خیاتت نکردم…نکردم فرزین…باورم کن

سرش رو به طرفین تکون داد و تلخ ترین جواب ممکن رو بهم داد:

-متاسفم باور نمیکنم..دیگه نه تنها تورو…بلکه هیچ کس دیگه ای رو باور ندارم…

دستهامو رو قلبم گذاشتم واز ته دل گفتم:

-اما من دوستت دارم

بازم پوزخند زد.پوزخند زد که اثبات کنه پشیزی برای حرفهام ارزش قائل نبست و بعد شمرده شمرده گفت:

-من… تورو…با تمام وجودم دوست واشتم…ولی تو وجودتو تقسیم کرده بودی

قبل از اینکه تمام فرصت ها برای من نابود بشن لب زدم:

-فقط بهم چنددقیقه مهلت توضیح بده همین….فقط چنددقیقه…

سرش رو به طرفین تکون داد و گفت:

-برو….یه جوری برو که نه تو یادت بمونه آدمی به اسم من میشناسی و نه من…

اشک بالاخره از چشمهام سرازیر شد.مستاصل لب زدم:

-اما من نمیخوام برم….نمیخوام

سرش رو با تاسف تکون داد و عقب عقب رفت داخل….
این یعنی واقعا میخواد بره.بدون اینکه به من فرصت دفاع بده….فرصت توضیح…
لنگه درو گرفت که ببنده و همزمان گفت:

-واسه همیشه خدا….

نذاشتم حتی حرفشو کامل بزنه و خیلی سریع گفتم:

-نه فرزین….لطفا…..

 

نذاشتم حتی حرفشو کامل بزنه و خیلی سریع گفتم:

-نه فرزین….لطفا…..بمون.بزار حرفهامو بزنم…لطفا

کاملا مطمئن بود بین من و خودش همه چیز تمام شده است.
با وجود اینکه کلا آدم مهربون و رئوفی بود امل اینبار مشخص و عیان بود که علاقه ای به شنیدن حرفهام نداره.
انگار بدجور از چشمش افتاده بودم.در اون حد که دیگه حتی حاضر نبود حرفهامو بشنوه.
شاید باخودش مطمئن بود شنیدن حرفهام هم هیچی رو عوض نمیکنه اما من امید داشتم.به اون یک درصد احتمالی که شاید همچی رو درست میکرد.
امید به اینکه بپذیره از یه جایی به بعد من بودم که تلاش کردم هیچی بین من و مهرداد نباشه اما اجبار اون اوضاع رو بهم ریخت.
آره باید بدونه یه چیزی به اسم اجبار باعث به وجود اومدن اون ارتباط بود.
آهسته و قبل از بستن در گفت:

-از اینجا برو بهار…برای همیشه!

پشت دستمو زیر چشمهام کشیدم و مصمم و راسخ گفتم:

-من لعنتی هیج جا نمیرم تا وقتی که تو بزاری حرفهامو بزنم و به زبونشون بیارم….پس حتی اگه مجبور بشم تا خود صبح اینجا بمونم توی این بارون اینکارو میکنم…

لب زنان نجوا کرد:

-متاسفم ولی مهم نیستی دیگه….

با تاسف سری تکون داد و بعدهم رفت داخل و درو به روم بست.
چشمهامو با بستن در روی هم گذاشتم و آه عمیقی کشیدم.
من براش قَدِ چند دقیقه حرف شنیدن هم ارزش نداشتم!؟
درد این احساس از درد بقیه ی بدبختیام بیشتر بود.
همونجا کنار در نشستم روی زمین.
بخاطر سایبون در خیس نمیشدم اما هرگاه بارون شدت میگرفت بودن اون سایبون هم بی اثر میشد.
دستهامو دور خودم حلقه کردم و خیره شدم به رو به رو…
سردم بود….تنم حس یخ زدگی داشت اما
من واسه زدن حرفهام مصمم بودم.
میخوام حتی اگه فرزین رو دوباره به دست نیاوردم بعدها افسوس نخورم که چرا تلاشمو نکردم !؟
چرا به اون راحتی پا پس کشیدم؟
چرا نموندم و سماجت نکردم واسه زدن حقیقت.
اون حرفهای نوشین رو فقط شنید.
باید حرفهای منم بشنوه…

حدودا یک ساعتی رو زیر همون بارون کنار در نشسته بودم.
هرچه بیشتر میگذشت بیشتر مایوس و ناامسد میشدم.
بیشتر مطمئن میشدم قرار نیست دیگه سراغمو بگیره یا راهم بده تو خونه اش. این غم انگیز بود….بود چون
فرزینی که جونش رو هم واسم پیداد حالا ذره ای براش مهم نبود تو این تاریکی و سردی و بارون اینجا نشستم تا درو به روم باز کنه.
کم کم داشتم به کل امیدم رو از دست میدادم
تا اینکه بی هوا ودر اوج ناامیدی درو به روم باط کرد.
برق امید تو چشمهام درخشید.
فورا از جا بلند شدم و بهش خیره شدم.
کلافه و عصبی گفت:

-برو بهار…برو از اینجا…موندی که چی آخه!؟

چمد قطره آب بارون رو پیشونیم یود که عین اشک سرازیر شدن.رو صورت و گونه ام.
بی توجه به اون قطره های بارون جواب دادم:

-من میخوام حرف بزنم باهات…

تو چهارچوب در ایستاد و باحالت حسته و بهم ریخته و عصبی ای جواب داد:

-آره خواسته ی زیادیه چون من نمیخوام حرفهاتو بشنوم…

مستاصل پرسیدم:

-آخه چراااا….هان ؟

بهم خیره شد.از ظاهرش از درهمی و خستگی صورتش از آشفتگیش مشخص بود اون هم عین من دلگیر…عین من دپرس….
آه عمیقی کشید.چشماشو یا کلافگی بازو بسته کرد و جواب داد:

-چون تو هر توضیجی هم که بدی دیگه برای من مهم نیست و هیچ گونه اهمیتی نداره!

وقتی اینقدر محکم همچین حرفهایی میزد واقعا از درون احساس شکست میکردم.احساس خرد شدن و هزار تیکه شدن .
دستمو رو قلبم .گذاشتم.زل زدم تو چشمهاش و گفتم:

-فرزین..منم.. بهار…چرا عین غریبه ها باهام رفتار میکنی!؟

لبخند تلخی زد وبه طعنه پرسید:

-عین غریبه هااا!؟ نه تو دیگه حتی واسه من غریبه هم نیستی….آخه بعید بدونم غریبه هام هم با کسی که ادعا میکنن عشقشون هست همچین کاری کنن که تو کردی با من…

بَد از چشمش افتاده بودمو خدا کنه یه ذره از اون عشق هنوزم تو وجودش باشه.
برای هزارمین بار بغضمو قورت دادم و گفتم:

-باشه من بد…من عوضی من لعنتی من هرچی که تو بگی.ولی شماها نمیتونید قصاص قبل از محاکمه ام بکنید….

آهسته و با صدای خش دار و گرفته گفت:

-تو کاری کردی که دیگه تا آخر عمرم هم نمیتونم به عشق و دوست داشتن فکر کنم.تو از هردوی اینارو از چشم من انداختی….حالا اومدی که چی؟ اومدی که با چه توضیحی خودتو تبرعه کنی…

با چشمهای لباب از اشکم به چشمهای غمگینش نگاه کردم و با صدای ضعیفی جواب دادم؛

-نمیخوام تبرعه ام کنی فقط حرفهام رو بشنو

کلافه دستی لای موهلش کشید.حس کردم باخودش در جنگ هست.
جنگ سر اینکه این فرصت رو به من بده یا نده.
برای همین قبل از اینکه باخودش به این نتیجه برسه گوش دادن به حرفهای من بیفایده اس غمگین و درمونده گفتم:

-فقط بهم فرصت حزف زدن بده….قسم میخورم بعدش برم…برم و اگه نخواستی ببینیم دیگه هیچوقت سمتت نیام….قسم میخورم….

چندثانیه ای تو سکوت نگاهم کرد و بعد

نفس عمیقی کشید و با پ

ایین آوردن دستش گفت:

-ما از نظر من دیگه حرفی واسه گفتن نداریم….

 

داشتم ناامید شدم که مکث کرد و در ادامه گفت:

-اما….اما باشه….

اینو باخودش تکرار کرد و بعد از سر راهم کنار رفت تا بتونم برم داخل……

 

اینو باخودش تکرار کرد و بعد از سر راهم کنار رفت تا بتونم برم داخل.
میدونم اوضاع اصلا به نفعم نبود.اصلا.
اما همینکه بهم اجازه داده بود برم داخل و حرفهامو بزنم خیلی برای من اهمیت داشت.
آره…
خیلی وقتها فرصت حرف زدن و توضیح واسه هرکسی پیش نمیاد.
اما فرزین اینو به من داد.
درو بستم و بهش نگاه کردم.
پشت به من قدم زنان رفت سمت شومینه.
با گام های آهسته و آروم دنبالش به راه افتادم.اونجا،نزدیک به آتیش گرم ایستاد و گفت:

-حرفهاتو بزن زودتر برو….هرچند بعید بدونم شنیدنشون چیزی رو تغییر بده

تیکه ی آخر حرفش دلگیر کننده بوداما نمیخواستم به این زودی تسلیم بشم حتی اگه اوضاع به نفعم نباشه‌
حتی اگه حرفهام و اعترافاتم منو آدم بدتری نشون بده‌.
چند قدمی جلوتر رفتم و مقابلش ایستادم‌
وقت اعتراف بود….
اعتراف به یه زندگی لیمو شیرینی!
موهام خیس بودن و چسبیده بودن به پیشونیم اما مهم نبود.
لبهام ازهم باز کردم و گفتم:

-روزی که دانشگاه تهران قبول شدم تقریبا مطمئن بودم هیچ تصمیمی برای اومدم به اینجا ندارم….از فوت پدرم زمان زیادی نمیگذشت.هرچی داشتیم و نداشتیم رفت واسه طلبکارهای بابا….
فامیل هم که اصلا ب اشون اهمیت نداشت ما چه به روزمون اومده
نمیخواستم بیام تهران اما مامان مجبورم کرد واسه….

پوزخند زدم و ادامه دادم:

-واسه ساختن آینده ی بهتر بیام‌ اینجا.اون روز قبلش خبر اومدن منو به نوشین داد تا کمکم کنه اونم به مامان قول داد حتما هوامو داشته باشه و بیاد دنبالم اما همون روز هرچقدر تماس گرفتم تلفنش رو جواب نداد.
روز اول بهم خوابگاه ندادن‌.هیشکی رو هم اینجا نداشتم جز نوشین.نمیخواستم برم پیشش چون فکر میکردم از عمد جوابمو نمیده واسه همین ترجیح دادم همراه دختری که نمیشناختمش برم.
گفت یه خونه داره و چون اینجا غریبم میزاره رفاقتی پیشش بمونم تا وقتی بهم خوابگاه بدن.همون شب فهمیدم از این دختراییه که دختر جور میکنه واسه پسرا برای همین با بدبختی از اون خونه زدم بیرون و فرار کردم.‌‌‌شروع خوبی نبود‌…شب شد و من آواره ی شهر سردی که هیچی ازش نمیدونستم و هیشکی رو اونجا نداشتم
نمیدونستم چیکار کنم
تو شهر سرگردون بودم که نوشین بالاخره بهم زنگ زد و گفت سرش شلوغ بوده و معذرت میخواد و از این حرفها…
گفت خودش دستش گیر اما شوهرشو میفرسته دنبالم….
و این شروع آشنایی با مهرداد بود

بارهم مکث کردم.با جرات به چشمهاش نگاه کردم و گفتم:

-من …هیچوقت جز به چشم شوهر دختر خاله ام به اون نگاه نکردم.
اما اون کم کم و ذره ذره با رفتارهاش به من نشون داد دوست داره بهم‌نزدیک بشه.
اهمیت ندادم و جدیش نگرفتم تا اینکه یه روز اومد و گفت دوستم داره.
شوکه شدم ولی سعی کرد خودش رو یه قربانی نشون بده که حالا عشق واقعیشو پیدا کرده
گفت از زنش خسته اس…درکش نمیکنه…خیلی ازش بزرگتره…به زور با هاش ازدواج کرده….
تو زندگی عشق رو جز با دیدن من تجربه نکرده…
حسش پاک و صادق و هرار حرف دیگه..

پوزخند زد و پرسید:

-و تو هم باهاش ریختی روهم؟

سرمو تکون دادم و گفتم:

-قبول نکردم ولی سماجت کرد….خیلی…خیلی زیاد..

بازم با پوزخند پرسید:

-میخوای بگی عاشق سماجتهاش شدی!؟

سرمو تکون دادم و گفتم:

-نه …من …من از سر ناچاری حضورشو تو زندگیم تحمل کردم.

باورم نکرد.با لبخند تلخی زمزمه کنان باخودش گفت:

-هه…ناچاری…

میدونستم باورم نکرده اما با جدیت ادامه دادم:

-آره ناچاری….من ناچار بودم چون مادر و برادرم تو شیراز داشتن آواره و چادر نشین میشدن.حمایتهای مالی مهرداد نبود من نمیتونستم درس رو ادامه بدم….پول اون نبود خدا میدونه جه بلایی سر مامان و بهراد میومد….
من اینجا آواره میشدم و اونا اونجا…..

اینبار دیگه پوزخند نزد.حرفهامو که شنید گفت:

-اینا اصلا توجیه خوبی واسه کار کثیف و گناه نابخشودنیت نیست …

سرمو تکون داوم و گفتم:

-آره نیست ولی تو جای من نبودی….از کجا میدونی اگه جای من و تو موقعیت من بودی شرایطت بهتر از این میشد!؟هان!؟
صابخونه مامان و برادر کوچیکمو میخواست بندازه بیرون….خرجی نداشتن..مامان پولی مهد فرستادن بهرادو نداشت…
پول مایحتاج نداشتن….
من خودم اینجا حتی یه قرون هم واسه کرایه تاکسی نداشتم.
هرجا هم واسه کار میرفتم اول به هیکلم نگاه میکردن….
تو جای من نبودی اما بزار رک بهت بگم.
از یه جایی به بعد من مجبور بودم باهاش راه بیام چون خیلی پول خرجم کرده بود.
پول اون نبود من الان تهران نبودم.
خیلی زودتر از اینها برمیگشتم شهرم و بجای درس خوندن میرفتم کارگری….

 

آه کشیدم ..بغضمو قورت دادم و با کنار زدن موهای خیسم ادامه دادم:

-اما….قسم‌میخورم بارها خواستم همچی رو بزنم ولی اون اجازه نداد…
بهش بدهکار بودم همه جوره….
تا تقی به توقی میخورد و ازش میخواستم نزدیکم نشه فورا حرف پولایی که خرجم کرده بود ر

و وسط میکشید‌…دستم بدجور زیر ساطورش بود…
توانایی پرداخت بدی هاش رو هم نداشتم.
سعی کروم ازش فاصله بگیرم ولی نشد….
مزاحمم میشد و تهدیدم میکرد…

بازم لبخند تلخی زد.مطمئن بودم همچنان حاضر نشده این توضیحاتمو بپذیره….

بازم لبخند تلخی زد.مطمئن بودم همچنان حاضر نشده این توضیحاتمو بپذیره.
شاید هم بقول خودش این گناه نابخشودنی بود حتی اگه بیگناه باشم و تمام حرفهام درست!
اما سوال و جوابم میکرد گاهی.این یعنی خیلی هم بیتفاوت نیست مثل وقتی که
با لحن سردی پرسید:

 

-میتونستی به نوشین بگی اما همچی رو از اون هم مخفی کردی و بازیش دادی…

دستامو بالا و پایین کردمو گفتم:

-میخواستم بگم ولی جراتشو نداشتم چون…

حرفم تموم نشده بود که خودش با تاسف گفت:

-چون داشت بهت خوش میگذشت.چون خودتم بدت نمیومد یکی هی بهت برسه..‌.

تند تند گفتم:

-نه نه….فکر میکنی نوشین منطقی بود؟فکر میکنی گفتن همچین حرفهایی به اون کار ساده ای بود!؟هان!؟

با صورتی که حالت پکرش هیچ فرقی با چنددقیقه پیشش نداشت زل زد تو چشمهام و گفت:

-چرا نباید بپذیره!؟

جواب این سوال کاملا مشخص بود.ولی نمیدونم اون بااینکه سالها نوشین رو میشناخت اما چرا بازم حرف همچین چیزی رو پیش میکشید.
خیلی سریع جواب دادم:

-چون اون همینجوریش هم دنبال بهونه بود تا به من بپره…اگه بهش میگفتم شوهرت مزاحمم میشه چی فکر میکرد…؟
بنظرت به این باور می رسید که اونه که هی میاد سراغ من نه ….

مکث کردم و با کشیدن یه نفس عمیق به اون که همچنان حس میکردم حس سابقش به من برنگشته خیره شدم.
دیگه باید چه غلطی میکردم تا باورم کنه!؟
تا بپذیره این وسط از یه جایی بعد من واقعا گناهکار نبودم.
با صورتی دلگیر و لحنی شماتت گونه گفت:

-تو از بودن با مهرداد هم سود میبردی هم لذت….با دست پس میزدی و با پا پیش میکشیدی وگرنه هزار راه واسه ورود نکردن به این ارتباط غلط بود ….
خیلی ها هستن فقیرن….خیلی ها هستن ندارن….خیلی ها هستن که همچین شرایط سختی واسشون پیش میاد اما هیچکدوم از اون خیلیا تن به همچین کارایی نمیدن مگر اینکه ضعیف باشن….

اشک تو چشمهام درخشید و برق زد.
نمیدونم باید بابت شنیدن این حرفها دلگیر میشدم
یا می پذیرفتم که حق با اونه.
با بغض گفتم:

-شاید حق باتو باشه اما من هنوزم میگم تو جای من نبودی…تو توی شرایط بد من قرار نداشتی….

انگشت اشاره اش رو به سمتم گرفت و گفت:

-آره شرایط تو بد بود اما خودت هم مثل آدمای ضعیف همین شرایط بد رو تبدیل کردی به یه بهونه واسه انجام کارای اشتباه ….

مکث کرد.از خشم رباد نفس نفس زد و بعد با تشتر و تلنگر ادامه داد:

-تو بدترین انتخاب ممکن رو انجام دادی ….بدترین و نابخشیدنی ترین…

اسم خطای منو میذاشت گناه ی که غیرقابل بخشش اما حاضر نبود درک کنه اون روزا چی کشیدم.
تن صدام رو بالا بردم و با لحن گریه آلودی که بیشتر بغض دار و مستاصل بود گفتم:

-من اون روزا داشتم بدترین روزامو میگذروندم….بدترین روزا…باید چیکار میکردم!؟

پوزخند تلخی زد و گفت:

-باید محکم و قرص مقابل مشکلاتت وایمیستادی نه اینکه تا اون یارو بهت گفت چه پری چه دمی همه چیزو بهانه کنی و وارد یه رابطه ی غلط و کثیف و لجن بشی ..

نامحسوس آهی کشبدم و چشمامو بازو بسته کردم.با چه زبونی باید میگفتم من مجبور بودم.
لبهام به بغضی که هی سرکوبش میکردم تکون میخوردن .
بااستیصال گفتم:

-فرزین….من اون روزها مجبور بودم….اگه حمایت های اون نبود زندگی من از ریل و مسبر خارج میشد!

پوزخند زنان اومد سمتم و به طعنه پرسید:

-فکر میکنی الان نشده!؟ شده…فقط بزدلها هستن که مقابل مشکلات اونقدر زود تسلیم میشن….
میدونی چیه بهار!؟

مکث کرد.چند ثانیه ای رو ترجیح داد تو صورتم دقیقه بشه و بعد هم گفت:

-آدم شرفشو مفت نمیفروشه ولی تو به پول فروختیش… به یه عشق زود گذر فروختیش …
به مهرداد..به مردی که زن و بچه داشت فروختیش….

اشک از چشمم چکید.سرم رو آهسته تکون دادم و خواستم حرف بزنم اما صدایی از بین لبهام خارج نشد.
حس کردم حتی فرزین هم دلش میخواد گریه کنه.
آخه تن صداش لرزش داشن.
سیبک گلوش که بالا و پایین شد حس کردم حتی اونم هی بغضشو قورت میده .
آهسته و با تاسف ادامه داد:

-من یه تصور دیگه از تو داشتم.تو تمام اون تصوراتو سوزوندی….همه رو بر باددادی…..
تو اگه میخواستی میتونستی اینکارو نکنی‌….
روزای سخت روزای امتحانن..تو تو امتحانت رفوزه شدی…..

اشک همینطور از چشماپ سرازیر میشد.
راست میگفت.من رفوزه شدم ولی فرصت میخواستم.
فرصت جبران اشتباه….
آهسته لب زدم:

-اما من تمام تلاشمو کردم از اون فاصله بگیرم…ازش دور بشم….من …من….من حتی خونه ام رو هم‌جدا کردم.
گشتم کار پیدا کردم که محتاجش نباشم.که پولاشو پس بدم اما…

وسط حرفهام‌گفت:

-دقر بود…واسه جبران دیر بود…تو نه تنها به دختر خاله ات و خودت بلکه به من و عشقی که بهت داشتم خیانت کردی….

با پلک برهم زدنی صورتم غرق اشک شد.
بغضآلود گفتم:

-بهم فرصت بده فرزین‌…من نمیخوام از دستت بدم!؟

سرش

رو به آرومی تکون داد

و گفت :

-فرصت!؟ فرصت چی؟ دیگه چیزی بین ما نمونده که تو بخوای با یه فرصت دیگه جبرانش کنی….
منو فراموش کن….همونطور که من‌میخوام‌ اینکارو بکنم….

سرش رو به آرومی تکون داد و گفت :

-فرصت!؟ فرصت چی؟ دیگه چیزی بین ما نمونده که تو بخوای با یه فرصت دیگه جبرانش کنی….
منو فراموش کن….همونطور که من‌میخوام‌ اینکارو بکنم….

تیکه های آخرجمله اش نابودم کرد.
اونجا که مصمم و جدی گفت میخواد فراموشم بکنه.
یعنی واقعا میخواست اینکارو انجام بده!؟
عشق یعنی این….یعنی به سرعت از یاد بردن؟یعنی نبخشیدن!؟
دستمو بالا آوردم.سرانگشت اشاره و شستم رو بهم چسبوندم و پرسیدم:

-یعنی من حتی لایق به فرصت کوچیک هم نیستم!؟

برای اینکه اثبات بکنه حال خودش هم چندان رو به راه نیست نیازی به بیانش نبود.از قدیم گفتن رنگ رخساره خبر میدهد از سر درون.
نفس عمیق آرومی کشید و بعد جواب داد:

-شاید باشی…شاید اگه کس دیگه ای جای من بود میتونست اما من نمیتونم…

“اما من نمیتونم”…”اما من نمیتونم”….
این جمله هزاران بار تو سرم اکو شد .
چرا نمیتونست آخه؟ چرا حاضر نبود به منی که تا به اون حد میخواستمش فرصت دوباره بده!؟
مگه همیشه از عشق حرف نمیزد؟
و مگه عشق نه یعنی بخشیدن پس چرا حالا اون تا به این حد بی رحم شده بود که حتی اشکها و توضیحاتم هم قانعش نمیکردن و دلش یه رحم نمیومد!؟؟
محزون و مایوس لب زدم:

-آخه چرا….؟

صداش دوباره خیلی ضعیف به گوش من رسید:

-فکر کنم چرا هاش مشخص باش.من دوست داشتم اما الان حس میکنم دیگه حالم از عشق و دوست داشتن و همه ی اینا بهم میخوره ….

دستهامو تکون دادم و با گریه گفتم:

-ولس تو همیشه میگفتی عشق یعنی بخشیدن…یعنی فراموش کردن یعنی…

وسط جمله ام باز یاداور شد چه کاری انجام دادم:

-تو خیانت کردی….تو واسه این نمیذاشتی من با خانواده ات صحبت کنم چون اونو هم همچنان داشتی…

گریه کردم و گفتم:

-نداشتمش من فقط…

دستشو بالا گرفت:

-نه بس…خواهش میکنم در موردش صحبت نکن…به اندازه ی کافی فکر کردن راجبش داغونم کرده

باعجز گفتم:

-اونطور نبود که تو فکر میکنی….

سرزنشبار لب زد:.

-تو هم خدارو میخواستی هم خرمارو….

-من فقط تورو میخواستم فرزین….میخواستم فقط از عشقمون مراقبت کنم

پوزخند زد:

-مراقبت یا خیانت !؟

آه کشیدم.آخرین تلاشمو کردم و با اندوه و بغض و صدایی که می لرزید و بغض داشت ازش یه فرصت دیگه طلب کردم:

-به من فرصت جبران بده فرزین…نمیخوام از دستت بدم..فقط یه فرصت دیگه…

سرشو خم کرد و به آرومی تکونش داد.
رفت تو فکر و بعد خیره شد به زمین و گفتم:

-اولین بار وقتی عاشق شدم 21سالم بود…خیلی دوستش داشتم و فقط به این فکر میکرم که قراره بهم برسیم.
حتی وقتی نامزد کردیم هم به چیزی به جز از لحظه ی بعدمون فکر نکردم…
من فقط میخواستمش….کنارش خوشحال بودم.شاد بودم…آرامش داشتم….
بخاطر درس و دانشگاه من و خودش طول کشید تا تونستیم بالاخره قرارمدار ازدواجمون رو بزاریم اما بعد ناغافل توی یه حادثه از دستش دادم و چیزی ازش نموند جز یه سنگ قبر….
بعدش دیگه هیچوقت نتدنستم به عشق و ازدواج و دوست داشتن فکر کنم یعنی
سعیمو کردم اما نشد
بارها با چندنفر چندقرار مثلا عاشقانه و آشنایی گذلشتم ولی هیچ کدوم سرانجامی نداشتن.. .عشق یه آن بود و من اون آن رو تو اینهنه سال تنهایی باهیچکس تجربه نکردم تا وقتی که تو رو دیدم….
هربار که چشمم بهت میفتاد بدون این که خودمم از احساسم باخبر باشم واسه اینوه دفعه ی بعد هم ببینمت لحظه شماری میکرلم و هربار حریصانه تر از قبل انتظار دیدار بعدی رو میوشیدم ….ایتبار دیگه واسه احساسم به تو اسم داشتم…اسمش دوست داشتن بود.عشق بود…
میخواستمت و اولین دختری بودی که گاهی شبها زندگی آینده رو باهات تصور میکردم و صدرصد مطمئن بودم عشق و احساسهای قبل از تو واقعا سوتفهام بودن…

مکث کرد و اینبار نگاهشو دوخت به صورتم.
پشیمون بودم خدااااا….
پشیمون بودم از اینکه با مهرداد وارد رابطه شدم .
من فقط فرزینو میخواستم ..فقط فرزینو….
اشک از چشمم سرازیر شد وقتی در ادامه گفت:

-اما الان دیگه حتی نمیتونم به ادامه دادن فکر کنم…
دیکه اصلا نمیخوام عشقو تو زندگیم راه بدم چون هربار ما توی زندگیم گذاشت منو شکست و پیرم کرد و بعدهم رفت….

مستاصل لب زدم:

-من دوست دارم…

انگار دیگه این دوست دارمها واسش ارزشی نداشتن که به عنوان حرفهای آخر گفت:

-بهار …شاید تمام حرفهات درست باشن.شاید واقعا من جای تو نیستم و اگه بودم ممکن بود خطای تو رو تکرار بکنم.شاید راست بگی و واقعا بخاطر هزار و یک مشکل خودت و خانواده ات فداکاری کردی اما من نمیتونم دیگه باهات ادامه بدم و فقط میتونم بگم امیدوارم بعداز هرجا که هستی خوشبخت باشی….

درحالی که میدونستم چقدر آماده ی هق هق کردن هستم پرسیدم:

-این حرف آخرت!؟

چشماش رو بازو بسته کرد و جواب داد:

-آره…این حرف آخرم

 

چشماشو بازو بسته کرد و جواب داد:

-آره این حرف آخرم…

نفسم تو سینه حبس شد.اشکهام روون شدن و من پرسیدم:

-حرف آخر یعنی چی فرزین!؟

گرچه ای چشم تو چشم شدن باهام گریزون بود اما اون لحظه صاف تو چشمهام نگاه کرد و جواب داد:

-یعنی بهتره همچی در آرامش تموم بشه…

نامحسوس آهی کشیدم و گفتم:

-و یعنی تو دیگه منو دوست نداری…

آهسته جواب داد:

-تو میتونی هرجور میخوای تعبیرش کنی…

-من‌میخوام تعبیرش رو از تو بشنوم…

نفس گرفت و بی رحمانه جواب داد:

-تعبیرش یعنی….یعنی راه من و تو از اینجا به بعد از هم سوا میشه….

آره….آره…..وقتی میگفت این حرف آخرم یعنی برو.یعنی همه چیز واسه همیشه تمومه. یعنی گذشت اون روزای خوبمون.
یعنی تا صبح هم بشینی اینجا و واسه من قصه تعریف کنی باز فایده نداره که نداره….
بغضمو قورت دادم و گفتم:

-فرزین…جرف آخر یعنی کشتن تموم فرصتها و خراب کردن تموم پلهای پشت سر.همه ی پلهارو خراب نکن….

بهم پشت کرد که چشمش به چشمهام نیفته و بعد گفت:

-متاسفم بهار…ولی خراب شدن این پلها واسه من اصلا اهمیت نداره…برات آرزوی خوشبختی دارم!

برام آرزوی خوشبختی داشت!؟ من چه جوری میتونستم به خوشبختی فکر کنم وقتی اون میخواست خودش رو از من بگیره.
سرم رو به آرومی تکون دادم و گفتم:

-من بدون تو خوشبخت نمیشم فرزین …

صدای آرومش با حالتی سرزنشبار به گوشم رسید:

-تو بدون من هم خوشبخت بودی…

با اندوه گفتم:

-نبودم و نیستم

واسه اولینبار صداش رو یه کوچولو بالا برد و گفت:

-چرااا بودی…بودی…وگرنه کار به اینجا نمیکشید…

خواستم توضیح بدم واسه همین گفتم:

-من وقتی با تو بودم به اون اجا…

نذاشت حرفهامو بزنم چون انگار اصلا علاق۶ ای به شنیدن حرفهام نداشت:

-بهار همه چیز تموم شده…و بهتره بری….

دیگه بیشتر از اون نمیتونستم غرورمو زیر پا بزارم و براش عجز و ناله کنم.
باید رسما به خودم میگفتم اون منو نمیخوااااد.آره اون نمیخواست….دیگه باید چیکار میکردم!؟
لبهامو رو هم فشردم تا بغضم نترکه و بعد آروم آروم عقب عقب رفتم و با صدای آرومی لب زدم:

-پس تموم شد….

نفس عمیقی کشید.اینو از بالا و پایین شدن شونه هاش متوجه شدم.
یه دستشو تو جیب شلوارش فرو برد و دست دیگه اش رو به آرومی پشت گردنش کشید.
گرچه همچنان پشتش به من بود اما گفت:

-هرجا میری خوشبخت بشی…

گریه کردم اما اجازه ندادم صدامو بشنوه.دستمو روی دهنم گذاشتم و نذاشتم هق هقم اونو مجاب کنه نیاز به دلسوزی دارم.
خوشبختی من کنار اون اتفاق میفتاد اما حالا که خودش رو ازم گرفته بود چطور میتونستم حتی به خوشبختی فکر کن….
نفسمو تو سینه حبس کردم تا به سکسکه نیفتم و بعد بغضمو قورت دادم و گفتم:

-اگه اینقدر از من متنفر شدی که حتی حاضر نیستی تو چشمهام نگاه کمی باشه….میرم و دیگه پشت سرمم نگاه نمیکنم

هیچی نگفت.سکوت یعنی تائید حرفهام.
اشک ریختم و بعدهم بدو بدو سمت دررفتم و از خونه اش زدم بیرون.
درو پشت سرم بستم.
خیابون تاریک بود و هوا بارونی‌….
عین حال و هوای من!
مثل دیوونه ها گریه کنان تو خیابون زیر بارون راه میرفتم….

بعداز این چه جوری میتونستم یه زندگی خوب داشته باشم!؟
یر یه خطاق احمقانه به شبه همه چیزم بر باد رفت.
آبروم….اعتبارم….عشقم….

 

درو باز کردم و رفتم داخل.
اگه کسی ازم میپرسید تو چه جوری راه خونه رو پیدا کردی میگفتم نمیدونم.
من تمام مسیرو پیاده تو تاریکی و زیر بارون قدم برداشتم و خودمم نمیدونم چه جوری خودمو رسوندم خونه…!!!
درو بستم و با شونه های خمیده و چشمهایی که همچنان لباب از اشک بودن رفتم سمت اتاق.
از هیکلم آب میچکید و حتی تمام موهام هم خیس شده بودن.
اما مهم نبود.یعنی دیگه هیچی در مقابل از دست دادن فرزین واسه من مهم نبود و اهمیت نداشت.
اون تنها کسی بود که تمااااام ذرات وجودم خواهانش یودم و حالا یاس تو وجودم زبونه میکشید!
لباسهامو از تن ازآوردم و اشک ریزان به سمت تخت رفتم.
دراز کشیدم و پتورو تا روی صورتم بالا آوردم.
فرزین…فرزین…نه قادر بودم اسمشو از یاد ببرم و نه حتی میتونستم تصویر صورتشو از سرم بندازم بیرون….
زندگی دیگه واسه من معنا و ارزشی نداشت.
من دیگه میل و تمایلی به هیچی نداشتم حتی به نفس کشیدن….
همه چیزمو از دست داده بودم و دوست داشتم بمیرم.
انگار اصلا واسه آدمی مثل من که طبل رسواییش به صدا دراومد دیگه ادامه ی زندگی اهمیت و ارزشی نداشت….اصلا نداشت!

~~~

یه نفر پشت در بود و بی امان بهش ضربه میزد.
پشت سرهم و بدون وقفه…
نشسته بودم روی تخت و خیره بودم به پنجره .
خیلی وقت بود که انتظارشون رو میکشیدم اما دوست نداشتم ببینمشون یا باهاشون چشم تو چشم بشم.
یعنی روی رو به رویی نداشتم.
من دلم‌میخواستم باخودم تنها بمونم.تنهای تنها.
اما انگار این بودن بیفایده بود.
میدونستم میاد دنبالم حتی اگه شده تو دل سیاهی شب بزنه به جاده….
از جا بلند شدم و قدم زنان به سمت پنجره رفتم.
گوشه ای از پرده رو کنار زدم و نگاهی به بیرون انداختم.
دایی دست به سینه کنار ماشینش ایستاده بود و پاشو تکون میداد.
پس کاملا مشخص بود اونی که داره در میزنه مامان!
راه گریز نبود.
تهش چی؟
باید بالاخره باهاش رو به رو میشدم یا نه!؟
اصلا رو به رو شدن با اون سخت تر از مواجه شدن با نوشین یا فرزین که نبود!
از اتاق بیرون رفتم.
کاملا شبیه ارواح سرگردان بودم.
ارواح هایی که سرخود و بیصدا با گامهایی آروم تو خونه میچرخن….
به در که نزدیک شدم رو به روش ایستلدم و دستمو سمت دستگیره دراز کردم.
اصلا نیازی نبود از توی چشمی بیرونو ببینم.
برای من کاملا عیان بود کی پشت در هست پس در و باز کردم و چند قدم عقب رفتم.
مامان با صورتی غضب آلوده اومد داخل.
خشم از سرو صورتش میبارید.
هم خجل بود هم خشمگین هم….هم ناراحت.
شبیه به یه مادر مایوس بود.
یه مادر که به کل از بچه اش مایوس شده.
درو بست و قدم زنان به سمتم اومد.
چتددقیقه ای با ناباوری تو چشمهام نگاه کرد و بعد دستشو بالا برد و دوتا سیلی محکم به هردو طرف صورتم زد.
هیچی نگفتم.هیچی…شاید حق داشته باشه!
سرش رو به تاسف تکون داد و گفت:

-تو اینقدر حقیر و کوچیک بودی و من خبر نداشتم!؟چرا آبروی منو بردی….چرا تحقیرم کردی….

پوزخندی زدم و گفتم:

-اگه همین آدم حقیر و پست کوچیک نبود تو و بهراد آوره بودین و خودش یه ناکام….

با تاسف و صدای بلند و شماتت گفت:

-کاش آواره بودم اما شرمنده نه…کاش آواره بودم اما خجالت زده نه….کاش آواره بودم اما دخترم اینقدر بدبخت نبود که بخواد با شوهر دختر خاله اش…

دستشو گذاشت رو پیشونیش و بجای ادامه ی حرفهاش آهسته نالید.

سکوت کردم و به صورتش نه…بلکه به زمین خیره شدم.
دستاشو بالا و پایین کرد و گفت:

-تو چرا اینکارو کردی آخه؟چراااا
تو این تهرون خراب شده هیچ پسر مجردی نبود که توی صاب مونده باهاش دوست بشی و مهرداد رو انتخاب نکنی؟

حتی دیگه رمق گریه کردن هم نداشتم.
من فقط آماده ی شنیدن توپ و تشر بودم‌همین.
من گرچه ساکت بودم اما اون ادامه داد:

-لعنت به تو بهار…این چه روسیاهی ای بود که به بار آوردی….

سرمو بالا گرفتم و آهسته اما با بغض جواب دادم:

-من مجبور بودم….

داد زد:

-خفه شوووو…تو حق نداشتی اینکارو بکنی.تو نباید با شوهر نوشین دوست میشدی!

مامان چه راحت توپ و تشرهاشو روانه ام‌میکرد.
خبرنداشت اگه پول مهرداد نبود هم خودش هم مهرداد آواره ی این شهرو اون شهر بودن‌
یا حتی خود من…
سرمو بالا گرفتم و گفتم:

-هرچی هم که بهت گفتو باور نکن….این تنها چیزی که ازت میخوام

بازم به نفرت و خشم گفت:

-دهنو ببند بهار…دهنتو ببند….وای وای که چقدر احساس خجالت میکنم…

دستهاشو دو طرف سرش گرفت وگفت:

-تو منو نابود کردی…نابودم کردی بهار…کاری کردی که دیگه حتی نمیتونم سرمو بالا بگیرم…

با دلخوری گفتم:

-چرا؟چون خودمو فدا….

نذاشت حرفمو بزنم و یه بار دیگه سیلی به گوشم زد و بعد هم گفت:

-من توزو فرستادم اینجا که درس بخونی نه اینکه کثافت کاری کنی و گند بالا بیاری….نه اینکه آبروی منو ببری..

آه عمیقی کشیدم و لب زدم:

-متاسفم…

پوزخند زد و گفت:

تو آبروی منو بردی….این احساس تاسفت به درد لای حرز هم نمیخوره…

 

پوزخند زد و گفت:

-تو آبروی منو بردی…این احساس تاسف به درد لای جرز هم نمیخوره!

مامان سنگ شده بود.سنگی که هیچ حرفی حاضر نبود تو وجودش نفوذ کنه.
اون فقط به قسمت خیانت و به این کلمه فکر نیکرد نه بیشتر.با غم و تاسف گفتم:

-من آبروی تو رو نبردم.حرفهای منم گوش کن…

 

سرشو تکون داد و پلکهاشو روهم فشرد و باز و بسته کردنشون گفت:

-تو چه حرفی داری….هیچ حرفی کار کثیف تورو توجیه نمیکنه….دختری که من تربیت کردم نباید میشد این…نباااید….

با منتهای غصه لب زدم:

-حرفهای نوشینو باور نکن مامان

ظاهرا این کلام من کلا بیفایده و لی اثر بود.
اونا یه دادگاه واسه مح تشکیل دادن بدون اینوه خودمم باشم.
تحقبرم کردن توهین کردن جرم واسم بریدن و ناسزا گفتن بدون اینکه خودمم باشم…
قصاصم کردم بدون اینکه حرفهامو بشنون و حتی حق دفاع رو هم ازم‌گرفتن.
نوشین اون چیزی رو که میخواست بگه و دوست داشت دیگران راجبم بگن رو گفته بود و نمیشد کاریش هم‌کرد.
یه جورایی اون حرفها اثرشو رو ی مامان گذاشت و کاریش هم نمیشد کرد.
پوزخندی زد و گفت:

-فکرشم نمیکردم دختر من اینجا به جای درس خوندن دزحال انجام کثافت کاری باشه. من به تو افتخار میکردم
به تو امیدداشتم…اما تو امید منو ناامید کردی!

سرش گیج رفت.
دستشو روی پیشونیش گذاشت وعقب عقب رفت سمت دیوار .بهش تکیه داد و بازهم به درد چشمهاشو روهم فشرد .شتابان و مضطرب به سمتش رفتم و گفتم:

-مامان چیشدی!؟

نزدیک که شدم خواستم دستشو بگیرم اما با عصبانیت کفت؛

-سمت من نیاااااا. دست کثیفتو به من نزن!

باورم نمیشد روزی همچین حرفهایی رو از مادرم بشنوم.اینکه ازم بخواد بهش نزدیک نشم و سمتش نرم.
یا اینکه منو با همچین الفاظی خطاب بکنه ….
خوب میدونستم نوشین چقدر حرف الکی پشت سرم گفته که حسابی از چشم خانواده ام افتاده بودم.
کمرش رو به دیوار تکیه داد و آهسته و آروم پایین نشست.
اون مادرم بود.هر رفتاری هم که باهام میکرد باز تهش نمیتونستم ولش کنم.
دستپاچه و غمگین رفتم سمت آشپزخونه
یه لیوان آب قند براش زدم و برگشتم سمتش.
لیوان رو به سمتش گزفتم و گفتم:

-بخور…قندت افتاده

نفس عمیقی کشید و دستمو باعصبانیت پس زد و خیره شو به زمین و گفت:

-حرفهای نوشین هنوز توی سرم میگفت دختره ت یه هرزه ی کثیف که با شوهرش وهرد رابطه شد تا تیغش بزنه حتی وقتی که بچه داشت ..چقدر دلم میخواست زمین دهن باز کنع و منو ببلعه…

میدونستم نوشین ممکنه خیلی پیاز داغ ماجرارو زباد بکنه.
آهی کشیدم و عقب رفتم.
چیکار میتونستم بکنم!؟ چی میتونستم بگم….
کمرمو تکیه دادم به دیوار کناری و چشمامو بازو بسته کردم.
مامان که حتی حاضر نبود از دست من یه لیوان آب بگیره پرسید:

-اون پولهایی که راه به راه به ما میدادی پول هرزگیت بود آره!؟

سرمو به سمتش بگردوندم و زل زدم تو چشمهاش.
پس نوشین علاوه بر اون دری وری ها اینارو هم به مامان گفته بود.
غمگین و ناراحت جواب دادم:

-قرض بودن….

داد زد:

-عه! قرض بودن!؟ خوب واسه کارای کثیفت اسمهای جور واجور انتخاب کردی….

خیلی سریع گفتم:

– آره قرض بودن یه روز بهش پس میدم

تکیه از دیوار برداشت و با عصبانیت خیلی خیلی زیادی گفت:

-تو کی اینقدر احمق شدی؟ کی اینقدر بیشعور شدی!؟
تو با یارو میگشتی و میچرخیدی و ازش پول میگرفتی و میدادی به مااااا ؟

 

مثل اینکه مامان حاضر نبود بپذیره به واسطه ی همون پولها بود که آواره ی کوچه و خیابون و سربار این و اون نشد.
همش تشر میزد…
داد میزد…اما یکبار از خودش نپرسید شاید من تحت فشار اینکارارو انجام دادم.
بغضمو قورت دادم و گفتم:

-یادتون باشه اگه اون پولها نبود شما و بهراد آواره میشدین.یا آواره میشدین یا سر بار این و اون…

با صدای بلندی گفت:

-کاش آواره میشدم اما دختز خواهرم بهم زنگ نمیرد و نمیگفت پاشو بیا دختر نمک نشناس هرزه ات جمع کن…..
کاش آواره نمیشدم اما نمیگفت تو چه غلطهایی کردی….

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

-شما منو قصاص قبل از محاکمه کردین..حتی نمیخواین حرفهامو بشنوین….

 

با همون ولوم صدای بلند جواب داد::

-آره نمیخوام ….دیگه شنیدنشون به درد من نمیخوره…آبرویی که نباید می رفت رو به باددادی….وقتشه که برت گردونم همون شیراز..تو جنبه ی بودن تو تهرانو نداری

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان عشق ممنوع/پارت سیو هفت

  از جاش بلند شد روبه روی من روی صندلی دیگه ای نشست و گفت …

یک نظر

  1. کاش میشد ادامه این رمانُ خرید چقدر منتظر باید بمونیم تا پارت بعدی بیاد؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *