خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان شاهدخت/پارت شصت ویک

رمان شاهدخت/پارت شصت ویک

 

_یه چیز بگم ؟؟

اون اضطراب و ناآرومی از چشماش کنار رفتن و مات شده نگاهم کرد. انگار که توقع داشت من تمام اضطرابی که داشت بند بند وحودم رو از هم پاره می‌کرد رو نشونش بدم .

با یه حرکت دستاش رو ول کردم و جوری خودم رو توی آغوشش انداختم که دوتایی باهم افتادیم روی تخت .

بالشت رو از کنارش برداشتم و تا می‌خورد زدمش …

ضربه اول مستقیم توی صورتش خورد و وقتی بالشت رو برای ضربه دوم بالا آوردن با دیدن دماغ قرمزش از خنده پوکیدم.

دانیار_چرا یهو وحشی شدی؟

_خودت نمیدونی ؟ سکته م دادی با قیافه ت

بالشت رو با قدرت از دستم بیرون کشید که روش افتادم.

سواستفاده‌گر همیشگی با دستاش دورم حصار کشید و من رو بین بازوهاش فشار داد.

دانیار_خب من حساب این رو میکنم که ممکنه برای تو سخت باشه یا چون هنوز وقتش نیست از شنیدن خبر جا بخوری برای همین میخواستم امادگیش رو داشته باشی .

لب برچیدم و همونطور که نگاه مسخ شده دانیار روی لبام داشت زیر دلم رو قلقلک میداد گفتم:

نهان_خیلی مسخره ای دانیار منو تا سر حد مرگ بردی و اوردی اخر سرم میگی قراره من به عنوان اصلی خودم وارد خانوادت شم؟

انگار نمیدونی من تا یه قدمی اون خانواده‌ جلو اومدم و دیر یا زودم خیلیا هویت واقعیم رو می‌فهمیدن .

بوسه اول رو روی لبم زد و با چشمای خمار گفت:

دانیار_بده به فکرتم ؟

نگاهش کردم که باز بوسیدم:

دانیار_بده نمیخوام دلت اشوب بشه؟

بوسه سومش طولانی تر شد و باز لب زد:
دانیار_دوست نداری دل شوهرت از نگرانی تو مثل سیر وسرکه بجوشه؟

صورتش رو دو دستی قاب گرفتم و همونطور که از عنوان شوهر دلم قنج میرفت با حالت خماری گفتم:

_نه … چنین شوهری رو باید قاب طلا گرفت گذاشت تو گاوصندوق که یه وقت چشم نخوره از دست بره …

از خنده تا مرز انفجار رفت و اینبار من بودم که برای بوسیدنش پیش قدم شدم .

 

از خنده تا مرز انفجار رفت و اینبار من بودم که برای بوسیدنش پیش قدم شدم .

صورتش رو با دستام قاب گرفتم و لبم روی لبش گذاشت

دستاش رو دو طرف پهلوم گذاشت و جامونو جابجا کرد و روم خیمه زد
خمار به لب های گوشتیش نگاه کردم و قبل اینکه اون بخواد پیش قدم بشه دستم رو دور گردنش حلقه کردم و سرشو پایین کشیدم و لب پایینش رو داخل دهنم کشیدم و مک آرومی بهش زدم

دانیار نتونست بیشتر از این تحمل کنه و لب بالام رو داخل دهنش کشید و مک عمیقی زد و گاز آرومی ازش گرفت

نفس کم آورده بودم دستمو روی سینه عضلانیش گذاشتم و فشار آرومی دادم که متوجه شد و با بوسه کوتاهی روی لبم ازم فاصله گرفت

اما صورتش رو عقب نکشید و همونطور توی فاصله کمی از صورتم قرار داد

هرم نفس های داغش روی پوست صورتم حالم بد میکرد

خواست سرش رو داخل گردنم ببره که گردنم رو کج کردم و نزاشتم ادامه بده
حالش گرفته شد و با چشمای خمار نگاهم کردم

_ چرا همیشه تو باید شروع کنی؟

نگاهش رنگ تعجب گرفت که تک خنده ای کردم

از ترفند هایی که بلد بودم استفاده کردم
پام رو دور کمرش حلقه کردم و خودمو رو به جلو پرت کردم تا بتونم بخوابونمش رو تخت و خودم روش قرار بگیرم

اونم مقاومتی نکرد و گذاشت کاری رو که میخوام انجام بدم

دست بردم دکمه های پیرهنش دونه به دونه و با حوصله باز کردم

میتونستم کلافگی تو حالت چهره اش تشخیص بدم اما امشب شیطانتم گل کرده بود و میخواستم ببینم تا کجا میتونه تحمل کنه

روی سیبک گلوش رو بوسیدم و سرمو پایین تر بردم و زیر سینه اش تا زیر سیکس پکاش بوسیدم و با زبونم خیسشون کردم

دکمه و زیپ شلوارش رو باز کردم و همراه با شورتش پایین کشیدمشون
اناتومیش رو توی دستم گرفتم و فشار آرومی بهش دادم که صدای آخش بلند شد

_ تمومش کن نهان

دستاش رو سمتم آورد و رو سینه هام گذاشت که مچ دستش رو گرفتم و از روی سینم برشون داشتم

انگشت اشاره دستمو جلوی صورتش تکون دادم

_ شما تا من اجازه ندادم بهم دست نمیزنی

قیافه اش دیدنی بود

نگاهم رو ازش گرفتم و سعی کردم لبخندمو بخورم

مردونگی باد کرده اش توی دستم گرفتم و سر مردونگیش به لبم نزدیک کردم
با برخورد زبون داغم به مردونگیش ناله ی آرومی کرد

خواستم ادامه بدم که به پهلوم چنگ زد و بالا کشیدم

_ حالا دیگه طاقت من میسنجی خانوم کوچولو

متوجه نقشه ام شده بود

تک خنده ی ریزی کردم و سرم پایین انداختم که چونم بین دستش گرفت و سرم بالا آورد

_ تو چشمام نگاه کن نهان

نگاهمو بالا آورد و به چشمای خمارش خیره شدم

_ چشمای عسلیت……واسه من یه دنیاس حق نداری ازم دریغشون کنی

لبخند کوتاهی زدم لبم رو از تعریفش به دندون گرفتم

با انگشت شصتش فشاری به چونم داد و به سمت پایین کشید تا لبم از زیر فشار دندونم آزاد کنه

انگشت شصتش رو نوازش وار روی لبم کشید

_ اینام مال منه فقط من حق دارم گازشون بگیرم

با اعتراض و خجالت اسمش صدا زدم

_ دانیار

_ جونم خانومی؟؟

مهلت نداد عکس العمل نشون بدم نیم خیز شد و لبام رو بین لباش اسیر کرد
دستش رو پایین سر داد و از روی لباس روی سینم هام نشوند و فشاری آرومی بهشون داد

ناله ای کردم و با فاصله گرفتن لبام از هم لبم داخل دهنش کشید و مک آرومی زد و ناله ام توی دهنش خفه کرد

دستش روی یقه لباسم گذاشت و سمت پایین کشید که دکمه های لباسم باز شد و از روی بدنم کنار رفت

نگاهی به سینه های خوش فرمم انداخت و دستش پشت کمرم برد و قفل سوتینم رو باز کرد

بی طاقت سرشو پایین برد و نوک سینه ام رو داخل دهنش کشید

مک های پشت سرمی بهش زد

لبمو به دندون گرفتم تا صدای ناله ام بلند نشه

 

اینبار نمیخواستم اینجوری به اوج برسم
تصمیم رو گرفتم و میدونستم دانیار تا همین الانشم کلی به خاطر من کوتاه اومده بود

کمی روی تخت نیم خیز شدم و دستم رو دور گردنش حلقه کردم و وادارش کردم خودش رو بالا بکشه

لبم رو روی لبش قرار دادم و بوسه ی کوتاهی به لبای خیسش زدم

_ نمیخوام اینجوری ارض*ا بشم

اخم ریزی بین ابروهاش نشست

دانیار_ منظورت چیه؟؟

_ فکر کن میخوام کادوی تولدت بهت….

انگار منظورم رو فهمید که قبل اینکه من جمله ام رو بخوام تکمیل کنم گفت

دانیار_ نه نمیشه نهان

به اخمی که بین پیشونی اش نشسته بود نگاه کردم و انگشت اشاره ام رو روش کشیدم و اخماش رو از هم باز کردم

_ چرا نمیشه؟؟

دانیار_ تا وقتی مطمئن نشم مال منی…

پلکام رو رو هم گذاشتم و فشار دادم
متعجب پرسیدم

_ منظورت چیه مال توام؟؟ مگه خودت نگفتی اول و اخرش من برای توام و تا تهش پام هستی ؟؟

خواست جواب بده که پیش دستی کردم و دستم رو بالا آوردم و حلقه توی دستم رو بهش نشون دادم

_ اگر مال تو نیستم پس این جیه دانیار؟؟

از حرفش بدجور بهم برخورده بود
یعنی دانیار هنوز دودل بود که همچین حرفی میزد

منِ ساده فکر کرده بودم همه چیز تموم شده است

بدجور خودم رو پیشش لو داده بودم
جوابی نمیداد و همین باعث میشد عصبانیتم بیشتر بشه

_ دانیار…..

 

دانیار_ من منظورم….

اجازه ندادم حرفش کامل کنه دستم رو روی بازوش گذاشتم و هلش دادم عقب و از روی خودم کنارش زدم

از روی تخت بلند شدم

خودمو با دستمالی تمیز کردم و لباسم رو مرتب کردم

جلوی آیینه نگاهی به سر و وضعم انداختم تا مطمئن بشم همه چی مرتبه
دانیار جلوم رو نگرفت و همین برام عجیب بود

هر وقت دیگه ای بود با هرروشی که بود منو برمیگردوند سرجام

اما دلیل این خونسردی اش رو نمیفهمیدم

دانیار_ کجا میری؟؟

سرد جوابشو دادم

_ باید جواب پس بدم؟؟

منتظر جوابش نموندم و از اتاق بیرون زدم
ازش دلخور بودم اونی که باید پاپس میکشید من بودم حالا که من میخواستم ……

چه دلیلی داشت که انجامش نده
نیلوفر تو بغل دایان لم داده بود
سرفه ی مصلحتی کردم تا متوجه حضورم بشن

نیلوفر با شنیدن صدام صاف نشست و برگشت سمتم

لبخندی زدم و جلو رفتم خطاب به دایان گفتم

_ خوبه خودت گفتی جای این کارا تو اتاقه واسه ما اَخه واسه شما خوبه

دایان تک خنده ای کرد

_ خب حالا توام روتو کم کن

نگاهی به کنترل تلویزیون که جلوی دایان بود انداختم

_ کنترل بده

خم شد و از روی میز برش داشت و پرت کردم سمتم

روهوا گرفتمش و کانال رو بالا و پایین کردم

همونطور که نگاهم به تلویزیون بود پرسیدم

_ بچه ها کجان؟؟

دایان با صدایی که توش شیطانت موج میزد گفت

_ والا تو و دانیار نرسیده رفتید تو اتاق منم بردم خوابوندمشون

_ ما رفتیم تو اتاق لباس عوض کنیم

_ باشه پشت گوشای مام مخملیه از اون موقع تا حالا همش لباس عوض کردن بود دیگه

کوسن مبل سمتش پرت کردم

_ لااقل مراعات نیلوفر رو کن

_ خانوم من چشم و گوشش بازه

نیلوفر گازی از بازوی دایان گرفت که آخش دراومد

تک خنده ای کردم

_ دلم خنک شد ؛ حقت بود

با نشستن دانیار کنارم متعجب برگشتم و نگاهش کردم
این کی اومد که من متوجه نشدم
حالا مهمم نبود

نگاهم رو به تلویزیون دوختم
با حس دستش روی رون پام دستش رو پس زدم

از جام بلند شدم و سمت آشپزخونه رفتم
در یخچال باز کردم تا چیزی برای خوردن پیدا کنم

با بسته شدن در یخچال سرم رو بالا آوردم

با دیدن دانیار که دستش رو روی در یخچال گذاشته بود اخمی کردم و خواستم دوباره در یخچال رو باز کنم که بازم بستش …

عصبی گفتم

_ چیکار میکنی؟؟

دانیار_ الان قهری؟؟

_ قهر مال بچه هاس من ناراحتم ، حالام لطف کن دست رو بردار میخوام یه چیزی بردارم کوفت کنم

دستش رو برداشت
در یخچال رو باز کردم و موزی برداشتم
پوستش رو کندم و گازی بهش زدم

خواستم از آشپزخونه بیرون برم که مچ دستمو گرفت و عقب کشید
دستش رو پشت کمرم گذاشت تا به لبه ی کابینت نخوره

دستاش رو دوطرف بدنم روی کابینت گذاشت و بین دستاش اسیرم کرد
توی صورتم خم شد

_ نکن دانیار

دانیار_ چیکار نکنم؟؟

خواستم حرفی بزنم که خم شد و گازی از موزم زد
با اعتراض گفتم

_ برای من بود میتونسی بری یکی از توی یخچال برداری

_ دوست داشتم دهنی تو رو بخورم ، خوشمزه تره

خم شد و گاز دیگه ای بهش زد
از ترسم بقیه موز رو داخل دهنم چپوندم و پشت چشمی براش نازک کردم

تک خنده ای کرد

دستش رو روی صورتم گذاشت و آروم با انگشت شصتش پوستم رو نوازش کرد
دستش رو پس زدم

از زیر دستش فرار کردم و قبل از اینکه بتونه بگیرتم وارد پذیرایی شدم

نیلوفر و دایان از جاشون بلند شدن

دایان _ ما که داریم میریم بخوابیم شمام راحت باشید آخه نه که تا حالا ناراحت بودید گفتیم یه وقت اذیت نشید

دانیار _ اگه تو این زبونی نداشتی…

خودش زودتر با خنده گفت

دایان _ میمردم

دستش رو پشت کمر نیلوفر گذاشت و سمت پله ها هدایتش کرد

روی مبل نشستم و کنترل رو دستم گرفتم خوابم نمیومد

میخواستم یه فیلم خوب پیدا کنم

کنارم نشست و دستش رو دور کمرم حلقه کرد
خواستم ازش فاصله بگیرم که سرشونه ام رو گرفت و وادارم کرد روی مبل دراز بکشم

خم شد و پیشونی ام رو کوتاه بوسید

دانیار_ میدونی که نازت بَد خریدار داره ؟؟

مهلت نداد جوابش رو بدم
نگاهش رو به چشمای عسلیم دوخت
خم شد و اینبار روی چشمام رو بوسید

دانیار_ الان من چیکار کنم دل خانومم بدست بیارم ؟؟

قبل از اینکه بتونم جوابشو بدم خم شد و نوک بینیم رو بوسید

نگاهش رو پایین برد و روی لبم ثابت نگه داشت
جلو اومد تا لبم رو ببوسه که دستم رو روی لبم گذاشتم
چشمام رو ریز کردم و نگاهش کردم

_ یعنی الان هرکاری بگم انجام میدی؟؟

لبخندی زد

دانیار_ اومم هرکاری

دستمو از جلوی لبم برداشتم و خودم روی لباش بوسه کوتاهی نشوندم
کنترل جلوش تکون دادم

_ یه فیلم خوب پیدا کن ببینیم

کنترل رو از دستم گرفت و از روم بلند شد
بلند شدم و روی مبل نشستم
سرم رو از زیر بازوش داخل بردم و خودم رو تو بغلش جا کردم

لبخندی زد و دستشو باز کرد و دور کمرم گذاشت کنترل روی میز گذاشت و بوسه ای روی موهام نشوند

سرم رو سینه اش ثابت کردم و به تلویزیون چشم دوختم

++++++++++++++++

نفهمیدم کی چشمام گرم شد و خوابم برد
با حس معلق شدنم روی هوا لای پلکام رو باز کردم

دانیار خم شد و روی تخت گذاشتم
خوابالود پرسیدم

_ فیلم تموم شد

دانیار_ پایان باز بود بقیه اش تو خواب تصور کن

به بدنم کش و قوسی دادم و غلتی زدم
دانیار پیرهنش رو از تنش خارج کرد و روی تخت اومد

دستش رو دور کمرم حلقه کرد و منو به سمت خودش کشید و از پشت بغلم کرد

دانیار_ گفتم جات فقط اینجاس

با حرفش لبخندی زدم و به خواب عمیقی فرو رفتم.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان عشق ممنوع/پارت سیو هفت

  از جاش بلند شد روبه روی من روی صندلی دیگه ای نشست و گفت …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *