خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان عشق ممنوع/پارت سیو هفت

رمان عشق ممنوع/پارت سیو هفت

بدون تو توی این خونه هیچ چیزی روال سابق و نداره
شاید برای تو آسون و راحت باشه که دور از من دور از این خونه زندگی کنی اما برای من اینطور نیست
من نمیتونم از کسایی که برام عزیزن و دوستشون دارم به راحتی دل بکنم.

آدم احساساتی نیستم کم پیش میاد تا به کسی وابسته بشم اما اگر این اتفاق افتاد دیگه نمیتونم این دلبستگی و از بین ببرم
فرق بین من و تو همینه همتا….

تو بدون من با راحتی به زندگی بدون من فکر می کنی اما من نمی تونم شاید از من بعید باشه عاشق شدن و این حرفها !
اما واقعیت همینه من آدمی ام که بد عاشق میشه و تو الان تمام زندگی منی وقتی نیستی همه زندگیم بهم میریزه و هیچ کاری نمیتونم انجام بدم

این آدم داشت راجع به من چه فکری می کرد؟
این که من یه ادم سنگدلم که شایدحتی هرگز عاشقش نشدم!
اما از قلب خبر نداشت
خبر نداشت چقدر هر روز عذاب میکشم اما نمیتونم بهش اعتماد کنم

 

اهسته زمزمه کردم
تو از دل من بی خبری پس از این خرفا ها نزن!
تو نمیدونی زندگی چطور برام میگذره! فکر میکنی این دوری برام خوشاینده؟

اما این طور نیست درست مثل یه شکنجه میمونه
یه عذابه نفس گیر…
اما نمیتونم بهت اعتماد کنم
اعتمادی بهت ندارم
اعتمادمو کشتی همان موقعی که منو معامله کردی اعتمادمو کشتی

نفس عمیقی کشید و من صدای نفس کشیدنش رو می شنیدم و حتی این صدا باعث می‌شد که ریتم نفسای منم جابجا بشه
با جدیت تمام گفت
_شاید حق با تو باشه اما مطمئنا یه دلیل برای اینکه کنارم نگهت دارم هست

با کنجکاوی گفتم
میشه اون دلیل رو بهن بگی؟
خنده ی مستانه سر داد و گفت

_ ما خیلی با هم رابطه داشتیم خیلی عشق بازی کردیم و من هرگز هرگز کاری برای اینکه بچه از من توی وجود تو رشد نکنه نکردم
هرگز جلوشو نگرفتم و نخواستم بگیرم آخرین باری که باهات بودم با همین نیت با هم بودیم
دلم میخواد یه بچه توی وجودت داشته باشم که منو به تو بیشتر وصل کنه

اصلا به این موضوع توجه نکرده بودم راست می گفت هیچ وقت جلوگیری نمی‌کرد همیشه بیخیال کارش رو انجام می داد و من هیچ وقت حامله نشده بودم

 

این چطور ممکن بود ؟
نکنه نمی تونستم مادر بشم ؟

اب دهنم و پایین فرستادم گفتم منظورت چیه یعنی من الان حامله ام؟

دوباره خندید و گفت
_اینو من نمی دونم تو باید بهتر بتونی اما امیدوارم که باشی چون اینطوری بیشتر از قبل به هم وصل میشیم و دیگه نمیتونی از من فرار کنی
پدرتم دیگه نمیتونه مانع‌تراشی کنه برای اینکه تو کنارم باشی
من برای اینکه کنارم حفظت کنم داشته باشمت هر کاری می کنم همتا
پس نخواه از من فرار کنی چون نمیتونی چون حقشون نداری کسی که مال منه تا نفس میکشه مال من میمونه
برگرد خونه برگرد به اینجا
جایی که متعلق به توئه کنار من باش…

حرفاشو نمیفهمیدم فکرم درگیره حرفی بود که زده بود می خواست من حامله بشم و من توی این مدت انگار نه انگار چطور ممکن بود؟

اسممو که صدا زد از فکر و خیال بیرون آمدم پرسید
_برمیگردی خونه؟ برمیگردی پیش من؟

زمزمه کردم به جای اینکه بخوای نطفه توی شکم بکاری به این فکر کن که چطور اعتمادمو بدست بیاری!
هر وقت بهت اعتماد کردم اون موقع برمیگردم خونه
اما میدونی چیه فکر نکنم بتونی اعتمادمو بدست بیاری
وقتی با چشمای خودم دیدم که منو معامله کردی چطور میتونم دوباره بهت اعتماد کنم؟

با صدای فریادش من پشت گوشی ترس تمام وجودمو گرفت چه برسه به اون آدما که تو اون خونه بودن و بدون شک الان از ترس به خودشون لرزیده بودن.

فریادش گوشمو آزا داد
_ من تو رو معامله نکردم همتا من فقط و فقط اونجا گفتم قبول می کنم و با خودم فکر کردم که زودتر از اون میام سراغ تو و می برمت
اما دیر کردم میفهمی دیر کردم …
من زنمو عشقمو ناموسمو معامله نمی کنم
چرا این و درک نمی کنی؟
چرا باورم نمی کنی؟

گریه ام گرفته بود هق می زدم و اون سمت خط داشت چنان التماس می‌کرد تا باورش کنم
اما مگه میشد حتی اگه حرفاش درست بود اون بازم نباید این کارو می کرد مگه نه؟
با بغض گفتم هرچی میگی درست اما بازم حقشونداشتی داشتی؟
به خدا که نداشتی
گناه من چی بود این وسط مثل یه اسباب بازی تو دست تو و اون داریوش عوضی دست به دست بشم

دوباره فریاد زد که از ترس گوشی از دستم افتاد با دستای لرزون گوشی و چنگ زدم روی گوشم گذاشتم داشت فریاد می زد هنوز

_ اسم اونو اسم اونو نیار
تو هنوز نفهمیدی من چه قدر روی خانوادمو داشته هام حساسم
چرا عذابم میدی؟
من اشتباه کردم باشه ولی بس نیست اینهمه دوری بس نیست این همه کنایه برای تنبیه من؟
بفهم لعنتی تو برای من همه چیزی
چرا نمی فهمی
چرا نمی بینیم
من روی داشته هام حساسم چرا حالم و نمیبینی؟
میخوای جونمو بگیری
میخوای منو بکشی قبول جونمم میدم فقط بیا اینجا کنارم باش جونمم میدم

 

با گریه تماس قطع کردم و صدای گریه ام اتاق و پر کرد
ساعتها اشک ریختم برای خودم برای سام و زندگیمون
زندگی که با اجبار شروع شد تا عشقی به این بزرگی به وجود آورد
وتی اشکام دیگه تموم شد و همراهیم نکردن دیگه شروع کردم به فکر کردن به تک‌تک جملاتی که سام گفته بود

فکر کردم اما چیزی مثل خوره داشت مغزمو می خورد من چرا حامله نشده بودم توی این مدت؟
نکنه مشکلی داشتم
نکنه هیچ وقت نتونم مادر بشم ؟
آفتاب که طلوع کرد با بی حالی دوش سرسری گرفتم
تصمیم داشتم پیش یه دکتر برم میخواستم باهاش حرف بزنم و ازش بخوام معاینه ام کنه
استرس بدی وجودم رو گرفته بود دست و پامو گم کرده بودم
وقتی زن بابام ازم پرسید کجا دارم میرم رو بهش گفتم
خواهش می کنم به بابا نگو میرم بیرون تا یکی دو ساعت دیگه برمیگردم اونم به ناچار قبول کرد

از خونه بیرون زدم با دیدن سمیر درست بالای کوچه متعجب و نگران به سمتش رفتم و پرسیدم

چیزی شده تو اینجا چیکار می کنی؟
سان حالش خوبه ؟
در ماشین و برام باز کرد و گفت
_ بشین توی ماشین اینجا درست نیست همه دارن نگاهمون می کنن حرف میزنیم.
کنارش نشستم به سمتم چرخید و گفت
_توام که حال و روزت بهتر از برادر من نیست
چرا این لجباز یه دندگی و تموم نمیکنی دیشب همه عصبانیتشو سر درختای بدبخت خالی کرد تا صبح خونه می‌لرزید از صدای فریادش

به بیرون نگاهمو دوختم و گفتم
چرا از من انتظار داری که برگردم من به برادرت گفتم هر وقت اعتمادمو به دست بیاره برمیگردم
دستی به صورتش کشید و گفت

_نمی دونم از دست شما دو نفر چیکار کنم حالا کجا داشتی میرفتی؟

تا خواستم پیاده بشم دستمو کشید و گفت
_کجا داری میری ؟
بگو کجا میرسونمت
به صندلی تکیه دادم و گفتم

 

می خوام برم دکتر
دکترخوب میشناسی؟
خندید و گفت
_ من اینجا مثل غریبه هام زیاد جایی نمی‌شناسم اما چه دکتری حالت خوبه مریض شدی؟
به بیرون نگاه کردم و گفتم دکتر زنان تو برو میگم کجا بری
با چشمهای برق زده رو بهم گفت

_ نکنه خبریه ؟
چم نگاهش کردم و گفتم
میشه راه بیفتی؟
چه حرفا مزینیا هیچ خبری نیست…

ناامید از اینکه تیرش به هدف نخورده ماشینو روشن کرد و راه افتادیم وقتی مطب یه دکتر زنان پیدا کردیم از ماشین پیاده شدم و گفتم
میتونی بری خودم بر می‌گردم اما ادن کارتی از جیبش درآورد و گفت

_ این کارت رو بگیر رمزشم تاریخ تولد سامه همینجا منتظرتم

ازش ممنونم بودم اصلا به این فکر نکرده بودم من هیچ پولی همراهم نبود وقتی وارد مطب شدم بعد از دو تا مریض نوبت من شد روبروی دکتر که نشستم نگاهی به من انداخت و گفت

_خوش اومدی دخترقشنگم میتونم کمکت کنم؟
خجالت می‌کشیدم اما باید حرفمو به زبون می‌آوردم یا نه
رو بهش گفتم مشکل من اینه که منو همسرم هیچ وقت از قرص ضدبارداری و این چیزا استفاده نکردیم ولی من تا حالا حامله نشدم
یعنی نمیتونم حامله بشم و بچه دار بشم ؟
دکتر لبخندی بهم زد و گفت
_انشالله که میشی چه حرفیه که میزنی باید معاینه ات کنم با چند وآزمایش برات می نویسم بعد ببینم مشکل از کجاست
معاینه اش که تموم شد گفت
_من که چیز خاصی ندیدم اما آزمایش های تکمیلی را برات می نویسم سونوگرافی آزمایش خون ازمایش ادرار و هرچیزی که لازمه انجام بده جوابش رو برام بیار

سریع برگه رو ازش گرفتن از اتاق بیرون رفتم
سمیربیرون منتظرم نشسته بود دوباره سوار ماشین شدم و گفتم
باید آزمایشگاه پیدا کنیم باید چندتا آزمایش بدم….

سمیر که نگران شده بود پرسید
_ چه اتفاقی افتاده
چه آزمایشی چرا نمیگی چه خبره؟

لبخند مصنوعی بهش هدیه دادم و گفتم
نگران نباش چیز خاصی نیست دکتر گفت برای اینکه بفهمه دردی که گاهی اوقات دارم برای چیه باید این آزمایش را انجام بدم .
مشکوک کمی بهم نگاه کرد و بعد ماشین و روشن کرد با کمی فاصله از اون مطب یه آزمایشگاه خوب پیدا کردیم که میتونستم سونوگرافی انجام بدم و هم آزمایشامو…
همه چیز که تکمیل شد جواب سونوگرافی که گرفتم بهم گفتن جواب آزمایشم چند روز دیگه آماده میشه
بیخیال نشون دادن سونوگرافی‌ به دکتر شدم و تصمیم گرفتم با جواب آزمایش با هم به اونجا برم.

سمیر منو به خونه برگردوند و هرکاری کردم کارت اعتباری که به من داده بود و پس نگرفت و گفت لازمت میشه با هم خداحافظی کردیم و رفت
و من داخل خونه شدم هنوز پدرم نیومده بود و من نفس آسوده ای کشیدم نمیخواستم فکر کنه به حرفاش بی اعتنایی می کنم
دوباره به اتاقم رفتم دل توی دلم نبود بخاطر جواب ازمایشا
دکتری که برام سونوگرافی انجام داده بود گفته بود همه چیز طبیعیه و هیچ مشکلی ندارم اما مهم این آزمایش هایی بودن که برام نوشته بود و باید منتظرشون میموندم .

باآمدن زن بابام از فکر و خیال بیرون اومدم
_نمیخوای بگی کجا رفته بودی ؟نمیخوای بگی چی شده؟

نمیدونم می تونستم بهش اعتماد کنم یا نه
اما به قدری تنها بودم و به حرف زدن نیاز داشتم که بهش اعتماد کنم
پس ازش خواستم کنارم بشینه
باخبر بود که من عاشق سام هستم
با خبر بود که نمی خوام ازش جدا بشم.

این وهم می فهمید مگه می‌خواست چه اتفاقی بیفته؟
نفسم رو بیرون دادم و گفتم
تازه دیشب متوجه شدم که من تو این مدت حامله نشدم کمی نگران شدم و رفته بودم پیش دکتر میخواستم ببینم نکنه مشکلی دارم.
دستمو توی دستش گرفت و گفت

_ چه مشکلی دختر خوب؟
خیلی ها چند سال بعد اینکه ازدواج میکنن بچه دار میشن

نگاهم به صورتش دادم و پرسیدم
_ هیچ وقت دوست نداشتی که بچه داشته باشی ؟

 

لبخندی بهم زد و گفت
_ مگه میشه!
همه آرزو دارن یه روزی مادر و پدر بشن اما من وقتی با پدرت آشنا شدم اون از من قول گرفت که هیچ وقت قصد بچه دارشدن نداشته باشم
میگفت نمیخوام دخترم ناراحت بشن
منم چون پدر تو خیلی دوست داشتم قبول کردم
باورت میشه اگر عشق اگر دوست داشتن باشه بود و نبود بچه فرقی نمیکنه
مهم اینه که اونی که دوسش داری کنارت باشه و آرامش بگیری…

سرمو پایین انداختم و گفتم
_اگه من بچه دار نشم سام هم همین حرفا رو میزنه؟
با صدای بلند خندید و گفت
_ اون آدمی که من دیدم اصلا کچلم بشی بچه دارم نشی و هزارجور اتفاق دیگه ام بیفته دست از سر تو برنمیداره.
دیونه چشماش داد میزد مجنونه
مجنون دختر …
خوب زندگی کردن به بچه نیست به عشقه به دلخوشیه به آرامشه…

کمی فقط کمی خیالم راحت شده بود اون بچه ای نداشت من مادری نداشتم درسته زیاد سن سال دار نبود
بد میشد الان سرم روی پاش باشه و اون کمی برام مادری کنه ؟
دودل سرم روی پاش گذاشتم و دراز کشیدم و اون از خدا خواسته دستش روی موهام کشید و شروع کرد به نوازش کردنم
چقدر به این حس و حال نیاز داشتم چقدر به اینکه کسی ای طور دلداریم بده نیاز داشتم
چرا هیچ وقت این زن و این طور درک نکرده بودم ؟
چرا همیشه یک طرفه به قاضی رفته بودم؟
چرا فرصت نداده بودم که بیشتر همدیگه رو بشناسیم و حداقل دوستای خوبی برای هم باشیم؟

 

با صدای زنگ گوشیم نذاشت از جام بلند بشم گوشیمو از روی میز برداشت و نگاهی به شماره انداخت
و گفت
_عجب حلال زاده ایه سام داره زنگ میزنه

راست نشستم و تماس وصل کردم

_کجا رفته بودی با سمیر ؟
با چشمای گرد شده گفتم برادرت اومد همه چی رو بهت گفت؟

بی اعصاب گفت
_به نظرت برادر احمقم همه چیز به من می‌گفت من الان به تو زنگ می زدم تا از تو بپرسم؟
فقط از دهنش در رفت پیش تو بوده و حالت خوبه و من نگران نباشم
چی میخواست چی میگفت؟

این آدم به چشم خودش هم شک داشت به دیوار تکیه دادم و گفتم
به نظرت چی می خواست؟
اومده بود حالمو بپرسه و بگه زودتر بیا مارو از شر سام خلاص کن…
نفسشو عصبی بیرون داد میتونستم تجسمش کنم الان …
حرفاشو نگاهشو رفتارشو
صورتشو
_مطمئنی چیز دیگه ای نگفت؟

آره ای گفتم اونکمی سکوت کرد و گفت _پس کی میایی اینا را از شر من خلاص کنی؟
حرف خودم به خودم پس داده بود
لبم وبا زبونم ترک کردم که زن بابام از اتاق بیرون رفت و ما رو تنها گذاشت گفتم
بهت که گفتم هر وقت اعتمادمو به دست آوردی
صدای فریادش دوباره بلند شد
_دِ اخه لعنتی من چطوری اعتماد تو رو بدست بیارم؟
دختر خوب بیا اینجا هرچی که تو بگی هر کاری که بگی می کنم اما از این فاصله من چطوری میتونم اعتماد تو بدست بیارم؟
بیا بعد من نوکرتم هستم

#سام

با این چیزا قانع نمیشدم برام قانع کننده نبود برای من
تمام روز وسمیر با همتا گذرونده بود و میگفت فقط حالشو پرسیدم ؟
اونم توید تمام این مدت؟
ممکن نبود…
دوباره سراغ سمیر رفتم توی اتاقش بود و تازه از حمام اومده بود
حوله ای که دورش بود و با دیدن من محکم تر کرد و گفت

_یه دری بزن وقتی میای تو شاید لخت باشم من!
بی اعتنا بهش رو به روش ایستادم و گفتم
توکه به من دروغ نمیگی

بیخیال سری تکون داد و گفت
_دروغ چی دنبال چی میگردی سام؟
هیچ چیز مشکوکی نیست

چند قدم بهش نزدیکتر شدم به صورتش خیره شدم و می دونستم اخن از صورتم جدا نمیشه
با همون صورت اخمو و یه پوزخند که نمیدونم از کجا روی صورتم جا خوش کرده بود گفتم
برای اینکه بتونم همتا رو بدست بیارم باید هر چیزی که هست و به من بگی
حتی اگه یه اتفاق خیلی کوچیک باشه! اینو که میدونی؟

کلافه منو کنار زد و گفت
_چرا اینقدر آدم و تحت فشار میزارین؟
زنت از اون طرف خودتم از این طرف…
باشه میگم من رفته بودم با همتا حرف بزنم که راضیش کنم برگرده اما اونو آماده در حال رفتن سر کوچه دیدم سوارش کردم و رسوندن پیشه دکتر….

چشمام گرد شد دکتر ؟
نگران پرسیدم
حالش خوبه؟
اتفاقی براش افتاده؟
مریض شده؟
دستش و بالا برد و گفت
_ به خدا من نمیدونم هرچی اصرار کردم چیزی نگفت فقط فهمیدم گاهی اوقات درد داره که برای همین پیش دکتر زنان رفت
نفسم حبس شد
احساس خفگی می کردم
رفته بود تا بچه ای که مال من رو از بین ببره؟
نکنه میخواد اون بچه رو ….
نه ممکن نبود….
اون عاشق منه
عاشق بچه اس که از من داشته باشه…..

 

با فریاد رو بهش گفتم

بپوش لباساتو میریم پیش اون دکتر
منو باید برم اونجا.

سمیر بازومو کشید و گفت
_ دردسر درست نکن بیشتر از این همتا رو ناراحت نکن
خواهش می کنم

به عقب هلش دادم و گفتم
چی داری میگی برای خودت ؟
رفته پیش دکتر زنان!
می فهمی یعنی چی؟
اگه حامله باشه چی غلطی بکنم؟
اگه بخواد بچه رو از بین ببره چه غلطی باید بکنم؟
سمیر کمی عقلتو به کار بنداز
اگه بچه ای باشه باید بمونه تا من همتارو برگردونم.

تازه انگار به خودش اومده بود سریع به سمت کمد رفت و گفت
_ تو برو بیرون الان میام

از عمارت بیرون زدیم نزدیک غروب بود نمی دونستم الان دکتر توی مطبش هست یا نه؟
اما خدا خدا میکردم که باشه که باشه و بهم بگه همتا نمیخواد بچه ی منو بکشه

نمیخواد کاری رو بکنه که تو خیالمه…
تا اروم بشم
تا خیالم راحت بشه

وقتی جلوی مطب رسیدیم وقتی پیاده شدم وقتی سراسیمه خودمو داخل مطب رسوندم با دیدن دکتر که حاضر آماده کیف به دست داشت با منشیش حرف می زد و می خواست بره رو به روش ایستادم و گفتم

باهاتون حرف دارم اگر میشه چند دقیقه وقت بذاری

_ اما الان دارم میرم وقت کاریمون تمام شده و و دیگه مریضی نداریم

کیفشو کشیدم و مجبورش کردم وارد اتاقش بشه در و بستمو اون ترسیده فاصله گرفت و گفت

_ چی شده این کارا چیه که می کنی؟
به پلیس…

دستمو بالا بردم و گفتم
من کاری باشما ندارم
نمیخواد به پلیس زنگ بزنی فقط چند تا سوال دارم
خانوم من امروز اومده اینجا می خوام بدونم برای چی اومده ؟

پشت میزش نشست و گفت
خانم تون اسمت چی بود؟

 

همتا دختر جوان و خیلی خوشگلیه
برگ‌های روی میزش را جابه‌جا کرد و گفت
_درسته آمده بود خوب چه کمکی میتونم بهتون بکنم؟

روی میز خم شدم و گفتم
فقط بهم بگو برای چی اومده بود ؟
اومده بود ازتون کمک بخواد برای سقط جنین؟

چشماش گرد شد و گفت
_آقای محترم دختر بیچاره اومده بود اینجا تا بفهمه میتونه حامله بشه یا نه!

نفس آسوده کشیدم انگار دنیا رو بهم داده باشن روی صندلی نشستم و موهام و چنگ زدم آهسته زمزمه کردم خداروشکر کرد

اما اون روبه من گفت

_ چرا با همسرتون تشریف نیآورده بودین؟

باهمون حال زار جواب دادم
دلشو شکستم ازم دور شده برای همینه که تنهایی اومده

دکتر با یه لخند گفت
_میگفت مدتیه ازدواج کردین و حامله نشده
نگران بود که نکنه مشکلی داشته باشه.

عصبانی به سمت دکتر نگاه کردم و گفتم
اون هیچ مشکلی نداره
این حرفا چیه
خانم هیچ مشکلی نداره!

با یه لبخند بزرگ گفت
_خوشحالم که هوای همسرتون رو دارین اما خوب اینکه توی این مدت حامله نشده یه دلیلی داره حتما

از جام بلند شدم دوباره روی میز خم شدم و گفتم
_ شما بهش چی گفتی؟

دکتر کمی به صندلیش تکیه داد و با همون لبخند نگاهم کرد و گفت

_هیچی براش آزمایش و سونوگرافی نوشتم تا بفهمم مشکل چیه
با عصبانیتی که نمی تونستم پنهانش کنم گفتم زن من هیچیش نیست اما اگر هم باشه شما بهش حرفی نمیزنی
بهش چیزی نمیگی
آهسته خندید و گفت
_ اینقدر دوسش داری ؟

کلافه دوباره روی صندلی نشستم
_ اگه اینقدر دوسش داری چرا دل شکسته ؟

 

دوستان سایت دیوان رمان به زودی باز میشه

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان عشق ممنوع/پارت سیو هفت

  از جاش بلند شد روبه روی من روی صندلی دیگه ای نشست و گفت …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *