خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان عشق ممنوع/پارت سیو هفت

رمان عشق ممنوع/پارت سیو هفت

 

از جاش بلند شد روبه روی من روی صندلی دیگه ای نشست و گفت

_خانم ترسیده و نگران بود که نتونه حامله بشه

نگاه کردم و گفتم
خواهش می کنم اگر چیزی بود که بهش نگین خواهش می کنم
اون هیچیش نیست سالم سالمه
مشکلی بود به خودم بگین من خودم باهاش حرف میزنم
طوری بهش میگم که ناراحت نشه نمی خوام واسه این چیزای کم ارزش ناراحت بشه
دکتر با تحسین نگاهم کرد و گفت

_ کاش همه زنایی که اینجا میبینم وپیشم اومدن همسری مثل شما داشتن که اینقدر نگرانشون باشه
مثل شما دوستشون داشته باشه واقعا این همسر شما خوشبخته
بخاطر داشتن شوهری مثل شما غبطه خوردن داره !
خیاتون راحت بهش نمیگم اگر مشکلی بود که انشاالله نیست یه شماره تماس برام بزارید بهتون زنگ میزنم

سریع کارتمو از جیبم بیرون کشیدم و روی میز گذاشتم و گفتم
خواهش می کنم هر چی شد بهم زنگ بزنید
نباید همتا مشکلی داشته باشه
نباید ناراحتی داشته باشه
چیزی تو این دنیا حق نداره اونو ناراحت کنه

با تموم شدن بحثمون از اتاق بیرون اومدم و با خیال آسوده از پله ها پایین رفتم
همتای من هیچ مشکلی نداشت و اگر خدایی نکرده مشکلی هم باشه هیچ اهمیتی نداره
وقتی کنار سمیر توی ماشین نشستم کمی بهم نگاه کرد و گفت

_فکر کنم خیالت راحت شده که اینطوری ارومی!
بدون اینکه نگاهش کنم سرمو به صندلی تکیه دادم و گفتم
_راحت نه دوباره زنده شدم مشکلی نیست میتونیم بریم خونه…

 

دو روز از اون جریان میگذرا از رفتن من پیش اون دکتر و حرف زدنم باهاش

دیگه اهمیت نداشت که آیا همتا مشکلی داره یا نداره
مهم خودش بود مهم کنارم بودنش بود نه اینکه بچه ای که بخوایم داشته باشیم.

بود و نبود بچه سر سوزنی برام مهم نبود
با صدای زنگ گوشیم به شماره ناشناسی که روش بود خیره موندم وقتی جواب تماس دادم با شنیدن صدای یه زن کمی به فکر رفتم
وقتی اون خودشو معرفی کرد تازه فهمیدم اون همون دکتریه که سراغش رفته بودم
بعد از کمی حرف زدن از من خواست به دیدنش برم
نگران شدم نکنه اتفاقی برای همتا افتاده بود ؟
نکنه مشکلی پیش اومده ؟

بدون خداحافظی قطع کردم سراسیمه نمیدونم چطور اما سر ۴۰ دقیقه خودم اونجا رسوندم
وقتی وارد مطب شدم بی توجه به مریضی که داخل بود وارد اتاق شدم و دکتر از جاش بلند شد
از من خواهش کرد که بیرون منتظر بمونم تا کارش با مریضش تموم بشه
اما من نمی تونستم طاقت نمی آوردم وقتی چیزی به همتا مربوط می‌شد من کم طاقت ترین آدمی شدم که روی زمین می تونست وجود داشته باشه!

دکتر به ناچار مریضشو توی سالن انتظار گذاشت و خودش پیش من برگشت و گفت
_ اما این رفتارتون اصلا مناسب نیست

بهش نزدیک شدم و گفتم وقتی پای زنم وسط باشه من هیچ رفتار مناسبی از خودم نشون نمیدم
چه اتفاقی افتاده ؟
حالش خوبه؟
از من خواست بشینم اما به دلیل اضطراب و نگرانی اصلا نمیتونستم یک جا بند بشم
پشت میزش نشست و گفت
_ می خوام چیزی بهتون بگم که هم براتون خوشاینده و هم شاید ناراحت کننده
اما چون خودتون خواستین اول گفتم با خودتون تماس بگیرم
عصبی گفتم برید سر اصل مطلب اتفاقی افتاده؟
برگه های که روی میز بود و به طرف من گرفت و گفت
_ همسرتون هیچ مشکلی نداره ایشون سالم سالمن
نفس آسوده کشیدمو گفتم

این کجاش ناراحت کننده است ؟

دکتر خودکاری که توی دستش بود به بازی گرفت و گفت
_ اما اینکه ایشون حامله نشدن این رو میرسونه که مشکل از شماست باید شمام آزمایشاتی بدید !

مشکل از من بود؟
روی صندلی نشستم و گفتم
من نمی تونم بچه دار بشم؟

دکتر گفت
_ معلوم نیست همچین حرفی نزدم اما اگر آزمایشات تکمیل کنید مطمئن میشیم که مشکل از کجاست

کمی به هم مکث کردم
همتا نباید میفهمید
رو به دکتر گفتم
به همسرم چی گفتید؟

دکتراز پشت میز بلند شد و روبروی من نشست و گفت
_ همانطور که شما خواستین چیزی نگفتم
اما نمیشه ازش پنهان کرد

به سمتش کمی خم شدم و گفتم

به همسرم بگین مشکل جزئی بوده یه عفونتی چیزیه که حل میشه و میتونه بچه دار بشه
بهش کاملا توضیح بدین اصلا جای نگرانی نیست
اما بهش چیزی از مشکل من نگید
دکتر کمی با تعجب نگاهم کرد و گفت _شما می‌خوای از همسرت پنهان کنی که مشکل داری ؟
به صندلی تکیه دادم و گفتم من هیچ وقت همسرم رو قاطی مشکلاتم نمی‌کنم اگر واقعا مشکل از من باشه بدون اینکه بفهمه ازش جدا میشم
من نمی خواهم همتا به خاطر من بیشتر از این مشکل تجربه کنه
دکتر متعجب گفت
_ خوب چراپنهان کاری واقعیت و بهش بگید شاید اصلا خودش خواست از شما جدا بشه به خاطر اینکه بچه دار نمیشید البته بازم میگم ما مطمئن نیستیم هنوز هیچ آزمایشی ندادین
لبخندی بهش زدم و گفتم شما فکر میکنین همسر من بفهمه مشکل دارم از من جدا میشه؟
اون دختر در عین حالی که میگه عاشق من نیست عاشق منه برای اینکه من ناراحت نشم ودلم نشکنه هرگز قبول نمیکنه که از من جدا بشه پس بهتره واقعیت همیشه پنهان بمونه و من خودم تصمیم بگیرم چه کاری باید انجام

 

دکتر پشت میزش برگشتو شروع که به نوشتن یه چیزایی روی برگه
کارش که تموم شد اون برگه رو به سمت من گرفت و گفت:
چنتا آزمایش براتون نوشتم حتما توی همین آزمایشگاهی که آدرسشو بهتون میدم انجامش بدین خیلی مهمه بعد از این آزمایش‌ها کلی کار دیگه هم با هم داریم اما فعلا باید اینا رو انجام بدیم برگه رو ازش گرفتمو با تشکر از از مطب بیرون اومدم حوصله آسانسور نداشتم دلم میخواست کمی قدم بزنم پله هارو پایین میرفتمو توی سرم آشوب به پا بود اگر مشکلی از منه اگه من مشکل دارم چطور میتونم همتا رو کنار خودم نگه دارم درسته خودخواهم
اما نه انقد که همتا رو از زندگی عادی محروم کنم پشت فرمون که نشستم به جای اینکه ماشینو روشن کنم تمام وجودم پر کشید به سمت اون

دختر شمارشو گرفتم و اون بعد از چند بوق جواب داد شنیدن صداش کافی بود که آرامش به وجودم برگرده حالشو پرسیدم و اون جوابش رو با خوبم داد و بعد حال منو پرسید خیلی عادی با هم حرف زدیم نه جنگ کردیم نه دعوا نه سرد بودیم و نه عاشق و معشوق مثل دوتا دوست صمیمی ازش خواستم امروز هر طوری شده ببینمش بهش گفتم چقد دلتنگشم و اون بدون اینکه نه بگه بدون اینکه بهونه ای بیاره برای فرار کردن از دیدن من قبول کردو قرار شد نزدیک غروب همدیگر‌و ببینیم بعد از قطع کردن تماسم کیفم کوک شده بودو حالم خوش
مهم نبود چه اتفاقی پیش میاد مهم این بود فعلا این دختر رو داشتم ماشینو روشن کردمو به سمت اون آزمایشگاه رفتم ادامای زیادی توی نوبت بودن با دیدن اون جمعیت کلافه و عصبی شدم اما چاره ای نبود باید انجامش میدادم با کلی صحبت کردنو قانع کردن پرستارایی که اونجا بودنو کادر اون آزمایشگاه قرار شد امروز آزمایشمو بگیرن

و ماکول نشه به فرداها و شاید هفته دیگه نوبت من که شد دیگه دو ساعتی وقت تلف کرده بودم
اول ازم خون گرفتن و بعد یه ظرف کوچیک بهم دادنو با کمال پررویی بهم گفتن میرین تو اتاق شماره چهار ما به نمونه اسپرمتون نیاز داریم
به حدی عصبی شدم و با عصبانیت رو به پرستار گفتم معلوم هست چی دارین میگین این کارا چیه که از من میخوایین اما اون پرستار بیخیال شونه بالا انداخت و گفت یه نگا به اطرافتون بندازید آقا همه اینا برای این اینجان همه این آدما برای این کار اومدن ما به نمونه اسپرم نیاز داریم و بدون هیچ کاری از پیش نمیره پس خواهش میکنم برید و انجام بدین چیزی برای خجالت کشیدن یا عصبانیت وجود نداره
سر چرخوندمو با دیدن اون شاید ده بیست نفر مردی که پشت سر من منتظر بودن کلافه به سمت من اون اتاقک رفتم چطور میتونستم این کارو بکنم
اما انگار چاره ای نبود باید انجامش میدادم

 

حس خفگی میکردم برام اصلاً خوشایند نبود دیدن این ظرف کوچیک توی دستم اما مجبور بودم هیچ کاریش نمیتونستم بکنم
انجام دادن این کار برای من سخت بود طوری که باورش واقعاً حتی برای خودم مشکل بود
هرگز این کارو نکرده بودم هرگز خودم رو مجبور نکرده بودم که جایی که نباید بخوام ارضا بشم
الان اولین بارم بود که این کارو میکردم بعد از یه مدت تقریبا طولانی و چند باری که ضربه ای به در خورد و ازم خواستن زودتر از اتاق بیرون برم تا نفر بعدی بیاد داخل بالاخره با عصبانیت از اونجا بیرون اومدم و ظرف و به دست و پرستار دادم و گفتم

اینم چیزی که خواسته بودید و از اونجا بیرون آمدم
احساس میکردم همه دارن با انگشت منو نشون میدن
این کارو واقعا برای خودم کسر شآن میدونستم اما مجبور بودم

پشت فرمون نشستم و کمی به فکر رفتم بی اندازه دلتنگ همتا بودم و دلم اونو میخواست
دلم دیدنش و میخواست
پس مسیر مو از خونه اونا کج کردم به سمت خونه ی پدریش رفتم
باید میدیدمش باید باهاش حرف میزدم حالا هرچقدر که پدرش مخالفت می‌کرد یا ناراحت و عصبانی می شد
حال و روز خودم دست خوشی از حال و روز پدرش نداشت
اون عصبی بود از حضور من توی زندگی دخترش و من عصبی بودم از برگشتن پدرش توی زندگی همتا

هر دوی ما همتا رو می خواستیم و هیچکدوم کوتاه نمی آمدیم و این باعث آزارمون بود
وقتی زنگ خونه رو فشار دادم همسایه هایی که بیرون بودن پچ پچ هاشون شروع شد

 

میدونستم همیشه اینجور جاها این چیزا عادیه همسایه ها دنبال حرف برای گفتن و غیبت کردنن و برام هیچ اهمیتی نداشت
و اینم باید میگفتم حضور من با این ماشین زیر پام توی این محله خیلی متوسط رو به پایینه شهر کمی عجیب غریب بود و بهشون حق هم میدادم

وقتی در خونه باز شدهمتا رو به روی خودم دیدم نگاهم به صورت معصومش افتادم همه چیز یادم رفته بود

به من نگاه می کرد که از کنار در کنارش زدم و وارد شدم
نگران جلوی راهم سد شد و گفت _خواهش می کنم کجا داری میای بابا الانه که از سر کار برگرده
ببینه اینجایی باز ناراحت میشه

روی ایوان کوچک خونشون نشستم و گفتم
هیچ برام اهمیت نداره که بابات ناراحت میشه یا نه
مهم منم میفهمی؟
و دلم برای زنم تنگ شده اومدم که زنم و ببینم
حالا چه دلت بخواد چه نخواد
چه بابات راضی باشه چه نباشه …

الانم مثل دخترای خوب برو برای شوهرت یه لیوان چایی بیار

دست به کمر ایستاده بود و به من نگاه می کرد و منظره قشنگ درست کرده بود به داخل خونه اشاره کردم و گفتم.

مگه نمیشنوی چی میگم ؟
همسایه‌ها تونم جلو در بودن که بدجورم داشتن نگاهم میکردن
اگه نمی خوای یه چای بهم بدی میتونم برم مهمون همسایه هاتون بشم
فکر کنم و مشتاق باشن ببینت من کی ام واز کجا اومدم و نسبتم با تو چیه مگه نه؟

 

از اینڪه عصبیش ڪنم به طرز ناجورے خوشم میومد
بامزه مے شد و من این صورتش رو دوست داشتم
یه نگاه به در حیاط انداخت و به داخل خونه رفت ڪمے بعد با یه لیوان چاے قندون ڪنارم برگشت و نشست

چاے بهانه بود
اهل چایے نبودم خودش خوب مے دونست نوشیدنے مورد علاقه من قهوه است اما این چاے از دست همتا خوردن داره…
نگاهم و به صورتش داده بودم ڪه ڪمے معذب ازم فاصله گرفت و به دیوار ڪناریش تڪیه داد و گفت

_چرا اینطورے نگاهم مے ڪنی؟

حرف دلمو زدم
دلم برات خیلے تنگ شده بود

استرسے داشتم ڪه شاید با من غریبه بود اما این روزا وجودمو گرفته بود اگر مشڪل از من باشه من چطور میتونم همتارو پابند زندگے با خودم ڪنم وقتے میدونم ڪه مشڪل از منه؟
وقتے ڪه من نمیتونم یه بچه به همتاچطور میتونستم ڪنار خودم نگهش دارم؟
نمیخواستم مانع خوشبختے و خوشیش باشم اگر من بودم بدون شک چه با بچه چه بے بچه همتا رو ڪنارم مے خواستم و نهایت خوشبختے را تجربه می‌ڪردم اما از دل همتاباخبر نبودم
اون بچه دوست داشت اون اگر بخواد ڪنارم بمونه از روے ترحم میشه و من اصلا اینو نمیخوام
چون همین الانشم همتا تصمیمش براے جدا شدن از من گرفته
طورے به فڪر رفته بودم ڪه با تڪون خوردن دست همتا جلوے چشمام از فڪر بیرون اومدم بهش نگاه ڪردم
دارے به چے فڪر مے ڪنے چاییت یخ ڪرد !نه؟

 

دستشو توے دستم گرفتم و آهسته روش و بوسیدم و گفتم
باورم نمیشه یه دختر به مهربونیه تو انقدر سنگے باشه ڪه از عذاب دادن یه آدم عاشق انقدر لذت ببره !
فڪر مے ڪنے من دیگه اون آدم زورگویے سابق نیستم فڪر مے ڪنے اگر بخوام نمیتونم همین الان تو رو از اینجا با خودم ببرم؟
میتونم تو خوب میدونے ڪه میتونم اما نمیخوام مثل گذشته باشم تا تو فڪر ڪنے همیشه در حال زور گفتن بهت هستم
اما دلت چطور راضے میشه ڪه من اونجا بدون تو شب و روز عذاب بڪشم و تو از من دورے ڪنے اونم به گناهے ڪه نڪرده ام!
من چطور میتونم از تو بگذرم ؟
از وقتے سمانه رو بردیم خونه سنگ صبورم شده صبح تا شب ڪنارش میشینم و براش حرف مے زنم
میدونے ڪه آدم مغرورے آم
مے دونے ڪه نمے تونم با ڪسے درد دل ڪنم
اما چون سمانه بیچاره ے من نمیتونه حرف بزنه اون رو براے حرف زدن انتخاب ڪردم
دڪترا میگن اگه بخوایم میتونیم ببریمش خارج از ڪشور جراحے ڪنه و ڪمے از توانایے شو در برگردونیم
اما ذهنم پیش تو درگیره
توام راحتم ڪن تا بتونم به اونم برسم گناه داره دختر بیچاره…
میدونے چند سالے ڪه گوشه خونه افتاده فڪر میڪردیم اون دختر زندگے نباتے داره
اما دڪترا گفتن این طور نیست و با چندتا جراحے میشه ڪمے حالش خوب و بهتر ڪرد
ما راضیم فقط چشماشو باز ڪنه یا بتونه ڪمے دستو پاشو تڪون بده
تو الان باید ڪنار من باشے همراه من باشے اما ازم دورے از من فرار مے ڪنے و این اصلا عادلانه نیست
چرا ڪمے به من فڪر نمیڪنے ؟

 

با وارد شدن پدرم توی حیاط حرفمون نیمه تموم موند برای احترام بهش از جام بلند شدم
من با این آدم سر جنگ نداشتم اما نمی تونستم از همتا بگذرم
فقط همین …

باعصبانیت بهم نزدیک شد و نگاهی به من و همتا انداخت و از کنارمون گذشت و داخل خونه رفت
همتا نگران نگاهش پشت سر پدرش رفت و من دستشو توی دستم گرفتم و گفتم

نگران چی هستی من شوهر توام گناه و خطا که نکردی دختر

ناراحت سرشو پایین انداخت و گفت _می‌دونم اما اون فکر میکنه که تو یک خلافکار به تمام معنایی برای همین میخواد از تو راحت بشه میخواد منو نجات بده چیکار باید بکنم با اون کارنامه سیاهی که داری.‌‌

با اطمینان بهش نگاه کردم و گفتم من هیچ کارنامه سیاهی ندارم میتونه بره بپرسه من هیچ کار خلافی نکردم اگر تو این کارا دست ریزی هم داشتم مطمئن باش از اون طرف کاری کردم که کارم را جبران کنم من هیچ وقت به هیچ دختری ظلم نمی کنم در حالیکه خواهر خودم که زیر ظلم باشه
تو منو نمیشناسی؟
همه اونا فقط یه بازی بود برای اینکه خواهرم رو به دست بیارم

با صدای پدرش هر دو نفر ما سکوت کردیم و به داخل خونه نگاهی انداختیم واقعاً داشت هر دوی ما رو به داخل خونه صدا میزد؟
متعجب بودیم اما نگران نبودم چون قرار نبود اتفاقی بیفته هیچ وقت از هیچ چیزی نگران یا مضطرب نمیشدم مگر اینکه پای همتا وسط باشه

انگار می خواست مانع رفتنم به داخل خونه بشه دستشو کنار زدم و گفتم

حالا که پدرت میخواد با من حرف بزنه تو میخوای مانع بشی؟
بذار ببینم چی میخواد بگه

با هم وارد خونه شدیم پدرش عصبی روی مبل کهنه و زوار در رفته که گوشه پذیرایی بود نشسته بودم دست به سینه به ما نگاه میکرد روبروش نشستم اما همتا ترسیده کنار دیوار ایستاده بود پدرش به کنار خودش اشاره کرد و همتا سریع پیش پدرش نشست

این بار مخاطب حرفاشو نگاهش فقط من بودم بهم خیره بود و گفت

_خب حرف حسابت چیه ؟
چی میخوای؟
اینجا چیکار داری ؟
سعی کردم خونسرد باشم و هیچ چیزی توی صورتم از خشم و ناراحتی دیده نشه
جوابشو دادم دلتنگ همسرم بودم اومدم همتا رو ببینم

کمی که خودش را جلوتر کشید و گفت _چه اصراری داری که دختر من زن تو باقی بمونه؟
تو چی داری بخوام بهت اعتماد کنم ؟
میخوای دخترمو به دستت تو بسپارن وقتی اون یکی دخترم توی خونه تو جونشو از دست داده؟

پای یکتا که وسط می‌آمد عصبی میشدم من چطور باید میگفتم اون دختر واقعاً خراب بود و ربطی به من نداشت حتی اگر پاش به زندگی من باز نمی شد بازم یه جای دیگه گند کاری‌اش بالا می آورد و یه جور دیگه میمرد و هیچ ربطی به حضور من توی زندگیش نداشت…

دستی به صورتم کشیدم و جواب دادم در مورد یکتا باید بهتون بگم هیچ دخالتی توی مرگ یا نه همه زندگیش نداشتم من خودم دنبال یه هدف بودم و به هدفم رسیدم من کاره ای توی این کارا نبودم فقط و فقط دنبال خواهرم بودم که به دستش بیارم و همینطور هم شد شما میتونید برید بپرسید هیچ مدرکی هیچ سابقه‌ای از من توی هیچ جایی نیست

 

خواهش می کنم فکر این که من یادمه خلافکار مو شب و روزمو با اسلحه و حمله به این و اون گروگان گرفتن و فروختن مواد مخدر و این چیزا میگذرونم از سرتون بیرون کنید

تنها خواسته من الان دختر تونه چون دوستش دارم و حقمه
همتا زنمه…

از جاش بلند شد و با عصبانیت گفت _اون زن تو نیست میفهمی؟
وقتی من رضایتی به این ازدواج نداده باشم این عقد باطل اون فقط یه نوشته روی کاغذه

مثل خودش ایستادم دستی به گوشه کتم کشیدم و گفتم

حق با شما اون الان زن من نیست
اما من دوباره دخترتون از تون خواستگاری می کنم نظرتون چیه ؟
انگار کسیه که باهاش آشنا نشدم میام خواستگاری تمام مراسماتی که شما بخواید انجام میدیم و من دوباره با دخترتون ازدواج می کنم

همتا با چشمای گرد شده به من نگاه میکرد باورش نمی شد که این حرفا رو زده باشم اما واقعیت بود من برای داشتن این دختر هر کاری می کردم تمام آزمایش و حرفایی که دکتر زده بود یادم رفته بود الان فقط به دست آوردنش به فکر می‌کردم
کلافه پدرش دوباره روی مبل نشست و گفت
_من نمیدونم چی بگم
من یه ادم آبرودار بودم که دو تا دختر داشت یکتا همیشه آبروم هدف می‌گرفت اما همتا سربزیر بود وقتی اونم غیبش زد و دیگه خبری ازش نشد انگشت نمای همه شدم من می خوام آبروی رفتم و جمع کنم من می خوام دخترم سرش بالا باشه و پشت سرش حرفی زده نشه

اگر قرار باشه که همتا بخواد کنار تو بمونه باید
باید تمام هفت خانی که من می خوام و بگذرونی انگار نه انگار که زنته و اینقدر به اون شناسنامه خط خطی ننار
اول میاید خواستگاری تمام مراسم انجام میشه و من هر وقت بله دادم اون موقع دوباره ازدواج می کنی

 

پیشنهاد خوبی بود
من این چیزا رو تجربه نکرده بودم با اینکه برای من واقعا مسخره به نظر می‌رسید اما به خاطر همتا به خاطر آرامش خودش و خانواده اش این کارو می کردم پس با خوش‌رویی تمام گفتم هرچی که شما بگین همین کار را انجام می‌دیم باشه من میام خواستگاری از دختر تون دوباره خواستگاری می کنم امیدوارم جواب دخترتونو شما بله باشه چون اگر قرار باشه جواب نه بشنوم تا صد سال دیگه هم که شده جلوی این خونه چادر میزنم و اون بله رو میشنوم وگر نه از اینجا هیچ جایی نمیرم

همتارو غرق بهت و حیرت تنها گذاشتم میدونستم باورش نمیشه که پدرش اینقدر راحت کوتاه آمده اما خوب بود خیلی خوب بود وقتی به عمارت برگشتم و همه چیز و برای سمیر و بهناز تعریف کردم هر دو نفرشون اول متعجب شدن اما بعد از خوشحالی نمیدونستن چیکار کنن
سمیر میگفت عروسی افتادیم
میگفتم دیوونه شدی من خیلی وقته که داماد شدم اما سر به سرم میذاشت از مراسم ازدواج و جشن این چیزا حرف می‌زد خبر خواستگاری من از زن شرعی خودم توی خونه به قدری سریع پیچیده بود که همه خدمتکار ها در موردش حرف می زدن برای همه خنده دار و بامزه به نظر می‌رسید اما برای خودم کمی استرس داشت
اولین بارم بود که می خواستم برم خواستگاری اونم خواستگاری کسی که واقعاً زنم بود

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت نودو پنج

  جعبه ی دستمال کاغذی رو برداشت و پرت کرد سمتم و گفت: -بگیرش….الان همشون …

2 نظر

  1. عاااالی بود داش علی…
    خداقوت…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *