خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار/پارت نودو دو

رمان بهار/پارت نودو دو

 

اون نه حاضر بود حرفهام رو بشنوه و نه حتی حاضربود باورم بکنه.
هیچوقت اینجوری خداحافظی کردن از تهران جز پیش بینی هام نبود اما حالااااا ….
به چشمهاش نگاه کردم و گفتم:

-اگه مایه ی آبرو ریزیت هستم خب همینجا میمونم!

پوزخندی زد و با تاسف و طعنه پرسید:

-بمونی که یه گند دیگه بالا بیاری!؟ گفتم که…تو جنبه ی بودن توی این شهرو نداری..تو مایه ی خاری و آبرو ریزی من شدی.. مایه ی خجالتم…

با زدم این حرفهای رک و راست تلفن همراهش رو از جیبش بیرون آورد و شماره ی دایی رو گرفت و ازش خواست بیاد بالا وسایل منو تو ماشینش جا بده ….
نمیدونم اون هم از کارم باخبر بود یا نه اما از تغییر رفتارش و از اینکه حاضر نشد باهام حتی بهم سلام بکنه پیدا بود کم و بیش حالیش چه خبر شده!
انگار از این به بعد باید با این موضوع کنار بیام.
با اخم‌و تَخمهاشون…..
با نگاه های پر انزجار و شماتت گونشون…..
قدم زنان از ساختمون زدم بیرون….
نفس عمیقی کشیدم و تکیه ام رو به دیوار دادم.
مهردادی که به چشم یه منجی بهش نگاه میکردم تمام زندگی منو بهم ریخت.
چقدر بهش گفته بودم دست از سرم بردار و بچسب به زندگیت…دل بده زن به بچه ات اما اونقدر کشش داد و اونقدر پاپیچ من شد که تهش شد این!
تهش اتفاقی افتاد که نباید….
یه رسوایی بزرگ پیش اومد که دیگه نمیشد جمعش کرد!
خیره بودم به زمین که حس کردم یه نفر گاهی تند تند و گاهی بدو بدو سمت من میاد.
سرمو که بلند کردم چشمم افتاد به پگاه….
پیاده و تنها سمتم میومد و لحظه به لحظه فاصله اش هم کمتر و کمتر میشد.
چند ثانیه بعد وقتی تقریبا بهم نزدیک شده بود گفت:

-سلام بهاااار….چیشده!؟ چه اتفاقی افتاده!؟ چرا پیام دادی که داری میری؟ سرم به سرم گذاشتی آره!؟

خودم بهش پیام داده بودم بیاد اینجا که لااقل کلیدخونه رو بدم دستش.نفس نفس میزد و حتی درست و حسابی نمیتونست کلمات رو ادا کنه.
با بغض بهش نگاه کردم و گفتم:

-همه چیز بهم خورد پگاه…همه چیز…

نفس زنان رو به روم ایستاد و بهم خیره شد.انگار درست و حسابی متوجه حرفهام نشده بود.چند لحظه بعد دایی رو دید که از ساختمون اومد بیرون درحالی که چندتا جعبه ی روی هم انباشه شده تودستش بود.
همه ی جعبه هارو گذاشت عقب ماشینش و دباره بااخم برگشت داخل.
پگاه دایی رو با چشم تعقیب کرد و وقتی فهمید نسبتی با من داره و اون وسایل هم وسایل نن هستن گفت:

-آخه اصلا چه خبره؟ چیشده!؟

بغضمو قورت دادم و گفتم؛

-مامان همچی رو فهمید…

هاج و واج نگاهم کرد.اونم مثل من شوکه و گیج و سردرگم شده بود.
چند ثانیه ای مکث کرد و بعد پرسید:

-منظورت از همه چیز ارتباطت با مهردادبود!

سرم رو تکون دادم و گفتم:

-آره…

عین من بهت زده شد.اون ارتباط به حدی غلط و آلوده به گناه بود که تجسم لو رفتنش هرکسی رو میتونست بترسونه وای به اتفاق افتادنش!
چنددقیقه ای فقط شوکه نگاهم کرد د بعد پرسید:

-حالا داری واقعا بر میگردی شیراز!؟

پوزخندی زدم و جواب دادم:

-دارن برم میگردونن …دایی و مامان!

دستشو پشت سرش گذاشت و با تاسف و نگزانی و دلشوره گفت:

-ای بابااا….آخه اصلا کی بهشون خبر داد!؟؟

سرمو پایین انداختم و با بغض جواب دادم:

-نوشین!

متحیر نگاهم کرد.اونم عین خودم نگران شده بود.
جوری که انگار اصلا اون اتفاق واسه خودش افتاده
دستمو گرفت و پرسید:

-یعنی نوشین همچی رو فهمید؟

آهی کشیدم و سرم رو آهسته جنبوندم و لب زنان جواب دادم:

-آره همچی رو…همچی رو فهمید…

ای وای کنان جلو چشمهام قدم رو رفت و حتی کنج ناخنشو لای دندونهاش گذاشت و مضطرب وار باهاش رفت.
این عادتش رو میدونستم…
که تا عصبی میشه و میترسه میفته به جون ناخنهاش.
دستشو از دهنش بیرون کشیدم و گفتم:

-مامانم ازم متنفر شده….دست خودش بود حتی به چشمهام هم نگاه نمیکرد.باید برام یه کار بکنی…
کلید خونه رو تو پس بدی.اگه هم قراره چیزی رو امضا کنی یا چیزی بدی یا حتی بگیری خودت اینکارو بکنی…

غمگین نگاهم کرد.
میدونستم بخاطر شرایط روحیش خیلی با کسی سازگاری نداره و همیشه با من بیشتر میچرخیده وبیشتر صمیمی بوده پس رفتن من یه جورایی تنهاش میکرد.
واسه همین بغض کرد و گفت:

-یعنی واقعا واسه همیشه میری!؟

چشمهام روی اشکهای لباب از اشکش به گردش در اومد.
تکیه از دیوار برداشتم و با باز کردن دستهام بغلش کردم.
خودشو انداخت تو آغوشم.
دستمو پشت کمرش گذاشتم و با صدای لرزونی گفتم:

-پگاه این اون چیزی نبود که میخواستم . زندگی من از این به بعد جهنم خالص…

با بغض و صدایی تو دماغی شده گفت:

-دلم برات تنگ میشه….

با بغض لب زدم:

-من بیشتر….

 

 

با بغض لب زدم:

-من بیشتر….

اینکه آدم با اون سن و سال فقط دو رفیق صمیمی داشته باشه سخت بود و سخت تر اینکه از همین دو رفیق هم دور بشه.
من میدونستم این شرایط واسه هردومون سخت هم من و هم پگاه.
این دوری اجباری یه ضربه ی بزرگ روحی بود.یه ضربه ی تلخ!

ازهم که جدا شدیم فین فین کنان گفت؛

-بهار تو بری من خیلی تنها میمونم ….

اینجا اونقدر اتفاقهای ناخوشایندی برام افتاد که دوستش نداشتم اما دلمم نمیخواست اینقدر تلخ ازش جدا بشم.
من تو این شهر هم خاطره ی خوب داشتم و هم خاطره ی بد.بودن با فرزین ، دوست داشتنش، شب تا صبح بیدار موندن با پگاه….
درد و دل کردن…سینما رفتن…
چطور میتونستم قید همه ی این روزای خوب رو بزنم!؟
چطور میتونستم خاطراتم با فرزین رو از یاد ببرم وبا نبودن و نداشتنش کنار بیام!؟
لبخند تلخی روی صورت غمگینم نشوندم.
دستشو گرفتم و گفتم:

-من تنها تر میشم….خیلی تنها تر…میبینی؟ حتی دلشون نمیخواد تو چشمهام نگاه کنن.اونا منو تردد میکنن…محال دیگه دوستم داشته باشم.محال بهم اهمیت بدن….
محال زندگی راحتی داشته باشم.

انگشتامو تو دست فشار داد و گفت:

-خب بمون …همینجا بمون.اصلا یه خونه اجاره میکنیم فقط من و خودت هان !؟ باهم میگردیم دنبال کار…دنبال یه جای بهتر…

پیشنهاد های جور واجور پگاه دیگه فایده ای نداشتن.موندن من دست خودم نبود.
دست مامانی بود که با دایی اومد که چنان من رو از این شهر ببره انگار هیچوقت نبودم.هیچوقت و هیچ زمان…سرم رو به آهستگی تکون دادم و گفتم:

-نمیشه …یعنی نمیتونم.من باید برم پگاه….مامان و دایی اجازه نمیدن بمونم.پگاه….

صدام لرزید.سرم رو پایین انداختم تا قطره اشکم جاری نشه رو گونه ام.
افتاد رو کفشم.و اون قطره پخش شد رو سیاهی رنگ. خجالت زده گفتم:

-فکر نکنم دیگه حتی روم بشه تو چشمهاشون نگاه کنم.همش میگم ای کاش زمان بر میگشت به عقب….ای کاش هیچوقت رام وسوسه های مهرداد نمیشدم….هیشکی محو درک نمیکنه پگاه…هیشکی

دستشو زیر چونه ام گذاشت و بعد خیلی آروم سرم رو بالا آورد و گفت:

-همه ی آدما خطا میکنن…همه ی آدما…بعضیا خوش شانسن و لو نمیرن بعضیا هم بدبیاری میارن….
تو فقط بدبیاری آوردی …همین! تو که نمیخواستی ادامه بدی اون ارتباط رو…لو رفت.دست تو که نبود!

آه از نهادم بلند شد.چیزی که منو بیش از هر چیز دیگه ای غمگین و دپرس و افسرده میکرد فرزین بود.
فرزینی که دلم میخواست بشینم و بخاطر رفتنش از زندگیم هاای های بزنم زیر گریه…..
خدایا آخه چی میشد؟ چی میشد اگه زندگی من اینجوری پیش نمی رفت….
اگه نوشین نمیفهمید…
اگه زنگ نمیزد به خانواده ام.
غمگین و دپرس لب زدم:

-آره….من بدبیاری آوردم.یه بدبیاری بزرگ….

دستشو نوازشوار روی شونه ام کشید و بعد پرسید:

-آخه اصلا چه جوری متوجه شد!؟

ماتم زده، خیره به نقطه ای نامعلوم جواب دادم:

-نمیدونم…ولی احتمالا به مهرداد شک کرده بعدهم تعقیبش کرد و….البته…یه حرفهایی هم راجب شهناز زد.من مطمئنم اون زن هم یه چیزایی بهش گفته….شک ندارم ولی….

بغضمو قورت دادم و گفتم:

-ولی تو که میدونی من نمیخواستم ادامه بدم….تو میدونی …

قبل از اینکه پگاه جوابی بهم بده صدای بی مهر مامان از پشت سر به گوشمون رسید:

-بیا برو سوارشو….

پوزخند کمرنگی زدم.حتی حاضر نبود اسممو به زبون بیاره.نگکاه آخرو به پکاه انداختم و گفتم:

-من فراموشت نمیکنم پگاه…من بهت زنگ میزنم.پیام میدم….تو هم منو فراموش نکن خب…؟!

فکر میکردم فقط خودم احساساتی ام اما اون بیشتر احساستی بود چون به محض اینکه حرف از خداحافظی زدم دوباره شروع کرد اشک ریختن و بعدهم گفت:

-دلم برات تنگ میشه….من از امروز تنهایی هام شروع میشه..دیگه نه تورو لازم نه آرتینو….

ما هردومون مثل هم بودیم.
اون نه من رو داشت نه آرتین رو و من نه اونو داشتم نه فرزین…..
دسته کلید رو گذاشتم تو مشتش و گفتم:

-شرایط تو خیلی بهتر …حدااقل کسی به چشم یه خیانتکار نگاهت نمیکنه.پگاه.مراقب خودت باش….خیلی دوست دارم…خیلی…

هرچه بیشتر کنارش میموندم خداحافظی برام سخت تر و مشکلتر میشد.
آه کشیدم وعقب عقب ازش فاصله گرفتم و بعد اشک ریزان رو برگردوندم و به سمت ماشین دایی رفتم و سوار شدم….
درو بستم و سرمو پایین انداختم.
اگه نگاهش میکرم دل کندن واسم سخت میشد…

 

*چند ماه بعد*

برای هزارمین بار شماره اش رو گرفتم اما لحظه ی که میخواستم تماس بگیرم خیلی سریع منصرف و پشیمون میشدم.
آه از نهادم بلند شد.
گوشیمو ول کردم رو میز زیر آلاچیق و سرمو گذاشتم رو کتابها و جزوه ها…
خسته بودم.خسته بودم از هین زندگی، از این شرایط مزخرف….
از روزهایی که تلخ و سخت میگذشت.
از فرزینی که با وجود گذشت چندماه هنوزم حاضر نشده بود حتی یه پیام بهم بده.
و من مدام از خودم‌میپرسیدم واقعا به همین سادگی و آسونی فراموشم کرد؟به همین راحتی؟
دیگه نه ارج و قربی پیش بقیه داشتم و نه حتی پیش خودم.
به چشم یه هرزه نگاهم میکردن و گاهی حتی یه قاتل زنجیره ای…
سرمو بلند کردم و دوباره تلفتم رو برداشتم .
جزوه و کتابهارو جمع کردم و انداختم تو کیف وبعدهم پیاده به راه افتادم و از در دانشگاه زدم بیرون….
کلی عکس از فرزین داشتم که دلم نمیومد حذفشون کنم از طرفی خسته شده بودم.
خسته بودم از تماشای بی حاصل این عکسها چون فقط باهاشون خودمو رنج میدادم و هیچ فایده و اثری برام نداشتن …
اونقدر تو فکر بودم که نفهمیدم کی رسیدم خونه.
نیازی به در زدن و زنگ زدن نبود.
در حیاط نیمه باز بود و بهراد با توپ گرونقیمتی که نو هم بود تو حیاط بازی میکرد.
رفتم سمتش.
توپش قِل خورد و اومد سمت من.
با پام نگهش داشتم و بعد خم شدم و برداشتمش.
دوید سمتمو با دراز کردن دستهاش گفت:

-بهار توپمو بده!

سرمو به سمتش برگردوندم و گفتم:

-باشه ولی کی اینو برات گرفت.مامان ؟

قیافه اش که نشون میداد خیلی راضیه.لبخندی روق صورت معصومش نشوند و جواب دادم:

-نه عمو صادق گرفت…

اصلا همچین آدمی رو نمیشناختم.متعجب نگاهش کردم و پرسیدم:

-کی؟ عمد صادق کیه!؟

خودشم انگار نمیدونست و فقط با این لفظ آشناش کرده بودن.شونه بالا انداخت و جواب داد؛

-نمیدونم دیگه …عمو صادق…بابای بعدیمون….

تا اینو گفت جاخوردم.سنش کمتر از اونی بود که بتونه همچین مسایلی رو درک و تجزیه کنه.
توپش رو بهش دادم و قدم زنان سمت پنجره ی پذیدایی کوچیکی که به سمت حیاط باز میشد رفتم.
پشت دیولر ایستادم وبا کج کردن سرم نگاهی به داخل انداختم.
حس کردم میشناسمش….همون خواستگار مامان بود.همونی که خیلی وقت پیش هم یکبار اینجا اومده بود.
مامان سرش خم بود و اون مرد که نیمرخش رو میتونستم ببینم حرف میزد:

“من راستش با وجود بهراد مشکلی ندارم.اونو مثل پسر خودم میدونم ولی در مورد دخترتون بهار خانم فکر نکنم حتی از لحاظ شرعی هم روا نباشه با ما زندگی کنه….”

زنی که همراهش بود گفت:

“حالا میشه بعدا راجب این مسائل هم صحبت کرد….فعلا اصل موضوع اینکه …”

حوصله ی گوش دادن به حرفهاشون رو نداشتم.پوزخند تلخی زدم.ببین کار ما به کجا رسید.
مادر گل گلابم میخواست ازدواج کنه و ناپدری آینده ی گل گلاب منو لایق اینکه تو خونه لش باشم نمیدونست.
هر چند فکر نکنم اصلا نیازی باشه اون مرد همچین چیزی بگه….
مامان بعداز اون اتفاق اونقدر از من بیزار شده بود که حتی چشم دیدنم رو هم نداشت.
چنددقیقه ای همونجا موندم تا وقتی که حس کردم دارن خداحافظی میکنن….
رفتم و پشت در دستشویی پنهون شدم تا وقتی که اومدن بیرون…
حالا بهتر تونستم ببینمش.
یه مرد حدودا ۴۵_۴۶ساله با ظاهری نسبتا مذهبی…
بد نبود قیافه اش اما واقعا مامان میخواست به ازدواج کردن فکر کنه؟؟؟
تا دم در همراهیشون کرد‌ و صحبتهای بعدیشون رو به جلسه ی بعد موکول کردن.
ظاهرا این یکی خواستگار واسه مامان خیلی جدی بود.
به محض رفتنشون وقتی مامان درو بست و اومد داخل من هم از پشت در دستشویی بیرون اومدم و گفتم:

-میخوای ازدواج کنی!؟

ایستاد و سرش رو به سمتم برگردوند.سرتا پام رو از نظر گذروند و گفت:

-چیه؟دلت میخواد تا ابد ور دلت بمونم !؟بهراد بابا میخواد…یکی که حمایتش کنه….

پوزخند زدم وبه طعنه پرسیدم:

-چطوری میخواد پدری کنه وقتی از همین حالا این گوجه خریدن داره بچه هاتو سوا میکنه!؟

حرفهای من اخمو و عبوسش کرد.بعداز اینهمه مدت شاید این اولینیاری بود که اینجوری رو دروی هم‌می ایستادیم و حرف میزدیم.
آره….اون اتفاق بد مارو ازهم خیلی دور کرد!
لبخند تلخی زد و با صدای غصه دار گفت:.

-چیه؟خیلی دوست داری با من بیای خونه ی اون ؟میخوای به اون هم….

صدامو بردم بالا و چون میدونستم چه تیکه ای میخواد بپرونه گفتم:

-بسه دیگه مامان…بسه…یه گهی خوردم یه غلطی کردم و بعداز اینهمه مدت چرا بیخیالم نمیشی؟

دستشو بالا آورد و خشمگین جواب داد:

-چون گهی که خوردی قابل بخشش نیست…چون آبرو و شرف منو بردی….چون پیش خواهرم و دخترش شرمنده و خجلم کردی….
چون رو سیاهم کردی…

 

بغض کردم.هنوزم دست بردار نبودن.
آب دهنمو قورت دادم و گفتم:

-باشه…پس شما برو باخیال راحت ازدواج بکن و برو پی زندگیت….منم اینجا می مونم…به هرحال رهن اینج

ارو که خودم دادم اجاره اش رو هم یه جوری جور میکنم….
شما به فکر سور و ساتتون باش عروس خانم…

 

پوزخندی زدم و از کنارش زد شدم و سمت دررفتم

 

 

پوزخندی زدم و از کنارش رد شدم و سمت دررفتم.
چطور میتونست با دختری که از پوست و گوشت و استخون خودش هست همجین کاری بکنه.
مگه میشه یه مادر اینقدر بی احساس باشه!؟
دنبالم اومد و لباسم رو از پشت کشید و نگه ام داشت.
شاکی بود….
شاکی تراز اولینباری که اومد تهرون و دستمو گرفت و با دایی برم گردوند شیراز.
زلزد تو چشمهام و طلبکارانه گفت:

-بزارم تنها بمونی که باز هر گهی دلت خواست بکنی!؟ بزارم تنها بمونی که عین هرزه ها پا تو زندگی اینو اون بکن….

خفه خونی دیگه بس بود.حس کردم کلی حرف داشتم که بیخ گلوم گیر کردن و اگه به زبونشون نمیاوردم راه نفسم بند میومد.
دستمو به زور پس کشیدم و گفتم:

-جرا بس نمیکنی؟ چرا تا تقی به توقی میخوره این مزخرفاتو تحویلم میدی!؟ تو میخواستی آواره بشی….
چادرنشین بشی …
خرج یومیه نداشتی….گفتی حتی پول خرید وسایل خونه رو هم نداری….
راه به راه زنگ میزدی که بهراد رو حتی نمیتونی مهد ثبتنام کنی…
من اون گه رو نمیخوردم تو الان ورد زبون همه بودی…میگفتن عه فلونی؟ همونی که دروازه قران چادر زده با یچه نیم قدش ….
من فدا شدم برای شما چرا به دخترت میگی هرزه …؟
چراااا…

دستش بالا رفت و زد تو گوشم.دیگه جا نخوردم.
به این سیلی های گاه و بی گاهیش عادت کردم.
گوشه لباسمو با خشونت کشید و گفت:

-دهنتو ببند دختره ی کثافت …تو کدوم لقمه حرومی رو خوردی که همچین مار خوش خط و خالی شدی؟؟؟
من گفتم از گشنگی مردم برو هرزگی کن پول بفرست؟
گفتم پول ثبتنام بهرداد و ندارم پا تو زندگی دخترخاله ات کن پول بفرست!؟
تو کی اینقدر گه شدی دختر؟ کی!؟من تورو فرستاده بودم درس بخونی…فرستادمت یه پخی بشی برگردی….
اما تو چیکار کروی؟
آبروی منو برباد دادی….روسیاه عالمم کردی…فکر میکنی اگه این حرفها به گوش صادق برسه دیگه پاپیش میزاره!؟

 

پوزخند زدم.زبونمو به کنج لبم مالیدم و گفتم:

-چه زود شد صادق….خیلی وقت زیر سرش داری آره!؟

دستشو دراز کرد و باعصبانیت گفت:

-بفهم جی از دهنت درمیاد!؟

اینبهر من شاکی شدم.من بخاطر اونا تا خرخره زیر بار قرض و منت مهرداد رفتم.
بهش بدهی نداشتم که وضعم این نبود.
زل زدم تو چشمهاش و گفتم:

 

-مگه چی از دهنم دراومد!؟ من این مرده رو خیلی وقت پیش دیدم….خیلی خیلی وقت پیش …پرسیدم خواستگاره ؟ گفتی این چه حرفیه …من و چه به این حرفها….حالا میفهمم که اتفاقا توروخیلی هم به این حرفها…تو صادق جون رو زیر نظر داشتی اما الان روش کردی ….

براش اهمیت نداشت.
باخیلی حرفها خودش رو قانع کرده بود.
که حقشه…که میتونه همچین کاری بکنه!
نفس عمیقی کشید و بعد گفت:

-آره…تو هرجور دلت میخواد فکر کن! هرجورررر!
من تا وقتی جوونم خواستکار دارم….تا وقتی جوونم میتونم یکی رو پیدا کنم بشه پشت و پناه خودمو اون بچه باشه….میفهمی!؟

ابروهامو بالا انداختم و گفتن:

-نه نمیفهم! میدونی …درکت نمیکنم…مثل خودت درکم پایین …
همونطور که تو منو درک نکردی منم تورو درک نمیکنم!

اومد سمتم دستمو گرفت و باعصبانیت تکونم داد و بعدهم گفت:

-دهنتو ببند بهار…دهنتو ببند! اسم کار تو هرزگی بود…میفهمی!؟
پلشت کاری…کثیف کاری…خیانت….

هیچی نگفتم.حتی وقتی بدنم رو تکون داد هم مقاومت نکردم و جلوش رو نگرفتم.
فقط یه پوزخندی زدم و برو بر تماشاش کردم.
نفس عمیق اما خسته ای کشید و ولم کرد.عقب عقب رفت و با تاسف بهم خیره شد.
بعداز یه مکث طولانی گفتم:

– خب…باشه…به سلامت.خوشبخت بشی.
چمدون گل گلیتو جمع کن برو خونه ی شازده دوماد! اما من و داداشم اینجا میمونیم!

خنده اش گرفت از حرفهام.
با تنفر گفت:

-حرف مفت نزن بهار.من سگ کوچه روهم دست تو نمیدم چه برسه به بچه ام….

بغضم گرفت.لبهام رو هم لرزیدن.باتاسف گفتم:

یه جوری میگی بچه ام انگار من بچه ات نیستم….
لابد بعدشم میخوای منو ول کنی تو کوچه و خیابون و بری پی عیش و نوشت….؟

نفس عمیقی کشید.چند ثانیه ای فقط نگاهم کرد و بعد گفت:

-نترس…آواره ی کوچه خیابون نمیشی…

اینو گفت و از کنارم رد شد و به سمت دزرفت.
حس کردم داره یه چیزایی رو ازم مخفی میکنه.
مشکوک بود و من هم با شک نگاش کردم و گفتم:

-چیه؟ میخوای سر به نیستم بکنی مایه ی خجالتتو؟

دمپایی های سفیدرنگ پاشنه بلندشو از پا درآورد و جواب داد:

-مزخرف نگو بهار…وقتی میگم قرار نیست آواره بشی یعنی نمیشی….

دستشو به درتیکه داد و بعد ما دمپایی هارو جفت کرد و رفت داخل…
نمیدونم چی تو سرش بود.
فقط حس کردم داره یه چیزایی رو از من مخفی میکنه….

 

بهراد هر پنج دقیقه یکبار میومد سمتم و نقاشی های که کشیده بود رو به سمتم میگرفت و میگفت:

“آبجی حالا نمره بده”

این دهمین باری بود زیر نقاشی هاش عدد بیست رو مینوشتم و اون کیف میکرد و بدو بدو میرفت و دوباره به شکم دراز میکشید و صفحه ی جدیدی رو برای خط خطی کردن انتخاب میکرد.
وقتی بهش نگاه میکردم دلم میگرفت و دلتنگش میشدم .
کنارم بود اما میدونستم مامان قراره به زودی دستشو بگیره و باخودش ببره خونه ی شوهر جدیدش!
آهی کشیدم.
سخت تر از اینکه مدام به این فکر میکردم پس تکلیف من چی میشه همین جدایی اجباری بود.
انگار زندگی من افتاده بود رو دور بدبیاری….
هی بدبیاری پشت بدبیاری.
پس کی می رسن اون روزای خوبی که هیچوقت قرار نیست از پشت جاده های مه آلودی که قیصر امین پور وعده داده بود بیرون بیان؟
کاش اون اتفاق برای بابا نمیفتاد.
کاش فقیر و بی پول ترین آدمای شهر بودیم اما بابا رو کنار خودمون داشتیم…کاش!
تلفن موبایلم که زنگ خوزد از فکز بیرون اومدم.
کتاب پر حجم و سنگین رو از روی پاهام برداشتم و گذاشتمش کنار و بعدهم دست دراز کردم سمت تلفنم.
چشمم که به شماره ی پگاه افتاد غم و غصه ام واسه چند لحظه هم که شد پر کشید.تماس رو وصل کردم و واسه سلام و احوالپرسی پیش قدم شدم؛

“سلام خانووووم…ملکه ی پاستیل خورها”

خندید و هیجان زده پرسید:

“چطوری بهاااار.خوبی عشقم!؟ حالا دیگه اینجوریاس دیگه آره؟تا من زنگ نزنم تو هیچ خبری ازت نمیشه آرهههه ؟!”

بی رمق خندیدم و جواب دادم:

-به جون پگاه من هر لحظه بیادتم.حالا گلایه هارو ولش کن.بگو ببینم خوبی؟چه خبر”

از اطرافش صدای ماشین میومد واسه اینکه صدای خودش بهتر به گوشم برسه یکم تن و ولوم صداشو برد بالا و جواب داد:

“منم اییییی….بد نیستم…تازه از آرایشگاه اومدم بیرون.مدل ناخنهامو عوض کردم …رنگ موی جدید گذاشتم…مژه هامو ترمیم کردم…خلاصه….رفتم کیف پولمو تو سطل زباله ی خانم آرایشگر خالی کردمو اومدم”

باهم خندیدیم.پگاه همیشه زیادی پول خرج لباس و آرایشش میکرد.خب اون گرچه پدر و مادرش ازهم جدا شده بودن اما هردوتاشون آدمای مستقل مایه داری بودن که بیزینس های پر سودی داشتن.
ناخواسته ذهنم رفت سمت دانشگاه.یا بهتره بگم فرزین و بعدهم پرسیدم:

“از دانشگاه چه خبر ؟ از استادهامون….از….از استاد…”

اونقدر من و من کردم تا پگاه گفت:

“اینجا هم همچی مثل قبل فقط عین بنده ی حقیر جدیدا با یکی از همکلاسی هامون ریختم روهم اتفاقا جای تو از شیراز اومده تهران…بهتر کاش زودتر می رفتی بهار…”

قه قه زنان خندید.دختره ی دویونه بلند شدم و قدم زنان رفتم سمت پنجره و همزمان کفتم:

“عه…مثل اینکه بعضیا از رفتن من حسابی سود بردن…حالا جدی جدی باهاش رفیق شدی؟ کی هست؟ اسمش چیه؟ خوشگل؟ ”

“اسمش رضاست…دو سال از من بزرگتره…قدش خیلی بلند…خیلی خوشتیپ.خیلی پسر خوبیه و من یه تار موش رو هم یه اون آرتین گه پدرسگ نمیدم…خودشم بچه تهران اما شیراز میخونده تا اینکه که انتقالی گرفت و اومد”

سرم رو آهسته تکون دادم و با کنار زدم پرده ی پنجره ای که رو به کوچه باز میشد گفتم:

“پس بگو واسه کی ایجوری سانتی مانتالی کردی”

‘دیگه دیکه….دختر باید همیشه به خودش برسه””

دلم میخواست در مورد فرزین ازش سوال بپرسم اما مردد بودم.
یه نگاه به بهراد انداختم و وقتی دیدم حواسش پرت و حسابی سرگرم تقاشیه گفتم:

“از استاد حاتمی چه خبر؟”

خبلی سریع جواب داد:

“استاد حانمی؟فرزین جوووون رو میگی دیگه آره؟”

حتی اسمش هم منو حالی به حالی میکرد.دلتنگم میکرد…بهممم می ریخت و دوباره باعث میشد بدجور هواش رو بکنم.گوشم به حرفهاش بود:

“آره…فرزین حوون”

“اون که رفته…یه یکی دو هفته ای میشه که رفته”

متعجب پرسیدم:

“رفته؟ کجا رفته؟”

“دقیقا نمبدونم کدوم کشور ولی میدونم که رفته….من که این ترم باهاش کلاس نداشتم.بچه هایی که داشتن گفتن رفته یه کشور دیگه البته در شرف رفتن هست…شاید تا یکی دوماه دیگه قطعی بشه”

پرده رو ها کردم و تکیه لم رو به دیوار دادم.
باورم نمیشد فرزین دیگه حتی ایران وزیر سقف آسمون این کشور هم نیست.
چرا آخه میخواست بره؟
چرا اینقدر کله شق بود که نمیخواست به هردومون یه فرصت دوباره بده؟
آه عمیقی کشیدم و پرسیدم:

“تو مطمئنی؟”

کاملا مطمئن جواب داد:

“آره بابا…اتفاقا آخرین بار که دیدمش بچه ها دوره اش کرده بودن که استاد بمون و نرو و فلان و از این حرفها اونم گفت که نه…سالهاست پیشنهادداشته بهش فکر نمیکرده اما الان دیگه به صورت جدی میخواد بهش فکر بکنه…یکی دو روز بعدش هم بچه ها گفتن رفتنیه و حتی استاد دیگه ای جایگزینش شده ولی من که ندیدم…فور کنم اواخر ترم بره آخه میبینم که گاهی کلاسهاشو میاد….”

بغضم گرفت….میدونم کنارم نبود اما دست کم ایران بود.تو همون کشوری که

منم زیر آسمونش بودم اما اگه می رفت خارج چی؟
این رفتن یعنی اینکه هیچوقت فرصت دیدنش رو پیدا نمیکردم هیچوقت‌.‌
سوال پگاه از فکر بیرونم کشید:

“بهار…از مهرداد هم خبری شده؟”

لعنت به مهرداد.لعنت به مهرداد که مسیر زندگیمو کشوند به بیراهه.
آخ که چقدر ازش بیزار و متنفر بودم.
با نفرت گفتم:

“نه…”

“خب خداروشکر…اصلا چه بهتر…”

اون شروع کرد دلداری اما من فکرم پی فرزین بود.یعنی واقعا میخواست بره؟

 

از وقتی پگاه بهم خبر داد فرزین قصد سفر به یکی از کشورهای خارجی رو داره انگار دیگه تو این دنیا نبودم.
بیقرار بودم و سردرگم.
شبیه کسی بودم که حس میکنه یه چیزی رو گم کرده و هرچقدر فکر میکنه نمیدونه اون چیز مهم رو کجا گذاشته!!!
حس میکردم گمش کردم اما کجا!؟
کجا گمش کردم که همونجا بگردم دنبالش…..
مامانی که تازه از شهر برگشته بود خونه بعداز اینکه کیسه های خریدها و خرت و پرتهایی که گرفته بود رو گذاشت روی نیم وجب اپن آشپزخونه با یه جعبه کادوپیچ شده برگشت سمت بهراد.
میخواست خرش کنه….
میخواست هرجورشده به بچه ای که قدرت تشخیص خوب و بد رو نداره بفهمونه بابای جدید داشتن بهتر از بی باباییه…
شایدم میخواست خودش از بی شوهری دربیاد.درهرصورت مامان من حسابی تو فکر پایان دادن به دوران سینگلی خودش بود.
گرفتش سمتش و گفت؛

-بیا بهردا…اینم هدیه ی عمو صادق!

عمو صادق! هه….اول آقا صادق بود بعد شد عمو صادق لابد یه چندروز دیگه هم میشد یابا صادق!
چقدر حس انزجار بهم دست میداد وقتی به اینکه مادرم قراره به زودی زن یکی دیگه بشه فکر میکردم.
بهراد با هیجان و شوق کودکانه ای گفت:

-آااخ جون تبلت…آخ جون تبلت….

مشغول باز کردن کادوی هدیه اش شد
چشمش که به تبلت افتاد شروع کرد از خوشحالی بالا و پایین پریدن. به اینکه تصویرش رو دید اما لمس کردنش براش هیجان بیشتری داشت.
پوزخندی زدم و رو برگردوندم.
مامان کاغذ کادو رو جمع کرد و با تاکید و گوشزد گفت:

-باید اول بزنیش به شارژ…زیاد هم نباید باهاش بازی کنی میدونی که چشمهای خوشگلت ضعیف میشن….

-باشه مامان….

چشمم خیره به صفحات کتاب بوداما فکرم پی فرزین.
دوسه باری دستم سمت تلفم دراز شد تا شماره اش رو بگیرم و بهش زنگ بزنم اما خیلی زود پشیمون شدم. حقیقت این بود که
غرروم اجازه ی همچبن کاری رو بهم‌نمی داد ..
از طرفی.مدام باخودم میگفتم اون ماه ها فرصت داشت به من فکر کگه …
فرصت داشت حرفهامو تو خلوت خودش مرور کنه و اگه واقعا دوستم داره ببخشم اما ….
دروغ چرا…من حتی امیدداشتم اون بیاد شیراز سراغم ولی نیومد.
هیچ خبری ازش نشد پس چطور میتونستم بهش پیام بدم وقتی هیچ جوره حاضر نبود منو ببینه !؟
مامان از کنارم رد شد و نگاهی بهم انداخت. از رو اپن یه کادو دیگه آورد و اومد سمتم.
اونو به سمتم گرفت و با لحنی که خیلی وقته تلخ شده بود گفت:

-بیا…بگیرش…متل توئه…

از دستش نگرفتمش.میخواستن پرتم کنن بیرون بعد برام هدیه میاوردن.جالب نبود!؟
رو برگردوندم و چشم دوختم به جای دیگه ای.
باعصبانیت گفت:

-صادق برات خریده…..بگیر بازش کن….

کلافه گفتم:

-به صادق جونت بگو دیگه هیچ کوفتی برای من نخره….من بهراد نیستم خر بشم…

سرش رو با تاسف تکون داد و سرزنشبار پرسید:

-جای تشکرت ؟

به تاکید زیاد جواب دادم:

-من نه هدیه اش رو میخوام نه ازش تشکر میکنم پس لست از سرم بردار

دوباره رفتم تو فکر.دست خودم نبود. کنترل افکارم عین کش تومبون از دستم در میرفت.
هدیه رو برداشت و با غیظ لب زد:

“به درک”

حتی به این حرف هم اهمیت ندادم.انگار متوجه شد خیلی تو فکرم که چند دقیقه بعد باز گفت:

-امشب مهمون داریم….

نپرسیدم کیه.اولا اینکه واسم اهمیت نداشت بدونم دوما اینکه جز صادق جونش کی میتونست مهمون ما باشه؟
دوباره بهم نگاهی انداخت.
نمیدونست روح و فکر و حواس که هیچ حتی جسمم درگیر فرزین بود.
خم شد و با برداشتن پلاستیک میوه ها پرسید:

-شنیدی چیگفتم؟ گفتم مهمون داریم امشب….

واقعا سکوتم نشونه ی اینکه این موضوع برام اهمیتی نداره نبود!؟
سرمو به سمنش برگردوندم و گفتم:

-لابد آقاصادق…خب به من چه؟ اصلا از کی تاحالا اومدن اون به من ربط داره؟ شما که خودت بریدی و دوختی و خوشگل تنت کردی دیگه مارو سننه؟
این بچه رو هم که خر کردی حسابی….
این وسط دونستن و ندونستن من چه اهمیتی دلره!؟

لبهاشو روهم فشرد و باعصبانیت بهم خیرع شد.
دوسه بار خواست جوابمو بده اما هرجور شده بود خودشو کنترل کرد و اجازه داد یکم آروم بشم و بعد گفت:

-ازت ناامید شدم…یعنی خیلی وقت پیش شدم …ولی دیگه این ناامیدی رو نرسون به یاس کامل….
مهمون داریم ولی اونی که تو فکر میکنی نیست…عموته.

حتی اینم برام اهمیتی نداشت.با بیتفاوتی شونه بالا انداختم ، بدون اینکه درمورد دلیل اومدنش کنجکاوی بکنم.
چشم غره ای بهم رفت و گفت:

-بدنیست به من یه کمکی هم بکنی…

سکوت کردم و بی حرف راه افتادم سمت اتاقم.

 

دراز کشیده بودم روی تخت و پنهونی عکسهاشو نگاه میکردم.اگه یکی ازم میپرسید این چندمینباریه که به این عکسها خیره میشم و حسرت میخورم میگفتم نمیدونم….شاید هزار بار
آخه تعدادش از دستم دررفته بود ولی درمون این دلتنگی ها بود.
تمام سهم من از اون همین عکسهایی بود که باهم داشتیم و من تو یه پوشی مخفی نگهشون داشته بودم که همچین وقتهای رفع دلتنگی بکنم!
نگاه میکردم اون عکسهارو که حضورشو کناررخودم تجسم کنم.
مثل وقتهایی که باهیچ ترس و واهمه ای تو بغل امنش دراز میکشیدم واون نوازشم میکرد و برام حرف میزد.
گاهی چشمهامو میبستم و تصور میکردم داره انگشتاشو لای موهام میکشه…نوازشم میکنه وبرام حرفهای خوب خوب میزنه….
لبخندهاش رو تصور میکردم.خنده هاش رو…شمایل زیباشو…
من هرروز امیدداشتم اون با اومدنش، با برگشتنش به سمت خودم وبا سراغ گرفتنش به من فرصت دوباره بده اما هرچه بیشتر میگذشت بیشتر مایوس میشدم!
کاش فقط….کاش نره خارج.حتی اگه قرار نیست بیاد سمت من هم نیاد، فقط از اینجانره!
کاش کنسل کنه سفرشو و بمونه تو همین خاک و دیار.

مامان با سبد پر اسباب باری های بهراد اومد توی اتاق.
چون میدونست عمو قصد اومدن به اینجارو داره باز یک ساعت پیش مشغول تدارک دیدن و مرتب کردن خونه بود.
شاید میخواست راجب ازدواجش باهاش صحبت کنه هرچند اون خیای وقت بقول خودش فراموش کرده بود از سمت بابا فامیلی هم داریم ….شایدهم….نمیدونم.درهرصورت برای من اهمیت نداشت چون اصلا تصمیم نداشتم حتی اگه عمو هم اومد دل از تخت بکنم!
سبد اسباب بازی های بهراد رو گذاشت تو کمد و پرسید:

-اگه کمک نمیکنی نکن ولی دیگه لااقل بلندشو یه آبی به سروصورتت بزن و یه لباس مناسب وخوب بپوش….الانه که عموت بیاد!

بیتفاوت گفتم:

-خب بیاد.مهم نیست برام…

ایستاد ونگاهی گله مندانه و تند به صورتم که بخاطر نور صفحه گوشی تو تاریکی اتاق نورانبش کرده بود انداخت و بعد کفت؛

-واسه تو مهم نیست…ولی واسه اون هست!

اصلا همچین حرفهایی رو درک نمیکردم گوشی رو پایین گرفتم و کلافه پرسیدم:

-چرا هست!؟

خیلی سریع جواب داد:

-چون اون عموته و توقع داره وقتی میاد اینجا تو کز نکرده باشی گوشه ی اتاق.توقعش اینه که بری استقبالش و باروی خوش ازش پذیرایی کنی!

پوزخندی زدم.چه دل خجسته ای داشت.
من دیگه حتی حوصله ی خودمم نداشتم چه برسه به اینکه بخوام سانتی مانتال کنم و مشغول پذیرایی از عموم هم بشم.
کنچ لبمو دام بالا و گفتم:

-من نمیتونم…خستمه و میخوامم استراحت کنم….اگه ازت پرسید بگو بهار نیست!

رفتم زیر پتو تا به این بحث تکراری خاتمه بده.
مدام میگفت من مایه ی آبرو ریزیشم….
میگفت آبروش رو همه جا بردم.
اومد سمت تخت.پتورو از روی صورتم کشید و گفت:

-با من بی اعصاب درنیفت بهار…دردی که تو با کثافت کاریت به من دادی هزاران بار بدتر از دردی بود که با مرگ پدرت تحمل کردم….
بخاطر تو ، تو روی همه خجالت زده و شرمنده شدم…ارتباطم به خواهرم بهم خورد.همه فهمیدم چه گهی خوردی….چرا اینقدر منو آزار میدی!

زل زدم به سقف و آه کشیدم.
خدایا دیگه خسته شدم.خسته شدم از این حرفها….
از این نگاه های چپ چپ و سرزنشبار.
از این متلک ها….
بغض کردم و نیم خیز شدم.زل زدم تو چشمهاش و پرسیدم:

-اگه مایه ی خجالتتم…اگه پنهانم کردی تو خونه و بخاطرم ارتباطتتو باهمه قطع کردی پس دیگه چی ازم میخوای….از عموهم پنهونم کن….

ابروهاش رو درهم گره کرد.
نگاه تلخی بهم انداخت.
از وقتی فهمید با مهرداد در ارتباطم حتی یکبار یه نگاه مهربون هم به صورتم ننداخت.
نفس عمیقی کشید و گفت:

-پاشو لباس درست و حسابی تنت کن…عموت هم اومد بیا و پذیرایی کن.درضمن…همین چند روزه آینده باهم میریم دکتر زنان…

متحیر گفتم:

-چی؟ دکتر چی….؟؟؟

تکرار کرد:

-دکتر زنان…

با زدن این حرفها راه از اتاق بیرون رفت.
تیکه ی آخر حرفهاش منو بدجور درگیر کرده بود.
منظورش از اینکه باید بریم پیش دکتر زنان دقیقا چی بود!؟؟؟
پتورو کامل از روی تتم کنار زدم و به دنبالش از اتاق رفتم بیرون.
کنجکاو و نگران پرسیدم:

-چرا باید من برم پیش دکتر زنان!؟ چرا ؟

رفت توی آشپرخونه ی کوچیک نقلی.پشت اپن ایستاد و مشغول دستمال کشیدن و خشک کردن میوه ها شد و همزمان جواب داد:

-این کاریه که من خیلی وقت پیش باید انجام میدادم…لازم…

رو به روش ایستادم و بااخم و حتی نگرانی بهش خیره شدم….

رو به روش ایستادم و بااخم و حتی نگرانی بهش خیره شدم.معنی این ضرورت رو درک نمیکردم مگر اینکه…
عصبی شدم.
پلکم مثل یه تیک عصبی شروع کرد تکون خوردن. با غیظ و حالتی عصبی پرسیدم:

-چرا من باید برم پیش پزشک زنان؟ چرا لازمه؟

میوه های خشک شده رو گذاشت توی سبد جداگانه و بدون اینکه تو چشمهام نگاه کنه با دلخوری جواب داد:

-لازم چون باید مطمئن بشم تو هنوزم دختری یا منو و خودتو بیچاره کردی…

هاج و واج نگاهش کردم.میخواست منو ببره پیش دکتر زنان که مطمئن بشه من بکارت و دخترانگی دارم!؟
بند بند وجودم از این حرفها به درد اومد.
اونقدر عصبی و بهم ریخته شدم که حس میکردم تنها مُردن میتونه آرومم کنه.
دندونمامو روهم فشردم و با حالتی خیلی خیلی عصبی پرسیدم:

-تو میخوای منو ببری پیش پزشک زنان که مطمئن بشی دخترم یا زن؟؟ وقتی تو صاف صاف تو چشمهای من نگاه میکنی و این حرفو میزنی چه توقعی از بقیه!؟

میوه دستشو پرت کرد تو سبد و داد زد:

-وقتی نوشین زنگ میزنه و به من میگه اگه فردا پس فردا دخترت حامله شد حق ندارین بیاین اینورا و ادعای ارث و میراث بکنید من چیکار باید بکنم!؟
آبرو و شرف واسم نذاشتی…توروی همه خجالت زده ام کردی…باید ببرمت دکتر….میفهمی؟ باید؟

مکث کرد.چنددقیقه ای خیره شد تو چشمهام و بعد دوباره شروع به خشک کردن میوه هاش کرد و ادامه داد:

-این کاریه که همون چند ماه پیش که آوردمت باید انجام میدادم….

دستامو مشت کردم و با خشم غریدم:

-من اینکارو انجام نمیدم …

-میدی…

-نمیدم…بخدا اگه بخوای مجبورم کمی انجامش بدم باید جنازه ام رو ببری!

سرش رو بالا گرفت و گفت:

-وقتی اینجوری جوش میاری من بیشتر میترسم که تو حتما یه غلطی کردی…ما میریم دکتر!

داد زدم:

-من نمیام!

نگاه تندی به صورتم انداخت.کنترل اعصاب و رفتارش رو از دست داد و داد کشید:

 

-تو غلط میکنی….حتما یه گهی خوردی که نمیخوای با من بیای.ولی من میبرمت…میبرمت که اگه این غلطو کرده باشی به فکر چاره باشم…به فکر این باشم که یه جوری یه خاکی تو سرم بریزم.

باورم نمیشد این حرفهارو دارم از مادر خودم میشنوم. از نزدیک ترین آدم زندگیم.
از کسی که بعداز بابا من اون رو پناه خودم میدونستم.
نفس حبس تو سینه ام رو بیرون فرستادم و شمره شمرده گفتم:

-من….هیچ ….جا….نمیام!

بی حرکت ایستاد و چتددقیقه ای بهم خیره شد و بعد با شک و ظن پرسید:

-چرا نمیای!؟ چیکار کردی چه گندی زدی که نمیخوای با من بیای….؟؟؟

اصرار من برای نیومدن به شک انداخته بودش.اما چرا واقعا به من اطمینان نداشت!؟
چرا فکر میکرد من دیگه بکارت ندارم.
شاکیانه گفتم:

-یخ جوری باهام حرف میزنی انگار تن فروشی کردم….چرا به من اطمینان نداری ناسلامتی تو مادرمی!؟

سرش رو بالا انداخت و جواب داد :

-نهههه…بهت اطمینان ندارم..کاری هم که کردی کمتر از تن فروشی و هرزگی نیست…
باید بریم پیش دکتر.تا وقتی که نبرمت نمیتونم آروم بشم.
باید خیالم راحت بشه…باید مطمئن بشم هنوز دختری یا…

متحیر و مبهوت نگاهش کردم.ولی….
حرفهامو باور نداشت و نمیخواست بپذیره حرف راست از دهنم بیرون میاد.
بغضی که تو گلوم گیر کرده بود چنددقیقه ای ساکت نگهم داشت اما درنهایت به حرف اومدم و گفتم:

-باشه…منو ببر…ولی جنازه ام رو!

باعصبانیت صداشو برد بالا و داد کشید:

 

-منو تهدید نکن بهار که به ولای علی هر سه نفرمونو میکشم از دستت راحت بشیم
هم خودم هم تو هم اون بچه….
تو بی آبرومون کردی…رو سیاهمون کردی…
حالا واسه من خط و نشون هم میکشی!؟
من نوبت میزنم و چند روزه دیگه باهم میریم پیش پزشک زنان…تا خودم نبرمت و از دهن دکتر نشنوم خیالم راحت نمیشه

لبهامو ازهم باز کردم و خواستم جوابشو بدم که همون موقع بهراد بدو بدو اومد داخل و گفت:

-عمو اومده….

چند دقیقه نگذشت که عمو زد به در و با یه یالله گفتن کفشهاشو درآورد و درو کنار زد که بیاد داخل.
مامان فورا از آشپزخونه اومد بیرون و خیلی زود گفت:

-زود باش برو لباس درست و حسابی بپوش.. زودباش…

اینو گفت و پا تند کرد سمت در و گفت:

-بفرمایید داخل…بفرمایید..خوش اومدین

پوزخندی زدم و با صورتی غمزده به سمت اتاقم رفتم…

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت نودو پنج

  جعبه ی دستمال کاغذی رو برداشت و پرت کرد سمتم و گفت: -بگیرش….الان همشون …

یک نظر

  1. سلام وقت بخیر میشه زمان دقیق پارت گذاریتونو بفرمایید؟۲هفته ای یکبار یا ماهی یکبار؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *